دفتر شعر خاکستر آواز آخرین ستاره | delven

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Eccedentesiast
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 9
  • بازدیدها بازدیدها 126
  • کاربران تگ شده هیچ

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,572
پسندها
49,329
امتیازها
96,873
مدال‌ها
60
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
1000085043.webp
این دفتر شعر متعلق به @delven بوده و کسی جز ایشان اجازه‌ی پست‌گذاری در این تاپیک را ندارد.

لطفا پیش از فعالیت به قوانین توجه داشته باشید.
قوانین دفتر شعر | تالار شعرکده

-مدیریت تالار شعرکده-​
 
آخرین ویرایش
امضا : Eccedentesiast

delven

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/8/26
ارسالی‌ها
49
پسندها
66
امتیازها
103
  • #2
بعضی شعرها نوشته نمی‌شوند؛
سال‌ها در سکوت سنگ‌ها، در خواب درختان و در نفس شب می‌مانند
تا روزی دستی آن‌ها را از تاریکی بیرون بیاورد.

خاکستر آواز آخرین ستاره
روایت دلتنگی، امید، عشق، زمان و انسان است؛
روایت کسی که میان ویرانی، هنوز به روشنایی ایمان دارد.
 
امضا : delven
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] M I R A S

delven

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/8/26
ارسالی‌ها
49
پسندها
66
امتیازها
103
  • #3
آن‌سوی سکوت

در من
جاده‌ای بود
که هیچ مسافری
نامش را نمی‌دانست.

هر صبح،
خورشید
تنها تا آستانهٔ دلم می‌آمد
و بی‌آنکه در بزند،
برمی‌گشت.

سال‌ها
با سایهٔ خود
هم‌قدم بودم؛
نه او از من می‌پرسید
به کجا می‌روم،
نه من
از او می‌خواستم
کنارم بماند.

تا شبی
که سکوت،
دست بر شانه‌ام گذاشت
و آرام گفت:

«گاهی
گم شدن،
کوتاه‌ترین راه
برای رسیدن
به خویشتن است.»

از آن شب،
دیگر
به دنبال راه نبودم؛
هر قدمی که برداشتم،
جهانی تازه
در من
متولد شد.
 
آخرین ویرایش
امضا : delven

delven

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/8/26
ارسالی‌ها
49
پسندها
66
امتیازها
103
  • #4
خانه ای که باد ساخت

خانه‌ام
دیوار نداشت؛
از نفس باد
ساخته شده بود.

پنجره‌هایش
رو به فصلی باز می‌شد
که هنوز
در هیچ تقویمی
نامی نداشت.

پرنده‌ای
هر صبح
روی شاخهٔ سکوت می‌نشست
و آوازش را
به رودخانه قرض می‌داد.

من
کنار آینه‌ای شکسته
سال‌ها
چهرهٔ آینده را جست‌وجو کردم؛
اما آینده،
هر بار
لباس کودکی را پوشیده بود
که با پای برهنه
در باران می‌دوید.

آن روز فهمیدم
هیچ سقفی
آسمان را
مالک نمی‌شود؛
و هیچ قفسی
پرواز را
از یاد بال‌ها نمی‌برد.

پس
در را نبستم،
چراغ را خاموش نکردم
و کلید خانه را
به دست باد سپردم...

شاید
مسافری خسته
روزی از همین راه برسد
و باور کند
گاهی
امن‌ترین خانه،
همان است
که دیوار ندارد.
 
امضا : delven

delven

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/8/26
ارسالی‌ها
49
پسندها
66
امتیازها
103
  • #5

از خاک باران

کسی
دانه‌ای از باران را
در مشت خاک کاشت

هیچ‌کس
باور نداشت
از باران
درختی بروید.

فصل‌ها آمدند،
برگ‌ها ریختند،
پرنده‌ها
نام مسیرها را
از یاد بردند.

اما
در سکوتی عمیق،
ریشه‌ای
آهسته
دل زمین را شکافت.

آن‌گاه
درختی رویید
که میوه‌هایش
نه سیب بود
و نه انار؛

هر شاخه‌اش
پناه دستی خسته،
هر برگش
ترانه‌ای برای باد،
و هر سایه‌اش
جایی برای
آرام گرفتن اندوه.

رهگذری پرسید:
«این درخت
از کدام بذر
متولد شده است؟»

زمین
لبخندی زد
و گفت:

«هر امیدی
که کسی
در سخت‌ترین روز زندگی‌اش
رها نکرد،
روزی
به درختی تبدیل می‌شود
که دیگران
زیر سایه‌اش
نفَس می‌کشند.»
 
امضا : delven

delven

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/8/26
ارسالی‌ها
49
پسندها
66
امتیازها
103
  • #6

ساعت بی‌عقربه

در اتاقی
که پنجره‌هایش
به غروب باز می‌شد،

ساعتی بود
بی‌عقربه؛

نه از زمان
عقب می‌ماند،
نه به آینده
می‌رسید.

هر کس
نگاهش می‌کرد،
صدای گام‌های خودش را
می‌شنید.

پیرمردی گفت:
«زمان،
آن چیزی نیست
که از کنار ما می‌گذرد؛
این ماییم
که از کنار لحظه‌ها
بی‌سلام عبور می‌کنیم.»

آن شب،
تمام ساعت‌های شهر
هم‌زمان نواختند؛
اما من
تنها
تپش آرام قلبم را
شمردم.

فهمیدم
گاهی
یک دقیقه
آن‌قدر بزرگ است
که می‌تواند
تمام یک زندگی را
در آغوش بگیرد؛

و گاهی
سال‌ها
از کنار آدم
می‌گذرند،
بی‌آنکه
حتی
یک خاطره
به جا بگذارند.

از آن روز،
دیگر
به ساعت نگاه نکردم؛

هرگاه
گلی شکفت،
هرگاه
کودکی خندید،
هرگاه
دستی
دست دیگری را گرفت،

دانستم
زمان
همان‌جا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : delven

delven

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/8/26
ارسالی‌ها
49
پسندها
66
امتیازها
103
  • #7

درختی که خواب دریا را می‌دید

در انتهای دشت،
درختی ایستاده بود
که هرگز
دریا را ندیده بود.

با این‌همه،
هر شب
برگ‌هایش
بوی نمک می‌دادند
و شاخه‌هایش
با موج‌های ناپیدا
رقص می‌کردند.

گنجشکی از او پرسید:
چگونه
دلتنگ جایی هستی
که هیچ‌گاه
به آن نرسیده‌ای؟

درخت
چیزی نگفت.

تنها
برگی زرد
بر شانهٔ باد گذاشت
تا شاید
پاسخ را
به دوردست‌ها ببرد.
سال‌ها گذشت.

روزی
بارانی آمد
که بوی دریا داشت.

قطره‌ها
بر تنهٔ پیرِ درخت نشستند
و زمین،
برای نخستین‌بار،
طعم موج را چشید.

آن‌گاه
درخت
چشمانش را بست
و آرام گفت:

بعضی رؤیاها
پیش از آن‌که
دیده شوند،
در ریشه‌های ما
زندگی می‌کنند

ما
گاهی
تمام عمر
در جست‌وجوی چیزی هستیم
که از همان آغاز،
در اعماق وجودمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : delven

delven

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/8/26
ارسالی‌ها
49
پسندها
66
امتیازها
103
  • #8

نامه‌ای که هرگز فرستاده نشد

شبی، برای باد نامه‌ای نوشتم.

نه نشانی داشتم،
نه تمبری که راه رسیدن را بلد باشد.

فقط کلمه‌ها را
یکی‌یکی
روی کاغذ سکوت نشاندم.

نوشتم:

اگر روزی از کنار کسی گذشتی
که لبخندش بوی اندوه می‌دهد،
آرام‌تر بوز.
شاید تمام آنچه از جهان برایش مانده،
همان لبخند کوچک باشد.

اگر به پنجره‌ای رسیدی
که سال‌هاست باز نشده،
پرده‌هایش را آهسته تکان بده.
شاید هنوز کسی
پشت آن پنجره
به آمدن صبح ایمان داشته باشد.

و اگر مرا دیدی،
نامم را صدا نزن.

بگذار
در سکوت راه‌ها گم بمانم؛
آدمی گاهی
وقتی هیچ‌کس او را نمی‌شناسد،
خودش را
واضح‌تر پیدا می‌کند.

صبح که شد،
کاغذ دیگر روی میز نبود.

شاید باد
بی‌صدا آمده بود…

یا شاید
تمام نامه‌ها،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : delven

delven

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/8/26
ارسالی‌ها
49
پسندها
66
امتیازها
103
  • #9
سنگی کنار

رودخانه سال‌ها خاموش مانده بود.
نه از شکفتن گل سخنی می‌گفت،
نه از خروش آب شکایتی داشت.

رود هر روز از کنارش می‌گذشت
و چیزی از خود بر او جا می‌گذاشت؛
قطره‌ای، انعکاس ابری،
یا تکه‌ای از آسمان.

رهگذران او را
تنها سنگی ساده می‌دیدند.

کسی نمی‌دانست
در سینهٔ سردش
هزاران صدای خاموش زندگی می‌کند.

روزی کودکی کنارش نشست،
دست بر او کشید و گفت:

«تو هم حتماً قصه‌ای داری.»

سنگ، برای نخستین‌بار،
سبک شد.

نه چون از زمین جدا شد،
بلکه چون کسی
پیش از آن‌که ظاهرش را ببیند،
به سکوتش گوش سپرد.

آن روز رودخانه آرام‌تر جاری بود
و باد کمتر می‌وزید؛

انگار جهان
برای شنیدن آواز سنگ،
لحظه‌ای سکوت کرده بود.
 
امضا : delven

delven

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/8/26
ارسالی‌ها
49
پسندها
66
امتیازها
103
  • #10
فانوس بی‌دریا

سال‌ها بود فانوسی بر فراز صخره‌ای دورافتاده می‌سوخت؛
بی‌آنکه کشتی‌ای از افق سر برسد یا
موجی پیام سلامش را تا ساحل بیاورد.

با این همه، هر غروب شعله‌اش را بی‌هیچ تردیدی به دل شب می‌سپرد.

روزی کلاغی بر لبه‌ی صخره نشست و پرسید:
«وقتی هیچ‌کس نورت را نمی‌بیند، چرا هنوز روشن می‌مانی؟»

فانوس، آرام و گرم، لبخندی به رنگ آتش زد و گفت:
«نور، برای دیده شدن به دنیا نمی‌آید.
گاهی فقط باید باشد؛
مثل مهربانیِ بی‌نام،
مثل دعایی که در سکوت از دل برمی‌خیزد،
یا دستی که بی‌آنکه کسی صاحبش را بشناسد،
انسانی را از افتادن نجات می‌دهد.»

آن شب، مه، دریا را یکسره در آغوش گرفت.
جهان، سپید و گم‌شده به نظر می‌رسید.

اما دوردست، ملوانی خسته،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : delven
عقب
بالا