ویژه رمان گرین هل | jasmine کاربر انجمن یک رمان

پایان داستان چگونه باشد؟

  • پایان خوش

    رای 6 54.5%
  • پایان تلخ

    رای 3 27.3%
  • پایان باز

    رای 2 18.2%

  • مجموع رای دهندگان
    11

Twilight

مدیر تالار ترجمه
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
6/7/18
ارسال ها
1,728
امتیاز
35,373
سن
19
محل سکونت
Armãgēddon
کد رمان: 1681
ناظر: مهدیه احمدی


نام رمان: گرین هل"Green Hell"
نویسنده: jasmine
ژانر: تخیلی، معمایی
خلاصه:
دوقلوهای جانسون، جسیکا و جاستین، خواهر و برادری در آستانه نوجواني هستند که دوره‌ای بحرانی از زندگي را پشت سر مي‌گذارند. در میانِ هیاهوی غیرقابل تحمل زندگیشان، والدینشان آن‌ها را روانه مکاني ملقب به " گرین هِل " مي‌کنند. مکاني بس مرموز که سیزده سال از زندگی دوقلوها را بدون اینکه خودشان بدانند، دربر گرفته.
" گرین هل " قرار است راز این سیزده سال، یا شاید هم سیصد و سیزده سال از زندگي جانسون ها را برملا کند.
دوقلوهای جانسون، قرار است با چیزی رو به رو شوند که در عین حقیقت، توهمی بیش نیست!
...

لینک نقد:
نقد رمان جنگل خیال | jasmine کاربر انجمن یک رمان | انجمن یک رمان
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر ارشد + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,190
امتیاز
64,873
سن
22
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Twilight

مدیر تالار ترجمه
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
6/7/18
ارسال ها
1,728
امتیاز
35,373
سن
19
محل سکونت
Armãgēddon
آنچه خواهید خواند:
مرگ را مقابل چشمانم می‌دیدم. تمامِ اتفاقاتي که از زمانِ ورودم به " گرین هل " افتاده بود، همچون کتابي مصور، از مقابل چشمان بي فروغم مي‌گذشت.
نفس‌هایم به شمار افتاده بود و بند بند وجودم درد مي‌کرد.
گارد سیاه‌پوش، تبر را بالا برد که صدای جیغ دلخراشِ جسیکا در محوطه قلعه پیچید.
_ جاستین، عمو!
نگاه بی جانم را به صورت گر گرفته‌اش دوختم. اشکانش سرازیر شده و بازوانش در میان دستان کثیف گاردها محصور شده بود.
تقلا مي‌کرد تا از دستشان رها شود.
هیچ کاري از دستم بر نمي‌آمد. خود را بس بی دست و پا و بی عرضه مي‌دانستم.
گويي همراه با جسیکا، من نیز در لبه پرتگاه مرگ بودم. کاش هرچه زودتر از این کابوس، بیدار شوم و دگر بار، خود را کنار خانواده‌ام ببینم.
دهانم تلخ و سرم به دوران افتاده بود. گاردها جسیکا را روی تخت چوبي بستند. حالم از خودم بهم مي‌خورد؛ از آن ابلیسِ بی‌وجود هم که آن بالا نشسته بود و با لذت عجزمان را نظاره مي‌کرد هم همینطور.
گارد سیاه‌پوش، تبر سیاه و برانش را با شدت به طرف گردنِ جسیکا حرکت داد؛ گویی که دو آهن‌ربا همدیگر را جذب کند.
هر چه جان در بدن داشتم را جمع کردم و از جا برخاستم. صدای فریاد " نه " گفتنم با صدای جیغ دلخراشِ جسیکا درهم آمیخت و ناگهان، نوای مرگ در قلعه طنین انداخت!
***
« فصل اول: معماي غیر قابل حل »

عرق سرد از روی پیشانی تا گوشه‌ی ابرو، جاری شده بود و حتی فرصت نداشتم که آن را پاك کنم. لحظات به کندی می‌گذشت؛ گویی جاذبه اجازه گذر به ثانیه‌ها را نمي‌داد.
ل**ب های خشك شده‌ام را با زبان تر کردم و با دست، سرم را محکم فشردم.
باري چشمانم را باز و بسته کردم و دوباره به کاغذ مقابلم چشم دوختم.
کاغذ مملوء از نوشته‌هایی شده بود که به شیوه‌ای اعصاب خورد کن، دورشان را با خودکار قرمز رنگ خط کشیده بودم.
دستم را از روی میز مطالعه کوچکم برداشتم و با غیظ به آن کاغذ کذایي خیره شدم.
چرا نمي‌توانستم پاسخ این اتفاقات عجیب را پیدا کنم؟!
من تمامِ وقتم را صرف پیدا کردن این سرنخ‌ها کرده بودم و حالا با کنار هم گذاشتنشان، حتی به یك پاسخ نصفه و نیمه هم نرسیده بودم!
 
آخرین ویرایش

Twilight

مدیر تالار ترجمه
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
6/7/18
ارسال ها
1,728
امتیاز
35,373
سن
19
محل سکونت
Armãgēddon
پاي راستم روی زمین ضرب گرفته بود. در یك تصمیم ناگهاني، کاغذ را برداشتم و با حرص، مچاله‌اش کردم. آنگاه صندلي چرخ‌دار سیاه رنگ را به طرف درب سپید رنگ اتاق خواب چند متري‌ام چرخواندم؛ سپس با فریادی نه چندان بلند، گلوله کاغذ را به سوي درب پرتاب مردم اما برخلاف تصورم، درب باز شد و کاغذ محکم به پیشاني جسیکا کوفته شد.
جسیکا: آخ!
عکس العمل جسیکا سبب شد تا تکانِ خفیفی در جایم بخورم. متعجب خیره‌ی جسیکایي شدم که داشت به همان گلوله‌ی کاغذی پردردسر نگاه می‌کرد و هم‌زمان، دستش را روی پیشانی اش می‌مالید.
با بالا آوردن سرش، در تیررس نگاه تیز و عصبي‌اش قرار گرفتم. صداي عصبي‌اش بلند شد:
-جاستین، معلوم هست داري چی کار می‌کني؟!
معلوم بود؟ البته که نه! حال من به دیوانه‌ ای شبیه بود که در بیابان به دنبال رودخانه مي‌گردد.
بالاجبار، لبخندی تصنعی روی ل**ب نشاندم و با بي‌خیالی ساختگي، شانه‌ای بالا انداختم. صندلي را به طرف میز چرخاندم و با صداي آرام و تحلیل رفته جواب دادم:
-هوم...هیچي!
سپس دهانم را کج کردم و زیر ل**ب گفتم:
-آیی... عجب دردسري!
صداي استفهام آمیزش بلند شد:
-چیزي گفتي؟
سریع سرم را بلند کردم و به سمتش برگشتم.
خیره در چشمان سبز و شکاکش گفتم:
-نه، با خودم بودم.
چشمانش را باریك کرد و تاک ابرویی بالا انداخت. باید اعتراف کنم جسیکا با آن ابروانِ نازک و قهوه‌ای رنگ، که به طرز عجیبی بیش از حد معمول کج شده بودند، بیشتر شبیه خانمِ ولینگتون، سرپرست بدخلقِ یتیم خانه شهر شده بود.
بالاجبار، ل**ب‌هایم را کمي کج کردم و لبخندی تصنعي زدم که به حالت اول برگشت و موهای فندقی‌اش را پشت گوش فرستاد.
چشمانش را درشت کرد و دست در جیب ژاکت صورتی رنگش کرد.
در حالی که به طرف تخت خواب تک نفره چوبی رنگ کنار پنجره می‌رفت، شروع به صحبت کرد:
-می‌خوام یه خبري بهت بدم.
روی تخت نشست که این بار، من با چشمانی باریك شده پرسیدم:
-چه خبری؟
حالت صورتش نشان مي‌داد که این خبر، چندان به مذاقم خوش نمي‌آید یا شاید هم اشتباه می‌کردم.

جسیکا کمی در جایش جابه‌جا شد؛ سپس بالشت ِ سپید رنگ را برداشت و روی پاهایش گذاشت و مقابل چشمان منتظرم سرش را پایین انداخت.
از اینکه در جواب دادن طفره می‌رفت، عصبي شدم.
-جسیکا!
سرش را بالا آورد و مردد نگاهم کرد.
از جا برخاستم و به طرفش رفتم. کنارش نشستم و پرسیدم:
-نمی‌گي چي شده؟
دهان باز کرد و جمله‌ای را بر زبان آورد که آن زمان، چندان به مذاق من دم دمی، خوش نمي‌آمد.
 
آخرین ویرایش

Twilight

مدیر تالار ترجمه
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
6/7/18
ارسال ها
1,728
امتیاز
35,373
سن
19
محل سکونت
Armãgēddon
به هر حال، همان تصمیم بود که آینده‌ام را، یا بهتر بگویم، آینده همه‌یمان را عوض کرد و بي آنکه بدانم، پاسخ تمامِ سؤالاتي که مدت‌ها به دنبالِ پاسخی برایشان بودم را داد!

صداي دمِ عمیق جسیکا در فضاي اتاق پیچید.
-از مامان و بابا شنیدم که مي‌خوان ما رو... خب راستش...

حرفش را قطع کرد. گویي اتمام این جمله‌ي جمله، برایش سخت دشوار بود.
ل**ب زیرینش را به زیر دندان های سپید و یکدستش فرستاد و زیر چشمي به صورت ککي و بی رنگ و رویم نگاه کرد.
کلافه چشم در کاسه چرخاندم و با صبري که داشت لبریز مي‌شد، گفتم:
-جِس، خواهش می‌کنم ادامه بده!
عبارت دو کلمه‌اي ” ادامه بده “ تلنگري براي این خواهر مضطرب بود چراکه ناگهان در جایش صاف شد و پلک‌هایش را محکم روی هم فشرد. با صدایی که سعی می‌کرد لِوِلَش را کنترل کند، با همان چشم‌های بسته گفت:
-اون‌ها مي‌خوان ما رو پیشِ عمو بفرستن!
با اتمامِ جمله‌اش نفس راحتی کشید و روی تخت وا رفت.
چشمانش را با آسودگي بست و با صداي آرامي، مقابلِ چشمان مبهوتِ همرنگ چشمانش گفت:
-اوه خدای من! گفتنش واقعاً سخت بود! راحت شدم.

درحالي که نگاه گنگ و مبهمم را به آن لبخندِ کذايي روی ل**ب های باریکش دوخته بودم، همزمان به عمق جملات نامفهومش فکر مي‌کردم. شاید هم نامفهوم نبود و من آن زمان، قدرت پی بردن به عمق فاجعه ای که نقطه شروعش جمله جسیکا بود، پي نبرده بودم.

اگرچه، الآن که به آن زمان فکر مي‌کنم، متوجه مي‌شوم، کوتاهی و شاید هم تصمیم نادرست آن‌ها ما را به اینجا کشاند.

صداي وز وز مانند جسیکا در گوشم می‌پیچید و باعث مي‌شود از قعر افکاري که شاید آن زمان بی سر و ته بودند، بیرون بیایم اما اصوات برایم گنگ و نامفهوم بود. دستان بی رنگم، بی رنگ‌تر و سپیدتر از همیشه شده بود و احساس مي‌کردم از شدت سرما، استخوان هایم گز گز می‌کنند.
تصویر اجسام، صورت جسیکا که حدس می‌زدم متوجه حالت غیر عادی‌ام شده بود، مقابل چشمانم در حال نوسان و تار بود.
باز هم همان حالت به من دست داده بود! هماني که به دنبال علتش مي‌گشتم و حال، گمان می‌کنم به علتش پی برده‌ام اما آن زمان، علت را چه نیاز بود؟!

سیلی نه چندان آرامی به صورتم کوفته شد و مرا از آن حالِ دهشتناک، بیرون آورد.
صورتم کمی به سمت چپ مایل شده بود. جای انگشتان جسیکا، روی پوستم گز گز مي‌کرد و فقط یک جمله در سرم تیتر شد:« جسیکا دستت خیلی سنگینه!»
دستم را روی جاي سیلي گذاشتم و در حالي که صورتم از درد جمع شده بود، ناله‌ای کردم:
-آی!
جسیکا با نگرانی به طرفم خم شد.
-اوه خداي من! جاستین، من واقعاً متأسفم! بذار صورتت رو ببینم.
سرم را به نشانه نفی تکان دادم و صورتم را به حالت اول باز گرداندم.
-نه، نیازی نیست.
در جایم صاف شدم و دم عمیقی گرفتم. کمي طول مي‌کشد تا مغزم تمام اطلاعات را پردازش کند و وقتی این اتفاق مي‌افتد، اخم هایم شدید درهم مي‌شود.
من هیچ علاقه ای به عمو جوردن نداشتم. او هم دیوانه بود، و هم بی مسئولیت! البته، نه بی مسئولیت‌تر از پدر و مادري که براي رفتن پيِ زندگی خودشان، ما را دَك مي‌کنند.
دست جس، جلوی چشمانم تکان می‌خورد.
-هی جاستین، حالت خوبه؟!
به خودم مي‌آیم و سرم را تکان می‌دهم. در حالی که به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده ام، با صدایی آهسته پاسخ مي‌دهم:
-آ...آره.
-خوبه. پس وسایلت رو جمع کن، امروز حرکت می‌کنیم.
دومین شوك بر من وارد مي‌شود. به آني سرم را به طرفش برمي‌گردانم. صداي ترق و تروق استخوان های گردنم را مي‌شنوم اما بی اعتنا به آن ل**ب مي‌زنم:
-چی؟!
شانه‌اي بالا مي‌اندازد و با بي خیالي مي‌گوید:
-در واقع، من اومدم که از پیش آماده‌ت کنم. پدر گفت ما تا دو ساعت دیگه باید حرکت کنیم.
 
آخرین ویرایش

Twilight

مدیر تالار ترجمه
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
6/7/18
ارسال ها
1,728
امتیاز
35,373
سن
19
محل سکونت
Armãgēddon
به آرامی در اتاق قدم گذاشتیم. عمو همانجا به چهارچوب دست به سینه تکیه داد و نگاهمان کرد. با تعجب به اتاق که انگار دو قسمت شده بود نگاه کردم. نیمی از اتاق دکور دخترانه‌ای با وسایل صورتی داشت و نیمه دیگر دکور پسرانه. به طرف تخت ساده چوبی ام رفتم و چمدان و کوله‌ام را کنارش گذاشتم. دستی به ملحفه پسته‌ای رنگش کشیدم که صدای جیغ جسیکا بلند شد.
_وای! این چه نرمه!
با تک خندی متعجب به جسیکا که همانند کودکی روی تخت خواب صورتی‌اش بالا و پایین می‌پرید و جیغ می‌کشید چشم دوختم.
عمو لبخندی زد و دست در جیب شلوار جین آبیش کرد.
_خوشحالم که خوشتون اومده. من دیگه می‌رم. چیزی لازم ندارید؟
جسیکا درحالی که نفس نفس می‌زد روی تخت نشست. موهای فندقی‌اش را پشت گوش فرستاد و سرش را به نشانه نفی تکان داد.
_نه، ممنون.
عمو سرش را تکان داد. لحظه‌ای نگاهش به نگاه سبزم گره خورد؛ اما طولی نکشید و رویش را برگرداند تا از اتاق خارج شود.
احساس ندامت می‌کردم. نیم نگاهی به جسیکا انداختم که با سر به عمو اشاره کرد.
با لحن آرامی صدایش زدم:
_عمو...
پشت به من سرش را برگرداند و سوالی نگاهم کرد.
پلک‌هایم را روی هم فشردم و لبخند کمرنگی روی ل**ب نشاندم. با قدردانی گفتم:
_ممنون.
متقابلاً لبخندی زد و سرش را تکان داد.
_خواهش می‌کنم.
و از اتاق خارج شد و در را بست.
روی تخت دراز کشیدم. پاهایم را آویزان کردم و دست‌هایم را زیر سرم قلاب کردم.
به آرامی زمزمه کردم:
_شاید موندن تو اینجا خیلیم بد نباشه.
اما این شاید خیلی در ذوق می‌زد. در فکر این تابستان عجیب بودم که صدای شاد جسیکا بلند شد:
_شاید موندن تو اینجا بهترین اتفاق زندگیم باشه!
این جمله را درحالی گفت که رو به روی پنجره گرد اتاق ایستاده بود و به بیرون نگاه می‌کرد.
باید اعتراف کنم که جسیکا واقعاً دختر سر زنده ایست!
از جایم بلند شدم؛ کنارش ایستادم و نگاهم را به انبوه درختان سر به فلک کشیده جنگل دوختم که شاخه هایشان در هم تنیده شده بود.
جسیکا در حالی که به بیرون چشم دوخته بود با لحن آرامی گفت:
_قشنگه. اینطور نیست؟
ل**ب‌هایم را کمی کج کردم و متفکر به بیرون خیره شدم. با چشمان باریک شده گفتم:
_هم ترسناکه، هم قشنگ و صد البته مرموز.
به سمتم برگشت و دستانش را در جیب پلیور ارغوانی رنگش فرو برد. با لبخند غمگینی به نیم رخم خیره شد. بدون توجه به جمله‌ام گفت:
_ می‌دونم از اینکه مامان و بابا مارو اینجا فرستادن ناراحتی؛ اما باور کن اینجا اونقدرا هم بد نیست.
جوابش را ندادم و تنها نفس عمیقی کشیدم. همانطور که به بیرون نگاه می‌کردم، آن بوته جن‌زده شروع به تکان خوردن کرد.
با تعجب به آن خیره شدم که جسیکا پرسید:
_به چی اینطور خیره شدی؟
دستش را گرفتم و سمت پنجره کشیدم. با سر اشاره ای به بوته کردم.
_اونجارو نگاه کن!
ابروهایش را بالا انداخت و به بوته نگاه کرد. چند دقیقه صبر کردیم؛ اما اتفاقی نیفتاد.
جسیکا با اخم نگاهش را به منی که همچنان خیره بوته بودم دوخت:
_مثل اینکه پاک عقلتو از دست دادی!تو...
دیگر باقی حرفش را نشنیدم. تمام حواسم جمع آن دو چشم زرد و براق درون بوته شد.
با لکنت ل**ب زدم:
_جس...جسی...کا!
پر حرص گفت:
_چیه؟!
دستم را دراز کردم و به بوته اشاره کردم.
_اونجا...رو!
 
آخرین ویرایش

Twilight

مدیر تالار ترجمه
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
6/7/18
ارسال ها
1,728
امتیاز
35,373
سن
19
محل سکونت
Armãgēddon
با اخم رد نگاهم را که به آن دو چشم زرد و براق درون بوته‌ها ختم می‌شد دنبال کرد.
به آنی نگاهش رنگ تعجب گرفت.
_اون دیگه چیه؟!
سری به نشانه ندانستن تکان دادم. ترس و تعجب صورتم را قاب گرفته بودند. آن دو چشم وحشی مستقیم به من خیره شده بودند.
مگر من چه گناهی کرده بودم که الان باید در چنین مخمصه‌ای گیر بیفتم؟ باید سر از کار این موجود دربیاوریم. حتماً زمانی که بیرون بودم هم این موجود مرا لمس کرده بود.
تمام شجاعتم را جمع کردم. در یک تصمیم ناگهانی دست جسیکا را گرفتم به دنبال خود کشاندم.
_بیا بریم.
همانطور که با عجله دنبالم قدم برمی‌داشت پایش به قالیچه آبی رنگ گیر کرد و سکندری خورد. سر جایم ایستادم و نگاهش کردم که با خشم گفت:
_چی کار می‌کنی؟! یواش‌تر!
هول زده گفتم:
_نمی‌شه؛ عجله کن!
دست به سینه سر جایش ایستاد و سرش را به حالت قهر برگشت:
_من نمیام.
اخمی بین ابروهایم جا خوش کرد. بدون توجه به حرفش، شتابان در اتاق را باز کردم و با دو از پله‌ها سرازیر شدم.
دیگر زمان هدر دادن وقت نبود.
از کلبه به بیرون دویدم و جلوی همان بوته رفتم. خم شدم و نگاه کنکاشگرم را داخل بوته سبز و پر برگ انداختم؛ خبری از آن موجود عجیب نبود.
پر حرص غریدم:
_لعنتی!
ناامید همانجا روی زمین خاکی نشستم. زانوهایم را بغل گرفتم و سرم را رویشان گذاشتم. با خستگی چشمانم را بستم و سعی کردم به ذهن آشفته ام استراحت بدهم. هضم این همه اتفاق برایم چندان آسان نبود.
بعد از گذشت چند دقیقه و گوش دادن به موسیقی سکوت جنگل، به آرامی چشمانم را باز کردم. بی حوصله نیم نگاهی به بوته انداختم و از جایم بلند شدم که چیزی در آن نظرم را جلب کرد.
 
آخرین ویرایش

Twilight

مدیر تالار ترجمه
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
6/7/18
ارسال ها
1,728
امتیاز
35,373
سن
19
محل سکونت
Armãgēddon
کمی خم شدم و با کنجکاوی دستم را از بین شاخه‌ها رد و آن شی‌ـٔ را چند با لمس کردم. به نظر می‌آمد که یک کتاب باشد؛ آن هم یک کتاب ضخیم!
کمی دستم را کج کردم و کتاب را از بین شاخه‌ و برگ‌ها بیرون کشیدم. در کمال تعجب دیدم کتاب نیست؛ بلکه یک دفتر است!
دستی به جلد چرمی قهوه‌ایش کشیدم و خاکش را پاک کردم. با کنجکاوی دفتر را باز کردم و درونش را نگاه کردم. هر صفحه کاهی را که ورق می‌زدم چشمانم بیشتر از حدقه بیرون می‌زد.
متعجب زیر ل**ب زمزمه کردم:
_خدای من!
سریع از جا برخاستم که برگه‌ کوچک تا شده‌ای از لای دفتر افتاد.
به نظر نو می‌آمد؛ چون برعکس اوراق کاهی دفتر، سفید بود.
اخمی بین ابروهایم جا خوش کرد. با کنجکاوی برگه را باز کردم و جمله‌ای که با خط بدی نوشته شده بود را خواندم:
_نوبت توئه...
ناخودآگاه ابروهایم بالا رفت. زیر ل**ب زمزمه کردم:
_نوبت منه؟!
پشت برگه را نگاه کردم؛ خالی بود. هم ترسیدم، هم تعجب کردم و هم کنجکاو شدم. همه این حس‌ها به یکباره بر من حمله‌ور شدند.
اصلاً اینجا چه خبر است؟!
 
آخرین ویرایش

Twilight

مدیر تالار ترجمه
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
6/7/18
ارسال ها
1,728
امتیاز
35,373
سن
19
محل سکونت
Armãgēddon
این اتفاقات چه معنی‌ دارند؟!
دقیقا یک ساعت از آمدن ما به اینجا می‌گذرد؛ آنوقت به اندازهٔ یک سال برایم اتفاقات عجیب افتاده!
برگه را تا کردم و در جیب شلوار جین سیاهم گذاشتم. دفترچه را برداشتم و با قدم‌های بلند خودم را به کلبه رساندم. خاک کتونی های سیاهم را روی پادری سبز جلوی در پاک کردم و وارد کلبه شدم.
با صدای بلندی جسی را صدا زدم:
_جسیکا...
_جس؟
_جسی؟
صدایش از اتاق نشیمن بلند شد.
جسیکا_بله؟
وارد اتاق نشیمن شدم. جسیکا را در حال جمع کردن قوطی‌های نوشابه دیدم. برگشت و با تعجب به دفترچه در دستم چشم دوخت.
جسیکا_ این دیگه چیه؟!
روی مبل راحتی پسته‌ای رنگ، رو به روی تلویزیون نشستم. نگاه خیره‌ای به جلد چرمی دفترچه انداختم و سرم را به نشانه ندانستن تکان دادم.
_نمی‌دونم.
با این حرفم از جایش بلند شد؛ دستی به دامن کوتاه و سورمه‌ایش کشید و کنارم نشست.
سرش را کج کرد و با کنجکاوی نگاهی به دفتر انداخت. به نظر می‌رسید حس فضولی‌اش بیش از حد گل کرده. درحالی که با بی قراری پایش را تکان می‌داد گفت:
_معطل چی هستی؟ بازش کن ببینیم چی توشه؟
کلافه چنگی به موهای فندقی‌ام زدم. حسابی دودل و مردد بودم. از این دفتر بوهای خوبی به مشام نمی‌رسید. گنگ به دفترچه نگاه می‌کردم که صدای شوخ جسیکا بلند شد:
_من چتم؛ تو چته؟!
بی‌حوصله خندیدم:
_منم مُخ چِتَم.
 
آخرین ویرایش

Twilight

مدیر تالار ترجمه
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
6/7/18
ارسال ها
1,728
امتیاز
35,373
سن
19
محل سکونت
Armãgēddon
خندید و مشت آرامی حواله بازویم کرد.
_دیوونه!
تنها به لبخندی کوچک اکتفا کردم. دفتر را باز کردم و صفحه اولش را آوردم و به عکس موجود عجیبی که در آن نقاشی شده بود چشم دوختم.
صدای شوکه جسیکا بلند شد:
_این دیگه چیه؟!
لبهایم را روی هم فشردم.
_نمی‌دونم.
با انگشت سفید و کوچکش به سرش اشاره کرد.
جسیکا_خیلی شبیه اسکلته!
حرفش درست بود؛ یک اسکلت با شنلی بلند و سیاه که تنها جمجمه‌اش معلوم بود. پایین شنل پوسیده و برقی در کاسه چشمانش هویدا بود.
بدون اغراق می‌توانم بگویم دهشتناکترین موجودی بود که در عمرم دیدم.
به آرامی صفحه را ورق زدم. هر دو با کنجکاوی به نوشته‌های داخل صفحه که درهم و برهم نوشته شده بودند نگاه کردیم. نامی عجیب پررنگی که معلوم بود با جوهر سیاه نوشته شده در بالای صفحه خودنمایی می‌کرد.
به آرامی اسم را زمزمه کردم:
_لیچ...
جسیکا_لیچ؟! حالا چی هست این لیچ؟
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا