- تاریخ ثبتنام
- 7/6/26
- ارسالیها
- 46
- پسندها
- 90
- امتیازها
- 103
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- #41
او دستش را به سمت دهانش برد، اما ناگهان نجوای آخرین یادداشتِ آنتوانت مانع حرکت انگشتانش شد.
- من همهچیزم رو به مگی میبخشم... تا فقط یک بار دیگه، لبخند بیریای کودکیاش رو ببینم.
اگر او امشب خودکشی میکرد، قربانی شدن و عشقِ بیکرانِ آنتوانت کاملاً بیمعنا و پوچ میشد. آنتوانت مرده بود تا او زندگی کند، حتی اگر این زندگی با دزدی و گناه آغاز شده بود. مارگارت قرصها را به درون کشو برگرداند و با پشت دست اشکهای گرمِ روی گونههایش را پاک کرد. نه، مرگ برای فرار از مجازات، راهِ بزدلان بود و او بیش از حد در زندگیاش بزدل بوده است. او باید فردا با محاکمه روبرو میشد؛ نه فقط با قانون، بلکه با واقعیتِ چهرهی مادرش. تصور چهرهی آلیس هنگام شنیدن حقیقتِ مرگ آنتوانت، بند بندِ وجودش را از درد پاره کرد...
- من همهچیزم رو به مگی میبخشم... تا فقط یک بار دیگه، لبخند بیریای کودکیاش رو ببینم.
اگر او امشب خودکشی میکرد، قربانی شدن و عشقِ بیکرانِ آنتوانت کاملاً بیمعنا و پوچ میشد. آنتوانت مرده بود تا او زندگی کند، حتی اگر این زندگی با دزدی و گناه آغاز شده بود. مارگارت قرصها را به درون کشو برگرداند و با پشت دست اشکهای گرمِ روی گونههایش را پاک کرد. نه، مرگ برای فرار از مجازات، راهِ بزدلان بود و او بیش از حد در زندگیاش بزدل بوده است. او باید فردا با محاکمه روبرو میشد؛ نه فقط با قانون، بلکه با واقعیتِ چهرهی مادرش. تصور چهرهی آلیس هنگام شنیدن حقیقتِ مرگ آنتوانت، بند بندِ وجودش را از درد پاره کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.