در حال تایپ رمان زرد | I.yasi کاربر انجمن یک رمان

I.yasi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/23/18
ارسال ها
133
لایک ها
659
امتیاز
2,803
#1
کد رمان:1617
ناظر رمان : Donyo-o
نام رمان : زرد
نام نویسنده : I.yasiکاربر انجمن یک رمان
ژانر: تخیلی ، ترسناک ، عاشقانه
36491

با تشکر فراوان از نگار 1373 @نگار 1373 عزیز بابت طراحی جلد
خلاصه :
داستان درباره ی دختری به نام آذین هستش ؛ اذین نقاشه و تا بیست سالگی زندگی نرمالی داره ... اما طی تصادفی نمایشی و از قبل برنامه ریزی شده کشته می شه و وارد لِوِل تازه ای از زندگی می شه و متوجه مي شه اون كسي كه تا به حال فکر می کرده نیست!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
317
لایک ها
5,474
امتیاز
3,233
#2


coch_1_-_copy_%283%29.jpg






نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید



لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.




لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

I.yasi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/23/18
ارسال ها
133
لایک ها
659
امتیاز
2,803
#3
مقدمه :

چشمانش را به آرامی بر هم می‌گذارد
صدای ضربان قلبش را به وضوح می‌شنود
دستش را مشت می‌کند و نفس عمیقی می‌کشد
همه چیز حاضراست
او می‌تواند؟ شاید!
چشمان بسته اش را به روی دنیای دیگری باز می‌کند
ل**ب هایش از هم فاصله می‌گیرد و طنین کلمات جادویی اش در فضا پخش می‌شود
بدنش می لرزد؛ سرش به دوران می افتد و خون سیاهی همچون سیل از دهانش خارج می‌شود
توان راه رفتن هم ندارد
روی زمین می افتد
حالا دیگر چشم هایش
ان چشمان اسرار امیز
تنها تاریکی می‌بیند
نه! او نتوانست!


زرد"

(فصل اول)

به برخورد قطرات درشت باران به شيشه ماشين خیره شده بودم
سپس با ناامیدی نگاهی به بادیگاردی که من رو همراهش فرستاده بودن کردم و برای بار دوم پرسیدم
-چرا اینجاییم؟
مرد بدون اینکه واکنشی به حرفام نشون بده از ماشین پیاده شد با فکر این که منم اجازه پیاده شدن دارم به محض پیاده شدن مرد, از ماشین خارج شدم و تکرار کردم :
-چرا اینجاییم؟
و بازهم همان جواب ، سکوت.
این بار نگاهم طولانی تر شد هيكلي ورزيده و درشت ،قدی بلند حداقل 190سانتی متر و سری طاس .
کت و شلوار و پیرهن مشکی ب تن کرده بود شاید برای مراسم عزا حاضر شده بود و من بی خبر بودم
یعنی نمی شنید چی می‌گم ؟ حتما هم کره هم لال .
بازم باوجود اینکه می دونستم جواب نمی‌ده گفتم:خواهش می کنم، خواهش می کنم حرف بزن ما چرا اومدیم قبرستون؟
نه مثل اینکه واقعا کر و لاله
-هی یارو با توام حرف بزن
خیره خیره نگام کرد و بعد بی تفاوت دست به سینه ایستاد
چیزی نگذشته بود که اتومبیل مشکی رنگی درست کنار ما متوقف شد مرد هول شد, صاف ایستاد و به من نزدیکتر شد خواستم ازش دور بشم که چشمم به کلت مشکی رنگش خورد رنگ پریده بی حرکت ایستادم.
راننده درِ اتومبیل رو باز کرد و زنی پیاده شد و با قدم های شمرده به طرفم اومد.
در نگاه اول چکمه های سفیدش توجهم رو جلب کرد پالتو نسکافه ای و شال و شلوار سفید به تن داشت صورت گرد و گونه های برجسته ای داشت.
قسمتی از موهای رنگ شده اش
رو کنار زد عینک گرد طبی اش رو برداشت و لبخند مصنوعی و یخی زد ؛ حال که به من رسیده بود همچنان لبخند زنان گفت :
-سلام آذین جان
ب دستش نگاه کردم و باتردید دست دادم
-سلام
-من سیما هستم می‌دونم الان خیلی گیج و سردرگمی و نمی‌دونی چه خبره من اومدم اینجا تا کمکت کنم لازم نیس بترسی
لبهامو به هم فشردمو گفتم:
-نمی ترسم ..
-چه خوب پس با یه دختر لوس و ترسو طرف نیستیم خیلی خب عزیزم من...
-ما چرا اینجاییم؟
حالت چهره اش تغییر کرد و عصبی بنظر رسید :
-عجله نکن به اونم می رسیم مطمئنم از شنیدنش خوشحال نمی‌شی
-هرچی که هست می خوام بدونم
-اوکی می رم سراصل مطلب
همانطور ک جاشو عوض می کردگفت :
-امروز دوشنبه هشتم بهمن ماه هستش ..
مکثی کردو ادامه داد:
-اون سمت رو ببین.
با دست به جمعیتی که فاصله زیادی با ما داشتن اشاره کرد جمعیت زیادی ک مطمئنا مرحوم رو ب تازگی از دست داده بودند
-خب؟
-اونها خانواده توأن و اونی که همین یک ساعت پیش خاکش کردن تویی
یک قدم رفتم عقب و گفتم :
-من رو اوردی اینجا ک این چرت و پرت ها رو تحویلم بدی اصلا خنددار نیس
همچنان جدی به ان داغ دیدگان خیره شده بود
-متاسفم آذین من قصد مزاح ندارم, تو دیروز مردی الانم مراسم خاکسپاری رو برگزار کردن؛ تو برای خانوادت وجود نداری یعنی درستش اینه که فوت شدی مثل اینکه تصادف کردی.
بدنم یخ کرد و از سرمایی که در بدنم ایجاد شده بود لرزیدم, زبونم بند اومد و نمی دونستم چی بگم چشمام از تعجب گرد شده بود در نهایت اب دهنم رو ب سختی قورت دادم:
- من نمی فهمم, نمی فهمم تو چی می گی من که صحیح و سالم جلوت ایستادم
خواستم به سمت جمعیتی که زنِ سیما نام ادعا می‌کرد خانواده ام هستند بدوَم که بادیگارد بازومو محکم گرفت و اخم کرد .تقلا کردم برای رهایی و صدالبته فرار.
سیما سرشو به من نزدیک کرد و گفت: قبلا هم بهت گفته بودن نمی تونی جلو بری!
-ولم کن از جون من چی می خواین ولم کنین!
سیما:حرفهای من همین قدر بود فقط اینو بدون این حقیقته زندگیته و تو باید قبولش کنی من وظیفمو انجام دادم
گریه ام گرفت و احساس خطر یک لحظه هم رهایم نمی کرد و همینطور مرد، که بازومو سفت چسبیده بود.
-بزار برم باهاشون حرف بزنم من که زنده ام و اینجام توروخدا
بی حرف به من خیره شده بود از نگاهش ترسیدم هنوزم سرمای عجیب و غیرعادی رو حس می‌کردم با چشمان بارانی گفتم :
-خواهش می کنم خانم ببین من زنده ام نفس می کشم اگه راست می‌گی و این خاک سپاری برای منه بزار برم بگم ک نفس می کشم بگم ک حالم خوبه اصلا چطور،چطور ممکنه چطور اتفاق افتاد کی رو جای من خاک کردن مگه من کیم که مرگم رو صحنه سازی کنن می‌خوام برم پیش مامانم ، بادستام صورتمو پوشوندم و گریه کردم نمی‌دونستم چه اتفاقی افتاده
به طور کامل انچه سیما گفته بود رو باور کردم' لرزش دستام ' 'قطره های اشک' و ' سردی جسمم' منو وادار ب پذیرش مرگ کرده بود؛ مرگی که برای هر انسان سالمی ،مضحک و غیرقابل باور بود " اما می‌دونستم اون زن شوخی نمی‌کنه"
 
آخرین ویرایش

I.yasi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/23/18
ارسال ها
133
لایک ها
659
امتیاز
2,803
#4
(دو ماه قبل)
به سمت گل های داوودی که کنار شیر اب کاشته شده بود رفتم و دو زانو نشستم از این فاصله عطر گل ها رو بهتر می تونستم استشمام کنم نفس عمیقی کشیدم همان لحظه در گلخونه باز شد و ساره دخترِعمو سعید نزدیک شد و با ان صدای نازک و تو دماغي اش گفت:
- وای آذین تو ادم نمی شی دخترالان سرما می خوری ما هروقت میایم دورهمی تو جات تو حیاط و گلخونس
-سرم درد می‌کرد ترسيدم میگرنم عود کنه اومدم اینجا حال و هوام عوض بشه
-حالا پاشو بیا تو دلمه های مامان جون اماده شده بیا که الان همشو می خورن.
بلندشدم و لباسمو تکوندم و با ساره همراه شدم
از حیاط که می گذشتیم به اسمون نگاه کردم نیمه ابری بود
دستام رو به هم نزدیک کردم و گفتم:
-چه سرده
قسمتی از مو های مشکی براقش رو پشت گوش انداخت و گفت :
-اره زن عمو هم بخاطر همین گفت بگم بیای خونه
وارد خونه شدیم بابا و عموها و پسرا فوتبال تماشا می کردن
بازوم رو گرفت و دنبال خود کشاند به اشپزخونه رفتیم دلمه های داغ و خوش عطر مامان ژاله روی میز در ظرف های برگ مانند چیده شده بود ساره همراه ستاره خواهرش مشغول چیدن باقی دلمه ها شد مامان با چشم های درشت عسلی اش سرزنش گرایانه نگاهم کرد وگفت:
- آذین بازم حیاط؟ این دفعه سرما بخوری می ری دکتر گفته باشم
-مامان شما که می‌دونی من عاشق گلخونم کاش می شد منم داشته باشم
-عزیزم اپارتمان که جای این چیزا نیس درضمن گلخونه کلی رسیدگی می‌خواد که ما وقت نداریم بازم بگم؟گرچه ما همیشه این بحث رو داریم با شما
-باشه خب مگه چی گفتم فقط گفتم کاش
-خیلی خب حالا دلمه خوردی ؟عالی شده
-نه هنوز
-صبرکن با بابات اینا بخور بازی چند چند شد؟
خندیدم و گفتم :
-شما که عشق فوتبالی پیش بقیه بشین نگاه کن من که تو حیاط بودم
-خب حالا توام
-می‌گم مامان
-جان
-امشب اینجاییم؟
-نه کلاس دارین ها
ساره طبق معمول بازوم رو گرفت و گفت :
-بیا دلمه ها رو ببر کمک که نمی‌کنی حداقل حملشون کن
- حالا انگار خودش چیکار کرده
-وقتی شما توی حیاط در عالم هپروت بسر می بردین من همش رو از قابلمه گذاشتم تو ظرف
-چقدر غر می‌زنی ساره بده ببرم
ظرف پراز دلمه رو محکم گرفتم و ب سمت اقایون رفتم
-بابا جون بگیرررش
بابا:بده من بابا
روی میز گذاشتش و گفت :
-پسرا دلمه
جالب اینجاست که فقط سه چار نفر که شامل بابا و رامین و امیررضا و امیرعلی می‌شه دلمه خور بودن
بقیه اقایون علاقه ای به دلمه نداشتن
خانواده پدری برخلاف خانواده مادری پرجمعیتن ,مامان ژاله مامان بابامه. سه تا پسر و یک دختر داره عمو سمیع ,بابام ,عمه سمیرا ,عمو سعید و سامیار که باهاش خیلی صمیمیم و فاصله سنی زیادی نداریم .
کنار آرین داداش کوچیکم که 14سالشه نشستم دست انداختم دور گردنش و گونش رو بوسیدم :
-ارین چیکار کردی با مرحله اخر؟
ارین:ابجی خیلی سخت بوداا ولی نه واسه من ! حَله آذی
-اوه بله شما تکی افرین ... صدبارگفتم نگو اذی چشم بابارو دور دیدی می دونی که بدش میاد
-آذی آذی آذی
-لوس
کسی کنارم نشست برگشتم وساره رو دیدم
ساره:آذین بردار
دلمه رو می‌گفت یدونه برداشتم و مزه کردم باصدای بلند گفتم:
- مامان جون مثل همیشه عالی
مامان ژاله:نوش جونت عزیزدلم
****
به صورتم اب زدم و حوله رو برداشتم مشغول خشک کردن دست ها و صورتم شدم به اینه مقابلم نگاه کردم چشم و ابروی مشکی همراه با مژه هایی فر، بینی معمولی و استخوانی , ل*ب های صورتی رنگ موهای مشکی و پوستی سفید
همه می گن شبیه پدرم هستم و هیچ شباهتی به مادرم ندارم .
قدی متوسط که اگه بخوام دقیقتر بگم حدود 167/8سانتی متر و اندام نسبتا لاغری دارم
شال صورتی رنگم رو مرتب کردم و خارج شدم
-من امادم بریم
بابا:ارین پاشو یکم تبلتو بزار کنار بچه چشات ضعیف می‌شه بسه
سامیار :داداش باید تمام اینارو جمع کنی درس بخونه مگه نه ارین؟
و درادامه حرفش خندید
ارین از جایش بلند شد و درحالی که ب سمت سامیار میرفت گفت
-عمووو حالا بابا همین کارو می‌کنه خب ادم اومده تفریح و تفریح منم اینه
مامان :آرین!
اریا سوییچ بدست ب جمع پیوست و گفت :
-ارین خوره بازیه سیرمونی نداره
ارین:بتوچه
مامان:ارین! حرکت کن
اریا :واسه تولدت قول چیو داده بودم؟ از اون خبری نیس
اریا:می دونستم جا می‌زنی
خسته از بحث های تکراری اریا و ارین رو ب ساره گفتم:
-اگه خواستی بری خبر بده میام
-باشه احتمالا پنج شنبه
-حالا هماهنگ می کنیم
باصدای مامان از ساره و بقیه خداحافظی کردم
 
آخرین ویرایش

I.yasi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/23/18
ارسال ها
133
لایک ها
659
امتیاز
2,803
#5
از شدت سرما بیدار شدم غلتی زدم و زانوهامو بغل کردم تشک تخت سفت و سخت شده بود جوری ک حس کردم روی تخته سنگی دراز کشیدم.
خمیازه ای طولانی کشیدمو گوشه چشمی باز کردم
پنجره باز و پرده حریر سرمه ای ک توسط باد معلق در هوابود توجهمو جلب کرد چشممو بستمو بعد از مکثی دوباره باز کردم هوا هنوز تاریک بود پتو رو تا شکمم کنار زدمو ب طرف ساعت چرخیدم" چهار و سیزده دقیقه"
مگه می‌شه باوجود پنجره بازی ک سرما رو ب داخل اتاق هدایت می کرد خوابید؟
این بار پتو رو کاملا کنار زدم درجایم نشستم و از تخت پایین اومدم به سمت پنجره رفتم و ب زحمت بستمش و قفلش کردم خواستم ب تخت برگردم همانطور ک ب پنجره پشت کرده بودم صدای برخورد شیٔ به زمین به گوشم رسید بلافاصله پس از شنیدن صدا برگشتم چیزی دیده نمی‌شد هول شدم و از ترس و هیجان نفس نفس می‌زدم چشامو ریز کردم تا بهتر ببینم چیزی در اون تاریکی برق می‌زد، باید چراغ رو روشن می‌کردم نمی دونستم با چی رو برو می‌شم پس ب سمت پریز برق رفتم چراغ رو روشن کرده و دراتاق رو باز کردم و دراخر ب سمت پنجره برگشتم دو پیچ و یک قطعه فلزی روی زمین افتاده بود زمزمه کردم :اروم فقط یه پیچه
حالا اثری از ترس نمونده بود اما تعجب در چهره ام بیداد می‌کرد
گیج و سرگردان ب پنجره نگاه کردم بله درست حدس زدم بود قفل پنجره بود دهنم باز مونده بود یک قدم ب عقب برداشتم ..با یک تصمیم آنی ب سمت در دویدم در اون لحظه اونقدر ترسیده بودم ک مغزم کار نمی کرد و فقط فرمان فرار صادرکرده بود از اتاق ک خارج شدم با چیزی برخورد کردم جیغ خفه ای از دهانم خارج شد
-چته آذین
چشامو باز کردم آريا رو مقابل ديدم
-آذين کابوس دیدی؟
-آريا
-هوم؟
مکثی کردم دستی ب صورتم کشیدم و گفتم :
-هیچی
با چشمای پف کرده و صدای خسته و خواب الود گفت:
-چرا چراغو روشن کردی دیدم نصف شب چراغ اتاقت روشنه نگران شدم
-یه لحظه بیا
به طرف پنجره هدایتش کردم
پنجره بازِ باز بود
-نتونستی پنجره رو ببندی بچه چقدر ضعیفی اخه
هنوز متوجه اصل ماجرا نشده بود گفتم :
-اریا
-چیه خب؟ می دونستی فردا کلی کاردارم ک....
حرفشو ادامه نداد
-این چرا این شکلی شده
باصدای لرزان گفتم :
-پنجره باز بود بستمش قفلشم کردم و خواستم بخوابم اینا افتادن زمین
اریا:شاید شل شده بودن بیا بگیر بخواب صبح درستش می‌کنیم
-نمی‌خوام ،اريا می‌گم خودم بستم پنجره رو، سالم بود
مکثی کرد و گفت:
- چی می خوای بگی
-چیزی نمی خوام بگم اما باعقل جور در نمیاد
هردو لحظه ای سکوت کرده و به هم زل زدیم
با صدای بابا از جا پریدم
-چخبره نصف شب؟ اريا اذين ؟
اريا:چیزی نیس الان می خوابیم
و دستمو گرفت همراه خود حرکت داد حرفی نزدم و همراهش رفتم
به اتاق مشترک اريا و ارين رفتیم
ارين غرق خواب و طبق معمول دهنش نيمه باز بود
-بشین برم پتوتو بیارم
رو تخت دراز کشیدم لحظه ای بعد پتو ب دست وارد شد و کنارم خوابید انقدر ب اتفاقی ک افتاده بود فکرکردم تا خوابم برد.

بین خواب و بیداری بودم ک مامان در اتاق رو باز کرد و گفت:
-اذين یالا دختر دیر می‌شه مگه تو کلاس نداری
نشستم و گفتم
-ساعت چنده مامان
-هشته چرا اینجا خوابیدی تو ک ترسونبودی اريا یچیزایی می‌گفت
-چی گفت
-گفت قفل پنجره اتاقت خراب شده ترسیدی اومدی تو اتاقش اره؟
-اره
-خیلی خب پاشو صبحونه بخور
-باشه اول دوش بگیرم
مامان سری تکان دادو از اتاق خارج شد
پتومو برداشتمو ب اتاقم رفتم.
با دستام سرمو ماساژ دادم و زیر ل**ب گفتم:
-لعنت به سردرد
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

I.yasi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/23/18
ارسال ها
133
لایک ها
659
امتیاز
2,803
#6
کشو رو باز کردم ک قرص استامینوفن بردارم پیچ گوشتی نارنجی رنگی در ان قرار داشت ابتدا با تعجب بش نگاه کردم و سپس بی توجه قرص برداشتم و کشو رو بستم .
با یک دوش ده دقیقه ای سرحال شدم و خستگیم از بین رفت موهامو سشوارکشیدم، ارایش مختصری انجام دادم و لباس پوشیدم همانطور ک رو ب اینه مقنعه رو روی سرم مرتب می کردم چشمم ب ساعت رومیزی کنار تختم افتاد ب سمتش رفتم و تکانش دادم خوابیده بود اونم دقیقا ساعتی که از دیشب درخاطرم مانده بود چهارو سیزده دقیقه
ساعتو روی تخت انداختم و بعد از برداشتن کیف از اتاق خارج شدم و زیر ل*ب زمزمه کردم:
- خل شدیم رفت .
وارد اشپزخونه شدم
-مامان من رفتم
-صبحونه
-نمی‌خورم دیره ده کلاس دارم
مامان-چای ریختم بشین
به سرعت صبحانه خوردم و راهی دانشگاه شدم
تو تاکسی بودم ک تلفنم زنگ خورد
-جانم
زهرا-سلام کجایی
-توراهم
-ما همون جای همیشگی نشستیم
-با وجود ترافیکی ک من می بینم فکرنمی کنم زود برسم تو کلاس میبینمت
-اوکی می بینمت بای
زهرا صمیمی ترین دوستمه مثل من بیست سالشه و شهریوریه. عمر دوستیمون امسال هفت ساله میشه ؛دوستای دیگری هم دارم
ک شامل ارزو، ماهرخ و شقایق میشه ...تو دانشگاه اکیپ خاص خودمونو داریم , اکیپی پنج نفره.
وارد کلاس شدم مثل همیشه یک جای خالی توسط زهرا برام رزرو شده بود لبخند زدمو سلام کردم
زهرا :چطوری
-بدنیستم چخبرا ارزو کو
ماهرخ :دبلیوسی الان پیداش میشه
و همانطور هم شد و ارزو به سرعت سرجاش نشست و استاد پشت سر ارزو وارد شد
***

زهرا همانطور ک با سنگ سفید رنگ تو دستش بازی می کرد گفت:
-احتمالا خراب بوده بیخیال چرا بزرگش می‌کنی
ماهرخ: می‌گه پنجره رو قفل کرده قفــــل
-اوهوم محکم بود
ارزو: آذين ترسیدی
-درستش اینه ک هنگ کردم
زهرا:تو ذهنتو مشغول نکن به اریا بگو درستش کنه
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- اوهوم
شقایق :اینقدر بدم میاد عین مامانا حرف می‌زنی
زهرا: وا چه ربطی داره الکی فکرش مشغول بشه ک چی اصلا من ساکت می‌شم شما بفرما سخنرانی کن
شقایق چشاشو ریز کرد و حالت مرموزی ب خود گرفتو گفت:
-آذين نکنه خونتون جن داره
ارزو: ببند شقایق
زهرا :جن خونه آذين چیکار داره ؟
شقایق: اهان درسته جن تو خونتون نبوده ولی خواسته از پنجره اتاق تو وارد بشه
و خودش ب تنهایی غش غش خندید
زهرا :هرهرهر بیمزه
-اصلا جن وجود نداره
ماهرخ ک تا ان لحظه سکوت اختیار کرده بود گفت :
- معلومه ک وجود داره این همه ازش نام برده شده توی قران سوره ای ب نام جن داریم نه تنها تو قران بلکه تو تورات و انجیل هم ذکر شده و..
توجهم به استاد شکوری مدرس هندسه مناظر سال قبل جلب شد و ادامه حرفای ماهرخ رو نشنیدم
پنج یا شش متر دورتر از من ایستاده بود و نگاهم می کرد ب محض اینکه نگاه منو به خودش دید عینکی ب چشم زد و به راهش ادامه داد شانه ای بالا انداختم.
شقایق: منم با ماهرخ موافقم کار جنی روحی چیزیه
و تلاش می کرد لبخند موزیانه اش دیده نشه
ماهرخ دستی ب چادرش کشید و گفت :چند روز پیش یکی یه ماجرایی تعریف می کرد می خواین بشنوین
شقایق ک عاشق داستانای ترسناکه دستاشو محکم کوبید به هم :
- من میمیرم واسه داستانای تو ؛بگو
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

I.yasi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/23/18
ارسال ها
133
لایک ها
659
امتیاز
2,803
#7
ماهرخ :
می گفتش ک مربوط به شهر (....) می‌شه. اینا بنا به دلایلی شب تو یه منطقه نظامی خیلی مخوف و ترسناک مجبور می‌شن با 3 تا نظامی چادر بزنن . اون منطقه معروف بود به این قضایا و گویا این موضوع هم از طرف اهالی منطقه که اونجا رفت و آمد داشتن و هم روحانیون تایید شده بود. نیمه شب بود که چندتا سنگ محکم می خوره به چادر، کسی ک تعریف می کرد می گفت از همه جا بی خبر اومده بیرون ببینه چرا اینجور شد و کی این کارو کرده .
که یهو دورتا دورشو نگاه کرده.
می گفت :فقط می‌تونم بگم چندین جفت چشم قرمز رنگ دیدم که انگار آتیش ازشون بیرون می زد. خلاصه پشت بند اون چند تا سنگ دیگه اومد طرف چادر و اونم
تنها کاری که کرده پریده تو چادر و چند نفری ستون های چادر رو گرفتن که فقط خراب نشه رو سرشون.
خلاصه این قضیه تا نزدیکای اذان صبح ادامه داشت تا هوا روشن شده تو این مدت هم هرچی آیت الکرسی و آیه و دعا بلد بودن خوندن می‌گفت : صبح وقتی جرات کردیم بیایم بیرون
یه عالمه سنگ دورو ور چادر بود. خلاصه جمع و جور کردن و رفتن سراغ کاری که اومده بوده و اون شد بار آخری که از اون منطقه رد شده !
(واقعی)
با دقت ب حرف های ماهرخ گوش می کردم با تموم شدن داستانش فهمیدم موهای تنم سیخ شده
شقایق کیفش رو باز کردو دنبال چیزی گشت گوشیشو بیرون اورد و گفت:
- صبر کنین منم یچی دارم منکه عاشق این چیزام نزدیک بود جامو خیس کنم
زهرا: اگه قصد ترسوندنمونو داری باید بگم تلاشت بیهودس می بازی ما نمی ترسیم
شقایق خندیدو گفت: اهان منظورت از ما آذين و ارزو هم هست دیگه قیافه ها نیگا توروخدا
-درد، ترس یه واکنش طبیعیه و طبیعیه ک بترسیم
شقایق دستشو در هوا تکان داد و رو بمن گفت:
- توی توییتر خوندم
تیتر اینه:
/ترسناک ترین داستان های ترسناک چند جمله ای/
اولیش
(با صدای بیسیمی که تو اتاق بچم هست بیدار شدم و شنیدم زنم داره براش لالایی می خونه، روی تخت جابجا شدم و دستم خورد به زنم که کنار من خوابیده بود.)
شقایق ادامه داد: بعدی
(من همیشه فکر می کردم گربه من یه مشکلی داره، آخه همیشه بهم زل می زد تا اینکه یه بار که دقت کردم فهمیدم همیشه به پشت سر من زل میزده .)
سرش رو بالا اورد و با چشمان براق خندان و شیطون گفت: خدایی حس مزخرفی ب ادم دست می‌ده نه؟
منتظر جواب نماند و ادامه داد:
(هیچ چیز مثل خنده یه نوزاد, زیبا نیست مگر اینکه ساعت 1 شب باشه و خونه تنها باشی .)
(یه دختر صدای مامانش رو شنید که از طبقه پایین داد میزد و صداش می کرد، واسه همین دختر بلند شد که بره پایین، وقتی به پله ها رسید و خواست که بره پایین، مامانش به داخل اتاق کشیدش و گفت: "منم شنیدم!")
 
آخرین ویرایش

I.yasi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/23/18
ارسال ها
133
لایک ها
659
امتیاز
2,803
#8
گفتم :ینی ممکنه؟
زهرا: چی
-جن و پری
شقایق: اره
زهرا :شقایق مسخره بازی در نیار
شقایق: چی گفتم مگه
-اروم تو دانشگاهیم ها
ارزو: اروم بگیرین همیشه خدا شما دوتا مشغول بگو مگویین
شقایق ب زهرا چشم غره ای رفت ک باعث خندیدنمون شد و دیگه کسی حرفی از جن و پنجره و این چیزا نزد .
نمی‌دونستن حسابی منو ترسوندن منی ک همین پنج دقیقه پیش گفته بودم جن وجود نداره . کمی بعد کلاس بعدی شروع شدو همگی ب طرف ساختمان دانشگاه رفتیم . ماهرخ با دویست وشیش البالویی اش تک تک ما رو ب خونه رسوند از ماشین پیاده شدمو پس از تشکر و خداحافظی وارد مجتمع مسکونی روژین شدم روبروی اسانسور ایستادمو دکمه مربوطه رو فشردم و منتظر موندم .
با پای راستم ضرب گرفته بودمو به این فکرمیکردم چه روز خسته کننده ای بود و ای کاش زودتر تموم بشه گوشیم زنگ خورد .
سامیار(عمو) :الو آذين
- سلام خوبی
-قربانت کجایی
-خونه
-من الان خونتونم شیطون
لبم رو گاز گرفتم و گفتم :
-من تو ساختمونم منتظر اسانسورم
همون لحظه درب اسانسور باز شد وارد کابین شدم و همزمان با فشردن طبقه هشتم گفتم: الان میام ، فعلا
-فعلا
در ، درحال بسته شدن بود ک دستی مانع شد و مردی سر ب زیر سوار اسانسور شد و پشت ب من ایستاد موسیقی همیشگی پخش شد .
نیم نگاهی بمرد کردم متوجه نگاهش به شماره طبقه شدم .لاغر اندام بود و قدی متوسط داشت موهای پرپشت روشنش رو شلخته روی صورتش ریخته بود و همچنان سرش پایین بود با شنیدن صدای دینگ مانندی تکیه ام رو از دیواره کابین برداشتمو جلو رفتم .
-ببخشید
یک قدم ب عقب اومد نزدیک بود بهم برخورد کنه ک خودمو کنار کشیدم با تعجب برگشتم سمتش اما سرشو بالا نیاورد .
به سرعت خارج شدم در بسته شد؛ به صفحه نشون دهنده شماره طبقه ها زل زدم فضولیم گل کرده بودو می‌خواستم ببینم مقصدش کدوم طبقه ست .
هفت ، شش ، پنج ، چهار ، سه ، دو ، یک
درکمال تعجب ب همكف برگشت ؛ تنها جوابي ك به ذهنم رسيد اين بود"اون منو تا خونه همراهي كرده بود"زیرلب کلمه عجب رو زمزمه کردمو کلید انداختم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

I.yasi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/23/18
ارسال ها
133
لایک ها
659
امتیاز
2,803
#9
خونه ما سه خوابه و دویست متری واقع در مجتمع روژین و در یک کوچه بن بست پر دار و درخت قرار داره.
بوی قرمه سبزی تمام فضای خانه رو پر کرده بود بابا و سامیار مقابل تلویزیون در حال حرف زدن بودند ک با دیدن من سکوت کردند سلام کردم و ب اتاق رفتمو لباس عوض کردم .
دست و صورتمو شستم و وارد اشپزخونه شدم :
-سلام
- سلام کی اومدی نفهمیدم
-الان
- ناهار چی خوردی
-کیک و شیر ،خیلی گشنمه شام حاضره؟
-اره ولی تازه هشتو نیمه داداشاتم نیومدن برو با عموت حال و احوال کن .
-کی اومد
- همین پیش پای تو، داره می‌ره ماموریت
-بازم؟
-اره... مامان ژاله از دستش حسابی شکاره ... حالا اومده می‌گه سهراب با مامان ژاله حرف بزنه .
-حق داره تمومی نداره ماموریتاش مامان جون میمیره و زنده میشه تا برگرده .
مامان سری تکان داد و مشغول سالاد درست کردن شد.
وارد سالن شدم و با حالتی طلبکارانه گفتم :
-سامیار مامان چی می‌گه
سامیار با خنده گفت:
- زن داداش!
مامان اومد بیرون و گفت :
-آذين!! و چشم غره ای رفت.
کنارش نشستم و گفتم :
-می دونی مامان ژاله چی می کشه تا بری و برگردی ؟
-می‌دونم ولی این شغل منه من از اول راه می دونستم پا تو چه راهی گذاشتم بقیه هم می دونستن .
-ینی نمی‌شه یکی دیگه جا تو بره .
-نه
بابا :درست میگه .
و رو به سامیار گفت:
-من با مامان حرف می‌زنم خیالت راحت.
سامیار تشکر کرد و ب طرفم برگشت
-چه خبر؟
-سلامتی فعلا که خبرا پیش شماست .
-خبر منو که شنیدی وروجک ، با درس و دانشگاه چه می‌کنی ؟
-خوبه می‌گذره چندروز دیگه باید یه کار تحویل بدم درصورتی که هنوز بوم نخریدم .
-چرا ؟ تو ک عاشق نقاشی بودی !
-بودم و هستم منتها چند وقته بی حوصلم و همش احساس خستگی می کنم
-به یه سفر توپ نیاز داری قول می‌دم برگشتم بریم شمال چطوره؟
لبخند دندان نمایی زدم و باذوق گفتم :
-عالیـــــــــه
به تی وی خیره شد :
-تصمیم گرفتی چه طرحی بزنی
-نمی‌دونم .حالا یه کاریش می‌کنم
بابا که احتمالا حرفامونو شنیده بود گفت:
- اگه الان حسابداری خونده بودی تو شرکت ور دست خودم کار می‌کردی آذين خانم .
-بابا جون اگه حسابداری می‌خوندم روحیه هنریمو صرف چی می‌کردم؟ صرف جمع و تفریق؟
سامیار:خانمِ با روحیه قول یه نقاشی داده بودی .
- دارم می کشم و همین روزا تمومش می کنم و تقدیم شما می کنم چون با پاستل مداده زمان زیادی می خواد
-میدونم سرت شلوغه عزیزم .
خواستم جواب بدم که در باز شد اريا و ارين با سر و صدا وارد شدند اريا از باشگاه و ارين از فوتبال برگشتن .
مامان از اشپزخونه با صدای بلند گفت: پسرا حموم!
و چاقو بدست بیرون امد: برید دوش بگیرید ک شام حاضره .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

I.yasi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/23/18
ارسال ها
133
لایک ها
659
امتیاز
2,803
#10
با پاهای برهنه به جلو حرکت کردم سرمای استخوان سوز سرتاسر بدنم رو فرا گرفته بود. تنها ، لباس بلند سفیدی به تن داشتم دستی به چشمام کشیدم تا کمی از سوزشش کاسته شود شاید هم هدفم از این کار دید بهتر بود مه غلیظ مانع دید میشد.
کنترولی بر انجام کارهام، حتی راه رفتن هم نداشتم حتی نمی دونستم در آن جنگل مه الود و سرد چه می کردم .
از لا به لای شاخ و برگ ها صدای خِر خِری شنیدم .
برگی رو کنار زدم چیزی در اون قسمت تکان می خورد انقدر تاریک بود ک تنها سیاهی می دیدم و سیاهی .
جلوتر رفتم و از چیزی ک دیدم جیغ خفه ای کشیدم لحظه ای دست از خوردن برداشت سرش رو ب دو طرف چرخاند و دوباره مشغول شد .
موجودی شبیه به انسان بود که درحال خوردن حیوان یا شایدم انسان دیگری بود نمی دونم !
با دست جلوی دهنم رو گرفتم ک مبادا صدای نفس کشیدنم رو بشنوه.
اشک تو چشمام جمع شد و ناباور به ان موجود خیره شده بودم قدمی به عقب رفتم که
چهره ام از درد جمع شد پا روی چیزی گذاشته بودم آخی از دهنم خارج شد درد پامو فراموش کردم و با چشمانی گشاد به سمت جایی ک اون قرار داشت نگاه کردم ک با جای خالی اش رو برو شدم انجا نبود نفس حبس شده در سینه ام رو بیرون دادم و به جهت مخالف چرخیدم که با چهره ای خون الود روبرو شدم با تمام توان جیغ کشیدم گردنم رو گرفت و از روی زمین بلندم کرد اشک هام یکی پس از دیگری جاری می شد
روی زمین انداختم و اینبار پاهامو گرفت و روی زمین به دنبال خود کشاند جیغ های پی در پی ام رو نشنیده می گرفت و ادامه می داد مدام تکون می خورم و تقلا می کردم ؛ تمام بدنم زخم و لباسم پاره شده بود .
گوشه ای انداختم کمرم با چیز سفت و سختی برخورد کرد بالای سرم ایستاد موهای سفیدی ک مانند برق گرفته ها سیخ شده بود پوست سوخته و چروک و چشمانی کاملا سیاه ، با دیدن چشمانش تامرز سکته رفتم . به طرفم خم شد دندان هاشو نشون داد ، ازترس دیگه نفس هم نمی‌کشیدم .
روی پایم نشست و سرش را به شکمم نزدیک کرد صدای جیغم و اولین ضربه او همزمان باهم انجام شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Similar threads

بالا