• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان کومورِبی | سیدنی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Sydney
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 69
  • بازدیدها بازدیدها 1,205
  • کاربران تگ شده هیچ

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #31
تک‌تک واژه‌های زن مثل نوک زهرآگین یک پیکان، از وسط قلب برنا گذشتند و همه‌ی وجودش را آتش زدند. هرقدر هم که به آن‌ها عادت می‌کرد، هرقدر هم که نادیده‌شان می‌گرفت باز هم درد داشتند. مادرش با کینه به او نگاه می‌کرد؛ مثل یک موجود اضافی و به‌دردنخور. و این قرار بود تا ابد برنا را شبیه به یک زخم کاری نگه دارد. هیچ‌وقت خوب نمی‌شد و کاری هم از دستش برنمی‌آمد. تنها می‌توانست مثل اکنون همه‌چیز را ندیده و نشنیده بگیرد و همه‌ی دردهایش را قورت بدهد تا کمی هم که شده، از خودش محافظت کند.
بهت‌زده و دردمند سرش را تکان داد و زمزمه‌وار پرسید:
- امروز؟!
- حتی نمی‌دونی امروز ولنتاینه؟!
برنا تنها پلک زد و فرشته فرصت را مناسب دید تا سرانجام پس از چند روزِ فرساینده، خود را از دست پسرش نجات دهد؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #32
برنا لبخند محوی به سگ پامرانینی زد که در آغوشِ زنی رهگذر، لم داده بود. زن با سگ خواب‌آلودش از مقابل چشم‌های وکیل گذشت و کلمه‌ی پرادا را برای لحظه‌ای پیش چشمش تار کرد. برنا آهی کشید و بعد از مرتب‌کردن کراوات خاکستری‌رنگش، چند قدمِ نه‌چندان کوتاه برداشت. وارد محیط گرم و نورانی فروشگاه شد و سر چرخاند. آن‌جا بزرگ‌تر از چیزی بود که از بیرون به نظر می‌آمد.
برنا تقریباً خشکش زده بود! اولین بار بود که برای خریدکردن به این بخشِ شهر سر می‌زد و همیشه ترجیح می‌داد که لباس‌هایش را از جاهای ارزان‌تری مانند بازار ویتوریو (ویکتور) امانوئل خریداری کند.
- ظهر به‌خیر! چطور می‌تونم کمک‌تون کنم؟
صدای مهربان و نرمِ زنِ فروشنده، مثل هرم آتش، تن یخ‌زده‌ی برنا را گرم کرد. مرد وکیل سرش را چرخاند و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #33
سرش را تکان داد تا افکار بیهوده‌اش پخش‌وپلا شوند. نیم‌نگاهی به زن فروشنده انداخت و سپس با تردید به‌سمت لباس‌ها و اکسسوری‌های زنانه رفت. مقابل ویترینی که کراوات‌های ابریشمی در آن چیده شده بودند، ایستاد؛ اما به‌سرعت آهی کشید و سر بلند کرد. شاید باید چیز دیگری می‌خرید... .
شروع کرد به قدم‌زدن و چشم‌چرخاندن در فضای گرم و دلنشین فروشگاه؛ اما چیزی چشمش را نمی‌گرفت. معمولاً برای انتخاب لباس وسواس زیادی به‌‌ خرج می‌داد. سلیقه‌ی هارومی را هم نمی‌دانست؛ البته غیر از کت‌وشلوارهایی که در زمستان و کت‌ودامن‌هایی که در تابستان برای کار به‌ تن می‌کرد و خیلی به او می‌آمدند.
کمی جلوتر رفت و این‌ بار به مردم خیره شد. گوشه‌ای از فروشگاه، کنار رگال لباس‌های زمستانی، دو پسر جوان در‌حال گفت‌وگو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #34
هارومی کتابچه‌ی قانون مجازات کشور را بست و آن را روی میز انداخت. صندلی جک‌دارش را با فشارِ پاهایش چرخاند و به منظره‌ی پنجره خیره شد. آسمان آبی بود و هوا گرم‌تر از روزهای قبل؛ اما هرقدر که ساعت خواب خورشید نزدیک‌تر می‌شد، سرما بیشتر به شهر شبیخون می‌زد.
زن نگاهش را از پرنده‌ی توی آسمان گرفت و ساعت را چک کرد. آخرین قرار ملاقاتِ امروز توسط موکلش کنسل شده بود و هارومی هیچ کار دیگری برای انجام‌دادن نداشت. نفس عمیقی کشید و از جا برخاست. پالتوی سرمه‌ای‌رنگش را پوشید و با برداشتن کیف چرم مشکی‌رنگش از روی میز قهوه‌ای و کرم‌رنگ، از اتاق خارج شد.
کارآموزش با موهایی که به‌تازگی بلوند شده بودند، پشت میزش نشسته بود. نور موبایل در چشمان درشتش منعکس می‌شد و مدام و پشت‌هم می‌خندید.
هارومی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #35
میلان شهری شلوغ و پر از مهاجر بود. هارومی می‌دانست که برای مردم این شهر، انواع فرهنگ‌ها و سبک‌های زندگی پذیرفته‌شده است؛ اما انگار خودش نفرین شده بود که هر چندوقت یک‌‌بار، به‌خاطر رنگ پوست و حالت متفاوت چشم‌‌های سیاهش، دچار تراما می‌شد.
مردم بی‌اعتنا از کنارش می‌گذشتند و به‌ندرت به چهره‌ی وارفته‌اش لبخند می‌زدند. هارومی سرش را چرخاند و با تردید به مسیری خیره شد که تا این‌جا طی کرده بود. دور نشده بود؛ هنوز می‌توانست برگردد و عینکش را که همین چند روز پیش آن را خریده بود، از داخل دفترش بردارد؛ اما پای برگشتن نداشت.
موهای بی‌حالتش را بی‌دلیل مرتب کرد و به بینی کوچکش دستی کشید. دستانش را در جیب پالتویش فرو برد و به شلوار پارچه‌ای مشکی‌رنگش زل زد. قلبش مثل آونگ توی سینه‌اش تکان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #36
«بخش شش: خاکستری تیره»
- هارومی!
دست‌های هارومی از حرکت ایستادند و قلبش یک ضربان را جا انداخت و متزلزل شد. سرش را بالا گرفت و به برنا زل زد که با لبخندی محو و کوچک و چشمان قهوه‌ای‌رنگ درخشانش، کنار میز ایستاده بود. این دومین‌ باری بود که مرد اسمش را به زبان می‌آورد. دفعه‌ی قبل هارومی آشفته‌تر از آن بود که به این موضوع توجه کند و این‌ بار هم فرصتی نیافت تا به‌خاطرش ذوق‌زده شود؛ زیرا برنا دوباره صدای بمش را به گوشش رساند و پرسید:
- می‌تونم بشینم؟
این موقعیت برای دو وکیل، آزاردهنده و عذاب‌آور به نظر می‌رسید. برنا دلخور بود و می‌ترسید؛ اما این را نیز می‌دانست که باید از زن دلجویی کند.
هارومی با کمی تأمل سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد. برنا پالتوی خاکستری‌اش را درآورد، سر جای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #37
مرد از آن فاصله نیز می‌توانست بی‌قراری و کشمکش درونی هارومی را حس کند. زن روی پا بند نبود و نگاه سرگشته‌اش مدام می‌چرخید. وقتی که برگشت، برخلاف همیشه لبخندی به ‌لب نداشت. روی صندلی نشست و اجازه داد تا سکوت بین‌شان سایه اندازد؛ سایه‌ای که با احساسات مبهم و پر از تردیدشان، تیره شده بود.
برنا آهی کشید و بعد محو و کم‌رنگ لبخند زد. هارومی حق داشت که دیگر نخواهد سر صحبت را با او باز کند؛ برنا، برخلافِ او، عمداً زن را رنجانده بود. بی‌دلیل به موهای مجعدش دستی کشید و با صدایی خفه پرسید:
- پرونده‌ات به کجا رسید؟ همونی که به‌خاطرش غر می‌زدی... .
هارومی سرش را بالا گرفت. کمی گیج بود و متعجب؛ اما با‌این‌حال لبخند کوچکی زد. دستمال‌سفره‌ی آبی‌رنگ را دوباره برداشت و جواب داد:
- خوب پیش نرفت؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #38
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #39
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,363
پسندها
5,576
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #40
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Sydney

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا