• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان انعکاس خاکستر | دیبا کریمی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Diba Karimi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 47
  • بازدیدها بازدیدها 585
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    روانشناختی
  • کاربران تگ شده هیچ

Diba Karimi

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
127
امتیازها
523
مدال‌ها
2
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #41
او دستش را به سمت دهانش برد، اما ناگهان نجوای آخرین یادداشتِ آنتوانت مانع حرکت انگشتانش شد.
- من همه‌چیزم رو به مگی می‌بخشم... تا فقط یک بار دیگه، لبخند بی‌ریای کودکی‌اش رو ببینم.
اگر او امشب خودکشی می‌کرد، قربانی شدن و عشقِ بی‌کرانِ آنتوانت کاملاً بی‌معنا و پوچ می‌شد. آنتوانت مرده بود تا او زندگی کند، حتی اگر این زندگی با دزدی و گناه آغاز شده بود. مارگارت قرص‌ها را به درون کشو برگرداند و با پشت دست اشک‌های گرمِ روی گونه‌هایش را پاک کرد. نه، مرگ برای فرار از مجازات، راهِ بزدلان بود و او بیش از حد در زندگی‌اش بزدل بوده است. او باید فردا با محاکمه روبرو می‌شد؛ نه فقط با قانون، بلکه با واقعیتِ چهره‌ی مادرش. تصور چهره‌ی آلیس هنگام شنیدن حقیقتِ مرگ آنتوانت، بند بندِ وجودش را از درد پاره کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

Diba Karimi

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
127
امتیازها
523
مدال‌ها
2
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #42
کتری روی اجاق گاز با صدایی سوت‌مانند شروع به جوشیدن کرد، اما گویی زمان در آشپزخانه متوقف شده بود. آلیس همان‌طور خشک‌شده ایستاده بود و قوری سفالی قدیمی از دست‌های لرزانش روی زمین سر خورد. صدای شکستن سرامیک و پخش شدن برگ‌های خشک چای روی زمین، سکوتِ سنگین خانه را شکست. آلیس با چشمانی گشادشده و بی‌فروغ، به چهره‌ی دختری که روبه‌رویش ایستاده بود خیره ماند. او به ژاکت سفید بافتنی آنتوانت، به موهای بلوطی و فرم صورت او نگاه کرد و سرش را تکان داد.
- این... این یک شوخی بی‌رحمانه‌ست... آنتوانت، چرا داری با روح خواهرت بازی می‌کنی؟
مارگارت گامی به جلو برداشت، اما آلیس وحشت‌زده یک قدم به عقب رفت و دستش را به لبه‌ی کابینت گرفت.
- نه مامان... به چشمان من نگاه کن... به خط‌های پنهان زیر این پوست، به این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

Diba Karimi

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
127
امتیازها
523
مدال‌ها
2
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #43
آلیس شال گردن آنتوانت را که روی صندلی بود چنگ زد و آن را به سینه‌اش فشرد و هق‌هق کرد. صدای آژیر ممتد و سردِ پلیس از دوردستِ خیابان‌های مه‌آلود کینگزوی به گوش رسید. صدا لحظه‌به‌لحظه نزدیک‌تر می‌شد و لرزه‌ای هولناک بر اندام لرزان هر دو زن می‌انداخت. آلیس در میان هق‌هق‌هایش به در ورودی خیره شد، جایی که قانون برای بردن آخرین دخترش می‌آمد.
- ویلیام... ویلیام رفته... او عدالت رو به این خانه برمی‌گردونه... .
آلیس با صدایی ضعیف زمزمه کرد. مارگارت قامتش را راست کرد، اشک‌هایش را پاک نمود و با وقاری غریب روی صندلی آشپزخانه نشست. او دیگر نمی‌ترسید؛ نقاب فرو ریخته بود و حقیقت، هرچند ویرانگر، او را از زندانِ دروغ آزاد کرده بود. خودروهای پلیس با ترمزهای شدیدی روی سنگفرش‌های خیس و یخ‌زده‌ی خیابان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

Diba Karimi

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
127
امتیازها
523
مدال‌ها
2
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #44
دیوارهای خاکستری بازداشتگاه اسکاتلندیارد سردتر از مه زمستانیِ بیرون بودند. مارگارت پشت میز فلزی و براقِ اتاق بازجویی شماره چهار نشسته بود. نور سفید و زننده‌ی چراغ فلورسنت مستقیماً روی صورت جراحی‌شده‌اش می‌تابید. او به انعکاسِ کدرِ خود روی صفحه‌ی فلزی میز خیره شده بود. بازتابی از آنتوانت که حالا زیر بار اتهام قتل عمد اسیر شده بود. صدای باز شدن درِ سنگینی سکوت سرد اتاق بازجویی را شکست. کارآگاه جیمز هارت با پرونده‌ای قطور و یک لیوان قهوه وارد شد. او مردی میانسال با بارانی کرم‌رنگ و چشمانی خسته و باهوش بود. هارت صندلی فلزی روبروی مارگارت را عقب کشید و با سنگینی نشست. او پرونده‌ی تصادف کینگزوی و گزارش جراحی پلاستیک را روی میز گذاشت.
- باید اعتراف کنم در بیست سال کارم، پرونده‌ای به این عجیبی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

Diba Karimi

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
127
امتیازها
523
مدال‌ها
2
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #45
درِ آهنی و سنگینِ اتاق بازجویی بار دیگر با صدای ناهنجاری باز شد. مارگارت سرش را بالا نیاورد؛ حتی توان دیدن سایه‌ی مردی که دوستش داشت را نداشت. جولین وارد شد، اما گام‌هایش دیگر آن صلابت و شتاب همیشگی را نداشتند. او پالتوی خاکستری‌اش را آویزان نکرده بود و یقه‌اش از سرمای بیرون خیس بود. کارآگاه هارت به آرامی اتاق را ترک کرد و آن دو را در سکوت مطلق جا گذاشت. جولین چند ثانیه در آستانه در ایستاد و به چهره‌ی جراحی‌شده‌ی او خیره شده بود. سپس جلو آمد، صندلی فلزی را عقب کشید و روبه‌روی مارگارت نشست. جعبه‌ی چوبی قدیمی آنتوانت، مایل به سمت چپ، روی میز خودنمایی می‌کرد.
- نامه‌ات رو خوندم، مارگارت.
صدای جولین خالی از خشم بود، اما بوی خاکسترِ معبدی ویران‌شده را می‌داد. مارگارت با شنیدن نام واقعی‌اش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

Diba Karimi

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
127
امتیازها
523
مدال‌ها
2
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #46
سلول انفرادی اسکاتلندیارد، بوی دیوارهای نمور و سیمان سرد می‌داد. مارگارت روی تخت باریک فلزی نشسته بود و به دستان خالی‌اش خیره شده بود. دیگر هیچ نقابی روی صورتش نبود؛ نه آرایشی، نه تظاهری به نبوغِ خواهرش. صدای قدم‌های سنگینی از راهرو آمد و پشت درِ آهنی سلول متوقف شد. نگهبان با کلیدهای بزرگش قفل را چرخاند و در با صدای بلندی باز شد.
- مارگارت اسکار؟ وکیل شما، آقای ادوارد ونس، برای ملاقات اومده.
مارگارت به آرامی بلند شد و به دنبال نگهبان به اتاق ملاقات شیشه‌ای رفت. مردی میانسال با کت و شلوار اتوکشیده و عینک گرد، پشت میز نشسته بود. او پوشه‌ای قطور حاوی مدارک پزشکی قانونی و اعترافات مگی را در دست داشت. آقای ونس با دیدن مارگارت عینک را برداشت و صندلی روبه‌رو را نشان داد:
- بنشینید، دوشیزه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

Diba Karimi

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
127
امتیازها
523
مدال‌ها
2
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #47
سالن دادگاه مقدماتی وست‌مینستر، بوی کاغذهای کهنه و صندلی‌های چوبی می‌داد. مارگارت با لباس خاکی‌رنگ بازداشتگاه، با دست‌بند فلزی پشت میز متهم قرار گرفت. سرمای شدید ژانویه از شیشه‌های بلند و دودی دادگاه به درون نفوذ می‌کرد. در ردیف اول تماشاچیان، ویلیام اسکار با نگاهی سنگی و بی‌رحم نشسته بود. آلیس در کنار شوهرش، با دستمالی خیس از اشک، مدام زیر لب دعا می‌خواند. چند صندلی آن‌طرف‌تر، جولین با چشمانی خسته و غمگین، به دستان مارگارت خیره شده بود. قاضی سالخورده با عینک پنسی‌اش، پرونده‌ی ضخیم را باز کرد و نگاهی به حاضرین انداخت. دادستان با کت و شلوار تیره، برخاست و با صدایی رسا کیفرخواست را قرائت کرد:
- متهم، مارگارت اسکار، به قتل عمد خواهرش آنتوانت و غصب هویت او متهم است. او با نقشه‌ای شیطانی و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

Diba Karimi

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
127
امتیازها
523
مدال‌ها
2
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #48
قاضی سرش را تکان داد و شروع به نوشتن دستورات جدید در پرونده کرد:
- با توجه به مدارک ارائه‌شده از سوی دفاع و گزارش‌های کالبدشکافی نوین... دادگاه اتهام قتل عمد درجه اول را به اتهام قتل غیرعمد ناشی از جنون آنی تغییر می‌دهد. جلسه‌ی بعدی دادرسی برای تعیین میزان نهایی مجازات به ماه آینده موکول می‌شود.
صدای ضربه‌ی چکش قاضی مانند نقطه‌ی پایانی بر فصل اول کابوس مارگارت فرود آمد. نگهبانان به سمت مارگارت آمدند تا او را دوباره به سمت سلول‌های زیرزمین هدایت کنند. او قبل از خروج، برگشت و به چهره‌ی تکیده‌ی مادرش و چشمان نگران جولین نگریست. این بار، برخلاف تمام ماه‌های گذشته، لبخند کوچکی از سر تسکین و رهایی روی لبانش نشست. او دیگر نقابی نداشت، اما برای اولین بار در زندگی‌اش، مگی واقعی احساس زنده بودن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا