مهم [تاپیک جامع متون و دلنوشته‌های غمگین]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Eccedentesiast
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 22
  • بازدیدها بازدیدها 46
  • کاربران تگ شده هیچ

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,438
پسندها
48,970
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #11
ولی به نظر من وقتی آدم از دست یک نفر خیلی ناراحت می شه یا قلبش می شکنه، هیچ کس به جز همون یک نفر نمی‌تونه حالشو خوب کنه و باعث شه دوباره مثل روز اول بخنده، هر چقدرم دورش پر باشه، هر چقدرم دوستا و رفیقاش یا آدمای جدید توی زندگیش بیان و برای بهتر شدنش تلاش کنن، فایده‌ای نداره فوقش اون آدم تظاهر به فراموشی و خوشحالی می‌کنه که اطرافیانش از تلاشاشون نا امید و دلخور نشن، شاید به خاطر همینه که خیلی از آدما توی دنیا برای مدت طولانی غمگین موندن، انگار یکی توی گذشته اونارو قفل کرده و کلیدشو با خودش برده یه جای دور و دیگه‌ام برنگشته.
 
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,438
پسندها
48,970
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #12
‏چیزی که هربار توجهم رو جلب می‌کنه، این غمگین بودن عموم انسان‌هاست، انگار بیشتر افراد رها شدن، تیکه‌ای از وجودشون‌ رو گم کردن، فردی رو از دست دادن، به‌انتظار بازگشتی نشستن، انسانی‌ رو گم کردن.
 
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,438
پسندها
48,970
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #13
ناامیدشدن از کسی که می‌دانی احتمالا آخرین امیدت بوده، غم سرد و خوشایندی را مهمانت می‌کند. دلتنگ و آزرده به او، به یادها و به رنج‌ها فکر می‌کنی. مأیوس و غمگین از این‌که او هم مثل بقیه بود، و راضی و آرام از این که او هم فقط یکی مثل بقیه بود.
و بعد، در تاریکی می‌مانی. گاهی دلتنگ، گاهی پریشان، گاهی تشنه، و همیشه رنجیده. و دیگر از چیزی نمی‌ترسی، زیرا کسی که ناامید است دیگر به سادگی شکستنی نیست؛ اما راستش را بگو، باز هم کسی در تو هست که هنوز به او مشتاق است.
 
امضا : Eccedentesiast
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,368
پسندها
5,586
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • مدیر
  • #14
گفت: «انگار چیزی در گلویم، در سینه‌ام، در افکارم و در کل تنم هست که سنگینی می‌کند.»
 
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,368
پسندها
5,586
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • مدیر
  • #15
دلخور از همگان مى‌نشست و به ماه خيره می‌شد، مى‌دانست كه او نگاه‌هاى تنها را خيلى خوب مى‌شناسد.
 
امضا : Sydney

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,368
پسندها
5,586
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • مدیر
  • #16
‏گفت: «از دور که به خودت نگاه می‌کنی چی می‌بینی؟»
گفتم: «کسی که از بیچارگی صبور شد، و از دوام آوردن قوی‌.»
 
امضا : Sydney

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,438
پسندها
48,970
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #17
تموم اون مدتی که فکر کردید حالم خوبه، سردرد داشتم، معده درد داشتم، تپش قلب داشتم، دست چپم درد میکرد، یه جا خیره بودم، بغض داشتم، غم داشتم و استرس داشتم، فقط وانمود میکردم حالم خوبه، وانمود میکردم چون از دست هیچکدومتون هیچی برنمیومد.
الان چرا میگم؟
چون توانایی وانمود کردنو ندارم!
 
امضا : Eccedentesiast
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,438
پسندها
48,970
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #18
از واژه «دست تنها» خوشم اومده. غم و استقلال زیادی توامان توشه. انگار می‌تونی آستینت رو بکشی رو چشمات، اشکات رو پاک کنی و بعد کوه رو بذاری رو دوشت و بعد به جلو حرکت کنی...
دست تنها، دست تنها، دست تنها.
 
امضا : Eccedentesiast
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,438
پسندها
48,970
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #19
یه سطحی از غم هست که وقتی دچارش میشی شاید هیچ‌وقت استوری غم‌انگیز یا توییت یا هرچی که نشون بده غم داری نمی‌ذاری. و احتمالا برات خیلی سخت باشه با دوستات در موردش حرف بزنی. بیشتر میخندی و کمتر بحث می‌کنی. به خودت میای میبینی مدت خیلی زیادی هست که سکوت کردی و فقط صبر می‌کنی که بگذره.
 
امضا : Eccedentesiast
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,438
پسندها
48,970
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #20
اون شب من خودمو لابه لای عقربه های ساعت گم کردم.شایدم بین برگه های کتابام.دقیق یادم نیست.اون آدم لعنتی با پتک توی سرم میکوبید و صدای قهقهه احمقانش مغزمو له میکرد.اختیارم دست خودم نبود.یه جایی بودم بین مرگ و زندگی.شاید اغما.تصاویر مختلف رو میدیدم که یکیشونو خوب یادمه.یه جنگل بود که یه آدم اونجا روی یه تنه درخت قطع شده نشسته بود.گریه میکرد با صدای بلند ولی یهو میخندید.نمیتونستم تشخیص بدم که مرده یا زن. عجیب تر از اون صدای جیغ یه دختر بود که توی سرم اکو میشد.احساس معلق بودن میکردم و نیازی به اکسیژن نداشتم. یه در بسته جلوم ظاهر شد.بازش کردم.یه اتاق با دیوارای خاکستری.هیچ وسیله ای اون تو نبود.فقط چند تا آینه. اونجا بود که فهمیدم دنیا دقیقا مثل همون اتاقه که توش ادمای زیادی رفت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast
عقب
بالا