برگزیده رمان آتشی بر پیکر جانم|فائزه حاجی حسینی کاربر انجمن یک رمان

کدوم یکی از شخصیت های رمان "آتشی بر پیکر جانم" رو بیشتر دوس داری؟

  • نازنین

  • آراس

  • هومن

  • سارا

  • نادیا

  • نازگل


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

ƑƛЄȤЄӇ.Ӈ

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
7/30/18
ارسال ها
1,025
امتیاز
23,673
محل سکونت
مینی پاریس
کد رمان: 1805
ناظر رمان: |یاس|yAs
سطح:برگزیده

♡•با نام آرامش بخش جان ها•♡

نام رمان: آتشی بر پیکر جانم

نویسنده: فائزه حاجی حسینی

ژانر: تراژدی،عاشقانه،اجتماعی

لحن نوشتار: ادبی

59040


خلاصه:
حسادت و نادانی، آتش می‌شود و بر زندگی دخترکی می‌افتد که بیگناه است. گناه او چیست وقتی هیچ شباهتی به خواهر دوقلویش ندارد؟!
او سالها با عقده بزرگ دیده شدن رشد می‌کند و این عقده در زندگیش ریشه می‌دواند و قلبش را تَرَک می‌زند.
در این میان عشقی سرزده، شعله می‌کشد و آتشِ این زندگی را شعله ورتر می‌کند...


 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار کتاب + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,352
امتیاز
69,173
محل سکونت
غربی ترین مرز عاشقی
وب سایت
cherrybook.blogfa.com



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

ƑƛЄȤЄӇ.Ӈ

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
7/30/18
ارسال ها
1,025
امتیاز
23,673
محل سکونت
مینی پاریس
مقدمه


این قلب ترک خورده ی من بند به مو بود
من عاشق او بودم و او عاشق "او" بود


باشد که به عشقش برسد هیچ نگفتم
یک عمر در این سینه غمش راز مگو بود


من روی خوش زندگی ام را که ندیدم
هر روز دعا کرده ام ای کاش دو رو بود


عمر کم و بی همدم و غرق غم و بی تو
چاقوی نداری همه دم زیر گلو بود


من زیر سرم سنگ لحد بود و دلم خوش
که زیر سرش نرم شبیه پر قو بود

#سید تقی سیدی


ای کاش هرگز فراموش نمیکردیم که:

"هر کسی را بهر کاری ساختند

میل آن را در دلش انداختند"


***

پارت اول


سرش را سمت پنجره برگرداند‌ و اشک هایش صورتش را خیس کردند.
مادر باری دیگر فریاد کشید:
_تو چی از نادیا کم داری؟ هان؟! جواب بده.
بغضی گلویش را فشرد و مانع صحبت کردنش شد. خواست از جا برخیزد که مادر مچ دستش را گرفت و روی صندلی نشاند:
_تو هیچ جا نمی‌ری تا بابات بیاد تکلیفت رو مشخص کنه. من نمی دونم چطور می‌شه خواهر دوقلوت معدلش می‌شه ۱۹/۷۰ اما تو چهارتا تجدید می‌یاری!
_دیدی که خوندم، خیلیم خوندم اما...
_اگه خوندی پس باید خیلی خنگ باشی که حتی نتونستی ۱۰ بگیری. خاک توسرت نازنین، خاک تو سرت!
نگاهش را به چشمان نادیا، خواهر دوقلویش دوخت، از این حس غرور آمیخته با ترحم نادیا تنفر داشت.
از اینکه مدام در مقابل او خرد شود و چون زباله بی‌ارزش باشد، بیزار بود. اینبار نادیا ل**ب گشود:
_بس کن مامان، حالا اتفاقیه که افتاده خودم کمکش می کنم که ریاضی و فزیکش قوی تر بش...
هنوز حرفش تمام نشده بود که نازنین با صدای بلند فریاد زد:
_من به کمک کسی نیاز ندارم. هزار بار هم گفتم که از تجربی متنفرم. از همه ی درساش، از همه‌ی دکترا متنفرم اما شما نمی فهمین.
از جا برخواست و دیگر به بد و بیراه های مامان شهلا گوش نداد. با سرعت از پله ها بالا رفت و به بهارخواب بالای پشت بام پناه برد، همیشه وقتی عصبانی و ناراحت می‌شد، در آنجا خلوت می‌کرد. در واقع آن اتاق سنگرگاه نازنین برای فرار از ماخذه‌ی دیگران بود‌.
نگاهی به طراحی های چهره و نقاشی های زیبای روی دیوار انداخت؛ همه کار خودش بود، اما آنها هیچ ارزشی نداشتند، حتی ارزش لحظه‌ای نگاه کردن. چشم های پر از اشکش را پاک کرد.
 
آخرین ویرایش

ƑƛЄȤЄӇ.Ӈ

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
7/30/18
ارسال ها
1,025
امتیاز
23,673
محل سکونت
مینی پاریس
پارت دوم

حتی نمی‌توانست به آرزوهایش فکر کند. پدر ومادرش حتی یک بار به طراحی های نازنین توجه نکرده بودند. حتی از زمانی که آن ها را روی دیوار چسبانده بود به بهارخواب بالای پشت بام نیامده بودند. اگر هم‌ می‌آمدند کوچک‌ترین توجهی به آنها نمی‌کردند.
آنقدر غرق کار ومشغله بودند که جز نمره‌ی خوب در مدرسه چیزی برایشان اهمیت نداشت.
برای نازنین زندگی که در آن برای آینده‌اش باید از علاقه‌اش میزد خیلی سخت بود.
روی صندلی چوبی اتاق نشست. چه شب هایی که تمام خانواده خواب بودند و او تا صبح دم در حال طراحی کردن بود. طراحی هایی که اگر برای هیچ کس ارزش نداشت حداقل برای نازنین از مدرک پزشکی که مادرش میخواست بیشتر اهمیت داشت.
به طرف کیف مشکی سیاه قلمش رفت. کیف دوست داشتنی‌اش، هیچوقت یادش نمی‌رفت برای خریدن این کیف چند ماه از پول هایی را که پدرش برای زنگ تفریح مدرسه به او داده بود خرج نمی‌کرد.
آرام زیپش را باز کرد و همزمان نگاهی به اجزای آن انداخت، نگاهی که سرشار از ذوق بود. مداد سیاه، سفید و قهوه‌ای که عاشقانه دوستشان داشت. قلموهای شماره 0 تا 24 پارس آرت که برایش خیلی عزیز بودند و مداد های لوموگرافی زیبایش که همیشه برایش جزو وسایل خاصی برای طراحی بودند.
زندگی‌اش در همین وسایل خلاصه می‌شد. شب و روزش، همین چندتکه کاغذ بود. اگر روزی این ها را از او می‌گرفتند بی شک دیگر نازنینی وجود نداشت‌.
هیچکس علاقه‌اش را درک نمیکرد، هیچکس استعدادش را باور نداشت. کاغذ طراحی را روی زمین گذاشت. کاش می‌توانست به راحتی طراحی کردن معادلات پیچیده‌ی ریاضی را نیز حل کند.
در ذهن خانواده‌اش فقط آوردن رتبه زیر هزار در کنکور تجربی و به دنبالش رفتن به یکی ازشاخه های پزشکی کاری ارزشمند و مهم بود.
یادش نمی‌رفت زمانی که مادرش گفت چون نادیا به تجربی علاقه دارد او هم باید همین رشته را بخواند بی‌چون وچرا!
باری دیگر صدای مامان شهلا در ذهنش پیچید:
_من صلاحتو می خوام نازنین جان.
و از آن زمان صلاحش شده بود قبولی در رشته‌ی پزشکی به همراه خواهر دوقلویش نادیا.
روحیه‌اش اصلا با فضای خشک رشته پزشکی همخوانی نداشت. کاش می‌توانست حرف دلش را فریاد بکشد. اما از اینکه در مقابل نادیا و خانواده‌اش کم بیاورد بیزار بود.
سرش را به صندلی چوبی تکیه داد، ناخودآگاه فکرش به گذشته ها رفت، به چند سال پیش، زمانی که برای خواهر بزرگش نازگل خواستگار آمده بود و مکالمه‌ی بین مادر و خواهرش را شنیده بود:
-یعنی چی مامان؟ خواستگار؟ من فقط هجده سالمه!
-بس کن نازگل، الان هم سن های تو دارن دوتا بچه بزرگ می‌کنن‌! دختر یا باید درس بخونه یا شوهر کنه توهم که ماشالله هیچ وقت سر درس و کتابت نیستی، اینجوری هم به جایی نمی‌رسی...
-ولی مامان...
-مامان بی مامان نازگل، پسر خوبیه با اصل و نصبه خانواده داره، سرش به تنش می‌ارزه در ضمن مثل اون آقای هومن شهروندی، مطرب نیست، دکتره نازگل میفهمی؟ دکتر.
خواهرش اشک می‌ریخت و به جبر مادر گرفتار بود.
کسی نفهمید که همان شب نازگل به پسر مورد علاقه‌اش پیامی با این موضوع فرستاد:
"دارم ازدواج میکنم، لطفا دیگه پیام ندید آقا هومن"
چقدر جان کَند، چقدر عذاب کشید، چند بار پاک کرد و دوباره نوشت تا بتواند کلمه‌ی "آقا" را مقابل اسم هومن بنویسد. هومنی که با او آرزوها داشت، آینده ها با او ساخته بود.
این را فقط نازنین فهمید، زمانی که خواهرش اشک می‌ریخت و برای هومنش آهنگی زیر ل**ب زمزمه میکرد. تمام این مدت نازنین پشت در اتاقش نشسته بود و همپای نازگل گریه می‌کرد. با اینکه آن زمان تنها ۱۴ سالش بود، حس نازگل را به خوبی درک می‌کرد.
ترسش همین بود. مبادا که مادرش از درس خواندنش نا‌امید می‌شد. مبادا پدرش از دکتر شدنش قطع امید می‌کرد. آنوقت باید به سرنوشت خواهر بزرگ‌ترش گرفتار می‌شد‌.
 
آخرین ویرایش

ƑƛЄȤЄӇ.Ӈ

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
7/30/18
ارسال ها
1,025
امتیاز
23,673
محل سکونت
مینی پاریس
پارت سوم

چطور می‌توانست ازین تنگنای زندگی رهایی یابد. راه چاره‌ای به ذهنش نمی‌رسید.
مداد طراحی را برداشت و کاغذی مقابل خود قرار داد. شروع به کشیدن کرد. هر وقت حالش بد می‌شد تنها همین کاغذ و قلم آرامش می‌کرد.
دختری با چشم هایی درشت و پر از اشک کشید که در حال گریه بود و دستانی که صورتش را چنگ زده بود تا مانع ریختن اشک ها گردد. نیم ساعت بعد تصویر غمگین مورد نظرش خلق شد. نگاهی به تصویر انداخت. اشک های حقیقیش بر روی کاغذ چکید و تصویر را خراب کرد.
آهی کشید. کاغذ را مچاله کرد و در سطل زباله انداخت. در این پریشانی چه کسی جز دوست صمیمیش می‌توانست آرامش کند؟
کسی جز مینو را برای دردودل کردن نداشت. موبایلش را برداشت و شماره‌ی مینو را گرفت. بعد از چند بوق صدای ظریفش به گوش نازنین رسید:
-الو
- سلام مینو.
-سلام عزیزم چطوری خواهری؟
با صدای گرفته‌ای جواب داد:
- خوبم.
-خوبی و صدات اینجوری گرفته؟!
صدای نازنین در گلو خفه شد. مینو دوباره پرسید:
-چی شده خواهری حرف بزن باز با نادیا دعوات شده؟!
اینبار گریه‌اش تبدیل به هق هق شد و جواب داد:
-تجدید آوردم مینو. حالا چیکار کنم؟ چجوری جوابشونو بدم؟
-وای! نازنین تو که چند هفته با داداشم سینا تمرین کرده بودی آخه بازم؟
-خوب نوشته بودم بخدا...نمی دونم چی شد.
و باری دیگر گریه راه گلویش را بست. مینو در حالی که سعی می‌کرد آرامش کند ادامه داد:
-خیلی خب حالا اتفاقیه که افتاده. گریه نکن خواهری، نازنین؟ با تواما.
وقتی صدایی جز گریه به گوشش نخورد ادامه داد:
-می خوای بیام پیشت؟ اصلا تو بیا اینجا، منم تنهام.چطوره؟
نازنین بین هق هق های ناتمامش گفت:
-نه الان نمی شه...
-چرا نشه؟
-بزار بمونه فردا. بعد مدرسه.
-باشه فقط آروم باش. چیزی نیست منم کمکت می‌کنم که اینبار قبول بشی. باشه؟ گریه نکن دیگه.
-ب...ب...به آقا سینا نگو که...
-خیالت راحت هیچی بهش نمی‌گم. تو فقط آروم باش اگه مامان و بابات گیر دادن بگو امتحان خرداد رو قبول می شم. قول بده بهشون.
صدای مامان شهلا که از پایین پله ها نازنین را صدا می‌کرد به گوش رسید. نازنین درحالی که اشک هایش را به سرعت پاک می‌کرد گفت:
-بعدا صحبت می‌کنیم خواهری ببخشید باید برم.
و گوشی را قطع کرد. صدای مامان شهلا بلندتر شد:
-بیا پایین نازنین بابات کارت داره مگه با تو نیستم؟!
نازنین نگاهی به ساعت موبایلش انداخت. ۷ شب بود. لرزه‌ای به تنش افتاد. مجازاتش چه بود؟ اینبار باید تا چه حد غرورش مقابل نادیا خورد می‌شد؟!
با مکث و معطلی پایین آمد. چشم های طوسی رنگش سرخ شده بود و دماغش را مدام بالا می‌کشید.
پدر روی مبل راحتی لم داده بود و کاغذی که معلوم بود کارنامه‌ی نازنین است به دست داشت.
 
آخرین ویرایش

ƑƛЄȤЄӇ.Ӈ

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
7/30/18
ارسال ها
1,025
امتیاز
23,673
محل سکونت
مینی پاریس
پارت چهارم

نازنین با بی‌رغبتی جلو آمد و روی مبل کناری پدر نشست. پدر کارنامه‌ی دی ماه سال یازدهم متوسطه را مقابل نازنین گذاشت. نگاه نازنین باری دیگر بر ماژیک قرمز رنگی که روی تجدید هایش علامت گذاشته بود گره خورد.
-سلام که بلد نیستی بدی حداقل بگو این چیه؟
نازنین حرفی نزد و همچنان ساکت ماند.
مادر که در حال سالاد درست کردن در آشپزخانه بود به سمت نازنین و پدرش برگشت. سکوت همچنان پابرجا بود.
پدر دستی به صورت سه‌تیغش که تازه اصلاح کرده بود کشید. اینبار صدایش را بلندتر کرد به نحوی که نازنین را ترساند:
-پرسیدم این چیه؟
-ج...ج...جبرانش می‌کنم.
-چیو می‌خوای جبران کنی؟ شعور کمتو؟
نازنین بار دیگر ساکت شد. بغضی گلویش را فشرد. کاش می‌توانست حرفی بزند اما چیزی برای گفتن نداشت.
-گفتم که با خواهرت تمرین کن. چقدر گفتم؟ چرا نمی‌خوای درس بخونی؟ الان وضعت اینه می‌خوای امتحان های نهاییت رو چطور بدی؟ هان؟!
-خوندم اما نشد.
-چرا برای نادیا می‌شه اما برای تو نه؟ نمی‌فهمم این بهانه های مسخره چیه می‌یاری. شما از هر لحاظ تو شرایط مساوی بزرگ شدین چرا باید تو بشی تنبل ترین شاگرد کلاس و خواهرت زرنگ ترین؟ به نظرت مسخره نیست؟ من چی برای تو کم گذاشتم نازنین؟
نازنین کارنامه‌اش را در دست گرفت و مچاله کرد. کف دستانش به قدری عرق کرده بود که کاغذ خیس شد. بغض گلویش را قورت داد و از جا بلند شد. اما صدای پدر بلندتر شد:
-دارم با تو حرف می‌زنم.
پدر نیز از جا برخواست و روبه روی نازنین ایستاد. نگاهی به دست چپ نازنین که گوشی لمسی سفید رنگش را گرفته بود کرد و بدون مکث گوشی را قاپید و با صدای بلند گفت:
-این موبایل مزخرف اجازه نمی‌ده درس بخونی، این پیش من می‌مونه، هر زمون تجدیداتو جبران کردی می‌یای و ازم می‌گیریش!
نازنین که از رفتار تند پدرش جاخورده بود عصبانی تر از قبل شد. نالید:
-بابا بهرام.
-بابا بهرام نداریم تو باید یاد بگیری که به جای یللی تللی درس بخونی. آینده‌ی تو توی درسه نازنین اینو تو مخت فرو کن.
بغض نازنین ترکید و شروع به گریه کردن کرد. با صدایی که همراه با گریه بود گفت:
-دست از سرم بردارید. من به گوشیم احتیاج دارم قول می‌دم بخونم. به خدا می‌خونم.
اما پدر توجهی نکرد و به اتاق دونفره‌اشان رفت و موبایل نازنین را داخل گاوصندوق گذاشت. نازنین می‌دانست که اگر چیزی وارد گاوصندوق شود تنها با کلید و رضایت پدر می‌توان آن را بیرون آورد.
با گریه به سمت پله ها رفت. مادر فریاد کشید:
-برو اتاقت نه بهارخواب!
اتاق! واژه‌ی مسخره‌ای که نازنین از آن نفرت داشت. اتاقی که مجبور بود هر روز نادیا را در آن تحمل کند. این اتاق اشتراکی حسابی دیوانه‌اش می‌کرد. اجازه نداشت شب ها در بهارخواب بخوابد. هم به دلیل اینکه زمستان ها اتاق بالای پشت بام سرد می‌شد وهم برای نزدیکی بیشتر به خواهر دوقلویش نادیا! اما فعلا که این روش آنها را از هم دور کرده بود.
به ناچار به سمت اتاق رفت. نادیا مشغول گذاشتن برنامه‌ی درسی فردا بود. نازنین سرش را پایین انداخت تا اشک هایش را نبیند. روی تختش دراز کشید ولحاف را روی سرش انداخت. نادیا وقتی حال نامساعد خواهرش را دید کتاب های نازنین را نیز داخل کیفش گذاشت وجرعت نکرد با او صحبت کند.
صبح روز بعد همچون قبل، نادیا سوار سرویس مدرسه شد و نازنین پیاده به سمت مدرسه به راه افتاد.
یک ربع دیرتر از نادیا به مدرسه رسید و طبق معمول در ردیف یکی مانده به آخر کلاس کنار مینو نشست.
همیشه سعی داشت جایی بنشیند که با نادیا فاصله داشته باشد. این رفتار سرد دوقلوها زبانزد مدرسه شده بود. کسی تا به حال ندیده بود نازنین و نادیا با یکدیگر صحبت کنند مگر زمانی که به این کار مجبور می‌شدند.
بعد از گذشتن ثانیه های عذاب آور کلاس برای نازنین بالاخره مدرسه تمام شد و او همراه با مینو قدم زنان از مدرسه بیرون آمدند.
بهمن ماه بود و هوا سرد شده بود، تازه برف از خیابان ها جمع شده وهوا نشان می داد که برف تازه ای در راه است.
مینو که مثل همیشه نگران نازنین بود با ناراحتی عینک کائوچوعی مشکیش را مرتب کرد و پرسید:
-امروز اصلا روبه راه نیستی نازنین.
-نه اصلا.
-آخه چرا به خاطر کارنامه ات؟
-بابام گوشیمو گرفت.
-واقعا؟می گم آخه چرا شب هرچقدر زنگ زدم گوشیت خاموش بود.
-همش به خاطر اینه که من خیلی خنگم. اگه مثل نادیا می‌تونستم شاگرد زرنگ باشم اینجوری نمی‌شد.
-بس کن نازنین تو حتی قیافه‌اتم زیاد شبیه خواهرت نیست شما دوقلوهای ناهمسانید. چرا نمی‌زاری مامانم با مامانت صحبت کنه شاید بفهمن باید تغییر رشته بدی؟
-فایده‌ای نداره مینو.
سوز باد شدید بین پالتوی یاسی رنگ نازنین پیچید. در حالی که آرام قدم برمی داشت دستش را دور خود حلقه کرد ونالید:
-وای خیلی سرده.
-بریم خونه ی ما، یکم حال وهوات عوض می‌شه یکمم باهم درس می‌خونیم.
این درست همان حرفی بود که نازنین می‌خواست بشنود. دلش برای دیدن سینا لک زده بود، با اینکه سینا ۳۰ سالش بود و دانشجوی ارشد مهندسی، اما نازنین خیلی از او خوشش می‌آمد. گاهی سینا به مینو و نازنین در ریاضی و فزیک کمک می‌کرد، البته زمان هایی که برای استراحت به کرج می‌آمد، مابقی روز ها در ایلام و خوابگاه می‌گذراند.
نازنین می‌دانست که سینا دیروز به خانه برگشته، پس بی‌درنگ پیشنهاد مینو را قبول کرد و همراه هم به سمت خانه راه افتادند.
 
آخرین ویرایش

ƑƛЄȤЄӇ.Ӈ

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
7/30/18
ارسال ها
1,025
امتیاز
23,673
محل سکونت
مینی پاریس
پارت پنجم

طولی نکشید که به خانه رسیدند و بعد از سلام و احوال پرسی با مادر مینو وارد اتاق مینو شدند. نازنین خود را روی تخت مینو ولو کرد. رنگ گلبهی دیوارها فضای دوست داشتنی‌ای را به اتاق داده بود.
روی میز عسلی کنار تخت قاب عکسی قرار داشت که عکس دونفره‌ی مینو همراه با برادرش سینا که درحال خندیدن بودند نقش بسته بود.
نازنین باری دیگر به عکس سینا چشم دوخت. وقتی می‌خندید چهره‌اش جذاب تر می‌شد. موهای عسلی و صورت لاغر و کشیده‌اش بدجور به دل نازنین می‌نشست. کاش او هم یک برادر داشت، برادری که درست مثل مینو و سینا با هم صمیمی وخوشحال بودند.
-به چی فکر می‌کنی؟
صدای مینو رشته‌ی افکار نازنین را درهم گسست.
-هیچی...
-با یه آهنگ چطوری؟
مینو گوشی خود را برداشت و روی پخش تصادفی آهنگ تنظیم کرد. آهنگی به تصادف پخش شد:

پی حس همون روزام
پی احساس آرامش
همون حسی که این روزا
به حد مرگ میخوامش
دلم میخوادعاشق شم
آخه فکرت شده دنیام
اگه عاشق شدن درده
من این دردو ازت میخوام
اگه این زندگی باشه
من از‌ مردن هراسم نیست
یه حسی دارم این روزا
شاید مردم حواسم نیست
اگه این زندگی باشه
اگه این سهمم از دنیاس
من از مردن هراسم نیست
یه حسی دارم این روزا
که گاهی باخودم میگم
شاید مردم حواسم نیست
بعد تو من از همه دنیا بریدم
باورم کن من به بد جایی رسیدم
لحظه لحظه زندگیمون با عذابه
باورم کن حال من خیلی خرابه
اگه این زندگی باشه
من ازمردن هراسم نیست
یه حسی دارم این روزا
شاید مردم حواسم نیست
اگه این زندگی باشه
اگه این سهمم از دنیاس
من ازمردن هراسم نیست
یه حسی دارم این روزا
که گاهی باخودم میگم
شاید مردم حواسم نیست
(احساس آرامش/احسان خواجه امیری)
همزمان که آهنگ پخش می‌شد، نگاهی به چهره‌ی نازنین انداخت که حالا پر از اشک شده بود. چشم های طوسی رنگش که حسابی سرخ شده بود همراه با نوای آهنگ می‌بارید. آهنگ را قطع کرد وکنارش نشست.
-ای بابا نازنین من خواستم حال وهوات عوض بشه. اصلا صبر کن یه آهنگ شاد پلی کنم.
نازنین درحالی اشک هایش را با پشت دستش پاک می‌کرد دستش را روی دست مینو گذاشت.
-نه نمی‌خواد.
دیگر نتوانست جلوی هق هق گریه هایش را بگیرد. مینو بغلش کرد. این آغوش چیزی بود که نازنین مدتها با آن بیگانه بود و سخت به آن احتیاج داشت.
-آخه خواهری چرا گریه می‌کنی آروم باش. آروم باش چی شده چرا آروم نمی گیری؟ غلط کردم دیگه آهنگ باز نمی‌کنم.
اما هیچ یک از حرف های مینو در نازنین اثری نداشت. دلش آنقدر پر بود که دیگر گوشی برای شنیدن نداشت. این صدای تهمینه خانم مادر مینو بود که نازنین را آرام تر کرد:
-بیایید عزیزای دلم ناهار حاضره.
نازنین ساکت شد. با دستمال کاغذی که مینو برایش گرفته بود صورتش را پاک کرد. آهی کشید و در دل گفت که ای کاش مادرش همانند تهمینه خانم خانه‌دار بود و وقت آزاد بیشتری داشت.آنوقت بیشتر وقت می‌کرد تا با او صحبت کند. بیشتر درکش می‌کرد و احتمالا همیشه خسته وعصبی نبود. شاید در آن صورت راحتر قبول می‌کرد که نازنین رشته‌ی مورد علاقه‌اش را بخواند.
پدر و مادر نازنین هر دو کارمند بودند. مادرش کارمند اداره ی مخابرات بود و پدرش کارمند جهاد کشاورزی. مادرش همیشه برایش تعریف می‌کرد که چقدر اشتباه کرده پزشکی نخوانده و حالا حقوق کمی دریافت می‌کند. همیشه‌ی خدا ناراضی بود با اینکه هیچ کم وکسری نداشت. آرزویش این بود که دو قلوهایش جراح شوند و هردو در یک بیمارستان مشغول به کار باشند. حتی نام بیمارستانشان راهم انتخاب کرده بود‌!
کاش مادر نازنین هم کمی شبیه تهمینه خانم بود. همانقدر مهربان وهمانقدر کدبانو!
بعد از اینکه نازنین صورتش را در روشویی شست وکمی حالش بهتر شد سر میز ناهار آمد. چشم هایش به دنبال سینا بود که بالاخره سینا از اتاقش بیرون آمد و روبه روی نازنین روی میز غذاخوری نشست وپس از احوال پرسی گفت:
-چه خبر نازنین خانم درسا چطور پیش می‌ره؟
-ام...ممنون خوبه بد نیست.
همزمان نگاهش را به ل**ب های مینو دوخت که مبادا حرفی از دهانش بیرون بپرد.
مینو بی‌توجه در حال خوردن ته دیگ برنج با ولع ولذت بود. نگاهش را دوباره به سمت سینا متمرکز کرد.
 
آخرین ویرایش

ƑƛЄȤЄӇ.Ӈ

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
7/30/18
ارسال ها
1,025
امتیاز
23,673
محل سکونت
مینی پاریس
پارت شیشم

نمی دانست چرا در حضور او اینقدر احساس بهتری داشت.سینا یک مرد کامل بود که به دنبال علایقش رفته بود.عشق کم نظیرش به ساختمان سازی ومعماری باعث می شد نازنین همیشه آرزو کند ای کاش به جای او بود.
-نازنین خانم می شنوین؟
-بل...بله؟
-پرسیدم از طراحی های جدیدتون چه خبر؟
لبخندی روی ل**ب نازنین نقش بست.سینا تنها کسی بود که به هنر نازنین بها می داد.
با ذوقی که حالا دیگر نازنین را از دختر غمگین چندساعت پیش متمایز کرده بود جواب داد:
-یه سری طرح جدید نقاشی کردم.همون ساختمون هایی که گفته بودین اگه می تونم بکشم
-عالیه!بعد ناهار حتما بیارین ببینم به کارم می یاد یانه
نازنین لبخندی زد و کمی خورشت قیمه روی برنج ریخت.خوب می دانست که سینا برخلاف او دستی در طراحی ندارد و همیشه در نقشه کشی دچار مشکل می شود.اما در عوض در حل مسائل و بحث حافظه ی حلیات هوش بی نظیری داشت.این موضوع حس غرور زیادی به نازنین می داد که حداقل در یک جا می توانست مفید باشد.
تهمینه خانم که که کمی شربت به لیمو را برای نازنین می ریخت رو به سینا گفت:
-دوباره شنبه برمی گردی مادر؟
-آره مجبورم برم خوابگاه یکشنبه کلاس دارم
-نمی تونی صبح یکشنبه بری؟بابات شنبه می یاد می دونی چند وقته ندیدتت؟اون روز پشت تلفن می گفت به سینا بگو اینبارم تا من می یام بزاره بره میگیرم گوشش رو می بُرم!
سینا قهقه ای زد و بین خنده ها چشم های قهوه ایش را تنگ تر کرد و گفت:
-حالا که فکر می کنم بدون گوش زندگی خیلی سخته چشم می مونم وصبح می رم!
لبخندی روی ل**ب های مادر نشست و با رضایت به چهره ی پسرش نگاهی انداخت.پدر مینو نظامی بود و هرازگاهی مجبور به رفتن به ماموریت کاری می شد واز قضا ماموریت هایش درست برخلاف رفت وآمد سینا می افتاد.
بعد از اتمام ناهار،درحالی که مینو مشغول جمع کردن سفره بود،نازنین به سراغ کوله پشتی خود رفت.چند ورق A4 از آن بیرون آورد و رفت وکنار سینا روی مبل حال پذیرایی نشست.سینا با رغبت کاغذ هارا از نازنین گرفت وبا شوق شروع به بررسی کرد.
طرحی که سینا از نازنین خواسته بود،تصویر یک برج بلند ولوکس بود که تازه در نزدیکی خانه اشان احداث شده بود.
بعد از دیدن زاویه های مختلف برج،سینا با تحسین گفت:
-فوق العاده اس!
لبخندی از رضایت روی ل**ب نازنین نقش بست
-عالیه همونه که می خواستم محال بود خودم بتونم به این دقت بکشمش.
سپس خنده ی ریزی کرد و کاغذهای دیگر را نگاه کرد.نقاشی های چهره ی نازنین واقعا بی نقص بود
-چطوری اینارو می کشین نازنین خانم؟
-خب...تلاشی برای کشیدنش نمی کنم ناخودآگاه تصویر ذهنیم رو روی کاغذ می یارم
 
آخرین ویرایش

ƑƛЄȤЄӇ.Ӈ

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
7/30/18
ارسال ها
1,025
امتیاز
23,673
محل سکونت
مینی پاریس
پارت هفتم

سینا نگاه تحسین آمیزی به نازنین انداخت و گفت:
-واقعا عالیه
نازنین سرخ شد و با شور عجیبی که در چهره اش نمایان بود زیر ل**ب گفت:
-ممنونم
در آن حین که از تحسین سینا ذوق زده شده بود ناگهان یاد ساعت افتاد.تقریبا نزدیک به چهار بعدازظهر بود.خیلی دیر شده بود!باید به خانه بازمی گشت.
از آن خانه با عقده هایی که برایش ساخته بود تنفر داشت اما مجبور بود بازگردد.مجبور بود در اتاق مشترک با نادیا بخوابد و غرورش را تحمل کند.آدم های آن خانه مثل یک بچه با او رفتار می کردند.همیشه ی خدا نادیا مهم بود وآینده ی روشن برای او بود.حتی در مدرسه معلم ها تماما او را با نادیا مقایسه می کردند.نازنین ازین قیاس دائمی بیزار بود.
وارد خانه شد.ساعت حول وحوش ۴ ونیم شده بود.پدر روی مبل راحتی جلوی تلوزیون لم داده بود.از چهره اش برمی آمد که حسابی در اداره خسته شده.با دیدن نازنین گفت:
-کجا بودی؟
نازنین اصلا حوصله ی پدرش را نداشت.پس پاسخی نداد وبه سمت اتاق رفت.
-مگه با تو نیستم نازنین؟کی می خوای یکم ادب یاد بگیری؟دَرست که صفره حداقل اخلاقتو...
-بسه دیگه بابا
_چیه بهت برمی خوره؟وقتی می گم بیا ثبت نام کن کلاس تست،کلاس تقویتی،وقتی می گم بیا از خواهرت یکم یاد بگیر.بگو ببینم کجا بودی بعد مدرسه؟
-خونه ی مینو اینا
-سرخود شدی دیگه هرجا دلت خواست می ری هر وقت دلت خواست می یای...
به غرغر های پدر گوش نداد و داخل اتاق شد و در را بست.واقعا نمی دانست چرا نمی تواند درست مثل خواهرش عالی باشد.هم از لحاظ درسی هم اخلاق وهم سلیقه.شاید خدا اورا برای تمسخر دیگران آفریده بود.
چشمانش را بست واشک هایش روی صورتش نقش بست.نادیا که مثل همیشه روی میز تحریرش درحال حل معادلات ریاضی بود نگاهی به خواهرش انداخت.
_اومدی نازنین جان؟چی شده؟گریه می کنی؟
نازنین روی تخت تک نفره ی خود دراز کشید ومثل همیشه لحاف را روی سرش انداخت وپاسخی نداد.
_فردا امتحان ریاضی داریم نازنین بیا یکم تمرین کنیم
_خفه شو
_با منی؟!
_اره با خود توام،با تو که دنیامو نابود کردی.اگه توی لعنتی نبودی من خودم بودم اما تو باعث میشی مثل تو باشم، مثل تو زندگی کنم.
_باز این حرفاتو شروع کردی نازنین؟بس کن من خواهرتم نه دشمنت
_کاش هیچوقت خواهرم نبودی کاش من مرده به دنیا می اومدم کاش نازنینی وجود نداشت...
آن شب نیز مانند شب های دردناک دیگر برای نازنین گذشت.این زندگی که باید درست همانند خواهرش ادامه می یافت،برای نازنین مرگ تدریجی بود.
صبح هر دو برای رفتن به مدرسه آماده بودند.نازنین طبق روال همیشه جدا از نادیا که با سرویس رفت وآمد می کرد راه مدرسه را پیش گرفت اما در راه پشیمان شد.اگر می رفت باید دوباره سر امتحان ریاضی تحقیرهای معلمش را تحمل می کرد.حتی از اسم ریاضی هم متنفر بود.
همانطور که کلاه پالتوی یاسی رنگش را سرمی کشید،روی نیمک های پیاده رو نشست.از کیفش یک مداد ویک کاغذ سفید دراورد ومثل همیشه روحش را با مداد رها کرد.
طولی نکشید که چهره ی خود را روی کاغذ در حال اشک ریختن دید،واقعا خودش هم نمی دانست که انگشتانش با مداد چه می کنند،این استعداد، خدادادی بود اما ارزشی نداشت.باری دیگر در خیالش زمزمه کرد کاش ریاضی را نیز به این خوبی بلد بود.
 
آخرین ویرایش

ƑƛЄȤЄӇ.Ӈ

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
7/30/18
ارسال ها
1,025
امتیاز
23,673
محل سکونت
مینی پاریس
پارت هشتم

آهی کشید.بخاری از دهانش برخواست.هوا خیلی سرد بود.
به کفش هایش که کتانی های سفید رنگ ساده ای بودند زل زد.یادش آمد چقدر برای خریدن آنها حرص خورده بود.چون موقع خرید، نادیا کفش های لژدار گلبهی رنگی را انتخاب کرده بود که جلوه ی زیادی داشت اما نازنین آن را نمی پسندید.مادر اصرار داشت که هر دو از آن کفش بردارند وبه اصطلاح ست شوند.اما نازنین قبول نکرد واین کتانی های ساده را خرید.اصلا چه معنی داشت که درست مثل نادیا لباس بپوشد؟!
یادش می آید مامان شهلا چقدر به خاطر سلیقه ی بدش به او سرکوفت زد وحتی گفت که این کفش ها شبیه کفش های پسرانه است!
اما در نظر نازنین آن کفش ها اصلا پسرانه نبودند.سادگی وظرافت خاصی از بندهای سفید و خط های نقره ای کنار کفش به چشم می خورد.
باری دیگر اشکی روی گونه ی نازنین لغزید.او توانایی هیچ چیز را نداشت.حتی ذره ای سلیقه نداشت که در برابر نادیا کمی به چشم بیاید‌.
از هفت سالگی به بعد دیگر هرگز لباس ستی با خواهر دوقلویش نپوشیده بود.درست از همان زمانی که حس کرد از وجود یک دوقلو که مدام با اون مقایسه شود در کنار خود بیزار است!
زیپ پالتوی خود را تا دَم گردن خود کشید.برف های ریز هرازچندگاهی در آسمان می رقصیدند و به زمین می خوردند.مقنعه ی مدرسه ی نازنین عقب رفته بود و موهای مشکیش بیرون زده بود.گاهی برف روی تل های مشکیش سُر می خورد.
تنها اشتراکی که با نادیا داشت رنگ چشم هایش بود.نادیا هم همانند او چشم های طوسی رنگی داشت.اما موهای نادیا به طلایی می زد و بور تر بود.پوستش نسبت به نازنین کمی سفید تر بود و ل**ب هایش گوشتی تر بودند.
هرکسی آنهارا برای اولین بار می دید رنگ چشمان نادیا را زیباتر و روشن تر از نازنین قلمداد می کرد، در حالی که چشم های نازنین درشت تر از نادیا بود.
با یادآوری این مسائل دوباره غمی کهنه بر قلب نازنین نشست.حس می کرد دستانش منجمد شده اما جای دیگری نداشت که برود.اگر به خانه بازمی گشت حتما بازخواست می شد.دستانش را جلوی دهانش برد وها کرد.حس خوبی از گرمای حاصل به وجودش رسید.
-نازنین خانم؟!
با صدایی آشنا سرش را برگرداند وپشت سرش را نگاه کرد.با کمال تعجب سینا بود!
-س...سلام
-اینجا چیکار می کنید هوا خیلی سرده
-الان می رم می خواستم یکم هوا بخورم
سینا نزدیک تر آمد و رو به روی نیمکتی که نازنین نشسته بود ایستاد.
-فکر کنم حالا باید مدرسه باشید الان مینو رو رسوندم مدرسه.اگه می خوایید شمارم برسونم
-خب...خب...امروز مدرسه نمی رم
با عجله از جا برخواست تا مانع سوال بعدی سینا شود.کاغذ طراحیش از روی پاهایش بر زمین افتاد.سینا خم شد و کاغذ را برداشت و نگاهی به آن انداخت
-عکس خودتونه مگه نه؟چرا اینقدر غمگین؟
نازنین کوله پشتیش را برداشت و روی دوشش انداخت.
-مهم نیست
-می تونم یه چیزی ازتون بپرسم؟
-اوهوم
-چرا همیشه طراحی هاتون غمگینه؟همیشه عکس دختریه که گریه می کنه یا ناراحته
-خب...نمی دونم شاید به این عکسا بیشتر علاقه دارم.
برگشت و درحالی که آرام به سمت خیابان قدم بر می داشت گفت:
-خداحافظ
-طراحیتون رو نبردین نازنین خانم
-پیش شما باشه
نباید سینا او را در این حالت می دید.از دیدنش حسابی جا خورده بود.
سینا دوباره با دقت تصویر چهره ی گریان نازنین را که به خود نازنین شباهت زیادی داشت نگاه کرد.سپس با صدای بلند پشت سر نازنین گفت:
-واقعا عالیه!شما یه نقاش حرفه ای هستین!
نازنین که در حال دور شدن از سینا بود،با شنیدن این حرف لبخندی از رضایت بر ل**ب هایش نقش بست.متعجب بود که طرح هایش برای کسی جذابیت داشت.تا جایی که به یاد می اورد حتی اعتماد به نفس نشان دادن طراحی هایش را به کسی نداشت.
 
آخرین ویرایش

بالا