• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان کومورِبی | سیدنی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Sydney
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 69
  • بازدیدها بازدیدها 1,205
  • کاربران تگ شده هیچ

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #21
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #22
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #23
***
فضای آزاد کلاب برای برنا زیباتر از سالن سربسته و خفقان‌آورش به نظر می‌رسید. آب‌نمای نسبتاً کوچک، نور بنفشِ چراغ‌ها را بازمی‌تاباند، آلاچیق مدرنِ درخشانش چشم‌نواز بود و درختچه‌های تزیینی در جای‌جایش دیده می‌شدند. برای همین بود که پس از نیم‌ساعت رقص و جنب‌وجوش، حالا دو وکیل کنار هم، روی یکی از تخت‌های آن‌جا نشسته بودند. بدن‌هایشان خیس از عرق بود و نفس‌هایشان تند. برنا نمی‌توانست نگاهش را از هارومی بگیرد. گونه‌های سفید زن گل انداخته بودند و خنده لب‌های براقش را ترک نمی‌کرد. نگاه معصومانه‌ی پرفروغش تمام حواس برنا را معطوف خودش کرده بود.
- این‌جا خیلی قشنگه!
هارومی با هیجان این جمله را فریاد زد. برنا بی‌صدا خندید و پرسید:
- قبلاً نیومده بودی؟
هارومی سرش را به طرفین تکان داد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #24
برنا نیز سرش را خم کرد و نیم‌رخ دختر جوان و لاغراندامی را دید با موهای خیلی بلند؛ آن‌قدر بلند که دم‌اسبی‌شان تا پایین کمرش می‌رسید. بی‌تفاوت نگاهش را گرفت و به هارومی داد که همچنان با بهت و حیرت به آن جهت خیره بود. چشم‌های آهویی‌اش برق می‌زدند و لبخندی شیرین روی لب‌هایش جا خوش کرده بود.
حس موذیِ تلخی درون برنا جوشید و ابروهایش را به‌ هم پیوند زد. نگاه خصمانه‌ای به آن دختر موبلند و مردی که به‌تازگی در میدان دیدش قرار گرفته بود، انداخت. زوج ژاپنی به‌قدری بلند حرف می‌زدند که برنا می‌توانست از لابه‌لای نت‌های بلند موزیک، تک‌تک واژه‌هایشان را بشنود. مرد جوان دلخور بود و قصد ترکِ کلاب را داشت و دختر نیز در تلاش بود تا از او دلجویی کند و برنا دیگر گوش نداد که چرا... توجهش را از روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #25
- هی مرد! همه‌جا رو دنبالت گشتم. این‌جا چی‌کار می‌کنی؟!
سرش را چرخاند. فیلیپو با نیشی باز و نگاهی کنجکاو روبه‌رویش ایستاده بود.
- اومدم هوا بخورم!
فیلیپو خندید و چشمک زد؛ کاری که فقط وقتی انجامش می‌داد که بیش از اندازه سرخوش بود.
- رفتی تو فضا؟!
برنا بی‌حالت نگاهش کرد و فیلیپو لب‌هایش را کج کرد و غر زد:
- خیلی کسل‌کننده‌ای پیرمرد!
برنا چیزی نگفت؛ اما آن کلمات ذهنش را اسیر کردند. انگار واقعاً منزوی و گوشه‌گیر شده بود. شاید هارومی حق داشت که دیگران را به او ترجیح دهد.
فیلیپو اجازه نداد که بیشتر از آن در دریای عمیق و تاریک افکارش فرو برود و خیلی زود سکوت بین‌شان را شکست:
- این دوستت یه نژادپرست واقعیه ها!
برنا اخم کرد و فیلیپو با دیدن واکنشش چشم‌غره رفت!
- نمی‌بینی چه‌جوری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #26
- هی! تازه سرشبه پیرمرد!
فیلیپو معترض شد. هارومی اما با لبخندی ماسیده سرش را چرخاند تا زوج ژاپنی را چک کند. لب‌هایش کمی به پایین متمایل شدند. با تأخیر دل کند و دوباره به برنا لبخند زد.
- باشه؛ پس... من رو تا جای همیشگی می‌رسونی؟
برنا مکثی کرد و سپس سرش را به‌ نشانه‌ی مثبت تکان داد. نور ضعیفی در ژرفای چشم‌های هارومی سوسو زد؛ اما مرد متوجهش نشد، چون داشت برای فیلیپو سر تکان می‌داد. معطل پرچانگی‌های همیشگی رفیقش نماند و با گام‌هایی بلند به‌طرف پارکینگ رفت.
صدای قدم‌های شتاب‌زده‌ی زن آرامش می‌کرد و درعین‌حال اعصابش را به‌هم می‌ریخت! احتمالاً تأثیر دو لیوان نوشیدنی‌ای بود که پیش از رقص سر کشیده بود. باید زودتر به آپارتمانش می‌رسید و بی‌اعتنا به ساعت، ماگش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #27
«بخش پنج: جورچین»
ساعت ده صبح برنا با چشمان خواب‌آلودِ نیمه‌باز، درِ اتاقش را باز کرد، پای راستش را در هوا تکان داد تا پاچه‌ی بالارفته‌ی شلوارش پایین بیاید و هم‌زمان پهلویش را خاراند. خمیازه‌ی بلندبالایی کشید و وارد سرویس‌بهداشتی شد. مثانه‌اش را خالی کرد و سپس چند مشت آب سرد به صورتش پاشید تا خواب از سرش بپرد. موهای شاخ‌شده‌ و نامرتبش را با دست‌های خیسش شانه کرد و حال چهره‌اش شباهت بیشتری به آدمیزاد داشت!
خمیازه‌کشان از پله‌ها پایین رفت. بوی قهوه و تخم‌مرغ به دماغش خورد و اشتهایش را تحریک کرد. وارد آشپزخانه که شد، مادرش را مشغول چیدن ظرف‌های شسته‌شده توی کابینت‌های قهوه‌ایِ روشن دید. آه‌کشان پشت میز چهارنفره‌ی گِرد نشست و پلک‌های پف‌کرده‌اش را مالید. لحظه‌ای بعد، صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #28
فرشته با چهره‌ای درهم چرخید تا ماگ مخصوص برنا را از شیر گرم پر کند. پسرش بارها گفته بود که عاشق کاپوچینوست؛ اما فرشته نمی‌خواست که چندان به خواسته‌های او بها دهد. تا همین‌جا هم زیاده‌روی کرده بود و قلبش داشت در شعله‌های آتش خاطرات دردآلودش می‌سوخت. نفس کم آورده بود و نمی‌دانست چطور باید برنا را از خانه بیرون کند تا بیشتر از این دوروبرش نباشد.
- اگه مراقب باشی مجبور نمی‌شی سوپ بخوری و هیچ‌کس هم مجبور نمی‌شه ازت پرستاری کنه! حتی عرضه‌ی دکتر رفتن رو هم نداری!
برنا تندتند و عصبی لقمه‌ی جدیدش را فرو داد و لب‌های چرب‌شده‌اش را محکم با دستمال‌کاغذی پاک کرد.
- خیلی هم شدید نبود... .
فرشته ماگ سرامیکی سفیدرنگ را روی میز کوبید و شانه‌های برنا از بلندیِ صدایش بالا پرید. زن به پسرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #29
- شما از کجا...
- وقتی تب داشتی مدام اسمش رو می‌گفتی... فرقی هم نمی‌کنه! حالا حرف بزن! هارومی کیه؟
برنا آهی کشید و سرش را تکان داد. مقاومت در‌ برابر مادرش بی‌فایده بود؛ زیرا محال بود که تا پیش از درآوردن ته‌وتوی ماجرا، کوتاه بیاید و دست از سرش بردارد. از طرف دیگر، برنا نیازمند یک گوش شنوا بود تا بتواند فکرش را باز کند و مادرش کسی بود که همیشه برای هر مشکلی راه‌حل مناسبی در آستینش داشت. هرچند این‌که قرار بود باز هم در مقابل مادرش به ناتوانی‌اش اعتراف کند، ناامیدش می‌کرد و می‌دانست که او را نیز دوباره و دوباره ناامید خواهد کرد... .
- هارومی... توی واحدِ روبه‌روی دفتر کارمه. اون هم وکیله و... فکر کنم با هم دوستیم!
- فکر کنی؟!
برنا دوباره آه کشید و آب دهانش را قورت داد. اشتباه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #30
- آره... ازش خوشم میاد.
با یک نفس عمیق اعتراف کرد و کوتاه و بی‌صدا خندید. به‌زبان‌آوردن احساسش عجیب ولی دلچسب بود!
فرشته روبه‌روی پسرش نشست و در واکنش به خنده‌اش، ابروهای هاشورخورده‌اش را بی‌اختیار در هم گره زد. آرنج‌هایش را روی میز گذاشت و پرسید:
- پس مشکل چیه؟ مجرد نیست؟
برنا کمی فکر کرد و بعد نفس درمانده‌ای کشید. در انگشتان باریک هارومی هیچ حلقه‌ای ندیده بود؛ اما اگر دوست‌پسر داشت چه؟
- نمی‌دونم.
ابروهای فرشته بالا رفتند و زن پوزخند زد. چه انتظاری از برنا داشت وقتی فقط بلد بود همه‌چیز را نابود کند؟
- نمی‌دونی؟! فکر می‌کردم با یه نگاه می‌تونی تشخیص بدی کی سوژه‌ی خوبی هست و کی نه؛ ولی انگار فقط بلدی لاف بزنی!
شاید برنا باید به اشاره‌ی مادرش به ادعاهای احمقانه‌ی دوران...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Sydney

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا