شعر مجموعه اشعار ناگفته‌های آبی رنگ من | شهرزاد کاربر انجمن یک رمان

تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
27
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #21
دل اگر خسته شده، از غم یک آدم نیست
قصه‌ای هست که در حوصله ی عالم نیست

فکر کردم که اگر حرف نزنم، می‌گذرد
بغض فهماند در این شهر کسی محرم نیست


درد را میخورم و خنده به لب می دوزم
پشت این خنده مگر وسعت یک ماتم نیست؟


خسته‌ام، خسته‌تر از آن‌که گله سر بدهم
دردهایی‌ست که جز صبر بر آن مرهم نیست


من پر از حرف نگفته‌ست دلم، اما حیف...
هر که نزدیک من آمد، به خدا همدم نیست


کاش یک بار کسی حال مرا می‌فهمید
کس در این شهر خریدار دل درهم نیست


نه که از رفتن او شکوه کنم، نه... اما
هرچه آمد به دلم، قابل گفتن هم نیست



بعد از این، یاری خود را ز خدا می‌خواهم
تکیه بر غیر خدا تکیه گهی محکم نیست



*( اعلام وضعیت: مو گوجه ای هدفن رو گوش لم داده رو مبل)
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
27
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #22
دلبرم هر عصر شنبه از خیابان می رود
آبیِ پیراهنش جان از تن من می‌برد


ارغوانی سبز یشمی کله غازی ، گلبهی
هر چه پوشد بی نظیراست آبی اما می کُشد



هی نگاهی سمت چپ و هی نگاهی سمت راست
تا مرا پیدا کند، لبخند بر لب می‌زند


گاه از روی حیا چشمش به پایین خیره است
گاه با یک خنده دنیا را به من پس می‌دهد


با همان شرم نگاهش سر به زیر و دلربا
در میان کوچه ها بی هیچ حرفی می دود



می دود من تا ته کوچه نگاهش می کنم
موی او از زیر شالش دلربایی می‌کند
 
عقب
بالا