• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

درحال ترجمه ترجمه رمان خُردم کن | سما_ب کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع SAMA_B
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 26
  • بازدیدها بازدیدها 215
  • کاربران تگ شده هیچ

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #21
سرمو بلند می‌کنم.
- من دیوونه نیستم.
فقط همینو میگه.
- همه‌مون همینو میگیم.
سرمو یه کم کج می‌کنم و بعد خیلی جزئی تکونش میدم. لبمو گاز می‌گیرم. چشمام بی‌اختیار دوباره سمت پنجره کشیده میشن.
- چرا هی بیرونو نگاه می‌کنی؟
از سؤالاش بدم نمیاد، واقعاً نه. فقط... عجیبه که یکی باشه برای حرف زدن. عجیبه که مجبور باشم انرژی صرف کنم تا لب‌هام تکون بخورن و کلمه‌هایی بسازن که کارهامو توضیح بدن. خیلی وقته هیچ‌کس اهمیت نداده. هیچ‌کس اون‌قدر دقیق نگاهم نکرده که بخواد بدونه چرا زل می‌زنم به پنجره. هیچ‌کس هیچ‌وقت باهام مثل یه آدم برابر رفتار نکرده.
البته، اون هنوز رازم رو نمی‌دونه. هنوز نمی‌دونه من یه هیولام.
با خودم فکر می‌کنم چقدر طول می‌کشه تا برای نجات جونش فرار کنه.
یادم رفته جواب بدم و اون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #22
منتظر می‌مونم لب‌هاش از هم باز بشن؛ منتظر می‌مونم حرف بزنه. بعد سعی می‌کنم به کلمه‌هاش توجه کنم، همون‌هایی که توی مهِ ذهنم می‌پیچن، حسمو تار می‌کنن، چشم‌هامو مه‌آلود می‌کنن و تمرکزم رو از بین می‌برن.
آدام ازم می‌پرسه.
- می‌دونستی یه جنبش بین‌المللی بوده؟
- نه، نمی‌دونستم.
بهش نمیگم سه سال پیش منو از خونه‌م کشیدن بیرون. نمیگم دقیقاً هفت سال بعد از اینکه «نظامِ نو» شروع کرد به تبلیغ کردن، و چهار ماه بعد از اینکه کنترل همه‌چیزو به دست گرفت، منو بردن. نمیگم چقدر کم از این دنیای جدید می‌دونم.
آدام میگه «نظامِ نو» توی هر کشوری نفوذ داشت، منتظر اون لحظه‌ای بود که رهبرهاشو به جایگاه قدرت برسونه. میگه زمین‌های قابل سکونت باقی‌مونده توی دنیا به سه هزار و سیصد و سی‌وسه بخش تقسیم شدن و حالا هر قسمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #23
چند نفرشون به قتل رسیدن.
- دارن همه‌چی رو نابود می‌کنن.
صدای آدام ناگهان توی سکوت، سنگین و غمگین میشه.
- همه‌ی کتابا، هر اثر تاریخی، هر چیزی که از تاریخ بشر مونده. میگن تنها راه درست کردن اوضاع همینه. میگن باید از صفر شروع کنیم. میگن نباید اشتباهات نسل‌های قبل رو تکرار کنیم.
دو ...تق‌تق ... به در می‌خوره و هردومون از جا می‌پریم، انگار ناگهانی پرت شدیم توی این دنیای تیره و خفه.
آدام یه ابرو بالا میندازه.
- صبحونه؟
- سه دقیقه صبر کن.
یادآوریش می‌کنم. اون‌قدر توی پنهان کردن گرسنگیمون مهارت پیدا کردیم که فقط همین ضربه‌های در، غرورمون رو خرد می‌کنه.
عمداً گرسنه‌مون نگه می‌دارن.
- آره.
لب‌هاش توی یه لبخند کم‌رنگ می‌مونه.
- دلم نمی‌خواد خودمو بسوزونم.
هوا با قدمی که جلو میاد تغییر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #24
(فصل ششم)

۱ کلمه، ۲ لب، ۳، ۴، ۵ انگشت که ۱ مشت می‌سازن.
۱ گوشه، ۲ والد، ۳، ۴، ۵ دلیل برای قایم شدن.
۱ بچه، ۲ چشم، ۳، ۴، ۱۷ سال ترس.
یه دسته‌جاروِ شکسته، دو تا چهره‌ی وحشی، پچ‌پچ‌های خشمگین، قفل روی درِ اتاقم.
به من نگاه کن. این چیزی بود که دلم می‌خواست بهتون بگم.
گاهی باهام حرف بزن. یه درمانی برای این اشک‌ها پیدا کنین؛ دلم می‌خواد برای اولین بار توی زندگیم یه نفس راحت بکشم.

دو هفته گذشته.
دو هفته از همین روال تکراری. دو هفته که چیزی جز تکرار نبود.
دو هفته با هم‌سلولی‌ای که بیش از حد به لمس کردنم نزدیک شده، اما هیچ‌وقت لمسم نمی‌کنه.
آدام داره به این سیستم عادت می‌کنه. هیچ‌وقت شکایت نمی‌کنه، هیچ‌وقت اطلاعات زیادی از خودش نمی‌ده، و همچنان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #25
میگن پرنده‌هایی بودن که مثل هواپیماها توی آسمون اوج می‌گرفتن و پرواز می‌کردن.
عجیبه که یه موجود کوچیک بتونه کاری به پیچیدگی مهندسی انسان انجام بده، ولی این احتمال اون‌قدر وسوسه‌کننده‌ست که نمی‌شه نادیده‌ش گرفت.
دقیقاً ده ساله که خواب همون پرنده رو می‌بینم؛ همون پرنده‌ای که توی همون آسمون پرواز می‌کنه.
سفید، با رگه‌های طلایی روی سرش، مثل یه تاج.
این تنها خوابی‌ـه که بهم آرامش می‌ده.
- چی می‌نویسی؟
چشمامو ریز می‌کنم و به هیکل محکم و لبخند راحتش نگاه می‌کنم.
نمی‌دونم چطور با وجود همه‌چی هنوز می‌تونه لبخند بزنه.
فکر می‌کنم آیا می‌تونه این حالت رو حفظ کنه؟ این انحنای خاص لب‌ها رو که زندگی آدمو عوض می‌کنه؟
فکر می‌کنم یه ماه دیگه چه حسی خواهد داشت و با تصورش تنم می‌لرزه.
نمی‌خوام آخرش مثل من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #26
اوه.
خدایا.
چشم‌هاش.
تمام این مدت داشتم به خودم دروغ می‌گفتم، با تمام وجود سعی می‌کردم چیزی رو که غیرممکن به نظر می‌رسید انکار کنم.
من می‌شناسمش. من می‌شناسمش. من می‌شناسمش. من می‌شناسمش.
پسری که منو یادش نیست...
پسری که یه زمانی می‌شناختمش.
- دارن زبان انگلیسی رو از بین می‌برن.
صدایش محتاط و آرومه.
تقلا می‌کنم تا نفس بکشم.
- می‌خوان همه‌چیزو از نو بسازن.
ادامه می‌ده.
- می‌خوان همه‌چیزو دوباره طراحی کنن. می‌خوان هر چیزی رو که ممکنه باعث مشکلات ما شده باشه نابود کنن. فکر می‌کنن به یه زبان جدید و جهانی نیاز داریم.
صداش پایین‌تر میاد.
نگاهش هم.
- می‌خوان همه‌چی رو از بین ببرن. همه‌ی زبان‌هایی که توی تاریخ وجود داشتن.
- نه.
نفسم می‌لرزه.
لکه‌های تار جلوی چشمام شناور میشن.
- می‌دونم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #27
نمی‌خوام ازم بترسه.
- هی...
صداش آرومه. خیلی آروم. خیلی آروم.
بازوهاش از تمام استخون‌های بدن من قوی‌ترن.
بدن پیچیده‌شده‌ام توی پتو رو به سینه‌اش نزدیک می‌کنه و من فرو می‌ریزم.
دو، سه، چهار، پنجاه هزار تکه احساس توی قلبم فرو می‌رن؛ بعد آب می‌شن و به قطره‌های عسل گرمی تبدیل می‌شن که زخم‌های روحم رو تسکین می‌دن.
پتو تنها مانع بین ماست.و اون منو نزدیک‌تر می‌کشه.
محکم‌تر. قوی‌تر. تا جایی که ضربان قلبش رو از اعماق سینه‌اش می‌شنوم.
تا جایی که حلقه‌ی بازوهاش دور بدنم، تمام بندهای تنش رو از اندام‌هام جدا می‌کنه.
گرمای وجودش قندیل‌هایی رو که از درون نگهم داشته بودن آب می‌کنه.
و من ذوب می‌شم. ذوب می‌شم. ذوب می‌شم.
پلک‌هام تندتند می‌زنن تا بالاخره بسته می‌شن.
اشک‌های بی‌صدا روی صورتم جاری می‌شن.
و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAMA_B
عقب
بالا