شعر مجموعه اشعار ناگفته‌های آبی رنگ من | شهرزاد کاربر انجمن یک رمان

تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
27
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #11
ساقیا این در میخانه به رویم وا کن
راز این م**س.ت فلاکت زده را افشا کن

مشتری ثابت این جام ش*ر..اب تو منم
پای حرفم بنشین، درد مرا معنا کن


من بگویم به جهنم که دگر رفت و نماند
تو بگو دست بکش یار دگر پیدا کن


به جهنم که دگر یار جدیدی دارد
به سلامت برود... عشق خودت حاشا کن


من بگویم که تو بیچاره تر از من دیدی؟
جرعه ای از پی و پیمانه به من اهدا کن


هی بگویم به خدا طاقت من طاق شده
پر بکن م**س.ت شوم نام مرا رسوا کن


من که شایستهٔ یک لحظه نگاهش نشدم
دست کم مرگ مرا با می خود امضا کن
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
27
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #12
ای الهی و الهی و الهی و اله
بی پناهم بی پناهم بی پناهم بی پناه


من حقیرم من ذلیلم من غریب و بی کسم
یک تباه رو سیاه پر گناهم پرگناه


من فرومایه گنه کار و علیل و بی رمق
آمدم با کوله‌باری از گناه و اشتباه


تو تمامِ ناتمامِ لحظه‌های خسته‌ام
جز تو کس را نیست در این بی‌کسی‌ها تکیه‌گاه


ای خدای بی نوایان ای خدای بی نیاز
دائما خوانم تو را، ای پرده پوش دادخواه


من نه لایق، نه سزاوار کرامات توام
دست خالی آمدم، دستم بگیر ای پادشاه
 
آخرین ویرایش
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
27
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #13
عمر کوتاه‌تر از آن است، بیا باور کن
حکمت پشت قضا را به خدا باور کن


به خدا آنچه تو خواهی، همه‌اش ممکن نیست
حال امروز دلت، تا به ابد مزمن نیست


گاه یک 《نه》 ز خدا، عین اجابت باشد
خیر پنهان تو در پرده ی قسمت باشد


هرچه دل خواست، همیشه به کف ما نرسد
صبر کن، این شب تاریک به پایان برسد


هرچه امروز ز تو دور شد اندوه مخور
گر نصیب تو نشد حسرت بیهوده مخور


دل به تقدیر بده، این همه اصرار مکن
بپذیر و ره خود این همه دشوار مکن



دل به سودای دگر ، با دل خسته، مسپار
هرچه از دست تو رفت، از پی تقدیر شمار
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
27
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #14
باید بسازیم...

نه از آن رو که درد کم شده است،
نه از آن رو که دل
به این همه نبودن عادت کرده است.

می‌سازیم
چون دنیا
گوشش به گریه‌های ما بدهکار نیست.

سال‌هاست
اشک‌هایمان را در تاریکی ریخته‌ایم
و صبح،
با همان چشم‌های خسته
به زندگی سلام کرده‌ایم.

چه می‌شود کرد؟

وقتی تقدیر
سطر آخر را پیش از آمدنِ ما نوشته‌ باشد
اعتراض
فقط گلو را زخمی می‌کند.

بعضی دردها را
باید مثل سنگی در سینه حمل کرد،
بی‌آنکه کسی
سنگینی‌شان را بفهمد.

و بعضی آرزوها را
باید همان‌جا که مرده‌اند
به خاک سپرد.

باید بسازیم...
نه از سر توان، از سر ناچاری.

مثل درختی که در باد خم می‌شود
اما شکستن را
به وقت دیگری موکول می‌کند.
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
27
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #15
باز هم وقت روایت کردن سوتی رسید
تا تو را دیدم دوباره آبرویم پر کشید


مثل کنکوری که وقت آزمون خشکش زده
خیره ماندم هرچه می‌دانستم از یادم پرید


خواستم چیزی بگویم، مغزِ من هنگی گرفت
تا جوابم لود گردد عمر مجلس سر رسید


عقل را آورده بودم تا مرا جمعش کند
بی شرف بود از همان اول ز همکاری برید


مثلِ مجری که میان پخش زنده مات ماند
تا تو را دیدم فقط اِ روی ذهنم می دوید


تا تو را دیدم، تمام نقشه‌ها بر باد رفت
باز هم این دل برایم دردسرها را خرید
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
27
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #16
هز چه از گریه نوشتم به کناری بگذار
نوبت آن شده با بیت خودم رقص کنم


قلم از مرثیه خسته‌ست، به او حق دادم
وقت آن است که با ذوق قلم رقص کنم

تا که آهنگ عوض شد همگی شاد شدند
رقص نور و‌ طرب و تمبک و نی وه چه شود


جان من هلهله زن پنجره ها باز شده
جیغ این قصه ی ما تا ته دنیا برود


بزن آهنگ، که دل حوصله‌اش سر رفته
وقت آن است که ما خنده‌کنان پا بزنیم


بزن آن را ،بزن آن ساز طرب را ساقی
نوبت آن شده که از دل و جان پا بزنیم


چرخ زن، خنده بکن، دست به دست همه ده
تا غم از دیدن این جشن، سیه‌پوش شود

می را با لب خندان بنوشید امشب
بغض دیروز به یک جرعه فراموش شود
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
27
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #17
بگو ای دشت، بعد از رفتنش با غم چه‌ها کردی؟
چه دیدی از غروب خون که این‌گونه صدا کردی؟


شنیدی از گلوی تشنه‌اش هل من معینی را؟
که از آن ناله، صحرا را سراسر کربلا کردی



فرات از شرم، سر در سینهٔ امواج خود می‌برد
تو اما تشنگی را تا ابد آیین ما کردی



صدای «العطش» مانده‌ست در آغوش خاک تو
چرا با پیکر صد چاک او آخر جفا کردی


به گودال غمش حتی فلک زانو زد از اندوه
تو اما داغ او را تا ابد در سینه جا کردی


به تو فرمود آن مولا بنوش ای اسب من آب است
بگو از شرم مولایت به روزه اقتدا کردی ؟


سرش را بر فرات آورد و لب را بر لبش نگذاشت
تو هم با تشنگی، داغ حسینت را ادا کردی
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
27
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #18
یک فراق بی سراغ و یک اتاق بی اجاق
یک بداخلاق چلاق و یک دماغ چاق چاق



یک ورق صد خط خطی و یک کتاب و صد مداد
یک کلاغ روی طاق و یک رفیق بد چلاق



یک سؤال بی‌جواب و یک جواب ناتمام
یک سکوت قدکشیده تا بلندای اتاق



یک سماور بی‌نفس، یک استکان سرد سرد
یک دل جا مانده در بن‌بست تلخ اشتیاق


با سلامی نیمه‌جان و یک جواب بی‌سراغ
هی دقیقه می‌شمارد بد نیفتد اتفاق


یک پکی از دود سیگار و هزاران فکر تلخ
با چراغی نیمه چاق و آن غبار روی طاق



سهم من از روزگارم غیر این‌ها هیچ نیست
مشت خالی، قلب خسته با دلی غرق فراق


پی نوشت: ( اعلام وضعیت: مچ پا روی زانو ، پتوی لوله شده زیر سر)
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
27
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #19
پیش آیینه فقط داشت خودش را می‌دید
دل من بود که هر لحظه ترک برمی‌داشت

تا که او زلف پریشان خودش را می‌بست
زیر چشمی نگهش کردم و همتای نداشت


یک طرف مو به رخ ماه فرو ریخته بود
یک طرف را به سر شانه نوازش می‌کرد


یک نگاهی به منو نیم نگاهی به خودش
باهمان شال پر از رنگ و لباسی از زرد


توبه کردم‌که معذب نشود چرخیدم
عصبی شد به گمانم نگه ام را فهمید


اخم کردوغضبی کردو نگاهی انداخت
پیش دستی زدم ورفتم و او هم خندید



به نظر چشم چرانی که نبود این کارم
که چنین نازو ادا آمد و دلگیر شد او



توبه کردم که دگر چشم چرانی نکنم
بی شرف باشم و بی دین که ببینم بانو...
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
27
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #20
نماند از تو در این خاک، جز نامی و رفتاری
مبادا از تو جا ماند دل آزاری و بیزاری



جهان از مهربانی سبز می‌ماند، نه از شمشیر
مبادا دست بخشش را به دست کینه بسپاری




اگر دستی به سویت شد، نکن ردّش به بی‌مهری
نماند از تو بهتر، هیچ میراثی، به جز یاری



درختی باش در صحرا، که سایه بر غریبان زد
نه سنگی در دل راهی، پر از خشم و گرفتاری


به زخمی مرهمی بخش و به چشمی روشنی جانم
نه آن کولاک سر گردان که جا بگذارد آواری



جهان کوتاه‌تر از آن است، که دل را کینه پر سازد
خوشا آن کس که می‌ماند، به نام مهر و غمخواری
 
عقب
بالا