سایههای روشن
در کوچههای خسته شب رد پا گرفت
دلتنگیِ غریبه من شکلِ ما گرفت
از پشتِ شیشههای گرفته غبارِ درد
آرام حوالیِ چشمم صدا گرفت
گفتم بمان که بیتو جهان سرد میشود
اما زمانه فرصتِ این ماجرا گرفت
ماندم میانِ آینههای پر از سکوت
جایی که بغض، گوشه لبها مرا گرفت
شاید شبی دوباره به یادِ هم شویم
وقتی غروب، از دلِ تنهاییام هوا گرفت