• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان رفیق فابریک ۲ | فاطمه بهار کاربر انجمن یک رمان

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
355
پسندها
1,784
امتیازها
10,263
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
رفیق فابریک ۲
نام نویسنده:
فاطمه بهار
ژانر رمان:
فانتزی، طنز
کد رمان: 5805
ناظر:
@~Alaa
در حال نقد... .
خلاصه:
در روشنایی با تو می خندد و در تاریکی، دستت را رها نمی کند. او را می توان دوست نامید!
در برابر تهدیداتی که از دل تاریکی بیرون می آیند، دوستی و رفاقت تنها سپر دفاعی و ریسمان نجاتشان است. اما آیا این عهد ناگسستنی تا ابد ادامه خواهد داشت؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,123
پسندها
31,061
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • #2
IMG_9490.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
355
پسندها
1,784
امتیازها
10,263
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #3
نور سفید رنگ شدیدی مستقیم توی چشم‌هام می‌تابید و صداهای گنگ و غیر واضحی گوشم رو آزار می‌داد. انگار چند نفر بالای سرم همزمان مشغول صحبت کردن بودند. چند ثانیه ی بعد، سکوت برقرار شد. کمی پلک‌هام رو روی هم فشردم و با زحمت فراوونی چشم‌هام رو باز کردم. نور مهتابی نصب شده به دیوار روبرو صاف و سر راست توی چشم‌هام می‌تابید. دستم رو سمت صورتم بردم تا چشم‌هام رو بمالم، اما با حس سوزنی که توی آرنجم بود آهم بلند شد.
ظاهراً توی اتاق بیمارستان بودم. توی سرم و پهلوهام سوزش وحشتناکی احساس می کردم و دلشوره‌ی عجیبی به جونم افتاده بود. هنوز نمی‌دونستم چه اتفاقی افتاده بود اما به شدت نگران کارن بودم. توی افکارم غوطه‌ور بودم که زنی با روپوش سفید بالای سرم ظاهر شد. زنی حدوداً پنجاه ساله با صورت استخوانی و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
355
پسندها
1,784
امتیازها
10,263
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #4
به گمونم چند لحظه ای بیشتر نگذشته بود که صدای نسبتاً بلند و خسته‌ی کارن به گوشم رسید.
- ای بابا! آخه من بعد از گند دیشب دیگه چجوری باهاش چشم تو چشم بشم؟
و خانم دکتر که می‌گفت:
- اما من فکر نمی کنم چیزی یادش بیاد، اصلا نمی‌دونه چه اتفاقی افتاده؛ فقط نگران شماست.
- توروخدا اصرار نکنید خانم دکتر.
کمی بعد با صدای فریادِ لهجه‌دارِ پیرمردی خشن و بلافاصله صدایی که مثل تازیانه توی گوشم پیچید، چشم‌هام باز شد:
- پسر جان! ما عادت نداریم تو کار مهمانمان دخالت کنیم. اما قضیه‌ی شما دو تا فرق داره. رفیقت رو آوردی اینجا، تنها و غریب بردی‌اش بالای آن کوه و می‌خواستی جنایت کنی. آن هم با اسلحه‌ی من! منی که یک عمر پام به پاسگاه باز نشده بود... شما امشب آبروی منو توی روستا بردین! یا همین الان میری با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
355
پسندها
1,784
امتیازها
10,263
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #5
با لبخند جواب دادم:
- هیچی به جز سفرمون به این روستا.
با بغض پرسید:
- فری واقعا یادت نمیاد یا فیلمته؟!
خیلی سخت نفس می کشیدم. گفتم:
- نه به خدا، یادم نمیاد. ولی عیبی نداره. اگر هم اتفاقی افتاده باشه، از اینجا بیام بیرون، حتما تلافی می‌کنم.
تا به حال توی اون حالت ندیده بودمش. در عرض چند ثانیه خنده و گریه‌اش قاطی شد، ضربه‌ای به بازوم زد و با صدای بغض آلودی گفت:
- برو جلو بوق بزن بابا!
ابروهام رو به نشونه‌ی منفی بالا بردم و لبخند زدم. یک دفعه سرش رو خم کرد و در اقدامی بی‌سابقه شونه‌ام رو بوسید.
اصلاً از کارهاش سر در نمی‌آوردم و دلیل رفتارش رو نمی‌دونستم. با کف دستم که پر از زخم و جای خار بود، به سختی سرش رو نوازش کردم و گفتم:
- پاشو بابا، قرتی‌اش نکن.
سرش رو بلند کرد و توی صورتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
355
پسندها
1,784
امتیازها
10,263
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #6
نمی دونستم پام کی و چجوری آسیب دیده ولی لحظاتی بعد متوجه درد شدیدی توی ساق پام شدم و ناخواسته آهم بلند شد.
همین لحظه پرستار مَردی که حدودا چهل و پنج ساله به نظر می رسید، در حالی که توی دستش یه آمپول به همراه تخته شاسی بود وارد اتاق شد و سلام کرد.
- سلام، بیدار شدی؟!
جواب سلامش رو دادم و با نگرانی پرسیدم:
- سلام. ببخشید پای من شکسته؟!
در حالی که آمپول رو توی سرم تزریق می کرد گفت:
- گرفتی ما رو؟ پای شکسته رو گچ میگیرن!
راست می گفت، پای من توی گچ نبود. جواب دادم:
- ببخشید من واقعا چیزی یادم نمیاد.
سرش رو به نشونه ی تأسف تکون داد و گفت:
- من نمی دونم شما جوونا چتونه؟ چرا افتادین به جون هم؟! چند ماه پیش تو همین روستا دو تا جوون دعواشون شد، تقریبا همسن شما دو تا بودن. من که تازه اومدم بهداری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
355
پسندها
1,784
امتیازها
10,263
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #7
- عه.
کارن سرش رو پایین انداخت و گوشه ی اتاق ایستاد. مأمور پلیس جلوتر اومد و پرسید:
- حالتون خوبه؟!
در حالی که چشم از کارن برنمی داشتم، جواب دادم:
- بله.
- می تونین سؤالات منو جواب بدین؟!
قبل از اینکه سؤالی بپرسه، از دیدن کارن توی اون شرایط شاکی شدم:
- میشه من از شما بپرسم چرا به رفیق من دستبند زدین؟!
نگاهی به کارن انداخت و بعد رو به من گفت:
- شما به ایشون میگین رفیق؟!
از لحظه ای که بیدار شده بودم، هر کاری می کردم نمی تونستم از اتفاقاتی که دور و برم می افتاد و رفتار آدما سر دربیارم. زیر لب گفتم:
- یعنی چی؟!
مأمور بی مقدمه و بی توجه به من شروع به پرسیدن سؤالاتش کرد.
- نام و نام خانوادگی، نام پدر؟
- فرزاد آریا، نام پدر مسعود.
- بفرمایین دیشب کجا بودین؟
همونطور که چشم به لب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
355
پسندها
1,784
امتیازها
10,263
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #8
خوشبختانه قبل از اینکه به من برسه، مأمور پرونده جلوش رو گرفت و با حالت خشنی سرش فریاد زد:
- بسه آقا، بفرما بیرون تا ندادم بازداشتت کنن. سرکار کریمی؟
لحظاتی بعد در اتاق باز شد و مأمور لاجونی که تقریبا بیست ساله به نظر می رسید، باتوم به دست پاش رو به زمین کوبید و احترام نظامی کرد:
- بله قربان!
- ایشونو راهنمایی کن بیرون. اگه یه بار دیگه کسی بدون هماهنگی بیاد داخل، گزارشتو میدم تا دو ماه اضافه خدمت بنویسن برات. شیرفهم شد؟!
مأمور باتوم به دست به سیروان نزدیک شد، سیروان با ابروهای به هم پیوسته ی گره خورده و با چشمایی که ازش خون می چکید، داد زد:
- آخه جناب سروان، تا قبل از اینکه این دو تا بیان اینجا، ما داشتیم خوش و خرّم زندگیمونو می کردیم. پس آبرو و اعتبار پدر پیر من چی میشه؟
قبل از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
355
پسندها
1,784
امتیازها
10,263
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #9
همین لحظه کارن که به نظر می رسید خیالش راحت شده سرش رو پایین انداخت. مأمور که ظاهرا تحت تأثیر قرار گرفته بود، پرسید:
- مطمئنید؟! ولی ایشون می تونن براتون دردسر درست کنن، شاید این بار دیگه جون سالم به در نبرید.
با وجود کینه ای که از کارن به دل گرفته بودم، سرم رو پایین انداختم و جواب دادم:
- گفتم که! من هیچ شکایتی از این آقا ندارم. ما خودمون می تونیم مشکلمونو حل کنیم. الانم خواهش می کنم اگه زحمتی نیست دستبندشو باز کنین!
مأمور که توی پوشه ی آبی رنگی در حال یادداشت چیزی بود، گفت:
- این روحیه تون تحسین برانگیزه. بسیار خب! باید این برگه رو امضا کنید.
برگه رو که جلوم گرفت، از دستش گرفتم و با دقت شروع به پر کردن فرم رضایت کردم:
«بسم الله الرّحمن الرّحیم
اینجانب فرزاد آریا فرزند مسعود، با امضای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
355
پسندها
1,784
امتیازها
10,263
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #10
همین که از روی صندلی بلند شد، چشم هاش رو بست و دستش رو روی پیشونی اش گذاشت، کم مونده بود بیفته که با دست زخمی ام مچ دستش رو گرفتم.
- عه، چته؟
کمی که آروم شد جواب داد:
- خوبم، خوبم...
و بلافاصله از اتاق بیرون رفت. بعد از رفتنش دلشوره ی عجیبی به جونم افتاد. نمی دونستم چه اتفاقی داره میفته و چه بلایی سرش اومده. لای در باز بود. چند لحظه بعد صدای خانم دکتر بلند شد:
- آقا ایشون فعلا نمی تونن آب بخورن.
با اصرار کارن که:
- خواهش می کنم، خیلی تشنشه!
بالاخره دکتر راضی شد و گفت:
- بسیار خب، یه ذره آب ولرم بهش بدین، در حدی که فقط لب هاش رو تر کنه.
چند دقیقه بعد کارن با لیوان آب از راه رسید. همین که نزدیک شد، مثل قحطی زده ها از جا پریدم و لیوان رو ازش گرفتم. با اعتراض گفت:
- چیکار می کنی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : فاطمه بهار

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 8)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا