در حال تایپ رمان سقوط عشق | شیدا معصومی کاربر انجمن یک رمان

sheydamasoumi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
10/24/18
ارسال ها
120
امتیاز
2,803
کد رمان: 1784
ناظر: yeɢαɴe


نام رمان:سقوط عشق
به قلم: شیدا معصومی
ژانر:عاشقانه وطنز
خلاصه:رمان راجب دوتا آدم از جنس ودنیاهای متفاوتیه،تقدیر این دوتا آدمو عاشق هم میکنه اما باید دید که سرنوشت اونارو بهم میرسونه یانه...
گاهی زندگی اونطور که دوتا عاشق میخوان نمیشه وسرنوشت یا بهتره بگم یک اشتباه کوچک باعث میشه که....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,287
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

sheydamasoumi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
10/24/18
ارسال ها
120
امتیاز
2,803
منو تو دو غریبه از دو دیار
از دو دنیای جدا از هم
با دردی مشترک
منو تو تنهاترین آدمای جهانیم
سامان:
از ماشین پیاده شدم و وارد رستوران شدم، با چشم دنبال رضا گشتم تاتونستم پیداش کنم،به سمتش رفتم که از جاش بلند شدو دستشوبه سمتم دراز کردو باهم دست دادیم.
رضا:
-چه عجب، بالاخره اومدی
یه نگاه به ساعت کردمو اشاره به ساعت گفتم:من سروقت اومدم حتما تو زود اومدی.
رضا:
- بله بدهکارم شدم حالا چی میخوری؟
روی صندلی نشستیمو گفتم:فرقی نداره
رضا دوتا شیشلیگ سفارش دادو راجب شرکتو کارای مربوط بهش صحبت کرد منم چیزی نمیگفتمو گوش میکردم و گاهی وقتا حرفاشو تایید میکردم.
-رضا:سامان واقعا نمیخوای چیزی بگی تو؟
خندیدمو گفتم:
-خب چی بگم؟تو همه چیزو گفتی دیگه
سرشو تکون دادو گفت: کم حرف شدی ،ببین باکی شرکت زدیم.
لبخند زدمو چیزی نگفتم؛بالاخره غذارو آوردنو مشغول خوردن شدیم.
بعد از غذا از رضا خداحافظی کردمو از رستوران بیرون اومدم، سوار ماشینم که یه bmw طوسی بود شدمو به سمت خونه حرکت کردم.
**
ماشینو داخل پارکینگ بردمو بعداز اینکه پارک کردم وارد آسانسور شدمو به طبقه دوم رفتم.
با کلیدی که همراهم بود درو باز کردمو رفتم تو
صدای مامان از آشپزخونه میومد
مامان:
-سامان تویی؟
-آره مامان جان منم
از آشپزخونه اومد بیرونو گفت:چه زود اومدی امروز کلاس نداشتی؟
-نه مامان جان،با اجازتون میرم اتاقم،ناهارم خوردم نمیخواد صدام کنی.
سری تکون دادو گفت:باشه
از حال گذشتمو به سمت راهرویی که سه تا اتاق خواب داشت رفتم،یکیش مال من بود یکیشم سارا خواهرم اونیکیم متعلق به مامانو بابا بود.
 
آخرین ویرایش

sheydamasoumi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
10/24/18
ارسال ها
120
امتیاز
2,803
وارد اتاقم شدمو لباسامو عوض کردم
روبه روی آیینه وایسادمو به خودم نگاه کردم
به لطف باشگاه هیکل خوبی داشتم.
چشمای مشکی، موهایی که همیشه ساده روبه بالا بود و ته ریشی که همیشه رو صورتم خودنمایی میکرد اجزای صوتمو تشکیل میداد. درکل میشه گفت ظاهر خوب ومعمولی داشتم.
دست از نگاه کردن خودم تو آیینه برداشتمو روی تختم دراز کشیدم و خواستم بخوابم که در باصدای بدی باز شدو سارا اومد تو
سرجام نشستمو اخم کردم.
-هزاربار بهت گفتم وقتی میای تو اتاق‌،در بزن بعدش بیا
-سارا:عه داداشی این حرفارو داریم باهم؟...خب باشه‌‌،اونطوری نگاهم نکن ببخشید.
لبخندی به چهره بانمکش زدم.
چشمای سارا درست مثل من درشتو مشکی بودو موهای فری داشت که همیشه آزاد روی شونه هاش بود گونه های برجستش چهرشو دلنشین‌تر کرده بود.
-خب باشه توکه اومدی حالا بگو ببینم چی میخوای؟
-سارا:هیچی دیدم تازه اومدی گفتم بیام خودتو ببینم نیس که از وقتی مهندس شدی دیگه به ما محل نمیدی و نمیشه تو خونه پیداتون کرد واسه همون!
خندیدمو گفتم:باورم شد که اومدی خودمو ببینی وروجک‌،الان به من تیکه انداختی تو؟
_سارا:نه بابا جسارت نکردم‌،داداش چندتا از کتاباتو میخواستم.
_اومده بودی منو ببینی که
خندیدو گفت:دیدم دیگه، کتابارو میدی؟
کتابایی که لازم داشتو بهش دادم لبخند زدو بعداز اینکه گونمو بوسید از اتاق بیرون رفت.
بیخیال خوابیدن شدمو تا شب تو اتاق مشغول کارای مربوط به شرکت شدم چون تا هفته آینده قرار بود شرکت تاسیس بشه.
***
احساس ضعف کردم، نگاهی به ساعت انداختم، از اتاق بیرون رفتمو بعد از اینکه دستامو شستم وارد آشپزخونه شدم که دیدم بابا پشت میز نشسته بودو مامانو سارا مشغول چیدن میز بودن.
-کمک میخواین؟
-سارا:از کی تاحالا تو کارای خونه کمک میکنی؟
-از همین الان
-مامان:نه پسرم کمک نمیخوام بشین الان شامو میکشم، کنار بابا نشستمو با لبخند گفتم:
-چخبر بابا
_بابا:سلامتی، چه عجب تورو دیدیمت بابا جان
_مشغول کارامم دیگه، شماهم بیشتر وقتا بیمارستان شیفتین فرصت نمیشه.
سرشو تکون دادو گفت:
-اره، بسوزه پدر این کار
از نظر قیافه شباهت زیادی به بابام داشتم که البته موهای بابا به مرور زمان خاکستری شده بودو چهرش جا افتاده تر
 
آخرین ویرایش

sheydamasoumi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
10/24/18
ارسال ها
120
امتیاز
2,803
بعداز شام از مامان تشکر کردمو با گفتن با اجازه ای به اتاقم برگشتم‌،یکم با کامپیوترم کار کردمو بعداز اینکه کارم تموم شد روی تخت دراز کشیدم.
از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد.
صبح ساعت۷ بیدار شدم، یک ساعت تاکلاسم مونده بود.
از جام بلندشدمو شروع کردم به حاضر شدن، لباس سفیدی به همراه شلوار کتون مشکی پوشیدم.
موهامو مرتب کردمو یکم عطر به خودم زدم، کیفمو از روی میزم برداشتمو از خونه بیرون اومدم.
سوار ماشینم شدمو به سمت دانشگاه حرکت کردم.
ترم آخر رشته معماری بودمو شرکتی که باکمک رضا پسرعموم تاسیس میکردیم شرکت ساختوساز بود.
ماشینو تو پارکینگ دانشگاه پارک کردمو به سمت سالن دانشگاه راه افتادم.
سپهر با دیدنم دست از دید زدن بقیه برداشتو بهم نزدیک شد.
-سپهر:بابا امسال دوست پارسال آشنا، منتظرت بودم اتفاقا، ببین تو اون شرکتتون یه پست بالامقامی هست به من بدی؟
-چه پستی مثلا؟
-سپهر:فرقی نداره، فقط آسون باشه ها یه جا بشینم به بقیه بگم چیکار کنن.
خنویدمو گفتم:
-توکه هرجا میری یه هفته بیشتر کار نمیکنی.
-سپهر:خبر تورو برام بیارن اگه ایندفعه عین آدم کار نکنم.
-اجازه میدی بریم سرکلاس؟
-سپهر:آره ولی شیرینی اون شرکتو کی میدی؟
_شیرینیشم میدم،فعلا بیا بریم.
وارد کلاس شدیمو یه جایی ردیف جلو جا پیدا کردیمو نشستیم.
-سپهر:تورو کفن کنم تو مراسم خاکسپاری بیام جلو همه بشینم، اوردی منو این جلو، حلوا میدن مگه؟
-لال بشی سپهر
-سپهر:من اگه نتونم حرف بزنم که میمیرم، خداشاهده هرچی بگی ناراحت نمیشم فقط این زبونو از من نگیر، راستی امروز استاد قراره بچه هارو گروه بندی کنه واسه همون ماکتی که گفته بود.
_الان چرا ذوق کردی؟
خندیدوگفت:بلکه بایه دختر خوشگل هم گروهی شدیم آخر ترمم عروسیمون شدو سال بعدم جشن بچمون دعوتت میکنیم.
-فیلم زیاد میبینی؟
-سپهر:خارجیشو اره
چیز دیگه ای نگفتم، بالاخره استاد وارد کلاس شدو همون اول کار شروع کرد به گروه کردنه بچه ها و گفت هرکس باید کنار هم گروهیش بشین.
به اسم من رسیدو گفت: آقای سامان کیانفر...خانوم دریا علیزاده
نگاهمو به سمت دختری که استاد اسمشو گفته بود انداختم.
 
آخرین ویرایش

sheydamasoumi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
10/24/18
ارسال ها
120
امتیاز
2,803
طبق گفته استاد کنار هم ردیفای آخر نشستیم.
چند دقیقه گذشتو استاد هنوز مشغول خوندن اسامی بچه ها بود.
-من دریا هستم،خوشوقتم از آشناییت
یه نگاه بهش انداختمو گفتم:بله فهمیدم..منم سامانم
بعد از اینکه حرفم تموم شد بدونه اینکه بهش نگاه کنم خیره شدم به روبه روم ولی زیر چشمی حواسم بهش بود.
یکم چپ چپ نگاهم کردو بعد زیر ل**ب گفت:چه ازخودراضی
-شنیدم که چی گفتی!
-دریا:منم گفتم که بشنوی
-چقدر گستاخ
-دریا:لطف داری!
با اخم نگاهمو ازش گرفتم.
تا آخر کلاس هیچکدوم حرفی نزدیم.
آخر کلاس استاد توضیحاتی برای ماکت دادو گفت:هر گروه بهتر باشه۶نمره دریافت میکنه.
کلاس که تموم شد روبه دریا گفتم:فردا یه جایی قرار بزاریم،باید بریم برای ماکت وسایل بخریم
-دریا:اهوم...باشه
موبایلمو از جیبم بیرون آوردمو گفتم:شمارتو بده
-دریا:عه دیگه چی؟ آدرس خونمونم بدم بهت؟ تعاروف نکنی
باتعجب نگاهش کردمو گفتم:یعنی چی؟
_دریا:یعنی روش جدید مخ زدنتونه.
اعصابم خوردگفتم
-گوش کن دختر تو برای من یک درصدم مهم نیستی، فکرای الکی نکن،وقتیم کارمون تموم شد تورو بخیرو مارو به سلامت، الکی دور برت نداره که خبریه!
خیلی خونسرد نگاهم میکرد بعد ازاینکه حرفم تموم شد گفت:تموم شد؟....من نیازی به شنیدن حرفای چرته تو ندارم؛فردا ساعت۱۰همین پارک بغل دانشگاه
بدون اینکه اجازه حرف دیگه‌ای به من بده رفت.
با عصبانیت همونجا وایساده بودم که صدای سپهر از پشت سرم اومد
-سپهر:چیشد؟اخماتو چرا کشیدی توهم
برگشتمو گفتم:
-چیزی نیست.
-سپهر:بریم سلف؟
باهم رفتیم سلفو دوتا قهوه سفارش دادیم.
-سپهر:بگو هم گروهم کیه؟
سوالی نگاهش کردم که گفت:پیمان...توروخدا شانسو ببین.
یه لحظه تمام عصبانیتم یادم رفتو شروع کردم به خندیدن.
گفتم:خوبه ایشالا خوشبخت بشید، یادت نره منو واسه جشن دوسالگی بچتون دعوت کنی.
چپ چپ نگاهم کرد که خندمو خوردمو قهومو برداشتم، شروع به خوردن کردم به اطراف نگاه میکردم که چشمم افتاد به دریا که با دوستاش تو سلف نشسته بودن، داشت نگاهم میکرد که وقتی نگاهم بهش افتاد بلافاصله نگاهشو دزدید.
سپهر رد نگاهمو گرفتو به دریا رسید
-سپهر:انشالله خبرتو برام بیارن.
-باز چرا؟
-سپهر:مرگ حقه بخاطر همین.
 
آخرین ویرایش

sheydamasoumi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
10/24/18
ارسال ها
120
امتیاز
2,803
یه کلاس دیگه داشتم که تا۱۰ دقیقه بعد شدوع میشد.
سرکلاس رفتمو ردیفای آخر نشستم چنددقیقه بعد دریاهم اومدو چندردیف جلوتر ازمن نشست.از عقب دید بهتری بهش داشتم
دخترقشنگی بود بود ولی شیطونو گستاخ هم بود. سنگینی نگاهمو حس کرد که برگشت عقبو نگاهم کرد.
استاد وارد کلاس شد، نگاه ازش گرفتمو حواسمو به درس دادم.
**
بعد از اینکه کلاس تموم شد از دانشگاه بیرون اومدمو ماشینو از پارکینگ دانشگاه برداشتم.به سمت خونخ حرکت کردم نیم ساعته رسیدم ماشینو تو پارکینگ گذاشتمو سوار آسانسور شدم بعد ازاینکه به طبقه مورد نظرم رسیدم.
با کلیدی که همراهم بود درو باز کردم، خونه غرق درسکوت بود، احتمال دادم کسی خونه نباشه،
بلافاصله دوش گرفتم، بعد ازاینکه لباسامو پوشیدم روی تخت دراز کشیدم، انقدر احساس خستگی میکردم که متوجه نشدم کی خوابم برد.
وقتی بیدار شدم ساعت هشت شب بود، احساس ضعف کردم.
از اتاق بیرون اومدمو مستقیم رفتم آشپزخونه
از یخجال غذا برداشتمو گرم کردم.
برای خودم یکم غذا کشیدمو مشغول خوردن شدم.
-سارا:سلام بر داداش گشنه خودم.
نگاهش کردمو گفتم:
-فکر کردم کسی خونه نیست.
-سارا:نبودیم، تازه اومدیم.
خندیدمو گفتم:اها، همه جا باید سرک بکشی نه؟
-بله که نمیشه،مخصوصا اگه راجب تو باشه...منم گشنمه دوتایی غذا بخوریم.
-بفرمایید
یه قاشق برداشتو کنارم نشست با تعجب بهش نگاه کردم
-نگو که میخوای تو بشقاب من غذا بخوری!
-سارا:اهوم.. بیار اینجا اون بشقابتو که من عاشق قرمه سبزیم.
بشقابو به طرف خودش کشیدو قاشقشو پر کردو خورد
_مثل اینکه تو از من گشنه تری!
خندیدو چیزی نگفت مشغول خوردن بودیم که مامان وارد آشپزخونه شد.
_مامان:سارا این چه کاریه غذا که هست برای خودت بریز دیگه بزار داداشت غذاشو بخوره
سارا با دهن پر گفت:اینجوری کیفش بیشتره
مامان خندیدو گفت:ازدست شماها
 
آخرین ویرایش

sheydamasoumi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
10/24/18
ارسال ها
120
امتیاز
2,803
بعد از غذا به اتاقم رفتم که موبایلم زنگ خورد،رضا بود
سریع جواب دادم:
_جانم رضا
_جونت بی بلا داداش مژدگونی بده
_چیشده؟
_کارا ردیف شد دیگه هیچ مشکلی نیست
لبخند اطمینان بخشی زدمو با اعتمادبنفس گفتم:میدونستم مشکلی پیش نمیاد..بازم ممنون از خبرت
پوفی کشیدو گفت:خواهش میکنم مژدگونی من چی میشه؟!
خندیدمو گفتم:باشه...چطوره بریم فرهاد بهت آبمیوه بدم؟
_عه سامان خسیس نبودیا
_همینه که هست
_خیلی نامردی؛باشه نیم ساعت دیگه فرهاد قرارمون
_باشه قبول...فعلا
بعد از اینکه تماسو قطع کردم بلافاصله سمت کمدم رفتمو یه تیشرت مشکی اسپرت ویه شلوار کتون مشکی پوشیدم وساعتمم به دستم بستم بعد از اینکه موهامو مرتب کردمو یکم عطر زدم سویچ ماشینو برداشتو از اتاق اومدم بیرون.
سارا تا منو دید گفت:کجا داداش؟منم میام
_سارا عین بچه ها دنبال من راه نیوفت
_سارا:خب کجا میری؟
_با رضا میریم بیرون
_سارا:باشه قبول ولی دفعه بعدی منم هستما
خندیدمو گفتم:باشه
از خونه بیرون زدمو یه ربعه خودمو رسوندم
وارد کافه شدمو سر یه میز نشستم تقریبا پنج دقیقه بعد رضاهم اومد
_رضا:سامان حیفه سپهر نباشه زنگ زدم بهش الان میاد
_بله لشکر مفت خورا جمعن
رضا خندیدو گفت:خسیس
یکم بعد سپهرم به جمعمون اضافه شدوباهم آب میوه سفارش دادیم
_سپهر:ببین سامان این آبمیوه جای شیرینیو نمیگیره
_میخوای بستنیم سفارش بده
اونکه سفارش میدم ولی کارمون اینجا تموم نمیشه ها
خندیدمو گفتم:باشه حالا اونو بخور
 
آخرین ویرایش

sheydamasoumi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
10/24/18
ارسال ها
120
امتیاز
2,803
سپهر:سامان اونجارو نگاه کن
به سمتی که سپهر اشاره میکرد نگاه کردم دریا باچندتا از دخترای دانشگاه بود
نمیدونستم از کی به خودم اجازه دادم دریا صداش کنم
داشتم بهش نگاه میکردم که برگشت طرفمو نگاهم تو چشمای طوسیش قفل شد،سریع نگاهمو دزدیدم
_رضا:دخترای دانشگاهتونن؟...وایسا برم مخشونو بزنم
_بشین سرجات رضا
_باشه؛شوخی کردم ضدحال
یکم گذشت که بلندشدیمو اومدیم بیرون
یه ۲۰۶آلبالویی جلو ماشین من پارک کرده بودو نمیتونستم ماشینو بردارم چون پشت ماشینمم ماشین پارک بود
_سپهر:ای بابامن با تاکسی اومده بودم میخواستم تومنو برسونی خونه
_میبینی که فعلا باید علفای زیر پامونو بشماریم
رضا خندیدو گفت:بیخیال یکم صبر میکنیم تا بیاد
تقریبا یه ربع بعد همون دخترا که دریاهم کنارشون بود اومدن بیرون.
دریا درکمال تعجب من سوار همون ۲۰۶ شد!
عصبانی شدم از اینکه باعث شده انقد معطل بشم سمت ماشینش رفتمو به شیشش زدم که شیشه رو داد پایینو گفت:بله؟
_نمیتونستی ماشینتو یکم جلوتر پارک کنی نه؟حتما دوست داشتی باهام برخورد داشته باشی؟
بعد ازاینکه حرفم تموم شد پورخند زدم که باحرص نگاهم کرد
_دریا:اولاَ به تو ربطی نداره من ماشینمو کجا پارک میکنم دومن انقد خودتو تحویل نگیرسومن من نمیدونستم این ماشین توئه
باهمون پورخند بهش نگاه کردمو ازش دور شدم
ماشینشو از پارک درآوردو حرصشو سره پدال گاز خالی کرد ماشین باصدای بد لاستیک از جا کنده شد
از اینکه تونسته بودم حرصش بدم خوشحال بودم برخورد خوبی باهام نداشت اینطوری ادب میشه و یاد میگیره چطوری بامن رفتار کنه
لبخندی زدمو سمت سپهر برگشتم
_بپر بالا بریم
_رضا:تو چرا هیچوقت درست با دخترا برخورد نمیکنی؟
چپ چپ نگاهش کردم که گفت:باشه بابا نزنی با چشمات منو
رضا بخاطر اینکه بور بودو چشمای سبزی داشت بهش میگفتن کله زرد
انگار فهمید که میخوام بهش چی بگم چون گفت:کله زردو زهرمار
خندیدمو گفتم:من که هنوز چیزی نگفتم
 
آخرین ویرایش

sheydamasoumi

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
10/24/18
ارسال ها
120
امتیاز
2,803
رضا:توروخدا چیزیم بگو
_سپهر:بحثتونو بزارید برای بعد بریم دیگه
_رضا:من ماشین آوردم خودم میرم...خداحافظ
از رضا خداحافظی کردیم که سوار ماشینش شدو رفت
منو سپهرم سوار ماشین شدیم.
_سپهر:سامان تاحالا کسی بهت گفته خیلی یه دنده ای؟
_اره تو!
خندیدو دیگه چیزی نگفت
ضبط ماشینو روشن کردم که یه آهنگ خارجی پخش شد
بعد از نیم ساعت سپهرو رسوندم خونه
_سپهر:مرسی...فردا دانشگاه میبینمت
_باشه‌؛فعلا
از ماشین پیاده شدو منم بلافاصله به سمت خونه حرکت کردم.
احتمال دادم همه خواب باشن،بخاطر همین آروم با کلیدی که داشتم درو باز کردمو رفتم تو،خواستم به سمت اتاق برم بابا رو دیدم که روی کاناپه نشسته بودو تلوزیون نگاه میکرد،کنارش نشستم به سمتم برگشتو گفت:چطوری پسرم؟
_مرسی بابا خوبم امشب شیفت نبودین؟
بابا دکتر مغزواعصاب بود و بیشتر وقتا بیمارستان بود
_نه امشب دکتر رحیمی شیفت بودمنم اومدم خونه
_کار خوبی کردی...دیروقته نمیخوابی؟
_چرا میخوابم توهم برو پسرم شب بخیر
شب بخیری گفتمو قبل اینکه به اتاق خودم برم به اتاق سارا رفتمو دیدم بیداره؛پشت میزش نشسته بودو درس میخوند
سارا هفده سالش بود رشته تجربی بودو دوست داشت مثل بابا دکتر بشه
متوجه من نشده بود برای همین یه تقه به در زدم که برگشت طرفم
_سارا:عه داداش افتخار دادی،خوش اومدی
 
آخرین ویرایش

بالا