در حال تایپ رمان سایه‌های یک مرد | Ebi کاربر انجمن یک رمان

از کدوم شخیصت خوشت اومد؟


  • مجموع رای دهندگان
    13
وضعیت
موضوع بسته شده است.

|`Εʙɪ`|

مدیر تالار ورزش + ویراستار آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/20/18
ارسال ها
3,518
امتیاز
45,473
بِسم الله الرحمن الرحیم

کد رمان: 1853
ناظر رمان: مهدیه احمدی

نام رمان: سایه‌های یک مرد

نام نویسنده: Ebi

ژانر: تخیلی- عاشقانه

خلاصه رمان:

پسری که از خودش می‌ترسیده! شاید از خودش نه... از هیولاهای درونش! از آدم‌هایی که هیچ شباهتی به ظاهر و باطن او ندارند، ولی در او زندگی می‌کنند؛ شخصیت‌هایی مبهم و متفاوت، ولی در یک چهره!
و اما دختری...
دختری که زندگی‌اش را فراموش کرده بود و از هفت دولت آزاد! شاد و فراموش کرده بود که مشکل هم وجود دارد، سختی هم وجود دارد، تلنگری هم وجود دارد. باید دید سرنوشت چه بر سر این دو آدم از دو جهان مختلف می‌آورد.
 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,442
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

|`Εʙɪ`|

مدیر تالار ورزش + ویراستار آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/20/18
ارسال ها
3,518
امتیاز
45,473
|پارت اول|


(راوی)

قسمت‌های مهم از روزنامه‌ای که خبر مهم داشت را برید، قیچی را بر روی میز گذاشت. نگاهی به نوشته‌هایش انداخت.
[ رئیس‌ گروه نوشین پرهام بهرمنش و همسرش یونا صابری، در یک تصادف مرموز جان خود را از دست دادند! ]
[ همسر دوم پرهام بهرمنش در وضعیت نرمالی بر روی تخت بیمارستان، روزهارا می‌گذارند. ]
تیکه کاغذها را بر تخته سبز رنگ گچی‌اش چسباند و به آنها خیره شد، به تخته‌ای که اسرارات مهم و عجیبی روی آن نوشته بود که تنها خودش از خیره شدن به آنها لذت می‌برد! نگاهش همه جای تخته را زیر نظر گذراند تا به نوشته قرمز رسید
" چه کسی؟! "
[ برگذاری جشن سال روز تاسیس شرکت بزرگ نوشین در عمارت پرهام بهرمنش، رئیس شرکت. ]
[ آتش سوزی سهیمی در عمارت نوشین! ]
[ وارث گروه نوشین به طور معجزه‌آسایی از صحنه آتش سوزی جان سالم بدر برد! ]
تکه ی آخر را چسباند و با لبخند به عکس پسر خیره شد، پسری که شب و روز قلمش را درگیر خود کرده بود!
***
( مهرداد)

علی: هی، چه دنیای بی‌رحمی!
- با خودت چی می‌گی پسر؟
- اولین بار که دیدمت، خیلی عجیب به دلم نشستی! با اون چهره‌ی مظلومت!
- اوه پسر، نکنه با قصد ازدواج بهم نزدیک شدی؟!
- دیگه پررو نشو!
- خودت که این‌طور می‌گی، دیگه چه انتظاری از من داری؟
خواست جوابمو بده که با اومدن جِسی حرفش رو خورد.
جسی: سلام مهرداد. ( به انگلیسی)
- سلام جسی.
علی: اِی بابا، تو دیگه این وسط چی می‌گی؟
جسی گیج گفت:
- چی؟ میشه لطفا انگلیسی صحبت کنی؟
با دستم به پهلوش زدم تا ساکت بشه.
- بیخیال جسی... چه کاری از دستم بر میاد؟
- میشه وقتی داری میری خونه اینم به دست جنیفر برسونی؟
و به جزوه‌ی توی دستش اشاره کرد.
علی: می‌تونی خودتم ببری!
جسی: من شمارش رو گم کردم و اونم چند هفته‌س که نیومده دانشگاه و علاوه بر اون، الان من یخورده سرم شلوغه.
علی: خب این مشکل توئه!
جسی ناراحت به علی نگاه کرد و با التماس به چشم‌هام زل زد.
جسی: خواهش می‌کنم مهرداد!
لبخندی زدم و گفتم:
- اوکی، می‌برمش.
با خوشحالی از این‌که موفق شده، گفت:
- واقعا ازت ممنونم! امیدوارم بتونم این لطفت رو جبران کنم!
لبخندم رو حفظ کردم و جزوه رو از دستش گرفتم.
جسی: فعلا بچه‌ها.
و از ما دور شد.
علی با اخم‌های درهم شده که می‌دونم برای چیه، گفت:
- خیلی پروئه! براش انجام نده.
- بیخیال، سر راهمه.
بعد از این‌که از علی خداحافظی کردم، سوار ماشینم شدم و به سمت خونه ی جنیفر حرکت کردم.
***
ماشینم رو دم خونشون پارک کردم و بعد از گرفتن جزوه، به سمت در راه افتادم. زنگ خونه رو فشردم و منتظر شدم تا باز کنه که یهو صدای جیغ گوش خراش دختری اومد و پشت جیغ دختر، مردی با فریاد بهش فحش می‌داد!
با صدای شکستن چیزی به خودم اومدم و دوباره زنگ در رو فشردم؛ اما صدای زنگ توی جیغ دختر گم شد.
مردد به دستگیره در نگاه کردم، نا مطمئین دستگیره در رو فشردم که در کمال تعجب باز شد!
در رو آروم باز کردم و نگاهی به داخل خونه انداختم، همین که پام رو داخل خونه گذاشتم، دختری از پله‌ها پرت شد و پیش پام افتاد.
خدای من! جنفیر بود؛ اما با سروصورت خونی!
- جنیفر؟ خوبی؟
بی‌حال بهم نگاه کرد‌. تو همین لحظه دستی من رو هل داد و باعث شد روی زمین بیوفتم. مردی که فکر کنم پدر جنیفر بود، رو به جنیفر با صدای بلندی گفت:
- بلند شو دختره‌ی خیابونی!
بعدهم موهای جنیفرو کشید و مجبورش کرد تا بلند شه، محکم خوابوند تو گوشش. قدرتش انقدر زیاد بود که جنیفر با ناله بر روی زمین افتاد. متعجب به صحنه‌ی روبروم خیره شدم؛ اما انگار برای مرده تموم نشده بود چون با لگد افتاد به جون جنیفر!
جنیفر از درد جیغ و ناله می‌کرد. متحیر بلند شدم و گفتم:
- کافیه! اون یه دختره و نباید این‌طوری بزنیش!
اما بی‌توجه به حرفم به سمتم برگشت و با فریاد بلندی گفت:
- اون حروم‌زاده تویی؟ مگه نه؟
بدون این‌که اجازه بده جوابش رو بدم، یقم رو گرفت و با مشت به دهنم کوبید، مشت دوم رو هم با قدرت بیشتری کوبید که به زمین افتادم.
[ در تاریکی، کسی پسر بچه‌ای را هل داد و او را به زمین انداخت]
چشم‌هام گرد شد، این چی بود که من یادم اومد؟
این چندمین باره که این اتفاق عجیب برام میوفته! به مرد نگاه کردم که می‌خواست بهم حمله کنه.
[ سایه به قصد کتک زدن دستش را بالا آورد و به سمت پسربچه رفت، پسر بچه احساس بی‌پناهی می‌کرد و برای همین دستانش را بر روی صورتش قرار داد. ]
چشم‌هام رو محکم بستم. واقعی‌تر از اون چیزی که بخوام شک کنم که خوابه! احساس نفس‌تنگی بهم داد، انگاری چیزی مانع از نفس کشیدن من میشد! نفس‌هام به شمارش افتاده بودن. سردرد بدی افتاد به جونم، سردرد نه، انگار تیری می‌خواست مغزم رو پاره کنه و شکافی روی سرم ایجاد کنه و خودش رو خلاص کنه!
بازهم تصاویر نامفهوم از جلوی چشم‌هام رد میشد و سردرد من رو بیشتر می‌کرد. مرد با لگد افتاد به جونم؛ اما من فقط درگیر اون پسربچه بودم و ناخواسته بهش فکر می‌کردم.
اون کی بود؟
کجا بود؟
چه اتفاقی داره میوفته؟
چرا اون، شبیه منه؟!
صدای گوش خراشی گوشم رو پرد، دیگه نه صدای فریاد مرد رو می‌شنیدم، نه جیغ‌های جنیفر! انگار کسی با ناخن‌های بلند روی دیواری خط می‌کشه، داشت من رو نابود می‌کرد! صداها هر لحظه بلندتر میشدن و همزمان سردرد من هم غیرقابل تحمل‌تر!
چشم‌هام سیاهی می‌رفت، از این حال بد می‌خواستم بالا بیارم، انگار همه‌ی حال بدهارو می‌خواستم از بدنم خارج کنم.
ناله‌های بلندم کل خونه رو پر کرده بود، ناله‌م از درد مشت و لگد نبود، ناله‌م از دردی بود که از درون عذابم می‌داد!
 
آخرین ویرایش

|`Εʙɪ`|

مدیر تالار ورزش + ویراستار آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/20/18
ارسال ها
3,518
امتیاز
45,473
|پارت دوم|

***
(راوی)

مهرداد بر روی زمین افتاد و سرفه می‌کرد. صدای آژیر پلیس مرد را عصبانی‌تر از قبل کرد و همه چیز را بر سر مهرداد و جنیفر می‌کوبید.
مرد با فریاد رو به جنیفر گفت:
-تـــو؟ پلیس خبرکردی؟ هـــــان؟
و خواست به قصد کتک او را بگیرد که با صدای بلند زنی متوقف شد.
زن: پلیس! همونجا بایست.
مرد کلافه ایستاد و دستانش را به صورت تسلیم بالا ا
آورد.
زن: همسایه‌ها ازتون شکایت کردن!
پلیس نگاه مشکوکی به مرد انداخت و مرد نگاهش را به مهرداد دوخت.
زن سری تکان داد، خم شد و از جنیفر پرسید:
- پدرت تو رو می‌زنه؟
جنیفر سکوت کرد.
اول نگاهی به پدرش انداخت که با چشم‌های ترسناکش او را تهدید می‌کرد و برایش خط و نشان می‌کشید، بعد به تن بی‌جان مهرداد.
چه باید می‌گفت؟ باید بین بد و بدتر یک راه را انتخاب می‌کرد!
زن: به من بگو. اون می‌زنتت؟
جنیفر نگاه مرددش را به پدرش و بعد به پلیس انداخت. چاره‌ای نداشت، او مجبور بود! و وای از زمانی که باید بین دوراهی سخت و نفس‌گیر، یکی را انتخاب کنی!
بعد از کمی مکث انگشت لرزانش را بالا آورد و او را نشان داد.
جنیفر: اون... اون اول به ما حمله کرد!
پدرش پوزخندی رو به مهرداد زد و با نگاهی تحقیرکننده به او خیره شد و مهرداد با چشمانی گشاد و متحیر گفت:
- جنیفر!
جنیفر با صدایی که به زور شنیده می‌شد، گفت:
-پدرم من رو پیدا کرد. اون من رو زد! بعد... بعد پدرم با اون دعوا کرد تا... تا دست از سرم برداره!
و پس از آن بلند زد زیره گریه، او نمی‌خواست دروغ بگوید، نمی‌خواست این‌طور شود!
پلیس با تاسف رو به مهرداد با لحن دستوری رو به گفت:
- بیا بریم بیرون!
سربازها به زور مهرداد را بلند کردند و از خانه بیرون بردند. در همین هین مهرداد با صدای بلندی گفت:
- جنیـــفر! چرا دروغ می‌گی؟ حقیقت رو بگو جنیفر، وگرنه هیچ‌وقت از این جهنم خلاص نمـی‌شی!
و جنیفر فقط با شرمندگی به او نگاه می‌کرد. هق‌هقش بلندتر شد. خوب می‌دانست که اگر می‌گفت پدرش او را می‌زند، چه بلایی سرش می‌آمد.
مهرداد آخرین دادهایش را هم زد؛ اما فایده‌ای نداشت.
***
شب شده بود. مهرداد با سندی که گذاشته بود، آزاد شد و تازه به خانه‌اش رسیده بود. همه جا تاریک بود، چراغ‌ها را روشن کرد. همین که پایش را در خانه گذاشت، صدای تلفن به صدا درآمد.
انقدر ضعیف شده بود که حوصله جواب دادن تلفن را نداشت، انگار بر جاده‌ای دراز کشیده بود و سیل عظیمی از مردم بر روی او لگد کرده بودند! تلفن رفت روی پیغامگیر و صدای شخصی آمد.
-سلام مهرداد، خوبی؟ کیانم، وکیلت. آزاد شدی؟ لطفا وقتی رسیدی به من زنگ بزن. فعلا.
و بوق‌های پی در پی.
مهرداد با خستگی و درد خودش را به اتاقش رساند و روبرویه آینه ایستاد. کتش را درآورد به صورت خود در آینه نگاه کرد، صورتش زخمی و کنار لبش پاره شده بود.
لباسش را بالا زد. جای ضربه های ان مرد روی شکمش مانده بود و می‌سوخت.
به راستی او که بود که درد را تحمل می‌کرد اما تن به دعوا نمی‌داد؟!
ناگهان سرش را به شدت بالا اورد
چشمانش گشاد شد.
باز هم همان صحنه!
افتادن خودش را جلوی چشمانش دید و بعد افتادن ان پسر بچه.
نفس در سینه هایش حبس شد. چشمانش می‌سوخت!
تصویر ان مردی که او را می‌زد مانند فیلمی از جلوی چشمانش عبور کرد.
فریاد بلندی کشید که شیشه های خانه لرزید. فریادی که تمومی نداشت!
بر روی میز افتاد. نفسش بالا نمی‌امد.
باز هم ان سر درد به سراغش امد اما ایندفعه با سرعت بیشتر.نفس هایش کمتر و کمتر می‌شدند.پیشانی‌اش عرق کرده بود.با انگشتانش به میز فشار اورد طوری که انگشتانش قرمز شدند.
دستش را دراز کرد تا قرصش را از بالای میز بردارد. تنها چیزی که می‌توانست او را از این تبدیل دورگرداند.دیگر نفس های اخرش بود!تا جایی که توان داشت دستش را دراز کرد تا قرص را بردارد و توانست!
اما شانس با او یار نبود و قرص در گوشه ی دیگری افتاد.سرش را پایین انداخت.دیگر از لرزش بدنش خبری نبود.دستانش شل شده بودند و صدای نفس کشیدنش قط شده بود!
ناگهان سرش را بالا اورد. به خود در اینه نگاه کرد.به چشمانی که حال از رنگ عسلی به مشکی براق در امده بودند!پوزخندی زد. کم کم این پوزخند به لبخند دندان نمایی که مسخره کننده بود در امد.
او که بود؟مهرداد؟نه! نمی توانست او باشد.
***
در خیابان قدم می‌زد. کلاه سیوشرتش را بر سر گذاشت و سیگاری روشن کرد.نیمه شب بود و خیابان ها خلوت. هوا سرد وهمه جا تاریک تاریک بود.با قدم‌هایی محکم و بلند به سمت خانه راه افتاد.
سرد و خشک!درست مانند هوا!سیگارش را در زیر کفشش خاموش کرد و به در خانه نگاه کرد.زنگ خانه را زد.
مرد در را باز کرد. با همان پوزخند جلو امد.مشتی بر دهانش کوبید که مرد بر زمین افتاد.حتی نگذاشت حرفی بزند.مشت‌هایش را یکی پس از دیگری بر سرو صورت مرد فرو می‌اورد.
از دماغ مرد خون فوران کرده بود. مرد دیگر توان این‌که چشمانش را باز کند هم نداشت!او دیگر کیست؟ چقدر تفاوت دارد با مهرداد صاف و ساده‌ی مان!
صدای ناله ها و فریاد‌های مرد کل خانه را برداشته بود.بعد از اینکه خالی شد بلند شد و به سر و صورت خونی‌اش نگاه کرد.دستانش را که در کنار پاهایش بودند با ریتم خاصی تکان داد.
این ریتم مال او بود!نشست و موهای کوتاهش را کشیدو او را مجبور کرد که به او نگاه کند.با صدای سرد و خشک گفت:-منو ببین.مرد با درد به او نگاه کرد.
وقتی چشمانش را دید تعجب کرد.-اگه یک‌بار دیگه بهش دست بزنی بر‌میگردم و تک تک استخوناتو می‌شکونم! فهمیدی؟مرد با گریه حرفش را با سر تایید کرد.او را ول کرد
هنگام رفتن جنیفر را در طبقه بالا دید که با ل**ب زدن از او تشکر کرد.لبخندی زد و از خانه خارج شد.
 
آخرین ویرایش

|`Εʙɪ`|

مدیر تالار ورزش + ویراستار آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/20/18
ارسال ها
3,518
امتیاز
45,473
پارت سوم

#مهرداد
چشمامو باز کردم. تو اتاقم روی تختم بودم .عجیبه!
تا اونجایی که من یادم میاد داشتم...
با یاداوریش سریع روی تختم نشستم که شکمم درد اومد.
دستمو گذاشتم روی شکممو از درد چشمامو بستم.
خواستم بلند شم که توجهم به دستام جلب شد.
چشمام گشاد شدن.
دستام،خونی بود!
به لباسم نگاه کردم. لکه های خون روی سرشونه هامم بودن.
چه اتفاقی افتاد؟
چرا من این‌طوریَم؟!
نگاهم به اینه افتاد. نه!
این امکان نداره.
با دیدن تیپم تو اینه فهمیدم چی شده. به چشمام نگاه کردم.
ای کاش همیشه این چشمارو ببینم!
با تعجب و ناراحت به دستام نگاه کردم.
چی‌کار کردی باز؟ بخدا اگه بفهمم بازم به یه نفر ازار رسوندی خودمو می‌کشم تا از دستت راحت شم.
بلند داد زدم:
-می‌شنوی گرگ وحشی؟!
صدای در خونم اومد. اما من هیچ کاری نکردم.
-هاشمی هستم. مهرداد اینجا نیستی؟
و دوباره در زد.
به چشمام نگاه کردم. چرا فقط من؟
هاشمی کلیدو داشت برای همین اومد تو خونه.
هاشمی:نکنه رفته دستشویی؟
و با دیدنم به سمتم اومد.
هاشمی:اِ تو اینج...
و بقیه حرفشو خورد.
می‌ترسم! می‌ترسم از روزی که بخاطر گرگ درونم اطرافیانم قربانی بشن. می‌ترسم روزی برسه که به خودم بیام و ببینم تنهام بازم بخاطر گرگ درونم!
منشی:خدای من چجوری...چجوری این اتفاق افتاده؟!
-کیان...لطفا کمکم کن!
منشی: باشه باشه، اول بهم بگو چه اتفاقی افتاده؟ هر کاری از دستم بر بیاد کوتاهی نمی‌کنم.
-باید چی‌کار کنم؟ همه در هارو زدم دیگه دری باقی نمونده که منتظر باز شدنش باشم. من چطوری...
اشک چشمامو پر کرد. دوباره به چشمام خیره شدم.
خیلی بده از خودتم بترسی!

***
-اول که این قضیه رو متوجه شدم... دیدم درسته!
یه هیولای وحشی داره درون من زندگی می‌کنه،که اسمش غَضبانه. اونم هم سن و سال منه.
به دست دکتر نگاه کردم که همه رو داشت می‌نوشت اما احساس می‌کردم به اجبار داره می‌نویسه!
ولی ادامه دادم:
-وقتی اون ظاهر میشه تموم اطرافش حمام خون راه میوفته!
یهو دیدم که دکتر با تعجب نگام می‌کنه و بعد کمی عقب تر رفت.
-نگران نباشین! اون وقتی از خشونت استفاده بشه،عصبانی میشه و ظاهر میشه و هرگز با بچه ها و خانم ها با خشونت برخورو نمیکنه!
دکتر سرفه ای کرد و انگار یخورده از نگرانیش کم شد.
شرمندش شدم!
دکتر:لطفا...ادامه بده.
-اون بدون اجازه ی من روح و جسم منو به سرقت می‌بره اما چون هم بدن و هم روح منو می‌دزده من نمی‌تونم کارهایی که کرده رو به یاد بیارم.
بنابر این گاهی اوقات...
(صدای بدی میومد. صدایی که خیلی روی مخم بود. وای خدا این چیه؟ احساس میکردم یکی رو بازوم داره چیزی می‌نویسه. از این حس بد سریع چشمامو باز کردم که با یه جفت چشم روبرو شدم.
چی‌شد؟
یه نگاه به بازوم کردم. وای نه!
سریع از روی تخت بلند شدم.
مرد معترض گفت:
-داری چه غلطی میکنی؟
-تو داری چیکار میکنی؟ کی گفته رو بازوم خالکوبی کنی؟!
مرد-فکر کنم مریضی!
سریع لباسمو پوشیدم و...)
خاطره ی جالبی شد برام.
رو به دکتر گفتم:
-در نهایت از جایی سر در میاوردم که تاحالا ندیده بودم و اشخاصی که من تا اون لحظه ندیده بودمشون.
دکتر-یعنی بدون اجازت دست به همچین کاری زد؟
-بله یا مثلا...
(توی کافه بودم و داشتم با هندزفریم اهنگ گوش می‌کردم. تو افکارات خودم بودم که یهو یه دختر اومد روبروم نشست.
تعجب کردم. هندزفری رو از گوشام در اوردم تا ببینم چی‌کار داره
دختر:سلام.
حرفی نزدم و با تعجب بیشتر بهش نگاه کردم.
جوونای امروزو نگاه!
دختر:امروز خیلی مهربون به نظر میای.
-چی؟
دختر:من از اون حالت وحشی دیروزت بیشتر خوشم میاد!
هندزفری رو گذاشتم پایین و با دستپاچگی گفتم:
-اوم...ببخشید اما... شما کی هستید؟
لبخند دختره تبدیل به اخم شد.
وای بازم گند زدم.
دختره لیوان پر ابو گرفت و همه رو پاشید رو صورتم!
دهنم از این حرکتش باز موند.
ای خدا!
از دست تو غضبان اَه!...)
خندیدم.
-گاهی اوقات باید برای کارهایی که نکردم مکافات بکشم
دکتر:می‌تونید تشخیص بدید معنی این چیه؟
-البته که میدونم. چهار سال پیش که تحت درمان پیش دکتر مسلمی بودم تشخیص داد دی آی دی دارم
مردم معمولا بهش می گن اختلال چند شخصیتی.
دکتر:چند نفرن؟
-بله؟
دکتر:منظورم اینه که چند نفر درون شما زندگی می‌کنن؟
-اهان. تا اونجایی که من تونستم بفهمم
غضبان بی رحم، آردا که همیشه به فکر تفریحه، و مهرشادی که چند بار اقدام به خودکشی کرده!
خواستم ادامه بدم که دکتر سریع پاشد و وسایلشو جمع کرد.
-دکتر...!
دکتر:معذرت می‌خوام من فکر نکنم توانایی کمک به شمارو داشته باشم.
-ولی دکتر شما گفتین قبلا مریضای اختلال شخصیتی داشتین!
دکتر:دروغ گفتم. کاملا دروغ گفتم!
و بعد به سمت در رفت
-صبر کنید دکتر.
دکتر:لطفا به من نزدیک نشو...من می‌ترسم!
-دکتر!
و بعد سریع از خونه رفت بیرون.
به در بسته نگاه کردم.
تا کی باید این درها بدون راه چاره بسته بشن؟
تا کی من متفاوتم؟
بازم من نمیدونم چند نفر دارن درون من زندگی می‌کنن!
من نمی‌دونم تا زمانی که اونا بعدا خودشونو نشون میدن من هستم یا،نه!
 
آخرین ویرایش

|`Εʙɪ`|

مدیر تالار ورزش + ویراستار آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/20/18
ارسال ها
3,518
امتیاز
45,473
پارت چهارم
#مهرداد
رفتم داخل خونم که کیان رو دیدم. این کی اومد؟
با لبخند رفتم پیشش. داشت خونه رو دید میزد.
-چطوری کیان؟
کیان:به اقا مهرداد! خوبی؟
-مرسی تو خوبی؟ سفر خوبی داشتی؟
کیان:منم بد نیستم، اره خوب بود خداروشکر.
-چطور بدون این‌که با من تماس بگیری اومدی؟
کیان:می‌خواستم ببینمت...اومدم سفارش رئیسو برسونم.
-مادربزگ باز چی می‌خواد؟
کیان:راستش...
اون می‌خواد تو سریع کاراتو جمع و جور کنی و برگردی ایران.
حالا باید چی‌کار می‌کردم؟
همون چیزی که ازش می‌ترسیدم سرم اومد!
اگه برگردم اوضاع...خیلی بدتر میشه.
رو مبل نشستم و به میز روبروم خیره شدم.
-تو بهتر از من می‌پدونی درمان من هنوز تموم نشده.
می‌تونم پنهانش کنم؟
هاشمی فقط سکوت کرد. شاید اونم این موضوع رو سخت و پیچیده می‌دونست
ادامه دادم
-اگه حقیقتو به مادر و مادربزرگم بگم اونا به نظرت درک می‌کنن؟
به حالت کلافه سرمو رو مبل گذاشتمو چشمامو بستم
-فقط می‌گن غیر قابل تحملم! بخاطر همین نمی‌تونم برگردم. نمی‌تونم چون الان هیولایی درون منه!

***
چشمامو باز کردم.
من کی خوابیدم که خودم یادم نمیاد؟!
به اطرافم نگاه کردم.
چشمام تا حد ممکن گرد شدن.
اِی خدا !
چرا من انقدر بدبختم؟ سریع سر جام نشستم.
الهی ناقص العضو بشی غضبان!
به بقل دستیم نگاه کردم که روزنامه رو سرش بود و خوابیده بود.
پوف!
سریع بلند شدمو برگشتم. حالا من چی‌کار کنم؟ بد شانس تر از من اصلا وجود نداره.
نشستم سرجام که دیدم بقل دستیم بیداره.
رو بهش گفتم
-ببخشید...این هواپیما به کجا می‌ره؟
(غضبان چه کارهایی که نمی‌کنه!)
خواست جوابمو بده که صدای مهمان دار اومد:
-مسافرین گرامی هواپیما به زودی در فرودگاه امام خمینی به زمین میشینه.
پسره خندیدو گفت:
-همین‌جا داره میره.
وای نه! سریع گوشیمو از جیبم در اوردم تا به کیان زنگ بزنم که یه خانمی اومد و گفت:
-لطفا از تلفن همراهتون استفاده نکنید
لبخند زوری زدم و گفتم:
-چشم.
همون پسره بعد از رفتن خانومه گفت:
-گفتش نمی‌تونی از تلفنت استفاده کنی؟...خب می‌تونی از مال من استفاده کنی!
تعجب کردم. مثل اینکه هنوز از خواب کاملا بیدار نشده بود!
متعجب بهش نگاه کردم که گفت:
-اِ. من خیلی احمقم شما نمیتونی از مال من هم استفاده کنی.
بعدشم زد زید خنده و گفت:
-من خیلی با مزه ام مگه نه؟
خدایا!
مگه من چه گناهی به درگاهت کردم که انقدر بلا سرم میاد؟!
با دیدن تهران استرس کل وجودمو گرفت. حالا چه خاکی تو سرم بریزم؟
هواپیما نشست. وقتی از هواپیما خارج شدم سریع مبایلمو روشن کردم که یه ویدیو برام اومد.
روشنش کردم که تصویر غضبان اومد.
پسرک نفهم! برای من تو این شرایط فیلم می‌زاره!
صدای سرد و خشکش به گوشم رسید.
غضبان:چه احساسی داری رفیق وقتی که بعد از یازده سال داری برمیگردی به کشورت؟
کلافه به گوشی زل زدم.
غضبان-نگاش کن! این‌جوری با اون چشمات به من نگاه نکن.
خندم گرفته بود ولی اونقدر ذهنم درگیر بود که حوصله خندیدن نداشتم.
غضبان:ادم باید یه کمی هم جاه طلب باشه. مگه نمیخوای صاحب گروه نوشین بشی؟ هوم؟
من همه وسایلاتو جلوتر برات فرستادم
خیلی لطف کردی غضبان جان!
اخه من از دست تو چیکارکنم؟
بعدم با انگشتش انگار داشت به تیپم اشاره می‌کرد گفت:
-این استایلت...خیلی افتضاحه!
چپ چپ به گوشی نگاه کردم که فیلم تموم شد.
پوف خدایا خودمو به خودت سپردم!
تو فرودگاه بودم. سریع با هاشمی تماس گرفتم که برام بلیط بگیره.
-کیان فقط زودتر این کارو برام بکن. بلیط هواپیما برای نیویورک اوکی؟
کیان:باشه بهت زنگ می‌زنم.
بعدم قطع کردم.
داشتم می‌رفتم که با بادیگاردا مواجح شدم.
بیا اینجا هم شانس نداریم!
کلافه سرمو انداختم پایینو پشت گردنمو دست کشیدم
-رئیس براتون ماشین فرستاده تا بیرون همراهیتون می‌کنیم.
پوف. برای کیان پیام دادم که کنسلش کنه.
خدا!
 
آخرین ویرایش

|`Εʙɪ`|

مدیر تالار ورزش + ویراستار آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/20/18
ارسال ها
3,518
امتیاز
45,473
پارت پنجم
#شخص سوم
ماشینش را با سرعت در فرودگاه پارک کرد. کلافه سرش را از روی فرمان بالا اورد و از عصبانیت نفس‌های عمیقی می‌کشید
ناگهان گوشی اش به صدا در امد.
نفس در سینه هایش حبس و چشمانش گرد شد.
تماس را وصل کرد. باز هم حرف‌های قبلی که برای صدمین بار تکرار می‌شدند.
با عصبانیتی که سعی داشت کنترلش کند گفت:
-من نویسنده گاما نیستم!
ناگهان فریاد کشید:
-نـــه!چند بار باید بگم من نوسینده گاما و کاسار نیــــستم.
و به حالت نالیدن ادامه داد:
-لطـــفا دیگه با من تماس نگیر !
و گوشی را بر سر صندلی پرتاب کرد. دستانش را روی موهایش گذاشت و ان ها را بهم ریخت.
ناگهان داد زد:
-امروز می‌کـــشمت عـــوضی!
و بعد هم به سرعت از ماشین پیاده شد و به سمت فرودگاه دوید.
***
مهرداد همراه با چهار بادیگاردش به سمت خروجی حرکت کردند. مهرداد از این شانس بدش در دلش می‌نالید که ناگهان صدای فریاد دختری را شنید.
دختر:هــــی تو!
با تعجب به دختر نگاه کرد. یاد همان دختری که در کافه بود افتاد . چشمانش گرد و شد و در دل گفت:
-نکنه همونه؟
و خود به خود جواب داد
-نه بابا این که شبیش نیست پس حتما اون نیست!
دختر با انگشت او را نشان داد و به سمت او امد.
مهرداد متعجب به پشتش نگاه کرد.
کسی نبود پس یعنی دختر با خود مهرداد بود!
دختر به او رسید و گفت:
-تا دارم با زبون خوش باهات حرف می‌زنم بیا اینجا.
مهرداد:من که الان اینجام دیگه چجوری باید بیام اون‌جا؟!
ناگهان دختر دست دراز کرد و از پشت او چیزی گرفت.
برگشت که با همان پسر داخل هواپیما روبرو شد که دختر گوشش را کشیده بود و او را از پشت مهرداد بیرون میاورد!
دختر:بیا اینجا بینم. میکشمت امروز من!
بادیگارد ها نیز متعجب سعی داشتند دختر و پسر را از هم جدا کنند.
دختر با حالت عصبانی گفت:
-می‌دونی چه پــــدری ازم دراومد بخاطر تو! بزغاله تلفنم دیوونه شد از دســـت خبرنگارا دیگه کار نمی کنه. یه دقیقه راحتی ندارم بخاطرت!
مهرداد که در بین ان ها بود کمی موفق شده بود ان هارا ازهم جدا کند که دختر دوباره گوش پسر را گرفت
پسر با درد رو به مهرداد گفت:
-نجاتم بده، کمکم کن لطفا!
دختر همان‌طور که گوش پسر را می‌کشید اورا نیز کتک می‌زد.
مهرداد:بب...ببخشید لطفا اروم باشید.
و سعی می‌کرد ان ها را از هم جدا کند.
مهرداد:من نمی‌دونم چی‌شده ولی به نظرم بهتره..‌
دختر:اگه نمی‌دونی پس بکش کنار!
مهرداد:آه چشم.
و سریع رفت کنار.
پسر:صبر کن بابا چطوری میتونی تا اون ازت خواست بکشی کنار؟ مثلا تو نجات دهنده جونم بودی!
پسر دست دختر را از روی گوش هایش گرفت و گفت:
-بجای خشونت بیا باهم حرف بزنیم.
دختر:تا وقتی که از اسم من برای زندگیت استفاده کنی روز خوشی ندارم حالا که اینجام بذار به همه هویتتو بگم.
بعد نیز رو به مردم که با تعجب به ان ها نگاه می‌کردند با صدای بلند گفت:
-اهـــــای مـــردم! کسی که اینجاست نوسینده گا...
پسر سریع دستش را بر روی دهان دختر گذاشت.
دختر سعی داشت دست پسر را از روی دهانش جدا کند.
پسر با صدای بلند گفت:
-متـــاسفم!خواهرم که اینجاست...واقعا مریضه!
دختر با دستش به سر و صورت پسر می‌زد ولی پسر به زور ان دختر را بیرون برد.
مهرداد فقط با تعجب به ان ها نگاه می کرد.
یکی از بادیگارد ها گفت:
-شما حالتون خوبه؟
مهرداد:اره اره خوبم.

***
-همه چی ارومه من چقدر خوشحالم همه چی ارومه...
و دختر فقط به پسر که با بطری اب داشت اواز می‌خواند چشم قره می‌رفت.
پسر بطری را به سمت دختر گرفت و گفت:
-آیسا جونم خوشحاله!
آیسا بطری را گرفت و بر سر پسر زد و گفت:
-می‌کشمت آرمان می‌کشمت!
آرمان:اِاِ دارم رانندگی میکنم دیوونه!
ایسا:تا کی میخوای به عنوان نویسنده مرموز کار کنی؟
و از خونوادت جایگزین استفاده کنی.
ارمان:هویت من همون نویسنده مرموز دیگه! من مشکلی ندارم و راحتم و تازه همین باعث می‌شه که داداشت انقدر باحال به نظر بیاد.
قبول کن دیگه دختره‌ی لوس!
ایسا با داد گفت:
-پــــس یه اسم مستعار خوب برای خودت پیدا کن. اخه گاما چیه؟
ارمان: این خیلی ساده و شفافه. من عاشق گاما سه ام
ایسا: اَه اَه.
ارمان: اِ. بی ادب چرا هی به داداشت اَه اَه می‌گی؟
ایسا: خیال میکنی من خیلی خوشم میاد باهات کل کل کنم؟
ارمان: اگه خوشت میومد که خودش یه مکافات دیگه می‌شد!
ایسا: ببند دهنتو. فقط برو
ارمان: دارم میرم دیگه!
به بیمارستان رسیدند و پیاده شدن.
ارمان: این بیمارستان خیلی بزرگه. امیدوارم هیچ‌وقت توش به عنوان یه بیمار نباشی!
یادت نره که ما همیشه دلامون باهمه خواهری.
ایسا: انقدر فلسفه نباف و دوباره کاری نکن که خبرنگارا به من زنگ بزننو کچلم کنن!
ارمان خندید و گفت:
-این‌جوری به من نگاه نکن، تازه تو که کچل نیستی جوجه!
ایسا: هر هر گمشو.
بعد هم به داخل بیمارستان رفت.
ارمان لبخندی زد و گفت:
-دوست دارم خانم دکتر کوچولو.
 
آخرین ویرایش

|`Εʙɪ`|

مدیر تالار ورزش + ویراستار آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/20/18
ارسال ها
3,518
امتیاز
45,473
پارت ششم
#مهرداد
رسیده بودم خونه البته خونه ی خودم نه خونه ی مادربزرگم. رئیس گروه نوشین!
همین که پامو گذاشتم داخل خونه صدای داد مادربزرگم رو شنیدم. به طرف صدا رفتم ومادربزرگم رو دیدم که با داد رو به مادرم می‌گفت:
-چنـــد بار باید بهت بـــگم که اون بچـــه‌ی تو نیست؟ حـــالا بعد از اینکه گفتـــی رابطتو باهاش قطع می‌کنی،پشیمون شدی؟
و بعد خواست از اونجا خارج بشه که منو دید.
مثل قبل بود. ادم عصبی نبود اما انقدر سرد و خشک بود که همه ازش اطاعت میکردن. رئیس بودن بهش میومد!
-سلام
مادرم با شنیدن صدام برگشت و با تعجب گفت:
-مهـــرداد!پسرم!
بعدم به سمتم اومدو بغلم کرد
مادربزرگ:خوش اومدی مهرداد.
-مرسی.
و رو به مادرم گفتم:
-خوبی مامان؟
مامان:اره مگه می‌شه تو رو بعد از چند سال تو خونت ببینمو خوشحال نشم؟
لبخندی به روش زدم. همون لحظه یه خدمتکار اومد و گفت ناهار حاضره.
-میرم لباسمو عوض کنم.
بعدم به سمت اتاقم رفتم. اتاقم نبود به زور مال من شد!
چه استقبال گرمی بعد از این همه سال!



سر میز نشسته بودیم. مادرم هر چی دلت بخواد برام کشید انگار تا الان داخل قحطی سر می‌کردم!
مادربزرگ: تماشای اون فیلم اسون نبوده.
هان؟ کدوم فیلم؟
ادامه داد:
-به نظر می‌رسه که بهت قول پست ریاست نوشین داده شده.
چی؟ کدوم ریاست؟
چشمام گرد شده بودن یعنی چی؟
( ادم باید یخورده جاه طلب باشه مگه نمیخوای رئیس گروه نوشین بشی؟)


وای نه! غضبان!
قاشق غذا رو گذاشتم رو میز دستامو از عصبانیت نه از حرص مشت کردم.
مادربزرگ: جاه طلبی اگه همراه با حرص و طمع نباشه خوبه!
تو یه راه طولانی در پیش داری .از همین‌جا شروع کن.
ای خدا! اگه همین‌جوری پیش بره و جلوی قضیه رو نگیرم دیگه نمی‌تونم برگردم امریکا.
غضبان می‌کشمت!
-رئیس من می‌خواست...
مادرم نزاشت حرفمو کامل کنم.
از رسمی بودنم جای تعجبی نیست. اونقدر خشک و پر جذبه‌اس که من به عنوان رئیس باهاش زندگی میکنم نه مادربزرگ!
مامان: مهرداد قبول می‌کنه! آرش سعی میشکنه پست ریاست رو بگیره. اون می‌خواد جای مهرداد و اشغال کنه.
-اما مامان...
مادربزرگ: اون‌طوری که من شنیدم ظاهرا پنج درصد سهام از شرکت رو داره اما از اونجایی که قراره تو اون‌جا کار کنی من نیم درصد سهام رو تو عید بهت هدیه می‌کنم.
چرا نمی‌زارن من حرف بزنم؟
دارن برای خودشون میبرن و می‌دوزن انگار نه انگار که زندگی منه!
-اما رئیس من باید یه چی...
مادربزرگ: بهم نشون بده که لیاقتشو داری!
پوف. می‌دونستم هرچقدر بگم حرف، حرف اونه برای همین ترجیح دادم سکوت کنم.
این سرنوشت منه! باید باهاش بسازم.

***
-بفرمایید اینم خونتون با تمام وسایل.
-مرسی کیان.
به خونه ای که من الان صاحبش بودم نگاه کردم.
من توی امریکا خونه ی اجاره ای داشتم ولی الان صاحب یه خونه ای هستم که بهش نیاز ندارم و برای یه ادم واقعا بزرگه!
چقدر پول براشون بی ارزش شده!
خونه ای دوبلکس که طبقه ی اولش حدودا ۱۴۰ متره و یه قسمتش پذیراییه که با مبل چرم کرمی پوشونده شده.
پشت مبل در مخفی هست.
یه در شیشه ای هم داره که اشپزخونه اس.
طبقه ی بالاهم سه تا اتاق خواب داره و اتاق مطالعه و ورزش.
خونه ی بزرگ و قشنگی بود اما،من نمی‌خواستمش!
روی مبل نشستم و به روبروم زل زدم.
کیان:در مورد اینکه از این به بعد می‌خوای چی‌کار کنی فکر کردی؟
-مگه از این به بعد قرار اتفاقی بیوفته؟
-هر تصمیمی بگیری من بهت کمک می‌کنم و تا اخرش باهات هستم.
-غضبان ممکنه مشکلات زیادی رو درست کنه باید زودتر برگردم امریکا.
-اره. به نظر می‌رسه اون مدت هاست داره به وسیله ی فیلم مذاکره می‌کنه. چاره ای نداریم جز اینکه به همه دروغ بگیم.
پوزخندی زدم
-میتونه پنهان باشه؟ مسخرس!
-تو پنهانش کن تا من بگردم یه راهی پیدا کنم
-من بیست ساله تحت درمانم اما هنوزم راهی براش پیدا نشده. اصلا راهی وجود نداره که پیداش کنی!
-نباید امیدتو از دست بدی. من سعیمو میکنم
خواستم چیزی بگم که گوشیم زنگ خورد.
با دیدن اسمش پوزخندس رو ل*با*م نشست. صفحه ی گوشی رو به طرف کیان گرفتم
-مجبوری جواب بدی!
چاره ای نداشتم. تماسو وصل کردم
-سلام ارش خان. خوبی؟
-چطوری مهرداد؟ شنیدم برگشتی ایران‌ نباید یه سری به ما بزنی؟
-تا الان پیش رئیس بودم تازه تونستم نفس بکشم.
-باشه من خر شدم!
-دور از جونت.
-یه مکانی رو برات اس میکنم فرداشب اون‌جا باش.
-اگه بتونم میام.
-حتما میای. فعلا
-خداحافظ.
حالا چی‌کار کنم؟
تصمیمش برام سخته. موندم تو یه دو‌‌‌ راهی.بمونم یا برم؟
اگه باشم غضبان ساکت نمی‌شینه و اگه برم مادربزرگم!
اگه نمونم ممکنه منو اخراج کنه و این باعث می‌شه ابروی نوشینو ببرم پس عادلانه تره که بمونم اما...
با فکری رو به کیان گفتم:
-کیان؟
- بله؟
-دکتر مسلمی رو یادته؟
-اره. همونی که پیشش برای درمان می‌رفتی؟
-اره باید پیداش کنیم. اون میتونه به من کمک کنه.
-سعی می‌کنم امروز پیداش کنم اما این یعنی؟
-اره... می مونم!
 
آخرین ویرایش

|`Εʙɪ`|

مدیر تالار ورزش + ویراستار آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/20/18
ارسال ها
3,518
امتیاز
45,473
پارت هفتم
#شخص سوم
دکتر مسلمی و بقیه دکترا وارد بخش شدن.
مسلمی: دکتر شفیعی گزارش لطفا.
آیسا: چشم قربان!
همه خندیدند و ایسا ادامه داد:
-دلارام هاسکی پور
مسلمی: بله؟!
ایسا: خب راستش فامیلیه عجیب غریبی داره. مریض ۲۶ ساله ای که از اختلال روانی دو شخصیتی رنج می‌بره.
دکتر مسلمی لبخندی زد. برایش سخت نبود چون تخصصش همین بود. شاید دوسال یه بار بیماری برای درمان به پیشش میومد و برای همین براش لذت بخش بودن درمان این‌جور بیماری ها.
ایسا: از پنج هفته پیش به این بیمارستان اومده و تحت درمان قرار گرفته. خیلی هم دردسر سازه و یه ذره مخ تو کلش وجود نداره و کلا گچ بجاش داره!
ایسا غرغر کنان چشمانش را بسته بود و پیش می‌رفت ولی بقیه ایستاده بودند و به رفتن او چشم دوخته بودن.
ایسا: دکتر خدا بهتون صب...
با دیدن جای خالی دکتر تعجب کرد و به اطرافش نگاه کرد. لبخندی زد و به پیش انان بازگشت.
مسلمی: تموم شد؟
ایسا: والا هر چقدر بگم بازم تمومی نداره!
مسلمی: از دست تو! بریم ببینیم این خانم هاسکی پور رو!
وارد اتاق شدند و مریض روی تخت دراز کشیده وپتو رو کاملا روی سرش قرار داده بود.
مسلمی: خانم هاسکی پور؟
جواب که نه حرکتی هم ندید!
مسلمی: خانم هاسکی پور؟
و باز هم بی پاسخ و بدون هیچ حرکتی.
ایسا با فکر این که خواب است به پیشش رفت و خواست بیدارش کند.
او را تکان داد و گفت:
-هاسکی جونم؟
باز هم مثل دفعات قبل.
ایسا برای بار دوم اورا تکان داد و گفت:
-هاسک...
عجیب بود ایسا هرچه قدر اورا فشار میداد پتو پایین تر میرفت. پتو را کشید که با بالشت بجای بیمار مواجه شد.
همه چشمانشان گرد شد به جز ایسا. برایش عادی شده بود.
روی بالشت کاغذی بود ان را برداشت و خواند.
ایسا: اینجا به درد من نمی‌خوره! میرم به بهشت جایی که فقط اونجا می‌تونم با چراغ های روشن و موسیقی حرف بزنم. لطفا دنبالم نگرد ایسا جونم، ب*و*س ب*و*س!
دکتر مسلمی کلافه از اتاق بیرون رفت.
ایسا فقط درگیر نامه بود. حال باید چه کار می‌کرد؟
هاسکی پور مریض او بود پس خودش باید اورا پیدا می‌کرد و چه کار سختی بود که دنبال یک دیوانه بگردی!
ایسا تنها یک راه داشت. برای برادرش زنگ زد و موضوع را برای او تعریف کرد.
ایسا: هی مطمئینی؟ همون ادمه؟
ارمان: گفتم که اشتباه نمی کنم بزغاله. من هفت ساله اینجا کار می‌کنم و همکارمم ادم با تجربه ایه و خیلی کارش درسته.
ایسا: خب خداروشکر عین تو بی مغز نیست!
ارمان: جا تشکرته؟
ایسا: اره!
ارمان: اِ یافتمش همین‌جاست. مجرم...
ایسا: مجرم؟!
ارمان: تو بیمارستانه که!
ایسا: بـــــیمارســـتان؟ مطمئینی درست رد گوشیشو زدین؟
ارمان: اره بابا!
ایسا-چطور ممکنه؟ ارمان بیشعور بفهمم داری اذیتم میکنی قبرتو با دستام می‌کنم!
ارمان: خواهر جان بد رد دادی! مگه بیکارم که بخوام سر به سرت بزارم؟ولی من هنوز درگیر کلمه ی بهشتم، یه چیز عجیبه نه؟
ایسا‌: نمی‌دونم فعلا مغزم قفل کرده، فعلا دادا.
بعد هم تماس را قطع کرد
به اتاق بیمار رفت ولی نبود . تازه یادش امد شماره اش را دارد.به او زنگ زد که صدای تلفنش در اتاق پیچید.
ایسا دنبال تلفن گشت اما تلفن هم نبود!
متعجب به دنبال صدا رفت که ان را زیر تخت شنید.چشمانش گرد شد تخته را بیرون اورد که کاغذی همراه با گوشی خانم هاسکی پور بر روی ان چسبانده بود.
کاغذ را برداشت و خواند:
نمی‌تونین از رو گوشیم پیدام کنید.گوشیمو برام بفرستین به بهشتم!
ایسا: بابا این بهشت دیگه کجاست؟ ا‌‌‌ه.تو جات تو جهنمم اضافیه!
همان لحظه گوشیه خانم هاسکی پور لرزید.ایسا به ان نگاه کرد پیامی داشت ان را باز کرد و خواند:
با سلام.شما به مراسم بازگشت پسر نوشین در هتل بهشت دعوت شده اید .شروع مراسم ساعت هفت.
ایسا جیغی از سر خوشحالی کشید
ایسا: یـــــافتمــــش یـــــافتمـــش ایول به خودم!
سریع ادرس را خواند از اتاق بیرون امد.

***
مهرداد به جایی که ارش گفته بود رسید.
هتل بهشت!
کیان: اون‌جا خیلی شلوغه، اگه اتفاقی افتاد خبرم کن.
مهرداد: اوکی.
-راستی حواست باشه نوشیدنی الکلی نخوری!
-باشه فعلا.
بعد هم از ماشین پیاده شد و به سمت هتل رفت.
صدای موسیقی ارام همه جارا گرفته بود و چند نفر در حال رقصیدن بودند.
خدمتکاری مهرداد را به طبقه ی بالا برد.
تا در را باز کرد همه برایش دست زدند بازگشت او را تبریک گفتند.مهرداد لبخندی زد.
به پیش ارش رفت که در کنارش زنی ایستاده بود.چهره ی زن را نمیدید چون موه هایش بر روی صورتش ریخته بود.زن موهایش را کنار زد و با دیدن مهرداد تعجب کرد و مهرداد هم از دیدن زن شوکه شده بود.در دلش گفت
-این اینجا چیکار میکنه؟!



سلام دوستان
امیدوارم تا این‌جای داستان لذت برده باشید. خوشحال میشم نظراتتون رو تو خصوصی بهم بگید. اگه دیر پارت می‌ذارم معذرت می‌خوام چون خودتون بهتر می‌دونید که امتحانا شروع شده و خیلی کمتر به انجمن میام اما سعی میکنم هفته‌ای یه بار پارت بذارم
خیلی ممنونم ازتون که تا اینجای کار همراهم بودید!
 
آخرین ویرایش

|`Εʙɪ`|

مدیر تالار ورزش + ویراستار آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/20/18
ارسال ها
3,518
امتیاز
45,473
پارت هشتم
دختر با اینکه از دیدن مهرداد تعجب کرده بود اما سعی کرد خونسرد باشد.لبخندی زد و به همراه ارش به سمت مهرداد حرکت کرد
ارش: خوش اومدی رفیق!
-سلام.مرسی داداش خوبی؟
ارش: بد نیستم.
دختر: سلام
مهرداد که مشخص بود هل شده است گفت:
-س...سلام. خوبید شما؟
دختر: خوبم مرسی امیدوارم شماهم خوب باشید
ارش: معرفی میکنم الهه حقیقی، سرپرست تیم هنری که تازه به جمع ما اضافه شدن
-مهرداد هستم خوشبختم
الهه: همچنین .میشناسمتون قبلا ارش جان معرفی کردن
-ایشون لطف دارن!
ارش: بسه!انقدر رسمی نباشین.ناسلامتی قراره عمری باهم کار کنید
مهرداد لبخند زد و دختر با لحن مرموزی گفت:
-بله...امیدوارم همکار خوبی برای هم باشیم!
و با نیشخند به او نگاه کرد.
ارش: بهتره بریم پایین پیش مهمونا.
و دست الهه را گرفت و با خود برد.مهرداد به طبقه ی پایین نرفت اما از اتاق بیرون امد.جلو تر رفت و از بالا به ان ها نگاه کرد.
چشمانش در ان جمعیت فقط الهه و لبخند هایش را می دید.چقدر خوشحال بود!
چرا مهرداد در همه ی میدان ها بازنده بازی بود؟!
حتی در بازی عشق؟
چه کسی فکرش را می‌کند که مهردادی که قلبش از اب چشمه صاف تر است همچین مشکلات و دردسر هایی داشته باشد؟
دیدن ان لبخند تلخ تر از زهر برایش بود!
مهرداد در افکار خودش غرق بود که صدای دختری را در نزدیکی اش شنید:
-تو باید خیلی تنها باشی مگه نه؟
-بله؟!
دختر: خیلی وقته دارم نگات می‌کنم و فهمیدم تو ادمی هستی که از درون زخم داری.
چشمان مهرداد گرد شد.چقدر این حرف با حال او شباهت داشت!
دختر: احساس می‌کنی تو این دنیا تک و تنهایی. این احساس که تو خودت نیستی عذابت میده. از اینکه یکی دیگه درونته بی‌زاری!
مهرداد تعجب کرده بود.همه چیز را درست گفته بود!
دختر کارتی از داخل کیفش برداشت و به او داد.
مهرداد بعد از خواندن کارت بیشتر تعجب کرد
دختر: درسته من روانشناسم! اگه به کسی احتیاج داشتی که باهاش حرف بزنی من در خدمتم
مهرداد کارت را به او داد و گفت:
-شرمنده نیازی ندارم.
ناگهان دختر لباس او را کشید و با لحن پر از ترسی گفت:
-لطفـــا کمکــــم کن!
-چی میگی خانم؟ لباسمو ول کن.
دختر شخصی را در طبقه پایین نشان داد و گفت:
-اون بیمار منه.
مهرداد به کسی که او اشاره میکرد نگاه کرد.
شوک بعدی!
او را میشناخت...!
دختر: فکر کنم داره دنبال من میگرده. الهی نابود بشی که از دستت هیچ جا امنیت ندارم!
دختری که با لباس گرم در ان جمع دنبال کسی میگشت
(متاسفم خواهرم واقعا مریضه!)
پس ان پسر در فرودگاه درست میگفت.
دختر: من مجبور شدم بخاطر خلاص شدن از دست این مثل فراری ها از بیمارستان فرار کنم.حالا هم باید فرار کنم بعدا می‌بینمت
و بعد هم خواست برود که مهرداد جلویش را گرفت
-یه لحظه صبر کن
دختر: اون زن خیــــلی خطرناکه ومبتلا به بیماری دو شخصیتیه! اون قطعا بهت میگه که من بیمارم و اون دکترمه!
ایسا که در ان جمع گم شده بود با سنگینیه نگاه مهرداد به طبقه بالا نگاه کرد.جیغی سر از خوشحالی کشید و به سمت طبقه بالا دوید.
ایسا به طبقه بالا امد که دختر فرار کرد
ایسا: وایســــا بینم.هاسکـــــی پدرتو در میــــارم!
خانم هاسکی پور فرار کرد و ایسا خواست به دنبال او برود که مهرداد مانع او شد
ایسا: هی اقا بکش کنار!
-صبر کن یه لحظه
ایسا: معلومه داری چیکار میکنی اون مریض منه و از بیمارستان فرار کرده!
-میدونم لطفا اروم باشید
ایسا: بابا من دکتر... وایسا بینم تو همون...پسره داخل فرودگاه نیستی؟
- اره فکر کنم
ایسا: اقا خجالت نمیکشی؟اونجا که سد راهم بودی اینجا هم که هستی! برو کنار ببینم
مهرداد لباسش را گرفت و مانع از رفتن او شد
داد ایسا در صدای موسیقی گم شد
ایسا: بهت میگـــــم بکش کنــــــار!
مهرداد یک قدم هم از جایش تکان نخورد.
ایسا مجبور شد و تنها یک راه داشت برای همین دست اورا که بر روی لباسش بود گرفت و به صورت پشتک بار او را بلند کرد و بر زمین زد و رفت
مهرداد دیگر صدای موسیقی را نمی شنید
باز هم همان صدای گوش خراش!
ضربان قلبش به تپش افتاد.چشمانش سوخت.سردردش هر لحظه بیشتر میشد.با تمام جانی که داشت به سمت اتاق رفت و در ان را قفل کرد.
در انجا چشمانش سیاهی رفت و افتاد.صدای نفس کشیدنش تیکه تیکه شده بود و کل بدنش می لرزید!
قرصش را از داخل کتش بیرون اورد اما بخاطر لرزش بدنش قرص ریخت.این بار هم شانس با او یار نبود!
گلویش خس خس میکرد و چشمانش بیشتر سوخت.
دیگر چیزی جز سفیدی نمی‌دید.
ضربان قلبش دیگر نزد
بدنش بی حرکت ماند
فریادش کل اتاق را پر کرد
-الـــــان نـــــــه!
و از حال رفت



همان ضرب دست!
همان چشمان مشکی نافذ!
همان پوزخند!
دوباره غضبان صاحب بدن مهرداد شده بود.دستی بر گردنش که خالکوبی قرمزی داشت و نشان او بود کشید و با صدای بمی گفت:
-نوبت منه اقا مهرداد!
و از جایش بلند شد.مثل همیشه سرد و خشک.به لباس تنش که کت و شلوار بود نگاه کرد.استایل او نبود!
به سرویس بهداشتی رفت که مردی را دید.
به تیپش نگاه کرد.شلوار جین و هودی مشکی.
-فکر کنم این قابل تحمل تر باشه!
***
محکم را میرفت و یکی یکی ادم های روبه رویش را کنار میزد.ارش که در انجا بود با دیدن مهرداد که نه غضبان تعجب کرد و گفت:
-این کی لباسشو عوض کرد؟!
و اما مهرداد به راهش ادامه داد.

***
خانم هاسکی پور را که فریاد می‌کشید در امبولانس گذاشتن
هاسکی:نـــه ولم کنیــــد.ایسا من هنوز نمیتونم بگم تو دکتری یا مریض ولم کـــــــــن.
ایسا: به مغزت فشار نیار گلم
و خواست سوار شود که یاد مهرداد افتاد.او درد کشیدنش را دیده بود.
ایسا: شاید مشکلی براش پیش اومده باشه!
منصرف شد و در امبولانس را بست و به سمت هتل دوید که کسی از پشت کلاه لباسش را گرفت و او را کشید
ایسا از دیدنش تعجب کرد
ایسا: اِ تو همون مزاحمی نیستی که چند دیقه پیش دیدمت درسته؟
غضبان با همان نگاه سردش نگاهش کرد
ایسا به خالکوبی اش چشم دوخت و متعجب شد
ایسا: ببخشید اون موقع عجله داشتم مجبور بودم توهم که کنار نمی رفتی الان خوبی؟
راستی کی تونستی لباستو عوض کنی؟
غضبان با صدای جدی اش گفت
-یادت باشه...
ایسا: چی رو؟
غضبان استین ایسا را گرفت و بالااورد و به ساعتش نگاه کرد.اخرین دور ثانیه شمار بود تا ساعت ده شود

صدای ساعت سکوت بینشان را می‌شکاند
تیک تاک،تیک تاک،و بالاخره از دوازده عبور کرد
غضبان-هفتم اذر 2018 دقیقا سر ساعت ده شب...
ایسا منتظر بقیه حرفش ماند
غضبان: روزی که...



من گرفتار قلبت شدم...!
 
آخرین ویرایش
وضعیت
موضوع بسته شده است.

موضوعات مشابه


بالا