در حال تایپ رمان سیگار قلبی| shaghayegh.b کاربر انجمن یک رمان

elahekhazan

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
9/12/18
ارسال ها
294
امتیاز
11,933
محل سکونت
حوالی پاییز
81073



کد رمان: 1696
ناظر رمان:|یاس|yAs


نام رمان: سیگار قلبی
نام نویسنده: shaghayegh.b
ژانر: عاشقانه، پلیسی،معمایی
خلاصه: ارکیده ۱۸ سالشه و زندگی آرومی داره اما در شب تولدش اتفاق غیر منتظره ای سرنوشت خودشو و اطرافیانشو عوض میکنه...
اتفاقی که باعث مرگ خیلی ها میشه و خیلی ها تاوان پس می‌دن....
اتفاقی که باعث خیلی مشکلات میشه و همرو وارد راه جدیدی می‌کنه که حتی خوابشم نمی‌دیدن.....
و از میان تمام تباهی ها عشقی ناب و تازه جوونه زده زندگی ارکیده رو درگیر می‌کنه.....
مقدمه:
فندک انتقام را زدم و با آتش قلبم سیگارم را روشن کردم
سیگاری که با فندک انتقام شعله گیرد نابود می کند
سیگاری که با آتش قلب گداخته شود ویران می کند
این نابودی و ویرانی همه را نابود می کند....همه را....
حتی خودم را نابود می کند.....
اما من از نابودی و ویرانی ترسی ندارم
شیطان هم حریف من نیست
دیگران که نابودی من رویایشان هم نمی شود
من سیگار قلبی ام.....
نابودی و ویرانی با من به وجود آمده
قسم خوردم با سیگار گداخته به آتش قلبم به جنگ برم
پیروز این میدان کسی جز من نیست.....
 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,438
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

elahekhazan

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
9/12/18
ارسال ها
294
امتیاز
11,933
محل سکونت
حوالی پاییز
درحال حاضر شدن بودم که سنگی به شیشه‌ی اتاقم خورد و تقی صدا داد.
باخودم گفتم حتما یکی از این دوست‌های خل‌وچلمِ‌، اما دیدم یه نامه تو اتاقم افتاد.
رفتم سمتش و برش داشتم.
بادیدن یه سیگار که روی در پاکت چسپیده بود، و روی فیلترش کلی قلب ریز کشیده بود مواجه شدم!
خیلی عجیبه...
نچ، مطمئن شدم کار خودشونه.
یادمه یه‌ بار، یه نامه‌ی تهدیدآمیز پیدا کرده بودم که بعدها معلوم شد از طرف کاترین دیوونه بوده.
پس بیخیالی طی کردم اما بدجور کنجکاو بودم ببینم چی داخلش نوشته!
رفتم سمت نامه و برش داشتم و بازش کردم.
باچیزی که خوندم یک‌آن کلِ وجودم بی‌حس شد
_سلام!
مثل افسونگری روز تولدت رو به بدترین خاطره‌ی زندگیت تبدیل می‌کنم.
(سیگار قلبی)
نامه عجیب فکرم رو به خودش مشغول کرده بود.
با باز شدن ناگهانی در، از طرف ترانه سکته‌ای برگشتم و دستم رو گذاشتم روی قلبم:
_دختره‌ی بیشعور بهت یاد ندادن جایی میری در بزنی؟!
_اولا سلام، دوما می‌خواستم بترسونمت وگرنه من از تو باادب‌ترم پس در زدن جزء آدابیِ که من بلدم و تو بلد نیستی.
_من کی جایی رفتم و در نزدم؟!
_فعلا بیخیال این حرفا، بیا پایین که همه منتظرن.
این و گفت‌و رفت.
منم سعی کردم آرامشم رو بدست بیارم. از اتاق خارج شدم و پله‌های منتهی به سالن رو طی کردم که با سیل عظیم جمعیت روبه‌رو شدم!
همه بودن، همه‌ی همه.
اما بینشون آرمان رو پیدا نکردم.
چشمام رو بین مهمونا چرخوندم ولی...
با رسیدنم به سالن و چلونده شدنم توسط دوستام و بچه‌های فامیل و شوخی‌های جالب و بعضی‌هاشون هم بی‌مزه درحال جون دادن بودم که با دیدن یه کیک خیلی بزرگ که سروکلش از آشپزخونه پیدا شد، حواس همه‌رو معطوف به خودش کرد.
از خوشحالی دستم رو جلوی دهنم گرفتم و رفتم نزدیک میز.
صدای خیلی بلند دوستام که باکلی دلقک‌بازی شعر تولدت‌مبارک رو واسم میخوندن تازه باعث شد به خودم بیام.
 
آخرین ویرایش

elahekhazan

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
9/12/18
ارسال ها
294
امتیاز
11,933
محل سکونت
حوالی پاییز
کیک و که گذاشتن جلوم چشمام پرژکتورشد.
یه کیک خیلی بزرگ به شکل گل ارکیده! ترانه با صدای بلند:
_خوابت نبره..... فوت کن اون طفلیا رو آب شدن .
به حرف ترانه خندیدم و سعی کردم خیلی خانمانه رفتار کنم. آرزومو تو دلم گفتم و شمع هارو فوت کردم همه برام دست زدن کاترین بلند گفت:
_حالا آرزوت چی بود که اندازه زیارت عاشورا طول کشید؟
_ آرزو من بود نه تو که فضولی میکنی.
با کلی شوخی و خنده بلاخره تولد تموم شد و همه متفرق شدند و فضا به یه مهمونی ساده کم جمعیت تبدیل شد و منم همه ی بچه ها رو جمع کردم بردم بالا همه دورهم جمع بودیم که خواهرم آتوسا یه دفعه داد زد:
_ راستی خوب شد یادم اومد کادوها رو ندادین.
کاترین عین خودش جواب داد:
_ اِ زرنگی خودت چی خریدی؟
آتوسا یه چشمک زد و یه جعبه کوچیک به سمتم گرفت، یه لحظه خونه از صدای جیغاشون ترکید من هم یه ماچ آبدار از آتوسا گرفتم. ( آتوسا خواهر بزرگترم بود و ۲۰ سالش بود، منم ۱۸ سالم بود و منتظر جواب کنکورم بودم و آرمان برادرم ۲۲ سالش بود و آتریسا خواهرم که برای درس خوندن رفته تورنتو کانادا ۲۵ سالش بود ) جعبه رو باز کردم و با خوشحالی به گردنبندی که اسم من و آتوسا به طرز مخلوطیِ قشنگی حک شده بود نگاه کردم خیلی خوشگل و ناز بود.
پریدم آتوسا رو یه ماچ آبدار دیگه کردم و محکم بغلش کردم.
آتوسا با لحت غرغرو گفت:
_لهم کردی ارکیده ولم کن!
ولش کردم که آتوسا از بغلم اومد بیرون و گفت:
_ همیشه اینو از من یادگاری داشته باش حتی موقعی که من نبودم هرموقع دلت برام تنگ شد به این نگاه کن.
_آتوسا حرف ها می‌زنی، زدی خوشحالی مون رو خراب کردی!
آتوسا لبخند زد و گفت:
_ نگفتم می‌میرم که دیوونه، گفتم اگه رفتم خونه خودم و دلت برام تنگ شد، هر چند بعید می‌دونم دلت برام تنگ بشه!
خندیدم و برای آخرین بار از آتوسا تشکر کردم. آتوسا باز بلند گفت:
_ حالا که من کادوم رو دادم شماها هم بدید دیگه.
ترانه بهم یه دستبند داد، آیدا یه شال خوشرنگ داد و مارال یه جفت گوشواره به شکل قلب، کاترین هم یه کتاب رمان داد، بقیه هم کادو هاشون تو همین خونواده ها بود؛ از همه تشکر کردم، با صدای مامانم همه برای خوردن شام پایین رفتیم. بعد از شام
 
آخرین ویرایش

elahekhazan

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
9/12/18
ارسال ها
294
امتیاز
11,933
محل سکونت
حوالی پاییز
تو بهر حرف‌زدن بودیم‌که یهو برقا رفت!
و همه شوکه شدند و بچه ها جیغ زدند از ترس.
بعد دو، سه دقیقه که جو یه خرده آروم شد، همه گوشی‌هاشون رو درآوردن و فلش‌هارو روشن کردن. منم گوشی ترانه‌رو ازش گرفتم تا برم بالا گوشیم رو از روی تختم بردارم.
داشتم پله‌هارو با احتیاط بالا می‌رفتم که یک‌آن ترس کل بدنم رو گرفت......
خون قطره‌، قطره روی پله‌ها ریخته بود!
از اینکه برم بالا وحشت داشتم اما، برای ارضای حس فضولیم باید سر از قضیه درمی‌آوردم. آروم، آروم بالا رفتم. همینطور که داشتم از ترس سکته می‌کردم نگاهم رو اطراف راهرو می‌چرخوندم.
دم در اتاق آتوسا یه حجمی توجهم رو جلب کرد!
بهش نزدیک شدم و نور فلش رو دقیق کردم تا بهتر ببینمش که........
ترانه که از دیرکردنم شاکی شده بود باحرص داشت صدام میزد:
_ارکیده؟ ارکیده؟ کجایی تو دختر؟ رفتی گوشی بیاری یا بسازی؟
بهم نزدیک شد و کنارم وایساد اما بادیدن صحنه‌ی روبه‌رو، جیغ بلندی کشید که دیوارای خونه لرزید.
از شدت شوک نه می‌تونستم گریه کنم، نه حرف بزنم.
کم‌‌کم صدای گریه‌ و شیون دیگران جیغ‌های مکررشون که هی بلندتر می‌شد باعث به یقین نشستن شک‌‌و ابهامات تو ذهنم بشه.


امروز قرار بود خاکش کنن!
واسم غیرقابل باور بود.
هنوز هضم این اتفاق واسم زیادی سنگین بود.
همه داشتن گریه می‌کردن، اسمش رو بلند، بلند صدا می‌زدن اما من، فقط به عکسش که با ربان مشکی زینت داده‌شده بود خیره بودم......
نشستن یکی رو کنارم حس کردم. ترانه بود که از زور گریه، چشماش و نوک بینیش قرمز شده‌بود:
_ارکیده‌جان حرف بزن، گریه کن! از اون شب کذایی با هیچکی صحبت نکردی، یه قطره‌ هم اشک نریختی.......تو این هفت روز که جنازه‌اش پزشک‌قانونی بود فقط یه‌جا نشستی و به عکسش خیره شدی، حالت بدتر میشه‌ها!
باصدایی که به‌زور از ته گلوم بیرون می‌اومد گفتم:
_ترانه؟
_جانم؟
_به نظرت قاتلشو می بخشه ؟!
 
آخرین ویرایش

elahekhazan

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
9/12/18
ارسال ها
294
امتیاز
11,933
محل سکونت
حوالی پاییز
_ این چه حرفیه می زنی؟ اولا آتوسا الان تو بهشته، دوما پلیس قول داده قاتلشو پیدا کنه.
اصلا نمی‌تونستم مرگش رو باور کنم و مدام موقع خاک کردنش بیتابی می‌کردم و جیغ می‌زدم، حتی چند بار از حال رفتم و دنیا رو بدون آتوسا سیاه می‌دیدم.
*********
امروز چهلم آتوسا بود؛ تو این چهل روز اتفاقایی افتاد، آرمان همیشه تو اتاقش بود و سطل اتاقش پر از دستمال خیس و چروک بود؛ یک نامه دیگه دریافت کردم که از طرف همون دیوونه بود فهمیدم این دوستم نیست و یه شخص ناشناسه، تو نامش نوشته بود:
_دیدی تولدت رو به آتیش کشیدم منتظر بلا های دیگه باش.
(سیگار قلبی)
بعد یک عکس تو پاکت بود که جنازه خواهرم با یک سیگار مثل همونایی که به در پاکت‌ قبلی بود روی سینه خواهرم بود.
به خودم قول دادم قاتلش‌و پیدا کنم و این‌و به بچه ها گفته بودم، اونا هم گفتن که همراهیم می‌کنند، تواین مدت آتریسا برگشت ایران پیش ما.
طبقه بالا بودم هم زمان که فکرم درگیر بود، داشتم خرما هارو تو دیس می‌چیدم
که صدای پیامک گوشیم اومد :
_سلام
منم، سیگار قلبی یا افسونگر زندگیت. هرچی دوست داری صدام کن؛ خب یه راست میرم سر اصل مطلب می‌دونی که من هیچ وقت بهت دروغ نمی‌گم پس تو چهلم خواهرت منتظر اتفاقای شوم بعدی باش!
(سیگار قلبی)
با چیزی که خوندم خیلی ترسیدم از نوع نوشته هاش و از تجربه‌ای که قبلا بعد خوندن نامه‌هاش داشتم، معلومه شوخی نداره اینبار می خواد کیو ازم بگیره، گردنبندی که آتوسا بهم داده بود رو توی گردنم با دستام لمس کردم، روسری سرمو درست کردم و پودر نارگیل پاشیدم رو خرماها، از ترس و استرس داشتم می‌مردم که صدا دراومد، اجازه ورود دادم که دیدم ترانه با یه لباس مشکی خوش دوخت وارد شد.
 
آخرین ویرایش

elahekhazan

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
9/12/18
ارسال ها
294
امتیاز
11,933
محل سکونت
حوالی پاییز
_ خسته نباشی
_ سلامت باشی
(ترانه باهام خیلی صمیمی بود‌. همیشه سنگ صبورم بود وزمان گریه ترانه بود. برای همین باهاش راحت بودم البته تو تموم سختی هام دوستام پیشم بودن و تنهام نذاشتن)
ترانه داد زد:
_ارکیده کجایی ۳ ساعته دارم صدات می‌کنم؟!
_ببخشید متوجه نشدم.
_گفتم بیا پایین باهم حلواها رو تزئین کنیم.
_باشه
دیس خرماهارو گذاشتم رو میز ناهار خوری و رفتم پیش ترانه تا باهم بریم پایین‌.
من وترانه داشتیم حلواهارو تزئین می‌کردیم، ترنم خواهر ترانه و دوست صمیمی آتوسا به همراه مارال، داشتن خرماهای پایین رو تزئین می‌کردند دیگه کم کم داشتیم آروم می‌شدیم......من بعضی وقتها لبخند می‌زدم .......مامانم کمتر گریه می‌کرد........بابام و آرمان کمتر تو خودشون بودن حتی آتریسا هم که تازه از کانادا اومده بود کمتر گریه می‌کرد.
دیگه باید با خودمون کنار میومدیم. آرمان و نریمان اومدند پیش ما حلواهای مردا رو بردند. نریمان نامزد آتوسا بود، قرار بود آخر این ماه براشون جشن عقد بگیریم اما عمر آتوسا کفاف نداد. با یادآوری آتوسا اشکم دوباره مهمون گونه ام شد، اشکم رو پاک کردم ترانه متوجه گریه‌ام شد و گفت:
_ارکیده جان قراربود تا سر خاک دیگه گریه نکنی.
_آخه یادم میاد که آتوسا چه آرزو هایی داشت دلم دوباره آتیش می گیره..‌.
مارال گفت:
_ می‌دونم عزیزم خیلی سخته، درکت می‌کنم اما شما هم مثل من و مامانم و بابام با این موضوع کنار بیاین.
راست می‌گفت تنها کسی که منو درک می کرد مارال بود چون تازه ۶ ماه پیش بود که برادرش‌ رو از دست داد. برادرش خودکشی کرد سر موردی که هیچ وقت مارال بهم نگفت، از فکر مازیار برادر مارال در اومدم و رفتم تو پذیرایی کمک کنم. پذیرایی گردن من و آتریسا و ترانه و ترنم بود ، بعضی وقت ها هم مارال کمکمون می‌کرد. مراسم که تموم شد منو آتریسا سوار ماشین آرمان شدیم و رفتیم سر خاک.
 
آخرین ویرایش

elahekhazan

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
9/12/18
ارسال ها
294
امتیاز
11,933
محل سکونت
حوالی پاییز
با اینکه چهلم بود و بیشتر از یک ماه گذشته بود اما با دیدن سنگ قبر آتوسا باز ما بیتاب شده بودیم و مدام گریه می‌کردیم انقدر گریه کردم که فکر کنم الان چشام کاسه ی خون بود اما چون عینک زده بودم معلوم نبود مراسم سر خاک که تموم شد و بابام و نریمان موندن تا وسایل رو ببرن و ما هم با آرمان به خونه برگشتیم. تو راه خونه بودیم که برام یه پیام اومد:
-ثانیه شماری برای بلای دوم ۱۰-۹-۸-۷...
«سیگار قلبی»​
خیلی ترسیدم به قدری که بدنم می‌لرزید آتریسا متوجه شد و گفت:
-ارکیده خوبی؟!
با اینکه لرزش تو صدام بسیار محسوس بود اما جوابش رو دادم:
-نه نه، چیزی نیست من خوبم.
نمی‌خواستم فعلا کسی در مورد این فرد ناشناس چیزی بدونه. رسیدیم دم خونه. ما پیاده شدیم تا دیگران هم بیان آرمان ماشین رو گذاشت اون سر خیابون. یه مگان اومد و دقیقا پشت ماشین آرمان پارک کرد، یه پسر تقریبا ۲۸-۲۹ ساله ازش پیاده شد. انقدر حالم بد بود که اصلا به قیافه و تیپش نگاه نکردم داشت تو ماشینش دنبال چیزی می‌گشت که آرمان رفت طرف ماشینش «آرمان رو خوب می‌شناختم حتما رفته دوباره گوشیش رو برداره.....همیشه گوشیش رو توی ماشین جا می‌گذاشت» رفت اون طرف خیابون که همزمان اون پسره هم داشت می اومد این ور که یه ماشین با سرعت زیاد به سمت آرمان اومد، آرمان اصلا متوجه نشد سریع جیغ زدم: آرمان... که مصادف شد با هل دادن آرمان از طرف پسره.
ماشین رد شد و پسره بلند شد و کمک آرمان کرد که بلند بشه اما آرمان از زور درد چشماش بسته بود منو مامان و آتریسا سریع دویدیم سمتشون.
-پسرم مامان حالت خوبه ؟
آرمان در جواب مامان فقط با ناله گفت:
-دستم
پسره رو کرد به آرمان و گفت:
-دستت اگه خیلی درد می کنه بیا بریم بیمارستان.
رو کردم به آرمان و گفتم:
-آره بیا بریم
مامان:
-منم میام
-نه خودم می‌برمش شما اینجا بمونید.
 
آخرین ویرایش

elahekhazan

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
9/12/18
ارسال ها
294
امتیاز
11,933
محل سکونت
حوالی پاییز
پسره رو کرد به من و گفت:
-منم میام باهاتون
-لازم نیست خودم می‌برمش.
-بهتره یه مرد باهاتون باشه
اگه زمان دیگه بود می‌زدم بهش می‌کردم اما الان حالم انقدر بد بود که حوصله نداشتم باهاش دهن به دهن بزارم. رفتیم بیمارستان و دکتر تشخیص داد که دستش شکسته. دستش رو گچ گرفتن و بهش یه سرم وصل کردن. تو سالن نشده بودم که پسره اومد نشت کنارم انقدر درگیر افکارم بودم که اصلا بهش محل ندادم که خودش دهن باز کرد و گفت:
-اون خونه ای که جلوش بودید؟!
-خب
-از فامیلاشون هستین چون اسم نامزدتون آرمان تمجید بود «خیلی ها فکر می‌کردند من و آرمان نامزدیم، نمی‌دونم چرا به صورتامون نگاه نمی‌کردند. نمی‌فهمیدند شبیه هم هستیم»
بیخیال جوابش رو دادم:
-چطور؟
-با آقای پندار تمجید کار داشتم
-بفرمایید
-شما آقای تمجید هستید؟!
«یعنی جا داشت تو این موقعیت یه مشت دهنشو مهمون می کردم»
-نخیر شما بگید من بهشون می‌گم
-باید به خودش بگم، شما عروسشون هستین؟
-چطور، اصلا شما کی هستین ؟!
-سرگرد شهریار آریامنش هستم افسر پرونده قتل آتوسا تمجید«انقدر این چند وقته حالم بد بود که هیچوقت جلوی پلیسا نمی‌رفتم و طبیعی بود نه افسر پرونده آتوسا من نشناسه نه من اون رو»
-ببخشید می خواستم بدونم چی راجب مقتول می‌دونید؟
-اون آقا که اسمش آرمانه برادر آتوسا منم خواهر آتوسام، دختر آقای پندار تمجید
-تسلیت میگم
-ممنون
-شما می‌دونید اولین نفر کی جسد رو پیدا کرده چون تو پرونده چیزی راجب این ننوشتند؟
-من اولین نفری بودم که دیدم.
-پس چرا حاضر نشدید با پلیس صحبت کنید؟!
با لحن تندی جوابش رو دادم:
-شما اگه دقیقا شب تولدتون خواهرتون رو بکشن زبونتون بند نمیاد! من تا ۷ روز با کسی حرف نزدم.
-متاسفم ببخشید من منظور بدی نداشتم اگه میشه تو این هفته یک روز بفرمایید اداره آگاهی تا باهم صحبت کنیم ؟
-اگه وقت کنم حتما، درضمن خودم یه آژانس می‌گیرم آرمان رو می‌برم.
 
آخرین ویرایش

elahekhazan

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
9/12/18
ارسال ها
294
امتیاز
11,933
محل سکونت
حوالی پاییز
- الان مراسم چهلم بود نه حال بابام خوبه نه حال نریمان که بتونند صحبت کنند.
-ببخشید این آقای نریمان کی هستند چون تاحالا اسمشون رو نشنیدم؟
-جداً! نریمان نامزد آتوسا خواهرمه.
-پس واجب شد باهاشون حتما صحبت کنم ولی الان به قول شما وقت مناسب نیست.
آرمان سرمش تموم شد و بعد از سفارشات دکتر راهی خونه شدیم؛ تو ماشین بودیم که آرمان رو کرد به سرگرد و گفت:
-ممنون واقعاً، شما جون منو نجات دادید، نمی‌دونم چجوری ازتون تشکر کنم.
سرگرد با لحن متواضعانه جواب آرمان رو داد:
-خواهش می‌کنم کاری نکردم وظیفم بود.
-از همسایه ها هستید؟
قبل از سرگرد من جواب آرمان رو دادم:
-آرمان جان ایشون سرگرد آریامنش هستند افسر پرونده آتوسا.
صدای گوشیم باعث شد دیگه کسی ادامه نده، گوشیم رو از کیفم درآوردم که دیدم ترانه بود:
-الو
-سلام معلوم هست تو کجایی مامانت و بابات از نگرانی مردن؟
با حرفش فهمیدم همه چیز رو می‌دونه و دیگه احتیاج به توضیح نیست واسه همین گفتم:
-چیزی نیست ما داریم برمی‌گردیم آرمانم حالش خوبه.
-باشه پس منتظریم خداحافظ.
-خداحافظ.
قطع کردم که آرمان پرسید:
-کی بود؟
-ترانه بود گفت مامان بابا نگران شدن منم گفتم تو راهیم داریم می‌رسیم.
آرمان چیزی نگفت و بقیه راه تو سکوت سپری شد وقتی دم در رسیدیم بعد از تعارف تیکه پاره کردن که شامل زحمت کشیدین و خواهش می‌کنم بود سرگرد رو کرد به من و گفت:
-پس من منتظرم تا حرفاتون رو بشنوم.
-حتما با اجازه.
-بازم تسلیت میگم.
-ممنون، خدانگهدار.
-خداحافظ.
تا رفتیم خونه مامان هی بیتابی می‌کرد و ضجه می‌زد که نزدیک بود این یکی بچم رو هم از دست بدم و من در جوابش برای آروم کردنش می‌گفتم که چیزی نیست، آرمانم در جواب مامانم گفت:
-مامان نگران من نباش، تا قاتل آتوسا رو پشت میله ها نبینم چیزیم نمیشه.
بعدش هم رفت سمت مامانم و بغلش کرد و مامانم یه دل سیر دیگه گریه کرد و ضجه زد.
خیلی خسته بودم برای همینم از همه عذرخواهی کردم و رفتم تو اتاقم. ترانه هم باهام اومد، تا اومدم لباسم رو دربیارم یه پیام برای گوشیم اومد، قبل در آوردن شلوار جین مشکیم گوشیم رو از تو جیبم درآوردم. ترانه سریع گفت:
-کیه؟
-بزار ببینم خب!
با خوندن پیام تمام وجودم یخ بست:
-برادرت جون سالم به در برد ولی بدون کسای دیگه نمی‌تونند خودشون رو نجات بدن.

«سیگارقلبی»
-کی بود؟
با لحنی که سعی داشتم آروم و خالی از استرس باشه جوابش رودادم:
-هیچی، تبلیغاتی بود.
ترانه با لحن مشکوکی گفت:
-مطمئنی؟!
-آره، من خیلی خستم می‌خوام استراحت کنم میشه بزاری بخوابم؟
-نه نمیشه حالا هم زود تند سریع بگو اون ماشینه که تو و آرمان ازش پیاده شدین مال کی بود؟
-فضولی؟
-بله بگو کی بود؟
 
آخرین ویرایش

بالا