برگزیده رمان زرد | I.yasi کاربر انجمن یک رمان

I.yasi

ویراستار انجمن
عضو کادر مدیریت
ویراستار انجمن
عضویت
8/23/18
ارسال ها
1,084
لایک ها
6,225
امتیاز
23,673
#1
کد رمان: 1617
ناظر رمان: Donyo-o
نام رمان: زرد
نام نویسنده: I.yasiکاربر انجمن یک رمان
ژانر: تخیلی، ترسناک، عاشقانه
IMG-20180911-WA0000.jpg

با تشکر فراوان از نگار 1373 @نگار 1373 عزیز بابت طراحی جلد
خلاصه:
داستان درباره‌ی دختری به نام آذین هستش؛ آذین نقاشه و تا بیست سالگی زندگی نرمالی داره... اما طی تصادفی نمایشی و از قبل برنامه ریزی شده کشته می‌شه و وارد لِوِل تازه‌ای از زندگی می‌شه و متوجه مي‌شه اون كسي كه تا به حال فکر می‌کرده نیست!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
332
لایک ها
6,104
امتیاز
21,133
#2








نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥


به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

I.yasi

ویراستار انجمن
عضو کادر مدیریت
ویراستار انجمن
عضویت
8/23/18
ارسال ها
1,084
لایک ها
6,225
امتیاز
23,673
#3
مقدمه :

چشمانش را به آرامی بر هم می‌گذارد
صدای ضربان قلبش را به وضوح می‌شنود
دستش را مشت می‌کند و نفس عمیقی می‌کشد
همه چیز حاضراست
او می‌تواند؟ شاید!
چشمان بسته اش را به روی دنیای دیگری باز می‌کند
ل**ب هایش از هم فاصله می‌گیرد و طنین کلمات جادویی اش در فضا پخش می‌شود
بدنش می لرزد؛ سرش به دوران می افتد و خون سیاهی همچون سیل از دهانش خارج می‌شود
توان راه رفتن هم ندارد
روی زمین می افتد
حالا دیگر چشم هایش
ان چشمان اسرار امیز
تنها تاریکی می‌بیند
نه! او نتوانست.


زرد"

(فصل اول)

به برخورد قطرات درشت باران به شيشه ماشين خیره شده بودم؛سپس با ناامیدی نگاهی به بادیگاردی که من رو همراهش فرستاده بودن کردم و برای بار دوم پرسیدم:
-چرا اینجاییم؟
مرد، بدون اینکه واکنشی به حرفام نشون بده از ماشین پیاده شد؛ با فکر این که منم اجازه پیاده شدن دارم، به محض پیاده شدن مرد، از ماشین خارج شدم و تکرار کردم:
-چرا اینجاییم؟
و بازم همان جواب، سکوت.
این بار نگام طولانی تر شد؛ هيكلي ورزيده و درشت، قد بلند حداقل 190سانتی متر و سری طاس.
کت و شلوار و پیرهن مشکی به تن کرده بود، شاید برای مراسم عزا حاضر شده بود و من بی خبر بودم؛ یعنی نمی‌شنید چی می‌گم؟ حتما هم کره هم لال!
بازم باوجود اینکه می‌دونستم جواب نمی‌ده، گفتم:
-خواهش می کنم، خواهش می کنم حرف بزن ما چرا اومدیم قبرستون؟
نه مثل اینکه واقعا کر و لاله.
-هی یارو با توام، حرف بزن!
خیره خیره نگام کرد و بعد بی تفاوت دست به سـ*ـینه ایستاد
چیزی نگذشته بود که اتومبیل مشکی رنگی درست کنار ما متوقف شد؛ مرد صاف ایستاد و به من نزدیک‌تر شد، خواستم ازش دور بشم که چشمم به کلت مشکی رنگش خورد؛ رنگ پریده بی حرکت ایستادم.
راننده درِ اتومبیل رو باز کرد و زنی پیاده شد و با قدم های شمرده به طرفم اومد.
در نگاه اول چکمه های سفیدش توجهم رو جلب کرد، پالتو نسکافه ای و شال و شلوار سفید به تن داشت؛ صورت گرد و گونه های برجسته ای داشت.
قسمتی از موهای رنگ شده اش رو کنار زد عینک گرد طبی اش رو برداشت و لبخند مصنوعی و یخی زد.
-سلام آذین جان.
به دستش نگاه کردم و باتردید دست دادم
-سلام.
-من سیما هستم می‌دونم الان خیلی گیج و سردرگمی و نمی‌دونی چه خبره، من اینجام تا کمکت کنم لازم نیس بترسی.
لبهام رو به هم فشردم و گفتم:
-نمی‌ترسم...
-چه خوب، پس با یه دختر لوس و ترسو طرف نیستیم؛ خیلی خب عزیزم من...
-ما چرا اینجاییم؟
حالت چهره اش تغییر کرد و عصبی به نظر رسید:
-عجله نکن به اونم می رسیم، مطمئنم از شنیدنش خوشحال نمی‌شی!
-هرچی که هست می خوام بدونم.
-اوکی میرم سراصل مطلب.
همون‌طور که جاش رو عوض می‌کرد، گفت:
-امروز دوشنبه هشتم بهمن ماه هستش...
مکثی کرد و ادامه داد:
-اون سمت رو ببین.
با دست به جمعیتی که فاصله زیادی با ما داشتن اشاره کرد، جمعیت زیادی که مطمئنا مرحوم رو به تازگی از دست داده بودند.
-خب؟
-اونها خانواده توأن و اونی که همین یک ساعت پیش خاکش کردن تویی!
یک قدم عقب رفتم و گفتم :
-من رو اوردی اینجا که این چرت و پرت ها رو تحویلم بدی؟ اصلا خنددار نیس!
همچنان جدی به داغ دیدگان خیره شده بود.
-متاسفم آذین من قصد مزاح ندارم، تو دیروز مردی الانم مراسم خاکسپاری رو برگزار کردن؛ تو برای خانوادت وجود نداری، یعنی درستش اینه که فوت شدی، مثل اینکه تصادف کردی.
بدنم یخ کرد و از سرمایی که در بدنم ایجاد شده بود لرزیدم، زبونم بند اومد و نمی‌دونستم چی بگم، چشمام از فرط تعجب گرد شده بود؛ در نهایت اب دهنم رو به سختی قورت دادم:
- من نمی‌فهمم، نمی‌فهمم تو چی می‌گی، من که صحیح و سالم جلوت ایستادم!
خواستم به سمت جمعیتی که زنِ سیما نام ادعا می‌کرد خانواده ام هستن، بدوَم که بادیگارد بازوم رو محکم گرفت و اخم کرد؛ تقلا کردم برای رهایی و صدالبته فرار.
سیما سرش رو به من نزدیک کرد و گفت:
-قبلا هم بهت گفته بودن نمی‌تونی جلو بری!
-ولم کن، از جون من چی می‌خواین؟ ولم کنین!
-حرف های من همین قدر بود، فقط اینو بدون این حقیقتِ زندگیته و تو باید قبولش کنی؛ من وظیفم رو انجام دادم.
گریه ام گرفت و احساس خطر یه لحظه هم ولم نمی‌کرد و همین‌طور مرد، که بازوم رو سفت چسبیده بود.
-بذار برم باهاشون حرف بزنم، من که زنده ام!
بی‌حرف به من خیره شده بود، از نگاش ترسیدم، هنوزم سرمای عجیب و غیرعادی رو حس می‌کردم؛ با چشمای بارونی گفتم :
-خواهش می کنم خانم، ببین من زنده ام نفس می‌کشم، اگه راست می‌گی و این خاک سپاری برای منه بذار برم بگم که نفس می‌کشم، بگم که حالم خوبه؛ اصلا چطور، چطور ممکنه؟ چطور اتفاق افتاد؟ کی رو جای من خاک کردن مگه من کیم که مرگم رو صحنه سازی کنن؟!
با دستام صورتم رو پوشوندم و گریه کردم؛ نمی‌دونستم چه اتفاقی افتاده.
به طور کامل حرف های سیما رو باور کردم' لرزش دستام ' 'قطره های اشک' و ' سردی جسمم' من رو وادار به پذیرش مرگ کرده بود؛ مرگی که برای هر انسان سالمی، مضحک و غیرقابل باور بود.
" اما می‌دونستم اون زن شوخی نمی‌کنه"
 
آخرین ویرایش

I.yasi

ویراستار انجمن
عضو کادر مدیریت
ویراستار انجمن
عضویت
8/23/18
ارسال ها
1,084
لایک ها
6,225
امتیاز
23,673
#4
(دو ماه قبل)

به سمت گل های داوودی که کنار شیر آب کاشته شده بود رفتم و دو زانو نشستم، از این فاصله عطر گل ها رو بهتر می‌تونستم استشمام کنم؛ نفس عمیقی کشیدم، در گلخونه باز شد و ساره دخترِعمو سعید با اون صدای نازک و تو دماغي اش گفت:
- وای آذین تو ادم نمی‌شی دختر؟ الان سرما می‌خوری، ما هروقت میایم دورهمی تو جات تو حیاط و گلخونس!
-سرم درد می‌کرد، ترسيدم میگرنم عود کنه اومدم اینجا حال و هوام عوض بشه.
-حالا پاشو بیا تو دلمه های مامان جون اماده شده بیا که الان همش رو می خورن.
پشت لباسم رو تکوندم و با ساره همراه شدم؛ به اسمون نگاه کردم نیمه ابری بود و خورشید زیر ابرا مخفی شده بود.
هنوز به آسمون تیره نگاه می‌کردم که احساس کردم تار می‌بینم، سرم رو پایین اوردم و به ساره نگاه کردم؛ تصویر ساره چند تایی شده بود و تار! وایسادم و چند بار پلک زدم تا دیدم واضح بشه.
-چی شده، حالت خوبه؟
حالت خوبه
حالت خوبه
حالت خوبه
خوبه
خوبه
خوبه
مدام کلمات تو سرم تکرار می‌شد، دستام رو روی سرم گذاشتم و چند قدم عقب رفتم که با سرگیجه شدیدی نقش بر زمین شدم!
-آذین!
دویدنش به طرف ساختمون رو دیدم، حتی شاهد باز کردن در هم بودم؛ اما بعد از اون پلکام رو هم رفت و دیگه هیچی نفهمیدم.

چشمام رو که باز کردم، روی تخت دراز کش بودم و دور تا دور تخت رو پرده محاصره کرده بود؛ از این نوع دیزاین متوجه شدم تو بیمارستان یا درمانگاهم.
پاهای برهنه ام رو روی کاشی های سرد گذاشتم و پرده های سبز روشن آنتی باکتریال رو کنار زدم، فضای بیمارستان نیمه تاریک بود و لامپ فلورسنت(مهتابی)بالای سرم مدام خاموش و روشن می‌شد؛ چطور ممکنه تو بیمارستان به این بزرگی کسی نباشه؟ وارد راهروی کاملا تاریکی شدم که زن زیبایی که پیرهن بلند سفید با گل های ریز آبی پوشیده بود رو دیدم که با فاصله کمی از من ایستاده و بهم نگاه می‌کرد ل**ب هاش نه! چشم هاش خندید، خواستم به طرفش برم که چرخید و با قدم های آهسته ای جلو رفت؛ موهای مشکی بافته شده اش تا زمین می‌رسید، همون طور که نگام به گیسوان او بود، تعقیبش کردم.
از بیمارستان خارج شدیم؛ صبح شده! از دیشب تو بیمارستانم؟ نور خورشید چشمم رو اذیت کرد، دستم رو مقابل چشم هام گرفتم؛ به طور عجیبی همه جا به شدت روشن و پر نور بود، سرم رو، رو به آسمون گرفتم، خورشید بزرگ تر و نزدیک تر از همیشه بود و آسمون رو سفیدِ سفید کرده بود.
زن برگشت و لبخند زنان دستش رو به طرفم دراز کرد بی اراده دستم رو تو دستاش گذاشتم که کسی دستش رو روی شونه گذاشت و اسمم رو صدا زد
-آذین... آذین؟ دختر چیکار می‌کنی؟
دستم از زن جدا شد و به عقب برگشتم؛ یهو احساس کردم یه سطل آب یخ روم خالی شد و روشنایی روز تبدیل به تاریکی شب شد و مامان رو مقابلم دیدم
-مامان!
زیر بارون وایساده بودم و تبدیل به موش آب کشیده شده بودم؛ چرخی زدم و دنبال اون زن گشتم ولی هیچی جز ماشین های پارک شده در محوطه بیمارستان و زمین خیس از بارون نبود؛ چه اتفاقی افتاده؟ این سوال رو از مامان پرسیدم؛ با چشم های گشاد شده نگام می‌کرد.دستم رو کشید و تو بیمارستان بردم، اب از سرتا پام می‌چکید.
-معلوم هست اون بیرون چه غلطی می‌کردی؟ هان؟هان؟
جواب ندادم و رو زمین نشستم، مامان مدام حرف می‌زد که پرستاری ای وایی زیر ل**ب گفت و زیر بازوم رو گرفت.
روی همون تخت قبلی که حالا فهمیدم در بخش اورژانس بیمارستانه، دراز کشیدم.
دکتر: عزیزم چرا رفتی زیر بارون؟ سرمت هم که کشیدی ببین دستت چی شده!
نگاهی به دستم کردم خونی بود!
سرمم رو دوباره وصل کرد و پرسید:
-حالت خوبه؟
-بله خوبم.
-خیلی خب، اجازه بده سرمت تموم بشه بعدش میتونی بری عزیزم
پرستار: ویدا جون تلفن
دکتر: اومدم
لبخندی زد و از تخت فاصله گرفت و به زنی که فرم صورتی پوشیده بود گفت:
-لطفا یه پتو بیارید براشون.
****
 
آخرین ویرایش

I.yasi

ویراستار انجمن
عضو کادر مدیریت
ویراستار انجمن
عضویت
8/23/18
ارسال ها
1,084
لایک ها
6,225
امتیاز
23,673
#5
از شدت سرما بیدار شدم؛ غلتی زدم و زانوهام رو بغـ*ـل کردم. تُشکِ تخت سفت و سخت شده بود، جوری که حس کردم روی تخته سنگی دراز کشیدم.
خمیازه ای طولانی کشیدم و گوشه چشمی باز کردم؛ پنجره باز و پرده حریر سرمه ای که توسط باد معلق در هوابود توجهم رو جلب کرد، هوا هنوز تاریک بود؛ پتو رو تا شکمم کنار زدم و به طرف ساعت چرخیدم" چهار و سیزده دقیقه"
پوفی کشیدم؛ این بار پتو رو کاملا کنار زدم، از تخت پایین اومدم و به زحمت پنجره رو بستم و قفلش کردم؛ خواستم به تخت برگردم که صدای برخورد شیٔ به زمین، به گوشم رسید بلافاصله پس از شنیدن صدا برگشتم.
چیزی دیده نمی‌شد، هول شدم و از ترس و هیجان نفس نفس می‌زدم؛ چشام رو ریز کردم تا بهتر ببینم، چیزی در اون تاریکی برق می‌زد، چراغ رو روشن کردم و در اتاق رو باز کردم؛ دو پیچ و یه قطعه فلزی روی زمین افتاده بود.
-آروم، فقط یه پیچه!
حالا اثری از ترس نمونده بود؛ اما تعجب تو چهره‌م بیداد می‌کرد؛ گیج و سرگردان به پنجره نگاه کردم، بله درست حدس زدم بودم قفل پنجره بود، با دهن باز یه قدم به عقب برداشتم ؛ با یک تصمیم آنی به طرف در دویدم در اون لحظه اونقدر ترسیده بودم که مغزم کار نمی‌کرد و فقط فرمان فرار صادرکرده بود.
از اتاق که خارج شدم با چیزی برخورد کردم، جیغ خفه ای از دهنم خارج شد.
-چته آذین؟!
چشام رو باز کردم و آريا رو مقابلم ديدم
-کابوس دیدی؟
-آريا!
-هوم؟
مکثی کردم، دستی به صورتم کشیدم و گفتم :
-هیچی!
با چشمای پف کرده و صدای خسته و خواب آلودی گفت:
-چرا چراغ رو روشن کردی؟ دیدم نصف شب چراغ اتاقت روشنه نگران شدم!
-یه لحظه بیا!
به طرف پنجره هدایتش کردم.
پنجره بازِ باز بود.
-نتونستی پنجره رو ببندی؟ بچه چقدر ضعیفی آخه!
هنوز متوجه اصل ماجرا نشده بود گفتم :
-آریا؟
-چیه خب؟ می‌دونستی فردا کلی کاردارم که....
حرفش رو ادامه نداد.
-این چرا این شکلی شده؟
باصدای لرزان گفتم :
-نمی‌دونم.
-شاید شل شده بود؛ بیا بگیر بخواب صبح درستش می‌کنم.
-نمی‌خوام، می‌گم خودم بستم پنجره رو، سالم بود.
مکثی کرد و گفت:
- چی می‌خوای بگی؟
-چیزی نمی‌خوام بگم اما باعقل جور در نمیاد!
هردو لحظه ای سکوت کرده و به هم زل زدیم؛ با صدای بابا از جا پریدم.
-چه خبره نصف شب؟ آريا ؟ آذين ؟
آريا:چیزی نیس الان می‌خوابیم.
و دستم رو گرفت، همراه خود حرکت داد؛ به اتاق مشترک آريا و آرين رفتیم.
آرين داداش کوچیکم، غرق خواب و طبق معمول دهنش نيمه باز بود.
-بشین برم پتوت رو بیارم.
رو تخت دراز کشیدم لحظه ای بعد پتو به دست اومد و کنارم خوابید، اونقدر به اتفاقی که افتاده بود فکرکردم تا خوابم برد.

بین خواب و بیداری بودم که مامان در اتاق رو باز کرد و گفت:
- یالا دختر دیر می‌شه مگه تو کلاس نداری؟
نشستم و گفتم:
-ساعت چنده؟
-هشت؛ چرا اینجا خوابیدی؟ تو که ترسو نبودی، آريا یه چیزایی می‌گفت!
-چی گفت؟
-گفت قفل پنجره اتاقت خراب شده، ترسیدی اومدی تو اتاقش آره؟
-آره.
-خیلی خب پاشو صبحونه بخور.
-باشه اول دوش بگیرم.
مامان سری تکان داد و از اتاق خارج شد.
پتوم رو برداشتم و به اتاقم رفتم.
با دستام سرم رو ماساژ دادم و زیر ل**ب زمزمه کردم:
-لعنت به سردرد.
 
آخرین ویرایش

I.yasi

ویراستار انجمن
عضو کادر مدیریت
ویراستار انجمن
عضویت
8/23/18
ارسال ها
1,084
لایک ها
6,225
امتیاز
23,673
#6
کشو رو باز کردم که قرص استامینوفن بردارم؛ پیچ گوشتی نارنجی رنگی تو کشو قرار داشت، اول با تعجب بش نگاه کردم و سپس بی توجه قرص برداشتم و کشو رو بستم.
با یه دوش ده دقیقه ای سرحال شدم و خستگیم از بین رفت؛ موهام رو سشوارکشیدم، رو به روی آیینه ایستاده بودم و به مژه های فرم ریمل می‌زدم که چشمم به ساعت رومیزی کنار تختم افتاد؛ تکونش دادم خوابیده بود، اونم دقیقا ساعتی که از دیشب به خاطرم مونده "چهار و سیزده دقیقه"
روی تخت انداختمش و بعد از آماده شدن از اتاق بیرون رفتم.
-مامان من رفتم.
-صبحونه!
-نمی‌خورم دیره، ده کلاس دارم.
-چای ریختم بشین.
به سرعت صبحانه خوردم و راهی دانشگاه شدم؛تو تاکسی بودم که تلفنم زنگ خورد:
-جانم؟
زهرا:سلام کجایی؟
-تو راهم.
-ما همون جای همیشگی نشستیم.
-با وجود ترافیکی که من می بینم فکر نمی‌کنم زود برسم تو کلاس می‌بینمت.
-اوکی، می‌بینمت.
زهرا صمیمی ترین دوستمه ؛ مثل من بیست سالشه و شهریوریه. عمر دوستیمون امسال هفت ساله می‌شه؛ دوستای دیگه ای هم دارم که شامل آرزو، ماهرخ و شقایق می‌شه.
تو دانشگاه اکیپ خاص خودمون رو داریم، اکیپی پنج نفره.
مثل همیشه یه جای خالی توسط زهرا برام رزرو شده بود، لبخند زدم و سلام کردم.
زهرا :چطوری؟
-بدنیستم ؛ چه خبرا؟ آرزو کو؟
ماهرخ :دبلیوسی! الان پیداش می‌شه.
و همین طور هم شد و آرزو به سرعت سرجاش نشست و استاد بعد از اون وارد شد.
***

زهرا در حالی که با سنگ سفید رنگ تو دستش بازی می‌کرد، گفت:
-احتمالا خراب بوده، بیخیال چرا بزرگش می‌کنی؟
شقایق: می‌گـه پنجره رو قفل کرده، قفــــل!
-اوهوم محکم بود.
آرزو: آذين ترسیدی؟
-هنگ کردم.
زهرا:تو ذهنت رو مشغول نکن به آریا بگو درستش کنه.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- اوهوم.
شقایق :این‌قدر بدم میاد عین مامانا حرف می‌زنی.
زهرا: وا، چه ربطی داره؟ الکی فکرش مشغول بشه که چی؟ اصلا من ساکت می‌شم شما بفرما سخنرانی کن.
شقایق چشاش رو ریز کرد و حالت مرموزی به خود گرفت و گفت:
-آذين نکنه خونتون جن داره؟
آرزو: ببند شقایق.
زهرا :جن خونه آذين چیکار داره؟
شقایق: آهان درسته؛ جن تو خونتون نبوده ولی خواسته از پنجره اتاق تو وارد خونه بشه!
و خودش به تنهایی غش غش خندید.
زهرا :هرهرهر بی‌مزه.
-جن اصلا وجود نداره.
ماهرخ که تا اون لحظه سکوت اختیار کرده بود گفت :
- معلومه که وجود داره این همه ازش نام بـرده شده، تو قرآن سوره ای به نام جن داریم نه تنها تو قرآن بلکه تو تورات و انجیل هم راجبش نوشته شده و...
توجهم به استاد شکوری مدرس هندسه مناظر سال قبل جلب شد و ادامه حرفای ماهرخ رو نشنیدم؛ پنج یا شش متر دورتر از من ایستاده بود و نگاهم می کرد، به محض این که نگاه من رو به خودش دید عینکی به چشم زد و به راهش ادامه داد، شونه ای بالا انداختم.
شقایق: منم با ماهرخ موافقم کار جنی روحی چیزیه.
تلاش می‌کرد لبخند موزیانه اش دیده نشه.
ماهرخ دستی به چادرش کشید و گفت:
-چند روز پیش یکی یه ماجرایی تعریف می‌کرد می‌خواین بشنوین؟
شقایق که عاشق داستانای ترسناکه و هیجانیه، دستاش رو محکم به هم کوبید :
- من می‌میرم واسه داستانای تو؛ بگو.
 
آخرین ویرایش

I.yasi

ویراستار انجمن
عضو کادر مدیریت
ویراستار انجمن
عضویت
8/23/18
ارسال ها
1,084
لایک ها
6,225
امتیاز
23,673
#7
ماهرخ : می‌گفتش که مربوط به شهر (...) می‌شه. اینا بنا به دلایلی مجبور میشن، شب تو یه منطقه نظامی خیلی مخوف و ترسناک با سه تا نظامی چادر بزنن؛ اون منطقه معروف بود به این قضایا و گویا این موضوع هم از طرف اهالی منطقه که اونجا رفت و آمد داشتن و روحانیون تایید شده بوده؛ نیمه شب چندتا سنگ محکم می‌خوره به چادر، کسی که تعریف می کرد می گفت "از همه جا بی خبر اومده بیرون ببینه چرا اینجور شد و کی این کار رو کرده که یهو دورتا دورش چندین جفت چشم قرمز رنگ دیده که انگار آتیش ازشون بیرون می زده". خلاصه پشت بند اون چند تا سنگ دیگه اومد طرف چادر و اونم تنها کاری که کرده پریده تو چادر و چند نفری ستون های چادر رو گرفتن که فقط خراب نشه رو سرشون.
این قضیه تا نزدیکای اذان صبح ادامه داشت تا هوا روشن شده تو این مدت هم هرچی آیت الکرسی و آیه و دعا بلد بودن خوندن، می‌گفت "صبح وقتی جرات کردیم بیایم بیرون
یه عالمه سنگ دور و ور چادر بود".
(واقعی, از ناشناس)
با دقت به حرف های ماهرخ گوش می‌کردم، با تموم شدن داستانش فهمیدم موهای تنم سیخ شده!
شقایق گوشیش رو بیرون آورد و گفت:
- صبر کنین منم یه چی دارم؛ من که عاشق این چیزام نزدیک بود جام رو خیس کنم!
زهرا: اگه قصد ترسوندنمون رو داری باید بگم تلاشت بیهوده ست می‌بازی، ما نمی‌ترسیم.
شقایق: آهان منظورت از ما آذين و آرزو هم هست دیگه؟ قیافه ها نیگا توروخدا.
-درد، ترس یه واکنش طبیعیه و کاملا طبیعیه که بترسیم.
شقایق دستش رو در هوا تکان داد و رو به من گفت:
- توی توییتر خوندم؛ تیتر اینه:
"ترسناک ترین داستان های ترسناک چند جمله ای"
اولیش " با صدای بیسیمی که تو اتاق بچم هست بیدار شدم و شنیدم زنم داره براش لالایی می خونه، روی تخت جابجا شدم و دستم خورد به زنم که کنار من خوابیده بود."
شقایق ادامه داد: بعدی.
"من همیشه فکر می کردم گربه من یه مشکلی داره، آخه همیشه بهم زل می زد تا اینکه یه بار که دقت کردم فهمیدم همیشه به پشت سر من زل میزده ."
سرش رو بالا آورد و با چشمای براق خندان و شیطون گفت:
-خدایی حس مزخرفی به آدم میده نه؟
منتظر جواب نموند و ادامه داد:
"هیچ چیز مثل خنده یه نوزاد، زیبا نیست مگر اینکه ساعت یک شب باشه و خونه تنها باشی ."
"یه دختر صدای مامانش رو شنید که از طبقه پایین داد میزد و صداش می کرد، واسه همین دختر بلند شد که بره پایین، وقتی به پله ها رسید و خواست که بره پایین، مامانش به داخل اتاق کشیدش و گفت: منم شنیدم!"
 
آخرین ویرایش

I.yasi

ویراستار انجمن
عضو کادر مدیریت
ویراستار انجمن
عضویت
8/23/18
ارسال ها
1,084
لایک ها
6,225
امتیاز
23,673
#8
-ینی ممکنه؟
زهرا: چی؟
-جن و پری!
شقایق: آره!
زهرا :شقایق مسخره بازی در نیار.
شقایق: چی گفتم مگه!؟
آرزو: آروم بگیرین، همیشه خدا شما دوتا مشغول بگو مگویین.
شقایق چشم غره ای به زهرا رفت که باعث خندیدنمون شد و دیگه کسی حرفی از جن و پنجره و این چیزا نزد.
نمی‌دونستن حسابی منو ترسوندن منی که همین پنج دقیقه پیش گفته بودم جن وجود نداره.
بعد از اتمام کلاس ها، ماهرخ با دویست وشیش آلبالویی اش تک تک ما رو به خونه رسوند؛ از ماشین پیاده شدم و پس از تشکر و خداحافظی وارد مجتمع مسکونی روژین شدم؛ روبروی آسانسور ایستادم و دکمه مربوطه رو فشردم و منتظر موندم.
با پای راستم ضرب گرفته بودم و به این فکر می‌کردم چه روز خسته کننده ای داشتم و ای کاش زودتر تموم بشه ؛ گوشیم زنگ خورد .
سامیار(عمو) :الو آذين..
- سلام خوبی؟
-قربانت، کجایی؟
-خونه.
-من الان خونتونم شیطون!
لبم رو گاز گرفتم و گفتم:
-من تو ساختمونم منتظر آسانسورم.
همون لحظه در آسانسور باز شد، وارد کابین شدم و همزمان با فشردن طبقه هشتم گفتم:
- الان میام ، فعلا.
در ، درحال بسته شدن بود که دستی مانع شد و مردی سر به زیر سوار آسانسور شد و پشت به من ایستاد؛ موسیقی همیشگی پخش شد.
نیم نگاهی به مرد کردم، متوجه نگاهش به شماره طبقه شدم .لاغر اندام بود و قدی متوسط داشت موهای پرپشت روشنش رو شلخته روی صورتش ریخته بود و همچنان سرش پایین بود، با شنیدن صدای دینگ مانندی تکیه ام رو از دیواره کابین برداشتم و جلو رفتم.
-ببخشید!
یک قدم به عقب اومد نزدیک بود بهم برخورد کنه که خودم رو کنار کشیدم با تعجب برگشتم سمتش اما سرش رو بالا نیورد.
به سرعت خارج شدم در بسته شد؛ به صفحه نشون دهنده شماره طبقه ها زل زدم فضولیم گل کرده بود و می‌خواستم ببینم مقصدش کدوم طبقه ست.
هفت، شیش، پنج، چهار، سه، دو، یک!
درکمال تعجب به هم‌كف برگشت ؛ تنها جوابي كه به ذهنم رسيد اين بود"اون منو تا خونه همراهي كرده بود"زیرلب کلمه "عجب" رو زمزمه کردم و کلید انداختم.
 
آخرین ویرایش

I.yasi

ویراستار انجمن
عضو کادر مدیریت
ویراستار انجمن
عضویت
8/23/18
ارسال ها
1,084
لایک ها
6,225
امتیاز
23,673
#9
خونه ما دویست متر و سه خوابه ست؛ واقع در مجتمع روژین و تو یه کوچه بن بست پر دار و درخت قرار داره.
بوی قرمه سبزی تمام فضای خانه رو پر کرده بود، بابا و سامیار مقابل تلویزیون در حال حرف زدن بودن که با دیدن من سکوت کردن، بعد از تعویض لباس هام به آشپزخونه رفتم.
-سلام.
- سلام کی اومدی؟ نفهمیدم.
-الان.
- ناهار چی خوردی؟
-کیک و شیر ،خیلی گشنمه شام حاضره؟
-آره ولی تازه هشت و نیمه، داداشاتم نیومدن برو با عموت حال و احوال کن.
-کی اومد؟
- همین پیش پای تو، داره می‌ره ماموریت.
-بازم؟
-آره... مامان ژاله از دستش حسابی شکاره ... حالا اومده می‌گه سهراب با مامان ژاله حرف بزنه .
-حق داره تمومی نداره ماموریتاش، مامان جون می‌میره و زنده میشه تا برگرده .
مامان سری تکان داد و مشغول سالاد درست کردن شد.
وارد سالن شدم و با حالتی طلبکارانه گفتم :
-سامیار مامان چی می‌گه؟
سامیار با خنده گفت:
- زن داداش!
مامان از تو آشپزخونه زاد زد:
-آذين!
کنارش نشستم و گفتم :
-می دونی مامان ژاله چی می کشه تا بری و برگردی ؟
-می‌دونم ولی این شغل منه من از اول راه می دونستم پا تو چه راهی گذاشتم بقیه هم می دونستن .
-ینی نمی‌شه یکی دیگه جا تو بره؟
-نه.
بابا :درست می‌گه!
و رو به سامیار گفت:
-من با مامان حرف می‌زنم خیالت راحت.
سامیار تشکر کرد و به طرفم برگشت.
-چه خبر؟
-سلامتی فعلا که خبرا پیش شماست .
-خبر منو که شنیدی وروجک ، با درس و دانشگاه چه می‌کنی ؟
-خوبه می‌گذره؛ چندروز دیگه باید یه کار تحویل بدم درصورتی که هنوز بوم نخریدم .
-چرا ؟ تو که عاشق نقاشی بودی !
-بودم و هستم منتها چند وقته بی حوصلم و همش احساس خستگی می کنم.
-به یه سفر توپ نیاز داری، قول می‌دم برگشتم بریم شمال چطوره؟
لبخند دندان نمایی زدم و باذوق گفتم :
-عالیـــه
به تی وی خیره شد :
-تصمیم گرفتی چه طرحی بزنی؟
-نمی‌دونم .حالا یه کاریش می‌کنم.
بابا که احتمالا حرفامون رو شنیده بود گفت:
- اگه الان حسابداری خونده بودی تو شرکت ور دست خودم کار می‌کردی آذين خانم .
-بابا جون اگه حسابداری می‌خوندم روحیه هنریم رو صرف چی می‌کردم؟ صرف جمع و تفریق؟
سامیار:خانمِ با روحیه قول یه نقاشی داده بودی .
- دارم می کشم و همین روزا تمومش می‌کنم و تقدیم شما می کنم، چون با پاستِل مداده زمان زیادی می خواد.
-می‌دونم سرت شلوغه عزیزم .
خواستم جواب بدم که در باز شد آريا و آرين با سروصدا وارد شدن؛ آريا از باشگاه و آرين از فوتبال برمی‌گشت.
مامان از اشپزخونه با صدای بلند گفت: پسرا حموم!
چاقو بدست بیرون اومد: برید دوش بگیرید که شام حاضره .
 
آخرین ویرایش

I.yasi

ویراستار انجمن
عضو کادر مدیریت
ویراستار انجمن
عضویت
8/23/18
ارسال ها
1,084
لایک ها
6,225
امتیاز
23,673
#10
با پاهای برهنه به جلو حرکت کردم سرمای استخوان سوز سرتاسر بدنم رو فرا گرفته بود.
تنها ، لباس بلند سفیدی به تن داشتم دستی به چشمام کشیدم تا از سوزشش کاسته شود شاید هم هدفم از این کار دید بهتر بود؛ مه غلیظ مانع دید می‌شد.
کنترولی بر انجام کارهام، حتی راه رفتن هم نداشتم حتی نمی دونستم در آن جنگل مه الود و سرد چه می کردم .
از لا به لای شاخ و برگ ها صدای خِر خِری شنیدم .
برگی رو کنار زدم چیزی در اون قسمت تکان می خورد انقدر تاریک بود که تنها سیاهی می دیدم و سیاهی .
جلوتر رفتم و از چیزی که دیدم جیغ خفه ای کشیدم لحظه ای دست از خوردن برداشت سرش رو به دو طرف چرخاند و دوباره مشغول شد .
موجودی شبیه به انسان بود که درحال خوردن حیوان یا شایدم انسان دیگری بود ، نمی دونم !
با دست جلوی دهنم رو گرفتم که مبادا صدای نفس کشیدنم رو بشنوه.
اشک تو چشمام جمع شد و ناباور به ان موجود خیره شده بودم قدمی به عقب رفتم که چهره ام از درد جمع شد پا روی چیزی گذاشته بودم آخی از دهنم خارج شد درد پام رو فراموش کردم و با چشمانی گشاد به سمت جایی که او قرار داشت نگاه کردم که با جای خالی اش رو برو شدم، انجا نبود!
نفس حبس شده در سینه ام رو بیرون دادم و به جهت مخالف چرخیدم که با چهره ای خون الود روبرو شدم با تمام توان جیغ کشیدم گردنم رو گرفت و از روی زمین بلندم کرد اشک هام یکی پس از دیگری جاری می شد
روی زمین انداختم و این بار پاهام رو گرفت و روی زمین به دنبال خود کشاند جیغ های پی در پی ام رو نشنیده می گرفت و ادامه می داد مدام تکون می خورم و تقلا می کردم ؛ تمام بدنم زخم ، و لباسم پاره شده بود.
گوشه ای انداختم, کمرم با چیز سفت و سختی برخورد کرد بالای سرم ایستاد.
موهای سفیدی که مانند برق گرفته ها سیخ شده بود پوست سوخته و چروک و چشمانی کاملا سیاه ، با دیدن چشمانش تامرز سکته رفتم . به طرفم خم شد دندان هاش رو نشون داد ، ازترس دیگه نفس هم نمی‌کشیدم .
روی پام نشست و سرش رو به شکمم نزدیک کرد صدای جیغم و اولین ضربه او همزمان باهم انجام شد.
 
آخرین ویرایش
بالا