ویژه رمان لوح خاکستری | I.yasi کاربر انجمن یک رمان

I.YãSi

مدیر تالار سرگرمی +ویراستار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
عضویت
8/23/18
ارسال ها
1,781
امتیاز
63,073
محل سکونت
the MonaLisa's picture
کد رمان: 1833
ناظر: jasmine

بِسمِ الله النور
نام رمان: لوح خاکستری
نویسنده: I.Yasi
ژانر: معمایی، عاشقانه، اجتماعی
سطح: ویژه


62449
متشکرم از آیسای عزیز @braveays بابت طراحی جلد ; )
خلاصه:
پزشک موفقی در بخش اورژانس بیمارستانی مشغول به کار است و در محل کارش در یک نگاه دلباخته‌ی بیماری می‌شود؛ از سوی دیگر، به یک باره فرد ناشناس و مرموزی وارد زندگی پُر مشغله‌ی دکتر محبی می‌شود که او و زندگی‌اش را با چالش‌های متفاوتی مواجه می‌کند.

پ.ن: با تشکر از @tromprat بابت انتخاب نام رمان
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر ارشد + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,126
امتیاز
64,873
سن
22
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

I.YãSi

مدیر تالار سرگرمی +ویراستار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
عضویت
8/23/18
ارسال ها
1,781
امتیاز
63,073
محل سکونت
the MonaLisa's picture
مقدمه

او مثل جیوه است، حتی اگر او را متلاشی کنم، هزاران تکه‌ی دیگر از او زاده می‌شود!
او مثل آب است، همه جا را نمناک می‌کند.
او مثل هوا است، همه جا وجود دارد.
او خودِ ویروس است، ‌یک ویروسِ مسری که همه جا شیوع پیدا می‌کند!
تا لحظه‌ای که نفس می‌کشم از او متنفرم، او مثل سیاهی دور چشم می‌ماند، به هر راهی متوسل می‌شوم، کم‌رنگ نمی‌شود، پاک نمی‌شود!
او عین سایه است، سایه‌ای که همیشه و هر زمان همراهم است، اما سایه‌ی خودم نیست.
..!
i.yasi




فصل اول
[و چشم‌هایش شروعِ همه چیز بود!]​
لباس‌های چرک‌ را در ماشین لباس‌شویی قرار دادم و دکمه on را لمس کردم.
به کابینت تکیه کردم و به چرخش لباس‌ها در ماشين خیره شدم و گذر زمان را از دست دادم. اندک زمانی به همان صورت سپری شد که با صدای تلفن از جا پریدم.
به طرف میز غذاخوری چهار نفره‌ی مربع شكل رفتم و تلفن بی‌سیم را برداشتم.
-الو؟
صدای ظریفِ زنانه‌ی یکی از همکارانم به گوش رسید.
-سلام ویدا جون، جمالی هستم.
صندلیِ پشت میز را کشیدم و روی آن نشستم.
-سلام، جانم؟ اتفاقی افتاده؟
همزمان با صدای بلند پیجِ بیمارستان، گفت:
-گویا امشب شیفت خانم اسدی با شماست؟ درسته؟
-بله، چطور؟
سرفه‌ای کرد و جواب داد:
-امـم... با من هماهنگی نشده بود و اطلاعی نداشتم، آقای مقدم‌زاده ازم خواستن که ازتون بپرسم.
لبخندی زدم و گفتم:
-خیلی خب، بهشون بگید مریم امشب نیستش.
-حتماً عزیز، خدانگهدار.
تلفن را روی میز گذاشتم و از آشپزخانه خارج شدم.
پوست تخمه‌های روی میز را در پاکت پفک ریختم و با دستمال میز را تمیز کردم.
شال و تیشرت و لنگه جورابی را که با بی‌نظمی روی کاناپه‌های شیری رنگ رها شده بودند، برداشتم و به طرف اتاق خواب رفتم.
پوفی کشیدم و مشغول تمیزکاری شدم.
با بیست و پنج سال سن، هنوز هم ویژگی شلخته و بی‌نظم‌ بودنم را به دوش می‌کشیدم؛ مادرم به شدت با نظم و مرتب بود و این وسواسِ مرتب بودنِ همه چیز و همه کس را از او به ارث نبردم، متاسفانه!
راستش از هیچ نظر شبیه به او نبودم؛ خب، تا جایی که در خاطرم مانده بود، قطعا شباهتی به پدر هم نداشتم. اوه پس شبیه به چه کسی‌‌ بودم؟ سالار؟ خدای من، شوخی‌اش هم خنده دار بود!
سرم را تکان دادم و به افکار مسخره‌ام نیش خندی زدم.
روی تخت، روی میز و روی صندلی، از لباس‌های رنگارنگ پر شده بود و اتاق را به فضاي نامرتبي تبديل كرده بود؛ با بی‌حوصلگي لباس‌ها را مچاله شده در کمد دیواری سفید جا کردم و باقی اتاق را مرتب کردم.
پنجره‌ی مستطیل شکلی در اتاق قرار داشت که پرده‌ای آن را پوشانده بود.
اتاق خواب، متشکل از تخت تک نفره، میز مطالعه، قفسه‌های رنگارنگ فلزی که پر از کتاب مختلف بود، گلیم فرش سبز روشنی که نزدیک تخت پهن شده و میز آرایشی که آیینه‌ی مثلث شکل عجیب و غریبی روی آن قرار داشت و خرد و ریزهای دیگری که هر دختری در اتاقش دارد، بود.
من تمامی خانه‌ها را بررسی نکردم اما می‌دانستم اتاق متفاوت یا شاید هم عجیب و غریبی دارم!
تمامی وسایل اتاق رنگارنگ بود و هیچ جفت وسیله‌ای با هم ست و هماهنگ نشده‌ بود؛ وقتی یکهویی تصمیم به مستقل شدن می‌گیرید و هول هولکی وسیله خریداری می‌کنید بی آن که به باقی قضایا فکر کنید، همین اتفاق می‌افتد! آن روزها هر چه می‌دیدم خریداری می‌کردم و به هیچ وجه رنگ برای در اولویت اول نبود؛ اصلا در لیست اولویت‌هایم نبود!
ناراضی نبودم؛ اتاق خوابم را می‌پسنديدم و در آن راحت بودم؛ اصلی‌ترین و مهم‌ترین بخش قضیه هم همین بود، من احساس راحتي مي‌كردم!
همان‌طور که آهنگی زیر ل**ب می‌خواندم، سرگرم ترتیب دادن به کتاب‌های کتابخانه کوچکم شدم.
تمام این‌ها حدود یک ساعت طول کشید؛ در آخر با یک لیوان چای دوست داشتنی و موثر وارد تراس شدم تا نفسی تازه کنم.
نسیم خنکی می‌وزید و خورشید کاملاً غروب کرده بود. اوایل مهر ماه بود و یازده ماه از مشغول شدنم در بخش اورژانس بیمارستان (...) می‌گذشت؛ یازده ماه و چهار روز!
اورژانس، بخش پر رفت و آمد و پر سروصدایی که روزانه صدها نفر به دلایل مختلف کارشان به آن‌جا می‌رسد؛ کار کردن در آن بخش واقعاً سخت است و باید از دل و جان مایه بگذارید؛ باید با حوصله باشید و مشکلات شخصی را وارد محیط کاری نکنید و حواس‌پرتی‌ها را ببوسید و کنار بگذارید، تا بیماران علاوه بر سلامت جسمانی، با روحیه خوبی هم از اورژانس خارج شوند.
 
آخرین ویرایش

I.YãSi

مدیر تالار سرگرمی +ویراستار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
عضویت
8/23/18
ارسال ها
1,781
امتیاز
63,073
محل سکونت
the MonaLisa's picture
استارت زدم، از پارکینگ مجتمع خارج شدم و به
سوی بیمارستان حرکت کردم.
سال‌های سال بود که در آن ساختمان ده طبقه زندگی می‌کردم. سال‌های سال بود که "تنها" در آن ساختمان ده طبقه زندگی می‌کردم.
اشتباه نکنید! من خانواده دارم؛ مادری دارم، مهربان، زیبا و زحمت‌کش. او سیزده سال پیش، درست وقتی که یک سال از مرگ پدرم می‌گذشت، با مرد مستبد و زورگویی به نام "سالار هدایت" ازدواج کرد که هیچ ملاک مناسبی جز پول نداشت.
گاهی مانند دیوانه‌ها جلوی آیینه با خود حرف می‌زدم و می‌پرسیدم "چرا مامان؟ چرا این کار رو کردی و خانواده کوچیک‌مون رو از هم پاشیدی؟"
هنوز هم برایم سوال است؛ واقعاً چرا با چنین مردی ازدواج کرد؟
فکر می‌کنم حالا دیگر متوجه شده باشید که چرا تنها زندگی می‌کردم! تحمل شخصی که قرار بود جای خالی پدر را پر کند، بیش از حد برایم غیر قابل قبول بود.
به هرحال، به محض این که در آزمون کنکور پذیرفته شدم، با خانه‌ی سالار خداحافظی کرده و با اندک ارثی که از پدرم به من رسیده بود، آپارتمانی نقلی خریداری کردم و...
سال اولِ تنها زندگی کردن بسی سخت گذشت؛ علی‌رغم رهایی از نیش و کنایه‌های سالار، باز هم سخت بود اما عقربه‌های ساعت به دنبال هم دویدند؛ روزها، شب شدند و شب‌ها، روز! گذشت و گذشت و گذشت و آن حجم از تنهایی برای همیشه در خانه‌‌‌‌ام ماندگار شد و تبدیل به عادتی مکدر شد.
پژو 206 آبی رنگم را در پارکینگِ واقع در حیاط بزرگ بیمارستان پارک کردم و با عجله به طرف اورژانس قدم برداشتم. ساختمان اورژانس واقع در سمت راست بیمارستان بود. نمای سفید رنگ داشت و پنجره‌ای بسیار بزرگ و مربع شکلی در نمای بیرونی آن دیده می‌شد.
مقابل در، نفس عمیقی کشیدم و در نهایت با آرامش وارد اورژانس شدم.
از سالن گذشتم و به اتاق استراحت پرسنل رفتم و روپوش سفید بیمارستان را که کمی برایم تنگ شده بود، به تن کردم. شیفت را از "ثریا محمدی" تحویل گرفته و به فضای نسبتاً شلوغ سالن انتظار نگاهی انداختم. زنی، نوزاد شیرخوارش را که صدای جیغ و گریه‌اش تمام سالن را برداشته بود، مدام در آغوشش تکان می‌داد و خودش هم در حال اشک ریختن بود.
به دیوار تکیه کردم و با خودکار بیک در دستم مشغول بودم که صدای آرش مقدم زاده، خودکار بی‌چاره را از میان انگشتانم نجات داد.
-سلام، شب بخیر.
نگاهی به روپوشی که در دستش قرار داشت کردم و سپس به چهره‌ی خسته‌اش چشم دوختم و گفتم:
-سلام خسته نباشید، مگه شیفت‌تون تموم نشده، چرا اینجایید؟
جلو آمد و کنارم ایستاد.
-منتظر دکتر صداقتم...
آهانی زیر ل**ب زمزمه کردم و گفتم:
-الان دیگه باید برسه!
-آره...
به دیوار سبز روشن پشت سرش تکیه داد و منتظر نگاهم کرد. گفتم:
-چیزی شده؟
اِهمی کرد و گفت:
-مریم... خانم چرا نیومده؟
ابرویی بالا انداختم و با شیطنت پرسیدم:
-چه طور؟
دستی به موهای مشکیِ کم پشتش کشید:
-ویدا جان اذیت‌مون نکن!
لبخند دندان‌نمایی زدم و درست لحظه‌ای که خواستم جواب دهم، صدای پرستار مانع شد.
پرستار: دکتر؟
من و آرش به طرف تخت بیمار رفتیم.
دختر نوجوان سیزده، چهارده ساله‌ای گریان روی تخت دراز کشیده بود.
پرسیدم:
-اسمت چیه عزیزم؟
با صدای ضعیفی جواب داد:
-مینا.
-مینا عزیزم تصادف کردی؟
دماغش را بالا کشید:
-بله.
-چیزی نیست مینا جان.
قبل از آن‌که دست‌کش‌ها را دست کنم، اشک‌هایش را پاک کردم.
آرش نگاهی به اطراف کرد و با صدای نسبتاً بلندی گفت:
- همراه بیمار؟
مرد کچل و قد بلندی جلو آمد و گفت:
-من با دختر خانم تصادف کردم.
به طرف مینا برگشتم و معاینه‌اش کردم.
-به نظر مچ دست و این قسمت از پای راستش شکسته، عکس برداری لازمه؛ بفرمایید رادیوگرافی.
به مینا لبخند زدم و از تخت فاصله گرفتم.
کنار جمالی، سرپرستار بامحبتِ بخش، نشستم و دست‌کش‌هایم را از دست بیرون آوردم.
این صحنه -در آوردن دست کش‌ها- روزانه بارها و بارها تکرار می‌شد!
 
آخرین ویرایش

I.YãSi

مدیر تالار سرگرمی +ویراستار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
عضویت
8/23/18
ارسال ها
1,781
امتیاز
63,073
محل سکونت
the MonaLisa's picture
چند ساعت از نیمه شب گذشته بود. در حال نوشیدن قهوه بودم که سهیل صداقت -که حکم سرپرست و همه کاره‌ی بخش را داشت- مرا مخاطب قرار داد:
-دکتر جان؟
لیوان قهوه را روی کانتر گذاشتم و گفتم:
-بله؟
دستی به بینی گوشتی و نسبتا بزرگش کشید و سپس دستانش را در جیب روپوشش گذاشت و گفت:
-هستی من برم جایی؟
سری تکان دادم:
-بله خیالتون راحت!
جمالی با نگاهش دکتر صداقت را بدرقه کرد و وقتی از دید محو شد، خندان گفت:
-پسر برادرش تو شربتش مسهل ریخته!
-رفت دستشویی؟
-آره.
طبق عادتی که از دوران طفولیت همراهم بود، دستم را جلوی دهانم گرفتم و با خنده گفتم:
-بی‌چاره، من بودم پسره رو یه گوشمالی حسابی می‌دادم.
دوباره لیوان قهوه را برداشتم و این بار تمامش را نوش جان کردم.
درون اورژانس پرنده پر نمی‌زد که بیماری را با برانکارد آوردند.
همراه بیمار، با کمک یکی از پرستاران انترن، بیمار را که مرد هم بود روی تخت خواباند. پرستاران به طرف تریاژ راهی شدند که جمالی دستش را در هوا تکان داد و با صدای نسبتاً بلندی به پرستاران گوشزد کرد:
-احیا!
تخت هل داده شد و به سرعت به اتاق احیا منتقل شد.
جمالی: خودکشی کرده!
گوشه‌ی لبم را لمس کردم و متعجب پرسیدم:
-از کجا می‌دونی؟
از جایش برخاست و گفت:
-تجربه!
سپس به طرف اتاق احیا راهی شد و گفت:
-دکتر که نیست، تو بیا!
بالای سر بیمار که رسیدیم، دست‌کش دست کردم. همراه بیمار با چهره‌ی کلافه‌ای سر تکان داد و گفت:
- خودکشی کرده.
همان لحظه چشمم به جمالی افتاد که با تکبر نگاهم می‌کرد.
پرستار فشارخون و ضربان قلب را چک کرد.
پرستار: نبضش خیلی کُنده!
به صورت کبودش ضربه زدم.
-آقا؟ آقا؟
هیچ واکنشی نشان نداد و من پرسیدم:
-چی خورده؟
همراه: قرص.
چانه‌اش را در دست گرفتم و به پایین کشیدم.
-چه قرصی؟
زمزمه‌وار جواب داد:
- نمی‌دونم.
نبضش را چک کردم و پرسیدم:
-چند ساعت از زمانی که مصرف کرده گذشته؟
و باز هم، با همان کلمه‌ی خسته کننده‌ی "نمی‌دانم" پاسخگوی سوالاتم شد.
با چشم به دنبال دکترصداقت گشتم. قیچی را برداشتم و تیشرت سفید خیسش را پاره کردم. باید سطح هوشیاریش را تخمین می‌زدم، پس پرسیدم:
-اسمش چیه؟
همراه: عرفان.
با دست چندین ضربه متواترِ محکم تخت سینه‌ی برهنه‌اش زدم و تکانش دادم.
-عرفان؟ عرفان صدام رو می‌شنوی؟
ل**ب‌های تیره شده‌اش از هم فاصله گرفت و نیمه باز ماند و هیچ واکنشی نشان نداد. بدنش به لرزش افتاد و در نهایت قلبش از تپش ایستاد. مقنعه‌ام را عقب کشیدم و گفتم:
-دچار ایست قلبی_تنفسی شده!
پرستار، همراه بیمار را به بیرون از اتاق هدایت کرد.
جمالی، ماسک اکسیژن را بعد از آن‌که مطمئن شد به دستگاه اکسیژن وصل است، به صورت بیمار وصل کرد.
-الکتروشوک آماده بشه!
لحظه‌ای سرم را بالا آوردم و چهره‌ی رنگ پریده‌ی رضوی، یکی از پرستاران را دیدم.
پرستار که به طرف دستگاه رفت، گفتم:
-ماساژ قلبی رو شروع می‌کنم.
تا دستگاه آماده شود، با دو دست فشارهای سریع و پی در پی به قفسه سینه‌اش وارد کردم و درست وقتی که دست‌هایم دیگر توان انجام دادنش را نداشت، دستگاه شوک آماده شد.



[اتاق احیا: تمام بیمارانی را که با هر نوع بیماری مراجعه کردند را پذیرش کرده و اقدامات درمانی را برای ایشان انجام دهد و باید آمادگی کامل را جهت پذیرش و کاهش خطر برای بیمارانی که دچار حادثه یا وضعیت حاد و فوری شده‌اند داشته باشد.]
[الکتروشوک: دستگاهی الکتریکی که با شوک‌های الکتریکی خفیف، تارلرزۀ بطنی یا دهلیزی را بی اثر می‌کند.]
 
آخرین ویرایش

I.YãSi

مدیر تالار سرگرمی +ویراستار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
عضویت
8/23/18
ارسال ها
1,781
امتیاز
63,073
محل سکونت
the MonaLisa's picture
اندک لرزشی در صدایم هویدا شد.
- آدرنالین تزریق کن...
بعد از مکثی کوتاه گفتم:
-135ژول!
پرستاری که می‌دانستم تازه کار است، با سخت کوشی به وظایفش عمل کرد و گفت:
-تنظیم شد.
پدال‌های آغشته به ژل را در دست گرفتم و با شمارش به سینه‌ی بیمار فشردم.
-سه دو یک...
شوک! سرم را تکان دادم تا تار مویی که مقابل صورتم قرار داشت، کنار برود. نفس نفس زنان پرسیدم:
-وضعیت؟
جمالی سری به طرفین تکان داد.
-برنگشت!
این‌بار جمالی وارد عمل شد و ماساژ قلبی را انجام داد و سپس دومین شوک را وارد کردم. خوشبختانه با وارد کردن دومین شوک، بیمار برگشت.
نفس صدا داری از دهان همگی‌مان خارج شد.
دستمال صورتی رنگی از جیب بیرون ‌آوردم و قطره‌های درشت عرق پیشانی‌ام را پاک کردم.
در کمال تعجب لحظه‌ای چشمان بی‌حال و خمارش باز شد و نگاهم کرد. ناخودآگاه با دیدن چشمان آبی، چون اقیانوسش لبخند زدم.
در نهایت، دکتر صداقت وارد اتاق شد و جای مرا ‌گرفت. از اتاق خارج شدم و به سرویس بهداشتی رفتم و چند مشت آب به صورتم زدم.
همراه بیمارِ عرفان‌ نام، وارد اورژانس شد و مرا که در سالن دید، با عجله به طرفم آمد.
همراه: خانم دکتر؟
لبخند اطمینان بخشی زدم و گفتم:
-حالش خوبه... چی خورده بود؟
مرد که حال دیگر آشفتگی در چهره‌اش حس نمی‌شد گفت:
-نمی‌دونم چندتا، اما قرصِ(...) رو تو اتاقش پیدا کردم!
سری تکان دادم و گفتم:
-ادامه روند درمان رو دکتر صداقت انجام می‌دن، منتظر بمونید.
تشکر کرد و پشت در اتاق به انتظار ایستاد.
لباس‌های یک دست مشکی به تن کرده، سی و چند ساله به نظر می‌رسید و انگشت حلقه‌اش پُر بود!موهای خرمایی رنگ پرپشت و مجعدی داشت که روی پیشانی‌اش ریخته شده بود.
به پرستارانِ مشغول به کار نگاه کردم و بی‌دلیل به مرد نزدیک شدم. دست‌هایم را در هم قفل کردم و پاهایم را جفت کردم.
-چرا این کار رو کرد؟
به صورتم زل زد و جوابی نداد. بینی‌اش عملی بود و زیادی باریک شده بود. قدمی جلو رفتم و گفتم:
-خودکشی رو می‌گم.
روی صندلی نشست و با لحنی که دروغ در تک تک واژه‌هایش بیداد می‌کرد، گفت:
-من، با عرفان زندگی نمی‌کنم! نمی‌دونم! هیچ‌وقت حرف از خودکشی نمی‌زد، از کجا باید می‌فهمیدم!؟
نیش‌خندی زدم:
-آدمایی که در مورد خودکشی حرف می‌زنن، معمولاً دست به خودکشی نمی‌زنن!*
جواب نداد و به در خیره شد؛ پرسیدم:
-چند سالشه؟
ل**ب‌هایم را به هم فشردم و در دل لیچاری نثار خود و حرف‌هایم کردم؛ و با خود گفتم اگر بگوید تو را سننه، خوشحال می‌شوی؟
هنوز به حرف‌هایی که زده بودم می‌اندیشیدم که گفت:
- همین دیشب تولدش بود؛ بیست و پنج ساله شد!
آهی از دهانم خارج شد و تنها گفتم:
-هم سنیم!


*این جمله مشهور از آندره مارلو است: «آدم‌هایی که در مورد خودکشی حرف می‌زنند معمولا خودکشی نمی‌کنند»
*بنا به دلايلي اسم قرص حذف شد!
* * *​
 
آخرین ویرایش

I.YãSi

مدیر تالار سرگرمی +ویراستار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
عضویت
8/23/18
ارسال ها
1,781
امتیاز
63,073
محل سکونت
the MonaLisa's picture
مریم: دو روزه زودتر میام تا ببینمت، تو نیستی! لطف کردی مرسی واقعاً، جبران می‌کنم ویدا...
دست بر روی شانه‌اش گذاشتم.
-خواهش می‌کنم، می‌دونی که شیفت شب رو بیشتر دوست دارم!
جمالی هم حاضر و آماده به ما نزدیک شد.
جمالی: ویدا جون؟
-جانم؟
کیفش را روی شانه‌اش مرتب کرد و گفت:
جمالی: بیماری که خودکشی کرده بودا...
مریم پوفی کشید و به پشت دستش زد و گفت:
-بازم خودکشـی؟
سری تکان دادم و رو به جمالی کردم و گفتم:
-خب؟
جمالی: به شیرین (یکی از پرستاران بخش) گفته با کسی که نجاتش داده کار داره!
نفس عمیقی کشیدم و لبخند رضایت بخشی از حال رو به بهبود بیمار بر لبم نقش بست.
-احتمالا می‌خواد تشکر کنه.
جمالی: عصر مرخص می‌شه، یه سری بهش بزن.
برخاستم و درحالی که مقنعه‌ام را مرتب می‌کردم پرسیدم:
-به این زودی؟
شانه بالا انداخت و گفت:
جمالی: منم تعجب کردم، ولی میگن برادرش می‌خواد هر چه زودتر مرخص بشه.
-آوردنش بخش؟
جمالی در حالی که با کیفِ روی دوشش جلوی کامپیوتر خم شده بود و نگاهش میخ مانیتور بود پاسخ داد:
-آره.
بعد از به پایان رسیدن ساعت کاری‌ام، به طرف اتاق مورد نظر رفتم. دستی به گوشه‌ی مقنعه کشیدم و در را باز کردم.
چراغ‌ خاموش بود و پرده‌های ضخیم آبی رنگ پنجره را پوشانده بودند و فضای نیمه تاریکی ایجاد شده بود.
به تخت نزدیک شدم و سِرمش را عوض کردم؛ تکانی خورد و بیدار شد و مچ دستم را محکم گرفت.
با صدای بم و گرفته‌ای گفت:
-چیکار می‌کنی؟
سرم را بالا بردم. دستم را كشيدم و از دستش جدا کردم. لبخندی زدم و گفتم:
-بیدارتون کردم؟ حالتون چطوره؟
به چشم‌هایم زل زد:
-تو دکترمی؟
چشم‌هایش به قدری دلربا و معصوم بود که دوست داشتم مدت‌ها به تماشایش بنشینم. دوباره سوالش را تکرار کرد:
- تو دکترمی؟
ل**ب گزیدم و نگاه خیره‌ام را گرفتم و دستانم را در جیب فرمم کرده و گفتم:
- مشکلی پیش اومده؟
به اتیکت اسم نصب شده بر روپوش نگاه کرد. و زیرلب زمزمه کرد:
-ویدا محبی!
جواب دادم:
- بله، ویدا محبی هستم.
سرش را به طرف مخالف من، یعنی به طرف پنجره چرخاند و زیر ل**ب گفت:
- برو بیرون!
متعجب عقب رفتم و لحظاتی هاج‌وواج همان‌جا ایستادم. او همان‌طور که به پنجره زل زده بود فریاد زد:
-برو بیرون!
از جا پریدم و هول شده قدم‌هایم را به عقب برداشتم و زمزمه‌کنان گفتم:
-خیلی خب!
و به سرعت اتاق را ترک کردم.
 
آخرین ویرایش

I.YãSi

مدیر تالار سرگرمی +ویراستار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
عضویت
8/23/18
ارسال ها
1,781
امتیاز
63,073
محل سکونت
the MonaLisa's picture
تکه سیبی را که به طرفم گرفت، در دهان گذاشته و با دهانی پر و لپ‌های برجسته شده‌‌ی مملوء از میوه، گفتم:
-خودت خوب می‌دونی اصلاً دلم نمی‌خواد باهاش رو به رو بشم.
گلایه‌مند آهی کشید و سپس گفت:
-به خاطر من بیا، به خاطر مادرت! دو ماه آزگاره به من سر نمی‌زنی! چرا دختر؟ من بزرگت نکردم؟ تر و خشکت نکردم؟
پوزخندی زدم و با دلخوری‌ای که در صدا و چهره‌ام هویدا بود، گفتم:
-شما چرا نمیای؟ مگه من دخترت نیستم؟ اون کثافت بی همه چیز، چرا نمی‌ذاره پات رو از خونه بیرون بذاری؟ چندبار اومدم با زبون بی زبونی بیرونم کرد؟
از این که همان جر و بحث‌های کهنه را از سر گرفتم آزرده شد. اخمی کرد و گفت:
-باشه! تو عاقل! ولی تو که می‌دونی نمی‌تونم بیام، چرا می‌پرسی؟ عزیزدل مامان، مگه جز تو کی رو دارم؟
به او نزدیک شدم و سرم را روی سینه‌اش گذاشتم و گفتم:
-مامان؟
موهایم را از روی مقنعه نوازش کرد و با لحنی سرشار از احساسات مادرانه گفت:
-جانم عزیزدلِ مامان؟
سرم را به سینه‌اش فشردم و گفتم:
-بیا با من زندگی کن!
زیرلب زمزمه کرد:
-نمی‌تونم! من این‌جا اسیرم!
سرم را بلند کردم و معترض گفتم:
- ازش شکایت می‌کنیم. کافیه ل**ب تر کنی، بهترین وکیل رو پیدا می‌کنم.
تمسخرآمیز خندید.
-چه شکایتی آخه؟ گیرَم که شکایت کنیم، یعنی تو نمی‌دونی سالار چه کله گنده‌ایه؟
پوفی کشیدم و از جایم برخاستم.
-بس کن مامان، تو خودت عاشق زندان‌بانتی!
در سکوت اشک‌هایی را که پس از خنده‌ی تلخش جاری شده بود، پاک کرد.
-باید برم سرکار...
با چشمان پرتردیدش به در خانه نگاه کرد و گفت:
-بازم بیا باشه؟
گونه‌اش را بوسیدم و گفتم:
-چشم.
از عمارت منحوس سالار بیرون رفتم و یک راست به بیمارستان رفتم. در حیاط بیمارستان بودم که متوجه باز بودن بند کفشم شدم. خم شدم و بندهای سفید رنگ را محکم‌تر از قبل بستم. هنوز روی دو زانو خم بودم که یک جفت کفش مردانه جلویم ایستاد. سرم را بالا بردم و عرفان دادفر، همان بیمار هفته‌ی پیش را دیدم.
عجب! در دل برای خود ابرویی بالا انداختم. اسم و فامیلی‌اش را به خوبی به خاطر داشتم؛ چرا که معمولاً حافظه ضعیفی در به‌خاطر سپردن اسامی داشتم.
بلند شدم و بی‌حرف نگاهش کردم که خودش گفت:
-سلام.
چهره‌ی کنجکاوی به خود گرفتم و انگار که نمی‌دانم چه کسی‌ست.
-سلام!
سرش را خم کرد و گفت:
- خانم دکتر، من رو می‌شناسی؟
دستانم را در جیب پاییزه‌ی مشکی رنگم گذاشتم و گفتم:
-مـم... نه متاسفانه، باید یکی از بیماران یا...
بی‌خیال، با لبخند گَل و گشادی گفت:
- آره همونی که خودکشی کرده بود.
نگاه کوتاهی به چهره‌اش انداختم. به جز چشم‌هایش، به اجزای دیگر چهره‌اش دقت کردم و به این نتیجه رسیدم که تنها چشم‌هایش زیبا نیست، بلکه بینی خوش فرم و ل**ب کوچک و متناسبش، موهای خوش حالت خرمایی‌اش هم زیباست.
لبخندی مصنوعی‌ بر لبانم نقش بست.
-بله بله درسته. حالتون چطوره؟
هیچ‌وقت دروغگوی خوبی نبودم! چشمانش خندید و این بار شاداب‌‌تر نگاهم کرد:
-الان عالی‌م!
نگاهی به ساعت مچی‌ام انداختم و گفتم:
-خداروشکر.
گوشه لبش بالا رفت:
-عجله داری؟ اومدم ازت تشکر کنم بابت...
تبسم خجولی کرده و در میان حرفش پریدم:
-اوه، خواهش می‌کنم؛ من وظیفه‌م رو انجام دادم.
سرش را باز هم کمی خم کرد و گفت:
-ممنونم.
و من، باز هم لبخند زدم، باز هم! نگاهش خیره‌ی چالِ گونه‌ام شد. نگاهش را دوست داشتم؛ امان از نجوایی که در درونم پرسید: دیوانه شده‌ای؟ و امان از منِ ذوق زده كه جواب داد: آری!
عرفان که سکوتم را دید گفت:
-بهتره که مزاحم نشم.
مکثی کرد و ادامه داد:
-به امید دیدار، ویدا.
 
آخرین ویرایش

I.YãSi

مدیر تالار سرگرمی +ویراستار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
عضویت
8/23/18
ارسال ها
1,781
امتیاز
63,073
محل سکونت
the MonaLisa's picture
دستی تکان دادم و وارد اورژانس شدم.
آن‌شب از آن شب‌هایی بود که تمرکزم را به طور کامل از دست داده بودم و افکارم لجوجانه شکل و شمایلی آبی رنگ، درست مثل آن چشمان آبیِ آشنا به خود می‌گرفت. هرچه بیشتر به چشم‌هایش فکر می‌کردم، بیش‌تر جذبش می‌شدم و خصلت‌های خاص و جذابی پشت سر هم در ذهنم ردیف می‌شد. خودم هم از این همه ذوق و هیجانی که در وجودم ریشه دوانده بود، متعجب بودم.
برای آن که افکار بی معنایم را ساقط کرده و به وظایفم عمل کنم، به سرویس بهداشتی رفتم و چند مشت آب به صورتم زدم، موهای قهوه‌ای روشنم را در مقنعه فروکردم و سپس مشغول بررسی وضعیت بیماران شدم.
حوالی هفت صبح بود که به آپارتمان دنج و راحتم رسیدم. کلید انداختم و در سیاه رنگ را باز كردم و وارد حياط نسبتاً كوچک شدم. دو طرف حیاط باغچه بود و تعداد بسیار کم و انگشت شماری درخت، در آن ناحیه قرار داشت. و شاداب و دل‌باز بودن حیاط، بابت گلدان‌های مشکی رنگ بزرگ و کوچکی بود که کنار باغچه ردیف شده و در آن‌ها از گل‌های محمدی پر شده بود.
سوییچ ماشین را به آقای کریمی دادم و از او خواهش کردم ماشین را به پارکینگ منتقل کند.
مقابل واحدم یعنی واحد شماره پنج ایستادم. هنوز دسته کلیدم را از کیف بیرون نیاورده بودم که صدای گُرومپی از واحد روبه‌رو به گوشم رسید.
می‌دانستم چه چیزی مسبب ایجاد این صدا است، پس بی‌توجه کلید انداختم و در را باز کردم.
درِ واحدِ روبه‌رویی باز شد و هانیه به بیرون پرت شد و درست جلوی پاهایم افتاد. با تعجب به هانیه و سپس به کسی که هلش داده بود یعنی مسعود، همسایه‌ی واحد روبه‌رویی‌ام نگاه کردم.
مسعود خشمگین، خطاب به نامزدش گفت:
-گمشو تو سگدونی بابات!
خم شدم و بازوی هانیه را گرفتم. هانیه درحالی که گریه می‌کرد، گفت:
-تو همون سگدونی هم نداری، بیچاره!
مسعود از شدت خشم کبود شده بود؛ ناچاراً مداخله کردم:
-آقای شهیاد خواهش می‌کنم!
مسعود بی‌توجه به من به طرفش هجوم آورد و گفت:
-کاری نکن یه بلایی به سرت بیارم که...
هانیه نمایشی آب دهانش را بیرون انداخت و گفت:
-تُف به غیرت نداشته‌ت که من رو با این وضع بیرون می‌ندازی!
زیر چشمی نگاهی به سر و وضعش انداختم. تاپ و شلواری مشکی به تن کرده بود و موهای مشکیِ افشان و پریشانش روی شانه‌های برهنه‌اش رها شده بود. مسعود باز هم جلو آمد که هانیه پشتِ من پناه گرفت.
دست‌هایم را بالا گرفتم و گفتم:
-آقای شهیاد چیکار می‌کنید؟ لطفاً خودتون رو کنترل کنید، بفرمایید عقب، بفرمایید!
نگاه عمیقی به من انداخت.
-فقط به احترام شما.
مکثی کرد و گفت:
-برو گمشو وسایلت رو جمع کن!
هانیه تنه‌ای به من زد و وارد خانه‌شان شد. مسعود با آن نگاه تیره‌اش هنوز به من نگاه می‌کرد؛ در دل پوفی کردم و سپس به رویش اخم غلیظی کردم و وارد واحدم شدم.
با خود اندیشیدم که اگر قرار است صبح این‌گونه آغاز شود، شب چه چیزی انتظارم را می‌کشد؟
هنوز قدم دوم را برنداشته بودم که باز هم صدای داد و بیدادشان بالا رفت.
شانه‌ای بالا انداختم و برای استراحت کردن به اتاقم پناه بردم.
 
آخرین ویرایش

I.YãSi

مدیر تالار سرگرمی +ویراستار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
عضویت
8/23/18
ارسال ها
1,781
امتیاز
63,073
محل سکونت
the MonaLisa's picture
با صدای آلارم تلفن بیدار شدم؛ مدتی در تخت ماندم و چشمانم سفیدی سقف را نگاه می‌کرد و مغزم را نمی‌دانستم! شاید هم کمی به پنجره نگاه کردم و پس از آن از تخت گرم و نرمم جدا شدم.
نیمرو درست کردم و با ولع مشغول به خوردن شدم.
بعد از غذای هرچند ساده، کارهای روزمره‌ام را انجام دادم و در آخر ساعتی مطالعه کردم.
به محض این که دیگر تمایلی به ادامه دادن خواندن نداشتم، گوشه‌ای از صفحه‌ را تا زدم و روی تخت پهن شدم. لپ‌تاپ را روی پایم قرار دادم و تصمیم گرفتم ایمیل‌هایم را چک کنم. اکثراً ایمیل‌های تبلیغاتیِ خسته کننده‌ای بود که بدون لحظه‌ای درنگ حذف‌شان کردم.
لرزش تلفنم که نمی‌دانستم دقیقاً کدام قسمت تخت قرار دارد، مرا مجبور به لمس تمامی نواحی تخت کرد و در نهایت زیر پتوی مچاله شده پیدا شد.
-الو؟
صدای جیغ مانند شادان به گوشم رسید.
- سلام بی‌معرفت!
خندان و پرانرژی گفتم:
-شـادان!
-زهرمار. خوبی؟
با دکمه‌های کیبورد مشغول شدم و گفتم:
-مثل همیشه‌...
صدایی مثل صدای فنرهای تُشک آمد و سپس شادان با حسرت گفت:
-دلم برات یه ذره شده، کاش به این زودیا نمی‌رفتم.
ل**ب و لوچه‌ام مانند بچه‌ها، شکل و شمایل غمگینی به خود گرفت:
-منم این‌جا تنهام، خیلی تنها! گاهی سکوت بیش از حد خونه دیوونه‌ام می‌کنه.
لحنش کمی خشن و عصبی شد:
-به مامانت سر زدی؟ بی‌خیال دختر، توجهی به شوهر ننه عزیز نکن!
با خود، سری تکان دادم و گفتم:
-باشه باشه، سعی می‌کنم. من رو ول کن خودت چی‌کار می‌کنی؟
پوفی کِش‌دار کشید.
- از چهارشنبه میرم سرکلاس. می‌دونی چیه؟ بهتر! حوصله‌ام سر رفت.
درحالی که با شادان، دوست دوران مدرسه‌ و البته دوستی که نفسم به نفسش بند بود، حرف می‌زدم مشغول بررسی باقی ایمیل‌ها شدم. شادان هم با لحن متعجبی که می‌توانستم چشم‌های از حدقه بیرون زده‌اش را تصور کنم، گفت:
-ویدا باورت نمی‌شه! می‌دونی کی رو دیدم؟ رضا!
چند صدم ثانیه سکوت کردم تا به یاد بیاورم رضا دقیقا چه کسی‌ست و سپس گفتم:
-جدی می‌گی؟ کجا؟ تبریز؟
ولوم صدایش پایین آمد و پچ پچ مانند جواب داد:
-آره تو بازار... اونم من رو دید و شناخت، یعنی نگاهش که می‌گفت شناخته.
ایمیلی هم از وحید، برادرم در لیست چشمک می‌زد.
-با هم حرف زدین؟ شادان! چه احساسی داشتی بعد این چند سال؟
در ایمیل به طور خلاصه‌وار گفته بود دوست دارد مرا ببیند و در اسرع وقت از طریق اسکایپ تماس بگیرم.
لبخندی زدم و دوباره ایمیل را خواندم که شادان گفت:
-نه بابا، با یه خانمی بود. فکر کنم زنش بود! اولش که من رو دید، تعجب کرد ولی بعدش، اُسکل یه لبخند بی‌مزه زد و راهش رو گرفت، رفت.
ایمیل بعدی را باز کردم اما حواسم به مکالمه‌مان هم بود و پرسیدم:
-چه احساسی داشتی؟
بعد از چند ثانیه سکوت، خندید و گفت:
-دلتنگی... شاید! هیچ‌وقت عاشقش نبودم؛ ولی سال‌های نوجوونی رو با رضا بودم. خودت که بهتر می‌دونی! اصلا ولش کن، چه قدر تو فکر احساساتی!
با دیدن محتواي ایمیل ناشناس، تلفن از دستم رها شد و با لبه‌‌ی تخت برخورد کرد.
تند تند پلک زدم و مقداری از موهایم را پشت گوشم انداختم و روی اولین عکس کلیک کردم.
 
آخرین ویرایش

بالا