در حال تایپ رمان وقتی که نبودی | Moaz17 کاربر انجمن یک رمان

کدوم شخصیتو دوست دارین؟

  • سارن

    رای 10 45.5%
  • علی

    رای 9 40.9%
  • آرش

    رای 9 40.9%
  • آرشام

    رای 5 22.7%
  • مانی

    رای 2 9.1%
  • نوشین

    رای 2 9.1%

  • مجموع رای دهندگان
    22

Moaz17

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
8/28/18
ارسال ها
911
امتیاز
25,873
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
به نام حق​

کد رمان:1700
ناظر رمان: سیده پریا حسینی
رمان: وقتی که نبودی
ژانر: عاشقانه، غمگین
نویسنده:Moaz17
خلاصه: سارن، دختری که به همسرش علاقه دارد ... همسری نامهربان ... نیش و طعنه هایی که میزند، روح میخراشد ... اتفاقات تلخ و شیرین... دعوا ... بحث و جدل .... غیرت و حسادت ... عشق میانشان پدیدار میشود یا حاصل، جداییست؟!


80397
 
آخرین ویرایش

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
335
امتیاز
21,133









نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥


به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Moaz17

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
8/28/18
ارسال ها
911
امتیاز
25,873
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
مقدمه:
سکوت هایم بوی مرگ میدهند
بوی تعفن
بوی دل کندن!
از همان سکوت هایی که میشنوی و دم نمیزنی
از همان هایی که همه غصه ها را در دلت جمع میکنی
از آن هایی که به تدریج چشمه اشکت را خشک میکند
سکوت هایم بوی خون میدهند!
از همان هایی که دهانت را میبندی تا غرورت نشانه نرود
از همان هایی که فشار های زندگی به قلبت فشار می آورند
کسی چه میداند؟
شاید نتیجه تمام سکوت هایم فریادهایی شود که عرش آسمان را بلرزاند ...!

کمی مکث کردم. دل دل میکردم برای گفتن حرفی که میدانستم شاید بحث و جدل به راه بیاندازد.
رو به روی آینه ایستاد و مشغول شانه کردن موهایش شد. دل به دریا زدم و گفتم:
- علی؟
نیم نگاهی به چهره ام انداخت. یعنی که حرفت را بگو.
- کی برمیگردی؟!
به سمتم چرخید. حالت کلافه و عصبیِ چشمانش را می شناختم. لبم را گزیدم. اخم هایش در هم رفت و با تندی گفت:
- صد بار در این باره صحبت کردیم.
درمانده و مستاصل گفتم: اما من ...
حرفم را برید و گفت: هنوز تشخیص ندادی که این ازدواج صوریه؟ بعد از یک سال هنوز نفهمیدی؟ عشقِ سارینا همیشه توی قلب من میمونه. منو ببین! از این ماموریت که برگشتم، بابا کارخونه رو به نامم میکنه. یه ماهم میرم فرانسه برای استراحت. پدر اینطور خواسته. بعدشم که فکر میکنم خودت بتونی حدس بزنی، نه؟!
با بغض ل**ب گزیدم و یک قدم عقب رفتم.
چه خوشبینانه فکر میکردم مهربانی هایِ سالی یک بارش از روی دلبستگی است، چه راحت روحم را تقدیمش کردم و چه احمقانه نگرانی هایم را خرجِ بی وفایی هایش میکردم. مگر تقصیر من بود که عاشق خواهرم شده بود؟ مگر من باعث مرگِ سارینا شدم؟
بغضم را قورت دادم: پرسیدم کی میای؟
پوفی کشید و گفت: احتمالا سه روز دیگه. یه میلیون ریختم حسابت. کافیه؟!
یک ترک به شکستگی های قلبم اضافه شد.
خواستم بپرسم این پول شکستگی های قلبم را درمان میکند؟ خواستم بپرسم قلب عاشقم را فارغ میکند؟ خواستم بپرسم شور و شوق یک سال پیش را برمیگرداند؟
اما سکوت کردم. مثل این چند ماه اخیر !
سری تکان دادم و گفت: بیکار که نیستی. روزای زوج که دانشگاهی. روزای فردم که میری کلاس خوشنویسی و زبان فرانسه. وقتت پره.
پس جمعه ها چه؟ یکی را بیاور که جمعه ها را برایم پر کند. غروب های جمعه را نابود کند! اصلا من تمام روزها را بیکار مینشینم اما جمعه ها را ...
ساکت و بی حرکت به حرف هایش گوش دادم.
صدای کلافه اش را شنیدم: میشه بری بیرون؟ میخوام بخوابم. فردا صبح باید برم ماموریت.
چرا رحم نمیکرد؟ مگر نمیدانست عصرهای جمعه روحم را خراش میدهد؟ مگر خبر نداشت؟
بدون هیچ حرفی عقب گرد کردم و از اتاق خارج شدم.
همین بود دیگر. سارنِ بیچاره را برای رفع نیاز هاییش میخواست، برای از یاد بردن غصه هایش میخواست، برای فخر فروختن به آشنا و غریبه میخواست!
در کمد را که باز کردم، ردیف مانتو های مشکی رنگ در مقابلم ظاهر شدند.
چهار ماهی میشد که رنگش را دوست داشتم. دست بردم و یکی از مانتو ها را بیرون کشیدم.
مقابل آینه ایستادم. حتی سیاهی زیر چشمانم هم به وضعیتم پوزخند میزد!
دختر درون آینه تماما سیاه پوش بود اما چشمانش ... آخ! لعنت به چشمان آبی رنگش که آن تناسب رنگ مشکی را به هم میزد!
لنز های مشکی رنگم را بیرون کشیدم و ...
تصویر سیاه و سفید درون آینه را دوست داشتم. لباس ها، چشم ها و موهای مشکی رنگ با پوست سفید، تضاد جالبی بود!
لبخندی روی لبم نقش بست. موبایل و هندزفری را برداشتم و از خانه بیرون زدم. مقصد مشخص بود ...
دریا!
تک و توک خانواده هایی که به ساحل آمده بودند را نگاه میکردم. شاد بودند. همان واژه ای که از زندگی ام حذف شده بود.
موج ها با عصبانیت حرکت میکردند. ابرهای سیاه، آسمان را پوشانده بودند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
8/28/18
ارسال ها
911
امتیاز
25,873
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
بد که نه، اما افتضاح بود!
عصر های جمعه همیشه افتضاح بود!
صدای مهراب از هندزفری در گوش هایم پخش میشد. تکه ای از آهنگش را بی نهایت دوست داشتم ... :
« قرآنی خودت نبودی ولی فکرت اینجا
منو میکشت منو میکشت منو میکشت نامرد
کمرم از ستون محلمون سفت تر بود
بی مروت غم تو کمر منو بد تا کرد
کم کم به زخمای این هنجره عادت میکنم
ای گلوی بی صاحاب بالاخره پارت میکنم
به کسی چه که تنمو زخمای تیغ وا میکنه؟
اصا من حال میکنم دنیا باهام بازی کنه!
اصا زخمای تنم خودزنیام عشقه منه
اصا اشکای شبام خون بازیام عشقه منه
اصا این رد دادنام تیغ زدنام عشقه منه
بچه پایینم ... بگید جاش هنو رو چشم منه
اومدم بخندم دیدم این ل*با*م ترک زده
اصا ما سگ شانسیم خنده به ما نیومده...»
نگاهی به ساعد دستانم انداختم. زخم های عمودی و افقی تیغ روی دستم خودنمایی میکردند. جهالت تمام بود زجر دادن بدنم! اصلا منه بیست و چهار ساله را چه به عاشق شدن مرد سی و سه ساله؟!
چرا پدر موافقت کرد؟ چرا مادر خوشحال شد؟ اصلا چرا مخالفت های سورن به چشم نیامد؟ چرا سارینا مرد؟ چرا من به این عشق ممنوع گرفتار شدم؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
دستی روی شانه ام نشست. بوی عطرش را بهتر از هر کسی میشناختم. کنارم نشست.
- چرا تو این هوا اومدی بیرون؟ الان بارون میاد.
صدایش غم داشت. مثل قلب من!
- دوست دارم پاک بشم!
بغضِ نشسته در گلویش را حس کردم: تو پاکی قربونت برم.
چیزی نگفتم. تیرگی ابرها دیوانه کننده بود. صدای مهراب هم شده بود قوز بالای قوز !
آهی کشیدم. دستش را دور شانه هایم حلقه کرد. ناخودآگاه چشمانم را بستم. سورن بود دیگر ...
مایه آرامش من!
هندزفری را از موبایل جدا کرد و صدای مهراب در فضا طنین انداخت. او هم مثل من بود ...
سیاهِ سیاه و سراسر غم!
- از شقایق چه خبر؟
خش دار شدن صدایش واضح بود: فرداشب سهم یکی دیگه میشه!
چه غمناک بود سرنوشت خانواده من!
- میخوام برم!
چه میتوانستم بگویم؟ نرو؟ احمقانه بود! منی که دست هایم رد تیغ را به دوش میکشید حق نداشتم راهنمایی کنم. به هیچ وجه!
نگاه خیرمان به دریا بود.
به خودمان که آمدیم، سه چهار ساعت را در سکوت به تماشای دریا نشسته بودیم. سورن از جایش برخاست و گفت:
- خواستم جلوگیری کنم از به وجود اومدن یه سورنِ پر از غمِ دیگه. نشد. ببخش سارن.
سکوت کردم. تقصیر سورن نبود. هیچ چیز تقصیر سورن نبود.
 

Moaz17

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
8/28/18
ارسال ها
911
امتیاز
25,873
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
مقصر من بودم، مقصر دل وامانده ام بود، مقصر پدر بود، مقصر دوستی بین پدر من و علی بود، مقصر عشقِ میان سارینا و علی بود، مقصر روزگار و سرنوشت بود، اصلا مقصر تمام این اتفاقات عصر های جمعه بود ...!
همراهش شدم. من و سورن تماما شبیه به هم بودیم. چه از نظر اخلاق و چه از نظر ظاهر. حتی از نظر سرنوشت هم ...
بیخیال !
قدم زدن را ترجیح میدادیم به ماشین سواری. همانطور که به سمت خانه قدم میزدیم، گفتم:
- سورن ؟
- جانم عزیزم؟
- من خسته ام!
- منم!
- سورن ؟
- جانم عمرِ داداش؟
- دوست دارم از اینجا دور شم.
صدای زمزمه اش را شنیدم: دارم کارامو ردیف میکنم!
با بهت به نیم رخ جذابش خیره شدم. داشت کارهایش را ردیف میکرد؟ بدون من؟
زندگی تراژدی زیبایی بود!
پوزخندی زدم: تو هم میخوای منو تنها بزاری که تو این مرداب کوفتی غرق شم؟
در کسری از ثانیه در آغوشش کشیده شدم. صدای حرف هایش به گوشم رسید:
- چی داری میگی؟ تنهات بزارم؟ آدم مگه خودشو تنها میزاره؟!
خواستم بگویم مرا نمیبینی؟ ماه هاست که خودم را تنها گذاشته ام. ماه هاست که غم زده و بارانی ام!
- آقا با خانم چه نسبتی دارید؟
با شنیدن صدا، از هم جدا شدیم.
نیشخندی که روی ل**ب های پلیس بود، کمی آزار دهنده بود و حق الانصاف حتی بچه دو ساله از شباهت ما به یکدیگر پی به رابطه نزدیکمان میبرد!
- خواهرمه!
نیشخندش عمق گرفت: اِ ؟ پس حتما زنِ منه!
رنگ پوست سورن سرخ شد و عربده زد: بی ناموس دهنتو ببند.
پلیس بی توجه به فریاد سورن ، به سرباز کنارش درستور داد که سورن را دستگیر کنند.
با ترس گفتم: سورن ؟
با اطمینان گفت: چیزی نیست. نترس!
سوار ماشین پلیس شدیم و بیست دقیقه بعد در اداره پلیس منتظر بودیم تا بازجویی شویم.
به همراه سورن روی صندلی نشستم. نگاهم به چهره ی جوان و موهای جوگندمی مرد رو به رویم بود. به حرف آمد:
- خب؟ چرا اینجایید؟!
سورن با خشم غرید: جالبه! خواهر و برادر رو بدون هیچ مدرکی دستگیر میکنید و تهشم میگید چرا اینجاییم؟
- آروم باش پسرم. فقط برام توضیح بده!
لحن آرام و متین مرد روبه رومان از خشم سورن کاست. نفسی کشید و گفت: خواهرمه، داداششم. مشکلیه؟!
- مدرک؟
سورن الله اکبری زیر ل**ب گفت و رو به سرهنگ گفت: این شباهت ظاهری پس چیه؟
- ولی دلیل نمیشه.
- میشه به پدرم زنگ بزنم که بیاد شهادت بده؟
- بفرمایید.
 
آخرین ویرایش

Moaz17

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
8/28/18
ارسال ها
911
امتیاز
25,873
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
سورن چند باری زنگ زد و کسی تلفن را برنداشت.
جلو رفتم و تلفن را از دستش بیرون کشیدم. شماره علی را وارد کردم . صدای ضربان قلبم بیشتر از صدای بوق بوقِ تلفن به گوش میرسید.
- الو بفرمایید؟
آب دهانم را قورت دادم و گفت: علی؟
- شما؟
بهت زده شدم. صدایم را نمیشناخت؟ بعد از هشت ماه زندگی کردن صدای مرا نمیشناخت؟ صدای مرا، صدای همسرش را ...!
- سارنم!
صدای پوفِ آرامش را شنیدم: خب؟ چی شده؟
از شدت تحقیر و حس اضافی بودم، محکم چشم هایم را روی هم گذاشتم.
- پلیس منو سورنو گرفته.
قضیه را گرفت و گفت: تلفنو بده به کسی که جلوت نشسته.
تلفن را به دستِ مرد دادم. چند دقیقه صحبت نتیجه اش شد یک عذرخواهی و رها کردن ما ...!
غم انگیز بود که حتی به خودش زحمت نداد که نگرانم شود. سورن انگار حالم را فهمید. دستم را گرفت و گفت:
- تا همیشه پیش خودمی. منو تو، تنها، تا آخر عمر!
با چشمانی پرسشگر به چشمانش نگریستم. گفت: میریم فرانسه، پیش دایی حسام. همراه خودم میبرمت عزیزم. تا دو سه ماه دیگه احتمالا کارات درست میشه. فقط باید یه امتحان زبان بدی. فرانست که خوبه. نگران نباش.
بین حس شادی و غم گیر کردم و تنها به تکان دادن سرم اکتفا کردم.
دستم را رها کرد و اشاره ای به خانه زد: خب رسیدیم. برو داخل.
روی پنجه هایم ایستادم و گونه اش را بوسیدم.
خواستم به سمت خانه بروم که دستم را گرفت. مرا به سمت خودش بازگرداند و گفت:
- فکر نکن نفهمیدم امروز آبیه چشمات سیاه شده بود!
نمِ اشک چشمانم را سوزاند: آبیه دلم که سیاه شده رو چیکار کنم؟!
چیزی نگفت. تنها ده ثانیه مرا میهمان آغوشش کرد.
« گاهی اوقات تنها چیزی که آرامت میکند .... آغوشی بی منت و امن است ! »
***
 
آخرین ویرایش

Moaz17

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
8/28/18
ارسال ها
911
امتیاز
25,873
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
دو روز از رفتن علی میگذشت. آرام بودم اما بارانی!
صدای مهراب توسط لپ تاپ در اتاق پخش میشد. فضای سرد و خاکستری اتاق کمی بی روح بود. هر از گاهی رعد و برق تاریکی اتاقم را از بین میبرد.
صدای زنگ خوردن موبایل، نگاهم را به سمت خودش جلب کرد. با دیدن نام «مانی» ، لبخندی زدم و قسمت سبز رنگ را لمس کردم:
- سلام.
- سلام و مرض. همین الان آماده میشی. میخوایم بیایم دنبالت!
مانیا بود دیگر، دوست همیشگی و دوست داشتنی من!
- من ...
وسط حرفم پرید: حرف اضافی موقوف! بیست دقیقه وقت داری حاضر شی. بای بای خوشگلم!
و قطع کرد. لبخندی زدم. بودن با مانیا حالم را خوب میکرد. همیشه!
مانتو بلند ، کفش های عروسکی، شلوار و شال مشکی رنگم را از کمد بیرون کشیدم و ....
با شنیدن زنگ خوردن موبایل، موبایلم را برداشتم و به سمت در رفتم.
با دیدن مانی، نوشین، آرش و آرشام لبخندی زدم و به سمتشان قدم تند کردم. مانی جلو آمد. ضربه ای به گردنم زد و گفت:
- چطوری عنتر خانم؟!
نوشین اخم هایش را در هم کرد و رو به مانی گفت: دستت به سر بچه رسیده ابلیس؟ چرا میزنی؟
مانی گفت: تو یکی خفه! من حق آب و گل دارم. اول من بودم!
نوشین خواست چیزی بگوید که آرش گفت: ای بابا! ناسلامتی ما دوتا پسرخانه هاشیم. شما چی میگین؟ مگه نه آرشام؟
آرشام با شیطنت ابرویی بالا انداخت: اره والا! اگه حرف از آب و گله که ما مقدم تریم.
لبخندم وسع گرفت و مانی در جواب لبخندم گفت: آره آره. منم بودم میخندیدم از اینکه بین دو جفت طاووس عاشق بحث مینداختم.
ناخودآگاه به عادت یک سال پیش گفتم: زرتو پرت اضافه موقوف! داداشای خودمن!
اشک نشسته در چشمان نوشین را دیدم و ل**ب گزیدم. آرشام سرفه ای کرد و گفت: بهتره راه بیوفتیم.
سوار ماشین شدیم و نیم ساعت بعد آرش جلوی پاتوق همیشگیمان ایستاد.
روی صندلی های رستوران که جاگیر شدیم، دستم را به سمت جیبم بردم و هندزفری ام را بیرون کشیدم. سنگینی نگاه همه را حس میکردم. صدای آرش را شنیدم:
- سارن؟
هندزفری را رها کردم و خیره به چشمانش گفتم: جان؟
کمی این پا و آن پا کرد و گفت: ما جمع شدیم که درباره تو تصمیم بگیریم!
متعجب گفتم: چه تصمیمی؟
- زندگیت با علی!
پوزخندی زدم و خیره به آرش و آرشام گفتم: پس بهتون گفتن، نه؟!
خم شدن سر مانی و نوشین را حس کردم و گفتم: خب؟ منتظر چی هستین؟ زود باشید.
آرشام گفت: تکلیف چیه؟
اخم چهره اش را دوست داشتم. گفتم: اخم میکنی خوشگلتر میشی!
تشر زد: سارن؟
- بله؟ مگه دروغ میگم؟ انگار دلتون واسه خودسریام تنگ شده!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
8/28/18
ارسال ها
911
امتیاز
25,873
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
مانی اخم کرد: ما تو رو با همون دیوونه بازیات دوست داریم.
تلخندی زدم: پس با این حساب دیگه دوستم ندارین!
نوشین گفت: محض رضای خدا. تو چرا اینقدر منفی شدی؟!
سرم را به طرفین تکان دادم: بیخیال دیگه. چیز مهمی نیست.
آرش توپید: چی داری میگی تو؟ دو ماهه که ساعت سه نصف شب بهم زنگ نزدی که کرم ریزی کنی. میفهمی ینی چی؟ یعنی زندگیه منه احمق یه چی کم داره!!!
لحنش جدی بود اما همه به خنده افتادند.آرش نگاهی به آنها کرد و گفت: من جدی گفتم!
سکوت حاکم شد. ل**ب باز کردم و گفتم: سه، چهار ماه دیگه از اینجا میرم.
آرش با تعجب پرسید: کجا؟
قبل از اینکه چیزی بگویم، آرشام با اخم هایی در هم گفت: با سورن ؟ آره؟!
سرم را تکان دادم. نوشین با گیجی گفت: میشه بگی اینجا چه خبره؟
آرشام پوزخندی زد: هه! چرا از خانم نمیپرسی؟
نوشین گفت: چی شده سارن؟
چیزی نگفتم. آرشام طعنه زد: منم بودم حرفی نداشتم.
مانی به آرشام توپید: یه لحظه ساکت شو ببینم. چی داری میگی سارن؟
- میخوام با سورن برم فرانسه.
نوشین و مانی با چشمان گرد شده مرا نگریستند و آرش با فکی چفت شده گفت: با اجازه کی؟!
خواستم حرفی بزنم که دستش را به علامت سکوت در هوا تکان داد.
- با اجازه کی؟ میخوای ما رو تنها بزاری؟ آره؟ مگه میزارم؟ مگه میزاریم؟ فکر کردی یادمون رفته باعث عشق بین ما چهارنفر تو بودی؟ فکر کردی ولت میکنیم که بری اون سر دنیا؟ کور خوندی سارن خانم. اگه پاتو از این کشور بزاری بیرون دیگه حق نداری اسم هیچکدوم از ما رو بیاری. حالیته؟!
- من میرم و هیچ کسیم جلومو نمیگیره!
- پاشو!
با تعجب نگاهش کردم که سوئیچ را از آرشام گرفت و با گفتن برمیگردیم، زیر بازویم را گرفت و مرا به سمت ماشین کشید.
کمی بعد، در حالی که مرا روی ماسه های دریا پرت کرد، گفت: حالیته داری چیکار میکنی؟!
- آرش؟
توپید: مرضو آرش! هی هیچی نمیگم. میگم بابا این خودش عاقله، میفهمه. ولی دریغ! من یکی نمیزارم طلاقت بده.
خندیدم. با درد، با بغض، با غم ....
- میدونی مثله کیا داری حرف میزنی؟
چیزی نگفت که ادامه دادم: مثله همون خاله زنکا شدی که میگن شوهر قحطه!
لبخند کمرنگی زد و کنارم نشست.
- سارن ؟
- جان؟
- من نمیخوام تو بری. نه من، نه آرشام، نه مانی و نه نوشین. خودتم خوب میدونی. تو مسئول حسِ علی به سارینا نیستی.
سری تکان دادم: برای همیشه نمیرم. یکی، دو ماهی برای فراموشی میرم.
نمیدانم دروغم مصلحتی حساب میشد یا نه!
کمی مکث کرد و سری تکان داد: ولی باید باهامون هر روز حرف بزنی.
خندیدم. به وسعت تمام دنیا خندیدم بابت داشتن آرش !
« پایانم نزدیک است ... نبودنم را تمرین کنید ...! »
***
 
آخرین ویرایش

Moaz17

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
8/28/18
ارسال ها
911
امتیاز
25,873
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
سه روز بود که علی رفته بود من تنهایی هایم را با دیوار های خانه شریک شده بودم.
مثل ارواح در خانه پرسه میزدم و آهنگ زیر لبم زمزمه میکردم. کلاس های زبان فرانسه و خوشنویسی را هم بیخیال شده بودم.
ولی امروز علی می آمد و خوشحال بودم. قلبم مالامال از شادی بود.
با اینکه نامهربان بود، قلب میشکست و دست به ترمیم اش نمیزد، ولی دوستش داشتم. به اندازه تمام دنیای دخترانه ام دوستش داشتم.
قرار بود ساعت دو بعد از ظهر برسد. نگاهی به ساعت انداختم. ساعت 11 بود. سریع و فرز، مواد خورشت سبزی را از یخچال بیرون کشیدم و مشغول پخت و پز شدم.
لبخند حتی ثانیه ای از لبانم پاک نمیشد. چنان از دیدار با علی ذوق داشتم که تمام دلخوری هایم را فراموش کرده بودم.
در قابلمه را رویش گذاشتم و با لبخند به سمت اتاقم رفتم. لباس هایم را برداشتم و به سمت حمام قدم تند کردم ....
ساعت 5 دقیقه به 2 بود و قلب من از فرط هیجان، در حال خودکشی بود.
صدای چرخش در را که شنیدم، از جای پریدم. دستی به موهای صافم کشیدم و به سمت در رفتم.
بالاخره رسید.در حالی که خم شده بود تا کفش اش را در بیاورد، با لبخند به سمتش رفتم و گفتم: سلام. خسته نباشی.
با تعجب به من نگاهی کرد و گفت: سلام.
و از کنارم گذشت!
لبخند، روی لبم ماسید. حداقل یک احوال پرسی ساده را حق خود میدانستم. حس گیجی میکردم. انگار که یک پارچ آب یخ رویم خالی شده باشد.
سعی کردم لبخندم را حفظ کنم اما نتیجه تمام تلاش هایم یک دهان کجی شد!
زیر ل**ب زمزمه کردم: شاید غذامو دوست داشته باشه.
با فکر اینکه با دیدن غذایی که درست کرده بودم خوشحال میشود، سریع به سمت اش رفتم و گفتم:
- علی؟
نیم نگاهی خرجم کرد: بگو.
- ناهارو بکشم؟ قرمه سبزیه.
- خوردم.
و بدون هیچ حرفی به سمت اتاق اش رفت و در را بست.
سرخورده و ناراحت به سمت آشپز خانه رفتم. غذا ها را داخل یخچال گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم.
بغض کرده بودم و چشمانم لبالب از اشک پر شده بود. به خودم فکر کردم، ذوق کردنم، لباس پوشیدنم، غذا درست کردنم و ...
نتیجه اش چه شد؟
سیر شدم؟ فقط همین؟ حقم نبود که بی توجهی ببینم. اصلا حقم نبود.
سرم را به بالشتم فشردم و صدای هق هقی که از گلویم بیرون می آمد، در اتاق پخش شد.
به سمت بالکن اتاق رفتم. دانه های برف در هوا معلق بودند و ابرهای سیاه آسمان را پوشانده بودند. لبخندی زدم و دست بردم به سمت موبایلم. باید فراموش میکردم شکستن احساسم را ! شاید در آینده رفتارش بهتر شود.
- الو؟ نوشین؟
- سلام عزیزم. خوبی؟
- سلام. مرسی. تو خوبی؟
- آره. چیکارا میکنی؟
- هیچی. میگم؟
- جانم؟
- بچه ها رو جمع کن بریم یه کم برف بازی کنیم.
خندید: به چشــم. هر چی سارن خانوم بگه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
8/28/18
ارسال ها
911
امتیاز
25,873
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
قلبم از شادی پر شد. با اینکه علی دوستم نداشت، زخم میزد، توهین میکرد و تحقیر .... اما دوستانی را داشتم که هوایم را داشتند.
با شادی گفتم: دستت مرسی نوشین گلی.
- خواهش میکنم. پس یه ساعت دیگه میایم دنبالت.
- باشه.
موبایل را قطع کردم و با ذوق به سمت کمد اتاقم رفتم. درگیر این بودم که چه رنگی بپوشم اما یادم آمد همه زندگی ام سیاه شده بود!
همه اش!
با پوزخندی تلخ، پالتو و شلوار و شالم را بیرون کشیدم و مشغول پوشیدنشان شدم. نیم ساعتی میشد که آماده شده بودم.
روی تختم دراز کشیده بودم و به دانشگاهم فکر میکردم. باید مدل هایی را که استاد خواسته بود، هر چه سریع تر میکشیدم.
رشته دبیرستانم خیاطی بود. به امید طراحی لباس و مانتو ، این رشته را انتخاب کرده بودم. در درس هایم هم موفق بودم. استعدادش را داشتم و شاید نسبت به اطرافیانم بیش از سنم اطلاعات و توانایی داشتم.
پیام دریافتی از نوشین را دیدم. نوشته بود :« بیا پایین.»
از اتاقم خارج شدم و به سمت در رفتم. علی را دیدم که جلوی تلوزیون لم داده بود. مسیرم را تغییر دادم و بالای سرش ایستادم.
- علی؟
در هم رفتن اخم هایش را حس کردم. گفتم: دارم میرم بیرون!
با لحن بدی گفت: به سلامت.
ل**ب پایینم را در دهانم فرو بردم و چند قدم عقب رفتم. نم اشک را در چشمانم حس کردم. با سری افتاده، از خانه خارج شدم.
به در حیاط که رسیدم، نفسی کشیدم. نباید روزمان را خراب میکردم. لبخندم را به ل**ب هایم دوختم و در را باز کردم. با دیدن چهره های شاداب، آرشام و آرش و نوشین و مانی، عمیق خندیدم و سعی کردم ناراحتی ام را از یاد ببرم.
با لبخند نزدیکشان شدم و گفتم: سلام بچه ها. خوبین؟
مانیا خندید و گفت: باز که دماسنج شدی. بیا داخل بشین قرمزی!
اشاره اش به بینیِ سرخ شده ام بود. خنده ای کردم و میان نوشین و مانیا نشستم. با آرش و آرشام و نوشین هم سلام و احوال پرسی کردم.
آرش از آینه جلوی ماشین نگاهی به خنده ام کرد و گفت: چه عجب خانوم! ما خنده شما رو هم دیدیم.
نوشین ضربه ای به شانه آرش زد: اِ آرش؟ چیکار به سارن دارین؟
مانیا اخم هایش را در هم کرد و دستش را روی شانه ام گذاشت: هوی هوی هوی! یعنی چی که هی از سارن طرفداری میکنی؟ خودم قبلا مخشو زدم. دوست جونیه خودمه. تو برو اونور.
نوشین پشت چشمی نازک کرد و دست مانیا را از شانه ام انداخت: اولا که دست خر کوتاه! دوما که سارن منو بیشتر از تو دوست داره!
مانیا رو به آرش گفت: هوی آرش؟ بگیر دست زنتو. میزنم چپ و راستش میکنم!
آرش با خنده گفت: پای منو آرشامو وسط نکشین خواهشا.
مانیا ایشی کرد و رو به من گفت: اصلا خودت بگو. کیو بیشتر دوست داری؟!
نیشم را شل کردم: خودمو!
ماشین چند ثانیه ای در سکوت فرو رفت اما بعد از چند ثانیه ... همه بلند خندیدند!
چند دقیقه بعد، ماشین ایستاد و آرش با لحنِ مسخره ای گفت: دینگ دینگ دینـگ! مسافرین محترم پرواز 642 گمشین پایین! مسافرین محترم پرواز 642 گمشین پایین!
همه، با خنده از ماشین پیاده شدیم. با دیدن منظره رو به رویمان، با شادی جیغ کشیدیم و به سمت آرش هجوم بردیم!
آرش با خنده گفت: میدونم خیلی دوستم دارین. لازم نیست نشون بدین. بریم بازی.
 
آخرین ویرایش

بالا