کامل شده رمان وقتی که نبودی | Moaz17 کاربر انجمن یک رمان

کدوم شخصیتو دوست دارین؟

  • سارن

    رای 13 48.1%
  • علی

    رای 9 33.3%
  • آرش

    رای 12 44.4%
  • آرشام

    رای 6 22.2%
  • مانی

    رای 1 3.7%
  • نوشین

    رای 1 3.7%

  • مجموع رای دهندگان
    27
وضعیت
موضوع بسته شده است.

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,977
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
به نام حق​

کد رمان:1700
ناظر رمان: سیده پریا حسینی
ویراستار: ..TaraɲΘm..


رمان: وقتی که نبودی
ژانر: عاشقانه، تراژدی
نویسنده: Moaz17
خلاصه: سارن، دختری که به همسرش علاقه دارد. همسری از تبار بی‌رحمی. زندگیِ تلخ مزه سارن که با گذشت زمان و اتفاقات ریز و درشت، زیر زبان علی مزه می‌کند. با فاش شدن حقایقی پنهان، عشق نابود می‌شود یا همچنان پایدار می‌ماند؟

80397
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
372
امتیاز
21,263









نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥


به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,977
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
مقدمه:
سکوت‌هایم بوی مرگ می‌دهند،
بوی تعفن،
بوی دل کندن!
از همان سکوت‌هایی که می‌شنوی و دم نمی‌زنی،
از همان‌هایی که همه غصه‌ها را در دلت جمع می‌کنی،
از آن‌هایی که به‌تدریج چشمه اشکت را خشک می‌کند.
سکوت‌هایم بوی خون می‌دهند!
از همان‌هایی که دهانت را می‌بندی تا غرورت نشانه نرود،
از همان‌هایی که فشارهای زندگی به قلبت فشار می‌آورند،
کسی چه می‌داند؟
شاید نتیجه تمام سکوت‌هایم فریادی شود که عرش آسمان را بلرزاند!
***
کمی مکث کردم. دل‌دل می‌کردم برای گفتن حرفی که می‌دانستم شاید بحث‌وجدل به راه بیندازد.
روبه‌روی آینه ایستاد و مشغول شانه کردن موهایش شد. دل به دریا زدم و گفتم:
- علی؟
نیم‌نگاهی به چهره‌ام انداخت؛ یعنی که حرفت را بگو.
- کی برمی‌گردی؟!
به سمتم چرخید؛ حالت کلافه و عصبیِ چشمانش را می‌شناختم. لبم را گزیدم. اخم‌هایش در هم رفت و با تندی گفت:
- صدبار دراین‌باره صحبت کردیم.
درمانده و مستأصل گفتم:
- اما من...
حرفم را برید و گفت:
- هنوز تشخیص ندادی که این ازدواج صوریِ؟ بعد از یک سال هنوز نفهمیدی؟ عشقِ سارینا همیشه توی قلب من می‌مونه؛ من رو ببین! از این مأموریت که برگشتم، بابا کارخونه رو به نامم می‌کنه، یه ماه هم میرم فرانسه برای استراحت، پدر این‌طور خواسته؛ بعدش هم که فکر می‌کنم خودت بتونی حدس بزنی، نه؟!
با بغض ل**ب گزیدم و یک قدم عقب رفتم.
چه خوش‌بینانه فکر می‌کردم مهربانی‌های سالی یک بارش از روی دل‌بستگی است، چه راحت روحم را تقدیمش کردم و چه احمقانه نگرانی‌هایم را خرجِ بی‌وفایی‌هایش می‌کردم. مگر تقصیر من بود که عاشق خواهرم شده بود؟ مگر من باعث مرگِ سارینا شدم؟
بغضم را قورت دادم:
- پرسیدم کی میای؟
پوفی کشید و گفت:
- احتمالاً سه روز دیگه؛ یه میلیون ریختم حسابت، کافیِ؟!
یک ترک به شکستگی‌های قلبم اضافه شد.
خواستم بپرسم این پول شکستگی‌های قلبم را درمان می‌کند؟ خواستم بپرسم قلب عاشقم را فارغ می‌کند؟ خواستم بپرسم شور و شوق یک سال پیش را برمی‌گرداند؟
اما سکوت کردم، مثل این چند ماه اخیر!
سری تکان دادم و گفت:
- بیکار که نیستی؛ روزهای زوج که دانشگاهی، روزهای فرد هم که میری کلاس خوشنویسی و زبان فرانسه، وقتت پره.
پس جمعه‌ها چه؟ یکی را بیاور که جمعه‌ها را برایم پر کند. غروب‌های جمعه را نابود کند! اصلاً من تمام روزها را بیکار می‌نشینم اما جمعه‌ها را ...
ساکت و بی‌حرکت به حرف‌هایش گوش دادم.
صدای کلافه‌اش را شنیدم:
- می‌شه بری بیرون؟ می‌خوام بخوابم، فردا صبح باید برم مأموریت.
چرا رحم نمی‌کرد؟ مگر نمی‌دانست عصرهای جمعه روحم را خراش می‌دهد؟ مگر خبر نداشت؟
بدون هیچ حرفی عقب‌گرد کردم و از اتاق خارج شدم.
همین بود دیگر؛ سارنِ بیچاره را برای رفع نیازهایش می‌خواست، برای از یاد بردن غصه‌هایش می‌خواست، برای فخر فروختن به آشنا و غریبه می‌خواست!
در کمد را که باز کردم، ردیف مانتوهای مشکی‌رنگ در مقابلم ظاهر شدند.
چهار ماهی می‌شد که رنگش را دوست داشتم. دست بردم و یکی از مانتوها را بیرون کشیدم.
مقابل آینه ایستادم. حتی سیاهی زیر چشمانم هم به وضعیتم پوزخند می‌زد!
دختر درون آینه تماماً سیاه‌پوش بود اما چشمانش، آخ! لعنت به چشمان آبی‌رنگش که آن تناسب رنگ مشکی را به هم می‌زد!
لنزهای مشکی‌رنگم را بیرون کشیدم و...
تصویر سیاه‌وسفید درون آینه را دوست داشتم. لباس‌ها، چشم‌ها و موهای مشکی‌رنگ با پوست سفید، تضاد جالبی بود!
لبخندی روی لبم نقش بست. موبایل و هندزفری را برداشتم و از خانه بیرون زدم. مقصد مشخص بود، دریا!
تک‌وتوک خانواده‌هایی که به ساحل آمده بودند را نگاه می‌کردم؛ شاد بودند. همان واژه‌ای که از زندگی‌ام حذف شده بود.
موج‌ها با عصبانیت حرکت می‌کردند. ابرهای سیاه، آسمان را پوشانده بودند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,977
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
بد که نه اما افتضاح بود! عصرهای جمعه همیشه افتضاح بود!
صدای مهراب از هندزفری در گوش‌هایم پخش می‌شد. تکه‌ای از آهنگش را بی‌نهایت دوست داشتم:
"قرآنی خودت نبودی ولی فکرت اینجا
من رو می‌کشت من رو می‌کشت من رو می‌کشت نامرد
کمرم از ستون محله‌مون سفت‌تر بود
بی‌مروت غم تو کمر من رو بد تا کرد
کم‌کم به زخم‌های این حنجره عادت می‌کنم
ای گلوی بی‌صاحاب بالاخره پاره‌ات می‌کنم
به کسی چه که تنم رو زخم‌های تیغ وا می‌کنه؟
اصلاً من حال می‌کنم دنیا باهام بازی کنه!
اصلاً زخم‌های تنم خودزنی‌هام عشقه منه
اصلاً اشک‌های شب‌هام خون بازی‌هام عشقه منه
اصلاً این رد دادن‌هام تیغ زدن‌هام عشقه منه
بچه پایینم، بگید جاش هنوز رو چشم منه
اومدم بخندم دیدم این ل**ب‌هام ترک زده
اصلاً ما سگ شانسیم خنده به ما نیومده..."
نگاهی به ساعد دستانم انداختم، زخم‌های عمودی و افقی تیغ روی دستم خودنمایی می‌کردند. جهالت تمام بود زجر دادن بدنم! اصلاً منه بیست‌وچهارساله را چه به عاشق شدن مرد سی‌وسه‌ساله؟!
چرا پدر موافقت کرد؟ چرا مادر خوشحال شد؟ اصلاً چرا مخالفت‌های سورن به چشم نیامد؟ چرا سارینا مُرد؟ چرا من به این عشق ممنوع گرفتار شدم؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
دستی روی شانه‌ام نشست؛ بوی عطرش را بهتر از هرکسی می‌شناختم؛ کنارم نشست.
- چرا تو این هوا اومدی بیرون؟ الآن بارون میاد.
صدایش غم داشت؛ مثل قلب من!
- دوست دارم پاک بشم!
بغضِ نشسته در گلویش را حس کردم:
- تو پاکی قربونت برم.
چیزی نگفتم. تیرگی ابرها دیوانه کننده بود. صدای مهراب هم شده بود قوز بالای قوز!
آهی کشیدم؛ دستش را دور شانه‌هایم حلقه کرد، ناخودآگاه چشمانم را بستم؛ سورن بود دیگر! مایه آرامش من!
هندزفری را از موبایل جدا کرد و صدای مهراب در فضا طنین انداخت. او هم مثل من بود، سیاهِ سیاه و سراسر غم!
- از شقایق چه خبر؟
خش‌دار شدن صدایش واضح بود:
- فردا شب سهم یکی دیگه می‌شه!
چه غمناک بود سرنوشت خانواده من!
- می‌خوام برم!
چه می‌توانستم بگویم؟ نرو؟ احمقانه بود! منی که دست‌هایم رد تیغ را به دوش می‌کشید، حق نداشتم راهنمایی کنم؛ به‌هیچ‌وجه!
نگاه خیره‌مان به دریا بود.
به خودمان که آمدیم، سه چهار ساعت را در سکوت به تماشای دریا نشسته بودیم. سورن از جایش برخاست و گفت:
- خواستم جلوگیری کنم از به وجود اومدن یه سورنِ پر از غمِ دیگه، نشد؛ ببخش سارن.
سکوت کردم، تقصیر سورن نبود؛ هیچ‌چیز تقصیر سورن نبود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,977
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
مقصر من بودم، مقصر دل وامانده‌ام بود، مقصر پدر بود، مقصر دوستی بین پدر من و علی بود، مقصر عشقِ میان سارینا و علی بود، مقصر روزگار و سرنوشت بود، اصلاً مقصر تمام این اتفاقات عصرهای جمعه بود!
همراهش شدم. من و سورن تماماً شبیه به هم بودیم؛ چه ازنظر اخلاق و چه ازنظر ظاهر؛ حتی ازنظر سرنوشت هم...
بی‌خیال!
قدم زدن را ترجیح می‌دادیم به ماشین‌سواری. همان‌طور که به سمت خانه قدم می‌زدیم، گفتم:
-سورن؟
-جانم عزیزم؟
-من خسته‌ام!
-من هم!
-سورن؟
-جانم عمرِ داداش؟
-دوست دارم از اینجا دور بشم.
صدای زمزمه‌اش را شنیدم:
- دارم کارهام رو ردیف می‌کنم!
با بهت به نیم‌رخ جذابش خیره شدم. داشت کارهایش را ردیف می‌کرد؟ بدون من؟
زندگی تراژدی زیبایی بود!
پوزخندی زدم:
- تو هم می‌خوای من رو تنها بزاری که تو این مرداب کوفتی غرق بشم؟
در کسری از ثانیه در آغوشش کشیده شدم. صدای حرف‌هایش به گوشم رسید:
- چی داری میگی؟ تنهات بزارم؟ آدم مگه خودش رو تنها می‌ذاره؟!
خواستم بگویم مرا نمی‌بینی؟ ماه‌هاست که خودم را تنها گذاشته‌ام، ماه‌هاست که غم‌زده و بارانی‌ام!
- آقا با خانم چه نسبتی دارید؟
با شنیدن صدا، از هم جدا شدیم.
نیشخندی که روی ل**ب‌های پلیس بود، کمی آزاردهنده بود و حق الانصاف حتی بچه دوساله از شباهت ما به یکدیگر پی به رابطه نزدیکمان می‌برد!
- خواهرمِ!
نیشخندش عمق گرفت:
- اِ؟ پس حتماً زنِ منه!
رنگ پوست سورن سرخ شد و عربده زد:
- بی‌ناموس دهنت رو ببند.
پلیس بی‌توجه به فریاد سورن، به سرباز کنارش دستور داد که سورن را دستگیر کنند.
با ترس گفتم:
- سورن؟
با اطمینان گفت:
- چیزی نیست، نترس!
سوار ماشین پلیس شدیم و بیست دقیقه بعد در اداره پلیس منتظر بودیم تا بازجویی شویم.
به همراه سورن روی صندلی نشستم. نگاهم به چهره‌ی جوان و موهای جوگندمی مرد روبه‌رویم بود. به حرف آمد:
- خب؟ چرا اینجایید؟!
سورن با خشم غرید:
-جالبِ! خواهر و برادر رو بدون هیچ مدرکی دستگیر می‌کنید و تهش هم میگید چرا اینجاییم؟
-آروم باش پسرم، فقط برام توضیح بده!
لحن آرام و متین مرد روبه‌رومان از خشم سورن کاست. نفسی کشید و گفت:
-خواهرمِ، داداششم؛ مشکلیِ؟!
-مدرک؟
سورن الله‌اکبری زیر ل**ب گفت و رو به سرهنگ گفت:
-این شباهت ظاهری پس چیه؟
-ولی دلیل نمی‌شه.
-می‌شه به پدرم زنگ بزنم که بیاد شهادت بده؟
-بفرمایید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,977
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
سورن چند باری زنگ زد و کسی تلفن را برنداشت.
جلو رفتم و تلفن را از دستش بیرون کشیدم؛ شماره علی را وارد کردم. صدای ضربان قلبم بیشتر از صدای بوقِ تلفن به گوش می‌رسید.
- الو بفرمایید؟
آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
-علی؟
-شما؟
بهت‌زده شدم. صدایم را نمی‌شناخت؟ بعد از هشت ماه زندگی کردن صدای مرا نمی‌شناخت؟ صدای مرا، صدای همسرش را!
- سارنم!
صدای پوفِ آرامش را شنیدم:
- خب؟ چی شده؟
از شدت تحقیر و حس اضافی بودن، محکم چشم‌هایم را روی‌هم گذاشتم.
- پلیس من و سورن رو گرفته.
قضیه را گرفت و گفت:
- تلفن رو بده به کسی که جلوت نشسته.
تلفن را به دستِ مرد دادم. چند دقیقه صحبت نتیجه‌اش شد یک عذرخواهی و رها کردن ما!
غم‌انگیز بود که حتی به خودش زحمت نداد که نگرانم شود. سورن انگار حالم را فهمید. دستم را گرفت و گفت:
- تا همیشه پیش خودمی، من و تو، تنها تا آخر عمر!
با چشمانی پرسشگر به چشمانش نگریستم. گفت:
- میریم فرانسه، پیش دایی حسام؛ همراه خودم می‌برمت عزیزم؛ تا دو سه ماه دیگه احتمالاً کارهات درست می‌شه، فقط باید یه امتحان زبان بدی، فرانسه‌ات که خوبه، نگران نباش.
بین حس شادی و غم گیر کردم و تنها به تکان دادن سرم اکتفا کردم.
دستم را رها کرد و اشاره‌ای به خانه زد:
- خب رسیدیم، برو داخل.
روی پنجه‌هایم ایستادم و گونه‌اش را بوسیدم.
خواستم به سمت خانه بروم که دستم را گرفت؛ مرا به سمت خودش بازگرداند و گفت:
- فکر نکن نفهمیدم امروز آبیِ چشم‌هات سیاه شده بود!
نمِ اشک، چشمانم را سوزاند:
- آبیِ دلم که سیاه شده رو چیکار کنم؟!
چیزی نگفت، تنها ده ثانیه مرا میهمان آغوشش کرد.
«گاهی اوقات تنها چیزی که آرامت می‌کند، آغوشی بی‌منت و امن است!»
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,977
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
دو روز از رفتن علی می‌گذشت؛ آرام بودم اما بارانی!
صدای مهراب توسط لپ‌تاپ در اتاق پخش می‌شد. فضای سرد و خاکستری اتاق کمی بی‌روح بود. هرازگاهی رعدوبرق تاریکی اتاقم را از بین می‌برد.
صدای زنگ خوردن موبایل، نگاهم را به سمت خودش جلب کرد. با دیدن نام «مانی»، لبخندی زدم و قسمت سبزرنگ را لمس کردم:
- سلام.
- سلام و مرض! همین الآن آماده می‌شی، می‌خوایم بیایم دنبالت!
مانیا بود دیگر، دوست همیشگی و دوست‌داشتنی من!
- من...
وسط حرفم پرید:
- حرف اضافی موقوف! بیست دقیقه وقت داری حاضر شی، بای بای خوشگلم!
و قطع کرد. لبخندی زدم. بودن با مانیا حالم را خوب می‌کرد، همیشه!
مانتو بلند، کفش‌های عروسکی، شلوار و شال مشکی‌رنگم را از کمد بیرون کشیدم و ...
با شنیدن زنگ خوردن موبایل، موبایلم را برداشتم و به سمت در رفتم.
با دیدن مانی، نوشین، آرش و آرشام لبخندی زدم و به سمتشان قدم تند کردم. مانی جلو آمد. ضربه‌ای به گردنم زد و گفت:
- چطوری عنتر خانم؟!
نوشین اخم‌هایش را در هم کرد و رو به مانی گفت:
- دستت به سر بچه رسیده ابلیس؟ چرا می‌زنی؟
مانی گفت:
- تو یکی خفه! من حق آب و گل دارم، اول من بودم!
نوشین خواست چیزی بگوید که آرش گفت:
- ای‌بابا! نا سلامتی ما دوتا پسرخاله‌هاشیم، شما چی میگید؟ مگه نه آرشام؟
آرشام با شیطنت ابرویی بالا انداخت:
- آره والا! اگه حرف از آب و گله که ما مقدم‌تریم.
لبخندم وسع گرفت و مانی در جواب لبخندم گفت:
- آره آره، منم بودم می‌خندیدم از اینکه بین دو جفت طاووس عاشق بحث مینداختم.
ناخودآگاه به عادت یک سال پیش گفتم:
- زرت و پرت اضافه موقوف! داداش‌های خودمن!
اشک نشسته در چشمان نوشین را دیدم و ل**ب گزیدم. آرشام سرفه‌ای کرد و گفت:
- بهتره راه بیفتیم.
سوار ماشین شدیم و نیم ساعت بعد، آرش جلوی پاتوق همیشگی‌مان ایستاد.
روی صندلی‌های رستوران که جاگیر شدیم، دستم را به سمت جیبم بردم و هندزفری‌ام را بیرون کشیدم. سنگینی نگاه همه را حس می‌کردم. صدای آرش را شنیدم:
- سارن؟
هندزفری را رها کردم و خیره به چشمانش گفتم:
- جان؟
کمی این پا و آن پا کرد و گفت:
- ما جمع شدیم که درباره تو تصمیم بگیریم!
متعجب گفتم:
-چه تصمیمی؟
-زندگی‌ات با علی!
پوزخندی زدم و خیره به آرش و آرشام گفتم:
-پس بهتون گفتن، نه؟!
خم شدن سر مانی و نوشین را حس کردم و گفتم:
-خب؟ منتظر چی هستید؟ زود باشید.
آرشام گفت:
- تکلیف چیه؟
اخم چهره‌اش را دوست داشتم. گفتم:
-اخم می‌کنی خوشگل‌تر می‌شی!
تشر زد:
-سارن؟
-بله؟ مگه دروغ میگم؟ انگار دلتون واسه خودسری‌هام تنگ شده!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,977
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
مانی اخم کرد:
- ما تو رو با همون دیوونه بازی‌هات دوست داریم.
تلخندی زدم:
- پس با این حساب دیگه دوستم ندارین!
نوشین گفت:
- محض رضای خدا، تو چرا این‌قدر منفی شدی؟!
سرم را به طرفین تکان دادم:
- بی‌خیال دیگه؛ چیز مهمی نیست.
آرش توپید:
- چی داری میگی تو؟ دوماهه که ساعت سه نصف شب بهم زنگ نزدی که کرم ریزی کنی! می‌فهمی یعنی چی؟ یعنی زندگیِ منه احمق یه چی کم داره!
لحنش جدی بود اما همه به خنده افتادند. آرش نگاهی به آن‌ها کرد و گفت:
- من جدی گفتم!
سکوت حاکم شد. ل**ب باز کردم و گفتم:
- سه، چهار ماه دیگه ازاینجا میرم.
آرش با تعجب پرسید:
- کجا؟
قبل از اینکه چیزی بگویم، آرشام با اخم‌هایی در هم گفت:
- با سورن؟ آره؟!
سرم را تکان دادم. نوشین با گیجی گفت:
- می‌شه بگی اینجا چه خبره؟
آرشام پوزخندی زد:
- هه! چرا از خانم نمی‌پرسی؟
نوشین گفت:
- چی شده سارن؟
چیزی نگفتم. آرشام طعنه زد:
- من هم بودم حرفی نداشتم.
مانی به آرشام توپید:
-یه لحظه ساکت شو ببینم، چی داری میگی سارن؟
- می‌خوام با سورن برم فرانسه.
نوشین و مانی با چشمان گرد شده مرا نگریستند و آرش با فکی چفت شده گفت:
- با اجازه کی؟!
خواستم حرفی بزنم که دستش را به علامت سکوت در هوا تکان داد.
- با اجازه کی؟ می‌خوای ما رو تنها بزاری؟ آره؟ مگه می‌زارم؟ مگه می‌زاریم؟ فکر کردی یادمون رفته باعث عشق بین ما چهار نفر تو بودی؟ فکر کردی ولت می‌کنیم که بری اون سر دنیا؟ کور خوندی سارن خانم، اگه پات رو از این کشور بزاری بیرون دیگه حق نداری اسم هیچ‌کدوم از ما رو بیاری، حالیته؟!
-من میرم و هیچ‌کسی هم جلوم رو نمی‌گیره!
-پاشو!
با تعجب نگاهش کردم که سوئیچ را از آرشام گرفت و با گفتن برمی‌گردیم، زیر بازویم را گرفت و مرا به سمت ماشین کشید.
کمی بعد، درحالی‌که مرا روی ماسه‌های دریا پرت کرد، گفت:
-حالیته داری چیکار می‌کنی؟!
-آرش؟
توپید:
- مرض و آرش! هی هیچی نمیگم، میگم بابا این خودش عاقله، می‌فهمه؛ ولی دریغ! من یکی نمی‌زارم طلاقت بده.
خندیدم؛ با درد، با بغض، با غم...
- می‌دونی مثلِ کی‌ها داری حرف می‌زنی؟
چیزی نگفت که ادامه دادم:
- مثلِ همون خاله‌زنک‌ها شدی که میگن شوهر قحطه!
لبخند کم‌رنگی زد و کنارم نشست.
-سارن؟
-جان؟
-من نمی‌خوام تو بری؛ نه من، نه آرشام، نه مانی و نه نوشین؛ خودت هم خوب می‌دونی، تو مسئول حسِ علی به سارینا نیستی.
سری تکان دادم:
- برای همیشه نمیرم، یکی - دو ماهی برای فراموشی میرم.
نمی‌دانم دروغم مصلحتی حساب می‌شد یا نه!
کمی مکث کرد و سری تکان داد:
- ولی باید باهامون هرروز حرف بزنی.
خندیدم. به وسعت تمام دنیا خندیدم؛ بابت داشتن آرش!
«پایانم نزدیک است... نبودنم را تمرین کنید!»
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,977
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
سه روز بود که علی رفته بود و من تنهایی‌هایم را با دیوارهای خانه شریک شده بودم.
مثل ارواح در خانه پرسه می‌زدم و آهنگ زیر لبم زمزمه می‌کردم. کلاس‌های زبان فرانسه و خوشنویسی را هم بی‌خیال شده بودم.
ولی امروز علی می‌آمد و خوشحال بودم؛ قلبم مالامال از شادی بود.
بااینکه نامهربان بود، قلب می‌شکست و دست به ترمیمش نمی‌زد، ولی دوستش داشتم. به‌اندازه تمام دنیای دخترانه‌ام دوستش داشتم.
قرار بود ساعت دو بعدازظهر برسد. نگاهی به ساعت انداختم، ساعت 11 بود. سریع و فرز، مواد خورشت سبزی را از یخچال بیرون کشیدم و مشغول پخت‌وپز شدم.
لبخند حتی ثانیه‌ای از لبانم پاک نمی‌شد. چنان از دیدار با علی ذوق داشتم که تمام دلخوری‌هایم را فراموش کرده بودم.
در قابلمه را رویش گذاشتم و با لبخند به سمت اتاقم رفتم. لباس‌هایم را برداشتم و به سمت حمام قدم تند کردم.
ساعت 5 دقیقه به 2 بود و قلب من از فرط هیجان، در حال خودکشی بود.
صدای چرخش در را که شنیدم، از جای پریدم. دستی به موهای صافم کشیدم و به سمت در رفتم.
بالاخره رسید. درحالی‌که خم شده بود تا کفشش را دربیاورد، با لبخند به سمتش رفتم و گفتم: سلام، خسته نباشی.
با تعجب به من نگاهی کرد و گفت:
- سلام.
و از کنارم گذشت!
لبخند، روی لبم ماسید. حداقل یک احوال‌پرسی ساده را حق خود می‌دانستم. حس گیجی می‌کردم. انگار که یک پارچ آب یخ رویم خالی شده باشد.
سعی کردم لبخندم را حفظ کنم اما نتیجه تمام تلاش‌هایم یک دهان‌کجی شد!
زیر ل**ب زمزمه کردم:
- شاید غذام رو دوست داشته باشه.
با فکر اینکه با دیدن غذایی که درست کرده بودم خوشحال می‌شود، سریع به سمتش رفتم و گفتم:
- علی؟
نیم‌نگاهی خرجم کرد:
-بگو.
-ناهار رو بکشم؟ قورمه‌سبزیِ.
-خوردم.
و بدون هیچ حرفی به سمت اتاقش رفت و در را بست.
سرخورده و ناراحت به سمت آشپزخانه رفتم. غذاها را داخل یخچال گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم.
بغض کرده بودم و چشمانم لبالب از اشک پر شده بود. به خودم فکر کردم، ذوق کردنم، لباس پوشیدنم، غذا درست کردنم و...
نتیجه‌اش چه شد؟ سیر شدم؟ فقط همین؟ حقم نبود که بی‌توجهی ببینم، اصلاً حقم نبود.
سرم را به بالشتم فشردم و صدای هق‌هقی که از گلویم بیرون می‌آمد، در اتاق پخش شد.
به سمت بالکن اتاق رفتم؛ دانه‌های برف در هوا معلق بودند و ابرهای سیاه آسمان را پوشانده بودند. لبخندی زدم و دست بردم به سمت موبایلم. باید فراموش می‌کردم شکستن احساسم را! شاید در آینده رفتارش بهتر شود.
-الو؟ نوشین؟
-سلام عزیزم، خوبی؟
-سلام، مرسی، تو خوبی؟
-آره، چیکارها می‌کنی؟
-هیچی، میگم؟
-جانم؟
-بچه‌ها رو جمع کن بریم یه کم برف‌بازی کنیم.
خندید: به چشــم، هر چی سارن خانم بگه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,977
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
قلبم از شادی پر شد. بااینکه علی دوستم نداشت، زخم می‌زد، توهین می‌کرد و تحقیر، اما دوستانی را داشتم که هوایم را داشتند.
با شادی گفتم:
-دستت مرسی نوشین گلی.
-خواهش می‌کنم، پس یه ساعت دیگه میایم دنبالت.
-باشه.
موبایل را قطع کردم و باذوق به سمت کمد اتاقم رفتم. درگیر این بودم که چه رنگی بپوشم، اما یادم آمد همه زندگی‌ام سیاه شده بود!همه‌اش!
با پوزخندی تلخ، پالتو و شلوار و شالم را بیرون کشیدم و مشغول پوشیدنشان شدم. نیم ساعتی می‌شد که آماده شده بودم.
روی تختم دراز کشیده بودم و به دانشگاهم فکر می‌کردم. باید مدل‌هایی را که استاد خواسته بود، هر چه سریع‌تر می‌کشیدم.
رشته دبیرستانم خیاطی بود. به امید طراحی لباس و مانتو، این رشته را انتخاب کرده بودم. در درس‌هایم هم موفق بودم. استعدادش را داشتم و شاید نسبت به اطرافیانم بیش از سنم اطلاعات و توانایی داشتم.
پیام دریافتی از نوشین را دیدم. نوشته بود:
-«بیا پایین.»
از اتاقم خارج شدم و به سمت در رفتم. علی را دیدم که جلوی تلویزیون لم داده بود. مسیرم را تغییر دادم و بالای سرش ایستادم.
- علی؟
در هم رفتن اخم‌هایش را حس کردم. گفتم:
- دارم میرم بیرون!
با لحن بدی گفت:
- به‌سلامت.
ل**ب پایینم را در دهانم فرو بردم و چند قدم عقب رفتم. نم اشک را در چشمانم حس کردم. با سری افتاده، از خانه خارج شدم.
به در حیاط که رسیدم، نفسی کشیدم. نباید روزمان را خراب می‌کردم. لبخندم را به ل**ب‌هایم دوختم و در را باز کردم. با دیدن چهره‌های شادابِ آرشام، آرش و نوشین و مانی، عمیق خندیدم و سعی کردم ناراحتی‌ام را از یاد ببرم.
با لبخند نزدیکشان شدم و گفتم:
- سلام بچه‌ها، خوبید؟
مانیا خندید و گفت:
- باز که دماسنج شدی، بیا داخل بشین قرمزی!
اشاره‌اش به بینیِ سرخ‌شده‌ام بود. خنده‌ای کردم و میان نوشین و مانیا نشستم. با آرش و آرشام و نوشین هم سلام و احوال‌پرسی کردم.
آرش از آینه‌جلوی ماشین نگاهی به خنده‌ام کرد و گفت:
- چه عجب خانم! ما خنده شما رو هم دیدیم.
نوشین ضربه‌ای به شانه آرش زد:
- اِ آرش؟ چیکار به سارن دارید؟
مانیا اخم‌هایش را در هم کرد و دستش را روی شانه‌ام گذاشت:
- هوی هوی هوی! یعنی چی که هی از سارن طرفداری می‌کنی؟ خودم قبلاً مخش رو زدم، دوست جونیِ خودمه، تو برو اونور.
نوشین پشت چشمی نازک کرد و دست مانیا را از شانه‌ام انداخت:
- اولاً که دست خر کوتاه! دوما که سارن من رو بیشتر از تو دوست داره!
مانیا رو به آرش گفت:
- هوی آرش؟ بگیر دست زنت رو، می‌زنم چپ و راستش می‌کنم!
آرش با خنده گفت:
- پای من و آرشام رو وسط نکشید خواهشاً.
مانیا ایشی کرد و رو به من گفت:
- اصلاً خودت بگو، کی رو بیشتر دوست داری؟!
نیشم را شل کردم:
- خودم رو!
ماشین چندثانیه‌ای در سکوت فرو رفت اما بعد از چند ثانیه، همه بلند خندیدند!
چند دقیقه بعد، ماشین ایستاد و آرش با لحنِ مسخره‌ای گفت:
- دینگ‌دینگ دینـگ! مسافرین محترم پرواز 642 گمشید پایین! مسافرین محترم پرواز 642 گمشید پایین!
همه، با خنده از ماشین پیاده شدیم. با دیدن منظره روبه‌رویمان، با شادی جیغ کشیدیم و به سمت آرش هجوم بردیم!
آرش با خنده گفت:
- می‌دونم خیلی دوستم دارید، لازم نیست نشون بدین؛ بریم بازی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است.

بالا