در حال تایپ رمان عقیق فیروزه ای | فاطمه شکیبا(فرات) کاربر انجمن یک رمان

فاطمه شکیبا(فرات)

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
9/8/18
ارسال ها
288
امتیاز
10,013
محل سکونت
زیر درخت کاج
کد رمان: 1822
ناظر: مهدیه احمدی


نام رمان: عقیق فیروزه ای
نویسنده: فاطمه شکیبا(فرات)
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
خلاصه: دو نوجوان مانند تمام نوجوان ها؛ پر از بحران، پر از التهاب، پر از شوق و ترس و از همه مهمتر؛ در آستانه تصمیم. عاشقند و سرانجام عشق، تقدیرشان را با همه همسالانشان متفاوت میکند.
عقیق فیروزه ای، داستانی ست با سه روایت موازی که هریک مانند قطعات پازل یکدیگر را تکمیل میکنند؛ و روایت عشقی متفاوت و زندگی هایی متفاوت تر که به راحتی از کنار آنها می گذریم. عاشقانه ای از جنس ایثار در زندگی زنان و مردانی که گمنام، برای آسایش ما می جنگند و در کنار ما و میان مایند.
این داستان که بر اساس واقعیات است، ادای دینی ست به این گمنامان مهربان؛ با اندک تغییر.
روایت عقیق، فیروزه و رکاب.
القلب یهدی الی القلب...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

سرپرست تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
سرپرست تالار
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,823
امتیاز
49,573
سن
22
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از ۱۵پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

فاطمه شکیبا(فرات)

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
9/8/18
ارسال ها
288
امتیاز
10,013
محل سکونت
زیر درخت کاج
بسم رب المهدی
«به جای مقدمه»
نوشتن برایم بهانه ای ست تا همزبان نوجوانان پاک سرزمینم شوم، چند کلمه ای از حرف دلشان را - که روزی حرف دل من هم بوده - بنویسم و پاسخی به سوالاتشان داده باشم. البته نه پاسخ های آماده؛ که تلاش کرده ام مخاطب را به فکر کردن وادارم و با خود همراه کنم.
انتشار رمان در انجمن هم پیشنهاد یکی از همان نوجوان ها بود که نوشته های بی سر و تهم به دستش رسید و پیشنهاد چاپ داد، اما وقتی فهمید مشغله ها و دردسرهای زندگی فرصت ورود به بازار نشر را نمیدهد، تصمیم گرفتیم با انتشار در فضای مجازی به دامنه تاثیر بزرگتری برسیم.
بعد از انتشار «دلارام من» که براساس واقعیتی از زندگی دلاورمردان و زنان زینبی بود، دنبال یک موضوع ناب برای نوشتن می گشتم؛ چیزی که هم راز دلم را روایت کند و هم حقایق را. علی رغم درگیری های بسیار شغلی و تحصیلی، به عشق نوجوانانی که با تمام شادی ها و غم هایشان دوستشان دارم دست به قلم شدم برای انتشار رمان جدید.
خواستم عاشقانه ای را روایت کنم که کمتر به چشممان می آید؛ روایت قهرمانان گمنامی که بی سر و صدا می جنگند و حتی بعد از شهادت هم، کسی از آنها حرفی نمیزند. پای حرف دل ها نشستم و مثل همیشه، عشق را از بعد دیگری روایت کردم. «عقیق فیروزه ای» که عاشقانه دوستش دارم، همان حرف دلی ست که کمتر پای آن نشسته ایم. حرف دلهای شیرمردان و شیرزنانی که دلشان بارها لرزیده و به قول نویسنده توانمند، رضا امیرخانی در کتاب «منِ او»: تنها بنایی که اگر بلرزد محکمتر میشود، دل است...
تقدیم به قهرمانان گمنام تاریخ...
التماس دعا
فاطمه شکیبا، پاییز 97
 

فاطمه شکیبا(فرات)

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
9/8/18
ارسال ها
288
امتیاز
10,013
محل سکونت
زیر درخت کاج
رکاب 1 (خانم)

انقدر دانه های تسبیح را شمرده ام که حتی نقش هریک را حفظ شده ام. میدانم دانه سی و یکمی ترک برداشته و روی سه تا مانده به آخری، یک خال کوچک قهوه ای هست که روی هیچکدامشان نیست. خانه ساکت است و صدای بهم خوردن دانه های تسبیح، بلندترین صدایی ست که می شنوم. حتی ساعت هم آرامگرد است و صدا ندارد.
کلیدش داخل در میچرخد، مثل همیشه. یاالله آرامی میگوید، مثل همیشه. طوری در را می بندد که صدایش بلند نشود، مثل همیشه. نمی بینمش اما میدانم دقیقا چکار میکند.
تسبیح را کناری می گذارم و می روم پشت دیوار راهرو، جایی که بر او مشرف باشم. به انتهای راهرو که میرسد، مچش را میگیرم و می پیچانم پشت سرش؛ گرچه به سختی بین انگشتانم جا میشود. چون غافلگیر شده، هنوز مقاومتی نشان نداده. هلش میدهم تا بچسبد به دیوار جلویی و از پشت سر درگوشش میگویم:
-هیس! مسلحی؟
صدای نفس کشیدنش در چندلحظه سکوت، تنها صدایی ست که به گوش میرسد. ناگاه به جای جواب، لگدی به ساق پایم میزند و وقتی تعادلم برهم میخورد، مچم را میگیرد. دستانش کل ساعدم را گرفته و می کشدم مقابل خودش. حالا من به دیوار چسبیده ام و شده ایم چشم در چشم هم. لرزش خفیفی برای چند لحظه قلبم را دربر میگیرد. قبل از اینکه نقشه فرار در ذهنم بسازم، انگشت اشاره اش را روی لبانم میگذارد:
- هیس...! با اسلحه که نمیان مرخصی!

صدایش آرام است؛ انگار نمی خواهد کسی بشنود. چندلحظه سکوت میکند تا چشمانش سخن بگویند. نمیدانم چند وقت است که ندیدمش؟ یک ماه؟ دو ماه؟ شاید کمی بیشتر و کمتر. فقط میدانم آن موقع که دیدمش، ل**ب پایینش زخم نبود. نور تنها چراغ روشن خانه روی صورتش سایه روشن ساخته. دستم را رها میکند:
- چرا نخوابیدی؟
-میخواستم شام بخورم تو رسیدی!
نیشخند میزند:
-ساعت دوازده شب که وقت شام نیست! مگه اینکه تو...
هلش می دهم عقب. دو دستم را در هوا میگیرد و جمله اش را کامل میکند:
-منتظرم مونده باشی!
دستانم را می رهانم:
- خب که چی؟
پیروزمندانه شانه بالا می اندازد:
-لو رفتی خااااانوم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فاطمه شکیبا(فرات)

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
9/8/18
ارسال ها
288
امتیاز
10,013
محل سکونت
زیر درخت کاج
عقیق 1

دست امیر را محکم در دستش فشرد؛ الهام اما محکم چسبیده بود به پایش. الهام کوچکتر از آن بود که بداند چه اتفاقی افتاده. حتی کوچکتر از آن که دردش را حس کند. بیشتر از هیاهو ترسیده بود. امیر اما بیشتر از الهام می فهمید. بغضش را نگه داشته و به ابالفضل نگاه میکرد تا رخصت بگیرد برای گریه کردن. اما ابالفضل به رو به رو خیره بود؛ به هیاهو، به گریه های آرام پدربزرگ و ناله های مادربزرگ، به کسی که در جمعیت خرما می گرداند. دست خواهر و برادرش – الهام و امیر – را گرفت و برد به اتاق. میدانست کسی در این شلوغی به فکرشان نیست. الهام کلافه بود و بهانه میگرفت:
-گشنمه! کیک میخوام!
الهام را با شکلاتی ساکت کرد و حالا نوبت امیر بود:
- خسته شدم! چرا مهمونا مون نمیرن؟
جوابی نداشت. اگر قرار به غر زدن بود، ابالفضل بهتر از همه بلد بود غر بزند؛ اما نمیتوانست. شاید بخاطر خواهر و برادرش، یا غرور نوجوانی اش، یا بهتی که داشت.
بغضش را خفه میکرد؛ به احترام جمله همیشگی پدر:
- مرد گریه میکنه، اما نه جلوی کس و کارش!
دلش لک زده بود برای دیدن دوباره پدر و مادر. هنوز نمیتوانست باور کند دیگر نمی بیندشان. حتی نتوانست بار آخر با پیکرشان وداع کند. عمو گفت باید کنار امیر و الهام بماند. اما میدانست بهانه است. خودش دزدکی از عمو شنیده بود که: جسداشون سوخته، سخت شناساییشون کردم.
هربار یادش میامد دیگر پدر و مادر را نمی بیند، هزار و یک ای کاش و اگر به مغزش هجوم می آورد:
- کاش نمی رفتند. کاش حداقل با کاروان می رفتند نه ماشین شخصی. کاش...
صدای گریه مادربزرگ از سالن بیرون میامد، راهرو را طی میکرد، از در بسته اتاق رد میشد و میرسید به قلب ابالفضل. قلب را سوراخ می کرد و ابالفضل بی صدا آب میشد.
الهام خوابش برد و امیر که گوشه ای کز کرده بود، کودکانه پرسید:
- چرا مامان بابا نمیان؟ چه خبره اینجا؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فاطمه شکیبا(فرات)

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
9/8/18
ارسال ها
288
امتیاز
10,013
محل سکونت
زیر درخت کاج
فیروزه 1

دست خودش نبود که حرفی نداشت برای گفتن. دیگر مطمئن بود نه فقط عارفه، که تمام مدرسه میدانند این دو هفته اخیر یک مرگش هست که شبیه برج زهرمار شده!
سوار اتوبوس شد، برعکس همیشه که می ایستاد تا بقیه بنشینند، نشست کنار پنجره و سرش را به شیشه تکیه داد. خیابان پر از آدم بود و آدم ها پر از آرزو، غصه، دغدغه، مشکل و امید. گرچه آرزو و غم هریک با دیگری فرق میکرد، اما بشری یقین داشت همه معتقدند مرکز دنیا هستند. خودش هم یکی از آن آدمها بود؛ که میخواست گردن بکشد و اطرافش را بشناسد. و حالا برعکس خیلی از مردم اطرافش، میدانست مرکز دنیا بودن تصور اشتباهی ست. دلش میخواست این را به همه بگوید، اما با خودش توجیه میکرد که زمین گرد است و بی نهایت مرکز دارد! از این فکرها که خسته میشد، به گره های تو در توی کلاف ذهنش می خندید.
دلش میخواست گریه کند. خسته بود؛ چیزی از درون آزارش میداد. صدای نزاع حس های متضاد را از درونش می شنید. کسی سرزنش میکرد و دیگری توجیه. هر حسی، حق به جانب از خودش دفاع میکرد. صدای همهمه دادگاه درونش، دیوانه کننده بود و بشری میان همه آنها سرگردان. حتی نمیدانست به حرف کدام گوش کند؟ دلش میخواست مثل مبصرهای کلاس اولی فریاد بزند:
-«ساکت!»؛ اما نمی توانست. صدایش از پشت بغض شنیده نمیشد.
خواست شماره مادر را بگیرد و بپرسد رسیده اند یا نه؟ اما همراهش زنگ خورد. عمه نوشین بود؛ مثل همیشه پر از شور و شوق و عاطفه:
- سلام خوشگلم کجایی؟
اگر برعکس نوشین سرد جواب نمیداد، قربان صدقه های نوشین ادامه پیدا میکرد:
- نیم ساعت دیگه میرسم.
از خودش بدش آمد. نوشین همسن مادرش بود؛ اما مثل یک خواهر، همدم همیشگی. از کودکی تا زمانی که معلوم نبود. نوشین بازهم ناامید نشد:
- پس زود بیا عزیز عمه! ب*و*س ب*و*س!
-باشه، خداحافظ.
شانزده سالش بود و فکر میکرد خیلی بزرگ شده؛ اما هنوز برای عمه هایش بچه بود. همان بچه دو سه ساله تپل و شیرین زبان که در خانه راه میرفت و قصه به هم می بافت. به قول نوشین:
-«نود سالت هم که بشه، هنوز نانازی منی!»
پوزخند زد. یادش رفت بپرسد پدر و مادر رسیده اند یا نه؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فاطمه شکیبا(فرات)

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
9/8/18
ارسال ها
288
امتیاز
10,013
محل سکونت
زیر درخت کاج
رکاب 2(آقا)
فکر میکردم به محض رسیدن بخوابم؛ برای همین هم افتاده ام روی تخت، اما خوابم نمی برد. چندبار هم پلک هایم روی هم رفته و نیمه هشیار شدم، اما خوابم نبرد. از ساعت دوازده و نیم تا الان که نزدیک چهار صبح است، در تخت پهلو به پهلو شده ام. دائم چشمانم گرم میشوند و چرت میزنم اما خوابم نمی برد. انگار عادت کرده ام به بی خوابی؛ یا شاید به نشسته خوابیدن!
سردم است. پتو را دور خودم می پیچم و برمیگردم که ببینم خواب است یا نه؟ نیست! حتما وقتی در چرت بوده ام غیبش زده.
به سختی خودم را از رختخواب جدا میکنم. به پیدا کردنش می ارزد. چراغ کم نور سالن روشن است. پرده را باز کرده و زیر پنجره نشسته؛ غرق در کتاب. یادداشت برمیدارد و خستگی ناپذیر میخواند. ولع دانستن را در چشمانش می بینم. طره ای از موهای مشکی اش را که بر صورتش افتاده پس میزند و بی آنکه از کتاب چشم بگیرد میگوید: هنوز یه ساعت تا اذون مونده، برو بخواب.
بازهم تیرم به سنگ خورد. میخواستم غافلگیرش کنم، اما مثل همیشه غافلگیرم کرد. نمونه اش همین دیشب! چه زوری هم دارد این جنس ضعیف! بنده خدا خبر نداشت مچم در رفته، تلافی یک ماه و نیم نبودنم را سرش در آورد. حقم است!
شکست را به روی خودم نمیاورم: چی میخونی؟
حکمت متعالیه ملاصدرا.
ابرو بالا میدهم: نفهمیدم چیه ولی لابد چیز خوبیه دیگه!
لبخند میزند و گونه اش چال می افتد. موهایش در نور ماه قهوه ای ست. با کلافگی موهای روی صورت را عقب میزند: واااای! فردا کوتاهشون میکنم! دیوونه م کردن!
حتما فهمیده در پیچ و تابشان غرق شده ام که اینطور ضدحال میزند! اخم میکنم: خب گیرسر بزن! حیفشونه!
زیرچشمی نگاهم میکند: میخوام ببینم خودت میتونی یه ساعت با اینا زندگی کنی؟
پس زن و دخترا توی طول تاریخ چطور زندگی کردن؟
خودم هم میدانم چرت گفته ام. او با همه زن های تاریخ فرق دارد. پلک برهم میخواباند: باشه، گیره میزنم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فاطمه شکیبا(فرات)

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
9/8/18
ارسال ها
288
امتیاز
10,013
محل سکونت
زیر درخت کاج
عقیق 2
دست کشید روی تنه نخل. خودش را جای پدر گذاشت. نگاهی به سرتاپای نخل انداخت؛ انگار داشت خشک میشد، مثل خانه. خانه ای که حالا پر از جای خالی پدر و مادر بود. تمام حیاط و طارمه و اتاق ها از نگاه خیسش گذشتند. باید همه را می گذاشت و میرفت. همه را: هوای گرم و پنکۀ بی اثر را، آفتاب تند را، نخل ها را، شط را، خرمشهر را. تازه میتوانست کمی از معنای انقطاعی را که پدر میگفت بفهمد. با اینکه خوب میدانست به پای پدر نمیرسد، اما اولین بار خودش را جای پدر گذاشت. حتما پدر هم سال پنجاه و نه همین حس را داشته و دلش میخواسته بماند، به هر قیمتی. خودش را اینطور دلداری داد که پدر هم وقتی بزرگ شد، برگشت همینجا و حتی در سرزمین خودش شهید شد. این یعنی امید هست روزی او هم برگردد.

هرگوشه از خانه را که نگاه میکرد، پدر و مادر را میدید. کافی بود تکان بخورد تا اشک جمع شده در چشمانش بریزد. کاش دم در منتظرش نبودند تا میتوانست سرش را به نخل تکیه بدهد و بلند اشک بریزد. آخر شنیده بود نخل ها شبیه آدم ها هستند. پس حتما این نخل هم همه چیز را می فهمید...

یاد خاطره پدر می افتاد؛ اینکه چطور از شهری که زیر خمسه خمسه و هواپیما مثل جهنم شده بود، رفتند؛ درحالی که همه – حتی پدربزرگ هم – گریه میکردند.
ابالفضل همیشه افتخار میکرد که در همین شهر به دنیا آمده. پدر میگفت خرمشهر مثل مادر است، بچه هایش را دوست دارد و دوری شان را تحمل نمیکند. میگفت خاک خرمشهر وجب به وجبش متبرک است؛ پر از شهید است.
آخرین نفری بود که از خانه بیرون آمد. وقتی داشت در را قفل میکرد، بازهم یاد حرفهای پدر افتاد: «وقتی داشتیم میرفتیم، بابابزرگت محکم در رو قفل کرد. تو دلم بهش میگفتم آخه قفل کردن واسه چی؟ بعثیا که برسن، با یه لگد در رو می شکونن!»
در خانه را مانند ضریحی بوسید. آرزو کرد کاش زمان همینجا می ایستاد؛ اما نمیشد. آخر او شده بود مرد خانه، و باید دو پیکر سوخته را همراه خواهر و برادرش می برد به اصفهان و تحویل خانواده مادری میداد برای خاکسپاری.
اولین بار در عمرش انقطاع را تجربه کرد و سوار ماشین شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فاطمه شکیبا(فرات)

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
9/8/18
ارسال ها
288
امتیاز
10,013
محل سکونت
زیر درخت کاج
فیروزه 2

باید دل می کند؛ باید. دیگر برایش اما و اگر و شاید مطرح نبود. میدانست تا از این مانع رد نشود، نمیتوانست جلوتر برود. باید دندان خراب را می کند و دور می انداخت؛ اما هنوز نپذیرفته بود فرهاد دندان خراب است. هم پذیرفته بود، هم نه. عقل و قلبش شبانه روز دعوا داشتند.

خودش را به فرهاد مدیون می دانست. شاید اگر فرهاد نبود، همچنان در دنیای کوچک و کودکانه اش می ماند. فرهاد باعث شده بود بشری بزرگ شود، گردن بکشد، دنیای اطرافش را ببیند و عقایدش را از نو بسازد. بشرای 13ساله، زمین تا آسمان با بشرای 16 ساله فرق داشت. این را همه می گفتند. می گفتند بشری یکباره بزرگ شد، جهش کرد، خانم شد.

خودش هم زندگی جدیدش را با وجود مخالفت های هرازگاهی مادر دوست داشت. فرهاد، بشری را در ابتدای راهی بی نهایت قرار داده بود، در ابتدای مسیر رشد، راهی که منتهی میشد به بهشت؛ درحالی که خودش نه میخواست و نه خبر داشت چنین لطفی به بشری کرده.

بشری اما، کمی که در این مسیر جلو رفت، فهمید تعلق خاطر به فرهاد ادامه مسیر را سخت میکند. هرچه بزرگتر شد و جلوتر رفت، محبت فرهاد دست و پاگیر تر شد. خاطره های زیادی با فرهاد داشت. عقلش میگفت باید فرهاد را رد کند تا بتواند جلو برود، وگرنه سقوط حتمی ست.

بجای جملات کتاب، سر و صدای دادگاه همیشه برپای درونش را می شنید. کتاب را بست و وسط سالن دراز کشید. چند پرتوی باریک آفتاب، توانسته بودند از بین شاخه های درخت انگور و پرده ها فرار کنند و با چشمانش بازی میکردند. دوباره همه چیز را از سه سال پیش مرور کرد. زمانی که در آستانه تغییر بود. در آستانه شناخت نسبت به جنس مخالف. همان روزها، در همین اتاق مهمانخانه فرهاد را نگاه کرد؛ پسرخاله اش را. تا قبل از آن فرهاد را زیاد میدید، مخصوصا محرم ها که مداح حسینیه بود. اما سه سال پیش، اولین بار فرهاد را نگاه کرد و بی آنکه بداند چرا، حس کرد فرهاد با بقیه مردها فرق دارد. تا قبل از آن، تعریفی از جنس مخالف نداشت.

فرهاد بی آنکه بخواهد، باعث شده بود بشری متن مداحی هایش را بنویسد و درباره کربلا بیشتر بخواند. فرهاد خودش هم نمیدانست بشری را جهش داده. بشری تا یکی دو ماه بعد از آن روزی که فرهاد برایش فرق کرد، نمیدانست چرا روی فرهاد حساس است. اصلا تعریفی از این احساس عجیب نداشت. گاهی انقدر درباره این احساس ناشناخته فکر میکرد که به هیجان می آمد و ذوق میکرد، یا گریه اش میگرفت.

به هرحال، طول کشید تا بفهمد عاشق شده است.
 

فاطمه شکیبا(فرات)

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
9/8/18
ارسال ها
288
امتیاز
10,013
محل سکونت
زیر درخت کاج
رکاب 3 (خانم)
از اتاق خواب بیرون می آید و سلام کرده و نکرده، می نشیند مقابل تلوزیون. کنایه میزنم: علیک سلام! صبح شمام بخیر! منم خوبم!
میزند شبکه خبر و سرش را کمی به سمتم برمیگرداند: سلام! خوبی؟
با شنیدن اضطراب صدایش اخم میکنم: مگه قرار نبود توی مرخصی گوشیو بذاریم کنار؟
بی آنکه نگاهم کند میگوید: چشم! ببخشید! دیگه تکرار نمیشه!
صدای تلوزیون را بلندتر میکند تا من هم بشنوم:
حمله تروریستی به مجلس شورای اسلامی و حرم مطهر امام خمینی(ره)... در اثر این حمله که داعش آن را برعهده گرفته، تا کنون 10 نفر از هموطنانمان به شهادت رسیده اند...
لیوان شیر گرم را دستش میدهم و میگویم: اینو که صبح تاحالا چندبار اعلام کرده! دیر بیدار میشی از اخبار عقب می افتی!
با دقت زیرنویس را میخواند. صدای تلوزیون را کم میکنم: پس دو ماه داشتین چکار میکردین جناب؟!
نگاهش را از تلوزیون میگیرد و با خنده برایم چشم تنگ میکند: سرکار علیه شما خودتون پرونده ندارین که دارین منو تخلیه اطلاعات میکنین؟
شانه بالا می اندازم و میخواهم بلند شوم که دستم را میگیرد که بنشینم: میای بریم بیرون امروز؟
طبق عادت همیشگی ام، دستش را می پیچانم. برخلاف همیشه چهره اش کمی درهم میرود. عجیب است! هیچوقت انقدر فشار نمیاورم که دردش بیاید. مگر اینکه...
بلند میگویم: دوباره چه بلایی سر خودت آوردی دیوانه؟
قبل از آنکه دستش را بگیرم و ببینم چه شده است، از دستم در میرود. بلندتر میگویم: چرا نرفتی دکتر؟ یه آتل نمیتونستی ببندی؟
مانند پسربچه ای که بخواهد از دست مادرش فرار کند، به آشپزخانه می گریزد و دستانش را به علامت ایست مقابلش میگیرد. نفس نفس زنان و با خنده مسخره ای میگوید: جون من! جون من یه بار دیگه بگو دیوانه! دو ماهه از شنیدن این کلمه محرومم! بگو! از اون دیوانه هاااا!
بازهم اخم میکنم: بیا ببینم دوباره چه کاری دست خودت دادی!
گردن کج میکند: جان من!
پوزخند میزنم و درحالی که از آشپزخانه بیرون میروم میگویم: دیوانه!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه

بالا