نامهای که هرگز فرستاده نشد
شبی، برای باد نامهای نوشتم.
نه نشانی داشتم،
نه تمبری که راه رسیدن را بلد باشد.
فقط کلمهها را
یکییکی
روی کاغذ سکوت نشاندم.
نوشتم:
اگر روزی از کنار کسی گذشتی
که لبخندش بوی اندوه میدهد،
آرامتر بوز.
شاید تمام آنچه از جهان برایش مانده،
همان لبخند کوچک باشد.
اگر به پنجرهای رسیدی
که سالهاست باز نشده،
پردههایش را آهسته تکان بده.
شاید هنوز کسی
پشت آن پنجره
به آمدن صبح ایمان داشته باشد.
و اگر مرا دیدی،
نامم را صدا نزن.
بگذار
در سکوت راهها گم بمانم؛
آدمی گاهی
وقتی هیچکس او را نمیشناسد،
خودش را
واضحتر پیدا میکند.
صبح که شد،
کاغذ دیگر روی میز نبود.
شاید باد
بیصدا آمده بود…
یا شاید
تمام نامهها،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.