اختصاصی رمان قانون عشق |مهدیه احمدی کاربر انجمن یک رمان

داستان از نظرتون چطوره

  • مسخره

    رای 0 0.0%
  • ننویسی بهتره

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    26

مهدیه احمدی

ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
6/23/18
ارسال ها
1,213
امتیاز
34,373
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
کد رمان:1791
ناظر رمان: سیده پریا حسینی

96232
نام رمان: قانون عشق
نویسنده: مهدیه احمدی
ژانر‌ها: عاشقانه، درام
تگ:اختصاصی

خلاصه:
بازی زندگی، با نام عشق آغاز شد. مابین این بازی غرور وارد شد و معشوش از بين رفت. لابه‌لای خاطراتِ عاشقی‌شان دنبال جایی گشت تا او را باز هم پیدا کند ولي او رفته بود...

اين بازي اما مجدداً، غرور را شكاند تا قانون عشق پابرجا بماند و آن دو با تمام تلخی‌ها شاید از نو دوباره عاشق يك‌ديگر شوند.
[URL
unfurl="true"]نقد شورا - نقد رمان قانون عشق | مهدیه احمدی / توسط شورای نقد[/URL]
 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,445
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

مهدیه احمدی

ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
6/23/18
ارسال ها
1,213
امتیاز
34,373
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
مقدمه:سرنوشت، کلمه‌ای که می‌توان از آن درس گرفت. کلمه‌ای با کلمه بودنش تمام زندگی تو را در بر می‌گیرد این سرنوشت است که تو می‌توانی خوب و بد بودنش را انتخاب کنی اما... فقط می‌توانی حدودی تغییرش دهی نه اینکه کامل هرچه دوست داری بشود... باید بیشتر اشک بریزی تا بخندی

شروع داستان...
در حال قدم زدن و رفتن سمت کلاس غزلی از مولوی را می‌خواندم:
-من از این شهر مبارک به سفر می نروم
منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر
من از او گر بکشی جای دگر می نروم
گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر
من به جز جانب آن گنج گهر می نروم
شهر ما تختگه و مجلس آن سلطان است
من ز سلطان سلاطین به حشر می نروم
کیارش سرش را از روی دستش بلند کرد و با اخمی غلیظ من را نگاه کرد:
اَه اَه، دوباره خروس بی‌محل اومد! اول صبحی بسه دیگه چرتم پرید!
یک نگاه به او انداختم، یک تای ابرویم را بالا دادم و کیفم را بر روی صندلی گذاشتم که هم زمان، لعیا که روی صندلی کناری نشسته بود، گفت:
-سلام ورپریده!
به عادت همیشه روی صندلی نشستم و پاهایم را باز کردم‌، دستانم را روی صندلی و دندان‌هایم را به نمایش گذاشتم، گفتم:
-اولا، سلام لعیا خانم!
بلند خندیدم که لعیا با دستمال اشک گوشه‌ی چشمش را پاک کرد و میان خنده گفت:
-تو کی درست می‌شی آخه؟
با صدای بلندی که از جایگاه استاد شنیدیم، هر دو ساکت به جایگاه استاد نگاه کردیم. استاد ماندگاری، مردی حدودا سی و نه ساله با موهای جو گندمی و ته‌ریشی که روی صورتش خودنمایی می‌کرد، بود و در کت شلوار طوسی رنگش که گویی فرم دانشگاهی او بود، روبه روی ما ایستاده و به گوشه‌ای می‌نگریست. با کتابی که در دست داشت و چشم‌های ریز شده‌اش زیر عینک، به من نگاه می‌کرد:
-خانم نبوی، من درس رو شروع کنم!
کیارش دستش را تکیه‌گاه صندلی کرد، برگشت عقب و گفت:
-استاد بگین خانم نبوی غزل رو برامون بخونن، روش جدیدی برای خوندن ابداع کردن.
دانشجو‌ها به عقب برگشتند و نگاهم کردند. رو به استاد گفتم:
-استاد مجبور بودم برای اینکه خوابشون بپره با روش خاصی غزلی از مولوی رو بخونم.
نشستم. استاد همراه اخمی که جزئی از چهره‌اش بود، لبخند کوتاهی زد و گفت:
 
آخرین ویرایش

مهدیه احمدی

ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
6/23/18
ارسال ها
1,213
امتیاز
34,373
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
-بحث رو تموم کنید درس رو شروع کنم. همین جوری ادامه بدین آنتراک ندارین.
استاد کتاب را باز کرد و همه به صدای رسای استاد که غزلی از حافظ را می خواند گوش دادیم:
-ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها...
استاد بعد از خواندن این غزل، عینکش را روی بینی جابهجا کرد و با صدای بلندی گفت:
-کی در حال همراهی من وسط غزل سرایی بود؟
از هیچ کس صدایی در نیامد، استاد کتابی که در دستش داشت را محکم روی میز کوبید، آب دهانم را به زور قورت دادم، بلند شدم. گفت:
-استاد کار من بود شرمنده.
استاد نشست و عینکش را درآورد. با اخم به من نگاه کرد:
-پس منتظری راست میگه! دائم درحال خوندن غزل هستی. سرم را تکان دادم و نشستم. استاد به یکی از پسرها اشاره کرد تا برای ارائه کنفرانس بلند شود. با خمیازه‌ای که کشیدم از جایم بلند شدم و کیف را بر روی دوش انداختم، همراه لعیا از کلاس خارج شدم. جزوه‌ی لعیا را گرفتم، درحال ورق زدن هم چنان خمیازه می‌کشیدم. در راهرو بودیم رو به لعیا گفتم:
-من که فقط خواب بودم جزوت رو ببرم کپی کنم فردا بیارم؟
با صدای فریاد به رو به رو خیره شدم. دختری با سرعت به سمتمان می‌آمد و در کسری از ثانیه به من برخورد کرد و هر دو بر روی زمین افتادیم. لعیا به خاطر وسواس زیادی که روی جزوه‌هایش داشت به سمت جزوه‌های پخش شده بر روی زمین رفت. آرام روی زمین نشستم.
با اخم کمرم را ماساژ دادم و به دختری که در یک قدمی‌ام افتاده بود نگاه کردم و گفتم:
-مگه کوری دختر دیوونه! اینجا دانشگاهه، نه حیاط مدرسه که اینجوری یورتمه میای...!
بلند شدم. دختر هم به اجبار بلند شد، اما دستش را در دست دیگرش نگه داشته بود، که با دیدن پسری بلند قد خود را پشت من پنهان کرد و گفت :
-تو رو خدا من رو از دست این دیوونه نجات بده. از خجالتت در میام تو روخدا...
 
آخرین ویرایش

مهدیه احمدی

ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
6/23/18
ارسال ها
1,213
امتیاز
34,373
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
لعیا گوشه مانتوام را کشید و ارام کنار گوشم گفت :
-قربون دستت، کم خودت دردسر نداری. اینو ول کن بیا بریم، پریما این پسرِ خیلی گنده‌اس می‌زنه داغونت می‌کنه ها؟
یک نگاه به لعیا کردم و یک نگاه به پسر قد بلند رو به‌رویم انداختم. تقریبا با اختلاف پانزده سانت مجبور بودم سرم را به عقب ببرم تا بتوانم به چشمانش نگاه کنم.
با چشمانی قهوه ای که رگه‌های قرمز کاملا در آن مشهود بود، موهای لختی که کج روی صورتش ریخته شده بود به پشت سر من خیره بود. پره‌های بینی عمل کرده‌اش مدام باز و بسته می‌شد و ل**ب‌های کوچکش هم روی هم فشار می‌داد. قفسه‌ی سینه‌اش مدام پایین بالا می‌شد. به پشت سرش نگاه کردم که چند پسر با سرعت خودشان را به ما رساندن. یکی از آنها دست‌هایش را روی زانو گذاشت و شروع کرد نفس نفس زدن. سرم را پایین انداختم نمی‌دانستم دقیقا باید چکار کنم.
دفاع از دختری که حتی دلیل درگیری او با این پسر را نمی‌دانم. نگاهم به کفشهای ورنی قهوه‌ای رنگش افتاد که یک قدم به من نزدیک شد، آرام سرم را بلند کردم تا به چشمانش رسیدم. از بین دندانهای کلید شده‌اش گفت:
-برو کنار من با این دخترِ ولگردِ دزد کار دارم.
طوری که متوجه نشود،؛ آب دهانم را قورت دادم. هنوز در چشمانش خیره بودم که دوباره یک قدم جلو آمد. بی‌اختیار چشمک زدم، که چشمانش گشاد شد. پشت چشمک شروع به سکسکه کردم. شانه‌هایش را بالا انداخت و بند کیفم را گرفت، مرا به سمت چپ کشید. تکان خوردم که پای چپم به پای راستم گیر کرد، نزدیک بود زمین بخورم که دستم را به دیوار گرفتم. تعادل خود را حفظ کردم. اخم غلیظی بین ابروهایم نشاندم و برگشتم سر جای قبل. که آن پسر سرش را تکان داد و چشمانش را بست. گفت:
-برو کنار دختر جون، من با این دخترِ کار دارم، برو خودتو تو دردسر ننداز.
یک تای ابرویم را بالا انداختم و دستم را به کمر زدم گفتم:
-جناب، اول درست صحبت کن. دوما من دوستم رو تنها نمی‌زارم هرکاری داری بگو ؟
کف دست‌هایش را بهم کوبید و از پاهایم یک بار با نگاهی که بر اندامم لرز انداخت، من را برانداز کرد و دورم چرخید. با هر قدمی که بر می‌داشت من هم می‌چرخیدم. لحظه‌ای ایستاد و گفت:
-بهت نمی‌خوره جیب مردم رو بزنی! هان؟
متوجه منظورش نشدم. با بند کیفم بازی می‌کردم و سرم را تکان دادم که لعیا گفت:
-هی آقا؟ بفهم چی می‌گی، ما انقدری آبرو داریم که حرفشم برامون بد باشه.
دست من را گرفت و به همراه خود برد، گفت:
-پریما بیا بریم مگه نمی‌بینی چی می‌گه؟
تازه متوجه حرف او شدم، به عقب برگشتم. با اخم به دختری که برای بی‌گناهی او اشتباه قضاوت کرده بودم، نگاه کردم گفتم:
-چی می‌گه؟
سرش را پایین انداخت. برای اولین بار اشتباه قضاوت کرده بودم. به پسر رو به رویم نگاه کردم گفتم:
-من دفعه اولمه اشتباه قضاوت کردم.
رویم را به عقب برگرداندم و بند کیفم را از دست آن دختر کشیدم و با لعیا از دانشگاه بیرون رفتیم.
 
آخرین ویرایش

مهدیه احمدی

ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
6/23/18
ارسال ها
1,213
امتیاز
34,373
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
مقنعه‌ام کج شده بود، یک بند کیفم را روی شانه چپم انداختم و پوفی کشیدم و مقنعه‌ام را درست کردم. به سمت ایستگاه اتوبوس راه افتادیم در حال راه رفتن به لعیا نگاه کردم گفتم:
-دیدی! دختره چه جوری بعد این همه سال من رو جلو بچه‌ها سکه یه پول کرد؟
لیعا مشتی به بازویم زد گفت:
-حالا چیزی نشده که! اینا بچه‌های دانشکده هنر بودن، با تو که کاری ندارن و چشم تو چشم نیست، پس نگران چی هستی؟
بر روی صندلی ایستگاه نشستم وسرم را پایین انداختم گفتم :
-کاش با ماشین اومده بودم لعیا، با اتفاق امروز حوصله اتوبوس رو ندارم.
لعیا سرش را تکان داد؛ اتوبوس رسید. با هم سوار شدیم که لعیا بعد از سکوت کوتاهی گفت:
-راستی پریما من احتمالا هفته دیگه دانشگاه نیام. عقد پسر داییمه باید بریم سنندج.
کنار شقیقه‌ام را ماساژ دادم و گفتم:
-ای وای عشقم، حداقل نیستی زنگ و تکست یادت نره؟
بادستمالی که در دستم داشتم گوشه‌های چشمم را پاک کردم و گفتم:
-من از دوری تو سر به لاله‌زار لاله‌های واژگون می‌ذارم تا مثل اونا سرم رو زیر بندازم تا کسی اشک‌های دوریت را نبینه. شکوفه‌ی عشقِ نو پای من.
لعیا تکیه‌ای از موهای فر کرده‌اش را بیرون انداخت و دور انگشتش می‌چرخاند و دائم پلک می‌زد و گفت:
-ای عشق من، ای عاشق سینه سوز من؛ من تو رو به خدای عشقمان می‌سپارم و از دوریت داغون می‌شم. بی تو می‌میرم اما چیکار کنم که رفتنم اجبار است اما بازگشت... در کار است غضه نخور.
سکوت کردیم و به یک دیگر دیگه نگاه کردیم. یک دفعه با هم زدیم زیر خنده، حواسمان پرت شده بود در خانه نیستیم به اطراف نگاه کردیم همه با نگاه بدی به ما خیره بودند. به بیرون نگاه کردم ایستگاه بعد باید پیاده می‌شدیم. بلند شدم و بی صدا به سمت درب اتوبوس حرکت کردم و هیچ کس را نگاه نکردم.
از اتوبوس پیاده شدیم که خنده ام گرفت رو به لعیا گفتم:
-بیچاره‌ها الان فکر می‌کنن ما مشکل داریم.
لعیا نگاهم کرد و راه افتاد گفت:
-خوبه دیگه؛ امشب یه بحث داغ تو خونه دارن
....دخترانی که عاشق هم بودند...
هر دو دوباره خندیدیم. به خانه رسیدیم. خانه‌های‌مان دقیقا کنار هم قرار داشت. با اینکه تقریبا سه سالی بود که با لعیا آشنا شده بودم. اما بهترین دوست بود: دوستیِ واقعی را با او تجربه کردم.
با کلید درب خانه را باز کردم و وارد خانه شدم.
از حیاط که به جز یک درخت خرمالو چیز دیگری نداشت رد شدم. مثل کتاب‌ها حیاط‌‌‌‌‌‌‌مان پر از گل نبود، تنها گیاهش همین درخت خرمالو بود، که پاییز چند خرمالو بیشتر نداشت. از پله‌ها بالا رفتم و درب آهنی خانه را باز کردم که به قول پرستو خواهرم، جیغ درب بلند شد. پرستو با صدای بلند گفت:
-سلام بر استاد ادبیات خودم.
خندیدم جوابش را دادم. به سمت اتاقم که آخرین درب در راهروی کنار آشپزخانه بود رفتم. داد زدم:
-من ناهار نمی‌خورم.
 
آخرین ویرایش

مهدیه احمدی

ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
6/23/18
ارسال ها
1,213
امتیاز
34,373
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
پرستو از آشپزخانه داد زد:
-مامان! سهم ته‌چین پریما رو هم به من بده.
درب اتاق را باز کردم گفتم:
-غلط کردی خودم الان میام.
پرستو می‌دانست من عاشق ته‌چین مامان نگین هستم، برای همین با من کل کل می‌کرد.
یک گرمکن و شلوار پوشیدم و از حیاط پشتی که تنها از اتاق من و آشپزخانه به آنجا راه داشت، وارد آشپزخانه شدم. وقتی روی صندلی سفید رنگ نشستم، از تعجب چشمانم گشاد شد! رو به پرستو گفتم:
-خواهری؟ واقعا انقدر گشنته که نصف قابلمه رو تو بشقابت ریختی! می‌خوای غذای منم بخور؟
مادرم شروع به خندیدن کرد. با انگشت اشک‌هایش را پاک کرد گفت:
-ای کاش برنج بود، پریما برنج رو بزن کنار ببین زیر برنج چی قایم کرده.
به پرستو که لبخند دندان‌نما بر ل**ب دلشت نگاه کردم. یک دستش هم دور بشقاب حلقه کرده بود و نگاهش بین من و بشقابش در حرکت بود. به کانتر نگاهی انداختم، باز هم یاد علاقه‌ام به میز افتادم به مادرم نگاه کردم گفتم:
-مامان نگین؟ چه‌جوری راضیت کنم بزاری میز ناهارخوری بخریم، بابا کمرم می‌شکنه روی این صندلی خشک چوبی، اَه اَه...
پرستو نگاهی به من انداخت گفت:
-ول کن بابا هر وقت جهیزیه خریدی برا خودت بخر اینجا خونه مامانه خوشش نمیاد به تو چه.
به پرستو نگاهی انداختم که بشقاب را به خودش نزدیک کرد. چند دانه برنج از گوشه بشقاب سر خورد و روی کانتر افتاد. به سرعت بشقاب را از دستش کشیدم، که پرستو هم کمی به سمت چپ کشیده شد. داد زد:
-چته دیوونه؟
خندیدم و به سرعت ماهیچه‌ای که زیر برنجش پنهان کرده بود را نصف کردم و در بشقاب خودم گذاشتم. لبخند دندان‌نمایی زدم:
-برای رد گم کنی بحث میز رو کشیدم وسط، تا راحت بشقاب رو ازت بگیرم.
بعد از ناهار چند دقیقه‌ای در حیاط پشتی قدم زدم و یاد پدرم که قانون جالبی داشت افتادم، می‌گفت
(دخترای من توی خانه باباشون کار نمی‌کنن چون اجازه ندارن)
وقتی تو فامیل کسی اعتراض می‌کرد با اخم و جدیتی که همیشه جزئی از صورتش بود و چشمان آبی رنگش این جدیت را تشدید می‌کرد می‌گفت:
“وقتی شوهر کنن به اندازه کافی باید کار کنن. تو خانه من فقط وظیفه دارند از مادرشون همه چی یاد بگیرن نه اینکه بخوان کار کنند."
با اینکه گاهی خستگی از صورت مادرم مشهود بود، ولی باز هم با کار کردن ما مخالف بود. اما بعضی مواقع هر دو به اجبار کمکش می‌کردیم.
وارد اتاقم شدم. روی تخت آبی رنگم نشستم. خنده‌ام می‌گرفت تمام وسایل من و پرستو، آبی بود. برای من آبی روشن و برای پرستو آبی تیره. پدرم علاقه خاصی به این رنگ داشت. اگر تنها قرار بود برای ما خرید کند، حتما رنگ آبی جزئی از آنها بود. به کتابخانه‌ی آبی رنگ گوشه اتاق نگاه کردم. این همه فکر راجع به رنگ آبی، مرا یاد اتاق آبی سهراب سپهری انداخت. از قفسه‌ی دوم آن را برداشتم و بو کشیدم. من عاشق بوی برگه‌های کاه‌گلی هستم. در حال خواندن شعری بودم که زنگ موبایل مرا از کتاب بیرون کشید. به صفحه‌ی روشن موبایل نگاه کردم. اسم مریض روی صفحه خودنمایی می‌کرد.
با کشیدن دکمه سبز زنگ تماس را برقرار کردم و روی اسپیکر گذاشتم:
-بگو؟ چیه باز مزاحم اوقات فراقتم شدی خلیل جان...
با داد گفت:
-خلیل و مرگ! کجای اسم من به خلیل شباهت داره آخه؟ من باربدم، باربد...
 
آخرین ویرایش

مهدیه احمدی

ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
6/23/18
ارسال ها
1,213
امتیاز
34,373
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
این پست تقدیم به تمام دوستای عزیزی که منو توی رمان همراهی میکنند....
خندیدم گفتم:
-حالا حرص نخور، بگو چه خبره ساعت پنج به من زنگ زدی؟
پوفی کشید وگفت:
-پریما تو آدم نمی‌شی؟ خواستم بگم اول به عمه سلام برسون بعدم قراره جمعه رو یادت نره، توچال...
میان حرف او پریدم:
-وایسا وایسا! اولا اگه آدم بشم تو تنها می‌شی باربد جون. دوما من اگه بیام تنها نمیام سه نفر همرام هستن.
کتاب را سر جای قبل برگرداندم و روی تخت نشستم. موبایلم را کنار گوشم گرفتم که دوباره صدای باربد در گوشم پیچید:
-تو بیا با هرکی دوست داری بیا، این سری اجازه داری، با هر کسی دوست داری بیا. فقط یادت باشه این سری .
گفتم:
-اوکی برو کمتر حرف بزن پسر دایی.
منتظر ادامه صحبتش نماندم و قطع کردم.
به صفحه موبایلم که عکس گل رز سیاهی پس زمینه‌اش بود خیره شدم. این گل من را یاد خاطرات تلخی که باعث شد دور عاشق شدن را خط بکشم انداخت، بی‌حوصله هندزفری را توی گوشم گذاشتم و آهنگ خالی از ابی را پلی کردم؛ سرم را روی بالش گذاشتم چشمانم را بستم با شروع آهنگ، اشک از گوشه‌ی چشمم قطره قطره سر می‌خورد و کنار گوشم روی بالش پنهان می‌شد. پتو یک دفعه از روی صورتم کشیده شد. اخم کردم و چشمانم را باز کردم، نور اتاق چشمانم را اذیت کرد. دستم را تکیه‌گاه کردم و به پهلو شدم. پرستو لبه‌ی تخت نشسته بود و با اخم به من نگاه می‌کرد. هندزفری را از گوشم کشید و پرت کرد کنارم؛ نشست گفتم:
-این دیوونه بازی چیه در‌میاری؟
چهار زانو رو به رویم نشست، همراه همان اخمی که داشت و چشمان درشت مشکی رنگش را قاب گرفته بود گفت:
-باز تو دانشگاه چی دیدی که تو رو یاد گذشته‌ات انداخته؟
بینی‌ام را بالا کشیدم و با دست نوک بینی‌ام را فشار دادم:
-پرستو امروز یه پسر قد بلند و هیکلی، چشم و ابرو مشکی جلوم قرار گرفت. باورت نمی‌شه حتی مثل اون عوضی دندان نیشش یه خرده بلند‌تر از بقیه دندوناش بود.
پرستو خندید، یکی از پاهایش را دراز کرد گفت:
-خیلی دیوونه‌ای پریما، چقدر هم روت زیاده، خود نامردت امین رو ول کردی حالا بهش می‌گی عوضی؟
اخم کرد و صورتش را به سمت دربی که به حیاط پشتی راه داشت چرخاند. پاهایم را از تخت آویزان کردم و تکان دادم:
- می‌دونی! اسم کار من خریت بود. تو قول بده تکرارش نکنی آجی!
پرستو با لبخند به من نگاه کرد :
-خره، من انقدر این دیوونه‌ها رو ول کردم برام عادی شده ولی قول می‌دم عاشق نشم.
با آرنج به کمرش زدم. گفتم:
-همینم خوبه، برام مهمه اگه عاشق شدی حتما بهم بگو یادت نره‌ها.
صدای زنگ درب اتاق را شنیدیم هر دو بلند شدیم و از اتاق بیرون رفتیم. من به آشپزخانه رفتم و پرستو برای باز کردن درب به سمت آیفون رفت که طبق معمول به پدرم گفت:
-خرابه باز نمی‌کنه خودت با کلید باز کن.
 
آخرین ویرایش

مهدیه احمدی

ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
6/23/18
ارسال ها
1,213
امتیاز
34,373
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
این پست تقدیم ناظر عزیزم که میدونم وقت زیادی برای رمانم میزاره ممنون ازت دوست گلم
خندیدم سرم را تکان دادم گفتم:
-مامان خدا لعنت کنه عمو سیا رو با این دوست داغونش که یه آیفون رو نمی‌تونه درست کنه.
پدرم طبق معمول کیسه خرید به دست وارد آشپزخانه شد، بلند شدم بعد از بوسیدن گونه‌اش، کیسه خرید را از او گرفتم و روی کانتر گذاشتم. بابا هم گونه‌ام را بوسید و جلیغه‌اش درآورد. پرستو با یک جهش از پذیرایی خودش را روی کانتر پرت کرد. بابا نگاهش کرد بعد سرش را بلند کرد به بالا نگاه کرد:
-خدایا خودت از پنجره نگاه کن، این چیه آفریدی تحویل ما دادی آخه؟
صدای اعتراض پرستو که پدر را صدا می‌زد بلند شد و ما هم به او خندیدیم. پدر به من نگاه کرد و چشمامگنش را ریز کرد:
-تو که بازم مثل روح شدی چته؟
پرستو گفت:
-بابا جان مثل روح نشده خودش شیر برنجه هیچیش نیست.
صندلی کانتر را کشید کنار و نشست به بینی عقابی بابا نگاه کردم گفتم :
-بابا خیلی جالبه کوچیکی دماغم رو از مامان اما انحراف، اونم هفتاد درصدی‌شو از شما ارث بردم.
خندید و بینی‌ام را بین انگشتان کشیده و بزرگش گرفت که فریادم بلند شد:
-ایــــــی بـــابـــا ولش کن.
پدر لبخندی بر لبانش نشاند که چین‌های گوشه‌ی چشمش نمایان شد:
- از خداتم باشه، بزار قشنگ انحرافت صد در صد بشه.
داد زدم که مادرم گفت:
-ولش کن محمد... چیکارش داری بچم رو؟
بابا بلند شد و با دست به پشت گردن پرستو کویید و گفت:
-به جای خنده تا لباسم رو عوض می‌کنم برام نسکافه بیار که خیلی خسته‌ام.
پرستو از روی کانتر یک بو*س*ه بر گونه‌ی پدر کاشت و پرید داخل آشپزخانه. موهای قهوه‌ای رنگ بافته شده پرستو که تا زیر باسنش بود را وقتی پرید گرفتم و تکان دادم.
خندیدم که سریع سرش را تکان داد، موهایش از دستم در آمد. روی صندلی کانتر نشستم و داخل کیسه‌ی خرید را نگاه کردم. به دنبال میوه مورد علاقه ام؛ لبخندی از نتیجه مثبت جستجو زدم و یک نارنگی درشت بی‌هسته برداشتم. سریع پوست کندم. پرستو درحال ریختن پودر نسکافه در فنجان بود که به او گفتم:
-من نمی‌دونم تو با اختلاف پنج سال چرا باید موهات بلند‌تر از من باشه آخه؟
باز هم مثل همیشه کمر باریکش را تکان داد و گفت:
-عزیزم کمتر دکلره روی موهات می‌ذاشتی تا انقدر مجبور نشی کوتاهش کنی.
خندیدم گفتم:
-خلی؟ کی پیشنهاد داد رنگ موهای مشکی پرکلاغیت بهت نمیاد. رنگ کن بزار تغییر کنی هان؟
شانه‌هایش را بالا انداخت؛ استکان را روی کابینت قهوه‌ای رنگ کنار گاز گذاشت:
-اگه بخوای حسودی کنی باید حسرت هیکل ساعت شنیم رو بخوری نه موهام؛ چون مو بلند می‌شه ولی هیکلته که به زور رژیم هنوز دوتا دسته قابلمه داری.
بلند شدم، پوست نارنگی‌هایی که در دستم بود توی کیسه زباله ریختم و نارنگی دیگری را پوست کندم در حال خارج شدن از آشپزخانه گفتم:
-هیکل خوب اما قدِکوتاه؛ چه فایده‌ای داره آجی جان.
با دادی که مادرم زد، هر دو ساکت شدیم:
-بسه دیگه دوباره مثل خروس جنگی به هم می‌پرین. خداروشکر پسر نیستین؛ اَه...اَه... آخر منو دق می‌دین.
پرستو درحال هم زدن نسکافه ابروهای پهنش را در هم کشید و رو به مادرم گفت:
-چقدر بگیم کاری نداشته باش، همیشه باید یه چیزی بگی؟
از آشپزخانه خارج شد، من هم دوباره به اتاقم بازگشتم.
 
آخرین ویرایش

مهدیه احمدی

ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
6/23/18
ارسال ها
1,213
امتیاز
34,373
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
روی صندلی سفید رنگ رو‌به روی آیینه نشستم و موهای وز شده‌ام که تا سر شانه بود را شانه زدم. با کِش پایین موهایم را بستم و دوباره روی تخت دراز کشیدم، ملحفه‌ی سفید که ستاره‌های ابی رنگ رویش خودنمایی می‌کرد را روی زانوهایم کشیدم و سرم را روی بالش گذاشتم. عاشق خمکای ملحفه‌اش بودم همیشه حس خنکی بابش بهم آرامش عجیبی القا می‌کرد. گوشی موبایلم را برداشتم و با باز کردن برنامه ورد دوباره غرق در داستان‌های خیالی خودم شدم و شروع به تایپ رمانم کردم. با این نوشته‌هایی که فقط از ذهنم می‌آمد زندگی می‌کردم، گاهی خودم برای شخصیت داستان اشک می‌ریختم گاهی با آنها می‌خندیدم. هر روز چند خط می‌نوشتم برای دل خودم، گاهی مادرم می‌خواند و گاهی حوصله‌اش را نداشت. چشمانم خسته شد. بعد از سیو رمان، گوشی را به شارژ زدم و خوابیدم.
**
با زنگ گوشی چشمانم را باز کردم، روی بالش را نگاه کردم باز هم مژه‌هایم ریخته بود. دستهایم را بالا کشیدم تا حس کرختی از بدنم بیرون برود. به پهلو خوابیدم، نگاهم را به ساعت چوبی روبرویم دوختم. امروز کلاس پیانو داشتم، به سختی از روی تخت بلند شدم و بدون مرتب کردن تخت از اتاق بیرون رفتم. خدا رو شکر داخل اتاقم دستشویی نداشتم. از خانه‌ای که دستشویی داخل اتاق خواب داشته باشد متنفرم. آن هم درون اتاق خواب. از فکرم خنده‌ای بر روی ل**ب‌هایم نشست. بعد از شست و شوی صورتم، باز هم به اتاقم برگشتم و جلوی کمد دیواری که دقیقا پایین تختـقرار داشت ایستادم؛ بارونی طوسی رنگ کتان، همراه شلوار یخی‌ام را برداشتم. مجبور بودم لباسی بپوشم که هم برای دانشگاه مناسب باشد هم کلاس. یک نگاه اِجمالی به لباس‌های روی تخت انداختم شانه‌ام را بالا انداختم. خوب بود من وسواس زیادی برای پوشیدن لباس‌های ست نداشتم. چیزی که پرستو یک ربع بعد، برای انتخاب لباس برای کلاس مرا دیوانه می‌‌کرد.
خوردن صبحانه را به اندازه دو لقمه نان و شیره‌ی انگور به پایان رساندم. سوار پژو 206 سفید رنگم شدم و به سمت دانشگاه رفتم. وقتی وارد حیاط شدم اکیپ دخترهایی که با هم بودیم، طبق معمول زیر درخت مجنون ایستاده بودند و من آخرین نفر بودم که به جمع چهار نفره‌ی آن ها ملحق شد. لعیا دستانش را از پهلو باز کرد خودم را در بغلش انداختم. صورتش را بوسیدم. بعد از احوال پرسی با بچه‌ها روی نیمکت نشستیم. در حال مشاعره بودیم که صدای جمعی، حواسمان را پرت کرد. هر پنج نفر برگشتیم عقب و به جمع هشت نفره‌ای از پسرهای دانشگاه نگاه کردیم، که به سمت ما می‌امدن. لعیا گفت:
-چقدر زشته انقدر بلند حرف می‌زنن حواسمون رو پرت کردن...اه
خواستم جواب لعیا را بدهم که کسی محکم روی شانه‌ام زد. با اخم برگشتم سمت او، دستم را به صورت تاکید تکان دادم گفتم:
-مریم دفعه آخرت باشه می‌زنی روی شانه‌ام حالا بگو چته...!
مریم خندید و گفت:
-ببین چی می‌گم... این پسره هست پلیور یشمی تنشه...
یک نگاه به اکیپ پسرها انداختم با چشم دنبال پلیور یشمی می‌گشتم، فقط یک نفر که پشتش به ما بود پلیور یشمی تنش بود. نگاهم به او بود دوباره گفتم:
-خوب بگو!
خنده‌ای کرد گفت:
-جذاب ترین پسر دانشگاهه دخترا براش می‌میرن ولی یه بدی داره، عوضیه.
برگشتم، صاف روی صندلی نشستم، دستم را دور گردن لعیا حلقه کردم گفتم:
 
آخرین ویرایش

بالا