شروع دروغین

Anita.ana

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
9/20/18
ارسال ها
1
لایک ها
3
امتیاز
0
#1
خلاصه : یه دختر به همرا چهارتا دوستاش دانشگاه قبول میشه دانشگاه هم واسه بابای مسر خودخواهی که دانشگاه رو انگشا کوچیکه این آقا میچرخه و همه دخترا واسش دست و پا میشکنن ..........

!!اه دوباره غرغرای مامی بلند شد عین شیپور به جان خودم حالا مگه ساعت چنده یه نگاه به گوشیم انداخت اوه . اوه یا جد جنیفر ساعت5 وای یعنی من انقد خوابیدم ( حانی جووون اشکال نداره)وجی گورتو گم کن(چه بی ادب دلداریت میدم گور به گور شده حالا بازم بخوابا) خو حالا دوستان بزارین خودمو معرفی کنم یه بیو کامل خوفه ؟خب من حنانه تک فرزند خانواده صبوری وضع مالیمم توپ حالا انگار پول خودمه خخخ ددیم از مامیم وقتی 6 سال بودجداشده خانواده مامانم میلیاردرن بابابزرگم کارخونه فوم داره که به نام مامانم و خیلی چیزا دیگه .......... اما خانواده بابام که خدا ازشون نگذره هههه وضع مالیشون بد نیست اما دایش عالیه با عربا معامله میکنه بابامم همینطور وقتی 9 سالم بود بابام تو مدرسه اومد دیدنم با گریه من مواجه شد از مامانش متنفرم پیرزن نکبت دوسالی فک میکنه زنه بهشتیه بابا بدبخت تو که انقد غیبت میکنی و پشت سر مردم حرف درمیاری نماز به چه دردت میخوره دیگه تو از شیطانم بدتری بابامو میدیدم که زن گرفت و زنش شب ازدواج از دنیا رفت خخخ اما الان بازم زن گرفنه از .............. و عملیه از دماغ گرفته تا تهش به مولاا راست میگمااا مطمعنا دختره واسه پولش بابا مو میخواد بابا نگم بهنره چون واسم پدری نکرده اسمش خسرو وقتی دیگه زن کرد ارتباطشو با منم قطع کرد. مامانمم با اسراراس من یه شوهر خوشمل کرد خیلیییی دوسش دارم اسمش مهرداد خیلی مرد خوبیه اما الان واسه قرار داد کارخونش رفته آلمان یه ماهی میشه رفته منو خیلی دوسداره باهاش خیلی صمیمیم (لال شو برو اماده شو ناسلامتی تولدته ها ) اه وجی چیز کردی تو حالو هوام خو رفتم تو ام برو بابای تند تند یه دوش 15 مین گرفتم و موهامو خوشمل کردم یهموها تا رو شونه هامه امه لخته لخته به لبای قلوه ایم یه رژ قرمز زدم و بکمم رژ گونه کرم پودر نزدم اخه پوست خودم خوبه چشامم خدادادیه رنگش طوسیه اما خط چشمرو زدم وااایییی چه جیگری شدم مامان بابام به فدام شه همچنین عمه هام خخخ ( حالا انگار چه ... چیزیه) حسود چشم دیدن نداری دیه حالا برم سراغ لباسم تا رو زانو هامه رنگشم لیمویی رو کمرش تنگه پوشیدم رفتم پیش مامی خونمون خیلی بزرگ900متر دوبلکس هم هست یه زن هم هست که کارای خونه رو انجام میده اسمش فریده اس که من فریده جون صداش میزنم مامی اسی جون بیا موهامو به باف مامی با کلی غر غر موهامو بافت خیلیییییی خوشمل شدم اوق اعتماد به سقف حال کردین دوستان خخخ از شنبه قراره برم دانشگاه رشته پزشکی قبول شدیم بلههههههه واسه خودمه به پا خر خونم نه باهوشم اره بهتر از خر زینگ زینگ زنگ درو هم زدن پسرخاله و دوستای فابم باهم رسیدن محمد امین پسر خالمه مث داداشمه به مولا و دوست ای خل خودم نه گل خودم ساری و فائذه و آینازی و مبین عزیز اجین سارینا گفت به حانی جوون تولد مبارک توله خودم ادب ندارناااا انگار نه انگار ننه من اینجاست یکی زدم تو سرش که هار شد حالا من بو اون بدو ساری غلطططط کردم به جون بچه نداشتت ببخشم خلاصه با فائذه جونیییی هم ماچ تو ماچ کردیم کلی تف فائذه جون کلی خاطر خواه دلره در واقع هممون داریما کیه که دخترای خوشکل و نخواد حالا میدنم میگین چه از خود راضی حالا بیخیال اما همیشه به خاطر خواهمون دست رد به سینشون میزنیم یه حالی میکنم وقتی قیافشونو اون لحظه که جواب نه میدم مبینم اما فائذه منتظر بختشه شاهزاده با اسب سفید حالا فک میکنه میاد شهاب مظفری شوهر خواهر اینده ام خخخ میدونم الا9ن میگین چه خله رفیقش نگین دیه منم فک میکردم جاستین بیبر منتظره که من به سن قانونی برسم بیاد خواستگاریم آینازی هم که فرشته منو سارینا و آبناز پزشکی دانشگاه تهران قبول شدیم فائذه جونم وکالت قبول شد تو دانشگاه با همیم خو حالا برم سر تولدم بقیه مهموناهم رسیدن پسرخاله هامم مث دختر ندیده ها پیش دوستام ولو بودن کلیییی کادو گیرم اومد بچه ها درحال قر دادن بودن که منم بهشون اضافه شدم کلی حال کردم تاشب که همه رفتن به جز خلای خودمم مامی زنگ زد به ماماناشون اجازه رو گرفت تختم دونفره بود به خاطر همین کناره هم خوابیدیم .میگم انی تاحالا عاشق شدی .با این حرف آینازی پق زدیم زیر خنده . وا مگه مریضی جواب بده ؟! وا مگه دکتری نه باو عاشقی کیلو چنده . دکتر رو که میشم تو گو ر بخندی میخواستم بگم سارینا قیافه اینازیو ببین عاشق شده خخ که نگو ساری خواب هفت پادشاه و میدید و لنگ درازش رو سر من بود به مولا راست میگم درحال خفه شدن بودم به شش هام هوا وارد نمیشد حالا فکر کنید چی میکشیدم مرگمو به چشام دیدم که پاهاش فرود اومد تو شکمم ..........
...............................
ظهر با هم بیدار شدیماونا رفتن خونه هاشون که بعد اماده بشن بریم خرید دانشگاه واسه خودم خانومی شدم دیه صدای خیلی بدی میوند از گوش شما که دور نموند صدا باد شکم بود از گوشی یه نگاه انداختم که بعله فائزه گور به گور شدس جواب دادم یه جیغ فرا بنفش کشیدم که پرده گوش خودم پاره شد . درد مرض بی درنون الاغ چرا جیغ میکشی . خو کرمم گرفته بود دست خودم که نی خخخ فائذه جون گفت من برم دنبالشون و قطع کرد بییشعر بابای بلد نیست(نکه تو بلدی) وجی گورتو گم کن حوصله تو یکیو ندارمااا . خو یه مانتو تا بالای زانو پوشیدم یه تیکه بودرنگ آبی اسمونی با شلوار 90سانتی تنگ و شال طوسی و کفش اسپرت سفید با چشام خوب ست شده بود خخخ یه رژم زدم عینک آفتابی زدم بعد سویچ پورشه البالویمو برداشتم و یه ماچ ابدار از مای ،رفتم تو حیاط سرایدار درو باز کرد منم یه ب*و*س آبدار از عشقم گرفتم واااااا حالا فکر بد نکنینا ماشینم منظورمه منحرفاااا و پیش به سوی رفیقای خل خودم تک تک شون و سوار کردم کلی فحش ابدارم نصیبم شد به خاطر اینکه یخرده کوچکدلی دیر رسیم اره جون خودت یکم دیر رسیدی آینازی تو دیگه شروع نکن جون جدت خلاصه با کلی کتک رسیدیم به مرکز خرید عشقمو پارک کردمو پیش به سوی خریییییید .
.................................
حانی اینو نیگا کن چه نازه بخلیم تو ویترین نگتها کردم وایییی خیلی خوشمل بود یه کفش اسپرت ناناز میگم ناناز یعنی واقعا ناناز بودااا. رفتم تو مغازه که بخرم ویدم دخترا دهنشون مث خرس بازه زدم به بازوشون زدم . حانی یه پری از بهشت اومده . ساری چرا زر مفت میزنی هنو تو خوابی یا پاشو گل من دیدم نههه بیخیال نی آقاااااااااا ما رد نگاهو گرفتیمم خودمم کفیدم یه پسر بود با چشم و ابرو قهوه ای تیره و ته ریش و موهاش با یه حالت خاص زده بود بالا وووووی چه چشای خوشملی داره خلاصه نگم بهتر براتون یه پیراهن جذب سفید که استیناشو سرب کرده بود و یه شلوار جین مشکی و کفش اسپرت سفید یقه هاسو هم باز گذتشته بود ووییی جیگر خوم بخولمش(آنی حیا داشته باش اجیجم)وجی تو هم یه نیگا کن اگه نخوردیش.(من خودم شوهر دارم بی حیا) پس برو به شوهرت برس بابای .با خودم یخولده فک کردم دیدم بهتره از تو هپروت بیام بیرون .... پسرم داشت خرید می کردم یهو دیدم ب گفت خانوم اون کفش اسپرترو میخوام شماره 37 .خانوم .سلیقه خوبی داری الان واستون میارم قبل رفتن منم گفتم ممنون میشم واسه منم همون سایز و همون مدل و بیارین . وا پسر جوری بهم نگاه کرد انگار ارث ددیشو خوردم منم ترسیدماااا نزدیک بود تو شلوالم جیش کنم خخخ فروشنده . ببخشید از این مدل فقط یکی دارم اونم سایز 37 پسر مث جت گفت من اونو میخوام منم کم نیوردم گفتم منم همونو میخوام .وا خانوم مسبتا محترم مث اینکه اول من گفتم اینو میخوامااا . خو من اول دیدمش پس مال خودما در ضمن من واسه خودم میخوام تویی که واسه دوس دخترات میخوای برو از یجای دیگه بخر نگران نباش هرچی بخری خوششون میاد .نمیدونم چرا اینو گفتم ولی دوست داشتم عکس العملش و ببینم که دوس دختر دار یا نه . اینش به شما ربط نداره واسه کی میخوام. خلاصه با کلی پررویی کفش خرید . منم که حرصی شده بودم قبلا از خارج شدنش از مغازه یه زیر پای دادم که یکم لغزید اما سریع صاف وایستاد و سریع برگشت و انگشتشو اورد تو صورتم خیلی دختر پررو یی هستی اما مطمعا باش یجا همدیگه رو میبینیم و این کارتو بی جواب نمیزارم .فاصلمون یه کف دست بود منم که نفس کم اورده بودم با کف دیت زدم تخت سینش اگه من پرزو هم تو هم زورگو هستی که اون کفش و گرفتی اون کفش حق من بود ایشالا تو پای عشقت چیز چیز شه بعد هم اصن تز کفشه خوشش نیاد پسره ی زورگوووووو .
...........................
با دخترا به ادامه خرید رسیدم کلی خرید کردیم دستامون دیگه جا نداشت وسایلار گذاشتیم تو عشق من همون ماشینمو میگماااا بعد به پیشنهاد فائذه رفتیم کافی شاپ و دوتا قلیون و 4میلک سیک شکلاتی سفار دادیم دعوت ساری جون .میگم حانی دیدی چه جیگری بود .نه باو مالی هم نبود مث خر دروغ گفتم اما خوب حالشو گرفتی اگه فائذه اون لحظه پیش شما بود تو و فائذه هم که وحشی پسر رو زیر مشت لگت گرفته بودینا . من و فائذه باهم بیشعوووور هماهنگیو حال کردین کجای ما به حیوونا میخوره اما جدا از شوخی همه از من و فائذه میترسن اخه اگه عصبی بشیم حضرت ادمم نمیتونه جلومونو بگیره با اون قدش فقط کتک میزنیم تازه هردومونم کمربند مشکیه تکواندو داریم .
.........................
فردا روز اول دانشگاه است قراره سارینا با سانتافه ی خوشملش بیاد دنبالمون باهم بریم . تو نیمه بیداری بودم که شپلق افتادم زمین به همرا ه عروسکم خوو نخندید دیه یه عروسک دارم اسب آبی ماداگاسکار عاشقشم تا نباشه خوابم نمیبره واییی مامی اومد بالا خدا جووم لطفا مرگم به دست مامی نباشه به دست داعش باشه ها ولی مامنم خیلی بد میمیرم خلاصه با کلی غرغزای مامانم بیدار شدم و پیش به سوی حموم رفتم تو حموم دیدیم به به مامان خودمه هاا عاشقشم جکوزیو پر اب گرم کرده که من برم توش ریلکس کنم خوبه همه میدونن دارم کم کم روانی میشم خلاصه بعد از حموم کردن اومدم موهامو خشک کردم بعد همرو بستم بالا چاشام خودشون کشیدن ولی موهامو انقد سفت بستم کشیده تر شدم به لبای قلوه ایم یکم رژلب قرمز کمرنگ زدم شبیه کره ای ها یه خط چشمم کشیدم با یه شلوار لوله تی 90 سانتی جین و کفش اسپرت سفید و مانتو یه تیکه تا بالا زانو یکم گشاد رنگ مشکی و مقعنه ام سرم کردم و کیف مو برداشتم که صدای گوووز (بی ادب باد شکم) خو باشه باادب بادشکم تو هوا بخش شد دیم او یا ماه بنی هاشم نه قمر ... 10 میس از سارینا بدبخت شدم سریع از پله ها اکمدم پایین و یه ماچ ابدار از مامی گرفتم با فریده جونم بابای کردم و دوییدم تو حیاط سریع سوار ماشین شدم که وارد شدنم همانا و کتک خوردنم همانا بیشعور میدونی از کس منتظریم . نه نمیدونم؟! خیلی پررو یی. میدونم خخ تازه متوجه شدم خیلی پررو ام خخخ. با کلی فحش دادن ماشینو روشن کرد و پیش به سوی دانشگاه پشت چراغ قرمز بودیم که یه ماشین رنجروور کنارمون ترمز کرد او اوه حدس میزنین کی بود ؟؟؟ همون پسره خوشمله که محمد (بابام) به فداش خخ شیشه رو کشید پایین سرشو یکم اورد جلو گفت سلام کوچولو ها منو که یادتونه نه کفش و زیر پایی بعد گازشو گرفت رفت منم بیخیال صدا ظبط و زیاد کردن که صدای ساقی گفتن ساسی پیچید تو ماشین و بچه ها شروع به قردادن کردن منم همینطور ( منم دیگه هااااا)عع 3وجی تو هم دیگه خب پس قررررر بده اجیجم .
...................
سارینا ماشینو پارک کرد تو محوطه همه باهم پیاده شدیم یهو چشامون شد قد چاه مستراه نه نه خیلی بزرگ شد اون پسر جیگره بایه پسر دیگه باهم میخندیدن جیگره یه نگاه به ما کرد و بعد روشو برگردوند اه چیش حالا انگار چه تحفه ای چیز به چیز شده خخخ خلاصه دنبال کلاسامون میگشنیم که بعد از 15 مین پیدا کردیم اوه اوه چه کلاسی بود میخورد 30 نفری باشیم شلوغ همه دخترا دور یه میز جمع شده بودن و کلی میخندیدن من و رفیقامم که کلا فضول نه بهتره بگم کنجکاو رفتیم ببینیم کیه که دیدم به دخترا پاچه خار اون پسر جیگرن حالا انگار کیه مام بیخیال نشستیم رو صندلی و تا موقعی که استاد بیاد درگیر صحبت کردن بودیم سارینا و آیناز که اصلا خدای غیبت بودن منو فائذه هم ب فحش میدادیم اما آروماااا جوری که فقط خودمون بشنویم یه حالیییی میده حتما امتحان کنین ....
استاد اومد سرکلاس سلام من استار رنجبر هستم و دوس دارم از همین الان گروه بندی کنم اما اول خودتونو معرفی کنید من فقط گوشمو تیز کرده بودم اسم اونو پسررو بدونم که سال دومی بود که وقتی بهش رسید.. منو که میشناسید اما بازم معرفی میکنم آرشام فرهمند هستم سال دومی و اسم بغلیش همونی که باهم میخندیدنم امیر فرخ نژاد سال دومی بود اسم چنفر دیگه هم گفتن تا رسید به ما فائزه فرزان سال اولی هستم آیناز مرادی سال اولی سارینا فروتن سال اولی منم حنانه صبوری سال اولی هستم .
همونطور که گفتم باید به گروه های 2 نفره نقسیم شید و خودتون هم گروهیتونو انتخاب کنید . منم سریع گفتم استاد من و سارینا باهم فائذه و آیناز باهم . نمیشه حتما باید همگروهتون یه سال تفاوت داشته باشین تا بتونین به هم گمک کنین . یعنی میخواستم همونجا اون استادو خفه کنم گردنش و کش بیارم به عنوان کش تنبون استفاده کنم میدنم خیلی بیرحمم خخ
تو ذهنم کلنجار میرفتم که یهو یه نفر گفت استاد منو خانوم صبوری باهمیم برگشتم ببینم کیه که شاخ درو وردم مطمئنم میخواد منو بکشه حتما اشتباه میکنم رو به استاد کردم و گفتم استاد من نمیخوام با آقای فرهمند تو یه گروه باشم که دیدم نه استاد عین حیالشم نی خانم صبوری شما حتما باید با آقای فرهمند تو یه گروه باشید اااا مگه خودتون نگفتین میتونیم خودمون هم گروهمونو انتخاب کنینم .حالا نظرم عوض شد . بقیه گروها رو هم خودش انتحاب کرد که آیناز افتاد با امیر فائذه هم با یه دختره به اسم سارا ساریناهم با یه پسر که اسمش شهاب بود افتاد .استاد رفت بیرون یه ساعت وقت داشتیم تا شروع کلاس بعدی............ هر دختری که رد میشد میگفت واقعا که از خداتم بخواد که با آرشام تو یخ گروه ی .
عصبانی بلند شدم رفتم کنار میز آرشام هی لنهور یکم اگه به عقلت فشار میوردی میفهمیدید که دوست ن د ا ر م با تو تو یه گروه باشم خرک چرا همچین کاری کردی هاااا .حرف دهنتو بفهم دختره ای پرو منو باش که میگفتم تو دانشگاه یه افتخاری داشته باشی به خاطر اینکه بامن همگروهی ه . افتخار که هیچ باعث ننگه که با تو تو یه گروه باشم آقا رو باش میگه باعث افتخارته یه نگاه کردم دیدم ساری و اینازی مانتومو گرفتن از ترس نکن حانی بیخیال ولش کن حالا تو یه گروهین دیگه جون ساری بیخیال فائذه م مثل شیر پشتم بود منتظر یه اتفاق بود که آرشامو له کنه اخلاقمون مثل همه عاشق کتک کاری هستیم . نه مث اینکه تو هنو منو نشناختی حتی استادم از من میترسه این دانشگاه رو انگشت کوچیکه من میچرخه کوچولو تو واسه من فنچی . اااا بابا فهمیدم تو عقابی و ما فنچیم من از چی میترسونی ها . نه مثل اینکه دو هزاری فنچ ما کجه این دانشگاه واسه منه. خو باشه کافیه مثل اینکه تو هم هنوز من و نشناختی اراده کنم خوتو و دانشگاتووباهم بره گورستون .ازچشاش آتیش میزد بیرونااا دیدم ساری و آینازی اشکشون داره در میاد که دیگه رفتیم بیرون رفتیم اون دست خیابون یه کافی شاپ بود 30 مین دیگه کلاس بعدی شروع میشد یه گوشه دنج انتخاب کردیم و رو تخت نشستیم همه اب پرتقال سفارش دادیم به مولا به جون پسر خوشگله ترامپ اگه ساری و آینازی اونجا نبودن منو فائذه دهنشو سرویس میکردیم پسره مونگول اخه دانشگاه مال بابایته به من چه ابله بوزینه .
...........................
کلاس بعدی هم تموم شد با رفیقامون اومدیم سوار ماشین شیم که دیدم بله خون آشام بایه دست تو جیب منتظر ماس . شمارتو میخوام واسه کار گروهی . بعد نیست یه لطفا یا یه کم با احترام بگیا. اا نمیدونستم خانم صبوری محتاج احترام منه باشه عزیزم اونم بعدا . ه اصن لطفا با شخصیت تو جور نیست نخواستیم اینم شمارم سیوش کن شمارمو سیو کرد بعد گوشیشو چرخوند سمتم اوه سیو کرده بود گربه وحشی .!! گربه وحشی عمته یالغوز .
حانی بپر بالا باید بریم شرکت مبین جون . چشای خون آشام گرد شد ههه . سوار ماشین شدم (حانی به دوستان نمیگی مبین کیه فکر بد میکننااا) وجی همه که مثل تو منحرف نیستن ولی بازم میگم مبین دخترهااا اسمش مبیناس یه کوچولو تپل انقد بامزه اس و خیلی دل نازکه جزو اکیپمونه مطب داره اخه روانشناسه الان قراره بریم دنبالش تا شب بریم بگردیم.
ساری چندتا بوق زد تا مبین اومد پایین سوار ماشین شد و ما حرکت کردیم پیش به سوی شهربازی سوار کلی وسایل شدیم و بعد شام خوردیم و سارینا تک تک مارو رسوند خونه ساعت 2 میشد لباسامو با لباس خواب اسمورف عوض کردم و پیش به سوی هفت پادشاه .
...................
ساعت8 بیدار شدم صورتمو شستم و اومدم اماده شدم تیپ معمولی زدم سرتاپا مشکی و رفتم دانشگاه خواستم ماشین و پارک کنم که قبل پارک کردن ماشین یه ماشین رنجروور اومد جلو سریع پارک کرد منم باحرس در و باز کردم پیاده شدم رفتم جلوی آرشام با داد گفتم هوی سگ آمازونی کور تشریف داشتی ندیدی میخواستم ماشینمو پارک کنم که با خونسردی تمام گفتم سگ آمازونی جدیده بعدشم نه کور نیودم دیدم باحرس گفتم اره ورژن ایرانیه مشکل داری بعد گفت باخنده آها ورژن ایرانی اونم تو آفریقا و های های خندید (حانی های های نه هر هر های های واسه گریه اس) حالا هرچی وجی تو باید طرفدار من
با حرس گفتم مرض فک تو جم کن با اون خنده ات به غار گفتی زکی گفت اگه الان نخندم کی بخندم سر قبر تو اونم باشه اونجام میخندم دنبال یه جواب توپ بودم که دیدم نه نمیاد گفتم از کودک درون کمکم بگیرم اخه وجی نبود صداش زدم اومد کودک درون یه جواب توپ بگو تا بدم به این آرشام که کودک درون گفت من به پسرای خوشکل حاضر جواب نمیکنم دختر پررو ای خدا از کودک درونم شانس نیوردیم وجی رو صدا زدم که پیداش شد وجی عشقم کمک کن تا ضایغ نشم وجی گفت من غلط بکنم که به تو کمک کنم همه جا آبروم میاری تو خشتکم الانم کمک میخوای برو خودت یه فکری کن با درد گفتم وجی غلط کنم از الان آبروتو بیارم تو خشتکت تو بزرگی کن یه جواب توپ بگو تا بگم وجی گفت نه من نمیگم تو هم نگو اوکی دیگه به اینکه آبروم تو خشتکم باشه عادت کردم جاش راحته تو نگران نباش حالا هم برو با خودم کلنجار میرفتم که آرشام گفت میدونم استایل خوبی دارم لازم نکرده حتما منو بخوری منم گفتم ه عن خوردنی نیست که گفت حرف دهنت و بفهم دختره ای حاضر جواب پررو چقد تو بی ادبی که منم با خیال راحت گفتم ادب و از لقمان یاد گرفتم پسره سادیسمی روانی اصلا احتیاج به لطف تو نیستم هر چند که جای پارک حق خودم بودم اما بخشش از بزرگان است بعد سوار ماشین شدم و رفتم اونور تر پارک کردم و بعدم رفتم سر کلاس استاد اومد اما آرشام خان تشریف فرما نشدن 35 دقیقه از کلاس گذشته بود اما بیخیال بدون اجازه اومد رفت نشست بعله دیگه رئس دانشگاه باشی این خوبیارو هم داره (اااا حانی حسودی میکنی با این سنت ) وجی کجاش حسودی میکنم فقط میگم اگه من جا آرشام بودم الان باید بیرون بودم دروغه (خو حالا که نیستی )همینجوری داشتم کلنجار میرفتم که آیناز و سارینا زدن بهم فائذه امروز کلاس نداشت که با اخم من مواجه شدن بعد اشاره کردن به ارشام یه نگاه انداختم که ارشام واسم واسم زبون دروارد حالا خودتون فکر کنین پسر با اون هیکلش و اخماش و جذبه اش واسم زبون در بیاره اصن چشام شد قد چاه مستراه بهمراه جزئیات ( اه حانی چقد چندشی تو اوق خو باشه باو شد قد اوممممممممم نمیدونم همین قد بدونین که بزرگ شد دیگه بقیه حواسم جمع کردم به کلاس و درس گوش دادم خسته با بچه ها از کلاس اومدیم بیرون رفتیم تو بوفه هرسه بستنی خوردیم بعد کلی حرف رفتیم واسه کلاس بعدی بازم شروع شد اخرای کلاس بود که ارشام اومد بازم اقا دیر رسید کلاسم تموم شد خواستم برم خونه که آیناز اومد گفت من ماشین نیوردم با تو میام باهم رفتیم ساری هم رفته بود دیگه آیناز و رسوندم خونشون داشتم میرفتم که ماشین کنار جاده ایست کرد نگاه انداختم بلعله دیگه شانس ما داریم بنزین تموم کرد ماشین و قفل کردم راه و افتادم که حس کردم یه پسر دنبالم که گفت به به چه جیگری درواقع نترسیدم اخه تکواندو کار بودم اما وقتی دیدم سه نفرن اگه دروغ نگم سکته کردم و را همو تند تر که یکی پسرا دستمو گرفت منم یه لگد زدمش که اون دو تا هم اومدن وایی امام وقت کمکم کن نه نه امام زمان جون جدت کمکم کن نه انکار امام زمان نمیخواد کمکم کنه هر 12 امام و به همرا امام 13 امام خمینی صدا زدم اما فایده نداشت دیگه تو کل کردم به خدا دستش و کشید رو پوستم که یهو هیچی هس نکردم نگاه کردم دیدم نه دیگه شما ندیدید اما من دیدم میدون حدس زدید کی بود درست حدس رودید آرشما بود که داشت با اون سه تا نره غول دعوا میکرد منم رفتم کمکش و شروع به زدن اون سه کردم از حرکات آرشام فهمیدم اونم رزمی کاره لهشون کردیماا اصن دلم یه دعوای جانانه میخواست _برو تو ماشین من میرسونمت ..... منم از خدا خواسته سریع قبول کردم آدرس خونه رو گفتم تا درو وا کردم که پیاده شم ماشین محمد امین رسید سریع آقا پیاده شد و اومد کنار ماشین آرشام _سلام جوجه خاک تو سرش که هنوز نفهمیده جلو غریبه منو جوجه صدا نزنه منم جوابشو دادم جوجه عمته و هفت جد و آبادت ....... _وایسا من با این آقا سلام کنم بعد به حسابت میرسم به آرشام دست داد منم معرفی کردم ایشون آقای آرشام فرهمند همگروهیم و ایشونم محمد امین بعد از معرفی کردنشون رفتم تو خونه که محمد امین افتاد دنبالم و گیرم اوردو کلی قلقلکم اور نزدیک بود خودمو خیس کنم محمد امین که رفت اب خوره سرمو کردم پایین که از بابت خودم خیالم راحت شد دوستان جیش نکرده بودم انقد نفهمن دیگع شاید خدایی نکرده خدایی نکرده خدایی نکرده طرف خودشو خیس کنه بابا هرچیزی یه حدی داره آقا تا شب موند صبح ساعت 8 بیدار شدم یه مانتو زرشکی یه تیکه که زیر سینش تنگ بود و تا زیر زانو هام بود پوشیدم با شلوار جین نود سانتی با کفش اسپرت مقنعه رو هم سرم کردم یکم آرایش کردم کولمم برداشتم و رفتم امروز یه کوچولو زودتر رفتم اخه کار دارم در ماشین و وا کردم و پیش به سوی شیطونی راستی بگم یه امتحلن سختم داشتیم اما من از همون اول ترم میخونم که شب امتحان سنگینی نکنه بله دیگه چی فکر کردین دنبال آینازم رفتم نقشمو بهش گفتم که کلی خندید سریع رفتیم تو کلاس آیناز تو کنار در وایسا حواست باشه کسی نیاد اوکی _باشه تو هم سریع شروع کن همون ساعت اول امتحان داشتیم رفتم کنار صندلی استاد سوزن و از تو کیفم برداشتم کزاشتم زیر صندلی یکمی چرم صندلی و باز کردم کیسه هوا هم گذاشتم تو چهارتا ادامسم گذاشتم اه بیا استاد خان اخه دوستان نمیدونید که این مردک با من چقد لجه 3 نمره از کم کرده میگه چون خانم خیلی شیطونن رفتم به آیناز گفتم بیاد بعد باهم ریز ریز خندیدم سارینا و فائذه هم که اومدن قضیه رو واسشون تعریف کردیم بلاخره استاد اومد نشست رو صندلی قیافش قیافشو باید میدسدن اخش رفت به هفت آسمون در عین حال صدای بدی هم اومد که بچه ها غش کردن از خنده دیوارو گاز میگرفتناا استاد بلند شد آدامسا کش اومدن ههههه همین یعنی کاش این کلاسم با آرشام مشترک بود که از خنده ماره میشد به مولا خخ بخاطر بلاهایی که سر استاد اومد امتحان برگزار نشد و استاد رفت خونه اما با قیافه عصبی بله دیگه ما اینیم چی فکر کردین.
برگشتم خونه مامان نبود حتما روفته خونه خاله زفتم تو آشپزخونه یه چی بخورم که یادداشت گذاشته بود عزیزم من رفتم خونه خالت اینا مراقب خودت باش یعنی مامی خودمه رفتم تو اتاقم دیدم محمد امین روتختم خوابه و دانیال طبق معمول با دخترا چت میکرد حواسش به من نبود لباسامو برداشتم و رفتم تو حموم عوض کردم یه تاپ گشاد مشکی باست شلوارک اسلش اومدم بیرون رفتم کنار دانیال و گفتم دانی تو اسمشاونو فراموش نمیکنی گیج نمیشی یعنیی _وایی حانی انقد گیج میشم بخاطر همین به همه عزیزم میگم _آها باهم حرف میزدیم که یه صدای ناجور اومد الان فکر میکنین دزد بود نه نه دزد نبود محمد امین بود گاز معدش که دانیال گفت میگم حانی احتیاج به واشر داره فشار روش نیاد یعنی سرخ شده بودن ازه خنده که دوباره صدا اومد اینبار بلندتر و وحشتناک تر خدارو شکر بی بو بود امقد بلند بود که خودش سریع نشست و فکر کرد زلزله بوده منم رفتم زدم رو شونه هاش گفتم داداش به یه واشر دیگه احتیاج داری که دانیال زد زیر خنده محمد امین که از تو شوک در اومد گفت یه جوک در وصف این موقعیت میگم گاز معده چیست ؟؟! از نظر دخترا مشکلات هضم غذا و از نظر پسرا که به خودش و دانیال اشاره کرد منبع بی پایان سرگرمی احساس همبستگی میان افراد دیگر وایی خدا شاهد داشتم از خنده می ترکیدم چند دقیقه دیگه حرف زدیم که محمد امین زنگ زد پیتزا و همبرگر بیارن نهار و خوردیم ساعت 8 بود بچه ها رفتن مامانم اومده بود و داشت با گوشی با بابا حرف میزد و لاو میترکوندن منم رفتم تو اتاق یکم با بچه ها چت کردم تا خواب رفتم .
...............
به زور از خواب بیدار شدم ساعت 2 ظهر بود امروز کلاس نداشتیم یهوو در باشدت واشد و ببر زخمی پرید داخل و شروع کرد به غرغر کردن اه مثل خرس میخوابی و تو خواب مث کلاغ حرف میزنی و قیافتم که شده الان مثل میمون مثل لاک پشتم کارا تو انجام میدی .مامییییییییی بسه اگه دست تو باشه صفت کله حیوونارو به من میچسپونی حالا خوبه بچه انسانمااا چرا انقد غر میزنی . پاشو امشب دعوتیم خونه بابابزرزگت . مامان من نمیام.خانوم جون گفت حتما تو باید بیای . ااا ننه هم هست کی برگشت از المان . حالا پاشو برو حموم دختر عزیزم تا نخوردمت . و زفت بیرون از اتاق درو هم بست . اصن انگار این مامان با اون مامان قبلی فرق داشتاااا چرا مامانا اینجورین؟!! مامان بزرگم 3 رفته المان پیش دایی علی و دوتا خاله هام من کلا 7 خاله و 1 دایی دارم که خاله هام همه نانازن من به خانواده مادریم رفتم و البته همه از دم پسر دارن
تو خانواده تنها نوه دختر منم که خیلی خوشمل ناز ، با ادب، مهربون ، و ..........هستم
بعد از حموم رفتم ببینم فریده جون چی درست کرده از پله ها ویژژژ سر خوردم اومدم پایین که تز چشم مامی دور نموند دیدم بلهههه فریده جون میگو درست کرده با ولع خوردم مث قوم قحطی زده ها اووووم خیلی خوشمزه بودم .
یکم دیه خوابیدم .از خوب که بیدار شدم حوصله دوش نداشتم موهامو شونه زده بودم بخاطر روغنایی که زده بودم موهام از روشونم رسیده بود تا رو گودیه و کمرم رنگ موهامم که میدونین دیگه خرمایی تیره است و لخت شونه کردم و با یه گیر جمع کردم اما از پشت بیرون بود یهومانو سورمه ای یه تیکه که یه گوشش بلند تر بود و حالت آبشاری داشت و یکم بالاتر از مچاش تو خالی بود که دستم مشخص میشد با شلوار تنگ مشکی میگم تنگ یعنی تنگ تنگااا که 90 سانتی بود از بغلای شلوار 10 چاک خورده بود بایه کفش مشکی 5سانتی و روسری بلند مشکی که از بغلاش مهرهای رنگی وصل بود پوشیدم یه رژ قرمز زدم اومدم لنز سبز بزارم که دیدم نه باو چشای طوسی خودم ناز تره ( اوه اعتماد به سقف ) وایییی وجی پیدات نبود ( اها رفته بودم ماه عسل با عشقم ) دیگه ازدواج میکنی و مارو خبر نمیکنی ( هههه برو آماده شو عزیزم) باشه عشقم بعد یه خط چشم مشکی زدم و کیفمو هم برداشتم از اناق زدم بیرون از پله ها دوتا دوتا اومرم پایین به به پرنسس من چطوره ووووییی مامی با این تیپی که تو زدی دیگه کسی مارو هم نگاه نمیکنه باو . تو ام دختر خودمیاااا خیلی ناناز شدی با ماشین من میریم عزیزم . یه ماچ آبدار گرفتم از لپش و پیش به سوی خونه آقاجون .
تو ماشین کلی قر دادم تا رسیدیم خونه آقاجون خونه آقاجون2000 متر و سوبلکس و تا دلت بخواد اتاق داره یه آسانسورم تو خونه داره حیاطش بزرزرگه اما نه خیلیییی بزرگ و پر از گل و درخته و تو خونه یه پله مارپیچ هس و کلی خدمتکار دارن . مامی درو با ریموت باز کرد و ماشین و برد تو به مناسبت برگشت خانوم جون و دایی علی دعوتی داده بود که کل خانواده بودن ماشیینو مامی پارک کرد و وارد عمارت شدیم که دیدم بله پسرخاله های خل منم رسیدن ههه همه از دم مجردن بزرگترینشون نیماست که 26 سالشه محمد امین و دانیالم 20 شونه محمدم 23 و میکائل و امیر حسین و اهورا9 هیراد 2 اون یکی محمد 12 منم که19 سالمه ایلیا هم 11 سالشه میدونم خیلی پسر خاله دارم اماااااا میدونین همین پسرخاله های من باعث میشن که نسل انسان از بین نره هاااا حالا بگین چقد پسرخاله داره با محمد امین از همشون راحت ترم ....
جوونا تو یخ سالن دیگه بودن اول با بزرگترا سلام کردم وکلی تف مالی شدم لپ آقاجونم یه ماچ آبداز گرفتم و رفتم بکم با یاس حرف زدم یاس خالمه که 26 سالشه و خیلیییی نانازه چشای آبی و پوست سفید داره ببنیشم عملیه ولی از حق نگذریم من ناماز ترم خدادای نازم بینیم خودش شبیه عملی هاست به مولا بعد پاشدم رفتم پیش آینده سازان کشور پسرخاله هام خخخ خودتون که در جریانین اگه نبودن چی میشد خخخخ
تا وارد شدم یه نفر پرید تو دلم دیدم بلهههه هیراد خان با همون لحن بچه گونش گفت خنانه نون حالا فک نکنین نون میخواداا کلا به جون میگه نون محمد امین اومد بغلم کرد به دختر خاله ای مونگول خودم خوبه . اه خیلی بیشعورین در کل همه پسرا بیشعورن دخترا درجریانن مگه نه دخترا ؟؟؟
بعضی اوقات شک میکنم که میگن پسرا قبلا میمون بودن اخه مگه میشه هااااا میمون به این نازی ملوسی اصن غیر ممکنه فک کنم قبلا گاو بودن آخه گاو نه شعور داره نه عقل ( اما قیافه داره مگه نه حانی) اره وجی وتقعا راس میگیا پسرا در کل هیچی ندارن پس در نتیجه یه موجود نا شناخته اند خخخخخخح
نیما خان که درحال مکالمه با دوست دختراش بود تاکیید میکنم دوس دختراش جمع ها نمیدونم چجوزی میتونه به خاطر همین درجواب سلام من فقط سر تکون داد بیشعور انگار نه انگار تک دختر خالش اینجاستااا احمق بلاخره یه حرف خوب از دهن پسرا در اومد دانیال گفت بیاین بازی شجاعت و حقیقت منم با دانیال موافقم شروع کردیم به بازی افتاد رو محمد امین و نیما .نیمام شجاعت و انتخاب کرد خب خب نیما خان بدبخت شدی گوشیتو بوه دست حنانه رمزشم واسش وا کن تا هرکاری دلش میخواد بکنه . بگیر حنی .گوشیشو برداشتم رفتم تو مخاطبین فکم برید اینهمه دوس دختر . به اولی زنگ زدم بعد از دو تا بوق جواب داد صدا رو رو اسپیکر گذاشتم . سلام نیما جووون انقد عجله داری میخوای از همین الان شروع کنیم از لباسی که انتخاب کردی خیلی خوشم اومد . وااااا اصن نمیزاره من حرف بزنم .خانوم محترم شما فکر کنم اشتباه گرفتم . نه نه مگه این گوشی نیما نیست .بله من مادر نیمام و شما . ...... دختره هنگ کرد بدبخت قطع کرد فقط صدای خنده بود دانیال و امین ،نبمارو گرفته بودن خخخ درحال بازی بودیم که صدای باد معده پیچید تو جمع خخخ خودتون دیگه میدونین که من نبودم حانی این چه زنگیه دیگه خودت خجالت نمیکشی .نه گوشی خودمه اختیارشو دارم اه حالا بزار جواب بدم ببینم چه خریه وااا خاک عالم گوشی جواب داده بودم نفهمیده بودم حتما شنیده خدااااا الو سلام بفرماین . پس حالا من شدم خر نه. آقا امرتون به جا نمیارم؟؟! .. بابا فرهمندم . حانی جون نمیای .محمد امین یه لحظه منتظر باشین دارم با تلفن حرف میزنم .
از کی تاحالا تلفن حرف میزنه هاخخخ الان میام تو برو حواست به نیما باشه مخه کسی دیگه رو نزنه خخخ.
بفرمایین آقای فرهمند امرتون ؟؟ کجایی فکر کنم بد موقع مزاحم شدم با دوس پسرتونین ؟؟ بد موقع که بله مزاحم شدید واما به شما ربطی نداره باکی هستم پس فعلا بای .. کارمو اس میکنم بای.
#آرشام#
از پشت خط صدا پسر میومد نمیدونم چرا انقد کنجکاو شدم زنگ زده بودم واسه کارای گروهی پشت خط بودم فک کنم نفهمید جواب داده که گفت بزار جواب بدم بیینم کدوم خریه پسرا هم خندیدن فک کنم چندتا پسر بودن اخه اسم یه نفر نیما و اسم یه نفر امین بود تا جواب داد گفتم پس خرم شدیم که منو نشناخت . آقای محترم امرتون به جا نیوردم . فرهمندم و ...................... تا اینکه قطع کرد دختره ای وحشی بی تربیت واقعا قطع کرداا حتما بازم نشناخت. رفتم تو تلگرام پروفایلشو چک کردم که عکسای خودش بود و دوستاش و کلی پسر که باهم گرفتن فک کنم رفته بودن پارتی یه لباس لیمویی پوشیده بود تا بالای زانو که کمرش تنگ بود و موهاشو هم بافته بود خیلی جیگر شده بود اه من چم شده چیکار به عکس این دختره دارم با اعصاب داغون رفتم رو تخت و با هزار جور فکر خوابم برد.
#حنانه#
بعد از یکم بازی کردن شام و خوردیم و کلی حرف زدیم ساعت 12 می شد که رفتیم خونه رو تخت غش کردم صبح ساعت 9 بود که بیدار شدم هنگ کردین نه که چرا انقدر زود خودمم هنگیدم خخخ یکم با گوشیم ور رفتم که اس اومد دیدم خون آشام . حنانه باید باهم پاورپوینت و کنفرانس درباره بایو تکنولوژی ارائه بدیم . اولا سلام حنانه نه و خانم صبوری .
خوب باش خانم صبوری چیکار کنیم ، پاشو بیا خونه ما باهم کار میکنیم خوبه؟ خوبه ولی خانواده مشکل ندارن. نه پس کی میای؟ امروز بعد از ظهر یکمشو انجام بدیم خوبه دیگه. خب پس آدرس خونه رو بلدی اون ؟؟؟ _ آره اونسرس نجاتت دادم از دست غول بیابونیا یاد گرفتم _آها بای. بای.
سریع زنگ زدم به رفیقام که بیان تو خونه تنها نباشم به محمد امینم زنگ زدم که بیاد . سریع رفتم پایین به مامانم گفتم قراره هم گروهیم بیاد به فریده جونم گفتم که خوراکی درست کنه.
خب اووووم نمیدونم چی بپوشم !!!موهامو شونه زدم یه خط چش و یه رژلب قرمز زدم با شلوار لی خاکستری رنگ راسته و یه بلیژ سبز آبی که روش مروارید چسبیده بود و آستین سه رب بود و روشم مروارید خیلی خوشمل شدم بخولم خودمو بایه دپائی رو فرشی خاکستری که روش پشم بود . اوه اوه یا صاحب ثانیه نه نه زمان خلا ریختن تو اتاقم حانی کجایی عزیزم . از ترس ماچ تو ماچ کردنشون رفتم زیر تخت این صدای مبین بود آره خودشه جیییییییغ فرا بنفش کشیدم موهام تو دست فائذه بود . ای توله خودم پس تو اینجایی چرا عجیجم. فائذه ایشالا لباس بخت بپوشی بری خونه شوهر گور به گور شده موهامو ول ک تا اسم .......... نیوردم . بابا بیا ول کردم فقط تهدید نه این تهدیدا دیکه کارساز نیست نیست .
اصن به اسم شهاب مظفری هم حساسه خانوم حخح زنگ در اومد خودش بود آرشام درو وا کردم مامانو فرستاده بودم بیرون که راحت باشیم آیناز نیومده بود واسه کار گروهی با امیر بود همون دوست آرشام . (از کی تاحالا آرشام )خو محل سگم به وجی ندادم خخخخخ آرشام اومد تو وسایل دستش بود و نشستیم رو مبل فریده جون میوه اورد . مبین ،بیا بابا کسی نیست . اه حانی چند بار گفتم نه گو به من مبین هااا
#آرشام#
گفت مبین!! یه پسز تو خونه اس شاید داداششه نه شایدم این خونه مجردیه خرک خونه به این بزرگی مجردیع ولی مطمئنم اونسری هم قرار بو برن دنبال مبین اه خو به من چه چرا انقد حرصی شدم وقتی مبین و دیدم دیدم ااا اینکه دختره اسمش مبینا س خیلی خوشحال شدم تا اینکه زنگ درو زدن قبل از اینکه بره درووا کنه از کنجکاوی زیاد پرسیدم شما تک فرزندید!؟؟ بله من تک فرزندم اومد درو وا کنه که یکی از دوستاش پیش دستی کرد وا کرد چرا دخترا اینجورین..............
عشقم حانی جون کجایی . این دیگه کدوم خریه صدا پسره نه ، نه بابا توهم زدم نه مطمئنم صدا پسر بود . یهو حنی پرید بغل پسر گفت به ببین کی اینجاست امین چه خبر !!؟
#حنانه#
مبین درو وار کرد یهو محمد امین اومد تو عشقم حانی جون کجایی. خدا وکیلی الان وقت این حرفاس حالا این آرشام چی راجب من فکر میکنه هااا . منم نزدم تو ذوق اش بدبخت شاید با دوس دخترش دعواش شده یهو پریدم بغلش به ببین کی اینجاست . محمد امین از لپ تک تک رفیقام یه ماچ آبدار گرفت و همه رو بغل کرد . درکل باهم راحتن مث خواهر برادریم
تا امین رسید به آرشام . یه نگاه به من کردن هردوشون ایشون محمد امین پسر خالم و ایشون هم آرشام هم گروهیم هستن باهم دست دادن. محمد امین کلی دلقک بازی در اورد منم دیدم خیل آبروم داره میره جلو ارشام اخه هی عشقم و کلی مسخره بازی دیگه انجام میداد و لپمو میبوسید خدا میدونه آرشام درباره ام چی فکر کرد که گفتم این محمد تمین داراش رضاعی مم هست که اخمش وا شد خدارو شکر
شروع کردیم به انجام کارا دیگه کم کم خسته میشدم که یه حرف خوب از دهن امین در اومد . میگم خسته نشدین این همه کار کردین بربم بیرون بگردیم ها نظرتون چیه . عالیهههههههه من برم آماده شم میام .
لباسم که در کل خوب بود یه مانتو جلو باز حاکستری هم پوشیدم و کفش اسپر لژ دار سفید و شال سبز آبی یه انگشتر نقره ای هم انداختم با بند انگشتی و دستبند و ساعت با عطرم دوش گرفتم رژمم تجدید کردم به عالیییییی شدم بخولم خودمو اوممممم .
رفتیم بام تهران کلی خوش گذشت با دو تا ماشین رفته بودیم من سوار ماشین رنجروور آرشا بودم برگشت که گوشیش زنک خورد
باشه باشه ............ ببخشید سری بعد حتما تورو با خودم میبرم ............ میدونی که خیلی دوست دارم پس حرف الکی نزن ............... خب باشه بهدا یه لباس سیندرلا میخرم واست ، الان رانندگی میکنیم بعد میببنمت .......بای
یعنی کی بود مطمئنم دختر بود اه خب به من چه ( حانی نکنه داری عاشقش میشی هااا) وجی گورتو گم کن برو به شوهرت برس اه .

تارسیدم خونه غش کردم ، اه امروز کلاس دارم چیشششش (پاشو برو حموم) یعنی برم ، باشه رفتم حموم یه دوش20 مینی گرفتم اومدم بیرون مو هامو خشک کردم یه مانتو خردلی یه تیکه پوشیدم که استینای گشادی داشت با شلوار نود سانتی مشکی با کفش اسپرت مشکی یه دست موهامو سفت بستم بالا که چشامو کشیده تر نشون داد مقعنه او هم پوشیدم با یه رژ کمرنگ کیفمم برداشتم تز خونه زدم بیرون مازراتی مامان و برداشتم و رفتم سمت دانشگاه بچه ها قرار بود با مشاین خودشون بیان ماشین و تو محوطه پارک کردم رفتم تو کلاس دیدم آرشام داره با یه دختر حرف میزنه دختره یه عشوه ای میومد خرکیاااا نه حیف خر باشه بدتر از اون منم کلی حرص خوردم . بعد از چند دقیقه آرشام از کلاس رفت بیرون منم رفتم دنبالش دیدم رفت دست به آب wc من سریع رفتم تا رفت تو در و از پشت قفل کردم بعد یه برگه برداشتم نوشتم تا تو باشی دیگه با دختر حرف نزنی پسره بیشعووووووور بعد زدم به در دستشوی خخخخ مطمئنم میگم چقد وحشی به مولا وحشی نیستم نه اینکه حشود باشما خودتون بهتر میدونین که حسود نیستم محض سرگرمی این کارو کردم ( حانی در رو ) واییییی وجی ممنون که یاد آوری کردی الان میرم از دست شویی اومدم بیرون رفتم سر کلاس .....
دوتا کلاس تموم شد اما آرشام نیومد کلاس اخرم تموم شد . زفتم در wc دیدم نه در بازی کاغذم نبود حتما رفته داشتم میرفتم سمت ماشین که سارینا پرید جلوم حانی امروز پیدات نبود شب دعوتین خونه ما باشه .یه ماچ از لپش گرفتم و برروی چشم حتما میام فعلا بای .بای . ساری رفت دنبال سویچ میگشتم که دستم کشیده شد مغز چفت شد تو ماشین یه نفر پرت شدم هنوژ هنگ بودم که دیدم اینکه آرشام خودمونه . چته روانی چرا منو انداختی تو ماشینت لال شدی جواب بده تا لهت نکردم ، سرشو یهو برگردوند که از ترس لال شدم تو گور جد در جد خانوادمو هم دیدم دروغ نگفتم .
بیا پایین ، یه نگاه به اطراف کردم که دیدم بام تهرانیم چن نفری بودم اما خیلی کم که تو کافی شاپ بودن سریع پریدم بیرون چته چرا منو اوردی اینجا هاا . کار تو بود نه . چی چیو کار من بود !!!!!! من و انداختی تو دستشویی درو هم قفل کردی . اهاااا یادم اومد اما این از کجا فهمید کار من بود زندونی کردنش تو مستراه . آااا پس کار خودت بود نه سکوت علامت رضاست . منو به خاطر حدس مسخرف خودت کشیوندی اینجا ؟؟؟!! لابت میخوای بگی متنم نوشته ترامپ بود نه!!! اوووو ( خاک توسرت که انقد خری آقا خط تورو میشناسه عقل کل هم گروهیشی مثلا) وجی یه جا باهت موافقم اخه چقد من خنگم اه. بازومو گرفت و چسپوندم به ماشین خودشوهم چسپوند بهم اهااا پس درست حدس زدم کار خودت بود تو عاشقم شدی اون موقعم که منو با اون دختره دیدی حسودیت شد گربه کوچولو . بر بابا عشق و عاشقی کیلو چنده کافر همه را به کیش خود پندارد . من که بله عاشقت شدم دروغ چرا اخلاقت واسم خاصه مث بقیه پولدارا لوس و نونور نیستی . واااااا گوشام اشتباه نشنید الان باید خجالت بکشم نه باو خجالت واسه چی اخه من بلد نیستم خجالت بکشم سرمو بندازم زیر نه مه اینجوری میگه اه بچه خجالتیه روم سوار میشه تو ذهنم با خودم کلنجار میرفتم که یه چیز داغ لبمو به بازی گرفت و گاز اس ریزی از لبم میگرفت خیلی گرمم شد خودمو جدا کردم و نشستم تو ماشین .
بقیه راه تو سکوت یپری شد منو رسوند خونه بای مراقب خودت باش . بدون خداحفظی پیاده شدم رفتم تو مامی داشت سریال ترکی نگاه میکرد منم رفتم تو اتاق انقد گرمم بود لباسم و با تاپ و شرتک عوض کردم کولرو روشن کردم رفتم رویروش وایسادم بعد از چن دقیقه رفتم رو تخت دستمو گذاشتم رو لبم و آروم لمسش کردم از حق نگذریم خبلییییی حال داد( بی حیا ) وجی خیلیییی خوشمزه بود یباز دیگه موخوامممم ( خجالت بکش ) وجی گفت دوسم داره(خب تا حالا خیلیا گفتن که دوست دارن) وجی این فرق داشت قلبم داشت میومد تو دهنم ( حالا خوبه خاطر خواه تا دلت بخواد داشتی ) وجی منم دوسش دارم . الان باید چیکار کنم ؟؟؟؟؟!
....................
گوشیم صبح الارم داد .بلند شدم به سرو صورتم یه آبی زدم یه مامتو قهوه ای یه تیکه که زیر زینش چند تا پیله خورده بود و پایین مانتو از گوشه عکس یه درخت با نخ سورمه ای کاد شده بود با شلوار جین مشکی نود سانتی با کفش اسپرت طوسی و ساعت اسپرت طوسی و مقعنه پوشید زنگ زدم به فائذه بیاد دنبالم و از پله ها ویییییژ اومدم پایین خیلی حرفه ای کار کردما!!!!! مامان و فریده جون داشتن صبحونه میخوردن رفتم منم بخورم دیگه نمیشه که نخورد مث خرس خوردم بعد یه ماچ آبدار از مامی گرفتم و رفتم تو حیاط منتظر فائذه تا ماشینشو دیدم سری پریم بیرون و سوار ماشین شدم
میشه بعد از دانشگاه بریم پارک _واسه چی درباره دیروز من و آرشام _ خب مگه میشه نریم حتما میریم
من همچی و به دوستام میگم چون علاوه بر اینکه ککمکم میکنن مشاوره هم میدن و همیشه پشتمم همینطور اوناهم یعنی واقعا داشتن دوستای خوب نعمته . دیگه تا رسیدن به دانشگاه سکوت حکمفرما بود تا پاهامو تو دانشگاه گذاشتم استرس کل وجودمو گرفت میگم کل وجودمو یعنی تک تک سلولاموها باهام وارد کلاس شدیم یه نفس راهت کشیدم خدارو شکر آرشام نیومده بود تا کلاس آخر آقا میومد. یه استرس بدی داشتم اخه ارشام کسی نبود که یه کلاسش و از دست بده رفتم خونه یه دوش گرفتم که فکرای بد و بندازه دور ساعت 12 شده بود یه زنگ زدم به مهرداد شوهر مامانی بعد از دوتا بوق جواب داد. _سلام به دختر یکی یدونم خوبی عزیزم سلام من خوبم تو خوبی _مگه میشه صدای تورو بشنوم و خوب نباشم مامانت کجاست دلم واسش یزره شده امروز زنگ نزدم بهش اخه سرم شلوغ بود اها سوغاتی منو فراموش نکنیا _اگه فراموش کنم که تو منو زنده بگور میکنی اه یعنی من انقد خشنم _کاش خشن بودی به شمر گفتی زکی خیلی بیشعوری _اگه به مامانت نگفتم دختره چش سفید باشه خوابم میاد ، تو ام برو بخواب بابای _ باشه عزیز بابا مراقب خودتو مامانیت باش از طرف منم مامانتو ببوس خداحافظ.
راستی اینو بهتون نگفتم که فامیل اصلی من رضایی اما وقتی مامان از بابا جداشد و بعد با مهرداد ازدواج کرد با اسرار مهرداد فامیل خودشو تو شناسنامم زد شد صبوری.
.....................
امروزم رفتم دانشگاه ولی باز خبری از آرشام نبود واقعا نگرانش شده بودم دیگه . دلتنگش شده بودم....... اومدم خونه دو دل بودم میخواستم زن بزنم بیینم آرشام خوبه یانه اما بهانه ای نداشتم که بهش زنگ بزنم ( زنگ بزن بگو استاد گفته بگم اگه نیای از کلاس حذف میشی ) وای وجی تو چقد باهوش شدی فک کنم بخاطر اینه که ازدواج کردی نه ( اولا من از همون اول باهوش بودم تازه ازدواج کردم خنگ شدم ) حالا به نظر من که باهوش تر شدی وجی رفت پی غذا درست کردن واسه شوهرش منم زنگ زدم به آرشام بعد از دوتا بوق صدای بم و مردونش پیچید سلام _ سلام حانی تویی _اولا حانی نه خان صبوری بله خومم _ دختر نمیدونی چقد منتظر تماس بودم _ الکی انوقت چرا؟؟!؟ _ میشه نتیجه گرفت که نگرانم بودی واست اهمیت داشتم مگه نه . الان میام دنبالت حاضر شو ..... بعد سریع تماسو قطع کرد تا فرصت گله نداشته باشم وای خدا زنگ زده بودم چی بگم چی شد اما بدم نشد پسره پررو خودخواه مغرور .
یه مانتو کرم بلند که جلو باز بود دوتا بند داشت کا رو شکم بسته میشد و چاک داشت تا روی کمر که کنار چاکش دوتا بند دیگه بود که میوردی جلو با شللوار جین نود سانتی سورمه ای و شومیز بنفش کم رنگ که زدم تو شلوار با شال زدر و بنفش و سورمه که رح های گل و چارخونه و داشت وبا صندل پاشنه 5 سانتی کرم و کیف سورمه ای موهامو بافتم و گذتشتم از شال بزنه بیرون و یه رژلب قرمز و خط چشم مشکی و به همراه لنز سبز و گذاشتم و رو تخت نشستم و سرگرم بازی کردن با موبایل شدم .که گوشیم رفت رو هوا آقا آرشام بود قربونش برم من تا جواب دادم نه سلامی کرد نه علیکی گفت بیرون بعد سریع قطع کرد اوه نه به یه ساعت پیش نه به الان کیفم و برداشتم رفتم پایین ماشین محمدامین و دیدم خودشم کنار ماشین آرشام بود داشت حرف میزد رفتم کنار ماشینش محمدامین خاک توسرش دوباره مسخره شد خدا بگم چیکازش ونکنه اصلا این بشر کرم داره من که میدونم گفت سلام عشق خودم خوبی اومدم ببینمت این آقا همون هم گروهیتون نیست _ بله خودشونن آقا آرشام قرار باهم بریم بیرون نا بعد بای _اومد لپمو بوسید بعد کنار گوشم گفت خوب کرم ریختم نه _ خوبکه چه عرض کنم عالی کرم ریختی برو به سنا برس سنا عشقش واقعا واسه همن عاشق همن و همدیگه رو خیلی دوس دارن نامزد کردن تازگیا من از لپش یه ب*و*س گرفتم و گفتم برو دیگه و سوار ماشین شدم .
یعنی اگه بگم سکته رو کردم دروغ نگفتم آرشام یه اخمی کرده بود که نگو بعد گفت تگفته بودی دوس پسر داری اوه اوه اینکه دوس پسرم نبود _حتما نامزدت بود نه _ نه این خودش نامزد داره _ پس نامزد داره به توهم میگه عشقم یه بارم اومده بود خونتون خوب یادمه _ این محمد امین داداش رضایی و پسرخالمه _ ااااا خخ واقعا منم میگم تو که عاشق منی چطور با محمد امین بعد هرهر شروع به خندیدن کرد _ منم خنده ام گرفت بود اما اگه میخندیدم پرو میشد _ خب حانم دوس داره کجا بره ؟؟؟؟ _ چه زود صمیمی شدی !!! _ خب تو نگو معمولا خانوما دوس دارن برن خرید اما قبل خدید باید بهت یه چیزی بدم . _ اخ جوون کادو _ خو باشه فک نکنم انقد که کادو دوس داشته باشی منو داس داشته باشی _آرشام کادومو بده دیگه _ به یه شرط میدم که وقتی دارم از لپم یه ب*و*س بگیری قبول ؟؟ _ باشه قبول تو فقط بده کادومو خودشو خم کرد پشت و یه جعبه صورتی و زرد برداشت و جلوم گرفت منم سریع گرفتم و بازش کردم اگه بگم باور نمیکنین مطمئنم باور نمیکنین حالا هی میگن بگو اولین بار که همو دیدم سر یه کفش دعوا کردیم همون کفش زو واسم خریده بود وای که چقد خوشحال شدم سریع گذاشتم سر جاش کلی خوشحال شدم آخرم از ش پشرسیدم اونروز این کفش رو واسه کی میخواست که گفت واسه خواهرم میخواستم و بدون معطلی گفت قرار بود لپمو ببوسیاااا یادت که نرفته منم که در کل پرو گفتم نه یادم نرفته لپتو بده ببوسم و لپشو بوسیدم و باهام پیاده شدیم کلی خرید کردیم بعد رفتیم شهربازی شبم منو رسوند خونه و رفت منم سریع با فائذه و آینازی و ساری و میین تماس تصویری گرفتم کل قضیه رو واسش تعریف کردم ساری گفت که یه BF واسه خودش پیدا کرده به اسم شایان که معلمه آسنازم گفت با دوست آرشام امیر فائذه ام سینگل بود اما کلی جاست فرند داشت و درباره همشون کلی توضیح داد همه هم شیک و خوشمل بودن از فائذه هم انتظار نمیره که باکس زشت حرف بزنه بعد از کلی صحبت کردن قطع کردیم تا قطع کردم برام یه پیام اومد از طرف آرشام
شب های با تو بودن یعنی همه چیز را داشتن... حالا که با من هم نیستی مشکلی نیست خوب بخواب...
بعد با هزار تا فکر به خوابیدم صبح زود از خواب بیدار شدم بابام امروز صبح پرواز داشت به ایران ساعتای 2 میرسید منم از طرف دانشگاه مامان میومد دنبالم باهم میرفتیم رفتم حموم یه دوش گرفتم موهامو خشک کردمو بالا بستم یه رژلب کمرنگ زدم و خط چشمم کشیدم با یه مانتو سبز یشمی یتیکه که استینای گشاد و مدلشم گشاد بود تا بالای زانو بود پوشید با شلوار جیت مشکی نود سانتی که کناره هاش چاک داشت مقعنه رو هم پوشیدم و کفش اسپرت سبز یشمی رو هم موشیدم رفتم پیش کلکسیون ساعتم یه ساعت مشکی اسپرتم برداشتم کولمم برداشتم زنگ زدم به آیناز که بیاد دنبالم من پیش مامان رو مبل نشسته بودم داشتم شبکه جم نگاه میکردیم که آیفون زنگ خورد نیگاه کردم دیدم آینازی از لپ مامان یه ماچ گرفتمو رفتم بیرون آینازی آرومو شیک وایساده بود خیلی دختر خوش خنده ای تا بهش رسیدم یه ماچ گرفتم ازش و سوار شریم کل راها درباره اومدن بابا و کادو هایی که واسمون میخره حرف زدیم درکل بابام هرموقعه مسافرت میره واسه دوستامم کلی خرید میکنه رسیدم کنار دانشگاه تصمیم گرفته بودم که تو دانشگاه با آرشام مثل قبل رفتار کنم رفتم تو کلاس دیدم باز آرشام مشغول زورگویی به دانشجوهاس و دخترام دورش جمع شدن نشستم رو صندلی خودم پیش دوستام که یه پیام واسم اومد از آرشام سلام به گربه وحشی خودم چخبر عشقم ؟؟؟؟! _ آرشام این اخرین باریه که به من میگی گربه وحشی وحالمم عالیه _ باشه گربه وحشی حالا چرا حالت خوبه؟؟؟ _نباید حالم خوب باشه واسه دلایلی که دارم _ خب اون دلایل چیه _ به تو هیچ ربطی نداره برس به زورگویت همونطور که تو کارای تو دخالت نمیکنم تو هم بفهم که نباید دخالت کنی دیگه جواب پیامو نداد فقط با چشمش واسم خط و نشون کشید که به حسابت میریم منم حیچ اهمیتی بهش ندادم حنانمااا چی فکر کردین با بچه ها کلی حرف زدیم قرار شد اوناهم با ما بیان فرودگاه از هرچی بگذرن از کادو نمیگذرنا استاد اومد سر کلاس که صحبت ماهم قطع شد استاد کلی حرف زد که من همرو با شوق گوش دادم
آرشامم سر کلاس خوب گوش میداد عقیده داشت که میخوام درسمو بخونم و استادا الکی بهم نمره ندن که بخاطر ندونستن من جون یه بیمار به خطر بیفته اما از اونور به زورگویش ادامه میداد حتی استادام ازش میترسید چه برسه به دانشجو ها با تنها پسر که خیلی حرف میزد و همیشه باهم بودن امیر بود . کلاسم تموم شد بابچه رفتیم تو بوفه دانشگاه کیک و شیرکاکائو خوردیم بعدم دوباره رفتیم سر کلاس که استاد اومد بازم درس داد و من صداشونو ضبط میکردم که تو خونه با حوصله و مرتب جزوه رو بنویسم عادتم بود کلاس تموم شد اما دو تا کلاس دیگه مونده بود ساعت یک ونیم میشد که مامی زنگ زد منم جواب دادم و گفتم الان میایم برون به بچه هام گفتم که بریم که تا درو باز کردم مامان کنار درکلاس بود کلی ماچش کردم که آرشام اومد بیرون گفت سلام خانم صبوری معرفی نمیکنین ؟ _این خانم خوشکل مامان من هستن _ واقعا اصلا بهشون نمیخوره مامان شما باشن اخه خیلی جوونن بعد هم دستشو دراز کرد و گفت خوشبختم مامانم همین کار کرد و گفت همچنین و باهم از دانشگاه اومدیم بیرون و بابچه ها سوار ماشین شدیم و مامانم شروع به رانندگی کردم منم یه شعر توپ انتخاب کردم و کلی رقصیدیم مامان گفت راستی اون آقا جنتلمن کی بود _ یه آدم اون پسره آرشام سال دومیه اما تو بعضی از کلاسا که مشترکه میاد پیش ما به فرودگاه رسیدیم و همه باهم میاد شدیم مامان یه دسته گلم خریده بود منتظر بودیم که گوشیم زنگ خورد آرشام بود جواب دادم سلام _سلام با مامانت و دوستات کجا رفتی یهو !!!؟ _ به تو چه ! _ باش به من چه ! بعدم سریع قطع کرد وا انگاری بهش بر خورد خب به درک بابارو از دور دیدم و یه جیغ خفه ای کشیدم و دوییدم و یه ماچ آبدار رو لپش زدم واقعا خیلی دوسش داشتم همیشه پشتیبانم بود ه و تو هر شرایطی کمکم کرده بعد از بغلش اومدم بیرون مامان رفت بغلش و بابا کلی قربون صدقش رفت وبعد دوستامو تک به تک بغل کرد رفتیم سوار ماشین اینبارم مامان رانندگی کرد ولی من زفتم عقب تا بابا بره جلو مامان یه بستنی فروشی وایستاد وخودش از بچه ها سفارشاشون و گرفت و رفت بخره وبعد اومد بستنیمونو خوردیم رفتیم خونه بابا سوغانیای همه رو داد واسه مامانم گفت تو اتاقه ههه فک میکنن من خرماا حالا خدا میدونه چی خریده و به بابا یه چشمک زدم که از چشم مامان دور نموند و مامان گفت خیلی بی ادب حنانه و دمپایشو پرت کرد که بچه ها کلی خندیدن و منم گفت خو راست میگم دیگه بچه هام چند ساعت دیگه موندن و بعد رفتن من رفتم تو اتاق تا اکمدم تو اتاق آرشما از تو Face time (تماس تصویری) گرفت درسته آرشامو خیلی دوس دارم و اونم خیلی دوسم داره اما حفظ غرور در هر شرایطی الزامی می باشد و قطع شد دوباره گرفت منم بعداز دوتا زنگ خوردن جواب دادم تا جواب دادم گفت سلام بر عشق خودم چخبر؟؟ _هیچی خیلی خستم _ چرا ؟؟ هیچ امروز ظهر بابام رسید _ از کجا؟ _از آلمان با مامان و دوستام رفتیم دنبالش دیگه _آها _ خب تو چه خبر؟ _ هیچی اومدم بگم وقتی دانشگاه نبودی استاد اومد گفت که فردا میبرنمون کوهنوردی و شب همونجا چادر میزنیم و شب میمومنیم صبح بر میگردیم تو میای دیگه ؟ _فک کنم بیام ولی اول زنگ میزنم ببینم دوستامم میان یانه پس بابای _ خداحافظ عزیزم سریع زنگ زدم به بچه ها بهشون گفتم قرار شد تونیک مثل هم بپوشیم فقط رنگاشون متفاوته و کلی خوراکی برداریم همیشه پایه ی تفریح و گردش بودیم .
صبح زود از خواب بیدار شدم و سریع به دوش گرفتم و موهامو سشوار زدم و موهامو بالا بستم و یه گم شو اوردم بیرون یه شلوار جین اسپرت که کنار زانوهاش دوتا جیب داشت با یه تونیک تا رو ر*و*ن*م رنگش سفید بود استیناشو سرب کردم و ساعت اسپرت مشکیمو هم بستم و سه تا دستبند اسپرت برداشتم یکی تو دستی که ساعت بود انداختم اون دوتا هم تو اون دست جورابم پام کردم کفش اسپرت سفیدمم پوشیدم حالا میگین کی تو کوهنوردی کفش سفید میپوشه اما علاوه بر شک بودن کفش اسپرت سفید بازم دارم اگه هم خراب شد بازم میخرم کوله مشکیمم برداشتم یه رژ قرمز کمرنگ زدم و خط چشمم کشیدم و گوشیمو برداشتم رفتم پایین کولمو دادم دشت فریده جون بهش گفتم پر خوراکی کنه مامان و بابا خواب بودن دلم نیومر بیدارشون کنم زنگ زدم به به مبینا که گفت با آژانس دارم میرم دنبال ساری و بقیه منم گفتم دنبال منم بیاد فریده جون کولمو پر کردو داد دستم آخرین لحظه دوییدم بالا تو اتاقم کلاه ورزشی مشکی سفید مارک آندرارمول و برداشتم عینک آفتابیم بازم برداشتم و شالمو هم سرم کردم بازم آخرین لحظه با عطر دوش گرفتم که صداگوشیم زنگ خورد فائذه بود و گفت که رسیدن من سریع رفتم بیرون و سوار ماشین شدم و رفتیم دانشگاه عشقولیام خیلی ناناز شده بودن فداشون کرایه رو حساب کرد سارینا و پیاده شدیم رفتیم تو محوطه دانشگاه یعنی اصلا یه وضعی بود دخترا انگار اومده بودن پارتی و کفش 5 سانتی پوشیده بودن بابا میخوایم بریم کوهنوردی حال میکنم که پاهاشون پیچ بخوره آرشام باز سرگرم صحبت کردن با امیر بود امیر تا ماهارو دید اومد طرفمون و سلام کرد بعد با آیناز شروع به صحبت کردن کرد منم ما هم بیخیال نشستیم رو صندلی که دیدم آرشام خان دارن زنگ میزنن جواب دادم آرشام گفت سلام عشقم خوبی ؟؟ _سلام خوبم _چرا انقد بی حس نکنه دوستم نداری؟! _من کی این حرفو زدم اگه دوست نداشتم که عمرا باهات حرف میزدم پسره احمق _ بیا اینم ابراز احساست _خب وقتی باهات حرف میزنم یعنی دوست دارم دیگه اه _باشه ،باشه نمیخواد بگی اما بدون که من خیلی دوست دارم انقد خوشکل شدی که الان میخوام بیام بخورمت _ ااا آرشام نیایاااااا خودت که میدونی دوس ندارم کسی تو دانشگاه از رابطمون باخبر باشه _ باشه بابا نمیام اما امروز من تو رو یه جا گیر میندازم _ نمیتونی الانم قطع کن شارژ پولیت تموم شد _حالا میبینیم باشه عشقم بعد از فطع کردن یه چشمک حوالم کرد اتوبوس اومد و باهم سوار شدیم و تا رسدن کلی شعر گوش دادیم و کلی خندیدم یکی از پسرام که اسمش علی بود کلی اون وسط قر داد تا رسیدیم .منم چیپس و باز کردم که همه سر ا چرخید رو من وا به خدا من نبود صدا باز کردن چیپس بود چیپسو بالا گرفتمو گفتم گاز ه ا چییپس بود گاز معده بنده نبود با خیال راحت به ادامه برنامه بپردازید .
بچه ها مشغول حرف زدن شدن و فائذه داشت واسه شون میخوند خدا وکیلی صدایی داره که نگو دیو با صداش رام میشه موقع حرف زدن معمولیه ها ولی وقتی میخونه اصلا یه چیزه منم هندزفری گذاشتم تو گوشم و از بچه ها دور شدم افتاب تو اسمون بود اما بادم میومد درکل هوای خوبی بود داشتم همینجوری از کوه بالا میرفتم که یه پسر سد راهم شد و گفت به به خانم خوشکله _ برو گمشو حوصله اتو ندارم میزنم نا کارت میکنما _اوه خشنم که هستس بیشتر حال میکنم _ برو با ننه ات حال کن مردیکه عوضی اومد نزدیک تر دستشو کشید رو صورتم تا اینکار و کرد یه لگد حواله چشاش کردم و یه کی هم تو پهلوش بعد ستشو گرفتم و پیچوندم و با پاهام قوفلشون کردم همینجور داشت گلوشو جر میداد و قسمم میداد که ول کنم من محکم تر میچوندمو بهش گفت مردیکه چی فک کردی کمربند مشکی راند دو تکواندو دارما بزنم دهنتو سرویس کنم عوضی که ملتمسانه نگام کردو گفت تو رو جون عزیزت ببخش دیگه از این غلتا نمیکنم من ولش کردم و قبل رفتنش بهش یه اب نبات دادم و گفتم بخور ولی گریه نکنیاا که اونم گرفت خواستم به راهم ادامه بدن که دستی دستمو گرفت عصبی شدم خواستم دوباره برگردم بزنمش که گفت بابا آرشامم که ول کردم آرشام گفت بابا امت گرم خیلی حالا کردم پسررو له کردی _ تو اینجا بودی و هیچ کاری نکردی _ نه وسطای دعوا رسیدم که ددم خودت کارشو ساختی _ آها خب اوکی حالا دیگه برگردیم _ وایست حالا تو واسه چی انقد خوشکل کردی _من درکل خوشگل هستم تو کور بودی نمیدید _ اینو که بله از زیبایی تو کور شدم و کسی به جز تو رو نمیتونم بیینم _ خب بریم دیگه خسته شدم _ باشه اما اول یه ب*و*س بده _ بیخیال باو _ چی چیو بیخیال باو ب*و*س بده چیز زیادی که نمیخوام اه _ باشه لپتو بده لپشو اورد جلو تا خواستم ببوسم چرخید ولبای داغشو قفل لبای من کرد داغی ل*ب*ا*ش و به تمام بدنم تزریق کرد سریع خودم از جدا کروم گفتم خیلی نامرد و دروغگو هستی و گفت قربون عصبانی شدن تو من برم او قهقه واسه من سر
داد خواستم برم که گفت اینجوری میخوای بری _چجوری اومد نزدیکم چونه مو گرفت و با انگشتش دور لبمو تمیز کرد و گفت اینجوری بعد انگشت رژلبیشو نشونم داد منم با پررویی تمام گفتم وحشی هستی دیگه به بین چیکار کردی و بازم شروع به خندیدن کرد منم رفتم پیش بچه ها که تو چادر بودن بقیه هم بیرون اتیش روشن کرده بودن سارینا هم از فرصت استفاده کرد زنگ زد به شایان عشقش و صدارو رو بلندگو گذاشته بود ماهم به حرف زدناشون گوش میکردیم بعد از دوساعت صحبت کردن سارینا خسته شد و قطع کرد شایان واقعا پسر خوبی بود بهم خیلی میومدن قرار بود که بیاد خواستگاری سارینا هم خیلی دوسش داشت تا صبح کلی حرف زدیم و خوردیم و بازی کردیم صبح هم برگشتیم خونه .
.................
آرشام
روزا میرفتن و علاقه من به حنانه بیش تر میشد حانی واقعا دوس داشتنی بود اخلاق خاصی داشت نه خیلی محجوبه بود و نه خیلی جلف تو کوه که بودیم وقتی پسررو کتک زد خیلی حال کردم هرروز باید به حانی زنگ میزدم بهش خیلی وابسته شده بودم فردا تولدمه یه جشن خیلی بزرگ ترتیب دادم زنگ زدم به حانی که چند تا بوق خورد و جواب داد وصدای شادش پیچید سلام آرشام خوبی _ مگه میشه صداتو بشنومو خوب نباشم زنگ زدم بگم فردا تولدمه بیا باهم بریم بازار تا واسه مهمونی فردا واسه خودم لباس بخرم میای دیگه؟؟! _آره چرانیام آماده که شدم زنگ میزنم خوبه؟ _باشه پس منتظرم و بعد قطع کردم سریع رفتم یه دوش گرفتم اومدم بیرون یه حوله دور کمرم پیچیدم و موهامو با اون یکی حوله خشک کردم رفتم سراغ کمدم کلی لباس بود یه تیشرت جیگری ساده یقه گرد که رو سینه یه جیب داشت چزب بود تیشرت وهیکل خوش فرممو بیشتر نشون میداد با شلوار جین سورمه ای کت اسپرت سورمه ای رو هم پوشیدم با کفش اسپرت سورمه ای با عطر دوش گرفتم و ساعتمو همو بستم موهامو زدم بالا که گوشیم زنگ خورد جواب دادم که حانی گفت بیا دنبالم سوئیچ و برداشتم و رفتم بیرون سوار ماشین مورد علاقه ام رنجروور شدم و سرایدار درو باز کرد ورفتم بیرون وقتی رسیدم زنگ زدم که حانی بیاد بیرون وقتی اومد بیرون مثل همیشه شیک بود یه مانتو جلوباز مشکی استین حلقه ای بود که زیرش یه شومیز مشکی پوشیده بود که سر استینش کش خورده بود و و سه رب بود با ساعت لیمویی و انگشتر رزگلد و دستبندشم ست ساعت بود مانتوش چاک داشت تا رو کمر شلوارشم ست مانتوش بود گشاد ومشکی که شومیزشو زده بود تو شلوارش با کفش کالج لیمویی وشال لیمویی و کیف مشکی تیپش محشر بود آرایشم کم کرده بود خیلی خوشگل بود که درماشین و باز کرد اومد یه عطری زده بود که نوشیدنی میشدم از لپش یه ب*و*س گرفتم و حرکت کردیم و تو راه از هر در حرف میزدیم که رسیدیم ماشین پارک کردمو رفتیم کلی خرید کردم واقعا از سلیقه حانی خوشم میومد و هرچی لباسای دخترونه نظرمو جلب میکرد واسه حانی میخردم خریدارو گذاشتیم تو ماشین و رفتیم رستوران واسه شام رستوران سنتی بود حانی کوبیده سوارش داد و منم جوجه درحال خوردن شام بودم که دیدم حانی به یجا خیره شده رد نگاه شو گرفتم که به یه مرد 50 ساله و یه زن 30 ساله رسیدم اوناهم همینطور به حانی زل زده بودن یه نگاه به حانی انداختم که از گوشه چشمش اشکی چیکید و با سرعت از زستوران بیرون اومد منم سریع حساب کردمو دوییدم دنبالش سریع دستشو گرفتم چشاش پر از اشک بود یعنی اگه بگم با هر قطره اشکش نابود میشدم دروغ نگفتم سریع کشوندمش تو بغلم انکار واقعا به این آغوش احتیاج داشت که گریه اش بیشتر شد دستشو گرفتمو سوار ماشین کردمش و خودمم نشستم از اون محوطه دور شدم و ماشینو با سرعت میروندم یه جا ایست کردم سریع پرسیدم اون یارو کی بود که بادیدنش ناراحت شدی _ بابام بابا حانی و یبار دیدم ولی اصلا شبیه اون یارو نبود داشتم با خودم کلنجار میرفتم که گفت وقتی 6سالم بود بابام از مامانم جداشد و مامانم با مهرداد ازدواج کرد تو 9سالگی بابام اومد مدرسه که با گریه من مواجه شد و رفت عروسی کرد شب ازدواجش زنش مرد اما چند وقت بعد از مرگ زنش دوباره ازدواج کرد که همون زنه بود خانواده بابامو ندیدم چون از تک تک شون متنفرم الانم ناراحت نیستم چون واقعا زندگی عالی دارم اما هرچی باشه بابامه و ته قللم هنوز واسش یه جایی هست اما نمیتونم به خاطر کارای که کرده ببخشمش هرچند که خودشم دوس نداره منو ببینه ه اون شب حانی و رسوندم خونه و بهش گفتم فردا رو یادش نره تولدم دیگه مطمئن بودم که عاشق حانی شدم با خودم قرار گذاشتم فردا شب به حانی بگم که میام خواستگاریت و تو رو واسه همیشه مال خودم میکنم رسیدم خونه و صبح زود از خواب پا شدم با گروه تدارکات تماس گرفتم که بیان یه اتاق خودمو هم پر از گلای رز کردم که این خبرو به حانی بدم و ازش خواستگاری کنم درست امش همینجا به حانی میگم که عاشقشم و میخوام زن قانونیم بشه .
حنانه
یه حموم حسابی گرفتم اومدم بیرون راستی نگفتم واسه ارشام چی خریدم به محمدامین زنگ زده بودم بره فروشگاه zarza و یه کراوات و یه دکمه سردست که قیمتش خیلی بالا بود و به همراه عطر گفتم بخره بعد بره آقای پاپیون یه مغازه است که کادو میپیچه و وتزئین میکنه ببره خودمم شروع کردم به اماده شدم پایین موهامو بابلیس کردم و بازشون گذتشتم بایه لباس سرخ آبی که استین حلقه ای بود و حلقه اش کلفت بود رو کمر تنگ بود و پاینش پیله خورده بود تا بالای زانوم بود پوشیدم با خیلی بهم میومد اخه واییییی ترامپ فدام شه آرایشمم به رژ سرخ آبی باخط چشم مشکی و یکم سایه چشم مشکی و نقره ای خیلی جیگر شدم خودتونم خود شیفته اید به من نگین جوراب شلواری مشکی توریمو هم پوشیدم روشم یه ساپورت پوشیدم مانتو جلو باز مشکیمو هم تنم کردم و شالموهم پوشیدم یه نگاه انداختم ماه شده بودم وووووویی بخورم خودمو اوممم چه شیرینم کفشمم پوشیدم به محمدامینم زنگ زدم بیاد دنبالم کادو رو هم بیاره راستی نگفتم محمدامین داداش رضاعی بنده هستن خیلی جیگره خوش هیکل و قد بلند دل هر دختریو میبره قربونش برم داداش گل خودمه دیگه هردو هم تک فرزندیم بخاطر همین خیلی باهم صمیمی هستیم راستی بازیکن تیم ملی بسکتبال جوانان هم هست رفتم پایین مثل همیشه خوشتیپ شده بود قرار بود دنبال آجیامم بریم همه خونه ساری بودن تو راه کلی قر دادم جاتون خالی اون 3 تا چه جیگری شده بودنا مبین نبود اخه نه تو دانشگاه نیست ارشام دعوتش نکرده بود فئذه با پررویی تمام در جلو باز کرد من و انداخت پایین و گفت برم عقب بشینم اه منم مثل دخترای خوب رفتم کلی قر دادیم جلو در خونه شون پیادمون کرد خودشم تمرین داشت رفتم قبل رفتنم گفت وقتی مهمونی تموم شد زنگ بزنیم بهش رفتیم تو خونه شون بزرگ بود تقریبا همه اومده بودن بعضی هارو هم که ما نمیشناختیم آرشام اومد و سلام کرد بعددیه دختره با مزه هم سریع چسبید بهش و سریع خودشو معرفی کرد سلام من شیرینم خواهر آرشام و گفت وایی شما چهارتا چقد نازین باید باهم دوست بشیمااا دختر لاحالی بود خودشو نمیگرفت آینازی هم گفت چشات خوشگل میبینه عزیزم دختره دست آیناز و سازی و گرفت و رو به ما گفت شما هم بیاین دیگه برید لبا سوتونو عوض کنید آرشام هنوز خمونجا بود داشت منو نگاه میکرد
رفتیم بالا مانتومو بیرون اوردم ساپورتمم بیرون اوردم کفشمو پوشیدم رژمم تجدید کردم ووویی چه جیگری شدم برگشتم ببینم اون 3تا آماده شدن که دیدم همه دارن منو نگاه میکنن واایی حانی خیلی جیگر شدی _من جیگر بودم چشم بصیرت میخواست _بله بله اما چون دوست مایی خوشگلیا _بله به آجیای خودم رفتم اون 3تا واقعاوناناز شده بودن فائذه پیرهن ماکسی دکلته سبز یشمی پوشیده بود و کفش مشکی موهاشم با گل سبز و مشکی جمع کرده بود آرایششو توصیف نمیکنم همین قد بدونین خوشگل شده بود .
سارینا هم یه پیرهن سرخ و مشکی پوشیده بود که روی سینش سنگ دوزی شده بود تا روی زانوش بود.............
کفششم قزمز بود و موهاشو آزاد گذاشته بود یه لنز سبزم گذتشته بود آرایششم خوشمل بود .
آینازی هم یه پیرهن بنفش که تا بالای زانو بود و دکلته پوشیده بود و جوراب شلواری نپوشیده بود پاهای خوش تراشش مشخص بود کفششم سفید و باست ساعتش بود .
یه ب*و*س واسه هم فرستادیم باهم از اتاق و پله ها اومدیم پایین ترامپ فداش آرشامو میگماا یه کت و شلوار سورمه ای اسپرت پوشیده بود و پیرهن سفید که یقه اش نورالا نور بود باز گذتشته بود که هیکلشو نشون میداد وویی چه هیکلی داره داره ( حانی چشاتو درویش) اا وجی خبری ازت نبود چند وقت کجا بودی ناقلا (هیچ کجا میگم چشاتو ورویش کن) اها باشه حالا بریم.......
کنار یه میز وایسادیم که شیرینم اومد و کلی مسخره بازی دراورد اکثر بچه ها درحال رقص بودن سارینا و فئذه میرقصیدن
منو آینازی هم حرف میزدیم که آرشام و امیر اومدن و از هر دری حرف میزدن ..

ارشام
وقتی حانی و دیدم هنگ کردم خیلی ناز شده بود امروز خیلی خوشحالم چون حسمو نسبت به حانی فهمیدم اول وتسم یه سرگرمی بود و الان یه عشق و امشب بهش میگم میایم خاستگاری فردا و برای همیشه مال خودم میشی .
آهنگ ملایمی پخش شد و به حنانه درخواست رقص دادم دستمو گذاشتم رو کمرش اونم دستش و رو شونم گذاشت.....
یه بوی خوبی میداد که نگو که حانی گفت آدشام تولدت مبارک .... _حانی این بهترین تولد زندگیمه چون تو هستی انگار خجالت کشید سرش و انداخت پایین و لپتش گل انداخت دروغ چرا اصلا فکر نمیکردم چیزی به اسم خجالت تو دیکشنری حانی باشه با اون بلاهایی که سر استادا میورد شعر تموم شد همه دست زدن امیر اومد گفت که بیا کارت دارم چته امیر چیکارم دای بنال دیگه _اینجا نمیشه بریم تو اتاق خوبه _باشه بریم

حنانه
بهترین فرصت بود برم کادو رو از بالا بیارم پایین اخه تو اتاق جا گذاشتم از پله ها رفتم بالا که صدای خنده یه نفر توجه مو جلب خودش کرد از تو یکی از اتاقا میومد نزدیک شدم در کامل بسته نشده بود امیر بود که داشت میخندید و رو بروی آرشام بود و به آرشام گفت بابا دمت گرم فکر نمیکردم هیچ وقت بتونی مخ حنانه رو بزنی شرط و تو بردی حالا چی میخوای بهت بدم .؟؟ دیگه واسه جواب آرشام صبر نکردم .
رفتم تو اتاقی که لباسام بود نفس کم اوردم یعنی اگه بگم دنیام اون لحظه خراب شد و ویرون شد دروغ نگفتم اخه چرا با احساس من بازی کرد من دوسش داشتم از ته قلب باورم نمیشد فکر میکردم گوشام اشتباه شنیدن یا شایدم چشام اشتباه دیدن اشکامو پاک کردم مانتومو پوشیدم شالو دور گردنم انداختم و ساپورتمو هم پوشیدم کادو آرشامو برداشتم اومدم بیرون .
آرشا پایین بود به یکی از خدمتکارا گفتم بهش بگه یه دختری تو اتاقش منتظره رفتم تو اتاقش عکس خودش روبرو تختش بود باجزبه و مردونه و شیک . آرشنا اومد تو _دختر تو ابنجایی پتیین دنبالت میگشتم کار مهمی باهات دارم _ منم کار مهمی باهات دارم _ چرا مانتو تنته میخوای جایی بری _تولدت مبارک اینم کادو از طرف من کادو مو گرفت اومد باز کنه که گفتم الان نه شب باز کن همینجوری داشت نگام میکرد _شک ندارم که یه مشکلی هست بگو ؟؟ لبامو سری قفل ل*ب*ا*ش کروم دروغ چرا هنوز باور نداشتم آرشام با من اینکارو کرده باشه اونم با ولع شروع کرد اشک از چشام میومد بخاطر قلب زخمیم نفس کم اوردم ولی دست بردار نبود با ولع با ل*با*م بازی میکرد و گازای ریزی میگرفت تا عقب کشیدم اشکامو دید نمیدونم تونست غم تو چشممو هم ببینه یانه _چی شده عزیزم حانی عشقم نمیخوای بگی ؟؟؟
آرشام همه چیو میدونم که تو با من بازی کردی از زبون امیر شنیدم دیگه به من زنگ نزن هرچی بینمون بود تموم شد و سریع از اتاق اومدم بیرون آرشامم دویید دنبالم و بازومو گرفت حانی بخدا الان عاشقتم حاضرم جونمو بدم _ آرشام دیگه دروغ نگو راحت شدی شرط و بردی و من خر عاشقت شدم بهت اعتماد کردم تو چی هاا دستمو محکم کشیدم و دوییدم به محمد امین زنگ زده بودم اومده بود سریع سوار شدم و گریه میکردم از دست خودم عصبانی بودم محمد امین هی میپرسید چی شده آرشانو بچه ها هم هی زنگ میزدن گوشیمو خاموش کردم به محمد امینم هیچی نگفتم...

یه هفته است دانشگاه نرفتم و با هیشکی حرف نزدم حتی بابا و مامان تو این یه دوستام همیشه میان و با بی محله گی های من مواجه میشن اما بازم میان شب و روزم شده اشک گوش دادن به شعر "

*تا حرف عشق میشه من میرم*

*من سخت از این حرفا دورم*

*منم یه روز عاشقی کردم*

* از وقتی عاشق شدم اینجورم*

*دار و ندارم پایه عشقم رفت*

*چیزی نموند جز درد نا محدود*

*این جای خالی که تو سین هست*

*قبل یه روزی جای قلبم بود *

*این روزگار بد کرده با قلبم*

*کم بوده از این زندگی سهمم*

*دلیل می باقم برای عشق*

*برای چیزی که نمی فهمم*

*از آدمای شهر بی زارم*

*چون بایکیشون خاطره دارم*

*به من نگو با عشق بی رحمی*

*من زخم دارم تو نمی فهمی*

*غریبه ام با این خیابونا*

* من از تموم شهر بی زارم*

*از هزچی رابطه است میترسم *

*از هرچی عشق من طلبکارم*

*همین که قلب تو مردد شد *

*بر دل من خاطره ای رد شد*

*از وقتی عاشقت شدم ترسیدم *

*از وقتی عاشقش شدم بد شد*


انگار تموم حرفهای دل منه بابا اومد تو پیشم نشست با اینکه بابای اصلیم نبود اما تو این 13 سال مثل بابام شایدن ازبابام نزدیکتر بابای خودم که ولم کرد اما این نه انگار بابا با نارحتی هام ذوب میشد سرمو گذتشتم رو پاهاش و مثل هربار فقط اشک میریختم آرشام منو خورد کرد بابا هم با دستاش موهانو نوازش میکرد و مرحم خیلی کمی میشد به قلبم .

آرشام
وتقعا دنیام به جهنم تبدیل شده یک هفته است که حانی نیومده دانشگاه هر روز میرم دانشگاه به امید اینکه ببینمشم اما نه نیست کنار خونشونم اما بیرون نمیاد کاش حداقل کامل حرفارو میشنید اونجایی رو که به امیر گفتم من الان واقعا عاشق حانی شدم و نشنید دوستاش میگن حالش اصلا خوب نیست با هیچکس حرف نمیزنه و فقط شعر گوش میده امروزم مثل هرروز کنار خونشون منتظرم که حداقل بیاد بیرون4 ساعتی میشه اومدم که دیدم یه ماشین بنز مشکی اومد بیرون حنانه و باباش بودن پشت ماشین شروع به حرکت کردم کنار دانشگاه وایستاد او میاده شدن منم باهاشون پیاده شدن حنانه بازو باباش و گرفته بود باور نمیکردم این همون حانی باشه لاغر شده بود خیلی رفتم از کنارش رد شدم رفتم دو دفتر ببینم چیکار داشتن بابامم پشت میز بود که حانی و باباش اومدن منو که دید باز قطره اشکی از کنار چشاش چکید حالا خودمم دست کمی از اون نداشت باباش حرف زد و گفت به بابام سلام آقای فرهمند پرونده حنانه رو میخوام هن کردم یعنی واسه چی میخواد نمیخ اد دیگه ادامه تحصیل بده که بابام حرف دل منو زد واسه چی آقای صبوری مشکلی پیش اومده ؟! _نه چه مشکلی پیش بیاد حنانه میخواد از این کشور بره میره پیش یکی از خاله هاش آلمان بابام پرونده رو داد و حنانه و باباش رفتند حتی یه نیم نگاهی هم به من نکرد دنیام پاشید قدرت فکر تداشتم هرچی کنارم بود و شکستم بابام شوکه شده بود اومدم بیرون و در و محکم بستم و دستم و چند بار کوبیدم به دیوار لعنت به من .

حنانه
امروز پرواز دارمو قراره برم آلمان پیش خالم و هم واسه تحصیل هم اینکه دیگه خیابونای تهران و نمیبینم اخه هر خیابون یه خاطره ای از آرشام ...
تو فرودگاه سارینا و فائذه و آیناز و مبینا هم اومده بودم داشتن گریه میکردن هنوز نمیدنستن اون شب چی شد که من رفتم همه رو بغل کردم مامان کلی گریه میکرد بابارو هم بغل کردم و از تهران و خاطره هاش دور شدم و تهران واسم شده یه خاطره از آرشام و بدی که در حقم کرد بود شد هروز میرفتم دانشگاه و با هیچکس حرف نمیزدم اما به خودم میرسیدم اجازه نمیدادم کسی از درد قلبم و زخم روحم با خبر بشه اما دیگه اون حانی شیطون نبودم با بچه ها هروز تماس تصویری میگرفتم و خاله و شوهرش خیلی ه امو داشتن 6 ماه از اومدنم به آلمان میگذره اما آرشامو هنوز با اوت فریبی که بهم داده دوسش دارم و عاشقشم.

آرشام

نمیدونم بدون حنانه چیکار کنم فقط سیگار میکشم شاید مرحم خیلی کوچیکی باشه به حالم زندیگم جهنه فقط تو اتاقم هرروز خودمو لعنت میفرستم و اگه الانم زندم فقط بخهاطر اینه که میدنم حانی زنده است با دوستاش در ارطباتم تنها راه با خبر شدن از اون دوستاشه و محمد امین
کاش زودتر بهش حقیقتو گفته بودم و اینکه الان واقعا عاشقشم تا الان ازم دور نمیشد دورتا دور اتاقم عکسای حانی و هرروز با عکساش و خاطراتش سر میکنم تو این 6ماه امیر و آیناز نامزد کردن از روی علاقه و عشق کاش من و حانی هم الان باهم بودیم کاش پیشم بود باهام دعوا میکرد پسرایی که مزاحمش میشدن و کتک میزد استادارو اذیت میکرد با من کل کل میکرد کاش فقط صداش و بشنوم لعنت حاضرم این غرور لعنتی و بشکنم اما حانی برگرده دانشگاه میرم به هیچکس اجازه ندادم روی صنرلی حانی بشینه انگار اون هنوز اونجاست صندلیش و کنار صندلی خودم گذاشتم هر روز با خاطراتش سر میکنم .
مثل هر روز از دانشگاه اومدم و خودم و پرت کردم رو تخت و شعر گوش دادم و سیگار دود کردم یکی پشت دیگری سیگار دود میکردم و گوش میدادم.

*ـــغم و تو نگاهم درسته ن*
*حواسم بهت بود یکم دیر رسیدی*

*درست قبل از اینکه جلو روم بشینی*
*چشام خیس بودن نزاشتم ببینی*

*میدونم عجیبه بکم غرق دردم*
*ولی باورم کن برات گریه کردم*

*دلم منتظر بود بگی که نمیری*
*یه چیزی بشه باز بهونه بگیری*

*ولی ایندفعه او فرق کردی*
*تو سیل غرورم من و غرق کردی*

*میدونم عجیبه بکم غرق دردم *
*ولی باورم کن برات گریه کردم*

* حقیقت با چشمام یهو روبرو شد*
*تو آروم رفتی و دلم زیر ورو شد*

*الان چند وقته که من از تو دورم *
*با این حال بازم یه دنیا غرورم*

*برلم آرز کن واست اشک نریزم *
*تو باید میرفتی مهم نیست عـزیـــزم*


به عکس حانی نگاه انداختم چرا رفتی بی معرفت حداقل حرفامو میشنیدی یه فرصت بهم میدادی تا توضیح بدم
چرا اگه یه نگاه بهم بنداز ه همون آرشامو میبینه نه اون نیست من مردم سیگاری شدم امانه...........
از خواب بیدار شدم اصلا نفهمیدم کی خوابم برد یه نگاه به اتاق میندازم کل اتاق دود سیگار بود سریع رفتم حموم و یه دوش20 دقیقه ای گرفتم حولمو و رو کمرم سفت کردم یه حوله کوچیکم انداختم رو موهام و خشک کردم جلو آیینه وایستادم روغن برداشتم و کشیدم به بدنم کلا عادتم بود درکل از خوشتیپی چیزی کم نداشتم و همه ای دخترا بهم پا میدادن اما حانی اینجوری نبود یه شلوار ورزشی مشکی با تیشرت جذب جیگری پوشیدم و زنگ زدم به مبینا ببینم امروز با حانی حرف زده یا نه الو سلام میکم چه خبر از حانی ....... +آرشام امروز زنگ نزدم خبری ندارم به فائذه و سارینا زنگ بزن حتما تماس گرفتن باهاش و حرف زدن اوکی .........+باشه ممنون و سریع قطع کردم و منتظر خداحافظیش نشدم الان میگه چقدر بیشعوره این پسر زنگ زدم به فائذه جواب نداد بعد زنگ زدم به سارینا که بعد از 3تا بوق صداش پیچید...
سلام باز زنگ زدی ببینی به حانی زنگ زدم یانه......
آره چه خبر حالش خوبه .....
خوبه و هر روز میره دانشگاه
اوکی بای سریع قطع کردم هنوزم همون آرشام مغرور و غد بودم اما اس حانی که میومد همه چیو فراموش میکردم.




حنــــــانـه

سریع سوار ماشین شدم همینجوری دیرم شده قراره برم دانشگاه واسه 3 ماه مرخصی بگیرم واسه عروسی آینازی قراره برگردم ایران هم خوشحالم هم ناراحتم بلاخره آرشام و میبینم دیگه وتسه یه لحظه یاد شرط بندیش افتادم اشک و تو چشمام حس کردم ولی اجازه ندادم راه خودشو ادامه بده زیر ل**ب این شعر و تکرار میکنم––––•(-• مـــن به جـــرم باوفــــایــی ایــــن چـــنین تـــــنها شدم
چــــون ندارم همــــدمی بـــازیچه دل ها شـــــــدم •-)•––––
تا سوار شدم بابا زنگ زد سلام بابای خودم خوفی
_سلام به دختر خودم زنگ زدم بگم کارای مرخصی تو انجام دادی
.....بابایی دارم تازه حرکت میکنم به دوستت سفارشمو کردی که نه
_آره فقط خودتم باید بری و امضا بزنی
..ممنون من دیگه میرم بابای
_مراقب خودت باش خداحفظ
خب پیش به سوی دانشگاه مدیر دانشگاه دوست بابامه به خاطر همین هوامو خیلی داره
بعد از کارای مرخصی رفتم بازار و واسه خودم و مامان و بابا و فامیل و دوستا خلاصه همه سوغاتی بخرم واسه فائذه و مببنا و ساری و خودم لباس مجلسی گرفتم اما شبیه هم نه توصیف نمیکنم لباسامو نو که شب عروسی آینازی سوپرایز بشین نوبتی هم که باشه موبت خرید واسه آینازیه باید واسش کلی لباس خواب خوشمل بخرم ناسلامتی قراره عروس بشه (حانی خیلی بی حیا شدی ) وجی اگه من بی حیا باشم تو هم هستی دیگه مگه نه (خف بگیر باو) اوه میبینم پیش رفت کردی (بله اثرات بعد ازدواج ) راستی تو قرار نیست بچه رار شی ؟؟؟(حانی کلا شوتی من بچه دارشدم خیلی وقته )ااااا پس چرا من نمیدونم اسمش چی هس حالا ( اسمش کودک درونه ) همین که کلی غر غر میکنه و ژار میزنه بچه تو (بله حالا برو به خریدت برس تا بعد) اوکی تا بعد .
واسه مامان خوشگلمم یه کت و شلوار جیگری خوش دوخت ساده فقط سر آستیناش تو خالی بود خریدم و چندتا کیف و کفش واسه بابا هم چندتا جوراب و پیرهن سورمه ای و شلوار جین سورمه ای و کالج جیگری سورمه ای خریدم بلهههه چی فکر کردین بابام خوشتیپه یه دستم کت و شلوار سورمه ای خریدم واسه پسر خاله هامم تیشرت خریدم یه جین با رنگ های مختلف واسه خانم جون و آقاجون چیزی نخریدم اخه اونا الان باید کانادا باشن واسه محمد امین علاوه بر تیشرت ساعتم خریدم از همونجا واسه دایی علی ساعت خریدم واسه خاله یاسم کلی لاک و لوازم آرایش خریدم کلی وسایل دستم بود خدارو شکر بعضی از خریدهارو تو ماشین گذاشته بودم وگرنه الان نمیتونستم راه برم رفتم آبمیوه بخورم یه آووکادو سفارش دادم و بعد بیرون کافه که میز گذاشته بودن نشستم بعد از چند مین گارسون سفارشمو اورد درحال حوردن بودم که یه پسر نشست روبروم سرمو اوردم بالا دیدم توماس یکی از هم دانشگاهی هامه پسر خیلی خوبیه و در عین حال قشنگه و تو دل برو چشای آبی و موهای قهوه ای روشن که لخته و فد بلند و چهار شونه (حانی کجایی ببین پسره خودشو کشت از بس صدات کرد) ها چی شد (جواب شو بده یابو ) اوکی
توماس داشت آلمانی صحبت میکرد که به انگلیسی بهش گفتم توماس باز فراموش کردی من آلمانی خیلی بلد میستم انگلیسی صحبت کن که گفت آها باز فراموش کردم راستی شنیدم قراره بری از دانشگاه اونوقت چرا میخوای بری .
_نه بابا کجا برم فقط3ماه مرخصی گرفتم
_حالا چرا مرخصی گرفتی؟
_قراره برگردم کشورم اخه عروسی دوست صمیمیه
_اها پس خوش بگذره خانوم خوشگله
_نگران نباش آقا خوشتیپه خیلی خوش میگذره اگه تونستی حتما یسر بیا ایران واقعا کشور باحالیه
_حتما میام نگران نباش به همین زودی کارامو درست میکنم و چند روزی که تو ایرانی منم میام نا سلامتی اینجا من دوست صمیمیتم
_بعلــــــــه چی فکر کردی من تو رو فراموش میکنم نه آقا حالا شما برو که من باید برم خونه بابای
_برو میدونم میخوای من و از سرت وا کنی بای
.............................
الان تازه رسیدم تهران تو فرودگاه با کلی چمدون دنبال خانوادمم که یهو یکی پرید تو بغلم یه نگاه کردم دیدم مامانیه و داشت اشک میریخت که گفت _حانی خیلی نفهمی نمیگی تو این یه سال حداقل یبار باید میومدی ایران
_ابراز محبتت تو حلقم عشقم
_ای نمک نشناس
_مامی همین که تو یه گوله نمک که روبرو تو میشناسی خیلیییییه
_مهرداد بیا بچه تو نگاه کن رفته اونجا بیشعور تر شده برگشته
_اااااا مامان نگو باید به شما خوش گذشته باشه که خونه خالی حالا ببینم یه داداش یا آجی واسه ما میاری
_خیلی بی حیایی همین لحظه بابا اومد جلو یکی زد تو سرمو گفت بچه نبینم خانوممو اذیت کنی ها وگرنه با من طرفی
_بابا این زدن جای خوشامد گوییته دیگه
_بعد یه بغل بهم داد و پیشونیمو بوسید منم یه ب*و*س آبدار از لپش گرفتم مامانی میگم پس بقیه کجان
_یه مهمونی ترتیپ دادیم واسه اومدنت همه الان خونمون هستن
مامی دوستامم که هستن
بله حالا بدو سوار ماشین شو
سوار ماشین لنکروزر بابا شدم و پشت نشستم و سریع یه شعر شاد گذاشتم و قرامو خالی کردم بابا هم میخندید و قربون صدقه مامی میرفت تا رسیدن به خونه رقصیدیمو هیچ حرفی نزدیم بابا در و با ریموت باز کرد و وارد حیاط شدیم ما شیتو کنار بقیه ماشینا که سه تاش واسه خودمون بود و و بقیه ماشینا واسه خانواده بود سریع از ماشین پیاده شدم و وسایلا رو کمک بابا برداشتم که یهو یه سگ اومد طرفم که پشت بابا قایم شدم که بابایی گفت نترس دخترم تو که نبودی یه سگ گرفتیم اسمش سالی پسر خوبیه ولی الان با تو غریبی میکنه منم پیرهن بابا رو تو مشتم گرفتم و پشت سرشو وارد خونه شدم واقعا دلم واسه خونه تنگ شده بود همین که وارد شدم همه ریختن رو سرم همه پسر خاله هام یبار من و دور خودشون چرخوندن نزدیک بود بیفتن رو زمین اما با دیدن هیراد کوچولو که بغل مامانش بود دوییدم سمتش و بغلش کردم کلی ماچ گرفتم و بعد باقیه خاله هامم سلام کردم او از دایی علی هم یه ماج گرفتم علی 27 سالشه و تو کارخونه آقاجون مدیره و اینم مثل مسرخالم نیماس نیما از لحاظ رفتار و اخلاق شبیه همن و کلی دوس دختر دارن اما دخترا خودشون میرن طرفشون وگرنه پسر هیز نیستن خب اینا رو بیخیال انگار هنوز دوستام نیومده بودن اخه خبری ازشون نبود تو فکر بودم که با صدای خاله به خودم اومدم حنانه میگم خوش گذشت _آره خوب بود ولی همش درحال درس خوندن بودم وایسین کادو هاتونو بدم بعد سریع نشستم رو زمین و در تک تک چمدونارو باز کردم و به همه وسایلاشونو دارم که صدای زنگ اومد بلند شدم رفتم ببینم کیه دیدم اجیای گلمن با اف اف درو وا کردم و خودم مشغول کردندر چمدونا رو بستم و دادم دست خدمتکار که بیره تو اتاقم که یهو یکی پرید رو کمرم همینجوری زیاد میشد به زور سرمو از زیر شکمشوت رد کردم نگاه کردم دیدم خلای خودمن یعنی اصلا خجالت نمیکشن جلو پسرخاله هام و خاله هام همین لحظه علی اومد همرو از روم بلند کردو گفت خواهر زادمو نابود کردین دخترا این راهش نیست باید با قدرت بپرین روش
_ها من و باش که گفتم علی نجاتم داد
بعد از کلی کتک کاری که خسته شدیم هم دیگرو بغل کردیم بچه هام رفتن با بقیه سلام کنن
بدویین بیاین رو تخت بشینین تا کادو های شما رو هم بدم
آیناز : حانی واسه من باید بیشتر سوغاتی اورده باشیاااا
واسه تو که خاصه با همه فرق میکنه
مببنا : ااا یعنی چی
مبین نگار نباش واسه تو هم موقعش که رسید میخرم
بعد سری سوغاتی آینازی و در اوردم پرت کردم تو صورتش وقتی لباس خوابارو یکی یکی بیرون میورد کلا هنگ بود منم بهش گفتم اخه عروسیت نزدیکه دیگه احتیاج نیست بری واسه خودت لباس خواب بخری قشنگه نه
آینازی : تو خجالت نکشیدی
وا جای تشکرته
آینازی :ممنون بابا
فقط هر وقت پوشیدی یه عکس بگیر واسن بفرست ببینم بهت اومده یا نه اوکی
آیناز باشتو پرت کرد که خورد به صورت نیما اخه در وا کرده بود منم جا خالی دادم که بچه مردن از خنده محمد امین و علی هم با نیما اونده بود اونام ریسه میرفتن که یهو اون سه تا خفه شدن و به لباس خوابای که تو دست آیناز بود نگاه کردن بعد محمدامین پررو گفت چقد اینا نازه واسه کی خریدی منم که پررو تر از اون گفتم واسه جنابعلی خریدم _واقعا واسه من حریدی قربونت برم که انقد به فکر منی _ بعد بالشتک های تخت مو پرت کردم سمتش که سه تایی در رفتن و در رو بستن
بعد با دخترا پق زدیم زیر خنده لباسای مجلسی مبینا و ساریناو فائذه رو هم بهشون دادم قرار شد واسه عروسی آینازی اینارو بپوشن

یک هفته ای میشه که از آلمان اومدم تو این یک هفته با بچه ها همش میریم خرید آیناز لباس عروسش و خرید و بقیه هم کفش مجلسی و خلاصه کارای عروسی همه انجام شده بچه هارو خونشون پیاده کرده بودمو الانم تو راه خونم که گوشیم زنگ خورد به نگاه انداختم تماس تصویری بود و کد آلمان بود سریع جواب دادم که قیافه شنگول و چشمتی آبی توماس مشخص شد
سلام خوبی؟
_من که خوبم میگم حنانه میای دنبالم
چی کجا بابا من ایرانم
_خب منم تو فرودگاهم اومدم ایران
کی اومدی منتظر باش که هانی الان دود میکنه
سریع حرکت کردم و بعد نیم ساعت رسیدم حوصله نداشتم پیاده شم سریع زنگ زدم گفتم بیاد بیرون ماشین فراری قرمز و دیدی بمر سوار شو بعد از یک ربع آقا سوار شد
وای چقد گرمه
_چرا دروغ میگی بچه با د کولر رو خودت تنظیم
باشه بابا تو حرف نزن
_گمشو از ماشینم بیرون بچه پررو
اوه بابا معذرت غلط کردم . راستی حنانه میگم من و ببر یه هتل خوب اوکی
_مگه با تور نیومدی
نه بابا تور کجا بود
_خب اگه میخوای میتونی چتر شی خونه ما
_این الا ن تعارف بود
_نه جدی گفتم حالا اینارو بیخیال بریم بگردیم خوبه
اوکی پس بزن بریم
سریع زنگ زدم به بچه ها که آیناز گفت با امیر میاد منم که تو این یک هفته که اومده بودم امیرو ندیده بودم فکر خوبی بود قرار شد خودشون بیان و من دنبالشون نرم قرار بود بریم یه کافی شاپ بشینم چون الانم تقریبا هوا تایک میشد قبول کردم
بعد زنگ زدم به بابا
سلام بر تام کروز خوشتیپ خودم
_سلام مزه نپرون حرفت و بزن
میگم بابایی امروز یکی از دوستام از آلمان امده توماس و میگم با تور نیومده میخواست بره هتل گفتم بیاد خونه خودمون اشاکالی نداره که
_نه خوشگل بابا چه اشکالی
خب قربونت فعلا
خلاصه کلی تو راه درباره دوستام به توماس گفتم که اونجا غافلگیر نشه
توماس فک کنم خیلی آروم رانندگی کردم اخه همه رسیدن عد به ماشیناشون اشاره کردم
توماس یکی محکم زد تو کمرم که اگه بگم نشکست دروغ بزرگی گفتم منم کم نیوردم و یکی زدم تو پهلوش که اخش رفت هوا و همینجوری وارد کافی شاپ شدیم اونم کنرشو هی ماساژ میداد با اینکار کلی خندیدم اخه من تو پهلوش زده بودم یه نگاهی بهش انداختم و بعد گفتم بابا دستت رو شد من زدم تو پهلوت نه کمرت باهم میخندیدم که بجه هارو رو دیدم و به سمت تخت حرکت کردیم وقتی رسیدیم به تخت توماس و به بقیه معرفی کردم باهم نشستیم رو تخت و درحال دراوردن کفاشامون بودیم که یه جفت کفش کالج مردونه اومد جلوم سرمو گرفتم بالا که چاشام با چشای خوشرنگ آرشان روبرو شد این مردیکه اینجا چیکار میکنه اه(همون کاری که تو میکنه با دوستش اومده خوب به بتو چه هاا)بر بمیر (باشه ) سریع کفشمو دراوردم که به توماس نگاه ردم دیدم داره با آرشام دست میده تو جعممون همه انگلیسی بلد بودن که این باعث میشد توماس احساس غریبی نکنه منم با آرشام دست دادم که به دستم یه فشار خفیفی وارد کرد بعد ول کرد گارسون اومد سفارشارو گرفت و رفت من کنار توماس و فائذه نشسته بودم و آرشام روبروم بود با صدای مبین به خودم اومدم میگم حانی نمیخوای آین آقا رو معرفی کنی _خب بله این آقا هم دانشگاهی من و دوست من تو آلمان توماس _آها
که یهو آرشام گفت اونجا بهت خوش گذشته دیگه؟ مشخص بود حرفاش تیکه بود منم کم نیوردم و گفتم بعله مگه میشه خوش نگذشت هرچند که واسه درس رفتم اما با داشتن دوستی مثل توماس مگه میشه بد باشه که همین لحظه توماس دست منو گرفت و گفتم تو خودت باحالی دختر منم خندیدم که نگاه آرشام رو دست من و توماس افتاد و از چشاش آتیش میزد بیرون .
همین لحظه گارسون سفارشارو اورد و ما شروع کردیم به خوردن حین خوردن بچه ها کلی دقک بازی و مزه پروندن تا سارینا گفت بریم قدم بزنیم همه موافقت کردن و آینازی که او ماشین امیر بود سارینا و مبینا هم تو ماشین آرشام بودن فائذه و توماسم با من بودن و حرکت کردیم سمت پارک بعد از 20 دقیقه رسیدیم پارک و سریع از ماشینا پیاده شدیم .
همه جلو بودن و منم پشت سرشون آروم راه میرفتم توماسم با دخترا صمیمی شده بود هندزفریمو در اوردم و شعر گوش دادم که یهو بازوم به عقب کشیده شد طرف خیلی وحشی بود کثافت زد دستمو داغون کرد باخشم برگشتم عقب که دیدم بـــــعــــــلـہ آرشام وحشی بازومو از تو دستش کشیدم بیرون و گفتم چته گفت هیچی فقط 3ساعته درحال صدا زدنتم اما خانوم انگار تو فکر توماس غرقه
تونگران من نیاش جلیقه نجات دارم خب چیکارم داری که مثل وحشیا بازومو گرفتی _اولا درست صحبت کن دوما بعد از یک سال عشقمو تازه دیدم میخواستم باهاش حرف بزنم گناه کردم _ برو بابا بگو ببینم دیگه باکی شرط بستی _ بیین بزار بهت توضیح بدم _لازم نکرده دیگه هیچیت به من ربط نداره _ببین من هنوز اومد ادامه حرفشو بزن که توماس دستشو انداخت دور شونم گفت حانی نمیخوای مهمونتو همراهی کنی منم یه لبخند بهش زدمو گفتم باشه برو که رفتیم .
آرشام
اگه میگفتم اون لحظه خون خونمو میخورد دروغ نگفتم پسره نکبت اصلا چه لزومی داره حانی اونو همراهی کنه (خب به توچه) خب من شوهر آینده شم (بپا غرق نشیا )وجدان جای اینکه به من امید واری بدی داری لهم میکنیااا(خب من امید دادن بلد نیستم پس برم بهتره )آره برو تازه آقا چه زود پسرخاله میشه بهش میگه حانی (بابا یه سال هم دانشگاهیش بوده هاا)وجدان تو باز برگشتی (خب راست میگم دیگه تازه خودش گفت اونجا بهترین دوستشم بوده )خب باشه نباید بهش بگه که حانی دیدی بیشعور دست حانی و گرفته (خب به تو چه )یک سال از حانی دور بودم هرجور شده باید تو این دو ماه به حانی بفهمونم که من عاشقشم
با صدای بچه ها از وجدان خداحافظی کردم و رفتم پیششون بازم حانی کنار توماس نکبت بود اگه من این بیشعور نکشتم از سر عمد فارسی صحبت کردم که نفهمه و احساس غریبی کنه میگم بچه ها با بستنی موافقین همه باهم گفتن آره دعوت تو ولی اون توماس عبن خر داشت نگاه میکرد یکی مشت زد به بازوی حانی اخ حانی در اومد بعد حانی به انگلیسی گفت بیشعور این چه طرز شه که توماس ختدید و گفت حنا این چی میگه بیشعور این چیه این به درخت میگن من اسم دارماااا حانی گفت توماس ده بار بهت گفتم حنا صدام نزن یا بگو حنانه یا بگو حانی میدونی که از اسم حنا متنفرم حالا تو باز هی بگو که توماس دوباره خندید حانی هم بازوشو ناز میکرد کثافت نگا کن چه بلایی سر زن من دراورده اه اشیطونه میگه برم یه مشت نسار فکش کنم یکی هم زیر چشمش بعد توماس رفت بازو حانی و گرفت گفت درد کرد ببخشید فک نکردم محمکم باشه بیا رو نیمکت بشین بازوتو ببینم سریع دوییدن سمت حانی و توماس و هل دادم و ادم بازوشو گرفتم چشای حانی گرد شده بود خنده ام گرفته بود اما اخم کردم و گفتم دیگه اجازه میدی یه مرد غریبه بیاد دستتو بگیره ها _توماس غریبه اس _واسه تو هر مردی بغییر از من غریبه اس فهمیدی _به قول خودت تو که غریبه نبودی سر قلب من با امیر شرط بندی کردی _ بازوشو محکم گرفتم و دنبال خودم کشیدمش سمت ماشین هی دستو ما میزد توماس اوند طرفم که بادستم محکم زدم به سینش گفتم تو اینجا چیکاره ای حنانه زن خودمه و به خودم مربوطه حالم همتوت گمشین دوستای حانی که کلا هنگ بودن امیرم رفت توماس و از رو زمین بلن کرد منم فرصت و غنیمت شمردم و حانی و مرت کردم تو ماشین خودمم نشستم و گاز دادم آرشام آروم تر برو _ حرف نزن
مشخص بود خیلی ترسیده خب منم عصبی بودم بعد بلند شروع کردم حرف زدن توماس اشغال عوضی میگه بیا بازوتو ببینم اونم بازوی کیو ناموس من ها به چه حقی باید به تو بگه حانی مگه تو اسم نداری حنانه تو هم خوب باهاش راحتیا به بیرون از شهر که رسیدیم
یه گوشه پارک کردم هوا تاریک بود حانی همینجوری گریه میکرد بازوشو کشیدم و اوردمش بیرون اون اشکاتو نریز تا عصبانی تر نشدم د لعنتی میگم نریز _خب چرا من و اوردی اینجا _تو اوت بیشرف و دوس داری فقط راستش و بگو _چییییی _با داد گفتم پس اون مرتیکه چرا با تو انقد صمیمیه یبار گفتم بازم میگم تو تو این دنیا فقط سحم منی _اونموقع که سر من شرط بندی کردی همین حرف و میزدی هاا_د لعنتی چرا نمیفهمی من عاشقت شد اینو بفهم انقد عصبی بودم سریع یه نخ سیگار اوردم و روشن کردم چشاش گرد شده بود پک محکمی به سیگاز زدم و بعد گفتم من روز تولدم به امیر گفتم که عاشق حانی شدم اما تو فقط نصف حرفارو شنیدی بعدم کلی زنگ زدم بهت اما جواب ندادی شب و روزم شدخ بود وایستادن در خونتون تا توبیای بیرون و ببینمت یبارم اومد زنگ خونتون و زدم بابات اومد و کلی داد زد سرم و اخرم پرتم کرد بیرون تا اخرین باری که دیدمت تو فرودگاه بود پشت ستون فقط با دقت نگات کردم بعد رفتی و قلب منم با خودت بردی یه نخ دیگه روشن کردم و باز پک محکمی زدم بهش که فیتیلش روشن شد کل اتاقم پر از عکسای تو بود تو که حواب تلفنامو هم نمیدادی از دوستات سراغ تو میگرفتم سیگارو پرت کردم و برگشتم سمتش اشک بود که صورتش و پوشونده بود با قدمای بلند رفتم سمتش اشکاشو با شصتم پاک کردم چشاشو بوسیدم و بعد گفتم اگه میدونستی با اشکات میمیرم دیگه گریه نمیکردی نریز اینارو
بعد محکم تو اغوشم گرفتمش آغوشش اعتیاد اور بود هر چی بیشتر فشارش میدادم دوست داشتم بیشتر فشارش بدم انقد محکم فشارش دادم که فک کنم یکی شدیم که اخش در اومد آرشـــــــام بابا لهم کردی بعد ولش کردم و گفتم اینو بدون که تو فقط سهم منی بعد بلند شروع کرد به خندیدن منتظر همین خندهاش بودم بعد یهو انگار چیزی یادش اومده باشه گفت وایساا بیینم تو از کی سیگار میکشی _درست از وقتی که رفتی _دیگه دوس ندارم بکشی _ شما امر بفرما بعد دوباره خندید بعد چسپوندمش به ماشین به دستمو دور کمرش حلقه کردم به دستمم کنار سرش گذاشتم فاصلمون خیلی کم بود لبمو گذاشتم کنار گوشش به طوری که لبم به گوشش میخور یکم لرزید بعد باصدای خیلی اروم گفتم وقتی رفتی روزی هزاربار خودمو لعنت فرستادم که چرا اونقدر نگاهت نکردم تا سیراب بشم اما الان میفهمم من از نگاه کردن تو اصلا سیر نمیشم بانوی من دیگه هیچوقت نرو اگه چیزیم اذیتت کرد یا شک داشتی بهم بگو تا شک و از بین ببرم چون تو فقط مال منی و منم مال تو بعد یه گاز از گوشش گرفتم و به چشاش نگاه کردم که گفت من دوست دارم خدا میدونه چقد خوشحال شدم
لبمو گذاشتم رو لبش و گرما رو به هردومون تزریق کردم ل*با*م شروع کردن بازی کردن با لبش دستمو رو کمرش فشار دادم اونم دستش و تو موهام فرو کرد دوست نداشتم لبامو از ل*ب*ا*ش جدا کنم چندتا گاز کوچیک از لبش گرفتم و اخر ول کردم نفس کم اورده بودیم محکم گرفتمش تو بغلم .

*حنانه*
سوار ماشینم شدم وقتی من و آرشام برگشتیم بچه ها هنوز همون پارک بودن قیافه همشون نگران بود سازینا پرید بغلم و ،فت کاری که نکرد ه اگه کرده بگو حانی نترس _نه بابا مگه دیوونه اس فائده و آیناز و میینا هم اومدن بعد آینازی گفت مطمئنی اگه بلایی اورده بگوهاا_شما چی میگن اه _ خب به خاطر لبات میگیم بود شده رژتم پاک شده دستمو گذاشتم روی لبمو خندیدم و یه نگاه به آرشام میکردم که اونم نگام میکرد یه چشمک زد و خندید با بچه ها رفتم تو دستشویی پارک و رژ زدم و برگشتیم رفتیم پیش پسرا آینازی که رفت پیش امیر امیرم دستشو گرفت که آرشام گفت حنانه یه لحظه میای رفتم پیشش که گفت چرا رژ به این پررنگی زدی _خب آرشام چیکار میکردم لبمو کبود کردی _اگه میخوای کبود تر کنم جونی که با رژلبم نتونی پنهونش کنی اون رژلبو پاک کن دستمال کاغذی و در اوردم اکند پاک کنم که از دستم گرفت و خودش دستمال و گذاشت رو لبم و آروم پاک کرد بعد یه بو*س*ه آروم زد رولبم و گفت اووووووووم چه خوشمزه اس لل خانومم _حنانه راستی این یارو توماس چی میگه ،میگه قراره باد خونه شما _خب آره راست میگه_لازم نکرده ببزیش خونتون_خب خونه نداره _خب من میبرمش خونه خودم_باشه، ولی نزنیش ناکارش کنیاا بدیختو _باشه بابا حالا خانومم بیا دستتو حلقه کن دور بازوم بدو یه ختده سرخوش زدمو بازوشو گرفتم رفتیم پیش بچه ها .
آرشام برنامه لواسون و کنسل کردمــــــامــــــان کوشی پس نباید یه صبح بخیری به فرزندت بگی _چته بچه چرا داد میکشی_هیچی میخواستم بگم من با محمد امین میرم خرید پیخواد واسه خودش لباس بخره اخه آینازی محمد امینم دعوت کرده واسه همین _خب به من چه برو _وا خب گفتم بگم نگران نشس_کسی نگران تو یکی نمیشه _همه مامان دارن منم مامان دارم
یه مانتو مشکی بلند موشیدم که گشاد بود با یه شلوار ل له ای نود سانتی با یه شومیط مدل مردونه سفید که زدم تو شلوارم و یه کمربند مشکی هم بستم جای درز استین مانتوم مروارید کار شده بود که از سادگی در میومد جاکم داشت تا رو ر*و*ن*م یه صندل سفید پتشنه5 سانتی هم پوشیدم یه شال مشکی هم سر کردم موهای خرماییمو بالابستم فقط یه رژ اونم کمرنگ زدم گوشیمو برداشتم زنگ زدم به آرشام بعد 3تا بوق جواب داد الو سلام آرشام_سلام خوبی _خوبم زنگ زدم بگم میای بریم خرید محمد امینم با دوست دخترش میاد _آره فقط کی_الان _خب تا 10 دقیقه دیگه در خونتونم_اوکی
آرشام زنگ زد الو سلام عزیزم من در خونتونم بدو بیا بیرون_باشه با اهل خونه خداحافظی کردم و اومدیم بیرون آرشام تکیه داده بود به ماشینش و با کلید ماشینش بازی میکرد منم خوب دیدش زدم یه تیشرت طوسی با شلوار خاکستری بد مصمب تیشرتش چسپون بود و هیکل عضلانیشو بیشتر به رخ میکشید با کفش کالج قرمز تیکه ای بود واسه خودش موهای خورمایشو هم داده بود بالا اما چون موهاش لخت بود چند تیکه با لجاجت افتاده بود رو پیشونیش باصدای سرفش به خودم اومدم _تموم شد_چی تموم شد!! _دید زدنم _آره به زن بریم _دختر تو خیلی پررویی _اوهوم خودم میدونم حکرت کن دیگه محمدامین الان رسیده
محمدامین تو کافی شام مرکز خرید نشسته بود سه تا دخترم پیشش بودن و ازش امضا میخواستن ناسلامتی کم کسی نیستااا بازیکن تیم ملی بسکتباله محمدامین درواقع خیلی ناز بود اما مثل آرشام نبود شاید واسه من اینجوری بود چشای محمدامین آبی ، عسلی ، سبز ،طوسی خلاصه تیله ای بود و کشیده موهاشم بور بود لباشم خیلی قلوه ای بود به موهاش خیلی میرسید قدشم 193 بود و هیکلی درکل همه دخترا عاشقش بودن آرشام دستمو گرفت و حرکت کردیم به سمتش دختراهم دیگه رفته بودند _بهمحمد امین آقا میبینم سرت شلوغه مس دوست دخترت کو _اووووووم بهم زدیم _اوا آرشام و محمد امین دست دادن و حرکت کردیم تا واسه این دوتاخوشتیپ و جنتلمن خرید کنیم ( چقد تعریف میکنی ازشون) خب دروغ میگم نه دروغم چی بود یه کت سورمه ای سیر نظرمو جلب کرد واقعا قشنگ بود نشون محمد امین دادم که گفت معرکه اس محمدامین رفت اتاق پرو بعد چند دقیقه صدام زد ووووییی امین خودتی چه جیگر شدی قربون داداش خودم برم من _یعنی قبلا زشت بودم _آره دیگه کاش زشت بودی _ زهرمار _بنوش _واقعا که پررویی _اختیار داری جناب
_برو گمشو که از پس زبون تو بر نمیام _اونو که قطعا تا تو لباس تو عوض میکنی من و آرشام میریم تو واسه اونم یه کت انتخاب کنیم آرشام دستمو گرفت و حرکت کردیم راستی نگفتم که پس فردا عروسی آینازی خیلی زود گذشت و توماسم برگشت آلمان حالا اینترو بیخیال آرشام و بچسپ (وجی ممنون بابت نصیحتت)وظیفه اس (خوشحالم که وظیفه تو فهمیدی ) بچه پررو (این و همه میگن ، همه)از عصبانیت درحال انفجار بودم دخترم اخه انقد بیشعور میبینه من دستم تو دست آرشام ها میگه آقا من شما رو میشناسم ؟ آرشامم گفت فک نکنم _تما من مطمئنم اخه قیافه هارو فراموش نمیکنم اونم قیافه مردی به خوشگلی شما هااا گوشما اشنبا شنید اهـــاے نفــــــس کش کجــــــایــــے که به شــــوور من نظر داااارە , خون خونمو میخورد منم پررو پریدم وسط حرفش و گفتم شوهر منم درکل به زنی به غییر از من نگاه نمیکنه پس عجیب نیست قیافه شما یادش نباشه هرچند که فکر کنم تا حالا ندیده باشه شما رو آرشام داشت ریز،ریز میخندید
دختره هم یه نگاه برزخی بهم کرد و رفت بعد من رو کردم به آرشام گفتم کافیه یه میر به من نگاه کنه زیر مشت لگد میگیریش اونوقت همه دخترا به تو نگاه کن هیچ ببین آقا با غیرت یه خانوم در نیفت گرفتی _آرشام بلند خندید دستمو تو دستش فشار داد و گفت قربون خانوم غیرتی خودم برم بعد باهم دوباره را افتادیم چشم خور به یه کت و شلوار طوسی واقعا خوشگل بود دست آرشام و کشیدم و با ذوق گفتم آرشام این و بیین برو امتحان کنحتما بهت میاد ، آرشامم تک خنده مردونه ای کرد و گفت هرچی خانومم بگه و زفت کت و شلوار و پرو کنه الحق که بهش اومده بود دلم واسش ضعف رفت همبنجوری زل زده بودم به قیافش که آرشام گفت کموم شد _چی تموم شد _ دید زدن من _اوه اعتماد به سقف و تو چی داری که دیدت بزنم _هم قیافه دام هم هیکل ، بغییر از این دو چیز دیگه ای نمیخواد واسه دید زدن _آها باشه بعد از حساب کردن اومدیم بیرون که محمدامین و دیدم که اومد طرفمون خب بچه ها کارا تموم شد بریم دیگه
امروز عروسی آیناز و امیر از صبح زود به همراه آیناز و فائزه ،مبینا،سارینا اومدیم آرایشگاه اینم بگم که قبل از عروسی من و فائزه کلید خونه آیناز و انیرو گزفتیم و زفتیم خونشون و تو اتاقشون دوربین جا گذازی کردیم بعلهههه دیگه ما همچین ادماییم خلاصه الان ما تو آرایشگاه نشستیم و درحال آماده شدنیم آرایش ما نسبت به آیناز خیلی ملایم تره و دخترونه تر واسه همین زودتر آماده شدیم مدل موهای من چون بلند بودباز گذاشت فقط یکم اتو و سشوار زد موهام حالا شلاقی شده بود واقعا قشنگ شده بودم لباسمم دکلته سبز یشمی بود که تا پایین زانوم بود و رو کمرش تنگ بود و مایینش کلوش بود کفشمم مشکی اکلیلی8سانتی بود
ساریناهم موهاشو بالا مدل پرنسسی بود لباسشم جیگری بود واقعا بهش اومده بود آرایششم مثل من بود لباسشم همونی بود که از آلمان ،رفته بودم واسش آستین لباسش سرب بود و کیپ لباسشم تا رو باسنش بود و رنگش فیروزه ای بود که با جواراب شلواری توری مشکی پوشیده بود واسه فائزه و مبیناهم مدلش شبیه هم بود اما رنگ لباسشون فرق داشت واسه فائزه مشکی بود و واسه مبینا بنفش واقعا که هر سه شون تیکه ای بودن واسه خودشون یکه با مشت زدم تو بازو ساری و صدامو کلفت کردم و گفتم ببین ضعیفه امشب از کنارم تکون نخور و گرنه با موب کبودت میکنم شما دوتام حواستون باشه وگرنه هر سه تونو طلاق میدم شیر فهم شد _هر سه باهم گفتن بشین بینم باو _نه میبینم پررو شدین یهو گوشیم زنگ خورد سریع مبین از دستم کشید و یه نگاه انداخت و گفت خرگوشک کدوم کسیه ببین وای به حالت اگه بغیر از ما دوستای صمیمی دیگه داشته باشی گوشی و از دستش قاپیدم و جواب دادم _سلام بر خرگوشک خودم خوفی _آره موشی خوبم بدو بیاین پایین اگه آینازم اماده شده بهش بگو بیاد پایین امیر الان رسید _باوشه الان میایم
بچه ها رویه هاتونو بپوشین که آرشام اومده دنبالمون منم میرم تو اتاق ببینم آینازی اماده اس در اتاق باط کردم و آینازی و دیدم زفتم لپشو بوسیدم ووویی آینازی چه جیگزی شدی آجیی _توهم خوشگل شدی _خب اون که بعلهه اما تو جیگر تر شدی امیر از این همه زیبایی هنگ نکنه شاهکار کرده میترسم 1 ماه دیگه با یه نینی بیای 1 ما زیاده شایدم زودتر بعد بلند خندیدم آیناز یه چشم غره توپ رفت و به آرایشگر اشاره کرد که ریز ریز میخندید یه ب*و*س دیگه از اینور لپش کردم و بهش گفتم شیرع آماده شو که امیر منتظره بعد با بچه ها اومدیم پایین آرشام با اون کت و شلوار واقعا خواتنی شده بود موهاشم داده بود بالا و درحالا صحبت با امیر بود رفتیم نزدیکشون بهشون دست دادیم امیرم با اون پاپیون و کت و شلوار واقعا قشنگ شده بود بهم میومدن برق خوشحالی تو چشای امیر میدرخشید
سوار ماسن مزدا3 آرشان شدیم من جلو نشستم و فائزه و میینا و سازینا عقب آرشام اومد تو ماشین و از جا کند واقعا دست فرمونی خوبی داشت یعنی تاحالا ندیدم این بشر آروم رانندگی کنه از بین ماشینا لایی میکشید کنار یه آبمیوه فروشی نگه داشت _ای خدا خیرت بده هیچوقت شیرت خشک نشه و 10 بچه بزایی _اووو استپ کن این دعات بیشتر شبیه نفزینه نخواستیم باو حالا بگو چی میخورین سرمو 180 درجه چرخوندم عقب و گفتم بگین دیگه بابا مردم سارینا گفت من شیرموز مبین هم گفت منم همین فائزه گفت آووکادو منم آبمیوه تابستونی دمت گرم فقط هرچه زودتر بهتر _خیلیی پررویی اصلا پولشو رد کن بیاد _تا وقتی یه مرد هست نباید زن دست تو کیفش کنهم،ر اینکه مرد مباشه _پررو رفت بیرون منم سریع صدا ظبط و بلنر کردم و با یچه ها قر ازو خالی کردیم یعنی یه حالی داد یهو به ماشین سمت من ایست کرد و اسمم و بلند داد زد حنانه دختر خودتیوا این بشر کیه از ماشینش پیاده شد و اومد سمت من دختر واقعا خودتی یکم دقت کردم دیدم بعدهه این که کیهان خودمونه درواقع کیهان خودمون که نه بچه ای دختر خاله خسرو کیهان گفت دیگه سر نمیزنی بهمون از باباتم پرسیدم گفت پیشش نمیری، _ببین اون بابای من میست بابای من مهرداد فهمیدی درضمن دلیلی نمیبینم پیش خانواده ای بزم که بهم توهین کردن و با برحمی تمام از خونه پرتمون کردن بیرون کجا بود حالا اومده و اون پیرزن عفریته و عمه هام که تو گوشش بد میگفتن حالا شدم واسشون بچه حتم دارم اگه تو اون چند سال که پیششون بودیم فقط به خاطر پول بود حالا که یکم پول به جیب اوردن دیگه انگار که نه انگار نوه ای دارن _بابا باشه غلط کردم به ترور میبندی یعنیا _پ.ن.پ انتظار داری دروغ بگم بگم فزشته ان هرکسی هم که گول نماز خوندناشون و بخوره من دیگه نمیخورم خوب شناختمشون _باشه بابا من برم که تا چند دقیقه دیگه میکشیم _من نخواستم بمیونی تو خودت اومدی _اها یعنی بزم دیگه _بود و نبودت مهم نیست _اها تا رفت آرشام با قیافه خشمگبن اومد تو گفت از کی تاحلا تو ماشین با پرا لاس میزنی وا این چی گفت پسره بیشعور _لاس زدن و که تو فقط بادی یانه سر دخترا شرط بندی کنی _پس بعله دوستاتم پایتن اون پشت فقط میخندن _هوی به دوستام توهین نکن که فائزه برید وسط و گفت حرف دهنتو بفهم
آرشام:نه میبینم کلا دوره زمونه عوض شده تو ماشین خودم به خودم میپرن
ببین این و میگم که بفهمی همه مثل تو نیستن درضمن اون اقا فامیلم بود اومد یه سلام کرد و احوال پرسی ، آرشام که مشخص بود کم اورده و فهمید زود قضاوت کرده گفت بابا شوخی کردم بیاین اینم سفارش خانوما یعنی من و بچه ها از خنده کف ماشینو گاز میزدیم
بعد از یه ربع رسیدیم باغ اخه عروسی تو باغ امیر اینا بود.
قبل از ورود زنگ زدم به بابا _سلام بر پدر جنتلمن خودم کجاین پس _سلام خوشکل خانوم ما نماییم _ای شیطون کلک شدینا تنها شدین دیگه _دختر ای الان حیا قورت دادن دیگه _وا حقیقت و مگه نمیگم _باشه من برم دیگه _برو خوش بگذره ددی ماچ
تقریبا همه مهمونا رسیده بودن منم رفتم پیش محمدامین بچه ها هم دنبالم اودن آرشامم اود پیش ما امیر و آیناز اومدن واقعا هر دو جیگر شده بودن کلی بهم می اومدن ، رفتن تو جایگاه با بچه ها رفتیم پیششون و آیناز و بغل کردیم محمدامین و آرشامم با امیر دست دادن تبریک گفتن یه چشمک به دیجی زدم اخه قرار بود رقص هماهنگ کنیم آینازم بردیم وسط هماهنگ رقصیدبم همه داشتن نگاه میکردن واقعا باحال میرقصیدیم و قشنگ با تشویق مهمونا برگشتیم پیش آرشام و محمدامین ، آرشام خم شد و کنتر ،گوشم گفت خیلی قشنگ رقصیدی اما اینو یادت باشه فقط باید واسه من برقصی بعد یه گاز ریز از گوشم گرفت و تکیه داد به صندلی قلبم تند ، تند میزد از خجالتم گونه هام گل انداخته بود که آرشام گفت حالا تو انقد خجالت بکش که همه بفهمن بعد بلند خندید منم یه مشت نصار بازوش کردم با صدای دست و سوت فهمیدیم که عروس دودماد واسه رقص دونیره زفتن وسط کم کم پیست شلوغ تر شد همه درحال رقص دونفره بودن که یهو (نه خداییش چی قکر کردین ، فکر کردین آرشام بهم پیشنهاد رق داد نه بابا ما از این شانسا نداریم که به خدا )دست یه بچه خورد به ظرق میوه ام و همش ریخت (حالا جوری میگی خمش انگار چقدر بود یه سیب بود دیگه )اه وجی تو دوباره پیدات شد (هر وقت تو مردی منم دیگه پیدام نمیشه)ا زیونتو گاز بگیر خدا تکنه حالام گورتو گم کن (بی ادب حیف که شوهرم صدام زد وگرنه حالا حالا ها بودن )
امیخواستم برم کمک که بچه که دیدم جا تره و بچه نیست به گیجی خودم خندیدم اصلا نفهمیدم کی رفت.
موقع برگشت با ماشین مبین اومدیم تو ماشین بودبم که صفحه نمایش ماشین روشن شد اخه دوربین و با ماشین کانکت کرده بودبم داستبم نگاه میکردبم که در اناق باز شد و آیناز وارد اتاقش شد و پشت سرشم امیر ، امیر درحال باز کردن گیرای موهای آیناز شد یک ساعت فیلم فقط همین بود بعد یهو انگار یه چیز اومده باشه جلو دوربین که سارینا گفت بدبخت شدیم فک نم فهمیدن _خب بعهمن
آیناز یه نگاه انداخت تو دوربین بعد نشون امیر داد یهو انگا آیناز فهمیده باشه جیغزد میکشمنون بی حیا ها خجالتم خوب چیزیه
ما اینجا درحال قهقه بودبما که گوشی فائزه زنگ خورد یه نگاه انداخت و بعد گفتم اوه اوه عروس خشمگینه و از روش قطع کرد آیناز به تک تک ما زنگ د اما وقتی دید جواب نمدبم بیخیال شد.
سه روز از عروسی آینازی میگذره و امروز قراره با بچه ها بریم کوه البته همونطور که پیداست آیناز نمیداد خب چرا؟ چون رفته ماه عسل بعلههه دیگه ما از این شانسا نداریم که قراره محمد امین بیاد دنبالم اه حوصلم سر رفت چقد دیر میاد ماماااااااان _ای درد حناق چته خونه رو روسرت گذاشتی _اوممم خب میای برقصیم ؟! _نه راهشو کشید که بره یهو برگشت و گفت اواا این شعر مورد علاقه من یه قری میشه باهاش داد که نگو بعد شروع به رقصیدن کرد منم همراهیش کردم که ،فت _ای خاک توسرت رقصم بلد نیستی چرا گردن تو مثل زرافه تکون میدی یه عشوه ای چیزی بریز اصلا میدونی چیه مثل من برقص خاک توسرت تو که عرضه نداری اهاا بیا وسط منم شروع کردم رقصیدن که یهو صدای دست اومد برگشتم دیم محمدامین و بابان _آفرین خاله میبینم شاهکار کردین _نه پسرم من کجاوشاهکار کردم _باوشه اینارو بیخیال بیا بریم مامان و بوسیدم و دنبال محمد امین راه افتادم هویی امین یکم ارومتر چته _تو که عشق سرعتی _اره بابا دیدم لالی گفتم حداقل من یه چیز بگم حالا برو دنبال سارینا و فائذه _پس میینا چی _نمیاد کار داشت _اها پس چهار نفری بریم؟ _خب بریم یا اگه میخوای دوتا از دوستاتم بیار _خب نه بیخیال میرم دنبال آرشام یه زنگی بهش بزن اماده شه اوکی همینجور که صحبت میکردیم سیده بودیم کنار خونه سارینا امین دوتا بوق زد اون دوتام اومدن _به ، به خانومای کم پیدا _عق چه لفظ قلمی هم میای _ وا فق انگار ویا داریا عجقم _اوه اره ویار صدای تورو دارم _مسخره آرشام زنگ زد الو سلام _هان آماده ای _بیشعور هان چیه _لیشعور خودتی _مرگ _تو قبرت بیا بیرون _اها دیدمتون دارم میام _خب _خب که خب _چی چیو خب که خب _درد و خب یهو یه کی کنار گوشم بلند گفت خب _وایی آرشام خر از پشت تلفنم صدات انقد بلنده کر شدم بابا_واقعا که دیوونه ای خدایا مرئضا رو شفا بده اینو شفا نده ما بخندیم یهو کل ماشین ترکید برگشتم دیدم بعلههه آقا آرشام تو ماشینه من چقد خنگم _حنانه بیا عقب بشین من و بین دوتا دختر گذاشتین میترسم تا موقعی که برسیم اغفال بشم بدو جاهامونو عوض کردیم و پیش به سوی کوه.
به پیشنهاد محمدامین داریم بازی جرعت و حقیقت میکنیم اه بابا خسته شدم دیگه خب یه نفر تون بچروخونه چه فرقی میکنه خلاصه با کلی دعوا قرار شد فائزه بچروخونه افتاد رو سارینا و محمدامین خب خب محمدامین خان جرعت یا حقیقت _البته که حقیقت مریضم مگه خدمو به دست شما بسپارم _ راستشو بگو اگه بخوای با یه پسر لاس بزنی چجوری میزنی؟_خب اول بازوشو نوازش میکنمبعد موهاشو بعدم دیگه بدرد شما نمیخوره _اهاا ممنون از اینکه تجربیاتتو با ما شریک شدی _چیییییییی حاضرم بمیرم و همچین کاری نکنم
چرخوندبم افتاد رو من و آرشام واییییی خدا جون بگه جرعت _خب حقیقت یا جرعت هر چند که تو پاستوریزه ای مثل محمدامین میگی حقیقت که یهو محمدامین گفت داداش داره خرت میکنه ها خودتو ددست این نسپار که ناکار میشی _نه بیخیال جرعت _یهو مریدم هوا و دستمو کوبیدم و گفتم اونجارو ببین یه رن و مردین برو پیش مرده جلوش زانو بزن و بهش بگو بگو من عاشقت شدم درنگاه اول راستی صداتم مثل خانوما کناوکی _این دیگه چیه حیثیتم میره بابا _پس مرد نیستی زیر حرفت زدی _باشه میرم آرشا بلند شد رفت دست مردرو تو دستش گرفت چون نزدیک بودن صداشو میشنیدیم بعد جلو پای مرده زانو زد و گفت آقا من تو نگاه اول عاشقت شدمیعنی مردرو میگی هم هنگ بود هم عصبانی یه دادی کشید که نگو یا این زنا افتادم که موش پیبینن والا یهو مشتشو اورد بالا خواست بزنه تو فک آرشا که یهو آرشام پرید بالا و گفت ضعیفه نخواستیم بابا ، همسرم همسرهای قدیم بعد مثل میک میک غیب شد یعنی مارو میگی زمینو گاز گرفته بودیم
ساعت نزدیگ6 بود که بیدار شدم شب همینجا موندیم و چادر زدیم دخترا رو بیدار کردم و هر سه باهام رفتیم پیش چادر پسرا خدارو شکر درش باز بود سرمو کروم تو یعنی با صحنه ای که دیدم کلا هنگ کردم سر محمد امین رو سینه آرشام و دست آرشامم دور کمر محمدامین یعنی همچین همو سفت ،رفته بودن که انگار یک قرن همو ندیدن سارینا و فائزه سرشون و اوردم تو چادر اونام مثل من وقتی صحنه ازو دیدن هنگیدن من که اوضاع خطری دیدم یعنی با این وضعی که اینا خ ابیده بودن احتمال میدادم یکیشون حامله شده باشه والاازشام که از صدای خنده ما چشاشو کم کم باز میکرد وقتی سر محمدامین رو رو سینه اش دید کلا سکته رو زد یه لگد محکمی زد که محمد امین پرت شد اونو رو سریع چشاشو باز کرد و با داد گفت چته که آرشام گفت اگه الان بیدار نمیشدم قطعا بهم تعرض میکردی محمدامین که کلا تو هپروت بود گفت دلتم بخواد یعنی مارو میگی قهقه مون تو عرش بوداااا خلاصه بعد از کلی شوخی گذشت تو راه برگشت یودیم داشتیم از کوه میومدیم پایین که آرشام گوشیش زنگ خورد منم منتظرش وایستادم وقتی برگشت قیافه اش خیلی فصبی بود یه نگاه بهش انداختم و گفتم آرشام حالت خوبه ، چی شد که یهو این ریختی شدی ،کی بود واسه کسی انفاق اقتاده همینجورییهریز میگقتم ولی اون جوابمو نمیداد یهو نعره کشید میگم نعره یعنی نعره ها اصلا انقد ترسیده بودم _اه دست از سرم بردار دیگه چی میخوای میترسم یه چی بهت بگم دوباره مثل بچه ها قهر کنی بری آلمان دوباره بعد1 سال برگزدی حالا هم برو انقد تو شوک بودم که اصلا نفهمیدم چی شد اشکام همینجوری میومد یعنیچی شد اخه من چیزی نگفتم که همینجوری میدویدم به صداهای آرشام که اسممو صدا میزد توجه نکروم نمیدونم یهو چی شدکه پاها بهیه تیکه گیر کرد بعد یهو از کوه افتادم اخرین لحظه فقط صدای نگران آرشام میومد اما من قادر جواب دادن نبودم
( درســــت زمــانـے ڪہ مــیخواهــے بــگی بـــمان نــاتــوان مــیشوے انـــگـاز جــملـه اے ســنگـینیست امــا نـــہ عقلـــت بــا دلـــت یارے نــمیڪند و ایــنجــاســت ڪـہ معـــنے حــسـرت یــڪ نــگاه را مــیفهمے)
آرشام
انقدر بخاطر حرفای نیلوفر عصبی بودم دختره عوضی اومده من و با عکس تهدید میکنه خودش که خجالت نمیکشه اونقد عصبی بودم که نفهمیدم به حنانه چی گفتم یعنی فقط اون لحظه دوست داشتم ینفر باشه که حرص و عصبانیتمو روش خالی کنم امایهو حانی پاهاش لیز خورد یا خورد به سنگ که از کوه پرت شد با تمام توانم صداش زدم ولی نه خودمو بهش رسوندم که چشاشو روهم گذاشت
4روزه که خنانه بیهوشه وقتی به بیمارستان بردیمش سریع عملش کرد به سرش ضربه خورده بود مامانش وقتی فهمید از حال رفت باباشم شکست و امامحمدامین چندتا مشت مهمون صورتم کرد حق داشت .
هنوز بهوش نیومده بازم مثل هر9 رفتم خونه هرچند که دیگه شبیه خونه نبود از بس خوره شیشه بود با یاد اوری حفهایی که به عشقم زدم عصبی شدم با مشت زدم تو دیوار انقد زدم که خونی شد و شروع کردم به سیگار کشیدن ( چــــه رســـم و حــڪایـتـےـست ڪـہ هــربـار نـیــستۓ ســیگـار ، ســیگـار ، ســـیگـار پـــشـــتـــــ ســــیگــار مــیڪشـم انــگـار دود ســیگــار تــسڪیـن دهـــندە یــادتــــــ اســـتـــ ..... )
الان کنار تخت حنانم و باهاش صحبت میکنم از حال بدم کافیه الان بهوش بیای همین الان از خانوادت خاستگاری میکنمت لطفا بهوش بیا یهو دیدم پلکش لرزید واییییییی خدا انقد زود جواب دعامو دادی آروم چشاشو باز کرد یکم بهش آب دادم بعد به شوخی بهش گفتم ایکلک انقد دوست داشتی خانوم خونم بشی که سریع بهوش اومدی تو که نمیدونی چقد از دست وستات کتک خوردم بعد بینیشو گرفتمو کشیدم انگار توشوک بود بعد یهو گفت آقا شما بجا نمیارم !؟ اون لحظه نابود شدم ناباور بهش خیره شدم و تیکه تیکه گفتم ت تو من منو نمیشناسی !؟ منم آرشامت عشقت !_نه آقای محترم گفتم که نمیشناسمتون لطفا به پدر و مادرم بگین بیان اشک تو چشام نشت اما نریخت تلخ نگاهش کردم و اومدم بیرون دکترشو خبر کردم و بهش گفتم بهوش اومده مامان و باباشم که بعد من رفتن دوستاشم یه محلم بهم ندادن و رفتن تو اما من هنوز تو شوک بودم یعنی چی اخه مگه میشه رفتم بیرون از بیمارستان تو راه یکی بهم تنه زد همین تنه کافی بود عصبانیامو روش خالی کنم تا تونستم زدمش یهو به خودم اومدم خدا من چیکار دارم میکنم مردرو نشونمد و یه دستی به پیرهنش کشیدم و چندتا زدم روشونش آقا خوبی _مردیکه زدی داغونم کردی ملتم خود درگیری دارنا بعد سریع رفت . خدا یااا چرا ؟!!
2ماه گذشته هنوز حنانه من و یادش نیست دلم تنگ شده واسه شوخیاش و خندهاش .
حنانه
وایییی خداجون این پسره دیگه پیداش شد اه خب بابا یادم نیست تو رو دست از سرم بردار چرا نمیفهمی _یعنی هیچی یادت نیست _نه اما آوازه تو که قد موهای سرت دوست دختر داری و ...... شنیدم _بابا اون واسه قبلا بود یعنی از اون کسی که شنیدی بعد نگفت آرشام بخاطر تو تغییر کرد و الان تنها عشق زندگیم تویی بابا بفهم دیگه من که عکسامون و نشونت دادم _نفهم خودتی گاو _ من کی بهت گفتم نفهم _الان گفتی نمیفهمی _ ای خدا ببین تو الان یه کوچولو هم من و یادت نمیاد _اووووم نه _فک کنم عصبی شده بود (عصبیش کردی بعد میگی عصبی شد )ااااا وجی تو اینو یادت هست (وای الحق که خری وقتی تو یادت نیست منی که وجدانت *هستم یادم بیاد )
درحال راه رفتن و کلنجار با وجی و کودک درون بودم که یهوع شپلق حالا مطمئن نیستم صدای همینجوری بود افتادم تو استخر ابش سرد بود به حدی که مخم یخ بست و وقتی اومدم بیرون بیهوش شدم . وایی خدا اینجا کجاست نور چشامو زد که یهو چشامو بستم یه نگاه به دستم انداختم که دیدم سرم بهش وصله یهو آرشام اومد جلوم وا آرشام تو اینجا چیکار میکنی _ باید باهام بیای الان دیگه سرمت تموم شده _اوکی فقط مانتومو بده _یعنی تو الان با همراه من اومدن مشکلی نداری؟، _نه چه مشکلی _اخه تو از من بدت میاد و من و نمیشناسی _ای خدا آرشام دیوونه شدی خوبه من سرم بهم وصل بودا نگران نباش همه چی یادم اومد _اومد سریع بغلم کردوچرخوندم و گفت دیگه از دستت نمیدم بدو بریم که میخوام بیام الان خواستگاری تو متل خودمی_انقد زود اخه _حرف نباشه
3ماه بعد
امروز عروسیمه جای اینکه من از خوشحال بال درارم مامانم درورده انقد خوشحال که نگو دخترام همه ماه شدن خیلی ناناز شدن لباس عروسم از بالای سینه اش توره و با کلی نگین تزئین شده درکل لباس خیلی خوشگلیه موهامم ساده است و اما شیک صدا بوق اومد خوش بود تو اون کت شلوار و اون پاپیون خیلی خواستنی شده بود موهاشو داده بود بالا و جیگری شده بود اومد نزدیک و پیشونیمو طولانی بوسید و دسته گل داد و درماشین و وا کرد اروم نشستم تو ماشین _به به خانومم و ببین یکم اون تور و بده بالا ببینمت شیشه ام که دودیه میخوای تا شب نشده من کار و یسره کنم یه مشت نسار بازو های ماهیچه ایش کردم که فک کنم دست خودم بیشتر درد گرفت که آرشام قهقه زدا بعد روم خم شد و لبمو نرم بوسید و حرکت کرد یعنی تو آتلیه کلی خجالت کشیدم یعنی زنه یه ژستای عکاسی میداد که خودم کف کردم اما از اونور آرشام خوشحال و ذوق مزگ هی میگفت یه مرل دیگه حالا چندتام که خودش پیشنهاد داد خلاصه با کلی رنگ عوض کردن رفتیم تالار واقعا بهترین عزوسی واسم گرفتشب خوبی بود جلو خونهگوسفتد قربونی کردن یعنی گوسفتده تو نگاهش خواهش میکرد که نکشیمش با دلم باهاش ارتباط برقرا میکردما نمیدونین که چه حرف حسابی زد میگه هرموقع ما خواستیم جفت گیری کنیم خوبه یه انسان و قربونی کنیم اما حیف که قربونی شد بعد از خداحافظی با خانواده وارد خونه شدیم من که سریع رفتم حموم خدارو شکر زیپ لباسم کنار کنر بود آرشام هی تهدید میکرد که خر میای بیرون _ببین عزیزم تزس نداره که حالا بیا بیرون باشه _حوله پوش ا مدم بیرون که سریع دست کشی دور کمرم حلقه شد و آروم زیر گردنمو بو*س*ه های ریز میزد از گوشم گاز زیزی زد و رودستاش بلندم کرد ولبامو قفل کرد و حریصانه بهام گرفت و همینجوری اومد رو گردن........................
با درد بدی که زیر شکمم پیچید چشامو باز کردم که آرشانو دیدم جوشنده رو به خوردن داد و کلی ثربوت صدقم رفت با فکر کردن درباره دیشب لبخندی زو لبم اومد که از چشای تیز آرشام دور نموند و اومد دستشو حلقه کرد دوم وبعد گفت خوش گذشت حالا پاشو که قراره بربم حموم بعله دیگه خانم خودمی فنچ خودمی بعد پرتم کرد تو حموم و خودشم اومد.
3 سال بعد
آرشام الان جراح قلبه ومنم که خودتون میدونین دندانپزشکم الان 1 دونه پچه خوشمل داریم به اسم آنا یه جیگریه انقد که نانازه بهترین خانواده رو دارم و از خدا یخاطر داشتن آرشام و آنا ممنونم با حلقه شدن دستی دور کمرم تز فکراندم بیرون _عشقم یه بچه دیگه نمیخوایم _نه آرشام چه خبره همین یکی و که داریم کافیه _دست تو که نیست دست منه یه بچه دیگه کافیه دیگه نمیخوایم بعد یه بلندم کرد و رفت سمت اتاق و ...................
آرا۾ بـــنشــین .......
مــیخواهم چــشــم بــبندم و
تــمـام صــورتــتــــ را با انــگشتــانـم لــمس ڪنم
و شـــب هنگــام با چــشمان بــسته و رســـتـان لرزان.....
صــورتتـــــــ را روے ڪاغذ نـقــاشے ڪنم ....
چـــــه عطرے !؟ بوے تـنتـــــــ در نــقاشے هم میاید !
اے ســـتــارـہ مــن چگـــونه دوســتتـــــ نداشــــتـہ بـاشــــم
وقتــے هر شبــــــ در آســمان قلبـــم هستے
ســتاره من ..... دلــتــــ روشن باشـــــد .......
هــــرگـــز وجــــودتــــ را بــــہ وجـــــود دیگــــرے نـــخواهم فروخـــتـــــ
*ســـــتـاره مــــن *

دوستان ببخشید دیگه اگه بد بود اولین رمانمم بود لطفا نظرای خودتونو به این آدرس:ana.anitaaa81ana@gmail.com ایمیل بزنید ممنون
 
بالا