در حال تایپ رمان پایان روزهای تلخ | fatemeh_i کاربر انجمن یک رمان

fatemeh_i

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
8/26/18
ارسال ها
16
لایک ها
97
امتیاز
90
محل سکونت
شوشتر
#1
کد رمان:1629
ناظر رمان:* نازگل بانو *
نام رمان : پایان روزهای تلخ

نویسنده : fatemeh_i

ژانر:عاشقانه (پایان خوش)

خلاصه:

شیرین وقتی ۱۵سال داشت برادرش رو بر اثر بیماری از دست میده ولی باز هم میخنده تا زندگی هیچ وقت به کامش تلخ نشه ولی تلخ میشه البته از نظر اون، ولی دکتر قصه ما اون تلخی رو شیرین میکنه...


مقدمه:

تلخ ترین مزه های دنیا

زمانی شیرین میشه که

تا ابد کنار هم باشیم...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
332
لایک ها
6,115
امتیاز
21,133
#2








نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥


به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

fatemeh_i

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
8/26/18
ارسال ها
16
لایک ها
97
امتیاز
90
محل سکونت
شوشتر
#3
(پارت اول)


بازم صبح شد،پوف، مامان اومد بالا سرم

مامان ـ پاشو شیرین دانشگاهت دیر شد، پاشو دیگه
با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم

ـ مامان ولم کن نمیخوام برم ، اصلا درس واسه چیمه

مامان ـ پاشو ببینم دختر گُنده خجالت نمیکشه مثل بچه های یک ساله رفتار میکنه پاشو تا دمپایی نیاوردم

یهو سیخ نشستم سر جام چند باری مامان با دمپایی بیدارم کرده بود که تا چند روز جاشون تو کمرم مونده بود

ـ آخه مادر گلم حالا نمیشه یکم مهربون تر بیدارم کنی آخه دمپایی چه نوعه بیدار کردنه نمیشه بیای بالا سرم موهامو نوازش کنی و بگی دختر عزیزم چشم خوشگله مامان عزیز مامان...
نذاشت ادامه بدم ادامو درآوردو گفت

مامان ـ عزیز مامان ،گل مامان، خوشگل مامان(دوباره جدی شد و ادامه داد) کم حرف بزن پاشو دیرت شد

با سختی از خواب نازنینم دل کندم و رفتم سمت دستشویی که بین اتاق من و پدر و مادرم بود یه آبی به دست و صورتم زدم و دوباره برگشتم تو اتاقم رفتم جلو آینه و دستمو به صورتم کشیدم
صورتی تقریبا گرد و پوستی سفید با چشمای آبی و موهایی مشکی که تقریبا تا روی باسنم بود و ابرو هایی مشکی پهن و تمیز دماغمم که خدادادی عملی بود و لبایی قلوه ای،هیکلمم که مانکنیه در کل خوشگل و جذابم بترکه چشم حسود
اعتماد به فضا رو
بعد از کلی چرت و پرت گفتن موهامو شونه کردم و بافتم رفتم سمت کمد و بزور بازش کردم اصلا همه چیزای این خونه داغونه اون از تختم که با صدای جیرجیرش نمیزاره بخوابم اینم از کمدم که با مشت و لگد باز میشه پوف، یه مانتو سبز یشمی از توش دراوردم و با شلوار جین مشکیم پوشیدم مقنعه مشکیمو سرم کردم و کمی از موهامو کج ریختم جلو صورتم یه رژ کالباسی هم زدم و لبامو رو هم مالیدم بعد از ورداشتن کولم رفتم از اتاق بیرون مامان تو اشپزخونه سفره صبحانه رو پهن کرده بود ، با خوشرویی رفتم نشستم کنارشونو سلام کردم که جواب سلامم رو دادن،بزور چند لقمه نون پنیر گردوخوردم دیگه داشتم خفه میشدم چاییمم سر کشیدم از بس داغ بود خواستم جیغ بکشم دهنم رو باز کردم با دستم بادش میزدم که صدای مامان دراومد

مامان ـ چته دختر خفه کردی خودتو ببین دهنت سوخت

ـ مامان دیرم شد

مامان ـ خوبت میشه تا تو باشی زود بیدار شی

ـ باشه مامان گلم از این به بعد زود پا میشم ترو خداا اینقدر گیر نده مهربون من
نگاهی به بابا کردم که داشت میخندید فدای خنده هاش بشم من

بعد از خوردن صبحانه بلند شدم و از مامان بابا خداحافظی کردم ، از خونه اومدم بیرون و پیاده رفتم تا دانشگاه مسیرش زیاد نبود فقط باید یک ساعت پیاده روی میکردم برای همینه که انقدر لاغرم تا دانشگاه با خودم حرف میزدم هر کی منو میدید فکر میکرد دیوونه ام
وقتی رسیدم دانشگاه وارد محوطه شدم با چشم دنبال بچه ها گشتم ،بهار رو دیدم که روی یه نیمکت نشسته و سرش پایینه و داره با گوشیش ور میره از پشتش رفتم پیشش ، یکی زدم پس کلش که یه متر پرید هوا برگشت وقتی منو دید با داد گفت

بهار ـ چته روانی

ـ هیچی فقط دیدم داری غرق میشی تو گوشیت اومدم نجاتت دادم

بهار ـ میخوام نجات ندی صد سال سیاه ، گردنم شکست

ـ به جهنم ، نیوشا کجاست

بهار ـ تو جیبم خو من چه میدونم

ـ بهار چته باز سگ شدی پاچه من بدبختو میگیری ؟؟

بهار ـ هیچ بابا شایان امشب میخواد بیاد خواستگاریم یکم استرس گرفتم قاطی کردم

ـ این که خیلی خوبه استرسش واسه چیه آخه؟؟

بهار ـ شیرین اگه بابام قبول نکنه چی ؟؟

ـ بابات قبول میکنه من مطمئنم تازه کی بهتر از شایان پسر خوب و آقاییه
بهار بغلم کردو گفت

بهار ـ عاشقتم که همیشه حالمو خوب میکنی

تو بغل هم بودیم که صدای سرفه یه نفر که کنارمون بود رو شنیدم از بغل بهار اومدم بیرون که دیدم نیوشا بااخم کنار دستمون ایستاده با همون اخم گفت

نیوشا ـ خوش گذشت حالا دیگه دور از چشم من همو بغل میکنید چشمم روشن دستت درد نکنه بهارخانم دستت درد نکنه شیرین خانم منم دارم براتون

منو بهار با تعجب نگاش میکردیم که یهو پقی زد زیر خنده و گفت

نیوشا ـ خوبه بابا شوخی کردم الان چشاتون میفته رو زمین کی جمعشون کنه

منو نیوشا همزمان با هم گفتیم
کوفت و افتادیم دنبالش اونم مثل فشنگ میدویید تمام دانشگاه رو دویدیم که بالاخره نیوشا رو گرفتیم دستاشو به نشونه تسلیم برد بالا و گفت

نیوشا ـ ببخشید بخشید غلط کردم

یکی زدم تو سرشو گفتم

ـ حیف اینجا جاش نیست وگرنه نشونت میدادم
بعد از کلی دعوا و خنده و مسخره بازی رفتیم سمت کلاس و نشستیم روی آخرین ردیف صندلی ها کمی بعد استاد اومد و شروع کرد به درس دادن تمام مدتی که درس میداد حالم بد بود و سرم گیج میرفت بعد از کلاس با بچه ها بلند شدیم و از کلاس رفتیم بیرون داشتیم تو محوطه دانشگاه راه میرفتیم که...
 

fatemeh_i

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
8/26/18
ارسال ها
16
لایک ها
97
امتیاز
90
محل سکونت
شوشتر
#4
(پارت دوم)

که سرم گیج رفت و خواستم بیوفتم که نیوشا و بهار بازوهاموگرفتن و مانع افتادنم شدن

نیوشا ـ شیرین خوبی؟

ـ نه سرم گیج میره

بهار ـ میخوای بریم بیمارستان ؟؟؟

ـ نه بریم بشینیم خوب میشم

با بچه ها رفتیم روی نزدیک ترین نیمکت محوطه نشستیم که نیوشا رفت و کمی بعد با یه بطری آب برگشت، بطری رو گرفت سمتم و گفت

نیوشا ـ بیا بخور

کمی از آب را خوردم و تشکر کردم، بهار گفت:

ـ بهتری ؟

برای اینکه نگران نشن گفتم

ـ آره خوبم

بهار ـ اولین باره اینجور میشی ؟؟

ـ اره

دیگه هیچی نگفتن ، بعد از یک ساعت حالم بهتر شد و رفتیم سمت کلاس، اینبار نشستیم ردیف جلوتر که اگه حالم بد شد برم بیرون بعد ازچند دقیقه استاد اومد سر کلاس ، اولش حالم خوب بود ولی بازسر گیجم شروع شد و اینبار یکم حالم تهوع داشتم نمیدونم چرا اینطوری شدم شاید بخاطر اینه که صبحانه رو تند تند خوردم نمیدونم والا دکتر که نیستم، از این کلاسم چیزی متوجه نشدم فقط سرم گیج میرفت و حالت تهوع وحشتناکی داشتم، کلاس که تمام با بچه ها اومدیم بیرون که بریم خونه
تو محوطه دانشگاه بودیم که نیوشا گفت
نیوشا ـ بچه ها فردا می خوام برم باشگاه میاید ؟
بهار ـ من میام
بهارو نیوشا به من نگاه کردن و منتظر جوابم بودن
دوست داشتم برم ولی بخاطر وضع مالیمون نمیتونستم برم
بابای نازنینم شهریه دانشگاه رو هم بزور پرداخت کرد با
ناراحتی سرمو انداختم پایین و گفتم

ـ بچه ها من نمیتونم بیام شما که میدونید دلیلشو

خداروشکر دوستام درکم میکردن برای همین باشه ای گفتن و باهم از دانشگاه خارج شدیم ، نیوشا که مثل همیشه با باباش رفت و بهار هم با برادرش
هر چقدر اصرار کردن که منم برسونن من راضی نشدم و نرفتم معذب بودم و کمی ناراحت ،با دیدن برادر بهار دلم واسه داداشم تنگ شد ،اگه برادر منم سرطان نمیگرفت،من هم مثل نیوشا و بهار پولدار بودم دیگه بابام اینقدر سختی نمیکشید و هر روز با ماشینش منو میرسوند
اگه برادرم رو سرطان ازمون نمیگرفت الان یه داداش مهربون داشتم که بیاد دنبالم و نزاره کسی بهم نگاه چپ بندازه،آخ داداش پرپر شدم حیف ک چقدر زود رفتی و مارو تنها گذاشتی
با این فکرا اشک از چشمام سرازیر شدتمام راه رو گریه کردم خیلی ها با تعجب نگاهم میکردن حق دارن خب،خبر از دل داغ دیده ی من ندارن ک،
وقتی رسیدم در خونه اشکامو پاک کردم و کلیدمو از تو کولم در آوردم در خونه رو با لگد باز کردم و رفتم تو خونه
نگاهی به حیاطمون انداختم یه باغچه کوچیک گوشه ی راست حیاطه که مامان گل شقایق و رز کاشته درسته کوچیکه ولی واقعا حیاط رو قشنگ کرده بود
رفتم و کفشامو در اوردم گذاشتم تو جا کفشی، در رو باز کردم رفتم داخل بلند گفتم

ـ سلام

مامان ـ سلام عزیزم خسته نباشی

چشمام گرد شدن با تعجب گفتم

ـ مامان منما دختر تنبلت

مامان ـ ععع خوبه گفتی فک کردم دختر همسایست اصلا تقصیر منه که به تو محبت می کنم

ـ وا خب مادر من به من حق بده تعجب کنم آخه شما با من مهربونی کنید جای تعجب نداره؟

مامان ـ خوبه خوبه کم حرف بزن برو لباساتو عوض کن بیار بشور بو عرقت خفم کرد

زیر بغلمو بو کردم و گفتم

ـ مامان بو نمیده که

مامان از تو آشپزخونه دمپایشو در آورد و به سمتم
پرت کرد که محکم خورد تو سرم
سرمو با دستام گرفتمو و با زجر داد زدم

ـ آیی!!!

مامان ـ خوبت شد حقته تا تو باشی رو حرف من حرف نزنی دختره ی چشم سفید

همونجور که سرمو گرفته بودم با غر غر رفتم تو اتاقم لباسامو دراوردمو پرت کردم یه گوشه تا بشورمشون اول باید میرفتم حمام
لباس برداشتمو از اتاقم رفتم بیرون همین که دستگیره حمامو گرفتم سرم گیج رفت و خواستم بخورم زمین که میزی که روش یه گل قدیمی از یادگاری های عزیزجونم بود رو گرفتم که فایده ای نداشت و افتادم زمین ومیز و گلدون هم افتادن و شکستن با صدای شکستن گلدون مامان سریع اومد سمتم و گفت...
 

fatemeh_i

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
8/26/18
ارسال ها
16
لایک ها
97
امتیاز
90
محل سکونت
شوشتر
#5
(پارت سوم)


مامان ـ شیرین حالت خوبه ؟؟چی شد؟؟

ـ نمیدونم از صبح سرم گیج میره الانم خواستم برم حمام سرم گیج رفت برای این که نیوفتم این میزو گرفتم که فایده ای نداشت

مامان ـ پاشو نمیخواد بری حمام بیا بریم یه چیزی بخور شاید خوب بشی

با مامان رفتم تو اشپزخونه و نشستم رو زمین سرم بدجور گیج میرفت حالمم بهم میخورد سرم رو با دستام گرفتم که مامان گفت

مامان ـ سر درد داری؟حتما چیزی نخوردی باید خودتو تقویت کنی دختر عزیزم؛غذا میخوری؟؟

ـ نه اشتها ندارم

بشقابی که توش سیب و پرتقال بود رو گذاشت جلومو گفت

مامان ـ پس بیا این میوه ها رو بخور

بعد از خوردن سیب و پرتقال مامان کمکم کرد تا برم تو اتاقمو بخوابم رفتم، رو تختم دراز کشیدم سرم به بالشت نرسیده بود که خوابم برد

با صدای گوشیم از خواب بلند شدم نگاهی به صفحه انداختم که دیدم مزاحم همیشگیه،دایره سبز رنگ رو لمس کردم و گذاشتم در گوشم

ـ ها چته بهار؟؟

بهار ـ اولا سلام دوما خیلی بیشعوری

ـ باز چی شده!!!

بهار ـ من به تو میگم شایان امشب میخواد بیاد خواستگاریم تو میگیری میخوابی

ـ میخواد بیاد خواستگاری تو به من چه ربطی داره اخه

بهار ـ خب چی کار کنم استرس دارم

ـ برو بابا تو هم کشتیمون، انگار پسر رئیس جمهور چین میخواد بیاد خواستگاریش

بهار ـ شیرین خیلی ... ادامه حرفشو نزد و گفت

بهار ـ وای من برم اومدن

ـ گمشو نبینمت،ایشاالله چاییا رو بریزی سر مادر شوهرت ابروت بره

بهار ـ خیلی بیشعوری

خندیدمو گفتم

ـ باشه من بیشعورم ، با شعور کی بودی تو؟

بهار ـ خب باشه بعدا حسابت رو میرسم ب*و*س ب*و*س بای

با خنده گفتم

ـ بای

گوشی رو پرت کردم رو تخت و نگاهی به ساعت کردم ساعت ۹ شب بود از تخت اومدم پایین و رفتم جلو آیینه رنگم پریده بود ولی از سر گیجه خبری نبود بافت موهامو باز کردم و شونه زدم، از اتاق زدم بیرون و رفتم پذیرایی پیش مامان و بابا و بلند سلام کردم که
̶̶̶̶̶̶̶̶̶̶̶̶̶̶̶̶̶̶̶سلامم بابا برگشت سمتمو گفت
باباـ به به سلام دختر گلم بیا بشین پیش خودم نازگلم

آخ که من عاشق خلوت های دونفری پدر و دختری هستم دست های زحمت کشش موهامو به بازی گرفتن با هر نوازش کردنش آرامش بهم تزریق میشد

بابا ـ خوشگل بابا مامان گفت از صبح سر گیجه داری

ـ اره اما خوابیدم خوب شدم

بابا ـ رنگتم که پریده میخوای بریم دکتر

ـ نه خوبم، مال اینه که از صبح زیاد چیزی نخوردم

بابا ـ دختر گلم الهی فدات شم الان شام بخوری حالت بهترم میشه

بعد از کلی گپ زدن با مامان و بابا سفره شام رو پهن کردم و همگی نشستیم سر سفره، نمیدونم چرا اصلا اشتها نداشتم و همش با غذام بازی میکردم که مامان گفت...
 

fatemeh_i

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
8/26/18
ارسال ها
16
لایک ها
97
امتیاز
90
محل سکونت
شوشتر
#6
(پارت چهارم)

مامان ـ شیرین چرا غذا نمیخوری؟؟

ـ اشتها ندارم

مامان ـ وا تو که چیزی نخوردی عصر هم گفتی اشتها ندارم

ـ نمیدونم ، گرسنه نیستم

مامان ـ اینجوری که تو داری پیش میری چند روز دیگه اسکلت میشی

-الان مدل اسکلتی مد روزه

با این حرفم زدم زیر خنده که مامان سری از روی تاسف تکون داد ، شام خوردن که تمام شد سفره رو جمع کردم و ظرفا رو شستم و رفتم تو اتاقم،دنبال گوشیم گشتم که پیداش نکردم داشتم فکر میکردم کجا گذاشتم،اوووه یِس مغز متفکری بودم برا خودم،خم شدم زیر تخت و گوشیمو در آوردم بیرون بلند که شدم دوباره سرم گیج رفت و افتادم رو تخت با دستام سرمو گرفتمو فشار محکمی بش دادم ولی فایده ای نداشت روی تخت دراز کشیدم که یکم بهتر شد گوشیمو از کنارم ورداشتمو رمزشو زدم نت رو روشن کردم از بس پیام اومد گوشیم هنگ کرد رفتم تو تلگرام و پیام دادم

ـ بیکارا از بس زر زدید گوشیم هنگ کرد

یکم بعد بهار انلاین شد و گفت

بهار ـ جیغ شیرین ،شیرینی بده که یه خبر خوش دارم

ـ خودم شیرینم شیرینی دیگه واسه چیه ، خب حالا بگو ببینم چی شده که گروه رو گذاشتی رو سرت
بهار ـ بابام موافقت کرد لباساتونو اماده کنید که دو هفته دیگه باید بیاید واسه دوستتون قر بدید

نیوشا ـ خودتو کشتی دختر یکم حیا داشته باش ، دخترم دخترای قدیم

بهار ـ نیوشا تو خفه

ـ خخخ مبارک آبجی جونم

بهار ـ قربونت چشم آبی من

بعد از کلی پیام بازی خسته شدم

ـ خب من برم مهربونا مراقب خودتون باشین بوووس شب خوووش

بعد از خداحافظی نت گوشی رو قطع کردمو به سقف خیره شدم به امروز فکر کردم به سر گیجم به اینکه چرا منی که مثل گاو غذا میخوردم میلم به هیچی نیست
با فکر کردن به این چیزا خوابم برد
صبح با آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم از اتاق اومدم بیرون و رفتم دستشویی آبی به دست و صورتم زدم و بعد از زدن مسواک از دستشویی اومدم بیرونو رفتم تو اتاقم موهامو شونه کردم و خیلی ساده با کش بستم رفتم سمت کمدم و با لگد بازش کردم این کمدم اعصابه منو ... الله اکبر
بعد از کلی غر زدن یه مانتو مشکی با شلوار جین مشکی همیشگیم که دیگه عمر خودش رو کرده بود پوشیدم مقنعمو سرم کردم و از خونه اومدم بیرون،پوف چقدر اینروزا زندگیم تکراری و خسته کننده شده، راه افتادم سمت دانشگاه تو راه همش سرم گیج میرفت و چندباری میخواستم بخورم زمین ولی مانع شدم
وقتی رسیدم دانشگاه حسابی خسته شده بودم، یه راست رفتم تو کلاس و نشستم ردیف سومو سرم رو گذاشتم رو دستامو چشمام رو بستم ، کمی بعد نیوشا و بهار با خنده اومدن تو کلاس و نشستن کنارم که بهار گفت

بهار ـ شیرین، شیرین، شیرین جان ،( با اخر با داد گفت)شیرین!!!

ـ شیرین مرد چته

بهار ـ خدانکنه ،چرا جواب نمیدی

ـ چون حوصله ندارم

نیوشا ـ شیرین چیزی شده؟؟!

ـ نه

تا خواست حرفی بزنه استاد اومد و بعد از سلام کردن شروع کرد به درس دادن باز هم مثل دیروز از درس هیچی نفهمیدم دیگه کلافه شده بودم
بعد از کلاس با بچه ها از کلاس اومدیم بیرون و رفتیم تا استراحت کنیم توی محوطه داشتیم قدم میزدیم که به سرفه افتادم سرفم بند نمیومد نیوشا و بهار روی یه نمیکت نشوندنم بهار رفت و با بطری آب برگشت و گفت ...
 

fatemeh_i

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
8/26/18
ارسال ها
16
لایک ها
97
امتیاز
90
محل سکونت
شوشتر
#7
بهار ـ شیرین چت شده دو روزه حالت خوش نیست بیا بریم دکتر

ـ بهار تو که میدونی ما وضعیت مالیه خوبی نداریم پس دیگه نگو بخدا جیبم خالیه پول ندارم هر دردیمم هست ولم کن بزار به حال خودم بمیرم

بهار ـ چرت و پرت نگو من که عمدا به تو این حرف رو نمیزنم، من و نیوشا دوستت هستیم و دوس نداریم انقدر عذاب بکشی دارم میبینم از دیروز چجور داری وانمود میکنی که حالت خوبه در صورتی که اصلا حالت خوب نیست اگر هم بریم بیمارستان قرار نیست تو پول رو حساب کنی من حساب میکنم

ـ دوس ندارم محتاج کسی باشم

بعد از روی نیمکت بلند شدموخواستم از پیششون برم که نیوشا مچ دستمو گرفت و گفت

نیوشا ـ اولا خجالت بکش ما کسی نیستیم دوما قرار نیست کاری که برات انجام میدیم رو بزاری به حساب اینکه تو محتاج مایی و ما میخوایم ازارت بدیم درضمن اگه قرار فکر کنی زمانی که دوستات برات کاری انجام میدن محتاجشونی و منت سرت میزارن بهتره به این دوستی خاتمه بدیم

بهار-شیرین بخدا ما دوستت داریم نمیخوایم بلایی سرت بیاد

ـ بخداهمیچین فکرهایی رو نمیکنم ، امروز حال خوبی ندارم ببخشید اگه ناراحت شدید کلاس بعدی رو نیستم خداحافظ

بهار و نیوشا همزمان گفتن
ـ کجا

ـ میخوام برم خونه حالم خوب نیست

باشه ای گفتن و ازشون خداحافظی کردم و راه افتادم سمت خونه از خودم ناراحت بودم که چرا با بهترین دوستام که همیشه در هر شرایطی کمکم میکردن اینجور حرف زدم،دوستایی که از بچگی باهام بودن و یک لحظه رهام نکردن ،مثل خواهر دوسشون داشتم و دارم، تو افکار خودم غرق بودم که یهو خوردم به یه چیز گرم و خوشبو ولی مثل سنگ محکم
سرمو آوردم بالا پسری با هیکلی دو برابر من مقابلم بود،همینطور زل زده بود بهم با اخم نگاش کردمو با عصبانیت گفتم

ـ مگه نمیبینی دارم رد میشم؟

پسر ـ مگه تو نمیدونی تو خیابون نباید سرت پایین باشه و راه بری

ـ هر جور دوست داشته باشم راه میرم به تو چه ، درضمن یاد بگیر وقتی یه خانم محترم داره رد میشه از سر راهش بری کنار

پسر ـ هر جور دوست داشته باشم راه میرم و کاریو میکنم که دوست داشته باشم

ـ ببین حوصله دعوا با یه آدم زبون نفهم رو ندارم

داشتم رد میشدم که اومد جلوم وایساد صدای سابیدن دندوناش بدجور میومد با داد گفتم

ـ برو کنار

پسرـ بگو ببخشید تا بزارم بری

ـ نمیگم

پسر ـ نمیگی یا یه جور دیگه از زبونت بکشم بیرون

ـ میگم

خواست چیزی بگه که با افتادن من سر زمین حرفشو خورد و گفت

پسر ـ حالت خوبه ، چی شدی ؟!!!
دیگه هیچی نفهمیدم ...
 

fatemeh_i

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
8/26/18
ارسال ها
16
لایک ها
97
امتیاز
90
محل سکونت
شوشتر
#8
(پارت هفتم)


(از زبان یاشار )

داشتم میرفتم سمت بیمارستان که صدای پیامک گوشیم بلند شد،حتما نادریه
رمز گوشیو زدم و وارد پیام ها شدم که دیدم بله خودشه تا خواستم پیام و باز کنم دیدم یکی خورد بهم سرمو آوردم بالا که دیدم یه دختری مثل گاو سرش پایین بود خورد به من سرشو که آورد بالا چشماش منو جذب کرد نمیتونستم بجز چشماش جایی دیگه رو نگاه کنم ولی ازش معلوم بود که حالش خوب نیست رنگش پریده بود تو همین فکرا بودم که صداش منو به خودم اورد
دختره بی شعور هر چی از دهنش دراومد گفت جمله ی اخر که بهم گفت وحشی دیگه حسابی خونمو جوش اورد با عصبی رفتم جلوش ایستادداشتم باهاش کل کل میکردم ازش معلوم بود که بی حاله
هر کاری کردم که معذرت خواهی کنه زیر بار نرفت که نرفت منم عصبانیتم بیشتر شد و خواستم چیزی بگم که یهو از حال رفت میدونستم حالش بده بالا خره دکترم باید بفهمم
چیزی باهام نبود که بخوام معاینش کنم ماشینمم که خراب بود برای همین زنگ زدم به آمبولانس بیمارستانمون
بعد چند دقیقه آمبولانس رسید
دختره رو گذاشتن رو تخت و بردنش، منم رفتم سوار شدم تا همراهشون برم بیمارستان
چون میشناختنم اجازه دادن وگرنه عمرا اگه بذارن برم نگاهی به دختره کردم دختر زیبایی بود ولی بی ادب ، از فکر خودم خندم گرفت تا حالا انقدر به یه دختر توجه نکرده بودم
بعد از چنددقیقه رسیدیم بیمارستان،بردیمش بخش اورژانس بعد از چند دقیقه دکتر نادری اومدو معاینش کرد و گفت حالش خوبه و به پرستار گف گفت،یه سُرم بهش وصل کنه بعد روبه من گفت

نادری ـ دکتر میزاشتی دو ساعت دیگه میومدی

ـ شرمنده دکتر ماشینم خراب شده مجبور شدم پیاده بیام که خوردم به این دختره و دیدم حالش بد شد اوردمش بیمارستان دیگه تا رسیدم دیر شد

تا خواست حرفی بزنه گوشیم زنگ خورد ،خدا خیرش بده کسی که زنگ زد و منو از دست نادری نجات داد
از نادری معذرت خواهی کردم و همینجور که میرفتم سمت بخش خودم گوشیمم جواب دادم
ـ بله

منشی ـ سلام اقای دکتر کجایید بیماراتون خیلی وقته منتظرن

ـ تو بیمارستانم دارم میام

منشی ـ مرسی

گوشیو قطع کردم وقتی رسیدم بخش خودم نگاهی به تابلوی بخش کردم که نوشته شده بود
دکتر یاشار رستگار فوق تخصص خون وسرطان(آنکولوژی)
وارد اتاقم شدم...


نظر لطفا
 

fatemeh_i

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
8/26/18
ارسال ها
16
لایک ها
97
امتیاز
90
محل سکونت
شوشتر
#9
(پارت هشتم)

از زبان شیرین

چشمامو باز کردم باسوزش دستم وسرمی که بهم وصل بودفهمیدم تو بیمارستانم هیچی یادم نمیومد فقط تصویره مردی ک بهش خورده بودم جلو چشام بود ، سرم دیگه گیج نمیرفت و بهتر شده بود
تو همین فکرا بودم که یه دکتر مسن اومد سمتم روی لباس فرم پزشکیش یه کارت بود که سر کارت نوشته بود دکتر حمید نادری
وقتی رسید به تختم دستشو گذاشت رو پیشونیمو گفت

دکتر ـ تبت هم بهتره ، دخترم سرگیجه نداری؟؟

ـ نه

دکتر ـ چی شد که از حال رفتی ؟؟

ـ نمیدونم از دیروز سر گیجه و حالت تهوع دارم تا الان که یهو بیهوش شدم

دکتر ـ چیز دیگه ای هم بوده؟

ـ نه

دکتر ـ رنگت هم که حسابی پریده بود

ـ از دیروز اصلا میل به غذا نداشتم برای همین رنگم پریده البته فکر کنم

دکتر با نگرانی پرسید
دکتر ـ خون دماغ که نشدی ؟؟

ـ نه

دکتر ـ شماره خانوادتو بگو بهشون اطلاع بدم

ـ .........۰۹۰۳

دکتر ـ خب حالا استراحت کن تا با خانوادت تماس بگیرم

ـ ممنونم آقای دکتر

با رفتن دکتر فکرم درگیر شد چرا دکتر با نگرانی ازم سوال می پرسید یعنی بیماری خطرناکی گرفتم ،خدایا به امید خودت

کمی بعد خوابم برد ، خواب خون دیدم ، دور و ورم پر خون بود و یه دختر با لباس سفید و موهایی مشکی که پشتش به من بود بین خون ها نشسته بود و گریه میکرد وقتی بهش نزدیک شدم دختر صورتشو برگردوند با دیدن صورت دختر که خودم بودم جیغ کشیدم و از خواب پریدم
عرق کرده بودم و قلبم تند تند میزد به اطرافم نگاه کردم دیدم هنوز توی بیمارستانم چشمم افتاد به مامان و بابا و دکتر که با دو میومدن سمتم وقتی بهم رسیدن مامان اومد کنارم بغل کرد و گفت
مامان ـ گریه نکن دختر خواب دیدی
با گریه و لکنت زبان گفتم

ـ خیلی بد بود خیلی

مامان ـ اشکالی نداره خواب زن چپه رفتیم خونه صدقه میزارم کنار

بابا اومد پیشم و بو*س*ه ای بر سرم زد
بعد از کلی گریه کردن از تو بغل مامان اومدم بیرون که مامان گفت
مامان ـ دختر خوب میدونی چقدر نگرانت شدم فکرم هزار جارفت ، وقتی دکتر زنگ زد و گفت تو بیمارستانی مردم و زنده شدم
گونشو بوسیدمو گفتم

ـ ببخشید مامان گلم

بابا ـ منم ب*و*س میخواما

گونه بابا رو هم محکم بوسیدمو گفتم

ـ بفرما

بعد ازکلی خنده با دکتر و مامان و بابا
دکتر مرخصم کرد و گفت

دکتر ـ خانم شریفی از این به بعد اگر سر گیجه حالت تهوع و بی اشتها بودی و از همه مهم تر از بینیت خون اومد حتما بیا پیشمون

با این حرفش دلشوره افتاد به جونم و گفتم

ـ چیزی شده آقای دکتر؟

-نه دخترم فقط باید تقویت بشی و دوباره مثل قبل بشی

-ممنون آقای دکتر از لطف و محبتتون،چشم حتما مزاحم میشم

-خواهش میکنم وظیفمه دختر خوب

بعد از خداحافظی با بابا و مامان از بیمارستان خارج شدیم و رفتیم سمت خونه تو تاکسی همش تو فکر بودم ، اون خوابه و حرفای دکتر، بد جور فکرم رو درگیر کرده بود
وقتی رسیدیم درِ خونه بابا پول تاکسی رو حساب کرد، وارد خونه که شدیم مامان بزور بردم تو اشپزخونه و گفت ...
 

fatemeh_i

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
8/26/18
ارسال ها
16
لایک ها
97
امتیاز
90
محل سکونت
شوشتر
#10
(پارت نهم)


مامان ـ میشینی همینجا الان میرم برات غذا میارم همشو میخوری

انقدر با جدیت حرف میزد که ترسیدم اگه مخالفت کنم بزنه از وسط به دو نیمه ی مساوی تقسیمم کنه برای همین گفتم

ـ چشم بیار نه تنها غذا رو میخورم بلکه بشقابشم میخورم

مامان یه بشقاب کله قندی غذا گذاشت جلو مو گفت

مامان ـ مزه نریز حالا بیا بخور
با تعجب گفتم

ـ مامان مگه واسه گاو غذا ریختی

مامان ـ تو این چند وقت هیچ غذا نخوردی باید همشو بخوری

با بی میلی شروع کردم به غذا خوردن کمی از غذا خوردم و به مامان گفتم

ـ مامان من سیر شدم

مامان سری تکون دادو گفت

مامان ـ ای خدا از دست تو شیرین،چیزی نخوردی که

-مامان گلم بخدا سیر شدم شما زیاد برام غذا کشیدین

مامان -با این بهونه های الکی خودتو مریض کردی،هرجور راحتی،نوش جان

بلند شدم و رفتم سمت اتاقم گوشیمو از تو کیفم دراوردم نت گوشیمو روشن کردم و رفتم تو تل ۲۰۰ پیام فقط مال گروهمون بود رفتم تو گروه و پیام دادم

ـ سلام

کمی بعد نیوشا انلاین شد و گفت

نیوشا ـ دردوسلام کجا بودی ؟؟

ـ بیمارستان

نیوشا ـ بیمارستان واسه چی؟!!!

ـ تو خیابون بیهوش شدم بردنم بیمارستان

نیوشا ـ الان خوبی چیزیت نشد ، حالا بیام بزنمت مگه نگفتم بیا بریم بیمارستان

ـ خب حالا که خوبم

دیگه چیزی نگفتم و نت رو خاموش کردم،جدیداً خیلی بی حوصله شدم
کنار تختم پنجره بود رو به حیاط
رو تختم نشستمو به آسمون نگاه کردم ستاره هاش بهم چشمک میزدن، همون جور ک که به اسمون نگاه میکردم،یهو یاد خوابم افتاد دوباره دلشوره گرفتم
یعنی معنی اون خواب چیه؟
چرا همش سر گیجه دارم؟
چرا دکتر اون سوالا رو پرسید ؟
با فکر کردن به این سوالای بی جواب خوابم برد
دوباره همون خواب رو دیدم با جیغ از خواب پریدم قلبم تند تند میزد وعرق کرده بودم جوری که لباسم خیس شده بود
نگاهی به ساعت دیواری کردم سه شب بود از رو تخت اومدم پایین لباسمو دراوردم و یه نیم تنه پوشیدم و رفتم دستشویی از تو ایینه نگاهی به خودم کردم رنگم حسابی پریده بود لوله اب سرد رو باز کردم ، دستامو پر آب کردم و زدم به صورتم چند بار این کار رو انجام دادم تا یکم حالم بهتر شد
قلبم هنوز تند تند میزد
خدایا معنی این خواب چیه ؟؟!!
یه نفس عمیق کشیدم و از دستشویی اومدم بیرون و رفتم تو اتاقم
خوابم نمیبرد
گوشیمو از زیر تخت برداشتم و رمزشو زدم
نت رو روشن کردم و رفتم تو اینترنت دنبال تعبیر خوابم گشتم پیداش کردم و شروع کردم به خوندنش
نوشته شده بود
اگر در خواب خون ببینید نشانه کم شدن تندرستی است که شما میتوانید با ان مبارزه کنید

دلشورم بیشتر شد خدایا خودت بخیر کن
نت روخاموش کردم و گوشی رو گذاشتم زیر تخت و از پنجره به بیرون خیره شدم
یعنی سرنوشتم چی میشه ...


نظر لطفا❤
 
بالا