• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان انعکاس خاکستر | دیبا کریمی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Diba Karimi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 40
  • بازدیدها بازدیدها 323
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    روانشناختی
  • کاربران تگ شده هیچ

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
90
امتیازها
103
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #21
او دست چپش را روی میز دراز کرد و انگشتان سرد مارگارت را لمس کرد. گرمای دستان جولین، مارگارت را به لرزه انداخت. این گرمای عشقی بود که او هرگز در زندگی واقعی خود، به عنوان «مارگارتِ حسود و طرد شده»، طعمش را نچشیده بود. حالا او این عشق را دزدیده بود؛ عشقی که بهای آن، مرگِ خواهر مهربانش بود. مارگارت لبخندی تصنعی زد، اما در اعماق قلبش، طوفانی از گناه و اندوه برخاسته بود. او می‌دانست که هر کلمه محبت‌آمیز جولین، خنجری خواهد بود که روح او را تا ابد تکه‌تکه خواهد کرد.
سکوت ملایمی بین مارگارت و جولین برقرار شد. جولین در حالی که به چهره‌ی مارگارت زل زده بود، عینک دورمشکی‌اش را از روی بینی‌اش برداشت و با دستمالی ابریشمی شروع به پاک کردن شیشه‌های آن کرد. این حرکت آهسته، به مارگارت فرصت داد تا نفس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
90
امتیازها
103
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #22
با دستانی که به طرز معجزه‌آسایی دیگر نمی‌لرزیدند، شروع به نوشتن کرد. خطوط مایل، نمادِ دیفرانسیل جزئی، تابعِ موج جولین و آنتوانت، و در نهایت نماد بی‌نهایت در مخرج کسر.
او قلم را گذاشت و دستمال کاغذی را به سمت جولین هل داد.
جولین به برگه نگاه کرد. برای چند ثانیه، نفس در سینه‌اش حبس شد. چشمانش روی فرمولِ دقیق و خطِ مایل و لغزانِ روی دستمال ثابت ماند. شانه‌های او لرزیدند و لبخندی سرشار از آسودگی و شگفتی روی لبانش نقش بست. او دستمال را چنگ زد و با صدایی که از هق‌هقِ شادی می‌لرزید، گفت:
- خودتی... خدای من، خودتی تونی! تو فراموشش نکردی. این همون فرمولِ بی‌نهایتِ ماست... .
او به جلو خم شد و مارگارت را محکم در آغوش کشید. مارگارت سرش را روی شانه جولین گذاشت. عطر گرمِ ژاکت پشمی جولین در مشامش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
90
امتیازها
103
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #23
این همان نگاهی بود که مگی سال‌ها تشنه‌اش بود؛ اما حالا که آن را به دست آورده بود، مثل زهر بدنش را می‌سوزاند:
- ممنونم بابا... .
مارگارت با صدایی ملایم و آهنگین گفت و دستانش را روی جلد سخت کتاب‌ها کشید:
- واقعاً بهشون نیاز داشتم. حتماً امشب مطالعه‌شون رو شروع می‌کنم.
ویلیام لبخند رضایتی زد و دوباره سرش را روی نقشه‌های مهندسی‌اش خم کرد.
مارگارت کتاب‌های سنگین را در آغوش کشید و به آشپزخانه رفت. آلیس در سکوت مطلق مشغول خرد کردن سبزیجات برای سوپ شام بود. چشمان مادر هنوز کدر و بی‌روح بودند، اما با دیدن مارگارت، تلاش کرد لبخند لرزانی بزند:
- آنتوانتِ من برگشته... دستات سرده عزیزم؟ برات سوپ داغ می‌کشم.
مارگارت به مادرش نگاه کرد؛ زنی که مگیِ واقعی را پاک فراموش کرده بود. هیچ‌کس در این خانه دلش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
90
امتیازها
103
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #24
لئو با دقت تمام به دست‌های او خیره شده بود. مارگارت تلاش کرد به یاد بیاورد که آنتوانت در فایل‌های صوتی لپ‌تاپش درباره تنظیم آینه‌ها چه می‌گفت.
- هیچ‌وقت پیچ رو سفت نچرخون. فقط با نوک انگشت اشاره، یک نوسان ملایم ایجاد کن... .
مارگارت پیچ را کمی چرخاند. اما دستش از شدت اضطراب تکان سختی خورد. لئو ناگهان با صدایی بلند و شاکی فریاد زد و مچ دست مارگارت را گرفت.
- صبر کن! داری چیکار می‌کنی، آنتوانت؟ پیچ رو خلاف جهت چرخوندی! پرتو لیزر کاملاً از روی دیود خارج شد.
مارگارت حس کرد قلبش از دهانش بیرون خواهد پرید. مچ دستش در چنگال لئو بود و نگاه شکاک پسر مثل یک پرتوی ایکس در روحش نفوذ می‌کرد. کلوئی هم سر بلند کرد و با تعجب به آن‌ها زل زد.
مارگارت با تلاشی جنون‌آمیز، ماسکِ آرامش و وقار آنتوانت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
90
امتیازها
103
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #25
ناگهان، ویبره‌ی ممتد گوشی روی میز، او را از این افکار تاریک بیرون کشید. صفحه نمایش روشن شد و نامی روی آن درخشید که بندِ دلش را پاره کرد: جولین.
او با انگشتانی لرزان پیام را باز کرد:
- تونی، بیداری؟ بارون امشب من رو یاد اون شبِ کلبه ییلاقی می‌ندازه. فرمولی که برام نوشتی، مثل جریانی از نور بود توی تاریکیِ این روزهای دوری. فردا بعد از کلاس‌های ریاضی، می‌خوام بیام ساوت کنزینگتون تا با هم توی باغِ موزه تاریخ طبیعی قدم بزنیم. فقط می‌خوام کنارت باشم و به فرکانس هم‌راستای وجودمون گوش بدم. دوستت دارم... تونیِ من.
مارگارت گوشی را به سینه‌اش فشرد. قطره‌ی اشکی، داغ و سوزان، از گوشه‌ی چشمش چکید و درست روی نامِ جولین روی صفحه شیشه‌ای فرود آمد. او "دوستت دارم" را شنیده بود؛ کلماتی که مگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
90
امتیازها
103
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #26
او نامه‌ها را نخوانده بود! جولین هرگز آن دست‌نوشته‌های سوزان را لمس نکرده بود. او فقط از وجود آن‌ها باخبر بود؛ زیرا خودِ آنتوانت در اوج صمیمیت و با همان لحن بازیگوش و عاشقانه‌اش، رازِ آن جعبه و کلید پنهان در کتاب لاتین را به او گفته بود تا عشقی را که جرات ابرازش را نداشت، با یک راز فیزیکی و ملموس معامله کند. آنتوانت جعبه را قفل کرده بود چون قرار بود خودش آن را به جولین هدیه دهد؛ هدیه‌ای که مرگِ روی پشت‌بام، آن را برای همیشه در اعماق تاریکی زیر تخت مسکوت نگاه داشت.
مارگارت به دستان جولین خیره شد که دست او را می‌فشردند. حالا او می‌دانست که جولین منتظرِ آن جعبه است. او منتظرِ کلماتِ دختری بود که دیگر در این دنیا نفس نمی‌کشید.
- من... .
مارگارت صدایش را نرم و لرزان کرد، صدایی که حالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
90
امتیازها
103
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #27
دست مارگارت تکان شدیدی خورد. کبریتِ سوزان از انگشتانش رها شد و روی سرامیک سرد افتاد و خاموش شد.
- نه... .
مارگارت زیر لب زمزمه کرد و هق‌هقِ خفه‌اش در اتاق پیچید.
- من نمی‌تونم این رو هم ازش بدزدم. این تنها چیزیه که از روحِ واقعی اون باقی مونده. من آنتوانت رو دارم، چهره‌اش رو دارم، اتاقش رو دارم... اما نباید کلماتش رو بسوزونم. جولین حق داره معشوقه‌اش رو بشناسه، حتی اگه اون معشوقه فقط یه خاطره در میان کاغذهای قدیمی باشه.
مارگارت نامه‌ها را با همان روبانِ قرمز دوباره بست. جعبه‌ی چوبی را درون کیفِ چرمی دانشگاهی‌اش گذاشت. او تصمیمش را گرفته بود. این نامه‌ها باید به دست جولین می‌رسید؛ حتی اگر این کار به قیمتِ رسوایی و نابودی خودش تمام می‌شد. این گام، اولین توبه‌ی واقعی او در پیشگاهِ روح خواهرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
90
امتیازها
103
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #28
کافه «برانز» با نور گرم و زرد چراغ‌های دیواری‌اش، پناهگاهی امن در میان سوز سرمای خیابان اگزبیشن بود. جولین در گوشه‌ی همیشگی کافه نشسته بود. فنجان قهوه‌اش تقریباً خالی بود و جعبه‌ی چوبی قدیمی روی میز، کنار دستش قرار داشت. با ورود مارگارت، او بلافاصله بلند شد. چهره‌ی جولین دگرگون شده بود؛ حلقه‌های تیره و کبودی زیر چشمانش دیده می‌شد و چشمان قهوه‌ای‌اش سرشار از نوری غریب، عمیق و لرزان بود. گویی او از یک سفر طولانی و ماورایی در اعماق یک روح بازگشته بود.
جولین بدون کلمه‌ای، جلو آمد و مارگارت را چنان محکم در آغوش کشید که صدای تپش‌های تند و هراسان قلب او را در گوشش حس کرد. او سرش را در میان موهای بلوطی‌رنگ مارگارت پنهان کرد و با صدایی خفه گفت:
- تونی... من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روح تو تا این حد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
90
امتیازها
103
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #29
برای مارگارت، این برف نشانه‌ای از انجمادِ تدریجیِ روحش بود. او در سه هفته‌ی گذشته، تحت عنوان "تمرکز کامل بر امتحانات نهایی"، فاصله‌ای خودخواسته میان خود و جولین ایجاد کرده بود. او به پیام‌های عاشقانه‌ی جولین با تاخیر و به سردی پاسخ می‌داد، نه به این دلیل که دوستش نداشت، بلکه به این دلیل که هر بار مواجهه با آن چشمان قهوه‌ایِ لبریز از عشق، روحش را به مرز متلاشی شدن می‌کشاند. واژه‌های آن نامه‌ها مانند ارواح نگهبان، دور جولین طواف می‌کردند و مارگارتِ غاصب را از نزدیک شدن بیش از حد منع می‌کردند.
او تمام فرار عاطفی‌اش را به یک جنگِ آکادمیک تبدیل کرده بود. حالا، نوبت به بزرگ‌ترین و هولناک‌ترین آزمون رسیده بود: امتحان شفاهیِ فیزیک نظری با پروفسور استرلینگ سخت‌گیر.
مارگارت پشت در سنگین و چوبی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
90
امتیازها
103
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #30
او به یاد آن فایل‌های صوتیِ لپ‌تاپ افتاد؛ به یاد شب‌های تاریکی که سرش را روی یادداشت‌های خواهرش می‌گذاشت و بو می‌کشید. او به یاد آورد، آنتوانت یک بار در خلوت اتاق، در حالی که داشت برای خودش مسئله حل می‌کرد، با لحنی شاعرانه و بسیار ساده این مفهوم را توضیح داده بود.
مارگارت چشمانش را باز کرد. ترس از نگاهش رخت بربست و جای خود را به آرامشی سرد و ماورایی داد. او صدایش را آهنگین، ملایم و با وقارِ مخصوص خواهرش کرد و گفت:
- پروفسور... جهانِ کوانتومی مثل یک سازِ لرزانه. وقتی پتانسیلِ خارجیِ وابسته به زمان به سیستم ضربه می‌زنه، ما نباید فکر کنیم که ساز فوراً کوکِ خودش رو از دست میده. نظریه اختلال به ما میگه که این ضربه، مثل یک نجوای ملایمه که آرام‌آرام حالت‌های پایه سیستم رو با هم مخلوط می‌کنه. در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا