کامل شده رمان تقاص باور کردنت (جلد دوم رمان باورت نمیکنم) | Moaz17 کاربر انجمن یک رمان

نسبت به جلد اول خوبه رمانم؟

  • آره

    رای 6 100.0%
  • نه

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    6
  • این نظر سنجی بسته خواهد شده .
وضعیت
موضوع بسته شده است.

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,981
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
به نامِ خالق آسمان و زمین

کد رمان: 1771
ناظر رمان: sara.gh
ویراستار: کار گروهی


نام رمان: تقاص باور کردنت (جلد دوم رمان باورت نمی‌کنم)
نویسنده: Moaz17
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه: نفس، دختر مغرور تنهای خانواده‌اش، کسی که به دلیل تک فرزند بودنش به تنهایی عادت کرده و دوست‌های زیادی نداره، کسی که علاقه‌ای به ارتباط با دیگران نداره، کسی که با یک سوء تفاهم وارد یک رابطه میشه، رابطه‌ای که آخرش معلوم نیست! رابطه‌ای که آینده اون رو حسابی تغییر میده!
«قراره برگردیم به گذشته، گذشته‌ای که اعتماد نفس رو نسبت به اطرافیانش از بین برد. گذشته‌ای که خیلی تلخه، قراره از جایی بگم که آرمان و نفس رابطشون شکل گرفت، رابطشون رو براتون بشکافم، قرار نیست مجهولی بمونه و... حالا سوال این‌جاست، شما حق رو به کی میدین؟ نفس یا آرمان؟»

توجه: این رمان کاملا بر اساس واقعیت است!
«کسانی که جلد اول این رمان را مطالعه نکرده‌اند مشکلی برای خواندن این رمان ندارند.»
شاید روند این رمان برای بعضی‌ها کسل کننده باشد. توصیه می‌کنم کسانی که طرفدار رمان‌های اجتماعی هستند این رمان را مطالعه کنند. این رمان به دلیل واقعی بودنش، خاطره‌وار نوشته شده و کمتر دیالوگ دارد.

81860
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,451
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,981
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
مقدمه:
بازی روزگار با من دیدنیست!
می‌گوید: کلاغ
می‌گویم: پر
می‌گوید: گنجشک
می‌گویم: پر
این‌بار نامت را بر زبان می‌آورد، صدا در گلویم خفه می‌شود و بغض خانه‌اش را هر چه سریع‌تر در گلویم می‌سازد!
هوای ملایم بهار میرود و زمستان باز می‌گردد،
نگاه روزگار چشمان بغض دارم را می‌نگرد!
می‌دانم برایم نیستی.
می‌دانم حسرت لمس دستانت را به گور می‌برم!
می‌دانم هیچ وقت قرار نیست داشته باشمت!
قطره‌ی اشکی از چشمانم پایین می‌چکد.
بغضم را می‌خورم و با صدایی لرزان می‌گویم: پر!

Moaz17
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,981
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
«تکه‌ای از اتفاقات آینده»

پیامی را که داده بود خواندم:
- سلام، خوبی؟
تایپ کردم:
-تو، تو من رو خوبی می‌بینی؟!
در حالی که اشک از چشمانم جاری شده بود نوشتم:
-چرا؟! حقم بود؟ آره؟! من تقاص چی رو دارم پس میدم؟!
-من مجبور بودم نفس!
-مجبور بودی که چی؟! بی‌محلی کنی؟! پیام‌هایی که برات می‌فرستادم رو جواب ندی؟! سرد باهام رفتار کنی؟! فقط بگو چرا! من از زندگیت میرم، این همه عذاب حقم نیست!
-حقت نیست عزیزم، من مجبور بودم!
-چرا؟
-نپرس نفس! من نمی‌تونم بگم.
-دِ چرا لعنتی؟!
***
«اتفاقات حال»

اخم‌هایم را در هم کشیدم و با قهر گفتم:
-پس کی برام می‌خری؟!
پدرم خندید و گفت:
-گفتم که، بذار بریم فروشگاه برات می‌خرم! خوبه؟
با نق‌نق گفتم:
-اَه، پس کی می‌ریم فروشگاه؟ فردا صبح که قراره راه بیافتیم بریم شیراز!
انگار حوصله‌اش سر رفت که گفت:
-هر وقت از مسافرت برگشتیم برات می‌خرم.
ناچاراً سری تکان دادم و برای جلوگیری از بحث بیشتر به سمت اتاقم قدم تند کردم.
اَه! اصلا فکرش را نمی‌کردم که راضی کردن پدرم برای خرید یک تبلت این‌قدر سخت باشد!
خودم را روی صندلی پرتاب کردم و کامپیوترم را روشن کردم. نگاهم به بازی قدیمی «IGI» افتاد، تمام مراحلش را از بر بودم به طوری که حتی نگاه کردن به قیافه‌اش هم باعث می‌شد تا شش ماه بخوابم!
چند مرحله‌ای را بازی کردم. کمرم را صاف کردم و کش و قوسی به خودم دادم، خمیازه‌ای کشیدم و به سمت تختم قدم برداشتم. مطمئناً قرار بود سفرِ هیجان‌انگیزی داشته باشم!
بعد از کمی گوسفند شمردن به خواب رفتم.
فردا صبح، با شنیدن صدای سشوار از خواب پریدم.
با اعصابی خورد شده فریاد زدم:
-چه خبره؟! اول صبحی سشوار کردنتون چیه؟!
صدای جدیِ پدر را شنیدم:
-پاشو وسایلت رو جمع کن بذار تو ماشین، نیم ساعت دیگه راه می‌افتیم!
پوفی کشیدم. مسافرت رفتن هم این‌قدر دنگ‌ و فنگ داشت؟
همان‌طور که از روی تخت بلند می‌شدم، غر زدم:
-صد بار گفتم این سشوار بی‌صاحاب رو از تو اتاق من ببرین بیرون! وقتی آدم خوابه روشنش می‌کنین که چی؟ دوست دارین سکته کنم؟! هوف! تو گوشتون نمیره که!
و آرام‌تر ادامه دادم:
-خرین دیگه، خر!
نفسم را با شدت فوت کردم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم. دندان‌هایم را مسواک کردم و دست و صورتم را شستم.
از سرویس که بیرون رفتم، مادرم را دیدم. با‌ عجله و هول به این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت. نیشخندی زدم!
مادرم بیخیال‌تر از من را، جایی نمی‌توانست پیدا کند.
چشم‌اش که به من افتاد، صدایش در آمد:
-نفس؟ برو وسایلت رو جمع کن، چرا وایسادی؟ دیر شده!
چشم‌هایم را در حدقه چرخاندم. چقدر حرص می‌خورد!
به سمت اتاقم قدم برداشتم. درِ کمدم را باز کردم و دنبال چمدانم گشتم، نبود!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,981
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
ضربه‌ای به پیشانی‌ام زدم. اگه به مادرم می‌گفتم کم‌ِکم‌اش تا نیم‌ساعت غر می‌زد و نصیحت می‌کرد. اما خب چاره‌ای هم نبود!
صدایم را بلند کردم و گفتم:
-مامـــــان!
صدای کلافه‌اش را شنیدم:
-‌چیه؟ چته؟!
-چمدونم کو؟
کمی مکث کرد و سپس... بوم! ترکید!
-مگه بهت نگفتم دیشب وسایلت رو آماده کن؟ هان؟! حرف تو گوشت نمیره که! همیشه باید دمِ آخری کارهات رو انجام بدی؟! دختر هم این‌قدر شلخته؟ من هم سن تو بودم این‌قدر شلخته و بی‌نظم نبودم، یکم منظم بودن رو یاد بگیر! تا کی باید بهت بگم؟!
دهانم را کج کردم و با دهانم سوت‌های آرامی زدم تا صدای غرغرهایش را نشونم. بعد از پنج دقیقه به سمتم آمد و چمدان را روی زمین کوبید و با خشم گفت:
-وسایلت رو جمع می‌کنی یا این‌ها رو هم من باید جمع کنم؟!
نیشخندی زدم:
-اگه دوست داری من مشکلی ندارم مامان!
چشم غره‌ای به سمتم پرتاب کرد و اتاق را ترک کرد.
خنده‌ی آرامی کردم و مشغول جمع و جور کردن لباس‌هایم شدم. به ده دقیقه نرسیده بود که حاضر و آماده، با چمدانم روی کاناپه نشسته بودم و به این‌طرف و آن‌طرف رفتن های پدر و مادرم خیره شده‌ بودم.
از جایم برخاستم و به سمت اتاقم رفتم. از داخل قفسه کتاب، چند کتاب سرگرم‌ کننده و داستان برداشتم، البته بعید می‌دانستم در طول مسافرت حتی نگاهشان کنم!
نیشخندی برای خودم زدم و کتاب‌ها را روی چمدان گذاشتم.
پدر به سمت چمدانم رفت و گفت:
-ببرمش؟ وسایلت رو جمع کردی؟
سری تکان دادم:
-آره.
قبل از این‌که چمدان را بردارد، کتاب‌ها را برداشتم و به سمت ماشین رفتم. کتاب‌هایم را پشت ماشین پرت کردم و خودم هم روی صندلی عقب دراز کشیدم و چشمانم را بستم.
شدیداً حس خواب‌آلودگی داشتم. چشم‌هایم را روی هم گذاشتم تا شاید خوابم ببرد، اما دریغ!
صدای باز‌ شدن در را شنیدم و بعد از چند ثانیه ماشین روشن‌ شد.
ماشین که به حرکت در آمد لبخندی زدم. قرار بود حسابی خوش بگذرد.
با همان چشمان بسته گفتم:
-مامان؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,981
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
-بگو.
پوزخندی از نوع حرف زدنش روی لبم نشست!
بی‌عاطفه!
-الان کجا میریم؟
-خونه مامان‌بزرگت.
تا موقع رسیدن چیزی نگفتم و ساکت ماندم. به محض این‌که ماشین ایستاد، مثل فنر از جا پریدم و از ماشین پیاده شدم. با چشم دنبال سامر گشتم.
چند قدم آن‌طرف‌تر دیدمش. داشت با خنده به من نگاه می‌کرد. خنده‌ای کردم و با نیشی باز شده به سمتش رفتم.
ضربه‌ای به پس گردنش زدم و گفتم:
-چَطوری تو؟
خندید و چیزی نگفت. مزخرف!
سامر، پسر عموی مادرم بود و دو سال هم از من کوچک‌تر بود. از کودکی رابطه‌مان خیلی خوب بود.
نیشخندی زدم:
-پس اون قوم دیوونه کجان؟
خندید و گفت:
-به نظرت کجان؟
دهانم را کج کردم:
-حتما دارن سرِ این‌که کی جلوی آینه وایسه کشتی می‌گیرن!
خندید و سری تکان داد. به چشمان میشی رنگش نگاه کردم. همه حالتی بودند؛ هم گرد، هم خمار و هم کشیده!
چشمانم را دوست داشتم. با این‌که قهوه‌ایه ساده‌ای داشتند اما همیشه برق می‌زدند.
پدر بزرگم را دیدم.
لبخندِ شادی زدم و بلند گفتم:
-سلام بابایی!
لبخندی زد و گفت:
-سلام دخترم. خوبی؟
خندیدم:
-آره بابایی. تو خوبی؟
-من هم خوبم.
و بو*س*ه‌ای بر سرم کاشت. بعد از این‌که کمی از من فاصله گرفت، با کمی عصبانیت به خاطر دیر کردن خاله‌هایم فریاد زد:
-النــــــــــــاز؟ سانــــــــــاز؟ بهنـــــــــــاز؟ کجایین؟!
خنده‌ای کردم و گفتم:
-این‌ها تا صبح هم که شده آماده نمیشن بابایی!
خندید و گفت:
-آخرم همین میشه.
خنده‌ای کردم و چیزی نگفتم. سامر هم که عادت به پر حرفی نداشت.
منتها من نرمال بودم اما سامر بیش از حد ساکت بود. البته شیطنت‌های مخصوص خودش را داشت و آن قدر‌ها هم پاستوریزه نبود!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,981
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
-راستی بابایی؟
-جانم دخترم؟
-دایی بهراد نمیاد؟
سری به نشانه تاسف تکان داد:
-اگه این فوتبال رفتن‌ها و باشگاه رو ول کنه، حتما میاد!
سری تکان دادم. با این اوصاف نمی‌آمد.
دوست داشتم بیاید اما دوست نداشتم که از او درخواست کنم تا با ما همراه شود اما به قول مادرم غروره بیهوده داشتم!
شانه ای بالا انداختم و داخل خانه شدم. صدای سر و صدا می‌آمد. اصلا همهمه‌ای بود برای خودش!
به سمت اتاق گلناز قدم گذاشتم که دیدم،
بله! لولوها تبدیل شده بودند به هلو! واقعا از آرایش کردن خوشم نمی‌آمد، یعنی نه حوصله اش را داشتم و نه بلد بودم!
پوزخندی زدم و از خانه خارج شدم. به سمت ماشین رفتم و روی صندلی عقب دراز کشیدم. شدیدا خوب آلود بودم و چون صبح، با صدای سشوار از خواب پریده بودم، شقیقه‌هایم درد می‌کرد.
چشم‌هایم را بستم و خوابیدم. کمی بعد با شنیدن صدای پدرم از خواب بیدار شدم.
-نفس! نفس!
با اعصابی خورد شده چشم‌هایم را باز کردم و نق زدم:
-هان؟ چیه؟!
-پاشو بشین. الان بهناز میاد کنارت.
-پس ماشین بابایی چی؟ تازه ماشین عمو حامد هم هست!
-اون‌ها پر شدن.
سری تکان دادم و سر جایم نشستم. نگاهم به سامر افتاد که با سردرگمی نگاهش بین ماشین‌ها می‌چرخید. خب مسلما من سامر را به وجود بهناز ترجیح می‌دادم!
فریاد زدم:
-سامر!
نگاهش را به من دوخت:
-چیه؟
-پاشو گمشو بیا این‌جا پیش من!
خنده‌ای کرد و به سمت ماشین آمد. کنارم نشست و من نیشخندی به چهره مثلا مظلومش زدم و فقط من می‌دانستم که ذاتِ شری دارد، درست بر خلاف چهره‌ی آرام و مظلومش!
فقط کافی بود تا با هم باشیم، در آن صورت حتی به ترک‌های دیوار هم می‌خندیدیم.
-سامر؟
-ها؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,981
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
ابروهایم از سرِ شیطنت بالا پرید و انتهای چشمانم به بالا کشیده شد. وقتی می‌خواستم شیطنت کنم، روی چشمانم تاثیر می‌گذاشت.
نگاهی به چهره‌ام کرد و یک‌تای ابرو‌هایش را بالا انداخت و متفکر گفت:
-باز قراره چه خرابکاریی کنیم؟
-خرابکاری چیه؟ اسمش رو می‌ذاریم تفریح!
گوشه‌ی لبش را کج کرد و با تمسخر گفت:
-تفریح!
چرخشی به چشمانم دادم:
-خب حالا چه فرقی داره؟ اون آدامسِ بی‌مصرفت رو از تو دهنت درآر بذار اون‌جایی که بهناز می‌خواد بشینه!
چشمکی زد:
-چـشم.
کج خندی زدم. تهِ تهش پدرم دعوایم می‌کرد و من، خب هیچ وقت حسِ خاصی به پدرم نداشتم، شاید از آن وقتی که شروع به اذیت کردن مادرم کرد حسم به نفرت ختم میشد ولی بعد بی‌حسی بود و بی‌حسی!
سامر آدامسِ توی دهانش را بیرون کشید و مقابلم نگه داشت.
با چشمانی گشاده شده به آدامسِ کوچک نگاه کردم و گفتم:
- همین؟ اون دهن گشادت توش یه فسقله آدامس بود؟
شانه‌ای بالا انداخت.
با حرص پس گردنش کوبیدم و گفتم:
-یاالله.
با گنگی گفت:
-چی؟
- یاالله هر چی آدامس داری بچپون توی اون غارِ وا موندت!
صدایش کمی بالا رفت و با حیرت گفت:
-چی؟!
چشم‌هایم را ریز کردم:
-راست بگو. چقدر بابات رو تیغ زدی تا جیب‌هات رو پر از آدامس کنی؟
-ده تومن!
ضربه‌ای به سرش زدم:
-خاک بر سرت. زود باش دست بجمبون!
نق نقی کرد و شروع به جویدن آدامس‌ها کرد. لپ‌هایش باد کرده بودند و صحنه‌ای بسی خنده‌دار ایجاد شده بود.
آدامس را از دهانش بیرون کشید و دو قسمت کرد.
یکی را ابتدا و دیگری را انتهای صندلی چسباند و با نیشی باز برایم ابروهایش را بالا و پایین کرد.
خاک بر سری حواله‌اش کردم و به صندلی تکیه دادم. چند دقیقه گذشت.
صدای بهناز را می‌شنیدم:
- گلناز، من رفتم تو ماشین دلناز.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,981
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
صدای قدم‌هایش را می‌شنیدم و نیش من هم کم‌کم داشت به عرض شانه‌ام باز میشد. آخ که دیدن داشت قیافه‌ی بهناز با دیدن آدامسی شدن مانتویش!
خبیثانه خندیدم و بهناز روی صندلی نشست. من و سامر نیم نگاهی به یک‌دیگر انداختیم و لبخندِ بدجنسی زدیم. اگر می‌خندیدیم، صد در صد بهناز می‌فهمید که باز نقشه‌ای کشیده‌ایم!
-چرا ساکت نشستین؟
با تعجب به سمت بهناز برگشتیم و هم‌زمان گفتیم:
-چی؟
- شما دوتا مشکوکین، چرا ساکت نشستین؟!
به زور جلوی خنده‌مان را گرفتیم.
با طرحِ لبخندی که نمی‌توانستم کنترلش کنم، رو به بهناز گفتم:
- چی؟! منظورت چیه؟!
ابروهایش را بالا انداخت و چیزی نگفت. نگاهم به سامر افتاد. سرش را پایین انداخته بود تا میزان خنده‌اش مشخص نشود. خنده‌ام را قورت دادم و نگاهم را به سمت بیرون دوختم.
پدر و مادرم سوار ماشین شدند و به راه افتادیم.
نگاهم به بیرون بود و از بادی که به صورتم می‌خورد لذت می‌بردم. پلک‌هایم روی هم افتاد و سرم را به شیشه ماشین تکیه دادم.
- نفس! نفس پاشو، بسه هر چی خوابیدی!
تکان‌های ماشین نشان می‌داد که هنوز هم در راه بودیم و قرار نبود وایسیم. اخمی به چهره‌ام نشاندم و با بدخلقی چشم‌هایم را باز کردم.
-چیه؟ چه خبره؟! نمی‌تونین ببینین خوابیدم؟!
سامر دهانش را جمع کرد و چشمانش را چپ کرد. با دیدن چهره‌اش طاقت نیاوردم و خندیدم.
بهناز گفت:
-چرا خندیدی؟
پشت چشمی نازک کردم:
-خندیدن جرمه؟
-نه!
عاقل اندر سفیه نگاهش کردم که سرش را باز هم به سمت شیشه ماشین برد و ساکت شد.
-بابا.
-هوم؟
نیشخندی زدم از طرز حرف زدنش، من اصلا و ابدا از او توقع «جانم» نداشتم!
-کی وایمیسین؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,981
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
-نمی‌دونم، فعلا که غروبه، احتمالا تا ساعت‌های هشت یا نه توی راهیم، بعدش برای استراحت و خواب یک جا وایمیسیم.
سری تکان دادم و چیزی نگفتم. به آسمان نگاه کردم. تقریبا نزدیک غروب بود. چقدر خوابیده بودم. باقی راه را با خیره شدن به آسمانِ تاریک شب گذراندم تا به مقصد برسیم. آهنگ‌های آرامی که در ماشین پخش میشد را دوست داشتم. خیره شدن به آسمان و موزیک گوش دادن، تقریبا یکی از علایقم بود.
با ایستادن ماشین، توجهم به اطراف جمع شد. با دیدن مسجدِ نسبتا بزرگی که رو به رویم بود لبخندی زدم. فضای سبز اطرافش را دوست داشتم.
-نفس.
به طرف پدرم چرخیدم و گفتم:
-بله؟
-چادر مسافرتی رو از صندوق عقب در بیار و بازش کن.
سری تکان دادم و از ماشین پیاده شدم. سامر زودتر از من پیاده شده بود و مشغول دید زدن اطراف بود.
صدایش زدم:
- هوی سامر!
به طرفم چرخید:
-چته؟
-بیا کمک.
سری تکان داد و به طرفم آمد.
بعد از بر پا کردن چادر، به سمت پدرم رفتم و گفتم:
-با سامر میریم یک چرخی بزنیم، زود میام.
سری تکان داد:
-برید.
پوزخندی نامحسوس زدم.
وقتی می‌گفت برید یعنی برایش مهم نبود که بلایی به سرم بیاید، کارهایم برایش مهم نبود و خودم هم، خودم هم برایش مهم نبودم!
اشاره‌ای به سامر زدم و از بقیه دور شدیم. نگاهم پیِ افرادی می‌رفت که قدم می‌زدند. با این‌که اواخر مرداد ماه بود، اما هوا سوز داشت. از رفت و آمد مردم کلافه شده بودم.
فکر می‌کردم جایی نسبتا خلوت باشد اما بر خلاف تصوراتم نسبتا شلوغ بود.
نیم نگاهی به سامر انداختم. مشغول دید زدن اطراف بود.
صدایش زدم:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است.

بالا