- تاریخ ثبتنام
- 7/6/26
- ارسالیها
- 46
- پسندها
- 90
- امتیازها
- 103
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- #21
او دست چپش را روی میز دراز کرد و انگشتان سرد مارگارت را لمس کرد. گرمای دستان جولین، مارگارت را به لرزه انداخت. این گرمای عشقی بود که او هرگز در زندگی واقعی خود، به عنوان «مارگارتِ حسود و طرد شده»، طعمش را نچشیده بود. حالا او این عشق را دزدیده بود؛ عشقی که بهای آن، مرگِ خواهر مهربانش بود. مارگارت لبخندی تصنعی زد، اما در اعماق قلبش، طوفانی از گناه و اندوه برخاسته بود. او میدانست که هر کلمه محبتآمیز جولین، خنجری خواهد بود که روح او را تا ابد تکهتکه خواهد کرد.
سکوت ملایمی بین مارگارت و جولین برقرار شد. جولین در حالی که به چهرهی مارگارت زل زده بود، عینک دورمشکیاش را از روی بینیاش برداشت و با دستمالی ابریشمی شروع به پاک کردن شیشههای آن کرد. این حرکت آهسته، به مارگارت فرصت داد تا نفس...
سکوت ملایمی بین مارگارت و جولین برقرار شد. جولین در حالی که به چهرهی مارگارت زل زده بود، عینک دورمشکیاش را از روی بینیاش برداشت و با دستمالی ابریشمی شروع به پاک کردن شیشههای آن کرد. این حرکت آهسته، به مارگارت فرصت داد تا نفس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش