• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

اسپین‌آف اسپین‌آف رمان یین و یانگ | سارینا الماسی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Sarina Almasi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 14
  • بازدیدها بازدیدها 164
  • کاربران تگ شده هیچ

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
55
پسندها
141
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #11
رایان و افرادش از میان مردم می‌گذشتند و مردم درحالی‌که سر خم کرده بودند، پنهانی چشم‌هایشان در جستجوی چهره‌ی پادشاه بود؛ اما لومیا، چشمش تنها دو تیله‌ی قهوه‌ای‌رنگ را دید که پشت سر رایان با اقتدار اسبش را می‌راند. با خودش فکر کرد: «چطور ممکنه؟ جاستین توی قصر کار می‌کنه؟»
بدون آن که خودش متوجه شود، گونه‌هایش به رنگ سرخ مبدل شدند. چطور امکان داشت جاستین را در این مکان ببیند؟ آهسته به شانه‌ی پدرش ضربه زد.
-‌ پدر؟ اون پسره که پشت رایانه... .
ادوارد نگاهی به پسر بلندقد و رعنایی که پشت‌سر رایان بود انداخت. او را به خوبی می‌شناخت؛ آوازه‌ی توانایی‌های آن جوان در تمام قصر پیچیده بود. پس از آن‌که رایان و افرادش از آن مکان گذشتند، کمرش را صاف کرد و به لومیا پاسخ داد.
-‌ اسم اون پسر جاستینه، پسر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
55
پسندها
141
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #12
اگر وارد قصر میشد، می‌توانست هر روز جاستین را حتی شده از دور نگاه کند. قلبش از این فکر به تپش درآمده بود. ادوارد دستی جلوی لومیا که غرق در افکارش شده، تکان داد.
-‌ کجایی لومیا؟!
لومیا از آغوش افکار زیبایش بیرون کشیده شد و به دامن حقیقت بازگشت. خودش هم می‌دانست زیادی افکارش برای پدرش واضح شده‌اند. دستپاچه گفت:
-‌ ام... چیزه... خب... من باید برم.
این را گفت و به سرعت پدرش را ترک کرد. گونه‌هایش سرخ شده بودند و قلبش محکم می‌تپید.
به سوی دروازه‌ی قصر دوید. شاید اگر به موقع می‌رسید و از رایان درخواست می‌کرد، پستی در قصر برایش در نظر می‌گرفت؛ اما با توجه به این که آخرین‌بار پیشنهاد رایان برای کار در قصر را به بدترین روش رد کرده بود، خیلی هم ایده‌ی خوبی به نظر نمی‌رسید.
ایستاد و دستی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
55
پسندها
141
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #13
جلوتر رفت تا اعلامیه را دقیق‌تر نگاه کند. باقی زن‌ها به‌جز آنان که به این کار نیاز داشتند، جمع را ترک کرده بودند. چشمانش کاغذ را جستجو می‌کردند تا روش استخدام را بیابد. زن مسن‌تری دستش را روی شانه‌ی لومیا گذاشت.
-‌ دخترم تو چرا مثل باقی هم‌سن و سال‌هات اینجا رو ترک نکردی؟ کار توی رخت‌شویی سخته ها!
لومیا به سمت زن بازگشت و با احترام پاسخ داد:
-‌ چون من هم مثل شما به این کار نیاز دارم مادر جان.
زن لبخندی زد و دیگر چیزی نگفت. لومیا هم راه استخدام را پیدا کرده بود؛ پس تعظیمی کرد.
-‌ با اجازه‌تون من برم.
-‌ برو دخترم، مراقب خودت باش.
لومیا لبخندی زد. چرخید و به سوی درب بزرگی که برای داوطلب‌ها باز کرده بودند رفت. هیجان زیر پوستش می‌دوید. عجیب بود که با وجود نفرتش از قصر حال این‌طور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
55
پسندها
141
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #14
قدم‌هایش سست بودند؛ انگار که تازه متوجه شده بود چه کرده است. آیا می‌توانست به این احساس اعتماد کند؟ اگر همه‌چی تنها یک رویای شیرین بود چه؟
با برخورد سرش به دیوار خانه به خودش آمد. بدون آن‌که متوجه شود، به خانه رسیده بود. آهسته درب را گشود. کفش‌هایش را از پایش درآورد و داخل شد. کفش را درون جایی که برای کفش آماده کرده بودند گذاشت.
دو کفش مردانه‌ی دیگر توجهش را جلب کردند.
-‌ قرار بود مهمون داشته باشیم؟
گوش‌هایش را تیز می‌کند تا شاید صدای مهمان را بشنود.
-‌ ببخشید که خیلی کم بهتون سر می‌زنم عمو جان.
-‌ این چه حرفیه؟ به خوبی می‌دونم که سرتون چقدر شلوغه.
صدا را می‌شناخت. رایان بود. چرا به اینجا آمده؟ به یاد سخن صبحش افتاد که گفته بود: «رایانه که وظیفه داره به شوهر خاله‌اش سر بزنه.»
با شرمندگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
55
پسندها
141
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #15
لومیا با چشمان گربه مانندی به رایان خیره شد و لب پایینش را به دندان گرفت. رایان با دیدن چهره‌ی لوس او نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.
جاستین نیز با تعجب به آن دو خیره شده بود. این دخترک دردسرساز که حتی بدون اجازه از قلمرو خارج شد و خودش را در خطر مرگ انداخت، از اقوام پادشاه بود؟ از جایش برخاست و به سوی آن دو رفت. دستش را به سوی لومیا دراز کرد.
-‌ خوش‌حالم که دوباره می‌بینمت.
لومیا دوباره به یاد تصمیم احمقانه‌اش افتاد؛ اما در حال حاضر اهمیتی برایش نداشت. جاستین اینجا بود و چیز دیگری مهم نبود. دستش را درون دست جاستین گذاشت.
-‌ من هم همین‌طور. خوش اومدی!
لبخند محوی روی لب‌های جاستین نشست. رایان و ادوارد با تعجب چشمانشان میان جاستین و لومیا می‌چرخید.
-‌ صبر کن ببینم! شما هم رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا