برترین اجتماعی رمان در پس یک پایان | روشنک.ا کاربر انجمن یک رمان

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,415
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران
کد رمان:1651
ناظر رمان:@Reyhaneh.m


نام رمان: در پس یک پایان
نام نویسنده: روشنک.ا
ژانر: اجتماعی، عاشقانه، تاریخی




خلاصه:
این داستان، داستان زندگی دختری است که در اوج زنانگی هنوز هم رویاهای دخترانه‌اش را در سر دارد؛ دختری که در هنگام عبور قایق رویاهایش از امواج خروشان زندگی پرتلاطمِ خویش در ترس و تردید است، چرا‌که در دوراهی مسئولیت و تعهدات سنگینش و رویاهای دوران نوجوانی‌اش که هنوز در سرش مانده‌اند، انتخاب کردن یکی از آن دو کاری بسیار دشوار است. در نهایت او با انتخاب به ظاهر درستش دیگری را قربانی می‌کند. شاید انتخاب او در اولین نظر درست بود ولی دریای خروشان زندگی‌اش با این انتخاب به آرامش و عشقی که برای زندگی‌اش در نظر داشت پایان می‌دهد؛ پایانی که هیچ کس نمی‌تواند پیش‌بینی کند چه چیزی در انتظار دارد و هیچ کس نمی‌تواند از پیش بگوید در پس یک پایان در زندگیِ وی چه خواهد شد.

توضیحات: (حتما خوانده شوند)
۱) رمان در پس یک پایان را بنده چند سال پیش برای بار اول نوشتم و از آن جایی که هم اکنون از نظرم اولین نسخه‌ی رمان مطلوب نیست، تصمیم به بازنویسی گرفتم و همان‌طور که می‌دانید این رمان، جلد اول مجموعه‌ی سه جلدی من هست. جلد دوم رمان اسارت نگاه و جلد سوم هم پس از این رمان منتشر خواهد شد.
۲) در این رمان که سعی کردم بیدار کننده باشد، قصد توهین به ارزش‌ها، عقاید و باورهای هیچ یک از گروه‌ها و احزاب کشورم را ندارم و نظر همه‌ی مخاطبان رمان مورد احترام هست.
۳) مطالعه‌ی این رمان را به هیچ عنوان به افراد متعصب پیشنهاد نمی‌کنم، لذا روشن‌فکرانه بخوانید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
372
امتیاز
21,263



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,415
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران
مقدمه:
خون ریختن‌ها ظاهراً به پایان رسیده بودند ولی بوی خون هنوز در بینی‌ها مانده بود اما سکوتی به مانند آرامش پس از طوفان در سرزمینی پر قدمت برقرار بود. در میان این آرامشِ کاذب، دختری برای زندگی‌اش به نزاع بین سنت‌های بی اساس اطرافیانش و آرزوهایش که برای به وقوع پیوستن مدام ذهن و احساسش را به بازی می‌گرفتند مشغول بود. دختری که تمام سعی خودش را کرد زندگی‌اش را نجات بدهد، بازیچه‌ی سرنوشت شد و به جای نجات، بخش مهمی از زندگی‌اش پایان یافت. حال تنها او خواهد ماند و هر آنچه که در پس یک پایان در پیش داشت.



*به نام خداوندگاری که در پس هر پایانی، آغازی نهاد*

《فصل اول》

(سال ۱۳۶۸ خورشیدی_شهریور)

همان‌طور که روی یکی از مبل‌های استیل تک نفره‌ی زرشکی رنگ پذیرایی نشسته بودم، به فرش‌های زرشکی رنگ روی زمین که با طرح گل‌های رنگارنگ رویشان چشم را سردرگم می‌کردند، نگاه می‌کردم. با شنیدن صدای وزش نسیم خنک ملایمی، نگاهم را به پرده‌های زرشکی رنگ پذیرایی که با حرکت کم زور آن نسیم که از پنجره‌ی باز پشتشان به آن‌ها برخورد می‌کرد، به رقص در آمده بودند کشاندم. با آن‌که هنوز تابستان بود، با همین باد خنک شهریوری که نوید آمدن پاییز را می‌داد، می‌شد از خفگی در گرمای کُشنده‌ی تابستان نجات یافت. پای راستم را روی پای چپم گذاشتم و نفسی عمیق کشیدم. از صبح تا شب در این خانه زندانی بودن عذاب محض بود ولی باید تحمل می‌کردم. گاهی فکر می‌کردم باید خدا را شکر کرد که کارهایی از قبیل نظافت خانه و آشپزی وجود دارند که یک زن مثل من بتواند خودش را با آن‌ها مشغول کند و از فکر این‌که چرا به خاطر زن بودنش حق کار کردن بیرون از خانه را ندارد بیرون بیاید. شاید انگیزه‌ی مهم من هم برای انجام کارهای خانه و زیاده از حد تمیز کردن خانه همین بود که خودم را مشغول و البته توجیه کنم که چون کار زیادی در خانه برای انجام دادن دارم، نباید به شغلی که وقت زیادی از روز مرا به خود اختصاص می‌دهد فکر کنم. سرم را به طرفین تکان دادم و سعی کردم ذهنم را از این دسته افکار خالی کنم. صدای زنگ در خانه، بهترین اتفاقی بود که می‌توانست برای پرت کردن حواس من از افکاری که هر بار که به ذهنم می‌آمدند جز ناراحتی لطفی برایم نداشتند، بیفتد. از روی مبل بلند شدم و با قدم‌هایی بلند و تند به سمت آیفون رفتم و گوشی‌اش را برداشتم.
-کیه؟
-در رو باز کن نفس، منم!
-هلنا! خوش اومدی!
تنها دکمه‌ی روی آیفون را که برای باز کردن در بود فشردم و گفتم:
-بیا داخل.
گوشی را سر جایش گذاشتم و با دستم موهایم را که بافته و از روی شانه‌ام جلو انداخته بودم، پشت سرم پرت کردم. پیراهن گل‌دار خنک خانگی‌ام را که بلندی‌اش تا روی زانوهایم بود با دستم کمی بر بدنم مرتب کردم تا به فرم منظمی در بیاید. با آن‌که هلنا از دوستان بسیار صمیمی من بود، به خاطر منضبط و مرتب بودن همیشگی‌اش، سعی می‌کردم هر وقت جلویش ظاهر می‌شدم، درست مثل خودش، مرتب و منضبط باشم.
چند قدمی جلو رفتم و در چوبی ورودی پذیرایی را باز کردم. با آن‌که مثل همیشه با ظاهری مرتب آمده بود، چهره‌اش آشفتگی و درهمی خاصی را به نمایش گذاشته بود. همچنان که از بین درختان سیب، انگور و شاه‌توت حیاط گذر می‌کرد، به زمین نگاه می‌کرد و زیر ل**ب با خود حرف‌هایی می‌زد که حتی کلمه‌ای از آن‌ها به گوش من نمی‌رسید. برای آن‌که متوجه حضورم بشود، با صدایی رسا گفتم:
-سلام!
سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد. در عرض چند ثانیه اخمی غلیظ بر ابروهایش نشاند و با قدم‌هایی تند به من نزدیک شد. وقتی به فاصله‌ی کمی از من رسید، گفت:
-باید حرف بزنیم!
متعجب از شدت عصبانیتش، در را باز‌تر کردم و از جلوی در کنار رفتم تا راه ورودش به خانه باز بشود. با صدایی آهسته گفتم:
-باشه، بیا تو.
با قدم‌هایی تند وارد راهرو شد. خم شد و به سرعت با دستانش کفش‌هایش را از پایش درآورد. بلند شد و جلویم صاف ایستاد. خواست حرفی بزند که گفتم:
-برو توی پذیرایی بشین که شربت بیارم، هم حالت عوض بشه و هم با خیال راحت هر چقدر بخوای حرف بزنیم.
از نگاهش خواندم که خواست مخالفت کند و هر چه زودتر حرفش را بزند ولی چشم بست و پس از آن‌که نفسی عمیق کشید، گفت:
-باشه!
چشم باز کرد و با قدم‌هایی تند به سمت همان مبل رو به پنجره‌ی پذیرایی که چند دقیقه‌ی پیش من روی آن نشسته بودم، رفت. برای آن‌که از تصمیم خود برای نشستن و منتظر شربت ماندن منصرف نشود، سریع به آشپزخانه رفتم و با بطری نیمه پر سکنجبین و چند تکه یخی که در قالب یخ باقی مانده بودند، دو لیوان شربت درست کردم و به پذیرایی رفتم. همچنان که سینی را در دست داشتم و به هلنا که با اخم و جدیت به من نگاه می‌کرد، نزدیک می‌شدم گفتم:
-می‌خوای میوه هم بیارم؟
دستش را بالا برد و به علامت نفی به طرفین تکان داد. به نیم متری جلویش که رسیدم، خم شدم و سینی را جلوی دستانش گرفتم.
-بفرما بخور خنک بشی.
یکی از لیوان‌های شربت را از سینی برداشت و گفت:
-مرسی. خودت هم بشین.
-چیز دیگه‌ای نمی‌خوای؟ شیرینی و میوه؟
اخم بر ابروهایش غلیظ‌تر شد و خشمگین گفت:
-گفتم بشین نفس!
متعجب از عصبانیتش مطیعانه روی نزدیک‌ترین مبل به او نشستم. سینی را روی میز چوبی قهوه‌ای تیره رنگی که جلوی پایم بود گذاشتم و لیوان شربتی که در سینی مانده بود را برداشتم. هم‌زمان با هلنا مشغول هم‌زدن محتوای لیوانی که سرمایش دستم را به طرز لذت بخشی خنک می‌کرد شدم. صدای برخورد قاشق‌های کوچک شربت خوری با دیواره‌ی لیوان‌هایمان برای چند دقیقه تنها صدایی بود که بین ما جاری بود.


پی نوشت:
در مورد اسم شخصیت‌ها مثل نفس و هلنا بعدا در رمان توضیح داده میشه، می‌دونم اولش کمی مسخره به نظر میاد چنین اسم‌هایی برای متولدین دهه پنجاه ولی دلیل داره که بهش پرداخته میشه. *.*
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,415
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران
پس از چند دقیقه نگاهم را از لیوانم به هلنا که نگاه خیره‌اش به محتوای در حال مخلوط شدن لیوانش بود و قاشقش را تند و پر سرعت در لیوان تکان می‌داد، کشاندم.
-چرا واقعیت رو به من نگفتی؟!
با گُنگی پرسیدم:
-از کدوم واقعیت حرف می‌زنی؟
پوزخندی زد و جرعه‌ای از شربتش را نوشید. سپس نگاهش را از لیوانش به من کشاند و گفت:
-همون واقعیتی که به خاطرش الان توی این خونه نشستی!
همچنان که گُنگ مانده بودم پرسیدم:
-اصلا متوجه منظورت نمیشم!
پر حرص لیوانش را روی میز گذاشت و نگاه پر خشمش را در چشمانم دقیق کرد و گفت:
-نبایدم متوجه بشی! ناسلامتی من ده سال دوست صمیمی تو بودم ولی تو اینقدر متوجه نشدی که وقتی ازت پرسیدم چرا از وقتی فارغ التحصیل شدی کار نمی‌کنی، به من دروغ گفتی که می‌خوای استراحت کنی؛ در حالی‌که باید راست می‌گفتی!
سریع سرم را پایین انداختم. حس شرمندگی در تمام وجودم نفوذ کرد. نمی‌دانستم هلنا چطور به واقعیت پی برده بود اما هر طور که بود، برای عصبانیتش کاملا به او حق می‌دادم.
-چرا چیزی نمیگی نفس؟
لیوانم را روی میز گذاشتم و همچنان که سرم پایین بود، با صدایی آهسته گفتم:
-متاسفم! درد و غم خودت کم نبود که اینم بهت می‌گفتم.
پوزخندی زد و با عصبانیت گفت:
-متاسفی؟! آخه من... من به تو چی بگم؟... عوض این‌که از زبون خودت بشنوم فرزاد و خانواده‌ش نمیذارن کار کنی، باید از زبون فریبا بشنوم؟
سرم بالا آمد و پرسشگرانه نگاهش کردم که گفت:
-چیه؟ نکنه فکر کردی از بعد از فارغ التحصیلی‌مون ارتباطم رو با همه‌ی هم‌کلاسی‌های دانشگاه قطع کردم!
با صدایی آهسته گفتم:
-چی شد که فریبا رو دیدی؟
نفسی عمیق کشید و چشم از من گرفت. سرش را پایین انداخت و گفت:
-رفته بودم بازار که تصادفی دیدمش. تنها اومده بود و خوش و خرّم داشت واسه خودش صد دست لباس می‌خرید. وقتی اونجوری دیدمش با خودم فکر کردم چرا با تو که زن داداششی نیومده که روحیه‌ی تو هم بهتر بشه.
-مگه روحیه‌ی من چه مشکلی داره؟!
پوزخندی زد و سرش را بالا آورد. نگاه معنی داری به صورتم انداخت و گفت:
-از وقتی ازدواج کردی، عوض این‌که روحیه‌ت بهتر بشه هر روز با چشم‌های خودم دیدم داری آروم‌تر و غمگین‌تر میشی. اگر بگم فقط تا پنج ماه بعد از ازدواجت خنده‌هات رو دیدم و بعدش تنها چیزی که دیدم این بود که داری سرد و سردتر میشی دروغ نگفتم!
دست در کیفش برد و جاسیگاری چرمی‌اش را از آن بیرون کشید. یک نخ سیگار بیرون آورد و گفت:
-فندک نیاوردم.
از روی مبل بلند شدم و گفتم:
-الان کبریت میارم.
با قدم‌هایی تند به آشپزخانه رفتم و جعبه‌ای کبریت از کنار گاز برداشتم و برایش بردم. با همان اولین کبریت سیگارش را که بین دو لبش گذاشته بود، روشن کرد. زیرسیگاری چینی روی میز را جلوی دستش گذاشتم و به دودی که آهسته و رقصان از سیگارش بالا می‌آمد، چشم دوختم. پُک عمیقی به سیگارش زد و گفت:
-حتی اگر بشه گفت این‌که تو دیگه اون دختر شاداب و سرزنده‌ی قبل نیستی به کنار، برای رسیدن به هدف‌هات چی میشه گفت؟ تو از اول دوره‌ی دانشجویی هم می‌خواستی توی یک آزمایشگاه خوب کار کنی. واقعا به نظرت منطقیه که این هدفت رو هم تا آخر عمر به خاطر تعصب کورکورانه‌ی فرزاد بذاری کنار؟
نگاهش را به چشمانم دوخت و پُک دیگری به سیگارش زد. همچنان که دود سیگارش را پر فشار از دهان بیرون می‌فرستاد گفت:
-من بهت میگم، این اصلا منطقی نیست! فرزاد خودش داره صبح تا شب و خیلی وقت‌ها شب تا صبح کار می‌کنه، اون وقت تو حتی حق نداری یک کار پاره وقت داشته باشی!
نفسی عمیق کشیدم تا حجم زیادی از هوایی که با مقداری دود سیگار عطر گرفته بود، در ریه‌هایم به جریان درآورم. نگاهم را به لیوان شربت دست نخورده‌ام دوختم و با صدایی آهسته گفتم:
-فرزاد شوهرمه. یک شوهر هیچ وقت برای زنش بد نمی‌خواد.
پوزخندی زد و با لحن تمسخر آمیزی گفت:
-شوهر؟! نکنه فکر کردی شوهر خداست؟! تازه حتی خودِ خدا هم آدم‌ها رو مختار گذاشته هر جور می‌خوان زندگی کنن!
سرم را بالا آوردم و در حالیکه نگاهم را به نگاه خسته و پر از خشمش می‌دوختم گفتم:
-خدا نیست ولی اون از من می‌خواد چیزی رو که برام بهتر می‌دونه انجام بدم.
پُک دیگری به سیگارش زد و سپس باقی مانده‌ی سیگار را در زیرسیگاریِ روی میز فشرد. نگاهش را به چشمانم دوخت و به سمتم خم شد. با لحنی مشکوک گفت:
-بهتر می‌دونه؟ مگه اون باید چیزی رو برای زندگیت بهتر بدونه که انجام بدی؟ مگه تو خودت نمی‌دونی چی برای زندگیت بهتره که انجام بدی؟
 

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,415
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران
سعی کردم به بغضی که در گلویم جان گرفته بود بی تفاوت باشم و لبخندی کم‌رنگ زدم.
سری به طرفین تکان داد و گفت:
-حتی از نگاهت معلومه که از این شرایطت چقدر ناراضی هستی ولی فقط برای اینکه بیش از حد به دور و بَری‌هات اهمیت میدی پا روی خواسته‌های خودت میذاری.
سرم را به سمت پرده‌های رقصان پذیرایی چرخاندم و در حالی‌که به حرکت آرامشان چشم دوخته بودم، با صدایی آهسته که به سختی مانع لرزشش به خاطر بغضم شده بودم، گفتم:
-من ازدواج کردم هلنا! من نمی‌خوام زندگی‌مون به خاطر خواسته‌ی من خراب بشه! فرزاد همسر منه و باید به خاطر دوام موفق رابطه‌مون خواسته‌هایی رو که اون از رسیدن بهشون ناراضیه، کنار بذارم.
سرم را به سمتش برگرداندم و نگاهم را به نگاه معنی دارش گره زدم. لیوان شربتش را از روی میز برداشت و پس از آن‌که جرعه‌ای از آن نوشید، نگاهش را به لبه‌ی لیوانش دوخت و گفت:
-تو خیلی اشتباه فکر می‌کنی نفس! تو در قرن بیستم با عقاید قدیمی مردم قرن نوزدهم زندگی می‌کنی! این اوج حماقته که آدم امروز با عقاید فسیل شده‌ی دیروز زندگی کنه! این یک حماقته چون دیروز و عقایدش هرگز نمی‌تونه پاسخ نیازهای امروز رو بده!
لیوان را روی میز گذاشت و نگاهش بار دیگر به چشمان من کشاند. نفسی عمیق کشید و گفت:
-در دنیای امروز همسر تو حق نداره صاحب زندگی تو باشه؛ اون باید شریک زندگیت باشه! صاحب زندگی تو نباید هیچ کسی جز خودت باشه... هیچ کس! هیچ کس نباید به جای تو برای زندگیت تصمیم بگیره... هیچ کس!
نفسی عمیق کشیدم و بغضم را در گلویم به لغزش درآوردم. لبخند سستی زدم و با صدایی آهسته گفتم:
-این حرف‌هات فایده‌ای ندارند هلنا! من خیلی تلاش کردم؛ خیلی زیاد! ولی هر چی بیشتر تلاش کردم بدتر شد. وقتی آدم‌های دور و بَرت با تعصب خاصی نخوان کاری رو انجام بدی، هر چی بیشتر واسه انجام دادنش اصرار کنی، اون‌ها هم بیشتر باهات مخالفت می‌کنن؛ جوری که انگار بین اصرار تو و تعصب اطرافیانت رابطه‌ی مستقیمی هست که اصرار بیشتر، تعصب رو هم بیشتر می‌کنه.
پر خشم نفسش را با فوتی که کرد، بیرون فرستاد و نگاهش را به زمین کشاند. همچنان که به فرش خیره شده بود گفت:
-باید یک فکر اساسی به حال زندگیت بکنی! این همه سال درس نخوندی که مثل یک زن بی سواد که خوندن و نوشتن هم بلد نیست بشینی توی خونه ظرف بشوری و غذا بپزی!
نگاهش را از فرش به صورت من کشاند و حرفش را ادامه داد:
-تو دانشگاه رفتی نفس! والا الان زن‌هایی که سیکل دارن هم دارن بیرون کار می‌کنن! اصلا همین پریناز که دبیرستان با ما هم‌کلاسی بود با همون دیپلمش الان هم معلم مدرسه‌ست و هم توی بوتیک خواهرش کار می‌کنه! تو چرا نباید کار کنی وقتی با تحصیلات و شایستگی‌هات می‌تونی یک شغل شریف و درخور علایقت داشته باشی؟
لبخند سستم را کمی عمیق‌تر کردم و به سختی با بغضی که از شدت بزرگی‌اش کم مانده بود مرا خفه کند، با صدایی آهسته و لرزان گفتم:
-بیا راجع بهش حرف نزنیم هلنا! این زندگی من تا آخر عمرمه و راهی برای تغییرش نیست. مطمئن باش قبل از این‌که تو بگی من تلاش زیادی برای این خواسته‌م کردم ولی راه نداره. هیچ چیزی بهتر که نمیشه هیچ، بدتر هم میشه.
عصبی روسری‌اش را از سر درآورد و سرش را به پشت مبل تکیه داد. چشم بست و گفت:
-تو نمی‌فهمی! نمی‌فهمی که داری زیاده از حد به بقیه‌ی آدم‌ها اجازه میدی توی زندگیت دخالت کنن! بیش از حد مراعات آدم‌ها رو کردن اسمش مهربونی نیست، سواری دادنه!
برای آن‌که بغضم بیش از این به گلویم چنگ نیندازد، لیوان شربتم را برداشتم و حجم عظیمی از آن را یک جا قورت دادم. لیوان را که محتویاتش تقریبا نصف شده بود روی میز گذاشتم و با بغضی که کوچک‌تر شده بود گفتم:
-می‌خوای میوه بیارم؟
چشم باز کرد و از روی مبل بلند شد. بی آن‌که به من نگاه کند، در حالی‌که روسری‌اش را از روی دسته‌ی مبل برمی‌داشت گفت:
-نیازی نیست. میرم دیگه. تو هم بهتره فعلا تنها باشی.
معترضانه گفتم:
-نیومده داری میری؟!
روسری‌اش را روی سرش گذاشت و در حالی‌که آن را با گره‌ی شُلی می‌بست گفت:
-آره، اومدم یک راه حل واسه مشکلت پیدا کنیم که دیدم دنبال حل این مشکل نیستی. حالت رو هم خراب کردم.
-من خوبم! تو حال من رو خراب نکردی!
کیفش را روی شانه‌اش گذاشت و دست راستش را روی شانه‌ام گذاشت. به سمتم جلو آمد و بو*س*ه‌ای بر گونه‌ام زد و عقب رفت. لبخند تلخی به رویم زد و گفت:
-می‌دونم خوبی رفیق! مثل حال من از پارسال تا الان و تا آخر عمرم که خوبه، خوبی!
با صدایی آهسته ل**ب زدم:
-هلنا...
دستش را از روی شانه‌ام برداشت و گفت:
-خداحافظ.
مغموم گفتم:
-خدانگهدار! مرسی که اومدی!
رفت و با رفتنش دوباره من را در این خانه‌ی بزرگ که با تمام بزرگی‌اش تنهایی و بیهودگی روزمرگی‌های زندگی‌ام را به رخِ من می‌کشید، تنها گذاشت.
 

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,415
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران
پس از رفتنش راهی آشپزخانه شدم و در یخچال را باز کردم. چند دقیقه‌ای بی هدف به مواد غذایی داخل آن نگاه کردم تا آن‌که با حس سرمایی که از یخچال بیرون تراویده و پاهایم را به مرز انجماد رسانده بود، سرم را چند باری به طرفین تکان دادم و تعدادی گوجه فرنگی و فلفل دلمه‌ای از آن بیرون آوردم. خودم را با خرد کردن آن‌ها مشغول کردم و پختن شام را زودتر از همیشه آغاز کردم. حین تک تک کارهایی که می‌کردم فکر هلنا از ذهنم گذر می‌کرد. امروز با تمام وجود حس کردم از رفتارهای من خسته شد و برای همین زودتر رفت. هر بار که می‌خواست به من کمک کند به خاطر عقایدی که من دارم که البته بخش عظیمی از آن‌ها از خانواده‌ام به من به ارث رسیده‌اند، با مخالفت یا بی پاسخی از جانب من مواجه می‌شد و هر بار پشیمان باز می‌گشت. این بار هم استثنا نبود.
میز شام را چیدم و روی یکی از صندلی‌های چوبی قهوه‌ای تیره‌ی پشت میز نشستم. اگر می‌گفتم هر شیء چوبی در خانه‌ی ما قهوه‌ای تیره بود، دروغ نمی‌گفتم و البته دلیل قانع کننده‌ی این دکوراسیون تیره‌ی افسرده کننده، علاقه‌ی فرزاد به این رنگ بود و این‌جا علایق او بودند که حکم‌رانی می‌کردند. سرم را پایین انداختم و به بشقاب چینی سفید رنگ خالی جلویم که تنها تزئینش طرح گل‌هایی کِرمی رنگ با شاخه‌هایی قهوه‌ای تیره بود که در حاشیه‌ی بشقاب به چشم می‌خوردند، نگاه کردم. انگشت اشاره‌ام را روی شکوفه‌ی یکی از آن گل‌های کرمی رنگ گذاشتم و با صدایی آهسته گفتم:
-زودتر برس!
مثل همیشه نمی‌دانستم تا چه ساعتی از شب باید برای رسیدن فرزاد و شام خوردن دو نفره‌یمان منتظر بمانم و همین انتظار طاقت فرسا، بخش عظیمی از زمان هر روز مرا به بطالت تلف می‌کرد. دستم را زیر چانه‌ام تکیه‌گاه کردم و به ساعت دیواری چوبی بزرگ روبرویم چشم دوختم. عقربه‌ی ثانیه شمار بی آن‌که لحظه‌ای توقف کند، مدام در حال تکان خوردن بود و آن مکث‌های دهم ثانیه‌ای که بین حرکتش داشت ناچیزتر از آن بود که بتوان بیانش کرد و گفت زمان توقف هم دارد. صدای تیک تاک ثانیه شمار با صدای آهی که من کشیدم آمیخته شد. ساعت نزدیک ده شب بود ولی هنوز انتظار نیاز بود. بلند شدم و از آشپزخانه دستمال مخصوص تمیز کردن میز را برداشتم. برای سومین بار در امروز، میزهای عسلی کوچک پذیرایی را تمیز کردم. وقتی در حال تمیز کردن میز بزرگ قد کوتاهی که امروز با هلنا گوشه‌ای از آن را برای شربت‌هایمان اشغال کردیم بودم، نگاهم به زیرسیگاری چینی کرمی رنگی که هنوز باقی مانده‌ی سیگار خاموش شده‌ی هلنا در آن بود افتاد. دستم را روی یقه‌ی پیراهنم کشیدم و گفتم:
-چطوری یادم رفت این رو جمع کنم؟!
زیرسیگاری را برداشتم و به سمت آشپزخانه رفتم تا آن را تمیز کنم. در نزدیکی آشپزخانه بودم که در خانه باز شد و فرزاد با ظاهری خسته جلوی چشمانم ظاهر شد. قبل از آن‌که کفش‌هایش را دربیاورد، نگاهش را به من دوخت و گفت:
-سلام.
لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم:
-سلام. خسته نباشی، برو لباس عوض کن و بیا که شام آماده‌ست.
سرش را به نشانه‌ی تایید به پایین حرکت داد و گفت:
-باشه.
خم شد که کفش‌هایش را در بیاورد ولی نگاهش به دستانم افتاد و بلند شد. ایستاده، نگاه مشکوکش را از زیرسیگاری که در دستم بود به صورتم کشاند و گفت:
-کسی اومده خونه؟
نگاهم را از او گرفتم و سرم را پایین انداختم. فرزاد اصلا از هلنا خوشش نمی‌آمد. او معتقد بود هلنا بدترین دوست من است و باید تا ممکن است از او فاصله بگیرم، چراکه حرف‌هایش برای زندگی مشترک ما سم خطرناکی است.
سکوتم را که دید، گفت:
-باز هم اون دوستت، هلنا؟
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,415
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران
در حالی‌که نگاهم روی سیگار فشرده شده در زیرسیگاری که حضور هلنا در این‌جا را به خوبی به فرزاد اثبات می‌کرد، ثابت مانده بود، با صدایی آهسته گفتم:
-فقط اومده بود حالم رو بپرسه، خیلی زود هم رفت.
با صدایی که عصبانیتش را خوب نشان می‌داد گفت:
-همه‌ی حرف‌ها از حال هم رو پرسیدن شروع میشه ولی ادامه‌ی این حال پرسیدن‌ها هر چیزی می‌تونه باشه!
کفش‌هایش را با یک حرکت از پا درآورد. با قدم‌های تند و کوتاه به سمتم آمد و با لحنی تاکید دار گفت:
-هر چیزی!
نگاهم را از جوراب‌های خاکستری رنگ پایش تا چانه‌ی ذوزنقه‌ای شکلش، از چانه‌اش از روی پوست سبزه‌ی روشنش تا ل**ب‌های برجسته‌‌اش که نیمی از عرض صورتش را اشغال می‌کردند، از ل**ب‌هایش تا بینی نوک تیز مثلثی‌اش، از بینی‌اش تا چشم‌های کشیده‌اش با مژه‌های فر دار قهوه‌ای رنگش و عنبیه‌ی سبز تیره به رنگ زمردش، از چشم‌هایش تا ابروهای کشیده‌ی نوک‌دار خرمایی رنگش، از ابروهایش تا بالای پیشانی کوتاهش، تا جایی نزدیک ریشه‌ی موهای حالت دار خرمایی رنگش که مثل اغلب اوقاتی که از محل کار به خانه بازمی‌گشت کمی نامرتب به نظر می‌رسیدند بالا کشاندم. همچنان که نگاهم به بالای پیشانی‌اش بود، با صدایی آهسته گفتم:
-اما اون امروز چیزی نگفت. این دفعه خیلی زود رفت؛ خیلی!
آهسته نگاهم را تا چشمانش پایین کشاندم. در نگاهش جمله‌ی "حرفت را باور نمی‌کنم" موج می‌زد ولی من سعی کردم به این موج بی تفاوت باشم. دوباره سرم را پایین انداختم و با صدای آهسته‌ای گفتم:
-بهتره بری لباس عوض کنی و برای شام آماده بشی.
پر خشم نفسی عمیق کشید که صدای بازدم نامتعادل نفسش مهر تایید بر خشمش زد. بی آن‌که حرف دیگری بزند، به سمت اتاق خواب رفت و در را محکم بست. صدای بلند بسته شدن در نشان می‌داد از خشمش کاسته نشده بود ولی من در مورد ارتباطم با هلنا زیر بار حرف‌های فرزاد نمی‌رفتم. هلنا از بهترین و صمیمی‌ترین دوستان من بود که بیش از خیلی از دیگر دوستانم، دوست واقعی بودنش را به من اثبات کرده بود و البته تمامی حرف‌هایی که به من می‌گفت علی رغم تفکر اشتباه فرزاد، برای آسیب زدن به رابطه‌ی زناشویی ما نبود، بلکه برای احساس شادابی و خوشبختی من در خانه‌ی فرزاد بود.
پس از شستن زیرسیگاری، با حوله‌ی مخصوصش آن را خشک کردم و بر روی میز داخل پذیرایی برگرداندم. فرزاد هم پس از چندین دقیقه از اتاق بیرون آمد و در حالی‌که با انگشتان دستش پشت گوشش را می‌خاراند، به من نگاهی انداخت و گفت:
-بیا غذا بخوریم بعدا باز خودت رو با تمیز کردن خفه کن.
به سمت میز ناهار خوری رفت و یکی از صندلی‌های پشت میز را برای خود عقب کشید و رویش نشست. با قدم‌هایی تند به سمت میز رفتم و روی صندلی روبرویش نشستم. بشقاب جلویش را به دست من داد و بی هیچ حس خاصی به حرکت دستم هنگامی که با کفگیر در بشقابش برنج می‌ریختم نگاه کرد و با بی حوصلگی گفت:
-زودتر بریز دیگه! چرا این‌قدر طول میدی؟
با سرعت بیشتری دو کفگیر دیگر برنج در بشقابش ریختم و بشقاب را به سمتش نزدیک کردم که بی هیچ مکث و توقفی، سریع بشقاب را از دستم گرفت و جلویش گذاشت. با قاشق و چنگال کنار بشقابش با سرعت فراوانی خورش بر روی برنجش می‌ریخت و تند قاشق‌ها را به طور متوالی در دهان فرو می‌برد و محتویات دهان پُرش را با سرعت زیادی می‌جوید و قورت می‌داد. دوباره قاشقش را به سمت ظرف خورش برد که ظرف خورش را برداشتم و از زیر دستانش دور کردم. نگاه سوالی‌اش را به من دوخت و شانه‌هایش را بالا برد تا با دهان پُر بتواند به من بفهماند می‌خواهد بپرسد چرا آن ظرف را از دسترسش خارج کردم. با نگاهم به قاشق و چنگالی که در دستانش داشت اشاره کردم و گفتم:
-با قاشق دهنیت خورش برندار! من قاشق خورش خوری رو توی ظرفش گذاشتم که همه با اون برداریم و خورش کثیف نشه.
تند محتویات دهانش را جوید و قورت داد. لیوان کنار دستش را از آبِ داخل پارچ آب، پر کرد و جرعه‌ای آب نوشید. نفسی عمیق کشید و با عصبانیت گفت:
-فقط دهن من کثیفه که کثیف می‌کنه؟
اخمی کردم و گفتم:
-این چه حرفیه فرزاد؟ تو می‌دونی من روی تمیزی و بعضی قواعد خیلی حساسم! من حتی قاشقی که خودم بهش دهن زدم رو داخل خورش نمی‌کنم! بعد از سه سال زندگی هنوز حساسیت‌های من اون‌قدری واست مهم نیستن که بشناسیشون و بهشون توجه کنی؟
پوزخندی زد و گفت:
-فقط اومده بود حالت رو بپرسه دیگه؟
اخم بر ابروهایم غلیظ‌تر شد و با جدیت گفتم:
-به هلنا ربطش نده فرزاد! من نمی‌دونم چرا هر وقت خودت اشتباه می‌کنی، دلیل واکنشی رو که به اشتباهت نشون داده میشه، به حرف‌ها و رفتارهای آدم‌های دیگه نسبت میدی!
قاشق و چنگالش را در ظرفش انداخت و بلند شد. پوزخندی زد و گفت:
-خب پس خودت تنها بقیه‌ش رو بخور که من اشتباه نکنم غذات رو کثیف کنم!
 

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,415
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران
-فرزاد!
بی آن‌که منتظر بماند حرفی بزنم، با قدم‌هایی تند پذیرایی را ترک کرد و به اتاق رفت. این بار هم در را محکم بست و صدای بسته شدن در را در تمام خانه پخش کرد.
به ظرف غذایش که دست‌خورده و نیمه تمام مانده بود نگاهی تاسف بار انداختم و خودم را با خوردن همان یک کفگیر برنج و چند قاشق خورشی که در ظرفم ریخته بودم، مشغول کردم. شام خوردن تک نفره‌ام بیش از چند دقیقه طول نکشید. ظروف روی میز را جمع کردم و خودم را با شستن ظرف‌ها مشغول کردم. پس از آن‌که همگی‌شان را شستم، ظرفشویی و کابینت‌ها را هم تمیز کردم و با تنی خسته راهی اتاق خواب شدم. به محض باز کردن در اتاق، نگاهم به فرزاد که روی تخت به پهلو دراز کشیده و معلوم بود به خواب رفته است افتاد. با قدم‌هایی بلند به سمت تخت رفتم و گوشه‌ی تخت نشستم. نگاهم را از فرش کرمی رنگ روی زمین تا دیوارهای کرمی رنگ و پرده‌های قهوه‌ای تیره‌ی جلوی پنجره‌یمان حرکت دادم. نفسی عمیق کشیدم، بلند شده و راهی سرویس بهداشتی شدم.
پس از آن‌که به طرز وسواس‌گونه‌ای دندان‌هایم را مسواک زدم، صورتم را به آینه نزدیک کردم و ل**ب‌هایم را تا حد امکان از هم فاصله دادم و دندان‌هایم را خوب نگاه کردم. با آن‌که دندان‌های ریز سفیدم از شدت تمیزی برق می‌زدند، تک تکشان را دقیق در آینه نگاه کردم تا ذره‌ای کثیفی رویشان نمانده باشد. بعد از آن‌که از تمیز بودنشان مطمئن شدم، لبخندی کم‌رنگ به تصویرم در آینه زدم. نگاهم را از ل**ب‌هایم که حالا دیگر دندان‌هایم را نشان نمی‌دادند کمی پایین‌تر بردم. به چانه‌ی کوتاه و باریکم که قطرات ریز آب روی آن به چشم می‌خوردند نگاهی انداختم و حوله‌ی صورتم را برداشتم. چانه و دور لبم را که چندین قطره‌ی آب رویشان بود خوب با آن حوله خشک کردم. حوله را به جایش برگرداندم و دوباره به صورتم نگاه کردم. نگاهم را از ل**ب‌های برجسته‌ی تقریبا باریک صورتی رنگم از روی پوست گندم‌گونم تا بینی باریک بلندم، گونه‌های استخوانی با لپ‌های فرو رفته‌ام، چشمان خمار و کشیده‌ام که رنگ میشی عنبیه‌شان مثل یک تابلوی نقاشی از قایقی به رنگ قهوه‌ای تیره در دریاچه‌ی گرد سبز تیره‌ای جلب توجه می‌کرد، ابروهای کوتاه و نازک کم پشت قهوه‌ای رنگم، پیشانی نسبتا بلندم و ریشه‌ی موهای بلوطی رنگم بالا کشاندم. ابروهایم را بالا بردم و پایین برگرداندم و گفتم:
-روزهای خوب میان؟ میان یا نمیان؟
نگاهم را از تصویرم در آینه گرفتم و سرم را به طرفین تکان دادم. با صدایی آهسته گفتم:
-نمیان! اگر امروز رو خوب نبینی هیچ روز خوبی نمیاد. روزهایی که میان خیلی شبیه روزهایی که داریم هستن، پس روزهای خوبی نمیان اگر امروز روز خوبی نباشه.
از سرویس بهداشتی بیرون رفتم و به اتاقمان بازگشتم. چراغ اتاق هنوز روشن بود و من نمی‌فهمیدم فرزاد چطور می‌توانست با چراغ روشن خواب خوبی داشته باشد!
روی صندلی قهوه‌ای رنگ پشت میز توالت قهوه‌ای رنگ اتاق نشستم و شانه‌ی پلاستیکی‌ام را برداشتم. کِش کوچکی که موهایم را بافته نگه می‌داشت، باز کردم و با بردن انگشتان دست‌هایم در لابلای موهایم، آن‌ها را پریشان باز کردم. شانه را از ریشه‌ی موهایم تا انتهایشان که تقریبا تا بالای ران پایم می‌شد، بر موهایم کشیدم. پس از آن‌که شانه کردنشان تمام شد، دستم را روی موهایم کشیدم. به قدری صاف و نرم بودند که حس دست کشیدن روی ابریشم را به من می‌دادند و می‌توانستم هر بار با نوازش موهایم با دستان خودم، غرق لذت بشوم. لبخند تلخی به تصویر تنهایم در آینه زدم. نگاهم به تصویر فرزاد که از کنار من بدن خفته‌اش بر تخت به خوبی در آینه دیده می‌شد کشیده شد. موهایم را بین کف دستانم گرفتم و در حالی‌که آهسته با حرکت دستانم آن‌ها را به بازی گرفته بودم، زیر ل**ب گفتم:
-کاش برای من می‌خوندی، می‌خوندی:
آنان که به گیسو دل عشاق ربودند،
از دست تو در پای فتادند چو گیسوی...
(تک بیتی از سعدی)
نفسی عمیق کشیدم و دستم را روی گلویم گذاشتم تا مانع بزرگتر شدن بغض کوچکم که در حال نمو بود، بشوم. زندگی من سخت بی‌رحمانه تکراری بود ولی کاش این تکرار، یک تکرار قشنگ بود!
چشم بستم و نفس عمیق دیگری کشیدم. از روی صندلی بلند شدم و پس از روشن کردن آباژور کوچک روی پاتختی چوبی قهوه‌ای تیره‌ی هم‌رنگ تختمان، چراغ اتاق را خاموش کردم. پیراهنم را از تن درآوردم و روی تخت نشستم. گوشه‌ی پتوی گرم و نرم کرمی رنگِ تخت را بالا بردم و مثل مار زیر آن پتو روی تخت خزیدم. همانطور که فرزاد سمتی از تخت به پهلو و پشت به من خوابیده بود، من هم به پهلو و پشت به او دراز کشیدم. به قدری خسته بودم که به محض آن‌که چشم بستم، به خواب رفتم.
 

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,415
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران
***
در آینه نگاهی به لباس‌های مجلسی‌ام که بر بدن لاغرم خوب نشسته بودند، کردم و گفتم:
-من آماده‌ام فرزاد.
-چه عجب! بالاخره آماده شدی!
چشم از تصویرم در آینه گرفتم و به سمت فرزاد که کت و شلوار پوشیده، جلوی در اتاق منتظرم ایستاده بود چرخیدم. لبخند کم‌رنگی به رویش زدم و گفتم:
-نمی‌شد که خونه رو تمیز نکنم و آماده بشم!
نگاه بی تفاوتی به دیوارهای اتاق انداخت و گفت:
-تو دیگه داری از وسواس هم می‌گذری! یک بیمارِ تمیز کردن بیش از حدی! خونه داره از تمیزی برق می‌زنه ولی هر روز چند دفعه تمیزش می‌کنی!
در جوابش حرفی نزدم و کیفم را از روی تخت برداشتم و چند قدم به سمتش نزدیک شدم. نگاه بی تفاوتی به سر تا پایم انداخت و گفت:
-خب بریم که مامان این‌ها منتظرن.
در را باز کرد و از اتاق خارج شد. به دنبالش از اتاق خارج شدم. تا رسیدن به ماشین در حیاط، او چند متری جلوتر از من راه می‌رفت و من هم در فکر و خیال این‌که چقدر خوب می‌شد اگر دست در دست هم تا ماشین می‌رفتیم، قدم برمی‌داشتم. بر صندلی راننده نشست و من هم بر صندلی کنارش جای گرفتم. ماشین را روشن کرد و گفت:
-در حیاط رو باز نکردی که ماشین رو ببرم بیرون!
در ماشین را باز کردم و پیاده شدم. با قدم‌هایی تند به سمت در حیاط رفتم و هر دو در بزرگ قهوه‌ای تیره رنگ آن را باز کردم. منتظر ماندم تا ماشین را از حیاط خارج کند و دوباره در را ببندم. در همین حین که اون با سرعت آهسته‌ای جگوارش را که با آن رنگ قهوه‌ای تیره مثل تنه‌ی درختی کهن سال به نظر می‌رسید حرکت می‌داد تا بدون برخورد با جایی آن را وارد کوچه کند، به یاد هلنا که سه روز پیش به خانه‌ی ما آمد و بابت پنهان کاری‌ام از من دلخور و عصبانی شده بود افتادم. برای آن‌که از من دلخور نماند باید او را ملاقات می‌کردم و برای حفظ رابطه‌ی خوب دوستی‌مان بیشتر تلاش می‌کردم.
پس از خروج ماشین، درها را بستم و با قدم‌های بلند و تندم به سمت ماشین رفتم. پس از نشستنم، هنوز در را کامل نبسته بودم که ماشین را راه انداخت و گفت:
-بدو دیگه! هی طول میدی!
در را حین حرکت بستم و سرم را به سمت پنجره چرخاندم. نگاهم روی مردمی که برخی با غم و برخی با شوق و شادی در پیاده‌روها و بخشی از خیابان‌های شلوغ شهر قدم می‌زدند، چرخ می‌خورد. نگاه کردن به مردم و مغازه‌ها که اکنون در آرامش پس از توفانِ سال گذشته سپری می‌کردند برای من که مدت زیادی از هفته‌هایم را در خانه سپری می‌کردم، تنوعی جالب و بدون خستگی بود.
حدودا نیمی از ساعت طول کشید تا به خانه‌ی پدری فرزاد رسیدیم. هر چند من زیاد از حضور در آن‌جا لذت نمی‌بردم، چون برای امشب دعوت شده بودیم، اجباراً هر دو آمدیم وگرنه در خانه‌ی ما قانون این بود که هیچ کدام از ما دو نفر به دیگری زور نگوید که برای رفتن به خانه‌ی والدینش دیگری را هم با خود ببرد. فرزاد هم مدت زیادی است که به این قانون عمل کرده و زیاد به دیدن خانواده‌ی من نمی‌آید اما من به احترام خانواده‌اش هر بار که ما را دعوت می‌کنند علی رغم میل باطنی‌ام برای حفظ آبروی همسرم به عنوان یک زن، در خانه‌یشان حضور می‌یابم.
-پیاده شو دیگه!
با لحن دستوری فرزاد، در ماشین را باز کردم و هم‌زمان با او از ماشین پیاده شدم. مثل همیشه جلوتر از من قدم برداشت و من هم آهسته با کفش‌های پاشنه بلندی که با هر دو قدمی که برمی‌داشتم صدای ترق تروق می‌دادند، به دنبالش راه می‌رفتم. از میان درختان بلند قد حیاط گذر کردیم و به عمارت رسیدیم. در عمارت با سرعت زیادی به روی فرزاد باز شد و مادرِ فرزاد که زنی قد کوتاه، کمی چاق ولی شیک پوش بود که امشب هم مثل همیشه کت و دامن مجلسی خوش دوخت سیاه‌رنگی پوشیده بود، فرزاد را به آغوش کشید و قربان صدقه‌ی پسرش رفت. من که چند متری عقب‌تر از فرزاد بودم، روی سومین پله‌ی جلوی عمارتشان ایستاده بودم و منتظر رها شدن فرزاد از آغوش مادرش بودم.
-ای که الهی قربونت برم پسرم! بیا برو تو بشین یک شربتی بیارم گلوت خنک بشه مادر.
فرزاد با لحنی خالی از احساس در جوابش گفت:
-مرسی مامان.
وارد عمارت شد و مرا در معرض مسیر مستقیم نگاه مادرش قرار داد. با دیدن نگاه جدی و اخم غلیظش رو به من، لبخند کم‌رنگی زدم و از سه پله‌ی باقی مانده‌ی عمارت بالا رفتم. با پنج قدم بلند به فاصله‌ی کمی از او رسیدم و با صدایی آهسته گفتم:
-سلام. خوب هستین؟
با جدیت و بدون ذره‌ای لحن محبت آمیز در صدایش گفت:
-سلام. با حضور تو که آدم نمی‌تونه خوب باشه!


انقدر بدم میاد از این مادر شوهرهای قدیمی:/
 

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,415
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران
-رباب خانم!
با صدای همسرش نگاه از من گرفت و سرش را به سمت او که در داخل پذیرایی صدایش می‌کرد، چرخاند. کفش‌هایم را درآوردم و در حالی‌که آن‌ها را در جاکفشی جلوی در می‌گذاشتم، صدایشان را شنیدم.
-بله آقا عابد؟
-اینقدر این دختر مظلوم رو اذیت نکن.
سپس نگاهش را از همان داخل به من کشاند و با لبخندی که بر ل**ب داشت، گفت:
-خوش اومدی دخترم! بیا داخل.
مادر فرزاد از جلوی در کنار رفت و در حالی‌که اخم بر ابرو به من نگاه می‌کرد، گفت:
-بفرما.
سرم را پایین انداختم و از کنارش گذر کردم و وارد پذیرایی شدم. پدر فرزاد با همان محبت همیشگی به سمتم آمد و دستش را به سمتم جلو آورد. دستم را در دست پهن مردانه‌ی گرمش گذاشتم و همچنان که با او دست می‌دادم گفتم:
-سلام پدر.
صورتش را جلو آورد و پس از آن‌که با هم روبوسی کردیم، با همان لبخندی که بر ل**ب داشت گفت:
-سلام نفس جان! خوش اومدی دخترم.
لبخند کم‌رنگی به رویش زدم و گفتم:
-ممنونم! خوب هستین؟ چه خبرها؟
لبخندش را عمیق‌تر کرد و گفت:
-خوبیم بحمدالله. خبر هم که سلامتی، والله خبرهای اصلی دست شماهاست.
با دستش به مبلمان سلطنتی قهوه‌ای تیره رنگشان اشاره کرد و گفت:
-برو لباس عوض کن و بیا بشین که یک خرده ازتون پذیرایی بشه.
-چشم.
به سمت یکی از اتاق‌های داخل راهروی گوشه‌ی پذیرایی که قبل از ازدواجمان، اتاق فرزاد بود رفتم. در آن را باز کردم و با دیدن فرزاد که کتش را درآورده، روی دستش گذاشته و به تصویرش در آینه‌ی قدی جلویش چشم دوخته بود، گفتم:
-می‌خوای لباس عوض کنی؟
نگاه از تصویرش در آینه گرفت و به سمت من آمد‌. کتش را به دستم داد و گفت:
-نه، همین‌ها خوبن. کتم رو از جالباسی آویزون کن و خودت لباس عوض کن.
از کنارم رد شد و با قدم‌های تند و کوتاهش، از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست.
مانتوی گشاد و بلند کاکائویی رنگم را از تن در آوردم و به سارافون قهوه‌ای رنگم که تا بالای زانویم را می‌پوشاند و مابقی پاهایم با جوراب شلواری کرمی رنگم پوشانده می‌شد، نگاهی انداختم. کت کوتاه هم‌رنگ سارافونم را روی آن پوشاندم و در حالی‌که روسری کرمی رنگم با طرح‌های کاکائویی رنگ را بر سرم تنظیم می‌کردم، با صدایی آهسته گفتم:
-امیدوارم این مهمونی هم به خیر بگذره.
در اتاق را باز کردم و با قدم‌های بلندم به سمت مبل دو نفره‌ای که فرزاد یک سمت آن نشسته بود، رفتم. کنارش روی همان مبل نشستم و به مادر و پدرِ فرزاد که نگاهشان روی ما دو نفر بود، با لبخندی کم‌رنگ چشم دوختم. بر خلاف مادرش که مثل همیشه با حس نفرت به من نگاه می‌کرد، پدرش لبخند ملایمی بر ل**ب داشت و نگاهی محبت آمیز به من دوخته بود. صدایش را مردانه صاف کرد و گفت:
-خب از خودتون پذیرایی کنید.
با دستش به میز جلویمان که چهار استکان چینی چای و چهار بشقاب میوه خوری بر آن قرار داشتند اشاره کرد. از آن‌جایی که زیاد اهل تعارف بودم، سرم را پایین انداختم و "چشم" آهسته‌ای گفتم ولی ل**ب به چیزی نزدم. فرزاد و پدرش برای خود استکان چای برداشتند و مشغول نوشیدن شدند. ما بین این نوشیدنشان که با صدای قرچ قرچ جویدن قند در دهانشان برای شیرین شدن چای بر زبانشان همراه بود، ناگهان فرزاد گفت:
-بقیه کی می‌رسند؟
مادرش در جوابش لبخندی زد و گفت:
-احتمالا یک ربع دیگه برادرهات می‌رسن.
فرزاد سرش را چرخاند و در حالی‌که به راه پله‌ی کنار پذیرایی خانه‌یشان نگاه می‌کرد، گفت:
-فریبا چرا نیست؟
مادرش لبخندی زد و گفت:
-صبح با ابراهیم رفت شمال. گفت چند روز دیگه برمی‌گردن.
-خوبه چهار ماه بیشتر نیست که عقد کردن! دم به دقیقه مسافرتن!
مادرش اخمی کرد و گفت:
-خب پسرم، اون‌ها به تفریح نیاز دارن دیگه.
نگاه تحقیر آمیزی به من انداخت و گفت:
-فریبا که مثل زنت نیست! دخترِ من لیاقتش بهترین‌هاست. تازه قراره بعد از عروسی‌شون فرنگ هم برن.
فرزاد پوزخندی زد و گفت:
-باشه برن! اما این ابراهیم می‌خواد تا آخر عمرش از جیب بابای طلافروشش بخوره؟ تصمیم نداره به جای این همه مسافرت رفتن کار کنه و خودشم پول دربیاره؟
پدر فرزاد با عصبانیت در جوابش گفت:
-به جای دخالت توی زندگی خواهرت و شوهرش، به زندگی خودت بچسب!
فرزاد دستش را به نشانه‌ی تسلیم بالا آورد و گفت:
-باشه، چشم! اما مردی که جیبش پر پول باشه و جز خرج کردن کاری بلد نباشه مرد یک زندگی مشترک نیست! مرد اونیه که خودش پول دربیاره و جیبش رو پر کنه، نه باباش و دور و بری‌هاش!
 
آخرین ویرایش

بالا