رمان تقاص باور کردنت (جلد دوم رمان باورت نمیکنم) | Moaz17 کاربر انجمن یک رمان

نسبت به جلد اول خوبه رمانم؟

  • آره

    رای 6 100.0%
  • نه

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    6
  • این نظر سنجی بسته خواهد شده .
وضعیت
موضوع بسته شده است.

Moaz17

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,297
امتیاز
34,373
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
به نامِ خالق آسمان و زمین
کد رمان: 1771
ناظر رمان: sara.gh

نام رمان: تقاص باور کردنت (جلد دوم رمان باورت نمیکنم)
نویسنده: Moaz17
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
توجه: این رمان کاملا بر اساس واقعیت است! «کسانی که جلد اول این رمان را مطالعه نکرده اند، مشکلی برای خواندن این رمان ندارند». شاید روند این رمان برای بعضی ها کسل کننده باشد. توصیه میکنم کسانی که طرفدار رمان های اجتماعی هستند، این رمان را مطالعه کنند. این رمان به دلیل واقعی بودنش، خاطره وار نوشته شده و کمتر از دیالوگ دارد.
خلاصه: نفس ، دختر مغرور تنهای خانوادش . کسی که به دلیل تک فرزند بودنش به تنهایی عادت کرده و دوستای زیادی نداره، کسی که علاقه ای به ارتباط با دیگران نداره، کسی که با یه سوء تفاهم وارد یه رابطه میشه. رابطه ای که آخرش معلوم نیست. رابطه ای که آینده اون رو حسابی تغییر میده.
« قراره برگردیم به گذشته, گذشته ای که اعتماد نفس رو نسبت به اطرافیانش از بین برد . گذشته ای که خیلی تلخِ . قراره از جایی بگم که آرمان و نفس رابطشون شکل گرفت . رابطشون رو براتون بشکافم . قرار نیست مجهولی بمونه و ... حالا سوال اینجاست , شما حق رو به کی میدین؟ نفس یا آرمان؟ »
81860
 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار کتاب + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,352
امتیاز
69,173
محل سکونت
غربی ترین مرز عاشقی
وب سایت
cherrybook.blogfa.com



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Moaz17

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,297
امتیاز
34,373
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
مقدمه:
بازی روزگار با من دیدنیست
میگوید: کلاغ
میگویم: پر
میگوید: گنجشک
میگویم: پر
اینبار نامت را بر زبان می آورد ...
صدا در گلویم خفه میشود و بغض ... خانه اش را هر چه سریعتر در گلویم میسازد!
هوای ملایم بهار میرود و زمستان بازمیگردد
نگاه روزگار چشمان بغض دارم را مینگرد!
میدانم برایم نیستی
میدانم حسرت لمس دستانت را به گور میبرم
میدانم هیچ وقت قرار نیست داشته باشمت !
قطره اشکی از چشمانم پایین میچکد ...
بغضم را میخورم و با صدایی لرزان میگویم: پر ...!
Moaz17
 

Moaz17

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,297
امتیاز
34,373
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
تکه ای از اتفاقات آینده:
«پی امی که داده بود را خواندم:
- سلام. خوبی؟
تایپ کردم:
- تو، تو من خوبی میبینی؟
در حالی که اشک از چشمانم جاری شده بود، نوشتم:
- چرا؟ حقم بود؟ آره؟ من تقاص چیو دارم پس میدم؟
-من مجبور بودم نفس.
-مجبور بودی که چی؟ بی محلی کنی؟ پی امایی که برات میرفرستادمو جواب ندی؟ سرد باهام رفتار کنی؟ فقط بگو چرا. من از زندگیت میرم. این همه عذاب حقم نیست.
-حقت نیست عزیزم. من مجبور بودم.
-چرا؟
-نپرس نفس. من نمیتونم بگم.
- دِ چرا لعنتی؟»
اتفاقات حال:
اخم هایم را در هم کشیدم و با قهر گفتم:
-پس کی برام میخری؟!
پدرم خندید و گفت:
-گفتم که، بزار بریم فروشگاه. برات میخرم. خوبه؟
با نق نق گفتم:
-اه! پس کی میریم فروشگاه؟ فردا صبح که قراره راه بیوفتیم بریم شیراز!
انگار حوصله اش سر رفت که گفت:
-هر وقت از مسافرت برگشتیم برات میخرم.
ناچارا سری تکان دادم و برای جلوگیری از بحث بیشتر، به سمت اتاقم قدم تند کردم. اه! اصلا فکرش را نمیکردم که راضی کردن پدرم برای خرید یک تبلت اینقدر سخت باشد!
خودم را روی صندلی پرتاب کردم و کامپیوترم را روشن کردم. نگاهم به بازی قدیمی «IGI» افتاد. تمام مراحلش را از بر بودم. به طوری که حتی نگاه کردن به قیافه اش هم باعث میشد تا 6 ماه بخوابم!
چند مرحله ای را بازی کردم.
کمرم را صاف کردم و کش و قوسی به خودم دادم. خمیازه ای کشیدم و قدم به سمت تختم برداشتم. مطمئنا قرار بود سفرِ هیجان انگیزی داشته باشم!
بعد از کمی گوسفند شمردن به خواب رفتم.
فردا صبح، با شنیدن صدای سشوار از خواب پریدم. با اعصابی خورد شده فریاد زدم:
-چه خبره؟ اول صبی سشوار کردنتون چیه؟
صدای جدیِ پدر را شنیدم:
-پاشو وسایلتو جمع کن بزار تو ماشین. نیم ساعت دیگه راه میوفتیم!
پوفی کشیدم. مسافرت رفتن هم این قدر دنگ و فنگ داشت؟
همانطور که از روی تخت بلند میشدم، غر زدم:
-صد بار گفتم این سشوار بی صاحابو از تو اتاق من ببرین بیرون. وقتی آدم خوابه روشنش میکنین که چی؟ دوست دارین سکته کنم؟ هوفف! تو گوشتون نمیره که ...
و آرام تر ادامه دادم:
-خرین دیگه ، خر!
نفسم را با شدت فوت کردم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم. دندان هایم را مسواک کردم و دست و صورتم را شستم.
از سرویس که بیرون رفتم، مادرم را دیدم. با عجله و هول به این طرف و آن طرف میرفت. نیشخندی زدم و مادرم بیخیال تر از من را جایی نمیتوانست پیدا کند!
چشم اش که به من افتاد، صدایش در آمد:
-نفس؟ برو وسایلتو جمع کن. چرا وایستادی؟ دیر شده.
چشم هایم را در حدقه چرخاندم. چقدر حرص میخورد!
به سمت اتاقم قدم برداشتم. درِ کمدم را باز کردم و دنبال چمدانم گشتم...
نبود!
 
آخرین ویرایش

Moaz17

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,297
امتیاز
34,373
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
ضربه ای به پیشانی ام زدم. اگه به مادرم میگفتم، کم کم اش تا نیم ساعت غر میزد و نصیحت میکرد. اما خب ...
چاره ای هم نبود!
صدایم را بلند کردم و گفتم:
-مامــــــــــان؟
صدای کلافه اش را شنیدم:
-چیه؟ چته؟
- چمدونم کو؟
کمی مکث کرد و سپس .... بوم! ترکید !
- مگه بهت نگفتم دیشب وسایلتو آماده کن؟ هان؟ حرف تو گوشت نمیره که. همیشه باید دمِ آخری کاراتو انجام بدی. دخترم اینقدر شلخته؟ من هم سن تو بودم اینقدر شلخته و بی نظم نبودم. یه کم منظم بودنو یاد بگیر. تا کی باید بهت بگم؟
دهانم را کج کردم و با دهانم سوت های آرامی زدم تا صدای غر غر هایش را نشونم. بعد از 5 دقیقه به سمتم آمد و چمدان را روی زمین کوبید و با خشم گفت:
- وسایلتو جمع میکنی یا اینا رو هم من باید جمع کنم؟
نیشخندی زدم:
-اگه دوست داری من مشکلی ندارم مامان!
چشم غره ای به سمتم پرتاب کرد و اتاق را ترک کرد.
خنده آرامی کردم و مشغول جمع و جور کردن لباس هایم شدم. به ده دقیقه نرسیده بود که حاضر و آماده با چمدانم روی کاناپه نشسته بودم و به این طرف و آن طرف رفتن های پدر و مادرم خیره شده بود بودم.
از جایم برخاستم و به سمت اتاقم رفتم از داخل قفسه کتاب، چند کتاب سرگرم کننده و داستان برداشتم. البته بعید میدانستم در طول مسافرت حتی نگاهشان کنم!
نیشخندی برای خودم زدم و کتاب ها را روی چمدان گذاشتم.
پدر به سمت چمدانم رفت و گفت:
-ببرمش؟ وسایلتو جمع کردی؟
سری تکان دادم:
-آره.
قبل از اینکه چمدان را بردارد، کتاب ها را برداشتم و به سمت ماشین رفتم. کتاب هایم را پشت ماشین پرت کردم و خودم هم روی صندلی عقب دراز کشیدم و چشمانم را بستم.
شدیدا حس خواب آلودگی داشتم. چشم هایم را روی هم گذاشتم تا شاید خوابم ببرد. اما دریغ!
صدای باز شدن در را شنیدم و بعد از چند ثانیه ماشین روشن شد.
ماشین که به حرکت در آمد لبخندی زدم. قرار بود حسابی خوش بگذرد. با همان چشمان بسته گفتم:
- مامان؟
 
آخرین ویرایش

Moaz17

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,297
امتیاز
34,373
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
- بگو.
پوزخندی از نوع حرف زدنش روی لبم نشست!
بی عاطفه!
_الان کجا میریم؟
_خونه مامانبزرگت اینا.
تا موقع رسیدن چیزی نگفتم و ساکت ماندم. به محض اینکه ماشین ایستاد، مثل فنر از جای پریدم و از ماشین پیاده شدم. با چشم دنبال سامر گشتم.
چند قدم آنطرف تر دیدمش. داشت با خنده به من نگاه میکرد. خنده ای کردم و با نیشی باز شده به سمتش رفتم. ضربه ای به پس گردنش زدم و گفتم:
- چَطوری تو؟
خندید و چیزی نگفت. مزخرف!
سامر، پسر عموی مادرم بود و دو سال هم از من کوچکتر بود. از کودکی رابطه مان خیلی خوب بود.
نیشخندی زدم:
-پس اون قوم دیوونه کجان؟
خندید: به نظرت کجان؟
دهانم را کج کردم:
-حتما دارن سرِ اینکه کی جلوی آینه وایسته کشتی میگرین!
خندید و سری تکان داد. به چشمان میشی رنگش نگاه کردم. همه حالتی بودند. هم گرد، هم خمار، هم کشیده!
چشمانم را دوست داشتم. با اینکه قهوه ایِ ساده ای داشتند، اما همیشه برق میزدند.
پدر بزرگم را دیدم. لبخندِ شادی زدم و بلند گفتم:
-سلام بابایی!
لبخندی زد و گفت:
-سلام دخترم. خوبی؟
خندیدم:
-آره بابایی. تو خوبی؟
- منم خوبم.
و بو*س*ه ای بر سرم کاشت. بعد از اینکه کمی از من فاصله گرفت،با کمی عصبانیت به خاطر دیر کردن خاله هایم فریاد زد:
-النــــــــــــاز؟ سانــــــــــاز؟ بهنـــــــــــاز؟ کجایین؟
خنده ای کردم و گفتم:
-اینا تا صبحم که شده آماده نمیشن بابایی!
خندید و گفت:
-آخرم همین میشه.
خنده ای کردم و چیزی نگفتم. سامر هم که عادت به پر حرفی نداشت.
منتها من نرمال بودم اما سامر بیش از حد ساکت بود. البته شیطنت های مخصوص خودش را داشت و آن قدر ها هم پاستوریزه نبود!
 
آخرین ویرایش

Moaz17

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,297
امتیاز
34,373
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
_راستی بابایی؟
_جانم دخترم؟
_دایی بهراد نمیاد؟
سری به نشانه تاسف تکان داد:
-اگه این فوتبال رفتنا و باشگاهو ول کنه، حتما میاد!
سری تکان دادم. با این اوصاف نمی آمد.
دوست داشتم بیاید اما دوست نداشتم که از او درخواست کنم تا با ما همراه شود. اما به قول مادرم غرورِ بیهوده داشتم!
شانه ای بالا انداختم و داخل خانه شدم. صدای سر و صدا می آمد. اصلا همهمه ای بود برای خودش!
به سمت اتاق گلناز قدم گذاشتم که دیدم ...
بله! لولوها تبدیل شده بودند به هلو! واقعا از آرایش کردن خوشم نمی آمد. یعنی نه حوصله اش را داشتمو نه بلد بودم!
پوزخندی زدم و از خانه خارج شدم. به سمت ماشین رفتم و روی صندلی عقب دراز کشیدم. شدیدا خوب آلود بودم و چون صبح، با صدای سشوار از خواب پریده بودم، شقیقه هایم درد میکرد.
چشم هایم را بستم و خوابیدم. کمی بعد با شنیدن صدای پدرم ...
- نفس؟ نفس؟
با اعصابی خورد شده چشم هایم را باز کردم و نق زدم:
-هان؟ چیه؟
_پاشو بشین. الان بهناز میاد کنارت.
_پس ماشین بابایی چی؟ تازه ماشین عمو حامد هم هست.
_اونا پر شدن.
سری تکان دادم و سر جایم نشستم. نگاهم به سامر افتاد که با سردرگمی نگاهش بین ماشین ها میچرخید. خب ... مسلما من سامر را به وجود بهناز ترجیح میدادم!
فریاد زدم:
-سامر؟
نگاهش را به من دوخت:
-چیه؟
- پاشو گمشو بیا اینجا پیش من!
خنده ای کرد و به سمت ماشین آمد. کنارم نشست و من نیشخندی به چهره مثلا مظلومش زدم و فقط من میدانستم که ذاتِ شری داشت. درست بر خلاف چهره ی آرام و مظلومش!
فقط کافی بود تا با هم باشیم. در آن صورت حتی ترک های دیوار هم میخندیدیم.
_سامر؟
_ها؟
 
آخرین ویرایش

Moaz17

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,297
امتیاز
34,373
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
ابروهایم از سرِ شیطنت بالا پرید و انتهای چشمانم به بالا کشیده شد. وقتی میخواستم شیطنت کنم، روی چشمانم تاثیر میگذاشت.
نگاهی به چهره ام کرد و یک تای ابرو هایش را بالا انداخت و متفکر گفت:
-باز قراره چه خرابکاری کنیم؟
- خرابکاری چیه؟ اسمشو میزاریم تفریح!
کوشه لبش را کج کرد و با تمسخر گفت:
-تفریح!
چرخشی به چشمانم دادم:
-خب حالا چه فرقی داره؟ اون آدامسِ بی مصرفتو از تو دهنت درآر بزار اونجایی که بهناز میخواد بشینه!
چشمکی زد:
-چـشم.
کج خندی زدم. تهِ تهش پدرم دعوایم میکرد و من ... خب هیچ وقت حسِ خاصی به پدرم نداشتم. شاید از آن وقتی که شروع به اذیت کردن مادرم کرد حسم به نفرت ختم میشد ولی بعد .... بی حسی بود و بی حسی!
سامر آدامسِ توی دهانش را بیرون کشید و مقابلم نگه داشت. با چشمانی گشاده شده به آدامسِ کوچک نگاه کردم و گفتم:
- همین؟ اون دهن گشادت توش یه فسقله آدامس بود؟
شانه ای بالا انداخت. با حرص پس گردنش کوبیدم و گفتم:
-یالا.
با گنگی گفت:
-چی؟
- یالا هر چی آدامس داری بچپون تو اون غارِ واموندت.
صدایش کمی بالا رفت و با حیرت گفت:
-چی؟
چشم هایم را ریز کردم:
-راست بگو. چقدر باباتو تیغ زدی تا جیباتو پر آدامس کنی؟
- دهتومن!
ضربه ای به سرش زدم:
-خاک بر سرت. زود باش دست بجمبون!
نق نقی کرد و شروع به جویدن آدامس ها کرد. لپ هایش باد کرده بودند و صحنه ای بسی خنده دار ایجاد شده بود.
آدامس را از دهانش بیرون کشید و دو قسمت کرد.
یکی را ابتدا و دیگری را انتهای صندلی چسباند و با نیشی باز برایم ابروهایش را بالا و پایین کرد.
خاک بر سری حواله اش کردم و به صندلی تکیه دادم. چند دقیقه گذشت. صدای بهناز را میشنیدم:
- گلناز؟ من رفتم تو ماشین دلناز.
 
آخرین ویرایش

Moaz17

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,297
امتیاز
34,373
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
صدای قدم هایش را میشنیدم و نیش من هم کم کم داشت به عرض شانه ام باز میشد. آخ که دیدن داشت قیافه بهناز با دیدن آدامسی شدن مانتویش!
خبیثانه خندیدم و بهناز روی صندلی نشست. من و سامر نیم نگاهی به یکدیگر انداختیم و لبخندِ بدجنسی زدیم. اگر میخندیدیم، صد در صد بهناز میفهمید که باز نقشه ای کشیده ایم!
- چرا ساکت نشستین؟
با تعجب به سمت بهناز برگشتیم و همزمان گفتیم:
-چی؟
- شما دوتا مشکوکین. چرا ساکت نشستین؟
به زور جلوی خنده مان را گرفتیم. با طرحِ لبخندی که نمیتوانستم کنترلش کنم، رو به بهناز گفتم:
- چی؟ منظورت چیه؟
ابروهایش را بالا انداخت و چیزی نگفت. نگاهم به سامر افتاد. سرش را پایین انداخته بود تا میزان خنده اش مشخص نشود. خنده ام را قورت دادم و نگاهم را به سمت بیرون دوختم.
پدر و مادرم سوار ماشین شدند و به راه افتادیم.
نگاهم به بیرون بود و از بادی که به صورتم میخورد لذت میبردم. پلک هایم روی هم افتاد و سرم را به شیشه ماشین تکیه دادم.
- نفس؟ نفس پاشو. بسه هر چی خوابیدی؟
تکان های ماشین نشان میداد که نوز هم در راه بودیم و قرار نبود بایستیم. اخمی به چهره ام نشاندم و با بدخلقی چشم هایم را باز کردم.
- چیه؟ چه خبره؟ نمیتونین ببینین خوابیدم؟
سامر دهانش را جمع کرد و چشمانش را چپ کرد. با دیدن چهره اش طاقت نیاوردم و خندیدم. بهناز گفت:
-چرا خندیدی؟
پشت چشمی نازک کردم:
-خندیدن جرمه؟
- نه!
عاقل اندر سفیه نگاهش کردم که سرش را باز هم به سمت شیشه ماشین برد و ساکت شد.
_بابا؟
_هوم؟
نیشخندی زدم از طرز حرف زدنش و من اصلا و ابدا از او توقع «جانم» نداشتم!
- کی وایمیستین؟
 
آخرین ویرایش

Moaz17

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,297
امتیاز
34,373
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
- نمیدونم. فعلا که غروبه. احتمالا تا ساعتای 8 یا 9 تو راهیم. بعدش برای استراحت و خواب یه جا وایمیستیم.
سری تکان دادم و چیزی نگفتم. به آسمان نگاه کردم. تقریبا نزدیک غروب بود. چقدر خوابیده بودم. باقی راه را با خیره شدن به آسمانِ تاریک شب گذراندم تا به مقصد برسیم. آهنگ های آرامی که در ماشین پخش میشد را دوست داشتم. خیره شدن به آسمان و موزیک گوش دادن، تقریبا یکی از علایقم بود.
با ایستادن ماشین، توجهم به اطراف جمع شد. با دیدن مسجدِ نسبتا بزرگی که رو به رویم بود، لبخندی زدم. فضای سبز اطرافش را دوست داشتم.
- نفس؟
به طرف پدرم چرخیدم و گفتم:
-بله؟
-چادر مسافرتی رو از صندوق عقب در بیار و بازش کن.
سری تکان دادم و از ماشین پیاده شدم. سامر زودتر از من پیاده شده بود و مشغول دید زدن اطراف بود. صدایش زدم:
- هوی سامر؟
به طرفم چرخید:
-چته؟
-بیا کمک.
سری تکان داد و به طرفم آمد. بعد از بر پا کردن چادر، به سمت پدرم رفتم و گفتم:
- با سامر میریم یه چرخی بزنیم. زود میام.
سری تکان داد:
- برید.
پوزخندی نامحسوس زدم.
وقتی میگفت برید یعنی برایش مهم نبود که بلایی به سرم بیاید، کارهایم برایش مهم نبود و خودم هم ... خودم هم برایش مهم نبودم!
اشاره ای به سامر زدم و از بقیه دور شدیم. نگاهم پیِ افرادی میرفت که قدم میزدند. با اینکه اواخر مرداد ماه بود، اما هوا سوز داشت. از رفت و آمد مردم کلافه شده بودم.
فکر میکردم جایی نسبتا خلوت باشد اما بر خلاف تصوراتم نسبتا شلوغ بود.
نیم نگاهی به سامر انداختم. مشغول دید زدن اطراف بود. صدایش زدم:
 
آخرین ویرایش
وضعیت
موضوع بسته شده است.

بالا