ویژه رمان جنگل خیال | jasmine کاربر انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع Yasan
  • تاریخ شروع

پایان داستان چگونه باشد؟

  • پایان خوش

    رای 2 40.0%
  • پایان تلخ

    رای 2 40.0%
  • پایان باز

    رای 1 20.0%

  • مجموع رای دهندگان
    5

Yasan

مدیر تالار ترجمه + ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
6/7/18
ارسال ها
1,647
لایک ها
8,017
امتیاز
28,673
سن
18
#1
کد رمان: 1681
ناظر: مهدیه احمدی


446411371_304810.jpg

با تشکر از PARISA_R @PARISA_R بابت طراحی جلد.

نام رمان: جنگل خیال
نویسنده: jasmine
ژانر: تخیلی، معمایی
خلاصه:
داستانی خیالی از پیکار میان خیال و واقعیت. داستانی که خط به خط آن در جنگلی رمزآلود رقم می‌خورد.
رازی که قرار است به زودی برای شخصی برگزیده فاش شود.
اما آن شخص کیست؟
سرانجام این داستان چه می‌شود؟



لینک نقد:
نقد رمان جنگل خیال | jasmine کاربر انجمن یک رمان | انجمن یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,711
لایک ها
23,695
امتیاز
43,073
سن
22
محل سکونت
تهران
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Yasan

مدیر تالار ترجمه + ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
6/7/18
ارسال ها
1,647
لایک ها
8,017
امتیاز
28,673
سن
18
#3
چشم‌ها خطاکارترین اعضای بدنند؛
حقیقت را از تو مخفی می‌کنند
گاهی حقیقت را نباید با چشم‌ها دید
پس چشم‌هایت را ببند و ذهنت را باز کن،
اینجا ذهن بهتر می‌بیند.
که مرز بین واقعیت و رویا؛
تنها یک نگاه است!
***
بلند شدن صدای جیغ لاستیک و بعد هم کشیده شدنشان روی زمین خاکی اطراف کلبه، ندای رفتن ماشین و شروع بدبختی‌های من را می‌داد.
کاش آنقدر سرعت داشتم که دنبال ماشین می‌دویدم و سوار می‌شدم تا از این جنگل جهنمی خلاص شوم. کلافه نفسم را به بیرون فرستادم.
با بی حوصلگی دستم را قفل بند کوله سیاهم کردم و دسته چمدان همرنگش را فشردم.
نگاهم را از کلبه چوبی و درب و داغون عمو، به خواهرم جسیکا سوق دادم که داشت با ذوق به آن جهنم چوبی کوچک نگاه می‌کرد.
نسیم ملایمی وزید و باعث شد موهای بلند و قهوه ایش به پرواز در بیایند. طره‌ای از موهایش را که روی صورتش ریخته بود را کنار زد‌. سپس به آرامی ل**ب هایش را از هم فاصله داد و زمزمه کرد:
_وای! اینجا چقدر قشنگه!
قشنگ؟! شاید تنها کلمه‌ای که نمی‌شد با آن این جنگل را توصیف کرد همین قشنگ باشد.
با حرص و انزجار صورتم را جمع کردم و با دستم به انبوه درختان سربه فلک کشیده و خزه پوش اشاره کردم.
_آخه اینجا کجاش قشنگه؟! یه نگاه به دور و برت بنداز! همش درخته؛ مطمئنم اگه اینجا گرگم تیکه پارمون کنه اون جردن دیوونه حتی متوجهم نمی‌شه!
پوفی کشید و چشم هایش را در کاسه چرخاند. دسته چمدان صورتی‌اش را گرفت و در حالی که جلوتر از من به سمت کلبه قدم برداشت، گفت:
_بی‌خیال جاستین. خیلی سخت می‌گیری.
خواستم جوابش را بدهم که با احساس برخورد آرام دستی سرد به کمرم، حرف در دهانم ماسید.
همانند گربه‌ای ترسیده مو بر تنم سیخ شد. برگشتم و با ترس به بوته بزرگ پشتم خیره شدم؛ اما چیزی آنجا نبود.
 
آخرین ویرایش

Yasan

مدیر تالار ترجمه + ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
6/7/18
ارسال ها
1,647
لایک ها
8,017
امتیاز
28,673
سن
18
#4
لرز در تک تک سلول‌های بدنم رخنه کرد. فریاد بلندی از ترس کشیدم که صدای پرندگان جنگل بلند شد. همانجا چمدانم را رها کردم و شتابان به سمت کلبه دویدم. از چهار پله چوبی که ایوان کلبه را از محوطه جدا می‌کرد بالا رفتم و به سمت در سپید رنگ دویدم که هم‌زمان در باز شد و قامت بلند و درشت عمو جردن آستانه را پر کرد. در یک حرکت ناگهانی تاکتیکی به بغل عمو جردن پریدم و درحالی که سعی می‌کردم از کولش بالا بروم داد کشیدم:
_رو...رو...روح!
عمو با این حرکتم لحظه‌ای در جایش خشک شد؛ اما سریع به خودش آمد. درحالی که سعی داشت مرا از خود جدا کند با اخم آمیخته با تعجب گفت:
_روح دیگه چیه پسر؟! بیا پایین!
با ترس و لرز گفتم:
_دا..دارم...راست می‌گم.
و از ترس شروع به کشیدن موهای بور و کوتاه عمو کردم. البته هر از گاهی هم پایم روی صورتش سفیدش که به سرخی می‌زد فشار می‌دادم که ناگهان عمو با عصبانیت مرا از یقه سویشرت خاکستری‌ام گرفت و جثه لاغر و ریزم را به سمت زمین پرتاب کرد.
با برخورد به زمین چوبی ایوان احساس کردم ستون فقراتم از دهانم بیرون زد.
با درد نالیدن:
_آخ...آی...
جسیکا که تا آن لحظه متعجب نظاره‌گر رفتارهای دیوانه‌وار من بود، به خودش آمد و با عجله، درحالی چمدان هردویمان را به دنبال خود می‌کشید از پله‌ها بالا دوید و کنارم نشست. دستش را پشتم گذاشت و با نگرانی گفت:
_خوبی؟
با درد سرجایم نشستم و سرم را تکان دادم که عمو پوزخند صدا داری زد و با تمسخر گفت:
_هه! جسیکا نمی‌دونستم که قُلِت یه دختره.
جسیکا لبهای باریکش را جمع کرد و چشمان جنگلی گرد شده‌اش را به عمو که در چهارچوب ایستاده بود دوخت:
_نه عمو جردن. جاستین که دختر نیست؛ فقط...فقط شبیه دختراست! آره...
سپس با لبخند مضحکی سرش را تکان داد. این هم از حمایت خواهرم! واقعاً که!
بدون توجه به درد کمرم، به زور از جایم بلند شدم و خاک روی سویشرت و شلوار جین سیاهم را تکاندم.
عمو خواست چیزی بگوید که پیشدستی کردم و با اخم گفتم:
_کجا باید بمونیم.
گویا متوجه لحن حرصی‌ام نشد؛ زیرا لبخندی عریض روی لبهایش نشاند و خونسرد گفت:
_دنبالم بیایین.
 
آخرین ویرایش

Yasan

مدیر تالار ترجمه + ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
6/7/18
ارسال ها
1,647
لایک ها
8,017
امتیاز
28,673
سن
18
#5
اول عمو و بعد هم جسیکا وارد خانه شدند. برگشتم و با اخم به جایی که قبلاً ایستاده بودم چشم دوختم؛ حتماً خیالاتی شده‌ام. شانه‌ای بالا انداختم. وارد خانه شدم و در را بستم. همراه جسیکا از راهروی پر از قاب عکس‌های عجیب و غریب و دیوارهای زخمی گذشتیم و وارد اتاق نشیمن شلوغ و کثیف کلبه شدیم. مبل راحتی پسته‌ای رنگ پر از لباس های چرک بود و روی زمین هم تعدادی قوطی نوشابه خالی افتاده بود. بوی بدی به مشامم خورد؛ حتی نمی‌توانستم نفس بکشم. صورتم را جمع کردم و با انزجار غر زدم:
_اینجا چه بوی گربه مرده‌ای میاد!
جسی با دلخوری نگاهم کرد.
_بی‌خیال جاستین. اینجا...
عمو مداخله کرد. با دلخوری ناشی از رفتارم گفت:
_اشکالی نداره جسی. بذار هر چی می‌خواد بگه.
بعد رو به من با اخم اضافه کرد:
_پسر جان، خونه مرد بوی گربه مرده‌ که هیچ؛ باید بوی سگ مرده بده. تو مبتدی؛ این چیزا رو نمی‌دونی.
سپس سری به نشانه تاسف تکان داد و چیزی زیر ل**ب زمزمه کرد که نفهمیدم. از پله‌های چوبی که در راهرویی دیگر بود بالا رفت و از دید خارج شد.
_دنبالم بیایین.
پوفی کشیدم و چشم‌هایم را در کاسه چرخاندم. دستم را روی بند کوله‌ام گذاشتم و بی‌حوصله همراه جسیکا از پله ها بالا رفتم. صدای قِژ قِژ تخته چوب‌های پله‌ها مانند مته‌ای در مغزم فرو می‌رفت.
با رسیدن به طبقه بالا چشمم به عمو افتاد که جلوی تنها در چوبی آنجا که در واقع همان در اتاق زیرشیروانی بود، ایستاده.
با دیدن من و جسیکا، لبخندی روی ل**ب‌های باریکش نشست. دست روی دستگیره طلایی در گذاشت و نگاه سبز و شیطانش را به نگاه سبز بی‌حوصله من دوخت. با همان لبخند گفت:
_این شما و...
مکثی کرد و در را به آرامی باز کرد.
من و جسی، با تعجب به داخل اتاق نگاه کردیم.
عمو با خنده اضافه کرد:
_و... این هم از اتاق شما!
سرم را به طرفین تکان دادم و زیر ل**ب زمزمه کردم:
_خدای من!
 
آخرین ویرایش

Yasan

مدیر تالار ترجمه + ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
6/7/18
ارسال ها
1,647
لایک ها
8,017
امتیاز
28,673
سن
18
#6
به آرامی در اتاق قدم گذاشتیم. عمو همانجا به چهارچوب دست به سینه تکیه داد و نگاهمان کرد. با تعجب به اتاق که انگار دو قسمت شده بود نگاه کردم. نیمی از اتاق دکور دخترانه‌ای با وسایل صورتی داشت و نیمه دیگر دکور پسرانه. به طرف تخت ساده چوبی ام رفتم و چمدان و کوله‌ام را کنارش گذاشتم. دستی به ملحفه پسته‌ای رنگش کشیدم که صدای جیغ جسیکا بلند شد.
_وای! این چه نرمه!
با تک خندی متعجب به جسیکا که همانند کودکی روی تخت خواب صورتی‌اش بالا و پایین می‌پرید و جیغ می‌کشید چشم دوختم.
عمو لبخندی زد و دست در جیب شلوار جین آبیش کرد.
_خوشحالم که خوشتون اومده. من دیگه می‌رم. چیزی لازم ندارید؟
جسیکا درحالی که نفس نفس می‌زد روی تخت نشست. موهای فندقی‌اش را پشت گوش فرستاد و سرش را به نشانه نفی تکان داد.
_نه، ممنون.
عمو سرش را تکان داد. لحظه‌ای نگاهش به نگاه سبزم گره خورد؛ اما طولی نکشید و رویش را برگرداند تا از اتاق خارج شود.
احساس ندامت می‌کردم. نیم نگاهی به جسیکا انداختم که با سر به عمو اشاره کرد.
با لحن آرامی صدایش زدم:
_عمو...
پشت به من سرش را برگرداند و سوالی نگاهم کرد.
پلک‌هایم را روی هم فشردم و لبخند کمرنگی روی ل**ب نشاندم. با قدردانی گفتم:
_ممنون.
متقابلاً لبخندی زد و سرش را تکان داد.
_خواهش می‌کنم.
و از اتاق خارج شد و در را بست.
روی تخت دراز کشیدم. پاهایم را آویزان کردم و دست‌هایم را زیر سرم قلاب کردم.
به آرامی زمزمه کردم:
_شاید موندن تو اینجا خیلیم بد نباشه.
اما این شاید خیلی در ذوق می‌زد. در فکر این تابستان عجیب بودم که صدای شاد جسیکا بلند شد:
_شاید موندن تو اینجا بهترین اتفاق زندگیم باشه!
این جمله را درحالی گفت که رو به روی پنجره گرد اتاق ایستاده بود و به بیرون نگاه می‌کرد.
باید اعتراف کنم که جسیکا واقعاً دختر سر زنده ایست!
از جایم بلند شدم؛ کنارش ایستادم و نگاهم را به انبوه درختان سر به فلک کشیده جنگل دوختم که شاخه هایشان در هم تنیده شده بود.
جسیکا در حالی که به بیرون چشم دوخته بود با لحن آرامی گفت:
_قشنگه. اینطور نیست؟
ل**ب‌هایم را کمی کج کردم و متفکر به بیرون خیره شدم. با چشمان باریک شده گفتم:
_هم ترسناکه، هم قشنگ و صد البته مرموز.
به سمتم برگشت و دستانش را در جیب پلیور ارغوانی رنگش فرو برد. با لبخند غمگینی به نیم رخم خیره شد. بدون توجه به جمله‌ام گفت:
_ می‌دونم از اینکه مامان و بابا مارو اینجا فرستادن ناراحتی؛ اما باور کن اینجا اونقدرا هم بد نیست.
جوابش را ندادم و تنها نفس عمیقی کشیدم. همانطور که به بیرون نگاه می‌کردم، آن بوته جن‌زده شروع به تکان خوردن کرد.
با تعجب به آن خیره شدم که جسیکا پرسید:
_به چی اینطور خیره شدی؟
دستش را گرفتم و سمت پنجره کشیدم. با سر اشاره ای به بوته کردم.
_اونجارو نگاه کن!
ابروهایش را بالا انداخت و به بوته نگاه کرد. چند دقیقه صبر کردیم؛ اما اتفاقی نیفتاد.
جسیکا با اخم نگاهش را به منی که همچنان خیره بوته بودم دوخت:
_مثل اینکه پاک عقلتو از دست دادی!تو...
دیگر باقی حرفش را نشنیدم. تمام حواسم جمع آن دو چشم زرد و براق درون بوته شد.
با لکنت ل**ب زدم:
_جس...جسی...کا!
پر حرص گفت:
_چیه؟!
دستم را دراز کردم و به بوته اشاره کردم.
_اونجا...رو!
 
آخرین ویرایش

Yasan

مدیر تالار ترجمه + ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
6/7/18
ارسال ها
1,647
لایک ها
8,017
امتیاز
28,673
سن
18
#7
با اخم رد نگاهم را که به آن دو چشم زرد و براق درون بوته‌ها ختم می‌شد دنبال کرد.
به آنی نگاهش رنگ تعجب گرفت.
_اون دیگه چیه؟!
سری به نشانه ندانستن تکان دادم. ترس و تعجب صورتم را قاب گرفته بودند. آن دو چشم وحشی مستقیم به من خیره شده بودند.
مگر من چه گناهی کرده بودم که الان باید در چنین مخمصه‌ای گیر بیفتم؟ باید سر از کار این موجود دربیاوریم. حتماً زمانی که بیرون بودم هم این موجود مرا لمس کرده بود.
تمام شجاعتم را جمع کردم. در یک تصمیم ناگهانی دست جسیکا را گرفتم به دنبال خود کشاندم.
_بیا بریم.
همانطور که با عجله دنبالم قدم برمی‌داشت پایش به قالیچه آبی رنگ گیر کرد و سکندری خورد. سر جایم ایستادم و نگاهش کردم که با خشم گفت:
_چی کار می‌کنی؟! یواش‌تر!
هول زده گفتم:
_نمی‌شه؛ عجله کن!
دست به سینه سر جایش ایستاد و سرش را به حالت قهر برگشت:
_من نمیام.
اخمی بین ابروهایم جا خوش کرد. بدون توجه به حرفش، شتابان در اتاق را باز کردم و با دو از پله‌ها سرازیر شدم.
دیگر زمان هدر دادن وقت نبود.
از کلبه به بیرون دویدم و جلوی همان بوته رفتم. خم شدم و نگاه کنکاشگرم را داخل بوته سبز و پر برگ انداختم؛ خبری از آن موجود عجیب نبود.
پر حرص غریدم:
_لعنتی!
ناامید همانجا روی زمین خاکی نشستم. زانوهایم را بغل گرفتم و سرم را رویشان گذاشتم. با خستگی چشمانم را بستم و سعی کردم به ذهن آشفته ام استراحت بدهم. هضم این همه اتفاق برایم چندان آسان نبود.
بعد از گذشت چند دقیقه و گوش دادن به موسیقی سکوت جنگل، به آرامی چشمانم را باز کردم. بی حوصله نیم نگاهی به بوته انداختم و از جایم بلند شدم که چیزی در آن نظرم را جلب کرد.
 
آخرین ویرایش

Yasan

مدیر تالار ترجمه + ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
6/7/18
ارسال ها
1,647
لایک ها
8,017
امتیاز
28,673
سن
18
#8
کمی خم شدم و با کنجکاوی دستم را از بین شاخه‌ها رد و آن شی‌ـٔ را چند با لمس کردم. به نظر می‌آمد که یک کتاب باشد؛ آن هم یک کتاب ضخیم!
کمی دستم را کج کردم و کتاب را از بین شاخه‌ و برگ‌ها بیرون کشیدم. در کمال تعجب دیدم کتاب نیست؛ بلکه یک دفتر است!
دستی به جلد چرمی قهوه‌ایش کشیدم و خاکش را پاک کردم. با کنجکاوی دفتر را باز کردم و درونش را نگاه کردم. هر صفحه کاهی را که ورق می‌زدم چشمانم بیشتر از حدقه بیرون می‌زد.
متعجب زیر ل**ب زمزمه کردم:
_خدای من!
سریع از جا برخاستم که برگه‌ کوچک تا شده‌ای از لای دفتر افتاد.
به نظر نو می‌آمد؛ چون برعکس اوراق کاهی دفتر، سفید بود.
اخمی بین ابروهایم جا خوش کرد. با کنجکاوی برگه را باز کردم و جمله‌ای که با خط بدی نوشته شده بود را خواندم:
_نوبت توئه...
ناخودآگاه ابروهایم بالا رفت. زیر ل**ب زمزمه کردم:
_نوبت منه؟!
پشت برگه را نگاه کردم؛ خالی بود. هم ترسیدم، هم تعجب کردم و هم کنجکاو شدم. همه این حس‌ها به یکباره بر من حمله‌ور شدند.
اصلاً اینجا چه خبر است؟!
 
آخرین ویرایش

Yasan

مدیر تالار ترجمه + ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
6/7/18
ارسال ها
1,647
لایک ها
8,017
امتیاز
28,673
سن
18
#9
این اتفاقات چه معنی‌ دارند؟!
دقیقا یک ساعت از آمدن ما به اینجا می‌گذرد؛ آنوقت به اندازهٔ یک سال برایم اتفاقات عجیب افتاده!
برگه را تا کردم و در جیب شلوار جین سیاهم گذاشتم. دفترچه را برداشتم و با قدم‌های بلند خودم را به کلبه رساندم. خاک کتونی های سیاهم را روی پادری سبز جلوی در پاک کردم و وارد کلبه شدم.
با صدای بلندی جسی را صدا زدم:
_جسیکا...
_جس؟
_جسی؟
صدایش از اتاق نشیمن بلند شد.
جسیکا_بله؟
وارد اتاق نشیمن شدم. جسیکا را در حال جمع کردن قوطی‌های نوشابه دیدم. برگشت و با تعجب به دفترچه در دستم چشم دوخت.
جسیکا_ این دیگه چیه؟!
روی مبل راحتی پسته‌ای رنگ، رو به روی تلویزیون نشستم. نگاه خیره‌ای به جلد چرمی دفترچه انداختم و سرم را به نشانه ندانستن تکان دادم.
_نمی‌دونم.
با این حرفم از جایش بلند شد؛ دستی به دامن کوتاه و سورمه‌ایش کشید و کنارم نشست.
سرش را کج کرد و با کنجکاوی نگاهی به دفتر انداخت. به نظر می‌رسید حس فضولی‌اش بیش از حد گل کرده. درحالی که با بی قراری پایش را تکان می‌داد گفت:
_معطل چی هستی؟ بازش کن ببینیم چی توشه؟
کلافه چنگی به موهای فندقی‌ام زدم. حسابی دودل و مردد بودم. از این دفتر بوهای خوبی به مشام نمی‌رسید. گنگ به دفترچه نگاه می‌کردم که صدای شوخ جسیکا بلند شد:
_من چتم؛ تو چته؟!
بی‌حوصله خندیدم:
_منم مُخ چِتَم.
 
آخرین ویرایش

Yasan

مدیر تالار ترجمه + ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
6/7/18
ارسال ها
1,647
لایک ها
8,017
امتیاز
28,673
سن
18
#10
خندید و مشت آرامی حواله بازویم کرد.
_دیوونه!
تنها به لبخندی کوچک اکتفا کردم. دفتر را باز کردم و صفحه اولش را آوردم و به عکس موجود عجیبی که در آن نقاشی شده بود چشم دوختم.
صدای شوکه جسیکا بلند شد:
_این دیگه چیه؟!
لبهایم را روی هم فشردم.
_نمی‌دونم.
با انگشت سفید و کوچکش به سرش اشاره کرد.
جسیکا_خیلی شبیه اسکلته!
حرفش درست بود؛ یک اسکلت با شنلی بلند و سیاه که تنها جمجمه‌اش معلوم بود. پایین شنل پوسیده و برقی در کاسه چشمانش هویدا بود.
بدون اغراق می‌توانم بگویم دهشتناکترین موجودی بود که در عمرم دیدم.
به آرامی صفحه را ورق زدم. هر دو با کنجکاوی به نوشته‌های داخل صفحه که درهم و برهم نوشته شده بودند نگاه کردیم. نامی عجیب پررنگی که معلوم بود با جوهر سیاه نوشته شده در بالای صفحه خودنمایی می‌کرد.
به آرامی اسم را زمزمه کردم:
_لیچ...
جسیکا_لیچ؟! حالا چی هست این لیچ؟
 
آخرین ویرایش
بالا