در حال تایپ رمان اسارت مکافات | دیلان شریفی کاربر انجمن یک رمان

نظرتون راجب قلم نویسنده چیه؟

  • عالی

    رای 12 80.0%
  • خوب

    رای 3 20.0%
  • بد

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    15

Dilan

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
2,412
امتیاز
47,836
محل سکونت
شیـراز کُـردسـتـٰان
وب سایت
www.forum.yekroman.ir
کد رمان: 1812
ناظر: roro nei30


به نام خدا
نام رمان: اسارت مکافات
نویسنده: دیلان شریفی
ژانر: عاشقانه، اجتماعی


خلاصه:
هجده سال اسارت،
هجده سال زندگی در قفس،
هجده سال ماندن در تاریکی مطلق.
قفسی که اسمش را خانه گذاشته بود و زادگاه معنایش کرده بود؛ و تاریکی که هر روز و هرشب مهمان سقف چهار دیواری بود.
و اما امروز مصادف است با تولد هجده سالگی‌اش که شاید برای همیشه از زادگاهش پا بیرون می‌گذارد.
و همینجا پایان می‌بخشد به تمام سختی های زندگی و در تولد هجده سالگی‌اش دوباره متولد می‌شود.
زندگی فارغ از تمام هیاهو های آن چهار دیواری را شروع می‌کند...



مقدمه:
مرگ فقط نزدن نبض نیست
مرگ فقط یک جسم سرد با یک جفت چشم بسته نیست
مرگ یعنی نبودن تو
مرگ یعنی نداشتنت
مرگ یعنی من در دو قدمیِ تو‌ام اما دستم بهت نمیرسد
مرگ یعنی دارمت اما سهم من نیستی
گاهی مرگ همان زندگی کردن است
مرگ همیشه نتپیدن قلب نیست
مرگ یعنی نداشتنِ تو :‌)


ديلان_شريفي
 

روشنک.ا

سرپرست تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
سرپرست تالار
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,823
امتیاز
49,573
سن
22
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Dilan

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
2,412
امتیاز
47,836
محل سکونت
شیـراز کُـردسـتـٰان
وب سایت
www.forum.yekroman.ir
- پارت يك-

چمدانش را جمع کرد و با همه وداع گفت. نوبت به مادرش رسید، آرام به سمتش قدم برداشت. در چشمان هردوشان اشک حلقه زده بود. مادر برای رها شدن دخترش در این قفسی که خود برایش ساخته بود و دختر برای دوری از مادری که هجده سال شب هایش را با او صبح کرده بود.
پیشانی دخترکش را بوسید و با آمدن مامور به خدا سپردش.
سلول ها را که رد کردند وارد حیاط بزرگ زندان با دیوار هایی بلند و سیم های خاردار بالای آن شد، که برای آخرین بار طعم تلخ خاطره‌های کودکانه‌ برایش تداعی شد و یکبار دیگر آن را مرور کرد. با صدای باز شدن در از افکار کودکی تلخش خارج شد و برای همیشه از آن قفس رها شد. فضا شگفت انگیز و غریبی بود برای تبسمی که به جز سلول خودشان و حیاط دیگر هیچ‌جا نرفته بود‌.
و حالا فقط تبسمی مانده بود که نه خویشاوندی داشت و نه مادری. تنها خودش بود و خودش میان هزارن انسان گرگ صفت با نقاب های مهربانی.
گیج اطرافش را نگاه می‌کرد، آخر هیچ‌کدام یک از خیابان‌ها و کوچه پس کوچه های تهران بزرگ را نمی‌شناخت. برای اولین تاکسی دست تکان داد و عقب نشست.
با هیجان از پنجره تاکسی مردم را زیر نظر می‌گذراند. جنب و جوش و هیاهوی مردم برای تبسم که تازه وارد جامعه شده بود تازگی داشت. با صدای راننده مسن تاکسی چشم از آن جمع گرفت و به طرفش برگشت.
- دخترم کجا میری؟
از هیجان یادش رفته بود آدرس را بدهد. دستش را داخل جیبش انداخت و تکه کاغذی را به دست راننده داد و دوباره نظاره‌گر شد. به مقصد که رسید با آن مقدار پولی که مادرش به او داده بود کرایه را حساب کرد و پیاده شد.
مقابل خانه‌ای آجری ایستاد نگاهی به کتاب فروشی کوچک که جنب خانه بود انداخت. این خانه‌ای بود که خاله مریم هم سلولی و دوست مادرش آن‌ را به تبسم داده بود تا به مدت آزادی خودش در آن اقامت کند. لبخندی روی لبش نشست و کلید را به دست گرفت و اول وارد کتاب فروشی شد. کتاب‌فروشی که هفت سال کسی به آنجا رفت و امد نداشته است و تماما گرد و غبار بود. دستس را روی یکی از جلد کتاب ها کشید که اثر دستش بر روی آن جا ماند، خنده‌ای بلند کرد و در را بست. قفسه های کتاب را از زیر نظر گذراند و به انتهای مغازه رسید. از پله های باریک و قدیمی آرام بالا رفت که انتهای آن به خانه‌ ختم میشد.
در آهنی را سخت با کلید باز کرد و داخل شد. نشیمنی نسبتا بزرگ با مبل های قهوه‌ای و جلو میز‌های عسلی و دو پنجره کوچک رو به کوچه بود. سمت راست آن آشپزخانه‌ای کوچک با یخچال و فریزر و تماما وسائل آشپزخانه بود. جنب آشپزخانه یک خواب با یک تخت دو نفره و یک کمد لباس بود و بعد از آن به سرویس بهداشتی ختم میشد. درکل خانه‌ای نقلی و مناسبی بود برای تبسم تنها.
وسائلش را در اتاق جابه‌جا کرد و تصمیم به تمیز کردن قفسه های کتاب گرفت. پس روسری.اش را در آورد و به طرف کتاب‌فروشی دوید. موهایی بلندش که تا گودی کمرش بود را بافید و با روسری‌اش شروع به گرد گیری و تمیز کردن قفسه‌های کتاب کرد.
کنار در کتابخانه یک میز و صندلی برای فروشنده بود که بعد از اتمام گرد گیری دری که تا الان باز بود را مغازه را بست و خود دو دستش را روی میز گذاشت و با یک پرش روی آن نشست و مشغول خواندن کتاب رمانی بود که در قفسه نظرش جلب کرده بود.
***
با بازوی زخمی و اسلحه به دست در تلاش بود که به داخل کوچه برود. درد شدید بازویش که هنوز گلوله در آن بود او را ضیف‌ و ضعیف‌تر می‌کرد. تلو تلو خوران خود را به داخل کوچه رساند و در مقابل مغازه‌ای که سال ها کسی به آن سر هم نزده بود ایستاد و خود را به دستگیره در گرفت که ناگهان در باز شد و وارد شد. با تعجب به دختری کتاب به دست و روی میز نشسته و مانند کودکان پاهایش را تکان می‌دهد نگاه انداخت. سیوان سلام کرد اما دخترک بدون آنکه جواب سلامش را بدهد و یا حتی نگاهی به او بیندازد گفت:
- چی می‌خوای؟
انگار دختری که سنش به هفده، هجده سال می‌خورد در گودکی که هیچ مانده بود حتی آداب معاشرت را هم بلد نبود! پوزخندی روی ل**ب سیوان نقش بست و ترجیح داد سکوت کند و همانجا بماند.
 

Dilan

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
2,412
امتیاز
47,836
محل سکونت
شیـراز کُـردسـتـٰان
وب سایت
www.forum.yekroman.ir
-پارت دو-

تبسم بلاخره نگاهش را از کتابش گرفت و به پسر ۲۳، ۲۴ ساله روبه‌رویش خیره شد. آن لباس ها و اسحله در دستش را تبسم خوب می‌شناخت. نگاهی به ستاره های رو‌ی شانه‌اش انداخت. دوتا ستاره! کارتی که بر روی لباسش بود توجهش را جلب کرد. چشمانش را تنگ کرد و بلند آن را خواند.
- ستوان سیوان قریشی!
سیوان که تا آنموقع محو تبسم و رفتار‌هاي غیرعادی‌اش بود، جواب داد:
- بله؟
ناگهان تبسم با جیغ خفیفی از روی میز پرید و سریع به طرف سیوان قدم برداشت، به بازویش اشاره کرد و گفت:
- زخمی شدی، داره خون میاد باید پانسمان بشه!
در مغزه را با کلید بست و سیوان را اجباره به خانه برد. سیوان نگاهی به خانه‌ انداخت و روی یکی از مبل های خاک‌خورده منتظر نشست. تبسم هم دستپاچه شده بود و هم نمی‌توانست جعبه کمک های اولیه را پیدا کند. با یک سینی حاوی بتادین و پنبه و یک چسب زخم بزرگ و یک بانداژ به نشیمن رفت و آن را روی میز گذاشت و مشغول پانسمان کردن زخم بازو شد.کار پانسمانش که پایان یافت روی مبل دراز کشید و تبسم هم رفت تا با کارهایش خودش را سرگرم کند. دقایقی بعد که برگشت پسر جوان روی مبل خوابش برده‌ بود. پتویی رویش انداخت و کنارش ایستاد و تمام اجزای صورتش را زیر نظر گذاشت.
ابرو و مژه‌های پرپشت مشکی با بینی متناسب صورتش و لبی کوچک و ته ریشی که جذابیتش را چند برابر کرده بود! نگاهی به موهای لَخت مشکی‌اش که به سمت راستش ریخته بود انداخت. با این افکارش تبسمی روی لبش نقش بست و تا شب مشغول تمیز کردن خانه شد. كارهايش كه تمام شد خسته شده بود و مي‌خواست با ليواني آب تشنگي را رفع كرده و سپس بخوابد.
***
با صداي آلارم گوشي‌اش بيدار شد. نگاهي به صفحه انداخت هفت صبح را نشان مي‌داد. سریع از روي تخت پايين آمد و وارد نشيمن شد كه متوجه جاي خالي سيوان كه نشان دهنده رفتنش بود، شد. بيخيال به سمت سرویس بهداشتی رفت.
به سوی آشپزخانه قدم برداشت كه تكه كاغذ كوچكي را چسپيده به یخچال دید؛ آنرا برداشت و آرام خواند.
- مرسي از مهمان‌نوازيت بانو. كار داشتم بايد زود مي‌رفتم يه روز ديگه براي تشكر ميام. "از طرف مهمون ناخوانده."
خنده بلندی کرد و استكاني چايي براي خودي ريخت و با آن پنير كه مادرش برايش گذاشته بود مشغول صبحانه خوردن شد...

مي‌خواست بيرون برود تا هم هوايي را عوض كند و هم كمي با شهر خودش و كوچه‌هاي ناشناخته‌اش آشنا بشود. رفت تا لباس‌هايش را تعويض كند. يكبار ديگر پول هایش را حساب کرد. فقط يك هفته مي‌توانست خودش را با آن تأمين كند! و این یعنی یك فاجعه بزرگ.
بيرون رفت تا كمي براي يخچالش خرج كند.
از طرفي مي‌خواست خودش برود با آن شهر بزرگ آشنا شود و از طرفي هيچ جايي را نمي‌شناخت و احتمال گم شدنش زياد بود.
بلأخره تاكسي را انتخاب كرد و براي اولينش دست تكان داد. سوار شد و مقصد را گفت و باز به خيابان ها خيره شد اما اين تفاوت كه اينبار در تلاش بود تا خيابان‌ها را حفظ كند. آن هم خيابان هاي تهران بزرگ را!
وسائل مورد نيازش را خريد و دوباره ترجيح داد با آن حجم از خستگي با تاكسي برگرد تا نكند يك وقت در شهر به آن بزرگي و فارغ از يك خويشاوند گم شود!
كليد را داخل در انداخت و آنرا باز كرد. نايلون هاي خريدش را همانجا گذاشت و بر روی یکي از مبل ها نشست تا خستگي در كند.
 

Dilan

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
2,412
امتیاز
47,836
محل سکونت
شیـراز کُـردسـتـٰان
وب سایت
www.forum.yekroman.ir
[لطفا در نظرسنجي بالا شركت كنيد]

- پارت سه -

دوري از مادرش خيلي سخت بود، مي‌خواست بيشتر وقتش را پر كند تا جاي خالي مادرش را حس نكند اما...
مگر ميشد؟ تنها اسطوره زندگیش، شخصي كه ١٨ سال وي را بزرگ كرده است، كسي كه به هیچ وجه راضي نبود دختركش را به دست سرپرستان بدهد و و خودش با آن همه محدوديت هاي زندان بزرگش كرده بود را دلتنگش نشد!؟
اشك هايش مهمان چشمانش شدند و گویا قصد رفتن نداشتند. به ساعت نگاه انداخت ٣:٣٠ ظهر بود املتي درست كرد و ناهارش را درست كرد. تمام كه شد اندكي استراحت كرد و سپس ساعت ٥ حاضر شد تا به ملاقات مادرش برود.
يكبار ديگر وارد محوطه زندان شد، کل زمان ملاقات را آنجا ماند و با مادرش وقت گذراند و یك شب دیگر هم بدون مادرش گذشت. طبق معمول و برنامه روزانه‌اش كارهايش را انجام داد. هيچ سرگرمي نداشت و زندگيش به مضحك ترين شكل ممكن مي‌گذشت. به کتاب فروشي کوچک رفت و طبق عادتش روي میز نشست و پاهایش را تکان مي‌داد. همان کتاب رمان را برداشت و به ظاهر داشت آن‌ را مطالعه مي‌كرد اما ذهنا در جایی حوالی آن مهمان ناخوانده بود.
در همین افکار سیر می‌کرد که ناگهان در مغازه باز شد و پسری با لباس های ست اسپورت مشکی وارد شد. سرش را بالا گرفت و نگاهش در نگاه پسرک گره خورد که ناخود آگاه لبخندی زد و گفت:
- اِ تویی مهمون ناخونده؟! چه عجب از این طرفا.
سیوان که از لحن حرف زدن و مهمون ناخوانده گفتن تبسم خنده‌اش گرفته بود با همان لحن تبسم جوابش را داد.
- مهمون ناخونده احتمالا تو یادداشت ذکر نکرده بود که باز میاد؟
تبسم لبش کج کرد و شانه‌ای بالا انداخت و سکوت مهمان مغازه کوچک شد. سیوان با تک سرفه‌ای گلویش را صاف کرد و سکوت را شکست.
- خوب اومدم بابت اون روز و ماندن شب در خانه‌ات ازت تشکر کنم.
- خواهش میکنم قابل نداشت ستوان سیوان خان.
سیوان از لقب هایی که تبسم برایش انتخاب کرده بود و هربار با یکی صدایش میزنید دوباره خندید که تبسم ادامه داد:
- ولی تشکر اینجوری نداشتیما حداقل یه چیزی میاوردی زشته بخدا دست خالی اومدی.
سیوان که از آن همه صمیمیت تبسم که حتب جلویش روسری هم سر نمی‌کرد و اینبار آن همه راحت و صمیمی جلویش حرف میزند تعجب کرد! کمی تأمل کرد، سپس گفت:
- باشه برو حاضر شو بریم.
تبسم از خوشحالی برای خودش دست زد و بالا رفت تا لباس هایش را عوض کند. سیوان هم مشغول نگاه کردن به کتاب های کهنه و خاک خورده شد. حسی اعتماد به سیوان در تبسم هر لحظه بیشتر میشد! یک ربع بعد حاضر و آماده برگشت. در ها را قفل کردند و سوار ماشین سیوان شد و به طرف کافه پرگار حرکت کرد.
ماشينش را پارک کرد و با تبسم وارد کافه شدند. تبسم که از فضای کافه حیرت انگیز شده بود با دهان باز به دیوار های نقاشی شده نگاه میکرد که با صدای سیوان به خودش آدمد با او به طرف میز همیشگی‌اش رفتند. یک میز و دو صندلی چوپی روبه‌روی هم با سه گلدان گل روی میز که اسمشان را نمی‌دانست.
 

Dilan

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
2,412
امتیاز
47,836
محل سکونت
شیـراز کُـردسـتـٰان
وب سایت
www.forum.yekroman.ir
- پارت پنجم -

با آمدن گارسون و سفارشاتشان هر دو مشغول شدند و آن زمان را در سکوت طولانی به سر بردند. تمام شدند و سيوان حساب كرد سپس با هم به طرف ماشين سيوان رفتند.
تبسم فضای حاکم را شکسن و روبه سیوان که درحال رانندگی بود کرد و با حالت کودکانه‌ای گفت:
- آقا اجازه منم یه سوال بپرسم؟
سیوان نگاهی به تبسم که لبخند دندانمایی داشت انداخت سرش را تکان داد و خودش هم خندید.
- بله دوست جان، بفرما؟
با همان لحن قبلی‌اش ادامه داد:
- میشه یکم از خودت بگی؟
سیوان همانطور که در حال رانندگی بود دستش را برد و از داشبورد قاب عینکش را بیرون آورد عینک آفتابی‌اش را به چشم زد و گفت:
- خب تو بپرس، من جواب میدم.
- سیوان یعنی‌ چی؟
- ریشه‌ اسم کردیه، یعنی هاله ماه
تبسم همیشه خندان، باز هم لبخند محوی زد؛ لحنش را حفظ کرد و به پرسش هایش ادامه داد.
- یعنی تو کردی؟
- مگه هرکی اسمش کردی باشه یعنی کرده؟
چشمانش را کوچک کرد و یک تای آبروئش را بالا برد.
- یعنی کرد نیستی؟
این دخترک شاد باز هم لبخند دیگری را بر ل**ب سیوان قصه ما نشاند.
- میدونی تبسم، شبیه بازرس می‌مونی.
خندید طوری که کل ماشین را صدای تبسم پر کرده بود. چشمکی زد، لحنش را جدی کرد و گفت:
- چطوری همکار؟
و اینبار هردوشان خندیدند.
- خب، جواب سوالم را ندادی جناب ستوان سیوان!
همانطور که می‌خواست به داخل کوچه برود جوابش را داد.
- مادرم کرد سنندج بود و پدرم هم فارس هست و خودم هم کرد-فارس تهران هستم بانو.
دستانش را بهم کوبید و با ذوق گفت:
- وای چه خوب، پس به زبان کردی هم مسلّطی!؟
- کم و بیش اره.
تبسم که انگار چیزی یادش آمده باشد، به طرف سیوان برگشت.
- مادرت کرد سنندج بود؟ یعنی در قید حبات نیست؟
سیوان اینبار جدی شد.
- متاسفانه، نه!
به مقصد رسیدند و تبسم خواست پیاده شود که با صدای سیوان متوقف شد. کارتی را به طرفش گرفته بود.
- شمارمه. هر وقت،هرجا، هرکاری داشتی می‌تونی رو من حساب کنی دوستم.
سپس لبخندی اطمینان بخش زد و تبسم کارت را گرفت و با خداحافظی جدا شد. کلید در قفل چرخاند و در را باز کرد و به بالا رفت.
خسته روي مبل‌ها دراز کشید، دستش را روی چشمانش گذاشت و به خواب فرو رفت.
يكي از چشمانش را باز کرد و نگاهی به ساعت قدیمی روی دیوار که ۴ بعد از ظهر را نشان می‌دادند انداخت. نشست و گذشته‌اش از خاطرش گذر کرد. گذشته‌ای که باید ساعت چهار صبح بیدار میشد و اگر می‌خواست ثانیه‌ای چشم برهم گذارد هم‌ سلولی‌های بدخلق یا به قول خودشان قلدرها اجازه نمی‌دادند و همیشه مادرش خود را فدایش می‌کرد. با یاد‌آوری آن روزها‌ی تلخ قطره اشکی از چشمش چکید به طرف اتاق رفت تا لباس هایش را عوض کند.
 

Dilan

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
2,412
امتیاز
47,836
محل سکونت
شیـراز کُـردسـتـٰان
وب سایت
www.forum.yekroman.ir
[برای اطلاع از پست گذاری رمان، اشتراک بالای صفحه رو بزنید]

- پارت ششم -


هيچ سرگرمی نداشت، باید فکری به حال کتاب فروشی می‌کرد. هم کتاب ها کهنه‌ شده‌اند و هم به درآمد نیاز داشتدکه با این وضعیت کتاب‌خوانی نمی‌شود از راه کتاب فروشی کسب درآمد کرد. همانطور که داشت کتاب قدیمی را می‌خواند نگاهش به کوچه شلوغ افتاد که پنج زن دور هم جمع شده بودند و به تبسم نگاه‌ می‌کردند و حرف می‌زدند. خدا می‌داند پشت سر دخترک معصوم و پاک چه‌ها می‌گفتند! یکی از آنها به طرف کتاب‌فروشی رفت و داخل شد. تبسم به ادای احترام از جایش بلند شد که زن با نگاهی تمسخر آمیز گفت:
- سلام دخترم، همسایه جدید هستین؟
سعی داشت با احترام کامل جواب بدهد نا مبادا حرفی برایش درست کنند.
- سلام، بله.
- عجبا! مریم که قصد فروش خانه را نداشت.
- قراره تا خودشون آزاد بشن من اینجا بمونم.
- مادرتو ندیدم این چند روز.
تبسم از پرسیدن این سوال هراس داشت اما باز هم جوابش را داد و برای هر عکس‌العملی حاضر شد.
- مادرم تو زندانه.
زن یکی به دستش زد و گفت:
- لا‌اله‌الا‌الله، یک دختر جوان و تنها بی پدر و مادر تو یه خونه تنها زندگی میکنه!
ترجیح داد سکوت کند. تا نکند یکبار دیگر وی را بی پدر و مادر خطاب کنند.
- برادرت متاهله؟ چرا پیش اون نمیری؟
با تعجب سرش را بالا گرفت کدام برادر؟ تبسم که تک فرزند بود!
- برادر ندارم خانوم.
- پس اون پسر که اون شب تو خونه‌ات بود و امروز با ماشینش رسوندت خونه کی بود؟ مگه برادرت نیست!؟
پوز‌خندی روی لبش نشست. چه زود برای خود بریده بودند و دوختند. نمی‌دانست اگر میگفت دوستش است چه می‌گویند.
- نه خانوم، دوستم بود.
زن که اینبار بیشتر تعجب کرده بود یکبار دیگر "لا‌اله‌الا‌اله" گفت و از مغازه خارج شد. تبسم که انتظاری غیر از این را نداشت دوباره مشغول خواندن کتابی که ۱۰ صفحه‌اش مانده بود شد.
کتاب را بست سر جایش گذاشت. همانطور که کارت سیوان را در دست داشت پله ها را دوتا دوتا طی کرد و به بالا رفت، به سمت تلفن رفت که تازه یادش آمد تلفن منزل قطع است و خودش هم گوشی موبایلی نداشت. با ناراحتی به آشپزخانه رفت تا برای خودش شام درست کند.
روی تخت دراز کشید و به سقف اتاق خیره شد. افسوس که باید گفت آن روز‌های زندان از این زندگی بهتر بود. فارغ از حرف‌های مردم است فوقش یکم غر می‌زنند و تمام می‌شود.
***
آن روز هم‌ مانند روزهای عادی گذشت، خیلی کسل کننده! امروز هم به دیدار مادرش می‌رفت. ساعت ۴ بعد از ظهر حاضر شد و با تاکسی رفت. نیم ساعت دیگر آنجا بود.
 

Dilan

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
2,412
امتیاز
47,836
محل سکونت
شیـراز کُـردسـتـٰان
وب سایت
www.forum.yekroman.ir
- پارت هفت -

اجازه ملاقات را نمی‌دادند زیرا تبسم فقط مادرش را نمی‌خواست و این غیرممکن‌ ترین کاری بود که از رئیس زندان می‌خواست! با ناراحتی یکبار دیگر تلاش کرد تا شاید راضی بشوند و اجازه بدهند!
- توروخدا فقط ده دقیقه، بیشتر نمی‌مونم.
درحالی که از اصرار های مکرر تبسم خسته شده بود روی صندلی‌اش نشست. پایش را روی آن یکی پا گذاشت و گفت:
- ببین دخترم! این از قانون های زندانه. نمیشه، نمیتونم‌. لطفا درک کن!
فهمید ک هر چقدر هم تلاش کند بی فایده‌ست. خواست بلند شود و برود که با صدای پسری آشنا سر جایش ایستاد.
- سرهنگ، ایشون از آشناهای من هستن.
سرهنگ که مسئول آنجا بود، از جایش بلند شد و یکی از نگهبانان را صدا زد تا تبسم را ببرند. به سیوان که رسید، آرام طوری که فقط خودشان بشنوند گفت:
- ده دقیقه بیشتر طول نکشه، زود برگرد بریم.
تبسم با لبخند "چشم" ی گفت و حرکت کرد.
در آهنی و کهنه بند با صدای جیری در مقابل چشمان زندانیان که منتظر یک هم بندی جدید بودند باز شد. با تعجب به تبسم خیره شدند و سپس تک به تک جلو رفتند و او را در آغوش کشیدند بجز دو شخصی که از بدو تولد با او بد بودند!
پیش مادرش رفت و روی تختش نشست. مادر و دختری همدیگر را در آغوش گرفته بودند و درد دل می‌کردن. همان نگهبان در را باز کرد و بلند داد زد:
- تبسم حیدری!
سرش بلند کرد و جواب داد:
- بله؟
اخمی روی پیشانی‌‌اش جای گرفت و ادامه داد:
- ستوان منتظر شما هستند!
تبسم با لبخندی آرامش‌بخش گفت:
- باشه الان میام.
نگهبان در را بست و تبسم بلند شد تا برود که مادرش دستش را گرفت کنجکاوانه پرسید:
- ستوان!؟
تبسم با همان لبخند روی لبش رو به مادرش گفت:
- دوستمه. دفعه بعد که برای ملاقات اومدم برات میگم.
و با همه خداحافظی کرد. رفت و مادرش را با هزاران سؤال در ذهن تنها گذاشت.
با نگهبان تا حیاط رفت و سوار ماشین پلیسی سیوان شد. انگار جانی دوباره گرفته بود با خوشحالی شروع به حرف زدن کرد.
- درود ستوان سیوان خان.
سیوان با همان لحن تبسم گفت:
- درود ستوان سیوان خان بر تو باد ای دوستش.
سپس هر دو باهم خندیدند.
تبسم با حالتی کنجکاوانه پرسید:
- تو اینجا چیکار می‌کردی سیوان؟
چشمکی زد و رو به تبسم جوابش را داد:
- کار داشتم، یادت نره دوستت یه پلیسه ها.
تبسم که می‌خواست کارش را بپرسد اما به خودش جرأت نداد در کارش دخالت کند، پس ساکت شد.
اینبار سیوان تبسم را به حرف آورد.
- تبسم بانو پارتی رو حال کردی؟
با شور و نشاط دستانش را بهم کوبید و گفت:
- وای اصلا عالی بود سیوان. خیلی خفن بود واقعا! یه لحظه حس کردم خودم پلیسم.
سیوان که از خوشحالی تبسم، خنده‌ای بر لبش نشست، یک تای ابروئش را بالا داد و ادامه داد:
- سیوان است دیگر!
تبسم جمله‌اش را کامل کرد.
- سیوان فقط یدونه‌س، اونم واس نمونه‌س!
فضای ماشین پر شد از خنده های تبسم و سیوان.
تبسم به خیابان های نا‌آشنا سپس به سیوان نگاه کرد. برای یک دقیقه ترس او را فرا گرفت که سیوان خودش برایش توضیح داد.
- میریم یجایی یه چیزی بخوریم، خیلی خسته‌ام.
تبسم که فهمید ترسش بی‌خود بوده‌ پیشنهادی داد:
- جگر بخوریم؟ خیلی هوس کردم
او هم بدش نمی‌آمد، تأیید کرد و به طرف جگرکی حرکت کردند.
 

Dilan

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
2,412
امتیاز
47,836
محل سکونت
شیـراز کُـردسـتـٰان
وب سایت
www.forum.yekroman.ir
- پارت هشت -

صندلی هایی چوبی با طرح هایی سنتی بودند. اتاقک هایی هم داشتند که با سیوان به طرف یکی از آنها رفتیم، نشستم و سیوان سفارش را داد و پرده را کشید. به دسته صندلی تکیه داد و پاهایش را دراز کرد چشمانش را بست تا کمی استراحت کند. تبسم که خسته شده بود آرام گفت:
- سیوان؟
بدون ایجاد تغییری در حالتش جواب داد:
- جانم؟
پوفی کشید با همان لحن آرام ادامه داد:
- خسته شدم خُب.
دستش را از روی چشمانش برداشت و پاهایش را جمع کرد.
- منم خستم مامانبزرگ.
دیگر جوابی نداشت که بدهد. سیوان از این حالت تبسم ناراحت بود خودش سر صحبت را باز کرد.
- میگم تبسم، به اون کتاب فروشی دست نمیزنی؟ اینجوری درآمدی برات هست؟
تبسم که قصد کمک گرفتن از سیوان را داشت بحث را ادامه داد.
پسری جوان با ۶ سیخ جگر وارد شد و آنرا روی میز گذاشت؛ نگاهی به تبسم انداخت خندید و رفت. منتظر سیوان نماند و برای خودش لقمه‌ای گرفت و تند تند شروع به غذا خوردن کرد. سیوان با خنده رو به تبسم گفت:
- خدا خیرم بده.
تبسم که منظور سیوان را فهمیده بود اما به روی خودش نیاورد و برای سیوان هم لقمه‌ای درست کرد و آنرا به دستش داد. اول تعجب کرد ولی سپس آنرا در دهان گذاشت.
- میگم که الحق مادر بزرگ خوبی هستی.
لیوان دوغ را برداشت و کمی از آن‌ نوشید.
- مگه نمیگی خسته‌ای؟
یکی از آبروی های سیوان بالا رفت و سپس هر دو شروع به خندیدن کردند.
***
به سر کوچه رسیدند که تبسم نگذاشت سیوان او را تا داخل کوچه برساند. سیوان متعجب از اصرار های تبسم پرسید:
- چرا خُب؟
از روی صندلی تکان خورد و رو به سیوان نشست.
- همین الان به اندازه کافی حرف و حدیث همسایه ها هست نمی‌خوام برات حرف درست کنن.
اخمی روی پیشانی‌اش جا خوش کرد.
- خُب الان که با لباس و ماشین پلیسم.
تبسم لحنش را مهربانتر کرد.
- می‌دونم عزیز ولی دهن مردم هیچوقت بسته نمیشه. ممنون بابت امروز و همچنین پساپس بابت فردا هم ممنون. خداحافظ.
و نگذاشت سیوان حرفی بزند سریع پیاده شد و به داخل کوچه رفت و سیوان با چشمانش بدرقه‌اش کرد و تا داخل شد همانجا ماند. ماشین را روشن کرد و بیشترین سرعت به طرف اداره پلیس به حرکت افتاد.
داخل خانه شد و لباس هایش را عوض کرد. به مغازه رفت و چند کارتن را برداشت و روی میز گذاشت. یا ماژیک بزرگی که در کشو میز بود روی هرکدام از آنها نوع کتاب را نوشت و شروع به جمع کردنشان کرد.
هوا تاریک شده بود، ساعت ۹ شب بود و هنوز کتاب های علمی تخیلی‌اش مانده بود. به بالا رفت تا شام بخورد و دوباره مشغول جمع کردن کتاب و تمیز کردن مغازه شود.
آلارم هفتگی گوشی‌اش دوباره از خواب بیدارش کرد. به سرویس بهداشتی رفت؛ صبحانه خورد و به اتاقش رفت تا حاضر بشود. یک شلوار کتان مشکی با بافت گردویی‌اش که تا زانو بلند بود پوشید. موهایش را شانه کرد و بالای سرش بست سپس بافت و روسری مشکی به سر کرد. تز پله ها پایین رفت و وارد مغازه شد که ماشین بزرگی را دید که مقابل درب مغازه‌اش ایستاده. در را باز کرد و گوشه‌ای ایستاد تا کارگران مشغول کارشان بشوند.
 

Dilan

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
2,412
امتیاز
47,836
محل سکونت
شیـراز کُـردسـتـٰان
وب سایت
www.forum.yekroman.ir
- پارت نه -

به تقویم روی میزش نگاه کرد. ۹۷/۵/۲۴ این زندگی بود که تبسم خود انتخاب کرده بود. هرچقدر غلط و هرچقدر درست! یک ماه از زندگی جدید و آشنایی‌اش با سیوان می‌گذشت. آدم های اطرافش که نقاب های مهربانی گذاشته‌اند. تبسم هم که ساده و زود باور است! تبسمی که باید در این دنیا خودش مردِ خودش باشد، تنها در این دنیای بی سر و ته، نه مادری هست و نه پدری. مادرش که دیگر تا آخرین نفسش در آن چهار دیواری است و پدری که هرگز نمی‌خواهد راجبش بگوید! تنها اسطوره و قهرمان ذهنش سیوان است! سیوانی که شدید تبسم را به خود وابسته کرده است! خدا نياورد روزی را که در زندگی تبسم سیوانی نباشد!
کارگران رفتند و تبسم هم در را بست و خودش مشغول چینش عروسک‌ها شد. زیاد طول نکشیدند. فضای مغازه کاملا متفاوت شده بود. اولین مشتری‌اش دختری ۴ ساله بود که موهایش را خرگوشی بسته بود و چشمانش آبی بود با مادرش وارد شدند و خرس صورتی رنگ را خریدند. و این اولین حقوق تبسم بود. ۱۵ تومن!
عموی سیوان چندسال پیش عروسک فروشی میکرد و حالا از کار افتاده بود و عروسک هایش در انباری خانه سیوان بود که به تصمیم خودش آنهارا به تبسم داد و طبق قرار تبسم باید یک سوم حقوقش را به سیوان می‌داد. در آمد خوبی هم برای تبسم داشت. حداقل می‌توانست نیازهایش را تأمين کند.

***
دست تبسم را گرفت و سوار ماشینش کرد و با سرعت به طرف خانه تبسم راند.
با عصبانیت گفت:
- تو اینجا چیکار می‌کنی؟ هان؟
تبسم که از سیوان و این رفتارش ترسیده بود ل**ب باز کرد:
- فقط میخواستم بیام پیشت، بعد کارت بریم گوشی و سیکارت بخریم.
با عصبانیت چشمانش را روی هم گذاشت و سرعتش را بیشتر کرد.
هر دو وارد شدند و سیوان از تبسم لیوانی آب خواست. لیوان آبی که تبسم برایش آورده بود را تا ته یک نفس سر کشید. روی مبل نشست و دستی به موهایش کشید. خسته بود و عصبی، از آنکه تبسم به محل کارش آمده بود و فردا، خدا می‌داند چه حرف‌هایی پشت سرش خواهند گفت!
سرش را میان دستانش گرفت و خطاب به تبسم گفت:
- پاشو بریم.
دخترک ترسیده بود و دلش هم از سیوان شکسته. با صدایی لرزان جوابش را داد:
- ن..نمی‌خوام. بیخیال
و این رفتار بچگانه تبسم بیشتر اعصاب سیوان را تحریک می‌کرد. صدایش را بالا برد.
- میگم پاشو بریم.
میان ابروهایش چینی انداخت.
- منم گفتم نمی‌خوام.
اعصابش بیشتر خرد شد، لیوان شیشه‌ای در دست را پرت کرد.
- جهنم و ضرر!
از جایش بلند شد و بدون خاحافظی در را تند پشت سرش بست که باعث شد تبسم به خودش بیاید.
 
بالا