در حال تایپ رمان اسمش رو سام گذاشتم (جلد دوم رمان فرزند خاموش) | Fatemeh.M كاربر انجمن یک رمان

نظرتون درباره‌ی رمان اسمش رو سام گذاشتم... چیه؟

  • عالیه

    رای 13 72.2%
  • خوبه

    رای 4 22.2%
  • متوسط

    رای 1 5.6%
  • خوب نیست

    رای 0 0.0%
  • جلد اول رو بیشتر دوست داشتین یا جلد دوم؟؟

    رای 0 0.0%
  • جلد اول (فرزند خاموش)

    رای 4 22.2%
  • جلد دوم (اسمش رو سام گذاشتم...)

    رای 9 50.0%

  • مجموع رای دهندگان
    18

Fatemeh.M

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
عضویت
9/25/18
ارسال ها
1,482
امتیاز
27,673
محل سکونت
مریخ
کد رمان: 1842
ناظر رمان: MAEE_A

نام رمان: اسمش رو سام گذاشتم
نام نویسنده: Fatemeh.M
ژانر: درام، عاشقانه، فانتزی
64301
با تشکر از @Miss_hani97 طراح جلد رمان

:good_luck:
خلاصه:
بعد از اتفاقات جلد اول؛ حالا مارال با حاملگی ناگهانی‌ش دست و پنجه نرم می‌کنه. افکار مختلفی ذهنش رو مشغول کرده که آیا این بچه رو به دنیا بیاره؟! آیا این بچه طبق گفته‌ی بقیه نحس و شرور خواهد بود؟! آیا بعد از به دنیا اومدنش با نوزادی ناقص و عجیب الخلقه روبه‌رو میشه یا اون طبیعی و مثل بقیه‌ی بچه‌هاست؟!
از طرفی نگرانی درمورد مهدی و ملینا داره وجودش رو می‌خوره؛ این درگیری‌های ذهنی و روانی باعث افسردگی و پریشونی مارال شده تا...

توجه: دوستان عزیزم برای خوندن این رمان حتما قبلش جلد اول یعنی رمان فرزند خاموش رو بخونید چون بدون خوندن جلد اول متوجه قضایای این رمان نخواهید شد باتشکر :good_luck:

 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار کتاب + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,074
امتیاز
69,173
محل سکونت
غربی ترین مرز عاشقی
وب سایت
cherrybook.blogfa.com



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از ۱۵پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥


به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Fatemeh.M

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
عضویت
9/25/18
ارسال ها
1,482
امتیاز
27,673
محل سکونت
مریخ
آنچه در جلد اول خواندیم:
مارال دختر یتیمیه که تو خوابگاه دانشگاه زندگی می‌کنه و بعد از اتمام تحصیلش ناچار به ترک اونجا میشه. مارال دختر بسیار ثروتمندیه اما به‌خاطر ناراحتی از پدر و مادرش اون تمام این سال‌ها با سختی و فقر از هفت سالگی تو پرورشگاه زندگی کرده و از ارثش استفاده نکرده.
بعد از بیرون اومدن از خوابگاه با پول کمی که داره دنبال خونه می‌گرده اما جایی رو پیدا نمی‌کنه و ناچار به گرفتن خونه بسیار بزرگی که بیرون از شهره می‌شه؛ اون تنها تو اون خونه می‌مونه و متوجه اتفاقات ماورائی میشه اما اوایل به اتفاقات توجهی نمی‌کنه.
مینا دختریه که از دست پسر عمه‌ش از خونه فرار کرده با مارال آشنا میشه اما مارال اون رو رها می‌کنه و میگه نمی‌تونه یه بار اضافه رو روی دوشش حمل کنه. چند روز بعد مارال متوجه میشه اتفاق بدی برای مینا افتاده با این اتفاق مارال شدیدا دچار عذاب وجدان و ناراحتی میشه و تصمیم می‌گیره اون خونه‌ی بزرگ رو تبدیل به پرورشگاه کنه. با کمک آقا مهدی وکیل خانوادگیش که رابطه‌ی صمیمانه‌ای با مارال داره، کارهاش رو انجام میده تا دختران بی‌سرپرست رو اونجا بیاره.
نهال، سارا، ملینا، مریم و آوا و چند دختر دیگه به اون خونه میان اوایل اوضاع آرومه و مارال فکر میکنه که توهم اومده بوده سراغش تا اینکه اتفاقات بسیار ترسناکی تو خونه شروع میشه؛ مهربانو و پریناز همسران یک خان هستن که توی این خونه زندگی می‌کردن. مارال با پرس‌وجو از صاحب خونه می‌فهمه داستان از این قراره که پریناز یک دختر و مهربانو یه پسر داشته پریناز برای اینکه خودش و فرزندش وارث بشه با جادو فرزند پسری رو توی شکمش می‌سازه مهربانو هم متوجه میشه و پیش دعا نویس میره و کاری می‌کنه که رشد جنین در سه ماهگی توی شکم پریناز متوقف بشه. ندیمه‌های مهربانو دختر پریناز رو توی زیرزمین زندانی می‌کنن تا بمیره و می‌گن گم شده. پریناز عصبانی میشه همه رو مسموم می‌کنه تا بمیرن و خودش رو هم می‌کشه؛ تنها کسانی که زنده می‌مونن پسر مهربانو و خاتون مادر ناتنی خان هستن.
صاحب خونه به مارال میگه تو فرزند خونده هستی و در اصل از نوادگان مهربانو و خان هستی.
مارال سراغ دو مدیوم میره تا ارواح رو بیرون کنه. اونا ارواح رو بیرون میندازن و با احضار روح خاتون متوجه میشن مارال از نسل مهربانو نیست بلکه از نسل پرینازه و میگه وقتی بچه‌های مهربانو و پریناز به دنیا میان جاشون رو عوض می‌کنه درواقع پریناز پسر داشته و مهربانو دختر!
با بیرون انداختن تمام ارواح مارال فکر می‌کنه همه چیز درست شده اما این‌طور نیست؛ پریناز دوباره باهاش روبه‌رو می‌شه و علامت‌هایی بهش میده. اون بچه‌ش رو به شکم مارال منتقل می‌کنه و مارال ناگهانی حامله شده و پسری سه ماهه توی شکمش داره و...

بازم میگم برای خوندن این رمان حتما باید جلد اول رو بخونین ممنون
 

Fatemeh.M

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
عضویت
9/25/18
ارسال ها
1,482
امتیاز
27,673
محل سکونت
مریخ
به نام خداوند جان آفرين

سریع به طرف اتاقم رفتم، وارد اتاق شدم و در رو خیلی محکم بستم. جلوی آینه رفتم لباسم رو بالا زدم و به شکمم نگاه کردم؛ انگار شکمم کمی جلو اومده بود. به خودم خیره شدم؛ زیر چشمام خیلی گود و تیره شده بود، روی بینی و گونه‌هام چند تا لک شبیه کک و مک ایجاد شده بود، احساس خستگی و سرگیجه شدید بهم دست داد؛ روی زمین افتادم باورم نمی‌شد وحشتناک بود اصلا نمی‌تونستم درک کنم یه بچه الان توی شکمم باشه! یا دارم خواب می‌بینم یا اون اشتباه کرده؛ اما نه خودمم حس کردم یه چیزی درونم نفس می‌کشه. شروع به جیغ زدن کردم؛ دخترا وارد اتاق شدن و خواستن آرومم کنن فریاد زدم:
-نـــه برین بیـــرون؛ گم شین نمی‌خوام کسی رو ببینم؛ گم شین بیرون و در رو ببندین. خدا لعنتتون کنه خدا همه‌مون رو لعنت کنه؛ خسته شدم تنهام بذارین.
با فریادهای وحشتناک اونا رو از اتاق بیرون کردم و بازم جیغ کشیدم. اونقدر که احساس درد شدیدی زیر دلم بهم دست داد؛ اشک ریختم و بلند بلند گریه کردم. سوفی وارد اتاق شد و یه لیوان آب بهم داد؛ لیوان رو به دیوار کوبیدم و سرش داد زدم بازوهام رو گرفت و سعی کرد آرومم کنه اما من ساکت نشدم. درونم آشوب بود؛ انگار مثل یه آتشفشان فوران کرده بودم و قصد آروم شدن نداشتم. توی دستای سوفی دست و پا زدم و جیغ کشیدم. دلم می‌خواست بمیرم فریادی از ته دل زدم و ناگهان آینه ترک خورد؛ با دیدن این صحنه چند ثانیه ساکت شدم و با تعجب به ترک آینه نگاه کردم، این یکی رو دیگه نمی‌تونستم هضم کنم؛ دوباره شروع به فریاد زدن کردم و چند لحظه بعد دیگه چیزی حس نکردم.
***
با درد از خواب بیدار شدم؛ به زحمت از تخت بلند شدم، از اتاق بیرون رفتم و به دستشویی رفتم. حالم بهم می‌خورد احساسی داشتم که هیچوقت تا به‌حال تجربه‌ش نکرده بودم؛ سارا بالای سرم اومد و گفت:
-مارال جون باید بریم دکتر؛ بلند شو اینجوری از بین میری.
حالم خیلی بد بود؛ مقاومت نکردم و آماده شدم که برم بیمارستان.
-چند سالته عزیزم؟
-بیست‌و‌پنج.
-خیالت راحت بچه سالمه فقط خودت ضعیفی باید استراحت کنی و تقویت بشی.
-می‌خوام سالم نباشه...
-چیزی گفتی؟!
-نه.
-همسرت کجاست؟
با شنیدن این سوالِ دکتر کمی مکث کردم، به دخترا نگاه کردم نمی‌دونستم چی بگم! بغض کردم؛ دکتر متوجه ناراحتی من شد سارا گفت:
-راستش خانوم دکتر همسر خواهرم ماموریته؛ رفته تبریز چند هفته دیگه برمی‌گرده. به‌خاطر همین ناراحته...
-آهان خب عزیزم واست ویتامین می‌نویسم و یه رژیم غذایی باید مراقب خودت باشی؛ دخترم شما هم مراقب خواهرت باش.
-بله چشم خانوم دکتر.
بی‌توجه به حرفای دکتر گفتم:
-می‌خوام سقطش کنم...
-چی؟! چرا عزیزم؟
-من نمی‌تونم نگهش دارم؛ نمی‌خوامش اون بچه‌ی من نیست.
-این حرف رو نزن دخترم دلت میاد؟
-خانوم دکتر من نمی‌خوامش؛ نمی‌خوام به دنیا بیاد؛ باید سقط بشه شما باید اینکار رو بکنی.
-اجازه‌ی همسرت...
-اون اجازه نمیده.
-پس نمیشه.
-یعنی چی؟ من میگم نمی‌تونم نگهش دارم برا سلامتیم ضرر داره.
-تا اونجا که من می‌بینم هیچ ضرری نداره وگرنه خودم می‌گفتم سقطش کن؛ بچه که سالمه تو هم سالمی.
عصبانی از روی تخت بلند شدم و بیرون رفتم؛ دخترا هم پشت سرم اومدن، سریع سوار ماشین شدیم و به خونه برگشتیم.
 

Fatemeh.M

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
عضویت
9/25/18
ارسال ها
1,482
امتیاز
27,673
محل سکونت
مریخ
کیفم رو روی مبل انداختم و داد زدم:
-من این بچه رو چیکار کنم؟ اگه ناقص باشه؟ اگه ترسناک و عجیب باشه؟ اگه اونجوری که گفتن شرور و نحس باشه؟ آخه چطور ممکنه؟ چطور اومده تو شکم من؟ دارم دیوونه میشم باید بندازمش من نمی‌تونم نگهش دارم.
-مارال جون آروم باش حالت بد میشه؛ بیا استراحت کن.
-چه استراحتی سارا؟ چه استراحتی؟ این سوفی کجاست؟!
-بعد از اینکه خوابیدی رفتن.
-اونا این بچه رو انداختن تو جون من...
-به اونجا چه ربطی داره آخه؟
-خسته شدم هر روز دردسر، هر روز بلا؛ چرا هیچی درست نمیشه؟ این چه زندگیه؟ چه سرنوشتیه؟ پس خدا کجاست؟
مریم: مارال خانوم کفر نگو!
-خدا چرا فقط بلاها رو سر من میاره؟
نهال: توروخدا آروم باشین مارال خانوم صورتتون قرمز شده؛ عرق کردین، قلبتون...
-قلبم... آره قلبم اگه بگم بیماری قلبی دارم بچه رو سقط می‌کنن.
سارا: اما تو که بیماری قلبی نداری تو فقط ایست قلبی داشتی ربطی نداره؛ الانم که حالت خوبه...
-شما طرف کی هستین؟!
منتظر جواب نشدم و داخل اتاقم رفتم؛ چطور این رو تحمل می‌کردم؟ چطور باهاش کنار بیام؟ این دیگه چه دردسری بود!
دو ماه بعد
حسابی گوشه‌گیر شدم؛ حالم اصلا خوب نبود اونقدر دست دست کردم تا پنج ماهم شد. تو این مدت هرکاری کردم تا بچه سقط بشه اما نشد؛ از بلند کردن سنگینی گرفته تا خوردن خورکی‌هایی که باعث افتادن بچه میشد. همش گریه می‌کردم؛ شده بودم پوست و استخونی که فقط شکمش داشت بزرگ میشد، بی‌خوابی امونم رو بریده بود. با وجود خستگی و بی‌حوصلگی شدید تنها کار مفیدی که تونستم بکنم این بود که مدیر مدرسه‌ی بچه‌ها رو راضی کنم که اونا به مدرسه برگردن؛ حالا دیگه تنها شده بودم صبح تا ظهر اونا مدرسه بودن بعدشم خسته می‌اومدن درس می‌خوندن و می‌خوابیدن.
 

Fatemeh.M

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
عضویت
9/25/18
ارسال ها
1,482
امتیاز
27,673
محل سکونت
مریخ
-مارال جون بیا این کتاب رو واسه تو آوردم؛ نکاتی که خانوم‌های باردار باید بدونن...
-نمی‌خوام سارا لازمش ندارم.
-می‌خوای خودم برات بخونمش؟
-نه برو به درست برس.
-قرصات رو می‌خوری؟
-آره.
-تو الان دیگه پنج ماهته باید کنار بیای؛ باید به خودت برسی خیلی ضعیف شدی.
-باشه.
سارا عصبانی شد، کتاب رو روی زمین انداخت و باعث شد از جا بپرم. با خشم بهم نگاه کرد و گفت:
-اه بسه دیگه مثل بچه‌های پنج ساله لجباز و لوسی؛ نه غذای درست می‌خوری نه خوب می‌خوابی؛ قرصات رو هم نمی‌خوری...
دستام رو روی گوشام گذاشتم و با بغض گفتم:
-ساکت! تو رو خدا ساکت سارا برو بیرون.
سارا بیرون رفت و در رو محکم بست. به گریه افتادم، زانوهام رو بغل کردم؛ هیچکس رو نداشتم، هیچکس! چقدر تنها و ضعیفم؛ من چیکار کنم؟ کاش بابا و مامانم بودن، کاش آقا مهدی حالش خوب بود، کاش حسام اینجا بود!
***
توی آشپزخونه خودم رو با پختن غذا مشغول کردم و منتظر دخترا نشستم. ساعت حدود یک و ربع بود که در خونه باز شد دخترا اومدن؛ در با شدت زیادی بسته شد. سارا با قدم‌های بلند وارد آشپزخونه شد چشماش پر از خشم بود، تک تک اعضای صورتش عصبانی بودن، دستاش می‌لرزیدن؛ نهال هم دست کمی از سارا نداشت و مریم با نگرانی نگاه می‌کرد. سارا با مشت روی اُپن کوبید و با صدای بلند گفت:
-چرا به ما دروغ گفتی؟ عجب آدمی هستی! مثل ابلیس می‌مونی.
آب دهنم رو قورت دادم نمی‌دونستم چرا عصبانیه!
-سارا داد نزن سرم درد می‌کنه؛ آروم بگو چی شده؟
سارا صداش رو بلند تر کرد و گفت:
-سرم درد می‌کنه، دلم درد می‌کنه، حوصله ندارم، خسته‌م، جمع کن بابا خوب می‌تونی فیلم بازی کنی، دروغ بگی؛ واسه چی دروغ گفتی؟
-نمی‌دونم راجع به چی حرف می‌زنی؟!
 

Fatemeh.M

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
عضویت
9/25/18
ارسال ها
1,482
امتیاز
27,673
محل سکونت
مریخ
-خودت رو به اون راه نزن؛ ما نگران دوستمون هستیم هنوزم چشم به راهیم اما توئه خودخواه به ما دروغ گفتی که اون یارو رو نجات بدی!
-چی؟!
-ببین! ببین هنوزم انکار می‌کنه. چرا گفتی اون خون روی لباس ملینا و آقا مهدی خون حیوون بوده؟ دروغگو امروز علی رو دیدیم گفت هنوزم داریم راجع به اون خون تحقیق می‌کنیم که بفهمیم مال کیه! بهش گفتم مگه مال حیوون نبود؟ میگه نه اتفاقا مال انسانه فقط نمی‌دونیم مال کیه. منِ ساده رو بگو فکر می‌کردم تو آدمی؛ حالا تو هیچ اون مهدی پست فطرت که فکر می‌کردیم فرشته‌س معلوم نیست چه بلایی سر ملینا آورده و الان خودش رو زده به دیوونگی.
-سارا تو رو خدا کافیه بذار توضیح بدم.
نهال: مارال خانوم چه توضیحی بدی؟ لازم نبود دروغ بگی.
-من نمی‌خواستم دروغ بگم؛ من فقط دوست نداشتم ناراحت بشین.
سارا: بسه دیگه مارال؛ من جای تو بودم الان از خجالت می‌مردم. تو فقط دردسری باعث مرگ این و اون می‌شی، باعث بدبختی می‌شی؛ یه نگاه به خودت بنداز؛ منفوری منفور! حالم ازت بهم می‌خوره زود باش اعتراف کن دیگه چی رو قایم کردی هان؟
فشار زیادی داشت بهم وارد میشد؛ سنگینی حرفا و نگاه‌های اونا رو نمی‌تونستم تحمل کنم، بغض داشت خفه‌م می‌کرد؛ یاد دستبند ملینا افتادم باید قبل از این‌که خودشون می‌فهمیدن بهشون می‌گفتم. از روی صندلی بلند شدم و با صدای خفه گفتم:
-راستش... من... من... دستبند ملینا....
-دستبند ملینا چی؟
-دستبند ملینا از جیب آقا مهدی افتاد من قایمش کردم.
دخترا همزمان با هم گفتن:
-چـــی؟!
چشمای طوسی سارا گرد و ترسناک شد؛ از شدت خشم صورتش قرمز شد و داد زد:
-امیدوارم بمیری!
به طرفم اومد و یه هل کوچیک بهم داد؛ کمی عقب رفتم، شکمم درد گرفت و ناله کردم.
مریم کمکم کرد و گفت:
-سارا کافیه اون حامله‌س.
-همش فیلمه؛ داره نقش بازی می‌کنه.
سارا و نهال نگاه عصبانی بهم انداختن و رفتن؛ مریم با نگرانی بهم نگاه کرد و بعد با تردید پشت سر اونا رفت.
 
آخرین ویرایش

Fatemeh.M

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
عضویت
9/25/18
ارسال ها
1,482
امتیاز
27,673
محل سکونت
مریخ
باورم نمی‌شد دیگه اونا هم از دست دادم. به شکمم چنگ زدم تا دردم آروم بشه؛ گریه کردم خیسی چیزی رو روی لبهام احساس کردم؛ دستم رو روی لبهام کشیدم خون بود از دماغم داشت خون می‌اومد؛ بوی خون حالم رو بد کرد. روی زمین نشستم، چشمام تار می‌دید؛ احساس کردم تموم دنیا روی سرم خراب شده؛ تمام اتفاقات گذشته جلوی چشمام اومد. سرم گیج رفت، تصویر نامفهومی از مادرم جلوی چشمام اومد؛ با خشم بهم نگاه می‌کرد و بهم گفت:
-به‌خاطر تو تصادف کردیم.
پلک زدم، توهم بود. سنگینی دستی رو روی شونه‌م احساس کردم پشت سرم رو نگاه کردم؛ مینا بود اون گفت:
-تو خودخواهی؛ فقط به خودت فکر می‌کنی؛ تو به من کمک نکردی.
گوشام رو گرفتم؛ حسام بهم نگاه کرد و سرش رو تکون داد. پریناز داشت بهم پوزخند میزد؛ سرم رو روی زانوم گذاشتم و گریه کردم. چرا نمی‌مردم؟ چرا راحت نمی‌شدم؟ چرا تموم نمی‌شد؟
روزها می‌گذشت و هر روز حالم بدتر می‌شد. دخترا هنوز باهام قهر بودن؛ می‌دونستم اگه مجبور نبودن یه لحظه هم تو این خونه نمی‌موندن. تقویم رو نگاه کردم سی بهمن! چطور چهار ماه دیگه تحمل کنم؟
-بیا نهال بالاخره وصل شد.
-باشه الان میام.
سارا دستگاه دی‌وی‌دی رو هرجور که شده وصل کرد که فیلم ببینن؛ صدای تلویزیون رو بلند کرد و این داشت آزارم می‌داد. از اتاق بیرون رفتم و داد زدم:
-سارا صدا رو کم کن.
-کم نمی‌کنم می‌خوای چکار کنی؟
-سارا خواهش می‌کنم وضعیت من رو یکم درک کن.
-خیلی خب برو؛ اینجا بالا سر من واینستا ازت خوشم نمیاد.
-مریم کجاست؟
-هه! مریم هم دیگه به تو محل نمیده آره؟
-گفتم مریم کجاست؟
-با علی رفته بیرون.
-با اجازه‌ی کی؟!
-با اجازه‌ی خودش.
پوفی کشیدم و داخل اتاق برگشتم؛ دیگه نه به من احترام می‌ذاشتن نه حرفم رو گوش می‌دادن. صدای زنگ در به صدا در اومد؛ چند لحظه بعد صدای مردونه‌ای شنیده شد که داشت با دخترا احوال‌پرسی می‌کرد. توجه نکردم و روی تخت دراز کشیدم کسی به در ضربه زد و در رو باز کرد. مریم بود؛ چشماش برق می‌زد، انگار خوشحال بود.
-مارال خانوم علی با شما کار داره.
-علی؟
-آره دیگه علی؛ سروان رضایی...
-می‌دونم کیه ولی چیکار با من داره؟
-می‌خواد یه چیزی بهتون بگه خوشحال می‌شین قول میدم.
-با این وضع؟
-عیب نداره.
-در مورد این قضایا چیزی می‌دونه؟
-نه چیزی نگفتم.
-پس من چطور با این شکم بزرگ بیام جلو اون؟
-یه لباس گشاد بپوش.
-حوصله ندارم مریم چی می‌خواد حالا؟
-شما بیاین.
از روی تخت بلند شدم، یه شال سرم کردم و از اتاق بیرون رفتم.
 
آخرین ویرایش

Fatemeh.M

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
عضویت
9/25/18
ارسال ها
1,482
امتیاز
27,673
محل سکونت
مریخ
-سلام.
-سلــ...
چشم علی بهم افتاد و با تعجب گفت:
-شما حالتون خوبه؟
-خوبم با من کاری داشتین؟
-آره... شما بارداری؟
-بله.
-ولی... شما ازدواج کردی؟
-آره.
-با کی؟
-با... خب... با حسام.
-واقعا؟ کی؟
-چند ماه پیش؛ یعنی ما نامزد بودیم البته ما... خب... محرم بودیم دیگه.
-آهان.
-چی می‌خواستین بگین؟
-آهان یه خبر خوش؛ مهدی امیری حالش خوب شده همه چیز رو یادش اومد و برامون تعریف کرد.
-چی؟! جدی میگی؟ ملینا رو پیدا کردین؟
-نه داشتم می‌گفتم؛ مهدی برامون تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده و توسط کیا زندانی شدن؛ ما اونا رو دستگیرشون کردیم به کارهاشون اعتراف کردن اما خوشبختانه ملینا همراه پنج تا دختر و پسر دیگه فرار کردن و متاسفانه یکی از همدست‌های اینا که آدم خطرناکیم هست دنبالشون رفته.
-پیداشون نکردین؟
-نه اما به زودی پیداشون می‌کنیم نگران نباشین.
انگار می‌خواستم پرواز کنم؛ انگار دو تا وزنه رو دوشم بود و یکیشون برداشته شد. خنده‌ی دندون‌نمایی کردم و گفتم:
-اونا کجا بودن؟ چی به سرشون اومده؟ یعنی حالشون خوبه؟
-امیدوارم خوب باشن؛ من باید سریع برگردم چند روز دیگه مهدی مرخص میشه و میاد براتون تعریف می‌کنه.
نفس عمیقی کشیدم و روی صندلی نشستم؛ انگار زنده شدم، انگار روحم تازه شد، احساس کردم حالم بعد از این چند وقت کمی بهتر شده؛ لبخند عمیقی زدم، دلم برای آقا مهدی تنگ شده بود؛ می‌خواستم زودتر ببینمش. مریم بعد از بدرقه‌ی علی پیش ما برگشت و گفت:
-خب حالا که این خبر خوب رو شنیدیم بهتره که آشتی کنیم.
 
آخرین ویرایش

Fatemeh.M

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
عضویت
9/25/18
ارسال ها
1,482
امتیاز
27,673
محل سکونت
مریخ
سارا چشم‎غره‌ای به مریم رفت؛ مریم توجهی بهش نکرد، به طرفم اومد و من رو بغل کرد. خندیدم و گونه‌ش رو بوسیدم؛نهال هم همین‎کار رو کرد. به سارا نگاه کردم اون ازم دلخور بود و حق هم داشت به سختی از جام بلند شدم و پیشش رفتم؛ خم شدم و دستم رو دور گردنش انداختم و گفتم:
-باهام قهر نکنین من تنها می‎شم، درد می‌کشم، خفه می‎شم. من کار اشتباهی کردم می‌دونم اما خب... نمی‌دونم چطور راجع بهش توضیح بدم.
سارا بلند شد، بغلم کرد و گفت:
-بهتر بود بهمون حقیقت رو می‌گفتی.
-معذرت می‌خوام.
-ببينم تو به آقا مهدی علاقه داری؟!
از سوالش جا خوردم! داشت چی می‌گفت؟ نهال و مریم با تعجب به سارا نگاه کردن و سارا هم منتظر جواب بود. به لکنت افتادم و گفتم:
-من؟! نه! یعنی خب من دوستش دارم، اون به من خیلی نزدیکه اما... خب...
-اینا یعنی آره؟
-نه! اون فقط... خب چی بگم... راستش...
-آره یا نه؟
-نـ... آره!
هر سه با تعجب به من نگاه کردن؛ نگاهم رو دزدیدم و به زمین نگاه کردم. نهال خندید و گفت:
-من فکر می‌کنم اونم به شما علاقه داره...
دخترا خندیدن و باعث خجالت من شدن. وای چرا بهشون گفتم؟ آبروم رفت؛ دارن به من می‌خندن اگه برن بهش بگن چی؟
-اِ... بسه دیگه چی خنده‎داره؟
دخترا بیشتر خندیدن و باعث شدن من بيشتر خجالت بكشم.
***
تو آینه به خودم نگاه کردم؛ کمی وزن اضافه کردم و حالم بهتر بود. امروز قرار بود آقا مهدی بیاد؛ ماکسی بلند یاسی رنگی رو تنم کردم و موهام رو جمع کردم. دستی به شکمم که حالا بزرگتر شده بود کشیدم، جنین تکونی خورد و این باعث شد حس خاصی بهم دست بده؛ کمی ریمل زدم، رژ ل**ب ارغوانی به ل**ب‌هام زدم و از اتاق بیرون رفتم. سارا با دیدن من گفت:
-اوه! چه جذاب تیپ کردیا!
لبخند زدم و گفتم:
-خیلی داغون به نظر می‌رسم؛ سعی کردم یکم خودم رو جمع و جور کنم.
-نه بابا خوبی، البته نسبت به چند هفته پیش...
-حالا به آقا مهدی چی‎بگم؟ راجع به این...
-حقیقت رو.
-باور نمی‌کنه یعنی هیچ‎کس باورش نمی‎شه!
-چرا می‎شه من براش توضیح می‎دم.
-خیلی‎خب.
زنگ در به صدا در اومد؛ سریع به اتاقم برگشتم و پشت دیوار مخفی شدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه

بالا