ماجراهای من و جغد آبی | حسنا (هکر قلب )کاربر انجمن یک رمان

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
اخراجی
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,059
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
مقدمه : این داستان برای کودکان سه تا شش سال بلند خوانی شود
خلاصه :
یه روز من و جغد آبی، با هم دوست شدیم و ماجراهایی رو در پیش داشتیم، از روز آشناییمون تا الان کلی وقت گذشته.
 

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
اخراجی
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,059
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
ماجرای این داستان : دوستی با جغد
یه روز گرم آفتابی، از خواب بیدار شدم و از خونه بیرون رفتم؛ کنار دخت گیلاس نشستم و تکیه دادم به درخت و با خودم فکر کردم :
_ اگه من یه دوستی داشتم، خیلی خوب میشد؛ میتونستم باهاش بازی کنم، ازش چیزی باد بگیرم، اما‌؛با ناراحتی، سرم رو انداختم پایین و ناراحت شدم، آخه من هیچ دوستی نداشتم.
_میخوای با هم دوست بشیم! میبینم تو هم مثل من هیچ دوستی نداری!
اشکام رو پاک کردم و از جام بلند شدم و گفتم :
_ تو کی هستی!
همون صدا گفت :
_اسمم جغدکه بالای سرت روی درخت.
سرمو بالا گرفتم و آروم آهسته به درخت نگاه کردم، با دیدن جغدی آبی رنگ، که روی شاخه نشسته بود، ناراحت و غمگین گفتم :
_ تو یه جغدی مگه من میتونم با یه جغد دوست بشم.
جغد از روی شاخه پرید و اومد کنارم نشست و گفت :
_ مگه دوستی با یه جغد چه اشکالی داره؟
با خودم فکری کردم و گفتم آره راست میگه هیچ مشکلی هم نداره من میتونم با یه جغد دوست بشم.
لبخندی زدم و گفتم :
_ باشه قبول من با تو دوست میشم.
جغد هم از حرف من خوشحال شد و گفت :
_ چه خوب الان میتونیم، باهم بازی کنیم.
آره من یه همبازی پیدا کردم، اونم یه جغد آبی.
جغد گفت :
_ اسمت چیه؟
گفتم :
_ بابک. اسم تو چیه؟
جغد هم جواب داد :
_ اسمم آبیه، جغدک آبی.
با خوشحالی خندیدم و گفتم :
_ جغدک جان میتونیم باهم بازی کنیم؟!
جغدک سری تکون داد و رفتیم با هم بازی کردیم، خوب تا ماجرای بعدی شما رو به خدای بزرگ می‌سپارم.
 

بالا