کامل شده رمان عقیق فیروزه ای | فاطمه شکیبا(فرات) کاربر انجمن یک رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است.

فاطمه شکیبا(فرات)

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
9/8/18
ارسال ها
463
امتیاز
17,083
محل سکونت
زیر درخت کاج
کد رمان: 1822
ناظر: مهدیه احمدی
ویراستار: I.yasi


نام رمان: عقیق فیروزه‌ای
نویسنده: فاطمه شکیبا(فرات)
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
خلاصه: دو نوجوان مانند تمام نوجوان‌ها؛ پر از بحران، پر از التهاب، پر از شوق و ترس و از همه مهم‌تر، در آستانه تصمیم! عاشقند و سرانجام عشق، تقدیرشان را با همه همسالانشان متفاوت می‌کند.
عقیق فیروزه‌ای، داستانی است با سه روایت موازی که هریک مانند قطعات پازل یکدیگر را تکمیل می‌کنند؛ و روایت عشقی متفاوت و زندگی‌هایی متفاوت‌تر که به راحتی از کنار آنها می‌گذریم. عاشقانه‌ای از جنس ایثار در زندگی زنان و مردانی که گمنام، برای آسایش ما می‌جنگند و در کنار ما و میان مایند.
این داستان که بر اساس واقعیات است، ادای دینی به این گمنامان مهربان است؛ با اندک تغییر.
روایت عقیق، فیروزه و رکاب.
القلب یهدی الی القلب...!

82797
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,290
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از ۱۵پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

فاطمه شکیبا(فرات)

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
9/8/18
ارسال ها
463
امتیاز
17,083
محل سکونت
زیر درخت کاج
بسم رب المهدی
« مقدمه»
نوشتن برایم بهانه‌ای است تا هم‌زبان نوجوانان پاک سرزمینم شوم، چند کلمه‌ای از حرف دلشان را که روزی حرف دل من هم بوده بنویسم و پاسخی به سوالاتشان داده باشم. البته نه پاسخ‌های آماده که تلاش کرده‌ام مخاطب را به فکر کردن وادارم و با خود همراه کنم.
انتشار رمان در انجمن هم پیشنهاد یکی از همان نوجوان‌ها بود که نوشته‌های بی سر و تهم به دستش رسید و پیشنهاد چاپ داد، اما وقتی فهمید مشغله‌ها و دردسرهای زندگی فرصت ورود به بازار نشر را نمی‌دهد، تصمیم گرفتیم با انتشار در فضای مجازی به دامنه تاثیر بزرگتری برسیم.
بعد از انتشار «دلارام من» که براساس واقعیتی از زندگی دلاورمردان و زنان زینبی بود، دنبال یک موضوع ناب برای نوشتن می‌گشتم؛ چیزی که هم راز دلم را روایت کند و هم حقایق را. علی رغم درگیری‌های بسیار شغلی و تحصیلی، به عشق نوجوانانی که با تمام شادی‌ها و غم‌هایشان دوستشان دارم دست به قلم شدم برای انتشار رمان جدید!
خواستم عاشقانه‌ای را روایت کنم که کم‌تر به چشممان می‌آید؛ روایت قهرمانان گمنامی که بی سر و صدا می‌جنگند و حتی بعد از شهادت هم، کسی از آن‌ها حرفی نمی‌زند. پای حرف دل‌ها نشستم و مثل همیشه، عشق را از بعد دیگری روایت کردم. «عقیق فیروزه ای» که عاشقانه دوستش دارم، همان حرف دلی‌ست که کم‌تر پای آن نشستهایم. حرف دل‌های شیرمردان و شیرزنانی که دلشان بارها لرزیده و به قول نویسنده توانمند، رضا امیرخانی در کتاب «منِ او»: تنها بنایی که اگر بلرزد محکم‌تر می‌شود، دل است!
پیش از خواندن رمان، لازم است به چند نکته توجه شود:
اول آن که عقیق فیروزه‌ای برگرفته از ماجرایی حقیقی است و نه روایت یک ماجرا؛ آن هم با دخل و تصرف نویسنده و دخالت قوه خیالش. بنابراین تمام اسامی و مکان‌ها غیر واقعی هستند.
دوم: هدف، روایت زندگی شخصی سربازان گمنام امام زمان(ارواحنا فداه) بوده و نه نوشتن داستانی پلیسی و امنیتی.
سوم: هرچه را لازم بوده نوشته‌ام و معماهایی ساخته‌ام که بعضی حل شدنی‌اند و بعضی تا پایان داستان، حل نشده می‌مانند.

تقدیم به قهرمانان گمنام تاریخ!
التماس دعا
فاطمه شکیبا، پاییز 97
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فاطمه شکیبا(فرات)

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
9/8/18
ارسال ها
463
امتیاز
17,083
محل سکونت
زیر درخت کاج
رکاب 1 (خانم)

آن قدر دانه‌های تسبیح را شمرده‌ام که حتی نقش هریک را حفظ شده‌ام. می‌دانم دانه سی و یکمی ترک برداشته و روی سه تا مانده به آخری، یک خال کوچک قهوه‌ای هست که روی هیچ کدامشان نیست. خانه ساکت است و صدای بهم خوردن دانه‌های تسبیح، بلندترین صدایی است که می‌شنوم. حتی ساعت هم آرام گرد است و صدا ندارد.
کلیدش داخل در می‌چرخد، مثل همیشه. یاالله آرامی می‌گوید، مثل همیشه. طوری در را می‌بندد که صدایش بلند نشود، مثل همیشه. نمی‌بینمش اما می‌دانم دقیقا چه کار می‌کند.
تسبیح را کناری می‌گذارم و می‌روم پشت دیوار راهرو، جایی که بر او مشرف باشم. به انتهای راهرو که می‌رسد، مچش را می‌گیرم و می‌پیچانم پشت سرش؛ اگرچه به سختی بین انگشتانم جا می‌شود. چون غافل‌گیر شده، هنوز مقاومتی نشان نداده. هلش می‌دهم تا بچسبد به دیوار جلویی و از پشت سر درگوشش می‌گویم:
-هیس! مسلحی؟
صدای نفس کشیدنش در چند لحظه سکوت، تنها صدایی است که به گوش می‌رسد. ناگاه به جای جواب، لگدی به ساق پایم می‌زند و وقتی تعادلم برهم می‌خورد، مچم را می‌گیرد. دستانش کل ساعدم را گرفته و مقابل خودش می‌کشدم. حالا من به دیوار چسبیده‌ام و شده‌ایم چشم در چشم هم. لرزش خفیفی برای چند لحظه قلبم را دربر می‌گیرد. قبل از این که نقشه فرار در ذهنم بسازم، انگشت اشاره‌اش را روی لبانم می‌گذارد:
- هیس! با اسلحه که نمیان مرخصی!
صدایش آرام است؛ انگار نمی‌خواهد کسی بشنود. چند لحظه سکوت می‌کند تا چشمانش سخن بگویند. نمی‌دانم چند وقت است که ندیدمش؟ یک ماه؟ دو ماه؟ شاید کمی بیشتر و کم‌تر. فقط می‌دانم آن موقع که دیدمش، ل**ب پایینش زخم نبود. نور تنها چراغ روشن خانه روی صورتش سایه روشن ساخته. دستم را رها می‌کند:
- چرا نخوابیدی؟
-می‌خواستم شام بخورم تو رسیدی!
نیش‌خند می‌زند:
-ساعت دوازده شب که وقت شام نیست! مگه اینکه تو...
هلش می‌دهم عقب. دو دستم را در هوا می‌گیرد و جمله‌اش را کامل می‌کند:
-منتظرم مونده باشی!
دستانم را می‌رهانم:
- خب که چی؟
پیروزمندانه شانه بالا می‌اندازد:
-لو رفتی خانوم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فاطمه شکیبا(فرات)

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
9/8/18
ارسال ها
463
امتیاز
17,083
محل سکونت
زیر درخت کاج
عقیق 1

دست امیر را محکم در دستش فشرد؛ الهام اما محکم به پایش چسبیده بود. الهام کوچک‌تر از آن بود که بداند چه اتفاقی افتاده. حتی کوچک‌تر از آن که دردش را حس کند. بیشتر از هیاهو ترسیده بود. امیر اما بیشتر از الهام می‌فهمید. بغضش را نگه داشته و به ابوالفضل نگاه می‌کرد تا رخصت بگیرد برای گریه کردن. اما ابوالفضل به رو به رو خیره بود؛ به هیاهو، به گریه‌های آرام پدربزرگ و ناله‌های مادربزرگ، به کسی که در جمعیت خرما می‌گرداند. دست خواهر و برادرش- الهام و امیر- را گرفت و به اتاق برد. می‌دانست کسی در این شلوغی به فکرشان نیست. الهام کلافه بود و بهانه می‌گرفت:
-گشنمه! کیک می‌خوام!
الهام را با شکلاتی ساکت کرد و حالا نوبت امیر بود:
- خسته شدم! چرا مهمونامون نمیرن؟
جوابی نداشت. اگر قرار به غر زدن بود، ابوالفضل بهتر از همه بلد بود غر بزند، اما نمی‌توانست. شاید به خاطر خواهر و برادرش، یا غرور نوجوانی‌اش، یا بهتی که داشت، بغضش را خفه می‌کرد؛ به احترام جمله همیشگی پدر که می‌گفت:
- مرد گریه می‌کنه، اما نه جلوی کس و کارش!
دلش لک زده بود برای دیدن دوباره پدر و مادر. هنوز نمی‌توانست باور کند دیگر نمی‌بیندشان. حتی نتوانست بار آخر با پیکرشان وداع کند. عمو گفت باید کنار امیر و الهام بماند. اما می‌دانست بهانه است. خودش دزدکی از عمو شنیده بود که گفته بود:
-جسداشون سوخته، سخت شناساییشون کردم.
هربار یادش می‌آمد دیگر پدر و مادر را نمی‌بیند، هزار و یک ای کاش و اگر به مغزش هجوم می‌آورد:
- کاش نمی‌رفتند. کاش حداقل با کاروان می‌رفتند نه ماشین شخصی. کاش...
صدای گریه مادربزرگ از سالن بیرون می‌آمد، راهرو را طی می‌کرد، از در بسته اتاق رد می‌شد و می‌رسید به قلب ابوالفضل. قلب را سوراخ می‌کرد و ابوالفضل بی صدا آب می‌شد.
الهام خوابش برد و امیر که گوشه‌ای کز کرده بود، کودکانه پرسید:
- چرا مامان بابا نمیان؟ چه خبره این جا؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فاطمه شکیبا(فرات)

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
9/8/18
ارسال ها
463
امتیاز
17,083
محل سکونت
زیر درخت کاج
فیروزه 1

دست خودش نبود که حرفی برای گفتن نداشت. دیگر مطمئن بود نه فقط عارفه، که تمام مدرسه می‌دانند این دو هفته اخیر یک مرگش هست که شبیه برج زهرمار شده!
سوار اتوبوس شد، برعکس همیشه که می‌ایستاد تا بقیه بنشینند، نشست کنار پنجره و سرش را به شیشه تکیه داد. خیابان پر از آدم بود و آدم‌ها پر از آرزو، غصه، دغدغه، مشکل و امید. اگرچه آرزو و غم هریک با دیگری فرق می‌کرد، اما بشری یقین داشت همه معتقدند مرکز دنیا هستند. خودش هم یکی از آن آدم‌ها بود که می‌خواست گردن بکشد و اطرافش را بشناسد. حالا برعکس خیلی از مردم اطرافش، می‌دانست مرکز دنیا بودن تصور اشتباهی است. دلش می‌خواست این را به همه بگوید، اما با خودش توجیه می‌کرد که زمین گرد است و بی نهایت مرکز دارد! از این فکرها که خسته می‌شد، به گره‌های تو در توی کلاف ذهنش می‌خندید.
دلش می‌خواست گریه کند. خسته بود؛ چیزی از درون آزارش می‌داد. صدای نزاع حس‌های متضاد را از درونش می‌شنید. کسی سرزنش می‌کرد و دیگری توجیه می‌کرد. هر حسی، حق به جانب از خودش دفاع می‌کرد. صدای همهمه دادگاه درونش، دیوانه کننده بود و بشری میان همه آن‌ها سرگردان بود. حتی نمی‌دانست به حرف کدام گوش کند؟ دلش می‌خواست مثل مبصرهای کلاس اولی فریاد بزند:
-ساکت! اما نمی‌توانست. صدایش از پشت بغض شنیده نمی‌شد.
خواست شماره مادر را بگیرد و بپرسد رسیده‌اند یا نه؟ اما همراهش زنگ خورد. عمه نوشین بود؛ مثل همیشه پر از شور و شوق و عاطفه:
- سلام خوشگلم کجایی؟
اگر برعکس نوشین سرد جواب نمی‌داد، قربان صدقه‌های نوشین ادامه پیدا می‌کرد:
- نیم ساعت دیگه می‌رسم.
از خودش بدش آمد. نوشین هم سن مادرش بود؛ اما مثل یک خواهر، همدم همیشگی. از کودکی تا زمانی که معلوم نبود. نوشین باز هم ناامید نشد:
- پس زود بیا عزیز عمه! ب*و*س ب*و*س!
-باشه، خداحافظ.
شانزده سالش بود و فکر می‌کرد خیلی بزرگ شده؛ اما هنوز برای عمه‌هایش بچه بود. همان بچه دو سه ساله تپل و شیرین زبان که در خانه راه می‌رفت و قصه به هم می‌بافت. به قول نوشین:
-نود سالت هم که بشه، هنوز نانازی منی!
پوزخند زد. یادش رفت بپرسد پدر و مادر رسیده‌اند یا نه؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فاطمه شکیبا(فرات)

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
9/8/18
ارسال ها
463
امتیاز
17,083
محل سکونت
زیر درخت کاج
رکاب 2(آقا)
فکر می‌کردم به محض رسیدن بخوابم؛ برای همین هم روی تخت افتاده‌ام، اما خوابم نمی‌برد. چندبار هم پلک‌هایم روی هم رفته و نیمه هشیار شدم، اما خوابم نبرد. از ساعت دوازده و نیم تا الان که نزدیک چهار صبح است، در تخت پهلو به پهلو شده‌ام. دائم چشمانم گرم می‌شوند و چرت می‌زنم اما خوابم نمی‌برد. انگار به بی خوابی عادت کرده‌ام؛ یا شاید به نشسته خوابیدن!
سردم است. پتو را دور خودم می‌پیچم و برمی‌گردم که ببینم خواب است یا نه؟ نیست! حتما وقتی در چرت بوده‌ام غیبش زده.
به سختی خودم را از رخت خواب جدا می‌کنم. به پیدا کردنش می‌ارزد. چراغ کم نور سالن روشن است. پرده را باز کرده و زیر پنجره نشسته؛ غرق در کتاب است. یادداشت برمی‌دارد و خستگی ناپذیر می‌خواند. ولع دانستن را در چشمانش می‌بینم. طره‌ای از موهای مشکی‌اش را که بر صورتش افتاده پس می‌زند و بی آن که از کتاب چشم بگیرد می‌گوید:
-هنوز یه ساعت تا اذان مونده، برو بخواب.
باز هم تیرم به سنگ خورد. می‌خواستم غافل‌گیرش کنم، اما مثل همیشه غافل‌گیرم کرد. نمونه‌اش همین دیشب! چه زوری هم دارد این جنس ضعیف! بنده خدا خبر نداشت مچم در رفته، تلافی یک ماه و نیم نبودنم را سرش در آورد، حقم است!
شکست را به روی خودم نمی‌آورم:
-چی می‌خونی؟
-حکمت متعالیه ملاصدرا.
ابرو بالا می‌دهم:
-نفهمیدم چیه ولی لابد چیز خوبیه دیگه!
لبخند می‌زند و گونه‌اش چال می‌افتد. موهایش در نور ماه قهوه‌ای است. با کلافگی موهای روی صورت را عقب می‌زند:
-وای، فردا کوتاهشون می‌کنم! دیوونه‌ام کردن!
حتما فهمیده در پیچ و تابشان غرق شده‌ام که این طور ضد حال می‌زند! اخم می‌کنم:
-خب گیر سر بزن! حیفشونه!
زیر چشمی نگاهم می‌کند:
-می‌خوام ببینم خودت می‌تونی یه ساعت با اینا زندگی کنی؟
-پس زن و دخترا توی طول تاریخ چطور زندگی کردن؟
خودم هم می‌دانم چرت گفته‌ام. او با همه زن‌های تاریخ فرق دارد. پلک برهم می‌خواباند:
-باشه، گیره می‌زنم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فاطمه شکیبا(فرات)

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
9/8/18
ارسال ها
463
امتیاز
17,083
محل سکونت
زیر درخت کاج
عقیق 2
روی تنه نخل دست کشید. خودش را جای پدر گذاشت. نگاهی به سر تا پای نخل انداخت؛ انگار داشت خشک می‌شد، مثل خانه. خانه‌ای که حالا پر از جای خالی پدر و مادر بود. تمام حیاط و طارمه و اتاق‌ها از نگاه خیسش گذشتند. باید همه را می‌گذاشت و می‌رفت. همه را، هوای گرم و پنکۀ بی اثر را، آفتاب تند را، نخل‌ها را، شط را، خرمشهر را! تازه می‌توانست کمی از معنای انقطاعی را که پدر می‌گفت بفهمد. با این که خوب می‌دانست به پای پدر نمی‌رسد، اما اولین بار خودش را جای پدر گذاشت. حتما پدر هم سال پنجاه و نه همین حس را داشته و دلش می‌خواسته بماند، به هر قیمتی. خودش را این طور دل‌داری داد که پدر هم وقتی بزرگ شد، برگشت همین جا و حتی در سرزمین خودش شهید شد؛ این یعنی امید هست روزی او هم برگردد!
هرگوشه از خانه را که نگاه می‌کرد، پدر و مادر را می‌دید. کافی بود تکان بخورد تا اشک جمع شده در چشمانش بریزد. کاش دم در منتظرش نبودند تا می‌توانست سرش را به نخل تکیه بدهد و بلند اشک بریزد. آخر شنیده بود نخل‌ها شبیه آدم‌ها هستند. پس حتما این نخل هم همه چیز را می‌فهمید.
یاد خاطره پدر می‌افتاد؛ این که چه طور از شهری که زیر خمسه خمسه و هواپیما مثل جهنم شده بود، رفتند. درحالی که همه حتی پدربزرگ هم گریه می‌کردند.
ابوالفضل همیشه افتخار می‌کرد که در همین شهر به دنیا آمده. پدر می‌گفت خرمشهر مثل مادر است، بچه‌هایش را دوست دارد و دوری‌شان را تحمل نمی‌کند. می‌گفت خاک خرمشهر وجب به وجبش متبرک است؛ پر از شهید است.
آخرین نفری بود که از خانه بیرون آمد. وقتی داشت در را قفل می‌کرد، بازهم یاد حرف‌های پدر افتاد:
-وقتی داشتیم می‌رفتیم، بابابزرگت محکم در رو قفل کرد. تو دلم بهش می‌گفتم آخه قفل کردن واسه چی؟ بعثیا که برسن، با یه لگد در رو می‌شکونن!
در خانه را مانند ضریحی بوسید. آرزو کرد کاش زمان همین‌جا می‌ایستاد؛ اما نمی‌شد. آخر او شده بود مرد خانه، و باید دو پیکر سوخته را همراه خواهر و برادرش می‌برد به اصفهان و برای خاک سپاری تحویل خانواده مادری می‌داد.
اولین بار در عمرش انقطاع را تجربه کرد و سوار ماشین شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فاطمه شکیبا(فرات)

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
9/8/18
ارسال ها
463
امتیاز
17,083
محل سکونت
زیر درخت کاج
فیروزه 2

باید دل می‌کند، باید! دیگر برایش اما و اگر و شاید مطرح نبود. می‌دانست تا از این مانع رد نشود، نمی‌توانست جلوتر برود. باید دندان خراب را می‌کند و دور می‌انداخت؛ اما هنوز نپذیرفته بود فرهاد دندان خراب است. هم پذیرفته بود، هم نه. عقل و قلبش شبانه روز دعوا داشتند.
خودش را به فرهاد مدیون می‌دانست. شاید اگر فرهاد نبود، هم‌چنان در دنیای کوچک و کودکانه‌اش می‌ماند. فرهاد باعث شده بود بشری بزرگ شود، گردن بکشد، دنیای اطرافش را ببیند و عقایدش را از نو بسازد. بشرای سیزده ساله، زمین تا آسمان با بشرای شانزده ساله فرق داشت. این را همه می‌گفتند. می‌گفتند بشری یک باره بزرگ شد، جهش کرد، خانم شد.
خودش هم زندگی جدیدش را با وجود مخالفت‌های هر از گاهیِ مادر دوست داشت. فرهاد، بشری را در ابتدای راهی بی نهایت قرار داده بود، در ابتدای مسیر رشد، راهی که منتهی به بهشت می‌شد؛ درحالی که خودش نه می‌خواست و نه خبر داشت چنین لطفی به بشری کرده.
بشری اما، کمی که در این مسیر جلو رفت، فهمید تعلق خاطر به فرهاد ادامه مسیر را سخت می‌کند. هرچه بزرگ‌تر شد و جلوتر رفت، محبت فرهاد دست و پاگیر‌تر شد. خاطره‌های زیادی با فرهاد داشت. عقلش می‌گفت باید فرهاد را رد کند تا بتواند جلو برود، وگرنه سقوط حتمی است.
به جای جملات کتاب، سر و صدای دادگاه همیشه برپای درونش را می‌شنید. کتاب را بست و وسط سالن دراز کشید. چند پرتوی باریک آفتاب، توانسته بودند از بین شاخه‌های درخت انگور و پرده‌ها فرار کنند و با چشمانش بازی می‌کردند. دوباره همه چیز را از سه سال پیش مرور کرد. زمانی که در آستانه تغییر بود. در آستانه شناخت نسبت به جنس مخالف. همان روزها، در همین اتاق مهمان خانه فرهاد را نگاه کرد، پسرخاله‌اش را! تا قبل از آن فرهاد را زیاد می‌دید، مخصوصا محرم‌ها که مداح حسینیه بود. اما سه سال پیش، اولین بار فرهاد را نگاه کرد و بی آن که بداند چرا، حس کرد فرهاد با بقیه مردها فرق دارد. تا قبل از آن، تعریفی از جنس مخالف نداشت.
فرهاد بی آن که بخواهد، باعث شده بود بشری متن مداحی‌هایش را بنویسد و درباره کربلا بیشتر بخواند. فرهاد خودش هم نمی‌دانست بشری را جهش داده. بشری تا یکی دو ماه بعد از آن روزی که فرهاد برایش فرق کرد، نمی‌دانست چرا روی فرهاد حساس است. اصلا تعریفی از این احساس عجیب نداشت. گاهی آن قدر درباره این احساس ناشناخته فکر می‌کرد که به هیجان می‌آمد و ذوق می‌کرد، یا گریه‌اش می‌گرفت.
به هرحال، طول کشید تا بفهمد عاشق شده است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فاطمه شکیبا(فرات)

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
9/8/18
ارسال ها
463
امتیاز
17,083
محل سکونت
زیر درخت کاج
رکاب 3 (خانم)
از اتاق خواب بیرون می‌آید و سلام کرده و نکرده، مقابل تلویزیون می‌نشیند. کنایه می‌زنم:
-علیک سلام! صبح شما هم به خیر! منم خوبم!
می‌زند شبکه خبر و سرش را کمی به سمتم برمی‌گرداند:
-سلام! خوبی؟
با شنیدن اضطراب صدایش اخم می‌کنم:
-مگه قرار نبود توی مرخصی گوشی رو بذاریم کنار؟
بی آن که نگاهم کند می‌گوید:
-چشم، ببخشید! دیگه تکرار نمیشه!
صدای تلویزیون را بلندتر می‌کند تا من هم بشنوم:
-حمله تروریستی به مجلس شورای اسلامی و حرم مطهر امام خمینی(ره) در اثر این حمله که داعش آن را برعهده گرفته، تا کنون ده نفر از هم وطنانمان به شهادت رسیده‌اند!
لیوان شیر گرم را دستش می‌دهم و می‌گویم:
-این رو که صبح تا حالا چند بار اعلام کرده! دیر بیدار میشی از اخبار عقب می‌افتی!
با دقت زیرنویس را می‌خواند. صدای تلویزیون را کم می‌کنم:
-پس دو ماه داشتین چه کار می‌کردین جناب؟!
نگاهش را از تلویزیون می‌گیرد و با خنده برایم چشم تنگ می‌کند:
-سرکار علیه شما خودتون پرونده ندارین که دارین من رو تخلیه اطلاعات می‌کنین؟
شانه بالا می‌اندازم و می‌خواهم بلند شوم که دستم را می‌گیرد که بنشینم:
-میای بریم بیرون امروز؟
طبق عادت همیشگی‌ام، دستش را می‌پیچانم. برخلاف همیشه چهره‌اش کمی درهم می‌رود. عجیب است! هیچ‌وقت آن قدر فشار نمی‌آورم که دردش بیاید. مگر این که...
بلند می‌گویم:
-دوباره چه بلایی سر خودت آوردی دیوانه؟
قبل از آن که دستش را بگیرم و ببینم چه شده است، از دستم در می‌رود. بلندتر می‌گویم:
-چرا نرفتی دکتر؟ یه آتل نمی‌تونستی ببندی؟
مانند پسربچه‌ای که بخواهد از دست مادرش فرار کند، به آشپزخانه می‌گریزد و دستانش را به علامت ایست مقابلش می‌گیرد. نفس نفس زنان و با خنده مسخره‌ای می‌گوید:
-جون من! جون من یه بار دیگه بگو دیوانه! دو ماهه از شنیدن این کلمه محرومم! بگو! از اون دیوانه ها!
بازهم اخم می‌کنم:
-بیا ببینم دوباره چه کاری دست خودت دادی!
گردن کج می‌کند:
-جان من!
پوزخند می‌زنم و درحالی که از آشپزخانه بیرون می‌روم می‌گویم:
-دیوانه!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است.
ایجاد کننده موضوعات مشابه انجمن تعداد پاسخ تاریخ ایجاد
ShiRiN #Sh تلویزیون 0
Ε.b.ɨ فوتبال داخلی 0
Ε.b.ɨ فوتبال داخلی 0
Ε.b.ɨ فوتبال خارجی 0
þ¤$¡¤ñ دلنوشته های کاربران 1

موضوعات مشابه


بالا