- تاریخ ثبتنام
- 13/6/26
- ارسالیها
- 55
- پسندها
- 141
- امتیازها
- 523
- مدالها
- 2
- نویسنده موضوع
- #11
رایان و افرادش از میان مردم میگذشتند و مردم درحالیکه سر خم کرده بودند، پنهانی چشمهایشان در جستجوی چهرهی پادشاه بود؛ اما لومیا، چشمش تنها دو تیلهی قهوهایرنگ را دید که پشت سر رایان با اقتدار اسبش را میراند. با خودش فکر کرد: «چطور ممکنه؟ جاستین توی قصر کار میکنه؟»
بدون آن که خودش متوجه شود، گونههایش به رنگ سرخ مبدل شدند. چطور امکان داشت جاستین را در این مکان ببیند؟ آهسته به شانهی پدرش ضربه زد.
- پدر؟ اون پسره که پشت رایانه... .
ادوارد نگاهی به پسر بلندقد و رعنایی که پشتسر رایان بود انداخت. او را به خوبی میشناخت؛ آوازهی تواناییهای آن جوان در تمام قصر پیچیده بود. پس از آنکه رایان و افرادش از آن مکان گذشتند، کمرش را صاف کرد و به لومیا پاسخ داد.
- اسم اون پسر جاستینه، پسر...
بدون آن که خودش متوجه شود، گونههایش به رنگ سرخ مبدل شدند. چطور امکان داشت جاستین را در این مکان ببیند؟ آهسته به شانهی پدرش ضربه زد.
- پدر؟ اون پسره که پشت رایانه... .
ادوارد نگاهی به پسر بلندقد و رعنایی که پشتسر رایان بود انداخت. او را به خوبی میشناخت؛ آوازهی تواناییهای آن جوان در تمام قصر پیچیده بود. پس از آنکه رایان و افرادش از آن مکان گذشتند، کمرش را صاف کرد و به لومیا پاسخ داد.
- اسم اون پسر جاستینه، پسر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.