در حال تایپ رمان افسونی میان عشق و انتقام | Maryam2282 کاربر انجمن یک‌ رمان

روند رمان رو دوست دارید؟

  • خوبه

    رای 0 0.0%
  • میتونه بهتر باشه

    رای 0 0.0%
  • اصلا خوب نیست ادامه نده

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    3

Maryam2282

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
6/19/18
ارسال ها
10
امتیاز
83
کد رمان: 1674
ناظر: @cwledo

141641
نام رمان: رمان افسونی میان عشق و انتقام

نویسنده: Maryam2282

ژانر:پلیسی ، جنایی ، عاشقانه


خلاصه داستان:
من افسون هستم.
دختری که مثه بقیه دخترا شاد و شیطون بود اما تا زمانی که من مجبور شدم برم به یه ماموریت. ماموریتی که توسط اطرافیانم به من القا شد و همین لجبازیاشون مسبب شد تا من برای 8 سال زخم زبون و نگاه های پر از ترحم دیگران رو تحمل کنم. 8 سالی که بدون پدر و مارم گذشت و حالا بعد از 8 سال دوری از وطن تصمیم گرفتم از المان به ایران برگردم که این برگشتن خالی از هر اتفاق بدی نخواهد بود...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,290
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Maryam2282

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
6/19/18
ارسال ها
10
امتیاز
83
پست اول

از چشمانی نیمه باز ، پشت آن پرده تار، در حالی که نفس های اخرم را سر میدهم ، صورت آرادی را دیدم که خطاب به من مدام تکرار میکرد _طاقت بیار افسون ، طاقت بیار..
با پیچیدن دردی طاقت فرسایی در ناحیه صورتم با ته مانده قدرتی که در بدنم بود ، ملافه تخت را بین انگشتان بی جان و عرق کرده ام اسیر میکنم و ان را میفشارم.
صدای فریاد دکتر را هر چند سخت میشنوم:
_اتاق عمل رو اماده کنید وضعیت اورژانسیه ، مورد سوختگی صورت و بدن.
با پیچیدن دردی دوباره ، طاقت از کف میدهم.
بدن نیمه جان و سوخته ام تحمل این همه درد وحشتناک را ندارد.
به یکباره سوزشی شدید در ناحیه سمت راست صورتم ، به جانم می افتد.
ملافه ای که تا لحظات پیش ، با همان اندک جانی که در بدنم باقی مانده بود ، میفشردم و ان را در حصار دستان نیمه سوخته ای که پوست اویزان ان را حس میکنم ، در چنگال های خاکستر شده ام اسیر کرده بودم ، کم کم از حصار دستانم خالی میشود.
چشمِ نیمه سالمه سمت چپ صورتم ، دیگر جوابگوی دیدن هرچند ان مقدار کم سو را ندارد.
چشمانم که روی هم می افتد صدای فریاد آراد تنم را میلرزاند:
_افســــــونـــ ، طاقت بیار عزیزم طاقت بیار..
زیاد شدن سرعت برانکاردی که مرا با جان و دل در اغوش گرفته است را حس میکنم
ولی ان قدر درد دارم که حتی توان دادن خبر زنده بودنم را ندارم
لعنت ، پس چرا از حال نمیروم؟
سوزش صورتم امانم را بردید ، چشمانم سنگین شد.
دیگر توانی برای هوشیار نگه داشتن خود ندارم.
دلم خوابی ابدی میخواست ، خوابی که مرا خالصانه در اغوش بگیرد و خاک سرد قبر را میهمان خانه ام کند
انتظارم زیاد طول نکشید . از پشت همان پلکان سوختهِ بسته ، چرخیدن دنیایم را حس میکنم.
سرم سنگین شد و دیگر چیزی حس نکردم .
به امید خواب ابدی سخاوتمندانه خوابی را که پشت چشمانم ، کل کشان میرقصد را در آغوش میگیرم.
دیگر چیزی حس نمیکنم و سیاهی مطلقی که تن سوخته ام را در بر میگیرد.
با گذاشته شدن ظرف سوپی که حاوی ذرت ، نخود سبز ، هویج ، گوشت مرغ و مخلفات دیگری بود از فکر کردن به گذاشته نه چندان دور ، به خود امدم.
نگاهم را معطوف به آرادی میکنم که بعد از 8 سال هنوز هم چشمانش خالی از هر حسی بود.
چشمانی که دقیقا از 8 سال پیش تهی شد از مهربانی ولی حتی با اون چشمان خالی ، هنوزم که هنوز است به روی من لبخند میزند.
لبخندش دقیقا مانند تمام این 8 سال بی جواب میماند.
با لبخندی عمیق که فقط مختص من است ، دستی از همان پانداژی که حصار دستمانم است ، میکشید و میگوید:
سلام عزیزم...افسونگر من امروز چطوره؟بهتری؟
به یاد می اورم که همیشه مرا به خاطر داشتن موهایی بلند و طلایی ، چشمان درشت و عسلی ، صورتی گرد و سفید و لبانی نازک ، افسونگر مینامید
در سکوتی طولانی نگاهش کردم.
8 سال است که در مقابل حرف های دیگران فقط سکوت پیشه میکنم.
8 سالی که برای من مثل یک عمر گذشت.
با نشستن دست آراد بر روی موهای تازه روییده طلایی رنگم ، به خود می آیم.
در عسلی چشمانش که بی حس است خیره میشوم
عسلی که عجیب مرا به یاد چشمان عسلی ام می انداخت. عسلی که به خواست خودم ، جایشان را به رنگ فیروزه ای دادند.
هنوز هم حرف های دیگران را به یاد دارم. چقدر که ما دونفر به یکدیگر شباهت داشتیم.
هنوز هم به یاد دارم مارا دوقلو های افسانه ای مینامیدند ولی دیگر شباهتی بین خود و آراد ، برادر و تای دوقلوی خود نمیبینم.
8 سال است که دیگر شباهتی بین ما وجود ندارد
به خود که می ایم ، دیگر آرادی در اتاق نیست.
تیر نگاهم را معطوف کاسه ی سرد شده ی سوپ کردم. با کرختی ارام ارام شروع به خوردن سوپ میکنم
ظرف خالی شده سوپ را کنار میگذارم و از تخت بلند میشوم و به سمت آینه قدی که در اتاق بزرگ و صورتی رنگم بود ، میروم.
دستم را اروم از همان بانداژ ، بر روی صورتم میکشم که حرف های دکتر ، درست برای ۸ سال پیش در گوشم طنین انداز میشود و مانند زنگی درگوشم به صدا در می آید:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Maryam2282

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
6/19/18
ارسال ها
10
امتیاز
83
پست دوم

دستم را اروم از همان بانداژ ، بر روی صورتم میکشم که حرف های دکتر ، درست برای ۸ سال پیش در گوشم طنین انداز میشود و مانند زنگی ، درگوشم به صدا در می آید:
_خانوم رییسی ، خواستم بیاین اینجا که در باره وضعیت دختر شما حرف بزنیم.
راستش دوست ندارم امید واهی بدم ، پس یه راست میرم سر اصل مطلب ، ما چهار نوع سوختگی داریم.
سوختگی نوع اول ، سوختگی های سطحیِ که این نوع سوختگی دارای ضخامت نسبی هست یا سوختگی درجه دوم وقتی اتفاق میوفته که لایه زیرین پوست آسیب ببینه.
در سوختگی درجه سوم به همه لایه های پوست آسیب میرسه و در سوختگی نوع چهارم بافت های عمیق تر مثل عضلات یا استخوان آسیب میبینه.
متاسفانه یا خوشبختانه دختر شما از سوختگی نوع سوم برخورداره.
معمولاً سوختگی‌های وسیع نیازمند به چندین مرحله تزریق وریدی هستند چون واکنش التهابی متعاقب باعث کم شدن محسوس جریان مویرگ و خیز میشه. رایج‌ترین مشکلی که ما الان باهاش سر و کار داریم ، در رابطه با سوختگی مربوط به عفونت هست.
جای شکرش باقیه که هنوز زخم های بدن دخترتون عفونت نکرده ولی هر دقیقه که میگذره وضعیت بیمار بدتر میشه و درصد بروز عفونت زیاد میشه.
ولی اینجا مشکلات دیگه ای هم وجود داره.. چون دختر شما تمام صورتش سوخته و به چشماش هم اسیب رسیده ، بعضی از عصب های کمر به پایین صدمه دیده...مژه ها و ابروهاش به کل از بین رفتن و موهاش هم از پایین ، سوخته ولی خوشبختانه به ریشه مو اسیب نرسیده.
موضوع اصلی اینه که دختر شما باید سریعا عمل پیوند پوست انجام بده.
برای این کار، نیاز به عکسش داریم.
با صدای بسته شدن در به خود می ایم و نگاهم را معطوف ارادی میکنم که به من نزدیک میشود.
تمام حرکاتش را حتی همان لبخندی که سعی در حفظ ان دارد را ، از اینه برانداز میکنم
پشت سرم قرار میگیرد و با همان لبخند گفت:
پاشو لباس بپوش باید بریم عزیزم ، نوبت دکتر داریم...امروز بعد از 8 سال بالاخره میتونی از شر این بانداژ ها راحت بشی.
راست میگوید ، به کل این موضوع را به متروکه ترین بخش از مغزم روانه کرده بودم.
قرار بود بعد از 8 سال بالاخره از شر این بانداژها خلاصی پیدا کنم. دستی بر روی بانداژ صورتم میکشم ، زیاد شدن حجم کینه ای که در دلم لانه کرده بود ، را حس میکنم.
کبینه ای که عجیب به دلم افتاده بود و هر روز زیاد و زیاد تر میشد.
به سمت آراد برمیگردم که نگاهم میخ لبخندش میشود.
ارام و بی صدا ، بی تفاوت از حضورش به سمت کمد لباس هایم می روم.
بعد از پوشیدن تیشرت سورمه ای پسرانه ی گشاد ، به همراه شالی به همان رنگ ، به همراه اراد از تاق خارج میشوم.
نگاه سر شار از ترحم مردم ، مانند تمامی این سال های دراز مدت را ، بر روی خود حس میکنم ولی بی توجه به ان نگاه های تکراری که همیشه مرا بدرقه میکند ، بی توجه به نفرتی که به این نگاه ها دارم
در عقب ، سمت چپ را باز میکنم و سوار بنز قرمز رنگِ اراد میشوم .
اینه ماشین را جوری تنظیم کرد طوری که در تیر راس نگاهش باشم ، لبخندی زد ولی من باز هم با چشمانی بی حس اورا نگاه میکنم
نگاهم را از او و لبخندش گرفته و از پنجره به بیرون نگاه میکنم
سکوت کرد و باز هم لبخند زد
مانند تمام این سال ها ، درمقابل کارهای من سکوت میکند و مثل همیشه به جای این که مرا به خاطر کار های ناپسند و نادرستم شماتت کند ، در عوض به رویم لبخندی که گرمی ان تا وجودم رسوخ میکند ، میپاشد.
از پنجره به افرادی که بیخیال محیط افراد خود در رفت امدند ، نگاه میکنم.
چه بی غم و غصه اند این مردم.
در عوض من به اندازه بی درد بودن این مردم ، درد و رنج کشیده ام.
دردی که بعد از ۸ سال هنوز هم روی قفسه سینه ام سنگینی میکند.
دردی که ۸ سال ، دوری از وطن ، سوختگی روح و جسمم توسط اتش که بی رحمانه تنم را با شعله های سوزانش ، دردید.
ولی بعد از ۸ سال زندگی در المان ، دوری وطن و این حجم درد ، قرار است که این فراغ به پایان برسد.
بعد از چندین سال ، ازهر لحظه ای دیگر ، بوی وطنم ایران را نزدیک تر استشمام میکنم.
ایرانم ، وطن سربلندم ، منتظرم باش .
با صدای خوش اهنگش ، چشم از پنجره میگیرم و به ارادی نگاه میکنم که از اینه ، نگاهی به من می اندازد و باز لبخند میزدند:
افسونگرم...میخوای بخواب چون با این ترافیک تا مطب دکتر کمِ کمِ ش ۱ساعت راهه.
در جواب حرفش باز هم سکوت میکنم ، در واقع بانداژی که حصار صورتم است ، قدرت حرف زدن را از من برای تمام این سال ها گرفته است.
سرد و بی روح نگاهم را از او میگیرم
سرد بودنم همیشه اراد ، برادری که تمام این سال ها مرا تنها نگذاشته است را نشانه میگیرد ، بر عکس مادرم که همان ۳ سال اول مرا با این همه درد و رنج ، تنها گذاشت.


****
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Maryam2282

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
6/19/18
ارسال ها
10
امتیاز
83
پست سوم

با بی روح ترین حالت ممکن ، چشمانم را به جسد کسی میدوزم که تمام این ۳ سال ، جز اشک و اه و دعا کاری برایم نکرد.
کسی که در تمام این سال ها اغوش پر مهرش را نصیب دختر بی لیاقتش کرده بود.
با نشستن دستی بر روی دسته ی پاهای جدیدم ، ولیچری که در این مدت زمان طولانی شده بود پاهای جدید من ، نگاهم را از مادرم کسی که به ارامی ان چشمان عسلی رنگش را به روی دنیا بسته بود و به خوابی عمیق همچون زیبای خفته آرامیده بود ، میگیرم
اخرین نگاهم را روانه ی جسم بی جان و نحیفش ، که از ناراحتی قلبی ارامیده بود ، کردم
از اتاق که خارج شدیم به یکباره ایستاد و جلوی پایم زانو زد
در چشمای سرخ شده اش نگاه کردم
پس چرا من مویه نمیکنم؟
پس چرا زجه ها و هق هق هایم کل ساختمان سرد خانه را در بر نمیگیرد؟
دستانم را به ارامی حصار دستان مردانه اش میکند و خیره به چشمان فیروزه ایم با صدای خشدار ، ل**ب باز کرد :
افسون خواهر گریه کن... تو خودت نریز گریه کن.. گریه کن خالی شی..
سکوتم را که دید طاقت از کف داد و به یکباره بر سرم فریاد کشید:
دِ لعنتی یه چیزی بگو..داد بکش و جیغ بزن.. گریه کن تو خودت نریز..گریه کن افسونگرم گریه کن..
گریه؟دیگر چقدر گریه کنم؟چقدر برای صورت و بدن سوخته ام گریه کنم؟چقدر هق هق کنم؟چقدر زجه بزنم؟
به راستی که فراموش کرده بود حتی توان گریه کردن یا فریاد کشیدن را نیز ندارم.
به راستی که بانداژی که مهر سکوت را بر لبانم زده بود را ، نمیدید
باز هم در سکوت نگاهش کردم
سکوتی سنگین و پر معنا.
سکوتی که در هر ۱ ثانیه اش پراز حرف های ناگفته است.
انقدر در تمام این سال ها ناتوان شده ام که توان قادر به ادا کردن سه حرف را ندارم "نکن"
میخواستم از تمان وجود بر سرش فریاد بکشم "نکن لامصب ، با این حرفا بیشتر از این خردم نکن"
ولی حتی توان گفتن یه جمله کوتاه را ندارم.
کلافه از سکوتم ، کلافه دستی در لابه لای موهای خوش حالت و طلایی رنگش کشید و درچشمانم خیره شد.
انگار متوجه شد چه چیزی از من درخواست کرده است.
متوجه نمکی که بر روی زخمانم پاشید ، شد
دلم هوای مادرِ تازه ارام گرفته ام کرد ، رفت؟چرا او رفت؟چرا زمانی که عمل پیوند پوست را انجام میدادند ، درست وقتی که ایست قلبی کردم ، چرا من نرفتم؟چرا رفت؟مگر دختر دردانه اش را دوست نداشت؟مگر نمیگفت " دخترکِ مامان ، دورت بگردم گریه نکن ، خدا اون بالا هواتو داره نترس عزیزم ، خدا تقاص صورت سوخته تو ازشون میگیره"
خدایا خدایا خدایا ، کرمت را شکر.
نگاهم را به چشمان اراد دوختم
اولین قطره اشک که روی گونه ام چکید ، مساوی شد با تیر کشیدن چشمان درد کشیده ام.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Maryam2282

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
6/19/18
ارسال ها
10
امتیاز
83
پست چهارم

انقدر زمان برایم زود گذشت و غرق در خاطرات درد اور گذشته بودم که گذر زمان را حس نکردم.
انقدر غرق بودم در خاطراتم که حتی متوجه مویهِ بی صدایم نشدم
با صدای اراد که میگفت"پیاده شو رسیدیم"دستی به زیر چشمان تر شده ام کشیده و بعد از پیاده شدن ، به همراه اراد وارد مطب دکتر شدیم
خوشبختانه زود نوبتمان شد و بدونه ان که زمان زیادی را در انتظار سپری کنیم ، توانستیم دکتر را ملاقات کنیم.
به محض وردرمان به احترام از جا برخاست و به یک سلام و احوال پرسی که متقابلا همان حرف ها را از جاب اراد شنید ، بسنده نمود
به درخواست دکتر بر روی تخت نشسته و به انتظار او بر طبق عادتی که داشتم ، مدتی پاهایم را تکان میدادم که با ورود دکتر دست از این عادت ناپسند کشیدم
لبخندی زده و به من نزدیک شد و مشغول باز کردن بانداژ هایی شد که ۸ سالی است که با من عجین شده اند.
صدای تپش بی مهابای قلبی که دیوانه وار خود را به دیواره های سینه ام میکوبد را حس میکنم.
قلبی که قصد چاک چاک کردن قفسه سینه ام را دارد و شوق ازاد شدن از زندانی که 8 سال برایش مانند جهنم بود
بعد از اتمام کارش کنار رفت تا بلند شوم
از تخت پایین پریدم که متوجه حضور اراد با ان لبخند دلفریبش شدم.
بی توجه به او و لبخندش ، به سمت اینه به راه افتادم.
جلوی اینده قدی ایستاده و پشت دستم را مانند نسیمی ملایم بر روی گونه ام میکشم. چقدر این پوست نرم و سفید با ان پوست سوخته و اویزان در تناقض است.
چقدر فرق و بیگانگی.
نگاهم را یک دور بر روی اجزای صورت جدیدم میچرخوانم
این صورت کشیده با ان چشمان فیروزه ای کشیده ، لبانی قلوه ای و ابروان قوه ای روشن از من یک الهه میساخت
الهه ای که گرفتار اتشی خانمان سوز شد و زندگی من و خانوادم را در عرض ۶۰ دقیقه ، تبدیل به جهنمی کرد که موجب گسسته شدن پیوند خانوادگی مان شد
دستی بر روی لبان جدید قلوه ای به رنگ قرمزم میکشم...
زیبا شدم ام ، حتی زیبا تر از ۸ سال پیش
ولی این زیبایی در مقابل من هیچ بود
این زیبایی بیش از حد را ، مدیون عمل های گوناگون پیوند پوست و جراحی پلاستیک هستم
با صدای دکتر منشی ، دست از برانداز کردن خود درون ان اینه که مدام حقیقت را به مانند پتکی در سرم میکوبید ، گرفته و به سمت او باز گشتم
همان طور که سرش پایین و مشغول نوشتن چیزی بود ، سخن گفت:
_افسون جان خدا مادرتو بیامرزه.. زن خیلی خوبی بود ولی اخر طاقت نیاورد..
در کل ، گذشته از اینا امیدوارم از صورت جدیدت راضی باشی.. به گفته خودت همونجور که گفته بودی اون عکس رو جایگزین صورت قبلیت کرده و به خواسته خودت هم لنز برات کاشتیم ، سعی کن تا ۲ هفته اصلا در معرض افتاب نباشی..
برات یه صابون مینویسم اونو بگیر و هر روز دو نوبت تو صبح و شب با اون صورتتو بشور.
خواستی حموم بری مواظب باش اب داغ نباشه چون برای پوستت ضرر داره.
سرش را بالا اورد تا تاثیر حرف هایش را بر روی من ببیند
بی حس نگاهش کرده و به تکان دادن سرم اکتفا کردم که مساوی شد با محو شدن لبخند دکتر اریا منشی
اراد که جو را سنگین دید از دکتر تشکر نمود
با زبانم لبانم را ترکرده و خطاب به دکتر ، به سمت او چرخیدم:
ممنون دکتر..
به ناگهان دردی وحشتناک را دوباره تجربه نمودم
ابروان کشیده ام از درد جمع شد
دردی که در ناخیه استخوان فکم پیچید ، بار دیگر حقیقت را بر گونه ام سیلی زد
دکتر که جمع شدن صورتم را دید بار دیگر لبخند زد:
درد داری افسون جان؟خب طبیعیِ چون ۸ سال هست که حتی یک کلمه هم حرف نزدی استخون فکت بی حرکت مونده..
چیزی نیست سعی کن این چند وقت مدام ادمس بجویی یا حرف بزنی که این درد هم از بین بره با این حال برات یه مسکن مینویسم
بعد از تشکری سرسری توسط اراد ، شانه به شانه هم از مطب خارج شدیم

****
 

Maryam2282

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
6/19/18
ارسال ها
10
امتیاز
83
پست پنجم


****

الان دقیق ۳ روز از برگشتن از مطب دکتر گذشته است که در این مدت اراد درگیر کارهای پاسپورت و برگشتمان است
اخ که چقدر مشتاق برگشت به ایران هستم. چقدر که برای رفتن لحظه شماری میکنم
۲ هفته دیگر بلیط پرواز به ایران را داریم که این یعنی شروعی تازه برای من
شروعی که با انتقامی دردناک شروع میشود
کینه ای که عجیب درون قلبم جوانه زده و رشد کرده است بر قلبم سنگینی میکند
مانند اتیشی بر روی انباری باروت بر سرشان اوار میشوم و زندگی را بر انان زهر میکنم
چنان اتیشی بر زندگیشان به پا کنم که خاکستر شوند
فقط دعا کنند که پایم به ایران باز نشود
دعا کنند که پایم به تهران نرسد که اگر برسد ، همه چیز را به خاک و خون میکشانم

****

تهران ، بهمن سال 1396 ، میخانه :

صدای موزیک و بوی انواع مشروبات را دوست داشت.همانطور که با لذت از لیوان حاوی مایع قرمز رنگی که طعم گس و تلخی داشت مزه مزه میکرد ، نگاهی از سرمستی بر دست خود انداخت
ان تک دل ، شاه ، بی بی و سرباز نشان دهنده پایان بازی قماری بود که از همان ابتدا برد را مقابل چشمان طوسی رنگش میدید
ق*م*ا*ر را دوست داشت زیرا برای او یک تفریح توام با کار بود
ق*م*ا*ر را دوست دارد چون از اینکه حریف و طرف معامله اش مقابل چشمانش شکست بخورد و اعتراف به باهوش بودن وی کند ، به او حس غرور و تکبری میداد که به راستی کسی از ان برخوردار نبود
لبخندی خبیث را مهمان لبان خوش فرمش نمود
به ناگهان همان چهاربرگی که سرنوشت ساز بود را بر روی میز ریخته و ریسک را به جان خرید
همانطور که با غرور نگاهش میکرد بار دیگر مشروبی که برای او ارامبخش بود را مزه نمود:
تموم شد.. منــ بردمـ...
از اینکه بر کلمه "من" و "بردم" تاکید میکرد لذت میبرد چرا که اینگونه غرور حریفش را زیر پایه های بلند تکبرش له میکرد
از روی صندلی که بلند شد ، شاهرخ حریف و طرف دیگر معامله لبخند زنان از روی صندلی اش برخاست و کف زنان لبخندی از روی حرصی که سعی در مهارش داشت میزد ، گفت:
افرین پسر گل کاشتی. همونطور که تعریفتو شنیده بودم تو بازی ق*م*ا*ر مرگ نداری..
مکث کوتاهی کرد و همانطور که سعی در مخفی کردن خشمی که منشا ان از باختی که سنگین برایش تمام شده بود داشت ، ادامه داد:
گرچند تو کارتم تکی!
با اینکه متوجه تعریف زوری شاهرخ شد ، باز هم احسای غرور سر تا سر وجودش را در بر گرفت و همانطور که پوزخند کنان فندک گران قیمتش را از جیب پیراهنش خارج مینمود و سیگار مارکدارش را روشن میکرد جوابش را داد:
 

Maryam2282

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
6/19/18
ارسال ها
10
امتیاز
83
پست ششم


با اینکه متوجه تعریف زوری شاهرخ شد ، باز هم احسای غرور سر تا سر وجودش را در بر گرفت و همانطور که پوزخند کنان سیگاری را روشن میکرد جوابش را داد:
جداً؟ یادمه قبل از بازی میگفتی تا حالا هیچ قاب بازی نتونسته شکستت بده
به ناگهان همان لبخند اجباری نیز از لبان شاهرخ پر کشید و سکوتی سنگین بین هر دو طرف حکم فرما شد. دستانش را مشت کرده و فشرد به گونه ای که صدای تیریک تیریک استخوان هایش بلند شد
به راستی که شاهرخ با خود چه فکری کرده بود که میخواست خود را با اردوان هم قیاص کند؟
مگر نمیدانست که او به شاه ق*م*ا*ر معروف است؟
اردوان خان کم کسی نبود ، او قاب بازی بود که بین هم قماش هایش برترین بود.
برای عوض کردن جو سنگینی که حاکم بود لبخند نیم بند و مصنوعی زد:
اردوان جان به نظرم بهتره دیگه بریم سر وقت جنسا...؟
همانطور که به سیگار مارکدارش پک محکمی میزد بی توجه به سوال بی ربط شاهرخ و ان لبخند مزحکی که بر ل**ب داشت ، گفت: الوعده وفا شاهرخ خان!
به گونه ای خان را با تمسخر و تحقیر بیان کرد که شاهرخ برای لحظه ای هرچند کوتاه طاقت از کف داد ولی با درک موقعیتی که در ان گیر کرده بود ، با نفسی عمیق بر خشم بی نهایتی که درون قلبش به پا شده بود ، چیره شد:
درسته! شاهرخ کسی نیس که زیر حرفش بزنه... بعد از معامله جنس رو برات میفرستم اردوان جان!
نیت کرد جوابش را بدهد ولی با کاری که ان دختر انجام داد ، جوابی که برای شاهرخ در نظر گرفته بود را برای بعد موکول کرد ، به گونه ای حرکات زشتی انجام میداد . طنازی که در ان دخترک بود بیداد میکرد .
ماهرانه اردوان را به سمت خود چرخاند و همانطور که دستانش را حصار پیراهن مشکی و خوش دوخت گران قیمتش میکرد ، او را به سمت مبلی که در گوشه ای از میخانه قرار داشت هدایت کرد
حرفی نزد ، در واقع با سکوتش اجازه پیش روی را به ان دخترک داد چشمان ابی درشت سرمه کشیده اش ، با سکوت اردوان درخشید ارام همانطور که رقص عربی را انجام میداد ، اردوان را به سوی مبلی که در گوشه ای از میخانه قرار داشت هدایت کرد .
جلوی مبل ایستاد و نگاهه دریایی اش را حواله ان دو جفت تیله توسی خشن نمود
دستش را از پیراهنش جدا کرده و ارام با کف دست ، به تخته سینه عضلانی اش ضربه زد
مکث کوتاهی کرد و برای دقایقی هر چند کوتاه در چشمانش خیره شد ؛ بی حرف روی مبل نشست و لم داد که با این کار چشمان ان دخترک چشم اهویی براق شد لبخند دلفریبی از رام و مطیع بودن اردوان زد.
پوزخندی عمیق و صدادار بر روی لبان گوشتی و خوش فرمش نقش بست . به خیال ها و افکار پوچ ان دخترک لوند پوزخند زد ، پوزخند زد چرا که فکر میکرد با این طنازی ها میتواند ابصار قلب اردوان را در دست گیرد
زیبا بود ؛ منکر این که ان دخترک زیبا بود نمیشد اما زیبایی اش در برابر غرور اردوان پوچ و تهی بود .
زیبایی او اصلا در مقابل پایه های تکبر اردوان هیچ بود و اصلا به چشم نمی آمد ، به عبارتی اصلا به ان همه زیبایی که منشا ان از ارایش غلیظی بود که بر روی صورت کشیده دخترک نقش بسته بود ، به چشم اردوانی که از جنس مونث بیزار بود ؛ نمی امد نیشخندی به افکار تهی دخترک زد .
بی حرف به رقص زیبای عربی ان دخترک انجام میشد نگاه کرد .
دوست داشت با این طنازی ها ، سند دل سنگی اردوان را به نام خود بزند و ان بازوهایی که سعی در دریدن ان پیراهن مشکی خوش دوخت را داشتند ، حصار بدن ظریفش شود .
به ناگهان دست از رقص کشید و روی پای عضلانی اش نشست .
ابروان اردوان از این حرکت به بالا جهید و این جسارت را در دل تحسین کرد چرا که هیچ مونثی تا به حال حتی جرعت طنازی در مقابل چشمان اردوان را نداشته است ولی ان دختر با جسارت تمام مرز های قرمز اردوان را بدون هیچ ترسی و با جسارت رد کرده بود
 
آخرین ویرایش

Maryam2282

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
6/19/18
ارسال ها
10
امتیاز
83
پست هفتم

ابروان اردوان از این حرکت به بالا جهید و این جسارت را در دل تحسین کرد چرا که هیچ مونثی تا به حال حتی جرعت طنازی در مقابل چشمان اردوان را نداشته است ولی ان دختر با جسارت تمام مرز های قرمز اردوان را بدون هیچ ترسی و با جسارت رد کرده بود . سرش را بالا اورد و زل زد به ان دوگوی توسی که باز هم سکوت کرده و اجازه پیش روی را به ان دخترک گستاخ داد . ان دخترک مو مشکی، با تمام وقاحت دکمه را که باز کرد خراشی هر چند کم ، بر روی پوست برنزه ی اردوان ایجاد شد . گرمی خون را بر روی زخم خود حس کرد ولی خم به ابرو نیاورد. در همین بین ، صدای زنگ گوشی اردوان به صدا در امد . در یه حرکت ، جست زد و ان دخترک مو مشکی را با خشونت بر روی مبل پرت کرده و در مقابل چشمان متحیرش ، نیشخندی زد و همانطور که از انجا دور میشد و دکمه های پیراهنش را می بست ، جواب تلفش را داد: میشنوم..
_قربان همونطور که دستور فرموده بودین جنسارو منتقل کردم به ل**ب مرز ترکیه ... احتمالا تا الان از مرز رد شده...
_خوبه ، فقط حواستو جمع کن حشمت ... اگه اتفاقی بیوفته دودش میره تو چشم خودت پس بهتره خوب حواستو جمع کنی...
_چشم قربان خیالتون راحت باشه ، فقط... فقط...
از من من کردن حشمت خشمگین شد_مثه آدم حرف بزن ببینم چه مرگته؟
_چ ... چشم قربان...
از سکوت و لکنت حشمت که ناشی از ترس زیادش از اردوان بود ، به ستوه امد از انتظار کشیدن متنفر بود و حشمت اولین قانون اردوان خان را شکسته بود ! چشمانش را برای دقایقی بست و دستش را مشت کرد تا خشمش را شامل افراد بار نکند همانطور که سعی داشت صدایش بالا نرود غرید: دِ بنال حشمت تا خوراک سگام نکردمت!
حشمت ترسید ؛ میدانست خشم اردوان واقعا خشم است و کسی که موجب عصبانیت اردوان شود قطعا باید خود حلوای خود را خیرات کند زیرا خشم او همانند سونامی است که وقتی شروع شود همه را با موج های بلندش در خود حل میکند .
_قربان اون دختر مو طلایی ، همونی که ۸ سال پیش صورتش سوخت...
چند بار کلمه" دختر مو طلایی" در مغزش تکرار شد . مشغول کنکاش اتفاقات ۸ سال پیش در مغزش شد . ادمی نبود که اتفاقات چه خوب چه بد را فراموش کند اما با ضربه ای که ۸ سال پیش به سرش وارد شده بود ، مدتی زمان میبرد تا اتفاقات را به یاد اورد ؛ اتفاقاتی که آن را به متروکه ترین بخش از مغزش روانه کرده بود .
با ادامه حرف حشمت ابروان کشیده و هشتی مردانه اش به نرمی جمع شد:
_اسمش چی بود؟ اه اسمش سر زبونمه اقا یه لحظه صبر کنید ، یه اسمی داشت که به صورتشم میومد ، افسانه ... نه نه...ارغوان...نه نه اینم نیست...اها یادم اومد افسون...افسون رئیسی دختر کیان رئیسی خواهر دوقلوی آراد رئیسی...
اسم افسون را چندبار با خود زمزمه نمود . در ذهنش مشغول کند و کاو شد ؛ به هر جای مغزش حتی ان قسمت متروکه نیز سر زد ولی چیزی یادش نیامد . اخرین در را که باز کرد همه چیز را به یاد اورد .
اخمانش از بیاد اوردن جریانات ۸ سال پیش جمع شد و با تن خشنی که ناشی از عصبانیت زیاد بود ، غرید: خب؟
_قربانت شم اقا...خبر رسیده که بعد از این که صورتش میسوزه منتقلش میکنن به برلین یکی از شهرهای آلمان
مطلع شدم که...مطلع شدم که سر اخرین عملی که انجام دادن طاقت نیاورده و مرده...
ابروانش از شنیدن این خبر باز شد ولی هنوز ان اخم همیشگی که بین ابروانش جا خوش کرده بود را حفظ نمود
از مردن افسون که خوشحال بود ، نبود؟ اری خوشحال بود زیرا بزرگترین دشمنش بعد از ۸ سال مرده است و این یعنی اردوان میتواند به راحتی ان مدارک را بدست اورد . به راستی که او یک شیطان بود . اون شیطانی بی رحم در عین حال سنگدل بود چرا که فقط یک شیطان میتواند از مرگ یک انسان خوشحال شود
ادامه حرف های حشمت را که شنید به خود آمد: _راستی قربان یه چیز دیگه ... جسد اون دختره قرار دو هفته دیگه منتقل بشه به ایران که با سالگرد مرگ مادره همزمان شده .
لبخندی هر چند نادر بر روی لبان خوش فرم اردوان نقش بست از ان لبند هایی که شاید هر 10 سال یک بار بر لبان او نقش ببندند . خوشحال بود. چقدر از این اتفاق خوشحال بود که دیگر افسون رئیسی وجود ندارد .
ولی هنوز هم کینه 8 ساله اش را داشت به گونه ای که تا پای مرگ از افسون رئیسی درون قلب از جنس سنگش نفرت داشت نفرتی که بر روی قلبش سنگینی می کرد را ، با تمام وجود احساس می کرد . چقدر که برای او نقشه کشیده بود تا زجرکشش کند ؛ چقدر که دلش میخواست با او کاری کند که خود به مرگ خود راضی شود و التماسش کند تا ازاین زندگی نکبت بار رهایی یابد . ولی حال با مردن افسون رئیسی ، تمام نقشه هایی که برای او کشیده بود به یکباره از بین رفتند با به یاد اوردن حشمت که هنوز ان سوی خط منتظر است به خود امد: حشمت؟!
_جانم اقا جان؟!
_چه تاریخ و ساعتی قراره جنازه رو منتقل کنند ایران؟
_نمیدونم اقا هنوز خبرش نرسیده ولی نگران نباشید به محض این که خبر دار شدم حتما خبرتون میکنم .
بعد از گفتن"خوبه ای " بدون ان که منتظر جوابی از سوی حشمت باشد ، بدون خداحافظی تماس را قطع کرد
خداحافظی ؟ مگر اردوان هم خداحافظی بلد بود؟ مگر او اردوان نبود؟کسی که غرورش زبانزد خاص و عام است
چه قدر مزحک است کسی که انتظار خداحافظی از جانب اردوان را داشته باشد. چقدر مزحک !
بعد از ان که تلفن را در جیب شلوارش گذاشت ، به همراه ان دو نره غول که محافظانش بودند به سمت میز شاهزخ به راه افتاد . میدانست شاهرخ گستاخ است ولی فکر نمیکرد برای بار سوم هم بخواهد شانسش را امتحان کند
سه بار ، سه بار به خود اجازه داده بود که هر دفعه دختری را سر وقت اردوان بفرستت تا شاید قلب اردوان نرم شود
ولی مگر نمیدانست که اردوان قلب ندارد؟ به جای قلب در سینه او سنگ بود . مگر سنگ هم نرم میشود؟ اصلا مگر شیطان ها هم عاشق میشوند؟ نه! به راستی که هیچ شیطانی نمیتواند عاشق شود .
اصلا مگر عشق و عاشقی در زندگی اردوان جای داشت؟ او اردوان بود ، اردوانی که هیچ وقت عاشق هیچ ممنوعه ای نخواهد شد میدانست باید با ان شاهرخ گستاخ چه کند ، پس بخشش در کار او جایی نداشت . چوب خط شاهرخ به انتهای خود نزدیک میشد به راستی شاهرخ با خود چه فکری کرده بود که پا به حریم خصوصی اردوان گذاشته و به ان دست درازی کرده بود؟ مگر نمیدانست اگر اردوان بویی ببرد خود باید خرمای خطم خود را از پیش اماده کند؟ او اردوان بود، او هیچ گاه از هیچ چیزی بی خبر نبود . تصمیمش را گرفت به میز که نزدیک شده شاهرخی را دید که مشغول حرف زدن بود . گرچند نمیتوان لاس زدن با یک جنس مخالف را حرف زدن نامید .
سنگینی نگاه اردوان را حس کرد و به سمت او چرخید .
دو نگاه سبز رنگش که به هیبت اردوان افتاد ، سریع از جا برخاست و خنده مستانه ای کرد:
_عه اردوان جان اومدی؟ فکر نمیکردم به همین زودی ها بیای اخه دیدم سریع با اون دختر مو مشکی جیم زدی و توهم که عاشق دخترای چشم ابی... راستی خوش گذشت شیطون؟ فکر نمیکردم به همین زودیا...
به ناگها چنان با تشر نام شاهرخ را به زبان اورد که خنده از روی لبان ان مردک گستاخ پرکشید . میزان صدایش به قدری بلند بود که حواس چند نفری که دورشان را احاطه کرده بودند به انها جمع شد . دستانش را مشت کرده و فشرد تا شاید کمی از عصبانیتش کم شود. اردوان سه قانون داشت که هیچ گاه انان را زیر پا نمی گذاشت و با کسی که حتی ذره ای خراش بر مرز ان سه قانون ایجاد کند را ، مانند سونامی خشمگین در خود حل میکند . سه قانون ، سه قانونی که همه اطرافین اردوان از ان اگاه بودند . بار دیگر سه قانون خویش را در ذهن خود مرور کرد:
قانون 1) هیچگاه دوست ندارد هیچ احدی در زندگی شخصی اش دخالت کند وکسی که این کار را میکند باید خود ، خود را مرده فرض کند .
قانون 2) همیشه غرور و تکبرش در راس هر چیزی قرار داشته است و تا کنون هیچ چیزی نتوانسته این قانون را فسق کند
قانون 3) با کسی که به او درغ بگوید به گونه ای رفتار میکند که حتی نام خویش را نیز فراموش کند
مگر شاهرخ از ان قانون ها مطلع نبود؟ چرا بود ولی باز هم گستاخانه عمل نمود
و حال این مردک گستاخ اولین قانون اردوان را زیر پاهایش له کرده بود.
به راستی ان مردک نادان چه فکری با خود کرده بود که اینطور گستاخانه از زندگی شخصی اردوان سخن می گفت؟
فمهمید ، فهمید که بیش از حد سخن گفته است ، فهمید و ناقوس خطر در گوشش به صدا در امد ؛ این دومین باری بود که جلوی اردوان سوتی میدهد . برای ان که از شر جو به وجود امده خلاصی یابد ، باز هم همان لبخند نیم بد رو مخ را تکرار کرد: _اردوان جان به نظرم بهتره حالا که اومدی زودتر قاله قضیه ی این معامله کنده بشه!
نگاه خشنش را به ان دو گوی سبز براق دوخت . ترس در نی نی چشمانش هویدا بود لیکن باز هم بلبل زبانی میکرد و اردوان نیز راه کوتاه کردن زبان شاهرخ را مانند کف دست خویش میدانست
 
آخرین ویرایش

Maryam2282

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
6/19/18
ارسال ها
10
امتیاز
83
پست هشتم


نگاه خشنش را به ان دو گوی سبز براق دوخت
ترس در نی نی چشمانش هویدا بود لیکن باز هم بلبل زبانی میکرد و اردوان نیز راه کوتاه کردن زبان شاهرخ را مانند کف دست خویش میدانست
چیزی نگفت و باز هم سکوت کرد
صندلی را عقب کشیده و نشست
شاهرخ که گویا کمی از ترسش کم شده باشد همانطور که صندلی را عقب میکشید اشاره که به بادیگاردی که کنارش ایستاده بود کرد
در کیف سامسونت قهوه ای رنگ را باز کرده و بر روی میز درست جلوی اردوان گذاشت
در همین بین صدای شهرخ نیز بلند شد:
این 800 میلیون نقد!
در حالی که سیگاری را از جیب کتش خارج کرده و روشن میکرد جوابش را داد:
ولی این مقداری نیس که توافق کردیم!


_منظورت چیه ؟

_500 تا دختر برات فرستادم ل**ب مرز ترکیه ، به نظرت 800 میلیون به دردسرش می ارزه؟

_قرار ما این بود!

_قرار ما تا زمانی قرار بود که تو سه بار ، سه بار به خودت جرات بدی و هر سه بار هم یه دخترو بفرستی سر وقت من تا با یه بار باهم بودن شاید چشمم یکیشونو بگیره و بشه سوگولیم؟
سکوتی سنگین بر فضا حاکماشد.
فکر نمیکرد با این صراحت کاری که انجام داده بود را به رویش بیاورد
به راستی که بعد از 1 سال همکاری ، هنوز نتوانسته بود اردوان را درک کند
در نظرش امد 200 ، 300 میلیون که دیگر از این حرف ها ندارد چرا که اردوان با همه کس ان هم حضوری معامله نمیکند و چه از این بهتر که شاهرخ به مدت 1 سال توانسته بود همکاری اش با او را حفظ کند
تبسمی زد و همانطور که به بادیگارد کناری اش اشاره میکرد تا بریشان ویسکی بریزد ، گفت:
_باشه اردوان جان مشکلی نداره ، چقدر دیگه باید برات بریزم تا تصویه کنیم؟


_300 میلیون

_باشه مشکلی نداره الان ردیفش میکنم
همانطور که تلفن همراهش را از جیبش خارج میکرد و شماره ای را میگرفت شرابش را نیز نوشید
اردوان در بند 200 ، 300 میلیون نبود در واقع این مبلغ مانند پول خرده های حساب بانگی اش نیز به حساب نمی امد اما با این کار به شاهرخ فهماند که قدرت دست اوست
همانطور که از ویسکی اش مزه مزه میکرد با دقت مکالمه شاهرخ گوش فرا داد
برای او برنامه ها داشت
مشغول چیدن نقشه هایش بود که با صدای شاهرخ ، تمام معادلاتش به یکباره از بین رفت:
_تموم شد اردوان جان ، نیم ساعت دیگه 300 میلیونت تو حسابته
اشاره ای به بادیگارت سمت چپش کرد که دلا شد و کیف سامسونت حاوی 800 میلیون پول را از مقابل اردوان برداشت
همانطور که کتش را از بادیگاردش از گرفت و ان را میپوشید ، از صندلی اش بلند شد :
ش*ر..اب خوبی بود.. لذت بردم!


_اختیار داری اردوان جان اگه میخوای بگم برات بیارن!

نیشخندی زد:
_نه! صرف شد
لبخند شاهرخ از سردی کلام اردوان کمرنگ شد ولی برای حفظ ظاهر دستش را جلویش دراز کرد و گفت:
_خوشحال شدم از این که بعد 1 سال تونستیم اولین معامله به این بزرگی رو انجام بدیم!


_اولین و اخرین شاهرخ خان!
تاکیدی خواص بر روی اخرین داشت
سعی داشت با این تاکید به او بفهماند که اخرین معامله اش با او بوده است!
_منظورت چیه اردوان جان؟ متوجه منظورت نشدم!


_منظورم کاملا واضح بود
دیگه همکاری بین ما صورت نخواهد گرفت .. این اخرین معامله ای بود که با تو انجام دادم
این را گفت و همانطور که از انجا دور میشد نیشخندی به شاهرخی زد که مبهوت بر جایش مانده بود
بی توجه به شاهرخ مبهوت از در میخانه خارج شده و همانطور که سوار بر ماشین گران قیمتش میشد ، بی توجه به دورشدنشان از میخانه که لحظه به لحظه اتفاق می افتاد سیگاری را روشن کرده و به ان پک محکمی زد
به راستی که جواب های هوی است و اردوان نیز جواب گستاخی های شاهرخ را داده بود
خوشحال بود زیرا توانسته بود بار دیگر قدرتش را به رخ او بکشد و حال که از شرش خلاصی پیدا کرده بود میتوانست نفسی راحت بکشد
1 سال میشد که به دنبال راهی برای خلاصی از اوست زیرا شاهرخ هم کم کسی نبود اگر میخواست اورا دور بزند برایش درد سر درست میکرد ولی حال دیگر شاهرخی وجود نداشت زیرا او خود ، بدون ان که متوجه باشد زمینه ای برای پایان بازی شان رقم زده بود
پک محکی دیگر به سیگارش زد و همانطور که شیشه اش را پایین میداد سیگار نیم سوخته اش را بیرون پرت کرده و چشمانش را بست
و این شروعی تازه ای است برای فصل جدید زندگی اردوان


*****

افسون
«المان ، برلین»



همانطور که وسایلم را جمع میکردم ، یک دور دیگر نگاهم را در دور تا دور اتاق چرخاندم تا مبادا چیزی را از قلم انداخته باشم
نگاهم ثابت ماند روی قاب عکس ملیحه بانویی که موهای بلند و طلایی اش با ان که رگه هایی از سفیدی در ان هویدا بود ، انهارا پروشون کرده بود و با ان چشمان عسلی بی فروغ میخندید
قاب عکس را از روی میز برداشته و دستی بر روی صورتش میکشم

صورتی که دیدن ان این روزها برایم همانند ارزویی محال شده است
 

موضوعات مشابه


بالا