برگزیده رمان عروس شیطان| مهدیه احمدی کاربر انجمن یک رمان

خوشحالم میکنید تو نظرسنجی شرکت کنید چون واقعا به نظرتون احتیاج دارم

  • افتضاح و اصلا کشش نداره

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    35

مهدیه احمدی

ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/23/18
ارسال ها
949
امتیاز
22,873
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
کد رمان:1672
ناظر: .A.T.E.N.A.
43308
نام رمان: عروس شیطان
نویسنده :مهدیه احمدی
ژانر : تخیلی، ترسناک
تگ: برگزیده
خلاصه
درمیان جمعیت شیاطین و انسان های انسان نما من آن ادمی بودم که اسیر شیطان و شیطان زاده ها شدم مرا به انتخاب خودم نیاوردند مرا برای هیچ به اینجا اوردند و می خواهند از فرزند من و شیطان، فرنانروای جهان را آموزش دهند، اما نمی دانند خدایی این میان هست، که اگر برای لحظه ای نخواهد، این جمعیت همه نیست می شوند. چه خیال خامی، فرمانروایی شیطان بر زمین.
 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار کتاب + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,074
امتیاز
69,173
محل سکونت
غربی ترین مرز عاشقی
وب سایت
cherrybook.blogfa.com



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

مهدیه احمدی

ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/23/18
ارسال ها
949
امتیاز
22,873
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
مقدمه
در میان ما انسان ها انسا هایی عجیب زندگی می کنند که برای خوشی های دنیوی دست به کارهای عجیب می زنند
میان این مردم هستند کسایی که دخترانشان را در راه شیطان قربانی و یا هدیه به شیطان کنند. جنگی میان آتش و انسان در راه است عروسی میان آتش می افتد و مراسمش را در خون و آتش برپا می کند. اما نوری از امید در دلش راه پیدا می کند چنین است فرمانروایی خدا بر شیطان
کنار اسکلت های متحرک ایستاده بودم. بعضی ها در حال راه رفتن بودند و بعضی ها در حال تمیز کردن سنگ قبر خود.
تعدادی ناراضی از شعر سنگ قبر بودند و با هم بحث می کردند. به دستان خودم نگاه کردم، گویی زنده بودم، گونه های خود راکشیدم، آری گوشت و پوستم سرجایش قرار دارد. دستی بر چشمانم کشیدم، خندیدم من که می بینم پس مانند اینها به جای چشم حدقه های خالی و سیاه ندارم.
اینجا نه چاق هست، نه لاغر، همه فقط چند کیلو استخوان و تارهای نازک مو دارند.
صدای بلند شیپوری به گوشم رسید، تمام اسکلت ها لرزیدند و صدای تلق تلق استخوان هایشان درآمده بود.
جمعیتی قرمز پوش کنارمان قرار گرفتند، می خندیدند از کنار دندانهایشان خون می چکید.
هر کدام شنل هایی سیاه به تن داشتند که کلاهشان از داخل قرمز بود، نور خوف انگیزی از کلاهشان بیرون می زد.
پوستم مور مور شد، صدای دندان های من هم به صدای استخوان اسکلت ها اضافه شد، پاهایم زمین را حس نمی کرد،
جمعیت شنل پوش ها زیاد بود.
تمام اطرافم قرمز بود در جستجوی راهی برای فرار اطراف را نگاه می کردم.
گویی در گورستان زنده به گور بودم. به جز منه انسان، همه اسکلت ها در تحرک بودند. لحظه ای صدای جیغ زنی را شنیدم از اسکلت کناری پرسیدم :
-؛چه اتفاقی افتاده؟
همان گونه که لرز بر اندام من و استخوان این فلک زده افتاده بود گفت :
- همه ی اینا از بچه های شیطلن هستند تا دنیا بود و زنده بودند قتل می کردند، الان امده اند گور ما را هم نبش می کنند، زنهایی که بچه توی شکم دارند از قبر می کشند بیرون و نوزاد اونها رو با نیروی خبیث خود زنده می کنند، و برای ادامه نسلشان اون نوزاد کوچک رو قربانی می کنند؛ اگه مادر نوزاد رو نده ده نفر از جمعیت ما رو قربانی می کنند.
خندیدم، بلند خندیدم گفتم:
-خوب من که نه مرده ام نه حامله، اینجا چیکار می کنم؟
یک دفعه یک شنل پوش بلند قد جلوی من قرار گرفت با صدایی دورگه گفت:
- پس اومدی!
قطره ای خون روی صورتم چکید با پشت دست آن را پاک کردم جامی پر از خون گرفت رو به رویم گفت:
- بنوش گواراست
با دست زدم به جامی که تو دستای بزرگ و سیاهش بود افتاد، اما سریع میان آسمان و زمین آن را گرفت. قصد فرار داشتم اما استخوان های لرزان راهم را سد کردند. برگشتم سمت آن شنل پوش خبیث گفتم:
-:با من چی کار دارین؟ بزارید برگردم به سرزمینم.
همه ی ان ها شمشیرهایشان را در هوا تکان دادند و آمدند سمت من، گفتند :
- از طرف ابلیس بزرگ تو انتخاب شدی یا باید قربانی بشی خونت رو برایش ببریم؛ یا خون این قربانی رو بخوری همسر ابلیس بشی
مرا به زور بستند. هر چه تقلا کردم نتوانستم کاری بکنم. ان استخوان های بی خاصیت از ترسشان با آنها هم قدم شدند، دهان من را به زور باز کردند و جام پر از خون را به دهان من نزدیک کردن.
خون را درون حلق من ریختند اشک از گوشه چشمم جاری شد، مرا همان طور بسته بر روی تخت روان نزد ابلیس بردند.
او چشمانی سیاه که هاله ای قرمز دورش را احاطه کرده بود با دندانهای بزرگ، که از رنگ خون قرمز شده بود، شنلی برتن داشت. اما کلاهش برسرش نبود، او استخوان نبود، گویی انسان بود؛ اما نه انسان هم نبود، چون گوش های کشیده مانند خر داشت انتهایش تیز، دمی بلند که انتهایش به صورت فلش بود .
جشن گرفتند باز هم تقلا کردم برگردم اما ابلیس موهایم را گرفت گفت:
- بچه ی من، و توی انسان، حاکم جهان میشه و این شیطان است که بر فراز آسمان ها قرار می گیرد نه خدای تو...
جیغ بلندی کشیدم افرادش در دهانم دوباره خون ریختند... ابلیس به سمت من آمد و گفت:
- زمانی می رسد به جای حیوان شدن، برده شدن، تو ملکه جهان می شی...
بلند خندید با دست به غول ترین فرد آنجا که کله اش کچل بود و گوشهایش آویزان، که حلقه های بزرگ در گوشش انداخته بود اشاره کرد ،
عصای بزرگی که رویش کله اسکلت قرار داشت، داخل آن را مایع قرمز رنگی ریخته بود، آن غول بزرگ که تازه فهمیدم اسمش مارتین هست برایش آورد، ابلیس با عصایش نزد من آمد.
کنارم نشست گفت:
- میشل عزیزم، این خون خیلی برام با ارزشه
عصا را مقابل چشمانم گرفت، حدقه های اسکلت قرمز رنگ بود لحظه ای یاد ان اسکلت های بیچاره افتاده ام ولی از دستشان عصبی بودم انها برای نجات خود مرا قربانی کردند.
از فریاد ابلیس گوشهایم لحظه ای هیچ نشنید، تمام آن خون خوارها دور آتش جمع بودند، گویی جشن داشتند.
بعد از زنگ طولانی گوشهایم، صداها را تشخیص دادم. ابلیس بر تخت فرمانرواییش نشسته بود، با عصایش به زمین می کوبید. تمام برده هایش با هر کوبش عصا هو می کشیدند و می چرخیدند. مرا بردند در اتاقی لباسم را در آوردند.
پس اینجا به جز من، زن دیگری هم بود. ولی اینها زن نبودند. برده هایی بودند با قلاده به گردن، زبانشان مانند سگ از دهانشان بیرون، که دوتیکه بود، انگار با چاقو از وسط زبانشان دو نیم شده بود. هرکدامشان پیراهنی قرمز رنگ به تن داشتند. گویی این کاخ به جز رنگ قرمز و سیاه، رنگ دیگری نداشت.
پیراهنی از جنس مخمل قرمز تنم کردند، مرا جلوی آیینه نشاندند. بلند شدم گفتم:
- چه غلطی می کنی؟ منو به خیال خودم بزارید!
از میان انها زنی قد بلند که قلاده نداشت ، لباس زرشکی به تن داشت و شلاقی در دست از روی تخت بلند شد به سمت من آمد، پوستش به رنگ کچ بود، خندید که خنده های بلندش لرزه به تنم انداخت گفت:
- من زاده شیطانم، خواهر ابلیس بزرگ، تو قراره عروس برادرم بشی پس بشین بزار آماده ات کنند.
شلاق را بلند کرد و به تن ضعیف زنان سگ مانند کوبید فریاد زد:
- بجنبید برادرم حوصله اش سر رفته...
فریاد زدم :
- ولم کنید، بزارید برگردم به سرزمینم،
دوباره برگشت سمت من چشمانش قرمز بود:
- تو انتخاب شدی، یا عروس می شی یا مثل این ها...
به برده هایی که چهار دست و پا روی زمین راه می رفتند اشاره کرد:
-قلاده رو تحمل میکنی
 
آخرین ویرایش

مهدیه احمدی

ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/23/18
ارسال ها
949
امتیاز
22,873
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
با بدنی سست روی صندلی بلند مشکی رنگ نشستم، رو به رویم یکی از همان برده ها قرار گرفت، شروع به آرایش من کرد.
بعد از یک ساعت دستانش را از روی صورتم برداشت خودم را در آیینه دیدم، لبهای قلوه ای کوچکم به طرز عجیبی با رنگ قرمز نقاشی شده بود. ابروهای قهوه ای رنگم را کامل تراشیده بودند، موهای طلایی رنگم را به صورت تاج خروس همه را وسط سرم درست کرده بودند.
کسی که خود را خواهر شیطان نامیده بود کنارم ایستاد، تن بی روح و سرد مرا بلند کرد؛ رو به روی من قرار گرفت، لبخندی زد که باعث شد دندانهای نیش بلندش را به نمایش بگذارد، از بوی خون حالم بد شده بود، سرم را برگرداندم که دوباره با دو انگشت اشاره و سبابه سرم را رو به روی صورت خودش نگه داشت و گفت:
-چشمای طوسی رنگت زیر این سایه قرمز هاله ای قرمز گرفته!
خندید ادامه داد:
-با این رنگ رژ و رنگ چشما مثل شیاطین اصیل شدی
با دست به کمرم فشار وارد کرد و مرا به سمت درب اتاق که جز میله هایی شبیه زندان چیزی نبود، هدایت کرد.
شلاق را برتن برده ها کوبید و فریاد زد:
_ عجله کنید احمق ها، عروس برادرم رو ببرید هرچه سریع تر تا قربانی امشب رو از خودتون انتخاب نکردم.
ترسیده از او، جلوتر از همه راه افتادم. راهی نداشتم برای اینکه با این شیاطین همراه شوم تا بتوانم راهی برای فرار پیدا کنم. راهروی مشکی رنگی که روی دیوار با رنگ قرمز عکس ستاره پنج پر و علامتی که نماد شیاطین بود نقش کرده بودند، رد شدیم. به سالن بزرگی که همه جای ان قرمز بود رسیدیم،
اطرافمان را تعدادی زن که لباس حریر قرمز بلند به تن داشتند احاطه کرده بودند، با آرایش هایی که هر کدام را به جای زیباتر شدن زشت تر کرده بود می چرخیدند.
یکی از انها لباس حریر مشکی به تن داشت، خط چشمش تا کنار لبش کشیده شده بود خواهر شیطان کنارش قرار گرفت، آن زن بر روی گردن خواهر شیطان که اسمش فیونا بود دست کشید و او را به سمت خود برد، یکی از پاهایش را دور ران فیونا انداخت و صورتش را به صورت فیونا نزدیک کرد
صدای بمی نزدیک گوش من گفت:
-این دو نفر معشوقه هم هستن، راه برو ابلیس خیلی صبور نیست
نگاهم را از ان دو نفر گرفتم و به راهم ادامه دادم. کنار من به جای فیونا مردی که فقط جلیقه ای از چرم به تن داشت و شلوار کوتاهی هم پایش بود، همراهیم می کرد، صدای جیغ و فریاد تعدادی به گوش می رسید، هر چه نزدیک تر می شدیم صدا بیشتر می شد. چشم هایم را ریز کردم، به جایی که نور چشمک زن قرمز از انجا می آمد نگاه کردم، جلوی درب آن سالن عجیب که هر گوشه اش شیشه های کریستال خون قرار داشت و به جای گل در گلدان جمجمه بود و لیوان نوشیدنی و خون، ایستادم بوی خون باعث شد حالت تهوع بگیرم،
 
آخرین ویرایش

مهدیه احمدی

ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/23/18
ارسال ها
949
امتیاز
22,873
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
نگران از اتفاقات عجیبی که شاید انتظار هیچ کدامشان را نداشتم مرا از حرکت باز داشت.
با ضربه ای که به پهلویم زده شد، وارد سالن شدم. شیطان در وسط دایره ای از بردگانش ایستاده بود، و دست هایش را همراه عصای محبوبش باز کرده بود و دور خودش می چرخید، بلند قهقهه می زد و تمام بردگانش درحال سجده بودند.
نگاهش را به من دوخت؛ به جای شنل مشکی رنگ چند ساعت پیش، پیراهن بلندی به رنگ زرشکی به تن داشت که حاشیه های آستین و پایین ان لباس، از ستاره های پنج پر قرمز دوخته بودند. عصایش را به زمین سیاه رنگ سالن کوبید و بردگانش نفر به نفر کنار رفتند و راهی باز کردند به سمت من، تمام چراغ های سالن خاموش شد، تنها دو نور قرمز بر روی من و ان پادشاه خون افتاد. که درحال نزدیک شدن به من بود، پاهایم را حس نمی کردم، نمی دانم قرار است چه اتفاقی بیفتد، نور بر روی سر طاسش می تابید و چهره ی سفیدش با ان چشمان مشکی را وحشتناک ترنشان می داد. کنار لبش در دو طرف سه تا بخیه داشت. انقدر نزدیک من شده بود که بوی خون را کامل حس می کردم. دهانم تلخ شده بود، هجوم اسید را از معده به دهانم حس کردم و دقیق کنار پای ابلیس بالا اوردم، روی دو زانو نشستم، سرم پایین و دستم را روی معده ام فشار می دادم.
سر عصایش را زیر چانه ام فشار داد، مجبورم کرد سرم را بلند کنم، لبخند کریهی روی صورتش خودنمایی می کرد، کمی به چهره اش دقیق شدم او هیچ شباهتی به انسان نداشت؛ حتی ابرو هم نداشت. با همان صدای بلندش فریاد زد:
-آهنگ رقص من و عروسم رو پخش کنید، عروس عمارت بالاخره اومد بلندش کنید به استقبالش بیایید؛
قبل از اینکه به من دست بزنند از جایم بلند شدم، شیطان انگشتهای کشیده که به جای چهار بند پنج بند بود را دور بازوی ظریف من گره کرد و مرا میان بردگان خود برد .
به دور ما می چرخیدند و جام خون سر می کشیدند. با صدای جیغ فردی آهنگ راک وحشتناکی که درحال پخش بود قطع شد. ابلیس مرا به سمت جایگاه برد که دو صندلی کوتاه با پشت بلند که تاج و دسته اش از اسکلت و جمجمه بود هدایت کرد، باز هم به اجبار بر روی ان صندلی نشستم.
 
آخرین ویرایش

مهدیه احمدی

ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/23/18
ارسال ها
949
امتیاز
22,873
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
ابلیس کنار من نشست، دستهایم را درهم فرو کردم و روی پاهایم گذاشتم، ابلیس دستش را از بازویم رد کرد و دست مرا بلند کرد، وا دارم کرد تا دستم را بر روی دسته صندلی بگذارم .
دست سردش را روی دست من گذاشت و کمی فشار داد نگاهم را به آن موجود چندش آور انداختم، چشمانش برق عجیبی داشت لرز به تنم افتاد، که با صدای دورگه اش گفت:
-الان زمان قربانی کردنه...
درهمان لحظه دختر جوان را رو به روی ما آوردند، دخترک دائم درحال حیغ زدن بود و تلاش می کرد خود را از میان زنجیرهایی که دست ها و پاهایش را به آن بسته بودند، رها کند.
یکی از آن غول های ابلیس که ماسکی به صورت داشت بالا سرش قرار گرفت؛ چهره ی مشخصی نداشت فقط قرمزی چشمهایش از ماسک دیده می شد، خنجر بزرگی که لبه آن باریک بود و روی دسته اش چند نگین قرمز کار شده بود را روی شانه اش گذاشته بود، به اطراف نگاه کردم؛ تمام بردگان این هیولا کنار هم رو به روی ما نشسته بودند. دست هایشان را از شنل های تیره بیرون آورده بودند و جام هایی که در دست داشتند دائم تکان می دادند، گویی چیزی را طلب می کردند.
دخترک هم چنان در حال تقلا بود.به ابلیس نگاه کردم تلاش کردم دستم را از میان چنگالش در بیاورم که محکم تر دستم را گرفت. گفتم:
_با این دختر ضعیف چیکار داری؟ ولش کن.
با حرف من اول ابلیس و بعد تمام آن موجودات نجس شروع به خندیدن کردند، یک دفعه ابلیس عصای بزرگش را به زمین کوبید؛ همه جا را سکوت فرا گرفت. بلند شد، روبروی من ایستاد گفت:
_امشب مراسم ازدواج من و تو هست، توقع نداری که امشب قربانی نکنم؟
به طرف آن مرد خنجر به دست برگشت، عصایش را به زمین کوبید گفت:
_شروع کن منتظر چی هستی برایان!
برایان خنجرش را بالا برد، صدای جیغ دخترک لحظه ای قطع نمی شد ؛ دو نفر دستانش را گرفته بودند می کشیدند، برایان با نعره ای بلند خنجر را روی گردن دخترک فرود آورد.
من چشمانم را بستم تا این لحظه را نبینم.
 
آخرین ویرایش

مهدیه احمدی

ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/23/18
ارسال ها
949
امتیاز
22,873
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
سکوت بود، سرم را بلند کردم، یک نفر همراه خواهر شیطان دو فنجان زیر گردن دختر گرفته بودند تا از خون او فنجان ها را پر کنند. فنجان ها راداخل سینی گذاشتند، خواهر شیطان سینی به دست با لبخند به سمت ما می آمد. سریع از جایم بلند شدم و رو به روی ابلیس ایستادم، دستانم می لرزید.
ابلیس با لبخند به من نگاه کرد. گفتم:
-از من انتظار ندارب که که این جام رو سر بکشم، من به هیچ عنوان این کار رو نمی کنم.
با لبخند رویش را برگرداند و جام را از سینی روبه رویش که در دستان خواهرش بود برداشت، با سر به سمت چپ اشاره کرد، که خواهرش کمی از زانو خم شد و از ما دور شد.
رو به من گفت:
-عادت می کنی میشل عزیز.
لبخندی زد و جام را کمی در هوا تکان داد و یک نفس سرکشید. من بر سر جایم نشستم، خوشحال از این که مجبورم نکرد، چشمانم را بستم نفس عمیقی کشیدم، با صدای آهنگ راک بلند، که جز جیغ زدن خواننده چیزی متوجه نمی شدم، چشمانم را باز کردم؛ به رو به رو نگاه کردم. ابلیس با برایان درحال صحبت بود. کنار من درب بزرگ سیاه رنگی قرار داشت که یک دفعه باز شد. تمام بردگان به آن سمت دویدند و جیغ می کشیدند. آن دسته از زنان سگ نما هم با شتاب به آن سمت می رفتند.
یک دفعه صندلی من لرزید، جیغ کوتاهی کشیدم که ابلیس دستم را گرفت گفت:
-نترس فقط جایگاهمان در حال تغییر وضعیته.
کامل به پشت برگشتیم و زمانی که از چرخش ایستاد نفس عمیقی کشیدم. ازمنظره رو به رو در حیرت و تعجب بودم، از بالای سر مان چندین دوش خون بر سر بردگان می ریخت و در گوشه سمت چپ استخر بزرگی قرار داشت که تمام آن ها در استخر بالا پایین می پریدند. نگاهم را به شیطان دوختم گفتم :
-چرا از انسانها برده گرفتی و اونا رو اینجوری بازیچه خودت کردی، تا به آنها بخندی و مراسم خوشی ات بر پا باشد؟
هم چنان در چشمان رعب آورش نگاه می کردم، که لحظه ای پیشانی بی ابرویش را چین انداخت و به رو به رو نگاه کرد:
-زمانی که تمام فرشتگان به شما سجده کردند من بودم که مخالفت کردم، خدای بزرگ من رو که جزء برترین فرشتگانش بودم، به خاطر شما از درگاهش بیرون کرد. همان جا قسم یاد کردم، کاری کنم تا شما به من سجده کنید.
بلند شد ایستاد دستانش را باز کرد فریاد زد:
- و این است همان قسم من، که هزاران سال قبل یاد کردم. شما زمینی ها به من آتش سجده می کنید.
 
آخرین ویرایش

مهدیه احمدی

ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/23/18
ارسال ها
949
امتیاز
22,873
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
بلند شدم رو به رویش ایستادم دستانم مشت بود با ابروهایی گره شده گفتم:
- ولی خدایی که من می شناسم اجازه این اجازه رو بهت نمیده.
بلند قهقهه زد که لحظه ای همه نگاهشان به ما افتاد، بعد از چند ثانیه دوباره مشغول خوش گذرانی خود شدند.
روبه رویم ایستاد با اعصایش به شانه من فشار وارد کرد. زانوهایم خم شد، ولی خم نشدم، کسی از پشت به زانوانم لگدی زد، به روی زمین افتادم. ابلیس سر عصایش را زیر چانه ام گرفت و سرم را بلند کرد، کمی خم شد و در چشمانم نگاه کرد، گفت:
-حیف که فعلا بهت احتیاج دارم، بعد که کارم تمام شد تو هم مثل این حیوان ها عقلت رو از دست میدی و به من سجده می کنی.
خندید و به سمت صندلی خود بازگشت دستم را روی زانوانم گذاشتم و بلند شدم، صدای آن دیوانگان که در حال جیغ و فریاد بودند عذابم می داد. به سمت ابلیس رفتم گفتم:
-ولی من اجازه نمیدم هر بلایی که دلت خواست سر من بیاری.
به سمت همان دری که آمده بودم رفتم، سرم درد می کرد رو به رویم فیونا قرار گرفت با لبخند کریهی مرا نگاه می کرد، دستم را گرفت و من را همراه خود برد، در کنارش قدم برمی داشتم که گفت:
_بیا بریم به اتاقت باید استراحت کنی تا پایان جشن بتوانی از ابلیس پذیرایی کنی،
ایستادم دستم را محکم از دستش بیرون کشیدم که باعث شد کمی تکان بخورد، دوباره تلاش کرد تا دستم را بگیرد، قدمی به عقب گذاشتم انگشت اشاره ام را جلویش تکان دادم :
-این خیالی که در سر داری رو بیخیال شو چون من نمی زارم به هدفتون برسین.
با قدمی آرام خود را به من رساند ، در لحظه ای دستش را میان خرمن موهایم انداخت، آنها را به سمت جلو کشید، سرم به جلو خم شد. چشمانم از سوزش پوست سرم بسته شد دهانم را بستم تا صدایم بلند نشود، موهایم را می کشید و من به دنبالش کشیده می شدم. جایی ایستاد سرم پایین بود موهایم را کمی بیشتر کشید و رها کرد. با کمر به زمین افتادم لبم را به دندان گرفتم و دستم را به کمرم کشیدم، نمی خواستم جلوی این جمعیت، ضعیف جلوه کنم به سختی از زمین بلند شدم. روبه روی اتاقی ایستاده بودیم. درب اتاق را باز کرد. باز هم رنگ قرمز، وارد اتاق شدم تختی گرد، قرمز رنگ که دور تا دورش را حریر مشکی کشیده بودند، وسط اتاق خودنمایی می کرد سمت چپ تخت پنجره ای بلند بود.
 
آخرین ویرایش

مهدیه احمدی

ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/23/18
ارسال ها
949
امتیاز
22,873
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
با خوشحالی لبخندی زدم، سرم را ماساژ دادم و به سمت پنجره اتاق حرکت کردم. پرده ضخیم مشکی رنگ را کنار زدم، به جای منظره پشت پنجره دیوار بلند اجری نارنجی رنگ قرار داشت، پرده را با خشونت انداختم. تازه با دیدن پنجره به فکر راهی برای فرار افتادم، که ان هم بر باد رفت. با صدای خنده ی فیونا به عقب برگشتم، لباس حریر مشکی رنگی به دست داشت و به سمت من می آمد، آنقدر عقب رفتم که به پنجره خوردم خنده دار بود، پنجره حتی شیشه هم نداشت. فیونا دقیقا رو به رویم قرار گرفت و گفت:
-ابلیس ماه هاست که منتظره تو رو تو این لباس ببینه!
دستم را بلند کرد، لباس حریر را که در عین سادگی زیبا بود را روی دستم گذاشت و به سمت در اتاق رفت و از اتاق خارج شد.
نگاهی به لباس در دستم انداختم، آن را کامل جلوی صورتم گرفتم و از بالا تا پایین براندازش کردم. لباس بلندی بود که دور بقه اش از ساتن قرمز کار شده بود و دیگر هیچ چیز خاصی در لباس نبود. اگر برای عشقم بود حتما به تن می کردم اما حالا .
دوطرف یقه اش را به دست گرفتم و با تمام نیرو کشیدم لباس به دو نیم تقسیم شد، هرکدام را به طرفی پرت کردم اشک هایم از روی گونه سر خورد و جایش را روی یقه ی لباس پیدا می کرد. به دیوار پنجره مانند، تکیه دادم به بخت شوم خود فکر کردم. سر خوردم و نشسته ام، زانوهایم رابغل کردم. لرزی به تنم افتاد سرم را به روی زانوهایم گذاشتم و با صدای بلند به حال خرابم گریه کردم. بعد ساعتی گریه، دیگر اشکی از چشمانم جاری نشد، همان گونه که سرم روی زانوهایم بود سرم را چرخاندم به سمت دیگر. نفسم به خاطر هق هق هایم کوتاه بود و نامنظم. نگاهم به آیینه ی بلند گوشه اتاق خیره ماند. دستم را روی زمین گذاشتم و تکیه گاه کردم برای بلند شدنم، کمرم هنوز تیر می کشید. جلوی آیینه قدی که قاب دورش باز هم مانند تمام این عمارت مشکی بود ایستادم، تمام آرایشم روی گونه هایم و زیر چشمم پخش شده بود. با صدای در تکانی خوردم ولی نگاهم را از تصویری که اصلا به میشل واقعی شباهت نداشت برنداشتم. صدای دورگه ای مرا مخاطب قرار داد:
-بالاخره آمدی میشل!
با ارامشی که مخصوص خودم بود برگشتم به عقب ، به فردی که رو به رویم قرار داشت نگاه کردم. نقاب نقره ای به صورتش بود که هیچ علائمی نداشت، حتی حالت بینی و دهان را هم رویش نداشت. فقط دو حفره برای چشمانش روی ان نقاب بود . نزدیک شد و من هیچ تکانی نخوردم قدی بلند داشت و مانند ابلیس پیراهن بلندی به رنگ سورمه ای به تن داشت اولین رنگی بود که بعد از این همه مدت به جز قرمز و مشکی در این کاخ دیده بودم، دقیقا روبروی من قرار گرفت. در کسری از ثانیه نقابش را برداشت و شروع به حرف زدن کرد:
 
آخرین ویرایش

مهدیه احمدی

ناظر آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر ازمایشی
عضویت
6/23/18
ارسال ها
949
امتیاز
22,873
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
-من دنیل هستم، سالهاست که اینجا به شیطان خدمت می کنم و دست راست شیطان هستم. حرف من بعد از ابلیس حرف اوله.
به چهره اش نگاهی انداختم، چشمانش آبی بود، مانند این شیاطین نبود کمی کنار آمدم و سریع به پشتش نگاه کردم و با تعجب دوباره به چشمانش نگاه کردم. تا خواستم سوالی بپرسم خنده ای کرد و گفت:
-درست حدس زدی من از فرزندان شیطان نیستم.
صدایش را کمی ارام کرد ادامه داد:
'من هم مثل تو انسانم، ولی خودم اینجا اومدم.
عقب رفتم دوباره به آیینه نگاه کردم و گفتم:
_چه فرقی داره انسان باشی یا شیطان، مهم اینه که بهش خدمت می کنی، پس فرقی بین تو و شیطان نیست.
دستم را گرفت و مرا سمت خودش چرخاند نگاهم از موهای کوتاه سه سانتی اش به پیشانی بلبند و برجسته اش کشیده شد. تمام اجزایرصورت مستطیلی اش را از نظر گذرندانم به ابروهای گره کرده اش افتاد. از میان دندانهای کلید شده اش گفت:
-بار آخرت باشه من رو هم دست این شیاطین حساب کنی.
دستم را رها کرد .نقابش را به صورت زد و به سمت در رفت دستش را روی دستگیره گذاشت گفت:
- من اینجام برای هدفی که دارم، خواستم بهت کمک کنم. اما بهتره به دام این ها گرفتار شوی.
این را گفت و از اتاق خارج شد. اجازه حرف به من نداد. از حرفش ناراحت بودم که مرا به حال خود رها کرد، ولی لبخندی روی لبم نمایان شد، خوشحال از این که به جز من، انسان دیگری در این عمارت و سرزمین خون، وجود دارد. در فکر بودم که دوباره درب اتاق باز و بسته شد. با سرمایی که وارد اتاق شد حتم داشتم ابلیس وارد اتاق شده. زمانی نگذشت که صدایش فضای اتاق را پر کرد:
-اومدم میشل عزیزم
برگشتم؛ تمام بدنم در حال لرزیدن بود، ابلیس خود را به کنارم رساند. عصایش را در هوا پرتاب کرد، که لحظه ای نور قرمز در سقف نمایان شد و عصا غیب شد، و نور خاموش شد. دست مرا گرفت، مانند مسخ شده ها به دنبالش کشیده می شدم بشکنی زد و نور قرمزی قضای تاریک اتاق را روشن کرد. وسط اتاق ایستادیم هر دو دست مرا در دستان سردش گرفت و کمی فشار داد:
- من قصد دارم تو ملکه قصر من بشی، اما حس می کنم هنوز به این جا عادت نکردی!
دستم را از دستان سردش بیرون کشیدم سردی دستانش تا مغز استخوانم رسید، کمی عقب رفتم گفتم:
- چه الان چه بعد من هیچ علاقه ای ندارم ملکه تو بشم.
 
آخرین ویرایش
بالا