- تاریخ ثبتنام
- 6/10/20
- ارسالیها
- 1,047
- پسندها
- 18,052
- امتیازها
- 41,073
- مدالها
- 25
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- #31
پریا با سر حرف سبحان را تایید میکند و به سمت اتاقش روانه میشود. سبحان به سمت آشپزخانه روانه میشود، سرگرم بررسی مواد لازم بود که با شنیدن صدا وحشت میکند:
- به اهورا گفتم پریا درباره بردیا چی گفت!
سبحان که در شوک رفته بود، با حرص از لای دندانهایش میغرد:
- صدبار نگفتم یکدفعه نیا! چرا حرف تو گوشت نمیره تو؟
حسابی اعصابش از این یکدفعه آمدنهایش بهم ریخته بود، ولی او کاملا در ریلکسترین حال بود:
- خب حالا پاچه نگیر! اومدم بگم که همه چیزو شنیدم خبراشم دادم! من رفتم.
سبحان محکم بر سرش میکوبد، همیشه همین بود، یک لحظه ظاهر میشد و دوباره غیب میشد! درکل درکی از شعور نداشت.
دوباره به وسایل نگاه میکند، سس نداشتند ولی تنها گذاشتن پریا کار درستی نبود، پس با هایپرمارکت تماس میگیرد تا...
- به اهورا گفتم پریا درباره بردیا چی گفت!
سبحان که در شوک رفته بود، با حرص از لای دندانهایش میغرد:
- صدبار نگفتم یکدفعه نیا! چرا حرف تو گوشت نمیره تو؟
حسابی اعصابش از این یکدفعه آمدنهایش بهم ریخته بود، ولی او کاملا در ریلکسترین حال بود:
- خب حالا پاچه نگیر! اومدم بگم که همه چیزو شنیدم خبراشم دادم! من رفتم.
سبحان محکم بر سرش میکوبد، همیشه همین بود، یک لحظه ظاهر میشد و دوباره غیب میشد! درکل درکی از شعور نداشت.
دوباره به وسایل نگاه میکند، سس نداشتند ولی تنها گذاشتن پریا کار درستی نبود، پس با هایپرمارکت تماس میگیرد تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر