داستان کوتاه جنایت های نیویورکی (دوزنبرگ سیاه) | نگار 1373 کاربر انجمن یک رمان

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده برتر انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
9/3/17
ارسال ها
998
امتیاز
32,573
سن
24
محل سکونت
همدان
106910
نام داستان: جنایت های نیویورکی (پرونده ی دوم: دوزنبرگ سیاه)
نام نویسنده: نگار 1373
ژانر: جنایی، پلیسی
خلاصه:
در این پرونده، کاراگاه جرمی هادسون با معمای سرقت اتومبیل گران قیمتی مواجه می شود که باعث مرگ یکی از صاحبانش شده و هیچ یک از اعضای خانواده ی مقتول، حدسی ندارند که قاتل چه کسی می تواند باشد و...
 

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده برتر انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
9/3/17
ارسال ها
998
امتیاز
32,573
سن
24
محل سکونت
همدان
پرونده ی دوم: دوزنبرگ سیاه

(بیست و سوم ژوئن، ساعت سه و پنجاه دقیقه ی بعد از ظهر)
دستش را درون جیب شلوارش فرو برده بود و با قدم های بلند و عصبانی ای، در طول اتاق بزرگ قدم می زد. برخورد کفش هایش به کف موزاییک پوشیده ی آن جا، صدایی تکراری و کلافه کننده به وجود می آورد که حتی خودش را هم عصبی می کرد. چقدر دلش می خواست صدای پیرزنی که روی مبل زرشکی رنگ گوشه ی اتاق نشسته بود را خفه کند. از خودش می پرسید که چطور ممکن است یک موجود پیر و ناتوان، تا این اندازه نیرو برای حرافی کردن داشته باشد؟ با خشم سرش را به طرف مادربزرگش گرفت که داشت مثل یک نوار ضبط شده برایش از حفظ می خواند:
-واقعا از دست شما جوونا، اصلا قدر مال و ثروتی که به سختی و زحمت جمع شده رو نمی دونید. همه اش رو یه راست می ریزید دور! چون هیچ زحمتی برای به دست آوردنش نکشیدید.
نه حوصله ی شنیدن آن همه نصیحت و حرف را داشت، نه دیگر دلش می خواست که آن همه غرولند را تحمل کند. با طعنه ای در کلامش پرسید:
-آخه مادربزرگ، مثلا شما كه كوله باری از تجربه دارید، با ثروت خودتون چه کارایی کردید؟ مثلا همون ماشین زشت و قدیمی! به چه دردتون می خوره؟ افتاده گوشه ی پارکینگ و هر ماه لایه به لایه به حجم خاکی که روش می شینه اضافه می شه!
مادربزرگ از شنیدن آن حرف ها دلش گرفت. سرش را با افسوس تكان داد و با تاکید گفت:
-پدربزرگت اون ماشین رو مثل جونش دوست داشت. اگر بدونی که اون ماشين چه گنج و ثروت بزرگ و مهمیه، هيچ وقت و هرگز در موردش این حرف ها رو نمی زنی.
در حالی که داشت با نگاه سریعی کتاب های چیده شده در کتابخانه ی عظیم داخل اتاق را که کتاب های نفیسی را درون خودش نگهداری می کرد را از نظر می گذراند، غرید:
-قیافه اش رو دوست ندارم!
-ولی ارزش هر چیزی به ظاهرش که نيست، به باطنشه. اون ماشین...
پوزخند تمسخر آمیزی بر روی لبانش نقش بست و بی ادبانه حرف مادربزرگش را قطع کرد تا بگوید:
-باطنش؟ او ماشین به زور می تونه نود مایل در ساعت حركت کنه! چطور باید از موتور زهوار در رفته و داغونش خوشم بیاد؟!
مشخص بود که نمی خواهد تحت هیچ شرایطی حرف های نصیحت مانند را قبول کند. مادربزرگش دست از این جدال بی نتیجه کشید، سرش را آهسته تكانی داد و از جایش برخواست تا با قدم های آهسته ای، به پشت پنجره ی عمارت برود و به باغ عظیم و بی انتهای مقابل پنجره چشم بدوزد.
***
 

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده برتر انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
9/3/17
ارسال ها
998
امتیاز
32,573
سن
24
محل سکونت
همدان
تقدیم به عزیز دل جان، @ف.سین عزیز که انقدر با نظرات پر لطفش من رو شرمنده ی خودش می کنه :blushing::rose:
(بیست و هفتم ژوئن، ساعت سه و سیزده دقیقه ی بعد از ظهر)
سرخوشانه در حالی که بین کوسن های مبل فرو می رفتم، به بدنم كش و قوسی دادم و آهی از سر رضایت کشیدم. از تعطیلات آخر هفته در خانه لذت می بردم، هر چند که هم چنان در یک چهار ديواری، محبوس شده به حساب می آمدم. ولی برای من اهمیتی نداشت و حتی یک روز بدون كار هم، به شدت لذت بخش و سكر آور به شمار می آمد. به موزیک آرامش بخشی که دستگاه پخش در حال نواختن بود، گوش سپردم و چشمانم را بستم.
آلیس هم بدون هیچ جنگ و جدلی در کنارم نشسته بود و داشت مطالعه می کرد. در واقع او هم از یک روز تعطیل کمال استفاده را می برد، چون به عنوان کارمند اداره ی مالیات، روزهای هفته اش پر مشغله و خسته کننده بود. داشتم همراه آهنگ تمرکز می کردم و غرق آرامش می شدم كه درست در همان لحظه، تلفن همراه نفرین شده ام با صدای ناهنجاری شروع کرد به زنگ زدن. این صدا را مخصوص یک نفر به عنوان زنگ صدا تنظیم کرده بودم و این زنگ به من می فهماند که سربازرس پشت خط بود. خشمگین از به هم خوردن آرامشم، تماس را وصل کردم و گفتم:
-جرمی هادسون.
صدای غُران و خش دار سربازرس مثل همیشه عصبانی ام كرد كه داشت می گفت:
-جرمی، همین الان به حضورت نیاز داریم. این جا یه سرقت و یه قتل رخ داده.
-ولی قربان، امروز كه روز تعطیل...
نگذاشت ادامه ی حرفم را بگویم و سریع میان حرفم پرید:
-خودم بهتر می دونم! امروز تعطیله و تو هم به احتمال زیاد خونه هستی. ولی از تعطیلات امروزت بزن و به این آدرس كه بهت می گم بیا.
وقتی آدرس را برایم شرح داد، نالان و ناراضی گفتم:
-این آدرس كه حاشیه ی شهره! لانگ آیلند دقیقا اون سمت شهره و من تا به اون جا برسم کلی زمان می بره...
-مهم نیست! فقط می خوام این جا باشی، همین حالا!
تماس بدون هیچ مقدمه ای قطع شد و من در حال فحش دادن با خودم، تلفنم را روی میز پرتاب كردم. صورت آلیس از پشت كتابش بیرون آمد و چشمانش را از پشت عینک مطالعه اش دیدم که نگاهم می کرد و پرسید:
-کی بود؟ کاراگاه استیونسون؟
-اگه الکس بود كه از پشت خط هم دستم رو دراز می كردم و یه سیلی حسابی به صورتش می زدم! نه، فسیل زنده بود. می گفت که باید به یه آدرس تو حاشیه ی شهر سر بزنم. از بخت بد من، قتل و سرقت با هم!
به خندیدن افتاد و كتابی که در دست داشت را بست. عینکش را از روی بینی برداشت و گفت:
-فسیل زنده؟ به خاطر خدا بس كن جرمی! آقای ردفورد دایی توئه، چرا بهش این لقب رو دادی؟
آلیس چه می دانست که همیشه آشنا بودن مافوق به نفع آدم نیست. گاهی اوقات آشنای آدم می شد سربازرس من که از بخت بدم، دایی ام هم بود. از گوشه لبم با صدای بلندی غریدم و گفتم:
-نمی دونم چرا بازنشسته نمی شه؟ بس كه این پیرمرد محافظه كار و اعصاب خورد کنه! ولش کن، من دیگه باید برم. وگرنه به محض این که با پنج دقیقه تاخیر برسم اون جا، سرم رو به جای گوزن شمالی قاب می کنه و بالای شومینه ی منزلش می چسبونه!
***
 

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده برتر انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
9/3/17
ارسال ها
998
امتیاز
32,573
سن
24
محل سکونت
همدان
در راه رسیدن به عمارتی که آدرسش را دادند، پشت فرمان اتومبیل نقره ای رنگم با نوار های مشکی اش که ظاهر اسپرتی به آن می بخشیدند، کمی معذب بودم. مسلما یک شلبی موستانگ ساخت سال شصت و هشت، ماشین جذاب و خشنی ست، ولی برای یک بازرس نه. در واقع همیشه در جاده های خارج از شهر برای یک افسر پلیس زیادی در چشم بود و سعی می کردم صدای بلند موتورش را ندید بگیرم تا اعصابم بیشتر از این به هم نریزد.
اصلا خریدن این اتومبیل، تقصیر آلیس بود! علاقه ی زیاد و وحشتناکش به ماشین های کلاسیک و قدیمی، كار دستم داد و من را در خرج زیادی انداخت؛ وگرنه من مثل هر افسر دیگری در بهترین حالت به یک شورولت سدان یا هر ماشین معمولی و ساده ی دیگری هم قانع می شدم.
بعد از پیچیدن در یک فرعی و حدود یک کیلومتر رانندگی، به محل مورد نظر نزدیک شده بودم و به مقصد چشم دوختم كه باغ اشرافی و بزرگی بود با عمارت سنگی و کاخ مانندی در وسط آن. سرعتم را بالاتر بردم و خودم را سریع تر به آن جا رساندم. به دروازه كه رسیدم، بوق کوتاهی زدم و بعد از چند ثانیه معطلی، در با کنترل باز شد. ماشینم را داخل بردم و قبل از این که تصمیم به پارکش بگیرم، از ازدیاد عجیب ماشین های پلیس در آن جا تعجب كردم. به نظر می رسید اوضاع وخیم تر از چیزی بود که فکرش را می کردم.
شانه ای بالا انداختم و کنار یک ماشین ون پلیس پارک كردم. می خواستم پیاده شوم که کسی با همان لحنی که به شدت از آن متنفر بودم صدایم زد:
-جرمی! پس تو كجا بودی پسر؟ می دونی چقدر دیر کردی؟!
قبل از این که حرفی بزنم، با خونسردی پیاده شدم. بعد از بستن در، مثل یک عادت بی دلیل به گردنم دست كشیدم و به سمتش قدم برداشتم. می دانستم تا وقتی كه دو ساعت موعظه ام نكند، بی خیال ماجرا نمی شود. کنارش که رسیدم، با اكراه دست دادم و گفتم:
-سلام قربان. شما كه خودتون خبر دارید خونه ی من تا این جا چقدر فاصله داره.
با حواس پرتی سری تكان داد که این با حرکت، موهای یک دست نقره ای اش در زیر نور آفتاب برق زدند. حرکت کرد و من ناچار بودم با او حرکت کنم. حین راه رفتن به من یادآوری کرد:
-اون قدیم ها كه جوون تر بودی، خیلی از رانندگی با سرعت زیاد خوشت می اومد.
پوزخندی زدم و جواب دادم:
-فكر نمی کنم یه پلیس نیویورکی با اون وضع ترافیک هر روز شهر، اهمیت چندانی به سرعت بالا بده. تازه، اون وقتا که من هنوز به استخدام اداره ی پلیس در نیومده بودم!
جوابی برای حرفم نداشت و تنها با سرش اشاره كرد كه دنبالش بروم. به سمت راست باغ نزدیک شد و با دست محدوده ای را نشانم داد كه نوار های زرد رنگ و باریک معلقی، آن را از فضای اطراف جدا می كردند.
از آن جا به بعد دیگر به راهنمایی نیازی نداشتم. به سمت محدوده ی جرم گام برداشتم و خم شدم تا از زیر نوار زرد عبور کنم. آن جا به معنای واقعی شلوغ بود و عده ای را دیدم که داشتند از نقطه ی خاصی عكس می گرفتند و عده ای دیگر روی زمين دنبال چیزی می گشتند. بعضی ها هم روی زمین نشسته بودند و چمن ها را لمس می کردند و نظراتی می دادند. بین آنها، چهره ی آشنای معاونم با موهای خرمایی رنگش به چشم ام خورد كه با تفكر به چمن ها خیره مانده بود. حین کم کردن فاصله ام با او، صدایش کردم:
-استیونسون؟
آنقدر غرق در افكارش بود كه صدایم را نشنید. برای افسران اطرافم سری تكان دادم و وقتی دیدم متوجه نشده، باز هم صدایش کردم، منتها با خشم بیشتر و صدای بلندتر.
-الکس استیونسون؟!
تكان سختی خورد و با عجله برخواست.حالا که دیگر نزدیکش رسیده بودم، به سمتم خیز برداشت و هیجان زده داد زد:
-سلام قربان! عذر می خوام، خیلی حواسم پرت ماجرا شده بود!
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده برتر انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
9/3/17
ارسال ها
998
امتیاز
32,573
سن
24
محل سکونت
همدان
گوشم را با انگشت كوچک دست راستم، مالش مختصری دادم و پرسیدم:
-یه گزارش مختصر از حادثه؟
-پیرزن خیلی ثروتمندی به اسم هلنا اوهارا، يک ساعت پیش در اثر تصادف با ماشینش به قتل رسیده.
در ذهنم، بی اختیار اسم اسكارلت اوهارا عبور كرد و بی تفاوت به آن پرسیدم:
-در اثر تصادف با ماشینش؟ یعنی چی؟
شانه هایش را بالا انداخت و به افسرانی نگاه كرد كه هنوز روی زمین در حال تجزیه و تحلیل بحث هایشان بودند. بعد نگاهش را به من دوخت و توضیح داد:
-مقتول ماشین گرون قیمتی داشته كه به سرقت رفته. سارق از شدت دستپاچگی یا هر چیز ديگه ای که ما هنوز نمی دونیم، با پیرزن تصادف می کنه و اون بیچاره هم به سمت چپ پرتاب می شه. متاسفانه به خاطر ضربه ی سختی كه به جمجمه اش در اثر برخورد به یه سنگ بزرگ وارد شده، فوت كرده.
ل**ب پایینم را کج کردم و با تفكر گفتم:
-جالبه، به پيرزن ها نمیاد که ماشینای گرون قیمت هم داشته باشن! حالا ماشین چی بوده؟ لیموزین؟
-نه قربان، البته تا حدودی هم می شه گفت انقدر لوکسه که چیزی کم از یه لیموزین نداشته. مقتول صاحب یه دوزنبرگ بوده.
سگرمه هایم در هم گره خوردند و با حیرت پرسیدم:
-یه چی؟!
با دقت و حوصله، انگار که برای بچه ی دو ساله ای توضیح می دهد، تكرار كرد:
-دو... زن... بِرگ. یه دوزنبرگ سیاه رنگ، مدل SJ.
کمی سرم را خاراندم و بعد از چند ثانیه مکث کردن پرسیدم:
-این كه الان گفتی... واقعا اسم یه ماشین بود یا من اشتباه می کنم؟
حرفم باعث خنده اش شد. با صدای بلندی قهقهه زد و باعث شد تا سر چند افسر با كنجكاوی به سمت ما بچرخد. چپ چپ نگاهش كردم و به او توپيدم:
-الکس اگه دست از خندیدن برنداری، با همون نمی دونم چی چی لهت می كنم!
به زحمت جلوی خودش را گرفت و گفت:
-ببخشيد.
-این كه گفتی، ماشین مدل جدیدیه؟ یا...
-نه، قدیمی و كمیابه و تمام مدلاش کاملا دست ساز بوده. این مدل که به سرقت رفته، مربوط می شه به سال 1933. در کل ماشینای گرونی هستن و تو حراجیا ممکنه با هر قیمتی پیداشون کنید، ولی اگه به صورت میانگین بگم، باید بگم که هر كدوم از اون ها حدود پنج میلیون دلار و بیشتر می ارزه.
 

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده برتر انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
9/3/17
ارسال ها
998
امتیاز
32,573
سن
24
محل سکونت
همدان
با شنیدن رقمی که گفت، بی اختیار فریادی از روی تعجب كشیدم:
-پنج مـیـلـیـون دلار؟! پناه بر خدا! ما با چه چیزی طرفیم؟
هنوز معاونم فرصت پاسخ دادن پیدا نکرده بود که کسی از پشت سرم به سوالم پاسخ داد:
-با یه ماشین زشت و قدیمی كه آخرش هم باعث شد مادربزرگم بمیره.
چهره ی الکس با شنیدن این حرف به سرعت اخمو شد. به سمت عقب چرخیدم و با پسری قد بلند با چهره ای اروپایی رو به رو شدم كه داشت به سمتم می آمد. وقتی پیش من رسید، به گرمی با من و الکس دست داد و مودبانه گفت:
-سباستین اوهارا. من نوه ی خانم اوهارا هستم.
سری تكان دادم و در جواب دستش را فشردم و گفتم:
-از ملاقات با شما خوشبختم آقای اوهارا. کاراگاه هادسون از دايره ی جنایی و ایشان هم کاراگاه استیونسون.
با غصه سرش را برای ما تكان داد و چشمان غمگینش را به زمین دوخت. مشخص بود حال خوشی ندارد، ولی من باید وظیفه ام را انجام می دادم. برای همین بی توجه به اوضاع گفتم:
-آقای اوهارا، من رو باید ببخشید؛ چون نیازه به چند تا سوال جواب بدید. امروز چیز مشكوكی ندیدید؟
کمی فکر کرد و جواب داد:
-نه. مادربزرگم مثل همیشه در حال قدم زدن داخل باغ محبوبش بود. چیز مشکوکی ندیدم.
-ماشینی که به سرقت رفته، کجا نگهداری می شده؟
از همان جا که ایستاده بود، با دست به نقطه ای اشاره كرد و گفت:
-اون جا. پاركینگ محسوب می شه، ولی معمولا فقط همون یه ماشین اون جا پارک می شد.
با نگاه، فاصله ی پارکینگ را، که تا حدودی شبیه یک کانکس بزرگ و مدرن بود، تا محل وقوع حادثه تخمین زدم. به حدس من، حدود ششصد پا فاصله داشت. احتمال دادم كه مقتول، ماشین را دیده و می خواسته جلوی سارق را بگیرد یا به اهالی عمارت آن جا خبر بدهد، ولی در این بین هم سارق او را دیده و با او تصادف كرده بود. سارقی که خواسته یا ناخواسته، قاتل هم شده بود و من باید به دنبال او می گشتم. سعی کردم با لحن تسلی دهنده ای به نوه اش بگویم:
-امیدوارم ماشین به سرقت رفته سریع تر پیدا شه تا منم قاتل رو گیر بندازم.
پوزخند تلخی روی لبان سباستین مشاهده کردم و شنیدم که زمزمه وار گفت:
-امیدوارم دیگه هیچ وقت چشمم به اون ماشین منحوس نیفته! از اون ماشین متنفرم...
بعد هم با حالی پریشان، اجازه خواست تا برود و وقتی از ما به قدر کافی فاصله گرفت، با پشت دستم عرق پيشانی ام را پاک كردم و به معاونم گفتم:
-چه نفرت عمیقی داشت! خیلی كنجكاو شدم که این ماشین عجیب رو زودتر ببینم.
الکس چشم هایش را با کلافگی در حدقه چرخاند و دست به سینه توضیح داد:
-همون قدر مطمئنم كه دوزنبرگ ماشین فوق العاده خوشگلیه. این پسره تو سرش هیچ عقلی نداره! ماشینای کلاسیک رو باید پرستید...
 

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده برتر انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
9/3/17
ارسال ها
998
امتیاز
32,573
سن
24
محل سکونت
همدان
نتوانستم جلوی تعجبم را بگیرم؛ با دهانی باز به او چشم دوختم و بهت زده صدایش زدم:
-استیونسون؟
-بله قربان؟
-تو مطمئنی كه با آلیس هیچ روابط خانوادگی ای نداری؟ گاهی اوقات تشابه نظراتت با همسرم، من رو تا سر حد جنون شوكه می کنه!
بزرگترین اشتباه عمرم را مرتکب شدم که به او چنین حرفی زدم. چون با شنیدن این حرف، به شدت هیجان زده شد و با صدای بلندی پرسید:
-چه نظراتی؟!
با دستم به پیشانی ام ضربه ای زدم و گفتم:
-هيچی، حرفم رو پس گرفتم! توضیح دادنش به بلند شدن صدای تو نمی ارزه!
بی توجه به دیدن قیافه ی درهم رفته اش، از پيش او فاصله گرفتم و صحنه ی جرم را از نظر گذراندم. جسد مقتول دیگر به پزشکی قانونی منتقل شده و تنها اثر باقی مانده از او، یک رد سفید رنگ بر روی چمن ها بود كه كروكی جسدش را تشكیل می داد. چند قدم آن طرف تر آن قسمت، رد چرخ های ماشینی نظرم را جلب کرد که مشخص بود با سرعت عبور می كرده و چمن ها به خاطر سٌر خوردگی چرخ هایش، از بین رفته بودند. به سمتش رفتم تا از نزدیک تر بررسی اش کنم، که حواسم به دکتر باندراس جلب شد که داشت به طرف من می آمد. نزدیک که رسید با من دست داد و گفت:
-بازرس، طبق حدسیات این ماشین با سرعت حدودا هفتاد مایل در ساعت حركت می کرده و به خاطر لاستیک های بدون آج قدیمیش، روی چمنای زمین سر می خورده.
اثر باقی مانده و مارپیچ مانندی را با اشاره ی دستش روی چمن ها نشانم داد و گفت:
-می بینید؟ واضحه كه سارق عجله ی زیادی داشته تا هر چه زودتر ماشین سرقتی رو از این جا خارج كنه.
-هوم... شايدم مقتول، سارق را می شناخته. مگه نه؟
از حدسی که زدم، بی تفاوت سری تکان داد و تایید كرد:
-این هم ممكنه. متاسفانه طبق گفته ی صاحبای این جا، دوربین های عمارت هم خراب و در حال تعمیر هستن و ما هیچ فیلمی از صحنه ی جنایت در دست نداریم. جسد رو هم به سردخونه منتقل کردن؛ من دیگه باید برم جناب هادسون.
و با عجله از من خداحافظی کرد و دوان دوان به طرف ورودی عمارت رفت. بعد از رفتن دکتر، شروع كردم به قدم زدن در كنار مسیر مارپیچ و حواسم به صحنه بود که احساس کردم شخصی هم همراهی ام می کند. الکس کنارم آمده بود که از او پرسیدم:
-خب الکس، نظرت چیه؟
-به نظر من سارق خودی بوده كه تونسته به این راحتی وارد این بشه، کسی هم اون رو نبینه و به این راحتی با ماشین مسروقه فرار کنه. حتی شاید خبر داشته که دوربینا در حال تعمیر هستن و کار نمی کنن.
بشكنی زدم، با دست صمیمانه به کتفش ضربه ای نواختم و گفتم:
-آفرين! هوش و ذکاوتت گاهی اوقات حسابی خوب عمل می کنه.
لبخند زد، ولی انگار خواست خدا بود که چیزی در ازای تعریف من نگفت. بنابراین من به جای او حرف زدم:
-بیا صحنه رو دوباره بازسازی كنیم. فرض کن من سارق هستم و تو، بانو اوهارا.
 

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده برتر انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
9/3/17
ارسال ها
998
امتیاز
32,573
سن
24
محل سکونت
همدان
اولش که حرفم را شنید، مكث كرد؛ بعد آن چنان بلند زیر خنده زد كه لرزش زمین را زیر پاهایم احساس كردم. با اخم غلیظی به او دستور دادم:
-استیونسون، جدی باش!
خنده اش را با عجله متوقف کرد و با لبخند مضحکی گفت:
-بله بازرس.
-خب. من به سمت پاركینگ می رم، به هر روشی كه امكان داره. بعد با همون چیز... دوزن...
-دوزنبرگ!
-همون كه تو می گی! با همون چیزه از پاركینگ بیرون میام. تو مقابل من در حال قدم زدن هستی و من تازه متوجه می شم كه پیرزنی هم اطراف من ایستاده. حالا من چی كار می کنم؟
به علامت فکر کردن، با انگشت اشاره روی چانه اش ضرب گرفت و حدس زد:
-دو حالت پیش میاد. یا شما رو ترس برمی داره و از هول این که از دست من فرار كنید، کنترل ماشین رو از دست می دید و شروع می کنید به سر خوردن؛ بعدش با من تصادف می کنید...
حرفش را با میل خودم ادامه دادم:‌
-و حالت دوم اینه كه تو من رو می بینی و می شناسی. در واقع من از آشنایانت هستم و به این خاطر كه تو من رو دیدی، هول برم می داره و با تو تصادف می کنم... ولی صبر كن! این جا حالت سومی هم به وجود میاد!
چشمانش با شوق درخشید و پرسید:
-چه چیزی؟
تن صدايم را به شکل رعب انگیزی پایین آوردم و زمزمه کنان گفتم:
-من چون تو رو می شناسم و از اون جایی که از تو به خاطر یه دلیل خاص، کینه به دل دارم، به قصد انتقام پام رو روی پدال گاز فشار می دم و با ماشین، محكم... به تو می زنم!
جمله ی آخر را با چنان صدای بلندی گفتم که الکس ترسید و بی اختیار فریاد کوتاهی زد. به قهقهه زدن افتادم و در حالی که دوباره داشتم همان اطراف را قدم می زدم، گفتم:
-یه مقدار شوخی برای عوض شدن حال و هوامون بد نبود!
با قیافه ی درهم رفته و دلخور، اخم كرد و غرغر كنان گفت:
-اون وقت شما همیشه من رو مواخذه می کنید.
به شانه اش ضربه ی دوستانه ای زدم و گفتم:
-به دل نگیر. خودت كه اخلاقم رو بهتر می شناسی معاون الکس!
***
 

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده برتر انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
9/3/17
ارسال ها
998
امتیاز
32,573
سن
24
محل سکونت
همدان
-پرونده ات در چه حاله قهرمان؟
سرم را بلند كردم تا ببینم چه کسی این سوال را پرسیده. با دیدن تام، با لبخند کوتاهی به او جواب دادم:
-خب باید بگم که كار به جاهای باریکی كشیده.
-چطور؟
همان طور كه داشت روی مبل مقابل میز کارم می نشست گفتم:
-وقت بازجویی کردنه. بازجویی از مظنونای گرامی!
با لبخندی پر انرژی از من پرسید:
-خب، پس این جا تو دفترت چی كار می كنی؟ الان بايد تو اتاق بازجویی باشی، پشت سر هم سیگار دود كنی و سر هر مظنون فلک زده ای كه زير دستت می افته، فرياد بكشی!
-نه، احتیاجی به اتاق بازجویی ندارم. فعلا مظنونی در کار نیست، با شاهدا طرفم و بايد به عمارتشون که خارج از شهره سر بزنم. تعدادشون خیلی زیاده.
با گفتن این حرف، تام با خوشی گفت:
-پس قراره که حسابی بهت خوش بگذره!
-می تونم بپرسم برای چی؟
با چشم های سیاه و دقیقش زیر نظرم گرفت. ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
-خودت همیشه می گفتی که از پرونده هایی که تعداد مظنون و شاهداش زیاد باشه، لذت می بری. دقیقا بر خلاف هر كاراگاه دیگه ای كه می شناسم!
با حرف هایش کاری کرد که بی اختيار لبخندی بر ل**ب هایم بنشیند، چون حق با او بود. جوان تر كه بودم، از سر و كله زدن با افراد درگیر پرونده لذت می بردم. دوست داشتم سوال پیچشان كنم و وقتی از بین آن ها، قاتل به اشتباه كلمه ای را لو می داد، مچش را بگیرم و با افتخار بگویم كه معمای قتل را حل كرده ام. ولی از آن زمان خیلی زیادی می گذشت و دیگر مثل گذشته ها، دل و دماغی برای این كارها نداشتم. با حسرت در جواب به او گفتم:
-متاسفانه نه. زندگی فرسوده ام كرده. من دیگه اون جرمی قبراق و سرحال قبلی نیستم همقطار.
برای خودش سیگاری آتش زد و با بی خیالی گفت:
-همه مون فرسوده شدیم. با این همه دود و دم و ترافیک ها و برج های بلند نیویورک، دیگه كسی سرحال باقی نمی مونه!
از پشت میز کارم برخواستم و به سمت رخت آویز رفتم. كت سیاهم را برداشتم و رو به تام گفتم:
-من دیگه باید برم. تا اون جا کلی راهه و منم و یه ماشین پر سر و صدا كه توجه همه رو به خودش جلب می کنه!
تام از توصیفم درباره ی ماشینم، به خندیدن افتاد و به زحمت از بین خنده هایش گفت:
-علاقه ات رو به آلیس تحسین می كنم، چون تو به خاطر اون بود که این شلبی رو خریدی!
با یادآوری ای که کرد، سرم را تكان دادم و با افسوس گفتم:
-گاهی اوقات شک می كنم كه هنوز هم دوستش دارم، یا نه...
***
 

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده برتر انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
9/3/17
ارسال ها
998
امتیاز
32,573
سن
24
محل سکونت
همدان
نگاهی به در چوبی عظیم مقابلم انداختم. آن قدر بزرگ بود که اگر دو لنگه اش را باز می کردند، به راحتی می توانست کامیونی را از خودش عبور دهد. در همین افکار بودم که در باز شد و خدمتکاری مقابلم ظاهر گشت. با منظور کتم را کنار زدم تا بتواند بچ متصل به کمربندم را ببیند و بعد از سلام کردن گفتم:
-جرمی هادسون از دایره ی جنایی.
خدمتكار با تکان دادن مختصر سرش، نگاهي اجمالي به بچ ام انداخت و با خونسردی مخصوص خدمتكاران یک عمارت اشرافی جواب داد:
-بله بازرس. لطفا از این طرف...
با قدم های شمرده ای به حركت در آمد و من نیز پشت سرش راه افتادم. داخل آن جا بسیار زیبا و دلباز بود كه كف پوشیده شده از سنگ های سیاه و سفیدش، چشم را خسته نمی کرد. از سرسرای بزرگ ان جا گذشتیم، بعد از راهروطویلی عبور كردیم و من حین حرکت از روی سرگرمی، به تصاویر پرتره های روی دیوار چشم می دوختم. مشخص بود که ساکنین آن جا، از خانواده ی با اصالتی بودند.
خدمتكار نزدیک در دو لنگه ی طلا كاری شده ی دیگری توقف كرد و در باز شد. پشت در، سالن بسیار بزرگی وجود داشت كه خانواده ی اوهارا در آن جا منتظر ورود من بودند. با گام های محكمی قدم به داخل آن جا گذاشتم و وقتی ورودم را خوش آمد گفتند، سرم را با جدیت تكان دادم. این روشم در سال های طولانی نتیجه اش را به من نشان داده و عملی بود و جدیت ذاتی ام در طرف مقابلم تاثیر عمیقی بر جا می گذاشت.
برایم صندلی راحتی آوردند و آن را مقابل جمع قرار دادند. تشکر کردم و بعد از سپردن کتم به خدمتکار، روی صندلی نشستم و دفترچه به دست رو به آن ها گفتم:
-با مطرح کردن اولین پرسش تحقیق رو شروع می کنیم. لطفا با صداقت جواب بدید، چون این طوری راحت تر می تونیم معما و حل کنیم؛ باشه؟
صدای همهمه ی آرامی برخواست و این نشان از موافقت بود. با چهره ای متفکر و اخمو پرسیدم:
-روز وقوع حادثه، هیچ کس متوجه چیز مشكوكی نشد؟
سكوت تنها جوابشان بود. شانه ای بالا انداختم و گفتم:
-پس كسی چیز خاصی ندیده.
از این جماعت مغرور، به این راحتی جوابی در نمی آمد. در این فکر بودم چه بپرسم که دختر جوان ریز اندامی از بین جمعشان به حرف آمد:
-من یه چیزی دیدم، ولی فكر نمی كنم خیلی مهم باشه.
با امیدواری نگاهش کردم و با لبخند مودبانه ای گفتم:
-لطفا توضیحش بدید دوشیزه اوهارا.
سرش را پایین انداخت و گفت:
-اون روز مادربزرگ حال چندان مساعدی نداشت. مرتب با یه شخص خیالی حرف می زد و حواسش كاملا پرت بود.
خلاصه ای از توضیحاتش را در دفترچه ام یادداشت كردم و به همان حالت جواب دادم:
-از شما ممنونم. بر خلاف تصور خودتون، این وضوع به نظرم مهم میاد. و حالا سوال بعدی. كسی اون روز متوجه ورود فرد مشكوكی به محوطه ی عمارت نشد؟ چه به صورت مهمان یا هر كس دیگه ای؟
باز هم صدای پاسخ دادن کسی بلند نشد. دیگر خونم داشت به جوش می آمد و از دست این خانواده ی خونسرد و بی تفاوت كلافه می شدم. دستم بی اختيار به سمت جیبم رفت و پرسیدم:
-هیچ کس با سیگار كشیدن من مشكلی نداره؟
همگی اعلام کردند که مشکلی ندارند. آرام زیر ل**ب غریدم و سیگارم را گوشه ی لبم گذاشتم تا با فندک روشنش کنم. یک بار هم كه می خواستم عصبی نشوم، اهالی این جا نمی گذاشتند. در حالی كه پک عمیقی به سیگارم می زدم، زمزمه كنان گفتم:
-ببینید، اگه اوضاع بخواد به همین منوال پیش بره، این ماجرا هرگز حل نمی شه. پس من رو مجبور می کنید که به صورت تک تک سوالام رو از شما بپرسم و کارم به یه جور بازجویی شباهت پیدا می کنه. امیدوارم کارم رو بد تلقی نکنید.
به نظر می رسید که با این قضیه هم مشکلی نداشتند؛ چون همان پسری که دیروز دیده بودمش و خودش را سباستین خوانده بود، به خدمتكار اشاره ای زد و آمرانه گفت:
-لطفا جناب بازرس رو راهنمایی كنید.
***
 

بالا