• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموعه دلنوشته‌های خرابه‌های خاموش | بهار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع bahar
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 23
  • بازدیدها بازدیدها 326
  • کاربران تگ شده هیچ

bahar

مدیر بازنشسته
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
17/10/23
ارسالی‌ها
976
پسندها
11,753
امتیازها
29,073
مدال‌ها
28
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #21
زخم قوی بودن

می‌گویند قوی هستی، و این شاید دشنام‌آمیزترین تعریفِ جهان باشد. انگار، به آدمی که در حالِ غرق شدن است، بگویی: "چه شناگرِ ماهری هستی" ؛ حال آن‌که او فقط دارد برایِ یک ثانیه‌یِ بیشتر زنده ماندن، دست‌وپا می‌زند. هیچ‌کس نمی‌بیند که این ایستادن، نه از سرِ قدرت، که از سرِ وحشت است؛ وحشت از اینکه اگر لحظه‌ای خود را رها کنی، اگر آن نقابِ سنگی را از صورت برداری، زیرِ آوارِ بی‌کسی، برای همیشه دفن می‌شوی.
قوی بودن، برایِ من، شبیه به ایستادن در صفِ طولانیِ یک اداره‌یِ لعنتی‌ست، درحالی‌که تب کرده‌ام و نفسم بالا نمی‌آید. کسی نمی‌داند که پشتِ این چهره‌یِ آرام، با چه جهنمی می‌جنگم.
اطرافیانم فقط به ستونِ استوارِ من تکیه می‌دهند و بعد می‌روند؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : bahar

bahar

مدیر بازنشسته
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
17/10/23
ارسالی‌ها
976
پسندها
11,753
امتیازها
29,073
مدال‌ها
28
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #22
زخمِ بی‌تفاوتی

می‌گویند انسان، به همه‌چیز عادت می‌کند.
من فکر می‌کنم این جمله را کسی گفته، که هیچ‌وقت ندانسته عادت کردن، شکل مدرنی از نابودی‌ست.
خانه‌هایی را دیده‌ای که کنارِ ریلِ قطار ساخته شده‌اند؟
روزهایِ اول، با هر عبور، شیشه‌ها می‌لرزند.
قاشق‌ها در استکان صدا می‌کنند.
قلب ساکنان خانه، به تپش می‌افتد.
اما چند ماه که بگذرد، دیگر کسی متوجه آن نمی‌شود.
قطار، همان قطار است.
فقط گوش، تسلیم شده است.
روح هم به همین شکل است؛ اولین بار که دلت می‌شکند، صدایش را تا مغزِ استخوانت می‌شنوی.
بارِ دوم، کمی آرام‌تر.
بارِ سوم...
چهارم...
بعد دیگر نمی‌فهمی دقیقاً از کدام شکست، این‌همه ترک برداشته‌ای.
آدم‌ها خیال می‌کنند بی‌تفاوت شده‌ای ؛ نمی‌دانند تو فقط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : bahar

bahar

مدیر بازنشسته
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
17/10/23
ارسالی‌ها
976
پسندها
11,753
امتیازها
29,073
مدال‌ها
28
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #23
زخمِ زندگیِ نزیسته

بعضی خانه‌ها، هیچ‌وقت بویِ زندگی نمی‌گیرند.
سال‌ها پیش، کسی با شوق، آجرهایشان را رویِ هم گذاشته است. دیوارهایشان را رنگ زده، پرده‌ها را آویخته، چراغ‌ها را روشن کرده؛ اما درِ بعضی خانه‌ها، هیچ‌وقت آن‌قدر باز نمانده که خنده‌ای از آن بیرون بریزد. هیچ کودکی در راهروهایش ندویده، هیچ جر و بحثی نیمه‌شب از آشپزخانه‌اش بلند نشده، هیچ خاطره‌ای در گوشه‌هایش ته‌نشین نشده است.
خانه، ساخته شده...
اما هرگز در آن، زندگی در جریان نبوده.
گاهی می‌ترسم تمامِ عمرم، شبیهِ همان خانه، گذشته باشد.
که آن‌قدر سرگرمِ آماده شدن برایِ زندگی باشم که خودِ زندگی، بی‌صدا از کنارم عبور کرده باشد.
همیشه چیزی مانده بود برای مرز بین من و زندگی کردن.
فقط این امتحان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : bahar

bahar

مدیر بازنشسته
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
17/10/23
ارسالی‌ها
976
پسندها
11,753
امتیازها
29,073
مدال‌ها
28
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #24
زخمِ تحمیل بودن

مرا از آنان مپندار که از جفای روزگار و مردمش می‌نالند؛ شکایت من از بی‌مهریِ مردمان نیست. اندوهِ من، از آن است که هیچ‌گاه حضورم، آرزوی هیچ قلبی نبود. گویی از ازل، سهم من آن بود که آمدنم را تاب آورند، نه آنکه خواستارش باشند.
چه رنجی در قلب آدمی جاری می‌شود، آن‌گاه که پیش از آنکه کسی او را از خویش براند، خود، خاموش و بی‌صدا کنار رود؛ نه از سر غرور، از بیم آنکه مبادا بودنش، باری بر دوش دیگری باشد.
تحمیل بودن، زخمی‌ست که در ژرفای جان، دهان می‌گشاید و هر روز، اندکی از روح آدمی را می‌بلعد.
زخمی که انسان را وامی‌دارد حتی برای نفس کشیدنش نیز در دل پوزش بطلبد؛ چنان‌که گویی بودن، خود نیز گناهی نابخشودنی است.
سال‌هاست صدای خویش را در گلو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : bahar
عقب
بالا