- تاریخ ثبتنام
- 25/5/19
- ارسالیها
- 829
- پسندها
- 40,017
- امتیازها
- 58,773
- مدالها
- 23
- سن
- 22
- نویسنده موضوع
- #11
درحالی که سوار کالسکهی چوبی که دم در منتظرم بود میشدم، دستور دادم:
- برو به معبد.
حضورم توی این کالسکهی کوچیک عصبیم میکرد. تکونهای شدید، صندلیهایی که زیاد راحت نبودن و فکری که بیش از حد مشغول بود. با توقف کالسکه نفس راحتی کشیدم. صدای نسبتا بلند مردی درحال مکالمه با کالسکه چی شنیده میشد:
- کالسکه متعلق به کدوم خاندانه؟
- بانویی رو در راه سوار کردم. از هویتشون اطلاعی ندارم.
کالسکهی بینشان دو معنی داشت، پولدار غیراشرافی یا اشرافی فقیر؛ اما خوشبختانه هردو دسته میتونستن به عبادت بیان پس مشکل این نگهبان چی بود؟ نگهبان پرده رو کنار زد و به داخل کالسکه خیره شد. با سردی نگاهش کردم. کم پیش میومد با کسی چشم توی چشم بشم. در حالی که با نگاهی گستاخانه براندازم میکرد، انگار که هیچ نتیجهای...
- برو به معبد.
حضورم توی این کالسکهی کوچیک عصبیم میکرد. تکونهای شدید، صندلیهایی که زیاد راحت نبودن و فکری که بیش از حد مشغول بود. با توقف کالسکه نفس راحتی کشیدم. صدای نسبتا بلند مردی درحال مکالمه با کالسکه چی شنیده میشد:
- کالسکه متعلق به کدوم خاندانه؟
- بانویی رو در راه سوار کردم. از هویتشون اطلاعی ندارم.
کالسکهی بینشان دو معنی داشت، پولدار غیراشرافی یا اشرافی فقیر؛ اما خوشبختانه هردو دسته میتونستن به عبادت بیان پس مشکل این نگهبان چی بود؟ نگهبان پرده رو کنار زد و به داخل کالسکه خیره شد. با سردی نگاهش کردم. کم پیش میومد با کسی چشم توی چشم بشم. در حالی که با نگاهی گستاخانه براندازم میکرد، انگار که هیچ نتیجهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر