- تاریخ ثبتنام
- 18/12/19
- ارسالیها
- 1,363
- پسندها
- 5,576
- امتیازها
- 24,673
- مدالها
- 13
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #31
تکتک واژههای زن مثل نوک زهرآگین یک پیکان، از وسط قلب برنا گذشتند و همهی وجودش را آتش زدند. هرقدر هم که به آنها عادت میکرد، هرقدر هم که نادیدهشان میگرفت باز هم درد داشتند. مادرش با کینه به او نگاه میکرد؛ مثل یک موجود اضافی و بهدردنخور. و این قرار بود تا ابد برنا را شبیه به یک زخم کاری نگه دارد. هیچوقت خوب نمیشد و کاری هم از دستش برنمیآمد. تنها میتوانست مثل اکنون همهچیز را ندیده و نشنیده بگیرد و همهی دردهایش را قورت بدهد تا کمی هم که شده، از خودش محافظت کند.
بهتزده و دردمند سرش را تکان داد و زمزمهوار پرسید:
- امروز؟!
- حتی نمیدونی امروز ولنتاینه؟!
برنا تنها پلک زد و فرشته فرصت را مناسب دید تا سرانجام پس از چند روزِ فرساینده، خود را از دست پسرش نجات دهد؛...
بهتزده و دردمند سرش را تکان داد و زمزمهوار پرسید:
- امروز؟!
- حتی نمیدونی امروز ولنتاینه؟!
برنا تنها پلک زد و فرشته فرصت را مناسب دید تا سرانجام پس از چند روزِ فرساینده، خود را از دست پسرش نجات دهد؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر