در حال تایپ رمان منم پلیسم | (ساحل) کاربر انجمن یک رمان

(ساحل)

مدیر ازمایشی تالار فرهنگ و مذهب
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
عضویت
6/16/18
ارسال ها
1,488
امتیاز
24,673
محل سکونت
مشهد
کد رمان: 1840
ناظر: @الهه

نام رمان: "منم پلیسم"
نام نویسنده: "(ساحل)"
ژانر: "پلیسی،عاشقانه"

خلاصه:
بارانا،دختری که از بچگی آرزو داشت پلیس شود اما پدرش اجازه نمیدهد تا اینکه بر سر جریانی شانسی پیدا می کند که در یک ماموریت پلیسی شرکت کند اما به چه قیمت؟
به قیمت همکار شدن با پسرخاله ای که ازش متنفر است؟...

119401
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,103
امتیاز
26,673
محل سکونت
رفسنجان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

(ساحل)

مدیر ازمایشی تالار فرهنگ و مذهب
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
عضویت
6/16/18
ارسال ها
1,488
امتیاز
24,673
محل سکونت
مشهد
سلام دوستان عزیز
راستش این اولین باریه که من رمان می نویسم میدونم ممکنه اشکالات زیادی داشته باشه اما شما به بزرگی خودتون ببخشید
مرسی از اینکه من رو همراهی می کنید


به نام حق

_اما بابا...
_همین که گفتم بارانا اما و اگر نداره اگر بخوای این کار رو بکنی نه من نه تو
_اه
با عصبانیت رفتم تو اتاقم و در رو محکم کوبیدم .
اه این بابای منم مسخرشو دراورده خودمو محکم انداختم رو تخت و همه ی حرصمو سر تخت خالی کردم . ای بابا چرا نمیزارن من برم دنبال علاقه م خسته شدم بس که هرچی بابام گفت ،گفتم چشم. چشمامو بستم و به خودم فکر کردم
من بارانا محمدی،18 سالمه و رشتمم ریاضیه و امسال کنکور دارم با اینکه عاشق ریاضیم ولی دوست دارم علاوه بر کنکور ریاضی امتحان دانشکده افسری رو هم بدم ولی بابام نمیزاره و جالب اینجاست واسه مخالفتش حتی یه دلیل درست و منطقی نمیاره. توی خانواده ای مذهبی و از لحاظ مالی متوسط رو به بالا بزرگ شدم و یه خواهرم دارم که اسمش بهار و 12 سالشه.
اههه نگاه کن تو رو خدا نشستم اینجا دارم زندگیناممو مرور می کنم خاک تو سرت بارانا تو خیر سرت عصبی بودی بگیر بخواب.
چشمامو بستم تا یکم بخوابم و اعصابم آروم بشه
***
_بارانا بارانا
با صدای عربده ی مادر گرام بیدار شدم اه نمیزارن آدم دو دقیقه بخوابه چشمامو وا کردم
یا خدا چرا هوا تاریکه مگه چند ساعت خوابیدم؟ به ساعت نگاه کردم هشت بود
ینی من نه ساعت خوابیدم؟ اوه اوه خاک تو سرم الان باز مامان غرغر می کنه . سریع بلند شدم و رفتم از اتاق بیرون . طبق معمول مادر گرام سرش تو گوشی بود
مامان: ساعت خواب! بیشتر می خوابیدی بابا اشکال نداشت که . تو که کنکور نداری من دارم
_ای بابا مامان گیر نده دیگه خب خسته بودم
مامان: جون عمت که خسته بودی تو که همش خوابی
شیطون گفتم: مامان اگه به عمه ها نگفتم بهشون فحش دادی
مامان: برو بینم بچه پر رو
لبخند گنده ای زدم که مامان چشم غره ای بهم رفت و گفت: خیله خب حالا فعلا برو درستو بخون تا بابات بیاد و شام بخوریم
دستمو مثل سربازا کنار سرم گذاشتم و پامو به زمین کوبیدم
_چشم قربان
و باز هم چشم غره های معروف مادرانه
با لبخندی که نزدیک بود لبم جر بخوره چشمکی به مامان زدم و به سمت دستشویی رفتم وسطای راه برگشتم سمت مامان و گفتم:
راستی مامان بهار کو؟
_کلاس زبانه
_ میگم خونه ساکته ها
_برو درستو بخون الکی هم واسه دخترم حرف در نیار
_هعی خدایا وقتی داشتی شانس تقسیم می کردی من کجا بودم
_تمرگیده بودی
_خدایا تبعیض تا چه حد ؟ بعدم الکی ادای گریه درآوردم که با چشم غره ی مامان خودمو جمع و جور کردم و رفتم آبی به سر و صورتم زدم و رفتم تو اتاقم
 
آخرین ویرایش

(ساحل)

مدیر ازمایشی تالار فرهنگ و مذهب
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
عضویت
6/16/18
ارسال ها
1,488
امتیاز
24,673
محل سکونت
مشهد
اتاقم ترکیبی از رنگ های لیمویی و سفیده و منم عاشقشم .رفتم جلو آینه موهامو شل یه وری بافتم و انداختم روی شونم .به صورتم توی آینه نگاه کردم چشمهایی که رنگش زیاد مشخص نیست و خودمم نمیدونم آبیه یا سبز یا خاکستری با پوستی نه خیلی سفید و ماست نه خیلی تیره بینی معمولی که به صورتم میاد و لبهای تقریبا غنچه و قلوه ای گلبهی رنگ موهامم مشکیه و تا رون پام میرسه .دلتون بسوزه
وای چقدر چرت و پرت گفتم .نشستم روی صندلی میز تحریرم و شروع کردم به تست زدن نیم ساعتی تست زدم که گوشیم زنگ خورد .خدایا خودت شاهدی منه بدبخت می خوام درس بخونم اینا نمیزارن .بلند شدم و به گوشی نگاه کردم آیسان بود دختر خالم و البته بهترین دوستم جواب دادم:
_الو
یکدفعه صدای جیغ جیغ گوش خراشی اومد سریع گوشی رو از گوشم فاصله دادم تا یکم جیغ بزنه و عقده هاش خالی شه همینجوری صدای جیغ جیغش می یومد که یکدفعه قطع شد فکر کنم صداش گرفت .تموم که شد گوشی رو به گوشم نزدیک کردم
_چه خبرته جیغ جیغو
آیسان:کوفت بی معرفت من بهت زنگ نزنم تو نباید یه خبر از من بگیری بگی یه دختر خاله ای داشتم. زنده ست .مرده ست .درچه حاله...
پریدم وسط حرفش:اولا علیک سلام، دوما یه نفس بگیر بابا خفه شدی ،سوما مگه من مثل تو بیکارم؟ من کار دارم زندگی دارم درس دارم
آیسان:حالا هرکی ندونه فکر میکنه یه زن شوهر و بچه داره در کنارشم داره واسه دکتری درس میخونه
_پس چی؟ فرقیم با اون ندارم
آیسان:گمشو بابا، اینقدر چرت و پرت گفتی یادم رفت می خواستم چی بگم
_اولا که به من نگو بابا که نسبت به تربیت غلطت احساس مسئولیت می کنم ،بعدشم گفتم تو بی دلیل به من زنگ نمیزنیا حالا خدا میدونه باز چی می خوای
آیسان:آها یادم اومد یه خبر خوب داشتم ولی حالا که اینطوری شد اگه بهت گفتم
_خب نگو
آیسان:بارانا خیلی بی شعوری تو الان باید از من خواهش کنی که بهت بگم
_عمرا
آیسان:اه اصلا میگم .میخواستم بهت بگم فردا شام خونه ی ما دعوتین وای به حالت نیای
_جز ما دیگه کیا هستن؟
آیسان:کل فامیل
_یا خدا ،مگه چه خبره
آیسان:هیچی ،دور همی
_اون داداش عنقت هم هست؟
آیسان:هوی به داداشم توهین کردی نکردیا
_برو بابا ،با اون داداشت
آیسان:مگه داداشم چشه؟
_چش نیس گوشه
آیسان:ببین بارانا مامانم داره صدام میکنه فردا شب می بینمت .بای
و تق گوشی رو قطع کرد . بی شخصیت بیشعور... همینجوری داشتم به آیسان فحش میدادم که زنگ رو زدن فکر کنم بابام و بهارن امروز باید یکم با بابام سرسنگین باشم
مامانم صدام زد واسه ی شام رفتم از اتاق بیرون به بهار سلام کردم و رفتم سر میز شام بابام هم اومد تو آشپزخونه و نشست روی صندلی
بابا:علیک سلام
با اخم زیر ل**ب سلامی کردم که بابا گفت:فکر نکن با اخم و تخم میزارم بری پلیس شی که اصلا از این خبرا نیست
منم هیچی نگفتم آروم غذامو خوردم وسط غذا مامان گفت:بارانا فردا شام خونه ی خاله زهرات دعوتیم
_میدونم آیسان گفت
دیگه تا آخر شام چیزی نگفتیم و شام توی سکوت خورده شد بعد از شام از مامان تشکر کردم و از سر میز بلند شدم و رفتم توی اتاقم تا ساعتای 2،3 درس خوندم و بعدشم گرفتم خوابیدم
 
آخرین ویرایش

(ساحل)

مدیر ازمایشی تالار فرهنگ و مذهب
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
عضویت
6/16/18
ارسال ها
1,488
امتیاز
24,673
محل سکونت
مشهد
_بارانا بارانا پاشو
_اه مامان بزار بخوابم دیگه روز جمعه هم ولم نمی کنی؟
مامان:حرف نزن بابا ،پاشو درستو بخون
_ای بابا باشه تو برو منم میام
مامان:من میرم بارانا اما تا پنج دقیقه دیگه اومدیا نیام ببینم دوباره خوابیدی ها
با چشمای نیمه باز نگاهی به مامانم کردم و گفتم:باشه چشم
مامان از اتاق بیرون رفت .نگاهی به ساعت انداختم .ای خدا من به کی بگم مامانم صبح جمعه ای ساعت 8 صبح منو بیدار کرده .از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم .با خواب آلودگی به سمت دستشویی رفتم خودمو توی آیینه ی دستشویی دیدم .اعوذبالله من الشیطان رجیم این کیه جلوی روم خدایا خودت منو از شر هرچی جن و شیطانه در امان بدار یا خدا خودمو به خودت سپردم
ای خاک تو سرت بارانا چقدر چرت میگی جن و شیطان چیه؟ این خودتی احمق .وای که چقدر من کم عقلم .بعد از انجام کارهای لازم از دستشویی بیرون اومدم .نگا نگا توروخدا این بهار بزغاله خوابه بعد مامانم منه بدبخت رو کله ی صبح بیدار کرده ای خدا من میدونم بچه ی اینا نیستم .
_مامان کجایی؟
صدای مامان از توی آشپزخونه اومد:چی میگی باز؟
_مامان آخه تبعیض تا به کجا؟خداییش منو از کدوم پرورشگاه آوردین؟حداقل بگین که من برم پدر و مادر واقعیمو پیدا کنم .با این کم توجه ای ها اگه من برم معتاد بشم شما جواب گو هستین؟نیستین دی...
همینطوری داشتم چرت و پرت می گفتم که مامان پرید وسط حرفم :بسه بابا چه خبرته سرمو بردی .چی میگی تو واسه خودت؟
_آخه مادر من دختر گلت تو خواب نازه بعد منه بدبختو کله ی صبح بیدار کردی که چی؟
_حسود بازی درنیار او بچه که مثل تو کنکور نداره بزار بخوابه استراحت کنه فعلا
_هعی خدا شانس بده
مامان:حرف نزن بشین صبحونتو بخور بعدم برو سر درست
_چشم
بعد از صبحانه رفتم سر درسم .تا ناهار درس خوندمو ظهر سریع یه ناهار خوردم و دوباره شروع کردم به درس خوندن ساعت پنج بود که دیگه واقعا کشش نداشتم .کش و قوسی به بدنم دادم و رفتم از اتاق بیرون تا یکم استراحت کنم
مامان تا منو دید گفت: بارانا کم کم آماده شو که می خوایم بریم خونه ی خالت
_الان؟چرا اینقدر زود؟
مامان:برم یکم به زهرا کمک کنم توام برو لباس بپوش
_چشم مامان خوشگلم
_برو مزه نریز
رفتم تو اتاقم و حالا سخت ترین قسمت ماجرا انتخاب لباس بالاخره پس از کلی تفکر یه تونیک مشکی سفید برداشتم گذاشتم تو کیفم که اونجا بپوشم یه شلوار مشکی با مانتوی مشکی سفید و روسری مشکی هم پوشیدم چادر کمریم رو هم پوشیدم و کیف سفیدمم برداشتم و از اتاق رفتم بیرون مامانم و بهار و بابام هم تقریبا آماده بودن همگی سوار آسانسور شدیم و اومدیم پایین سوار ماشین بابام شدیم و بابا هم حرکت کرد.
توی ماشین به خانواده ی پر جمعیت مادریم فکر کردم که از شانس خوشگل من امروز همشون اونجان من 3 تا دایی دارم و 3 تا خاله بزرگترین خالم 2 تا بچه داره که همین آیسان و آرسام هستن آیسان که 20 سالشه و دو سال از من بزرگتره خیلی دختر شیطون و مهربونیه و علاوه بر دخترخاله بهترین دوستمم محسوب میشه و آرسام هم داداش گند اخلاقشه که27 سالشه و اصلا نمیشه باهاش حرف زد و لازم به ذکره این پسرخاله ی بدعنق من سروان دایره ی مبارزه با مواد مخدره دومین خالم هم یه پسر داره که 25 سالشه و اسمشم امین و بشدت شوخ و شیطونه و همینطور رفیق فابه آرسامه یه پسر دیگه هم داره که 15 سالشه و اسمش امیرحسینه و یه دختر خیلی ناز و خوشگل هم داره که 5 سالشه و اسمش آرمیتاست سومین خالم هم یه پسر داره که اسمش محمدامینه و 16 سالشه و دو تا دختر به اسم های نازنین و مهرسا که 11 و 8سالشونه و دایی بزرگم هم یه دختر 10 ساله داره به اسم پریسان و یه پسر 5 ساله به اسم پارسا دومین داییم هم ازدواج نکرده و قصدش هم نداره و آخرین داییم هم یه دختر3 ساله داره به اسم ترانه
توی همین فکرا بودم که دیدم رسیدیم خونه ی خاله اینا
 
آخرین ویرایش

(ساحل)

مدیر ازمایشی تالار فرهنگ و مذهب
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
عضویت
6/16/18
ارسال ها
1,488
امتیاز
24,673
محل سکونت
مشهد
از ماشین پیاده شدیم .بابا زنگ در رو زد .در بدون حرفی باز شد .وارد حیاط بزرگ خونه ی خاله اینا شدیم .شوهر خالم تاجر ماشینه و چندتا نمایشگاه بزرگ ماشین داره و خلاصه وضعشون توپه توپه .خونه ی خاله اینا یه خونه ی ویلایی بزرگه با حیاط بزرگتر که وقتی اینطرفش وایمیستی اون طرفش رو نمی بینی .با صدای جیغی دست از تجزیه و تحلیل خونه ی خاله برداشتم این صدای جیغ مال کی میتونه باشه جز آیسانه جیغ جیغو .تا به روبرو نگاه کردم که ببینم برای چی جیغ می کشه ،یکدفعه یک جسم گنده خودشو انداخت توی بغلم ،نزدیک بود بیفتم که خودمو کنترل کردم . نگاه کردم که دیدم آیسان خودشو انداخته توی بغلم و جیغ و جیغ میکنه .
آیسان:نامرد تو نمیگی یه دخترخاله ای دارم که باید بهش سر بزنم ،ببینم کجاست؟چیکار میکنه؟ اصلا تو چرا چند وقته نمیای اینجا...
پریدم وسط حرفش و گفتم: دو دقیقه ساکت شو
از خودم جداش کردم و گفتم:مگه من مثل تو بیکارم که همش خونه ی این و اون پلاس باشم . من درس میخونم خیرسرم چند وقت دیگه کنکور دارم
تا اومد جواب بده صدای خاله از اونطرف خونه اومد که گفت:آیسان چرا دم در نگهشون داشتی؟ بعد رو به ما گفت :ببخشید میشناسینش که !شروع به صحبت کردن که بکنه ساکت نمیشه بفرمایید تو
با آیسان و مامان و بابا و بهار به سمت خونه رفتیم .ماشالله اینقدر حیاط بزرگه که فقط دو روز طول میکشه از این سمتش بری اون سمتش
آیسان همینجور داشت تند تند حرف میزد و من اصلا نمی فهمیدم چی میگه .راستش اصلا حوصله ی گوش دادن به چرت و پرتاش رو نداشتم .
به خونه رسیدیم خاله و شوهر خالم که بهش میگم عمومحمد و آرسام ایستاده بودن دم در برای استقبال . حالا هرکی ندونه فکر میکنه ما قرنی یه بار میایم اینجا بابا ما دیگه صاحبخونه ایم آخه یا هرروز ما اینجا پلاسیم یا اونا خونه ی ما.
اول بابا بعد مامان و بهار بعدشم من و آیسان رفتیم داخل .اول با عمو محمد سلام و احوالپرسی کردم و بعدشم با خاله روبوسی کردیم و بعد از خاله هم آرسام ایستاده بود که مثل همیشه یک سلام خشک کرد و منم فقط آروم زیر لبی سلام کردم .
تا رفتیم داخل آیسان دستم رو کشید و منو برد داخل اتاقش
آیسان: نامرد یه خبری نگیری
_آیسان توروخدا بیخیال گفتم که وقت نمیکنم
آیسان: خیلی بی شعوری
_میدونم یه چیز جدید بگو
آیسان یه نگاه حرصی بهم کرد و گفت :برو بابا لباساتو عوض کن بشین بحرفیم
منم لباسامو عوض کردم و تا ساعت 8 که اولین مهمون که خاله فاطمه بود اومدن مشغول حرف زدن شدیم
کم کم که مهمونا اومدن ما هم رفتیم توی پذیرایی و با همه سلام و احوالپرسی کردیم و دوباره نشستیم با آیسان و چرت و پرت گفتییم
 
آخرین ویرایش

(ساحل)

مدیر ازمایشی تالار فرهنگ و مذهب
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
عضویت
6/16/18
ارسال ها
1,488
امتیاز
24,673
محل سکونت
مشهد
***
آرسام
نشسته بودم روی مبل و امین هم مبل بغلیم نشسته بود و بچه هارو دور خودش جمع کرده بود و مثلا داشت از خاطرات عملیات هامون میگفت که البته 99 درصدش چاخان بود .همینجور سرم تو گوشیم بود که یکدفعه شماره ی سرهنگ امینی روی گوشی نمایان شد یه هیس بلند گفتم که کل جمع ساکت شد و گوشی رو جواب دادم
_الو
سرهنگ: سلام سروان محمدی سریعا با ستوان نامی خودتون رو به اداره برسونید.
_اما سرهنگ ما الان توی یک مهمونی خانوادگی هستیم. شما که خوب می دونید همین الان هم به اندازه ی کافی خانواده هامون با شغل ما مشکل دارند اگر الان هم بیایم اداره ...
سرهنگ پرید وسط حرفم: حرف نباشه سروان همینکه گفتم یک مسئله ی خیلی مهم پیش اومده و شما هم باید هرچه سریعتر خودتون رو به اداره برسونید. این یه دستوره.
پوف آرومی کشیدم و گفتم: چشم سرهنگ.
سرهنگ: می بینمتون، خدانگهدار
_خداحافظ
گوشی رو قطع کردم .وای خدا الان چیکار کنم اگه به مامان بگم کلمو میکنه .من عاشق شغلم هستم و الانم از خدامه هرچه زودتر از شر این دورهمیه مسخره خلاص شم ولی مامان...
پوف بیخیال بهش میگم دیگه تا سرمو آوردم بالا دیدم 50 جفت چشم به من خیره شدن .یه نفس عمیق کشیدم و رو به همه گفتم: من از همگی عذر می خوام اما برای من و امین توی اداره کاری پیش اومده باید بریم خداحافظ همگی.
بعدم سریع دست امین رو کشیدم و به سمت در رفتم سریع کفشامونو پوشیدیم و بی توجه به سرو صداها که همه داشتن صدامون میزدن به سمت ماشینم دویدیم. سریع سوار ماشین شدیم و گاز دادم از خونه زدم بیرون .اوه اوه خدا میدونه شب که برم خونه چقدر باید غر بشنوم .
امین: آرسام قضیه چیه؟
_چمیدونم سرهنگ گفت یه کار مهم پیش اومده و دستور داد بریم اداره.
امین هم برای اولین بار تو عمرش ساکت بود و تا رسیدن به اداره حرفی نزد.
به اداره که رسیدیم سریع ماشین رو توی پارکینگ گذاشتم و با امین از ماشین پیاده شدیم و به سمت اداره رفتیم .
به اتاق سرهنگ رسیدیم در زدم و سرهنگ اجازه ی ورود داد .رفتیم داخل و هردو احترام گذاشتیم .
سرهنگ: بشینید
_سرهنگ اینطور که پشت تلفن گفتین کار واجبی داشتین.
سرهنگ: بله، فریدون قادری معروف به فری مواد فروش رو که می شناسید.
امین: همون که موقع بازجویی فقط چرت و پرت میگفت و میپیچوند؟
سرهنگ: درسته، امروز بین چرت و پرتاش یه چیزایی از دهنش در رفت.
امین: چی؟
سرهنگ: اینجور که فهمیدیم یک باند قاچاق مواد خیلی بزرگ به نام مثلث سیاه توی ایران هست که ما تاحالا از وجودش بی خبر بودیم و حتی اسمش رو هم نشنیده بودیم این باند توسط سه نفر اداره میشه نفر اول: دختری به نام گیسو که21 سالشه و با وجود سن کم دارای استعداد های فوق العاده ای هست خصوصا توی کارهای کامپیوتری و هک کردن به جرئت میشه گفت نابغه ست دومین نفر: پسری به اسم پرهامه که 28 سالشه و بی رحم ترین عضو گروهه اونها با اینکه برای کشتن مخالفاشون از بهترین و مورد اعتمادترین مهره هاشون استفاده میکنن و خودشون وارد کار نمیشن اما توی بعضی مواقع که کار خیلی حساس و محرمانه ست کار قتل با پرهامه و آخرین عضو گروه: پسریه به اسم عرفان که 24 سالشه و میشه گفت مخ گروهه و نقشه ها همیشه با اونه و میشه گفت مو لا درز نقشه هاش نمیره که ما تا حالا از وجود گروهشون باخبر نشده بودیم.
_خب سرهنگ اینجور که معلومه باند قوی هستن و ما هم نمیتونیم یک شبه بریزیم توی مخفی گاهشون و دستگیرشون کنیم.
سرهنگ: منم چنین تصمیمی ندارم .من تصمیم دارم دو نفر رو به عنوان نفوذی وارد باندشون کنم.
_سرهنگ من و امین مثل همیشه آماده ایم.
سرهنگ: اما من قصد ندارم شما دو نفر رو بفرستم چون اگه دوتا پسر وارد گروهشون بشن شک میکنن.
_پس سرهنگ میخواید دوتا دختر رو بفرستید؟
سرهنگ: خیر من همچین قصدی ندارم.
_پس چی؟
سرهنگ :من میخوام یک پسر و یک دختر رو به عنوان زن و شوهر وارد این باند کنم.
_خب اونها کی هستن؟
سرهنگ :اون پسر تو هستی و برای اون دختر هم هنوز تصمیمی ندارم چون همه ی خانم های اداره یا متاهل هستند یا دل و جرئت و قابلیت های لازم برای این ماموریت رو ندارند .
_اما سرهنگ من حاضر نیستم با یک دختر به ماموریت برم من تنهایی به این ماموریت میرم و قول میدم مثل ماموریت های قبلی سربلند برگردم.
سرهنگ: آرسام این مثل ماموریت های قبل نیست. این ماموریت خیلی خطرناکه و نمیشه ریسک کرد تو اگه به تنهایی بری اونها شک میکنند.
_اما...
سرهنگ: حرف نباشه سروان .حالا هم به جای بحث با من فکر کنید ببینید کی رو میتونیم به عنوان همسر تو وارد اون باند کنیم.
امین که تا اون موقع متفکر به یک نقطه خیره شده بود گفت: من یه نفر رو میشناسم که هم دل و جرئت فوق العاده ای داره هم توی تیراندازی و ورزش های رزمی عالیه و هم هوش سرشاری داره و از همه مهم تر آرسام اون رو میشناسه و راحت تر باهاش کنار میاد.
من و سرهنگ: کی؟
 
آخرین ویرایش

(ساحل)

مدیر ازمایشی تالار فرهنگ و مذهب
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
عضویت
6/16/18
ارسال ها
1,488
امتیاز
24,673
محل سکونت
مشهد
امین با نیش باز گفت: بارانا
با صدای بلندی گفتم: حتی فکرشم نکن چون امکان نداره.
امین لبخندشو بیشتر کش داد و گفت: فکرشو می کنم چون اگر سرهنگ بخواد امکان پذیر میشه.
سرهنگ: از چی حرف میزنین؟ قضیه چیه؟
قبل از اینکه امین حرفی بزنه گفتم: هیچی چرت و پرت میگه ،سرهنگ من خودم میتونم به تنهایی این ماموریت رو با موفقیت به پایان برسونم.
سرهنگ: آرسام یک لحظه وایسا، امین جان قضیه ی این دختره که گفتی چیه؟
امین باز نیششو تا ته کش داد و گفت: این بارانا خانوم دخترخاله ی بنده و آرسام خان هستش که از بچگی علاقه ی خاصی به پلیسی داشت و هرکاری میکنه تا پلیس بشه و از اونجایی که عاشق این کارهای هیجانیه کلاسهای رزمی مختلفی رفته و توی خیلی رشته ها هم مقام داره. تیراندازی هم به صورت حرفه ای با تفنگ و تپانچه کار کرده و مقام های استانی و کشوری زیاد داره. و همینطور به زبان انگلیسی هم تسلط داره و فرانسه هم تا حدودی بلده و توی کارهای جانبی دیگه مثل باز کردن قفل و کار با کامپیوتر و هک کردن عالیه. از بچگی همه ی این کلاسها رو میرفته تا وقتی پلیس شد به دردش بخوره اما امسال که هجده سالشه و میخواد امتحان دانشکده افسری هم در کنار کنکور رشته ی اصلیش که ریاضیه بده پدرش مخالفت میکنه و اجازه نمیده. یک چیز دیگه هم که هست اینه که بارانا دل و جرئت فوق العاده ای داره و بنظرم بهتریت گزینه برای این ماموریت، اونه
سرهنگ: این عالیه منم باهات موافقم امین جان.
_ اما سرهنگ ما اصلا باهم کنار نمیایم.
سرهنگ: حرف نباشه آرسام اون دختر بهترین گزینه برای این ماموریته.
_ اما جناب سرهنگ شما که اونو ندیدید اولا که باباش به هیچ وجه اجازه نمیده. دوما که اونم دل خوشی از من نداره و مسلما قبول نمیکنه. سوما که من اصلا با این بشر کنار نمیام. بیاین و بی خیال بشین من خودم این عملیات رو پیش میبرم. آخه سرهنگ من یک دختر بچه رو با خودم کجا ببرم.
سرهنگ: اولا که راضی کردن پدرشون با من.
امین قبل از اینکه سرهنگ ادامه ی حرفشو بزنه گفت: دوما من بهت اطمینان میدم بارانا برای پلیس شدن و کارهای هیجانی هرکاری میکنه.
سرهنگ در ادامه ی حرف امین گفت:سوما هم که تو به کارت تعهد داری و قسم خوردی برای حفظ امنیت مردمت هرکاری بکنی پس باید این ماموریت رو جوری که درسته انجام بدی این حرف آخرمه دیگه هم چیزی نشنوم.
با اینکه بشدت ناراضی بدم ولی خب تا حدودی هم حق با سرهنگ بود. الان تنها امیدم اینه که بارانا قبول نکنه.
ای خدا از من بدشانس تر هم هست. آخه من یه دختر بچه ی هجده ساله رو با خودم کجا ببرم؟
با صدای سرهنگ از فکر بیرون اومدم: خب امین جان شماره ی دخترخالت و پدرش رو برام بنویس
بعد یک برگه و خودکار جلوی امین گذاشت. امین از توی گوشیش شماره ی بارانا و عمو رو پیدا کرد و نوشت. بعد برگه رو به سرهنگ داد. سرهنگ تشکری کرد و گفت:پسرا از هردوتون ممنونم که هرچند ساعت کاریتون نبود اومدین و وقت گذاشتین دیگه میتونید برید. من به دخترخالتون و پدرشون زنگ میزنم و شما رو هم در جریان قرار میدم.
با سرهنگ خداحافظی مختصری کردیم و از اتاق خارج شدیم. خودمو کنترل کردم که شخصیتمو توی اداره حفظ کنم و بعد از اینکه از اداره بیرون رفتیم به حساب امین برسم. بعد از اینکه پامونو از اداره بیرون گذاشتیم و یکم از اداره دور شدیم و از دید سرباز دم در اداره خارج شدیم محکم زدم پس کله ی امین.
امین: هوی وحشی چرا میزنی؟
_احمق تو نمیتونی دو دقیقه دهنتو ببندی و ساکت باشی؟ تو مگه نمیدونی من و بارانا باهم کنار نمیایم
امین: بدبخت اگه من به سرهنگ درمورد بارانا چیزی نمی گفتم که خدا می دونست چه اعجوبه ای رو بهت مینداختن.
_هرچی بود از این دختره ی لوس بهتر بود
امین: هی هی! درمورد دختر خاله ی من درست حرف بزن.
_ برو بابا
سوار ماشین شدیم و امین رو رسوندم خونشون و به سمت خونه ی خودمون حرکت کردم. و توی راه خودمو برای گوش کردن به غرغرهای مادر گرام آماده کردم.
 
آخرین ویرایش

(ساحل)

مدیر ازمایشی تالار فرهنگ و مذهب
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
عضویت
6/16/18
ارسال ها
1,488
امتیاز
24,673
محل سکونت
مشهد
تصمیم گرفتم یکم دیر برم تا مامان اینا بخوابن رفتم یکم توی خیابونا دور زدم و به این عملیات جدید فکر کردم که توش باید با دختر خاله ی لوس و لجبازم همکار بشم البته هنوز که تکلیف بارانا مشخص نیست که میاد یا نه و انشالله قبول هم نمیکنه .ولی یه درصد فرض کن منو بارانا با هم بریم عملیات ،اول که با لجبازی های اون خانوم عملیات به گند کشیده میشه .آخر عملیات هم بی برو برگرد اینقدر روی اعصاب من راه میره که میکشمش .دختره ی لوس لجباز!یکم دیگه توی خیابونا دور زدم تا ساعت 1 شد .فکر کنم دیگه خوابن ،دور زدم و به سمت خونه راه افتادم .به خونه که رسیدم با کمترین صدای ممکن ماشین رو توی حیاط پارک کردم و به سمت خونه رفتم. خیلی آروم در رو باز کردم و به سمت پله ها رفتم .آشپزخونه اپن بود و قبل از پله ها قرار داشت و برای رفتن به سمت پله ها اول باید از جلوی آشپزخونه رد میشدی. آروم داشتم به سمت پله ها می رفتم که یکدفعه یک نفر از آشپزخونه زد بیرون و جلوم وایستاد .با نور کمرنگ آباژور پذیرایی که روشن بود متوجه شدم مامانه .حتما بیدار مونده غرهاش رو بزنه بعد بخوابه .
مامان :علیک سلام
با خستگی گفتم :سلام مامان جان
وای غر های مامان شروع شد :سلام و کوفت سلام و زهرمار،آخه من از دست تو و این شغل مزخرفت چیکار کنم؟وسط مهمونی کجا گذاشتی رفتی؟ رفتی که این مهسای(زن داییم) چشم دریده دوباره متلک بارم کنه؟
بعدم با حالتی که مثلا داشت ادای زندایی رو در میاورد گفت: واه واه زهرا قحطی شغل بود آخه که آرسام رفت پلیس شد؟ آخه پلیسی هم شد شغل؟ ولی خب میدونی یه خوبی که داره اینه که دیگه نمیخواد طرف خیلی زرنگ باشه، با هر رتبه ای قبولی .پسر مونا(خواهر زن داییم) رو که دیدین، سینا ،ماشالله آقاست،الانم داره واسه ی پزشکی میخونه ...
مامان همینجوری داشت یک نفس حرف میزد که ترسیدم خدایی نکرده یکدفعه خفه بشه .پریدم وسط حرفش و گفتم :بسه مامان جان،بیخیالش .توروخدا بزار منم برم استراحت کنم بخدا خستم .
مامان :بچه بزرگ کردم که بشه عصای دستم ببین چی شده .بیا برو، برو ریختتو نبینم .
وای بالاخره ولم کرد .ای خدا من هیچوقت نتونستم این زنا رو درک کنم .خصوصا این روابط خواهرشوهر و زن داداش رو .وارد اتاقم شدم که ترکیبی از رنگ های مشکی و کمی طوسیه .درکل ست جالبی داره .لباسامو از تنم کندم و خودمو انداختم روی رخت خواب، دیگه حتی حال فکر کردن به عملیات هم نداشتم فقط دلم کمی آرامش میخواست .چشمامو که بستم به سه نرسیده خوابم برد .
***
بارانا
صدای زنگ گوشیم بلند شد .
ای کوفت ،ای زهرمار .دستمو دراز کردم و خاموشش کردم .خواستم دوباره بخوابم که یادم اومد اوه اوه مدرسه دارم .با بدبختی بلند شدم و رفتم یه آبی به دست و صورتم زدم ،لباس پوشیدم، کولمو برداشتم و رفتم پایین .دم در منتظر سرویسم بودم که پسر مزخرف همسایمون هم اومد پایین .وای که چقدر من از این بدم میاد .پسره فکر کنم همسن منه، صبح ها که میام دم در منتظر سرویسم وایمیستم اونم دم در منتظر سرویسشه و تا وقتی اینجام همش چرت و پرت میگه که من اصلا به حرفاش گوش نمیدم
پسره :علیک سلام
جوابشو ندادم بلکه روش کم شه ولی پررو تر از این حرفا بود .
_ جواب سلام واجبه ها
با اخم و خیلی جدی گفتم :دلیلی نمی بینم که به شما سلام کنم
پسره که بدجوری خورده بود تو پرش نیششو جمع کرد و روشو برگردوند .
یکی دو دقیقه گذشت .ای خدا سرویس هیچکدوممون هم نمیاد که از دستش راحت بشم .
پسره که فکر کنم یادش اومد یه چیزی رو جا گذاشته گفت: ببین من میرم بالا و زود میام .اگه سرویسم اومد بهش بگو نره الان میام .
آروم سرمو تکون دادم که اون هم سریع رفت بالا همون موقع سرویسش هم اومد .به من چه من که چیزی بهش نمیگم .
یکم که وایستاد دید این پسره نمیاد راننده سرویسش رو به من گفت: دخترم سروش محمدی میشناسی؟
فهمیدم منظورش همین پسرست .گفتم: بله
گفت :نمیدونی امروز میاد یا نه؟
رگ بدجنسیم گل کرد و با یه لبخند موذی گفتم: آهان راستی امروز پدرشون به من گفتن انگار یکم حالشون خوب نیست به شما بگم که برید .
رانندهه گفت : ا پس چرا به خودم زنگ نزدن
_نمیدونم
راننده :ممنون دخترم خدانگهدار
_خداحافظ
خخ الان این پسره بیاد ببینه سرویسش نیست کلی بهش بخندم
پسره که فهمیدم اسمش سروشه نفس زنان اومد پایین و گفت :هنوز نیومده
_چرا اومد .
سروش: پس کوش؟
_اومد .بنده خدا یکم وایستاد دید نیومدین فکر کرد نمیاین رفت .
سروش با چشمای گشاد شده از تعجب گفت: مگه من به تو نگفتم بگو وایسته تا من بیام .
_اولا که تو نه و شما دوما که من مسئولیتی نسبت به شما و سرویستون ندارم
همون موقع سرویسم اومد و منم خیلی شیک یا یه لبخند موذی سوار سرویسم شد و رفتم مدرسه
 
آخرین ویرایش

(ساحل)

مدیر ازمایشی تالار فرهنگ و مذهب
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
عضویت
6/16/18
ارسال ها
1,488
امتیاز
24,673
محل سکونت
مشهد
در خونه رو باز کردم و مثل همیشه پر سر و صدا وارد شدم .
با جیغ و داد گفتم: سلام بر اهل خانه . کجا...
بابا که روی مبل نشسته بود و داشت با تلفن حرف میزد ،سریع دستش رو به علامت ساکت باش گذاشت روی بینیش . سریع ساکت شدم و به طرف آشپزخونه رفتم که با شنیدن اسمم از زبون بابا همونجا متوقف شدم .
_ بله، بله .چشم من با بارانا هم صحبت می کنم و به شما اطلاع میدم
_ ...
_ اختیار دارید ،این چه حرفیه
_ ...
_ خواهش میکنم خدا نگهدار
راهم رو به سمت بابا کج کردم .با اینکه باهاش قهر بودم ولی حس کنجکاویم به قهرم غالب شد و رو به بابا گفتم: کی بود؟چی میخواستی بهم بگی؟
بابا: برو لباساتو عوض کن .بیا میخوام باهات صحبت کنم .
_ چشم
سریع لباسامو عوض کردم و رفتم پیش بابا .بابا،مامان رو هم صدا کرد .مامان هم اومد و با مامان روی مبل روبروی بابا نشستیم .
بابا: میخوام یه چیزی بهتون بگم و تا آخر حرفم کسی صحبت نمی کنه.
سرم رو به علامت فهمیدن تکون دادم .
بابا: خب ببینین الان سرهنگ امینی با من تماس گرفت و گفت یه ماموریت مهم رو در پیش دارن که توی این ماموریت یک دختر و یک پسر میخوان به عنوان زن و شوهر بفرستن و برای اون پسر آرسام رو در نظر دارن اما هنوز نتونستن دختری رو پیدا کنن و انگار دیشب هم که امین و آرسام یکدفعه رفتن اداره سرهنگ امینی همین مسئله رو به اونها گفته و امین پیشنهاد کرده که بارانا رو به عنوان اون دختر بفرستن .من اول مخالف بودم اما خب سرهنگ خیلی اصرار کرد و گفت این ماموریت برای کشور خیلی مهمه و اگه هر چه زودتر انجام نشه ممکنه آسیب های جبران ناپذیری به کشور زده بشه به خاطر همین منم راضی شدم و گفتم الان هم به شما بگم و ببینم نظرتون چیه ؟
من که هنوز توی هنگ بودم و نتونستم چیزی بگم اما مامان گفت: من از اول هم با پلیس شدن بارانا مشکلی نداشتم .الان هم میگم اشکالی نداره مخصوصا که آرسام هم باهاشه و خیالم راحته .
من با آرسام برم ماموریت؟ وای خدا فکرشم وحشتناکه .نه قبول نمیکنم .اما یه حسی بهم میگفت: بدبخت این تنها شانست برای پلیس شدنه .
شاید بعد از این ماموریت بابا بزاره پلیس بشم . اه نمیدونم گیج شدم .رو به بابا گفتم: نمیدونم ،باید فکر کنم بهتون خبر میدم.
بابا: باشه اما سریعتر فکراتو بکن چون سرهنگ گفت این ماموریت باید هرچه سریعتر انجام بشه .
باشه ی آرومی گفتم و به اتاقم رفتم .مغزم هنگ کرده بود .نه اینطوری نمیشه باید یکم به افکارم نظم بدم .خب ببین بارانا تو اگه به این ماموریت بری باید به عنوان زن آرسام باشی و این یعنی ته بدبختی .و تو هم که نمیتونی آرسام رو تحمل کنی پس این گزینه رد میشه .خب حالا اگه به این ماموریت نری ،در اینصورت دیگه هیچ شانسی برای پلیس شدن نداری و باید قید پلیس شدن رو بزنی .وای نه اینم نمیشه .وای باز گیج شدم اعصابم بهم ریخته بود .حتی برای ناهار هم بیرون نرفتم .همینجور داشتم فکر میکردم که آخر دیدم به هیچ نتیجه ای نمیرسم تصمیم گرفتم استخاره کنم .خب این بهترین راهه .قرآن رو باز کردم و خوندم: وای خدا آره بود .یعنی... یعنی من با این پسره برم ماموریت؟ وای بارانا لولو خورخوره که نیست .یه چند روز تحملش میکنی عوضش بعد از این ماموریت احتمال اینکه بابات راضی بشه خیلی زیاده. یکم فکر کردم دیدم ندای درونم هم راست میگه .بیخیال قبول میکنم هرچه بادا باد .راه دیگه ای ندارم .یه نفس عمیق کشیدم، یه صلوات فرستادم و از اتاق اومدم بیرون .
بابا منو که دید از اتاق اومدم بیرون نگاهم کرد منم رو بهش گفتم: باشه بابا من راضیم به سرهنگ بگین قبول کردم .فقط تا چند وقت ماموریتش طول میکشه؟
بابا: اونجور که سرهنگ میگفت اگه کارا خوب پیش بره احتمالا یک ماه و نیم وگرنه ممکنه تا سه ماه هم طول بکشه
با تعجب گفتم: پس مدرسه چی؟
بابا: اونجور که سرهنگ میگفت با مدرسه صحبت میکنه تا این چند وقت رو نری عوضش وقتی برگشتی با معلم خصوصی خودتو میرسونی .دیگه سوالی نیست؟
_ نه
بابا هم گوشی رو برداشت که به سرهنگ خبر بده .
رفتم توی اتاقم و افکارم رو پس زدم تا یکم آروم بخوابم .روی تخت دراز کشیدم و به محض اینکه چشمامو بستم خوابم برد .
***
آرسام
روی صندلیم نشسته بودم و داشتم اطلاعات جدیدی رو که مربوط به یکی از گروه های وابسته به مثلث سیاه بود می خوندم که یکی در زد
_ بفرمایید
سرباز اومد تو و پاهاش رو محکم به هم کوبید و گفت: سرهنگ امینی گفتن که سریعا به اتاقشون برید .
_ باشه
دوباره پاهاش رو کوبید و رفت بیرون .
از جام بلند شدم.خدایا یعنی میشه الان برم بگه بارانا قبول نکرده و باید خودم تنهایی به این ماموریت برم؟ توی همین فکرا بودم که رسیدم جلوی در اتاق سرهنگ .در زدم و با بفرمایید سرهنگ رفتم تو و احترام نظامی گذاشتم .
سرهنگ: بشین پسرم کارت دارم .
نشستم و گفتم: بله سرهنگ در خدمتم
سرهنگ: آرسام جان من با دختر خالتون و پدرشون تماس گرفتم و ایشون هم قبول کردن از فردا هم هر روز ساعت 8 میان اداره تا یه مقدار آموزش های لازم رو ببینن تا یک هفته ی دیگه باید ماموریت رو شروع کنین .درضمن وقت محضر هم برای فردا ساعت 11 گرفتم که برین صیغه بخونین .
چشمام شده بود اندازه ی توپ تنیس .چرا اینهمه شوک رو یهو با هم میدن؟ بارانا چرا قبول کرد؟ وای خدا اون به کنار عمو دیگه چرا قبول کرد؟ اینا هیچی صیغه دیگه برای چی ؟ سوالی که توی ذهنم بود رو پرسیدم: سرهنگ صیغه دیگه چرا
سرهنگ: چون لازمه ،اونجا احتمالا مجبورین توی یه اتاق بخوابین .بخاطر راحتی خودتونه .
ای خدا! شانسه من دارم؟ این دختره ی خنگ چرا قبول کرد؟ پوف
_ باشه سرهنگ امر دیگه ای ندارین؟
سرهنگ: نه پسرم عرضی نیست برو به کارات برس
احترام نظامی گذاشتم و از اتاق اومدم بیرون .منو اینهمه خوشبختی محاله ،محال
همه شون یه طرف اون صیغه ی مسخره هم یه طرف .اه ولش کن بابا .به سمت اتاقم رفتم که توی راه امین رو دیدم
امین: چیه پسرخاله جون؟ دمغی
_ حرف نزن که نصف بدبختی های من زیر سر توئه
امین: به من چه!
_ ا به تو چه؟ کی بود اون پیشنهاد مسخره رو داد که بارانا بیاد همراه من به اون ماموریت؟
امین : اون قضیه که دیشب تموم شد حالا مگه باز چی شده؟
با تمسخر گفتم: هیچی نشده فقط بارانا خانوم قبول کردن و فردا هم به گفته ی سرهنگ باید بریم صیغه بخونیم همین!
امین با تعجب گفت: صیغه دیگه چرا؟
_ چمیدونم سرهنگ میگه برای اینکه راحت تر باشید .
امین با شیطنت زد روی شونم و گفت: مبارکه داداش به پای هم پیر شین .
تا خواستم یکی بزنم پس کله ش در رفت .پسره ی دیوونه! رفتم توی اتاقم و به ادامه ی پرونده رسیدم اما ایندفعه با فکری مشغول .
 
آخرین ویرایش

بالا