رمان گل سر شكسته | دخترعلى كاربر انجمن يک رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است.

دخترعلی

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
4/20/17
ارسال ها
1,325
امتیاز
27,673
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
کد رمان: 1862
ناظر رمان: سیده پریا حسینی
ویراستار:
@..TaraɲΘm..

نام رمان: گلِ‌سرِشكسته
نويسنده: دخترعلى
ژانر: اجتماعى | عاشقانه

131307

خلاصه:
رخدادها چندان مهم نیستند، مهم افرادی هستند که آن رخداد را رقم می‌زنند یا به آن برخورد می‌کنند.
حادثه‌ای كوچک، دو انسان اَز دو دنياى متفاوت را رو در‌ روى هم قرار مى‌دهد؛ دو انسانى كه دنيايشان حتى موازی هم نيست.
گل سر شکسته روایت‌گر هرمز، مرد جوان مرفه‌ای است که با دردی عمیق در سینه به دنبال درمان می‌گردد و رویا دختری از طبقه‌ی نسبتا آسیب دیده‌ی جامعه که با یک حادثه‌ی کوچک در مسیر او قرار می‌گیرد.
دو دنیای متفاوت. دو دنیا که حتی موازی هم نیستند، اما هرمز بدون توجه به تفاوت فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی به دنبال به دست آوردن رویا می‌باشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,438
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دخترعلی

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
4/20/17
ارسال ها
1,325
امتیاز
27,673
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
چشمان خسته و قرمز شده را به روبه‌رو دوخت. دو منبع نور قرمز و آبی همراه ریتم ملایم آهنگ پخش شده، روی دیوار و زمین به آهستگی نورپردازی می‌کردند. پسران و دختران، جفت‌جفت یا تک نفره، با فاصله یا چسبیده همراه آهنگ تکان می‌خوردند.
چشمانش میان آنها به دنبال موهای طلایی و درخشان گشت؛ نبود.
کجا رفته بود این لوند دیوانه؟
"So close no matter how far
به هم نزدیک‌ایم، فاصله‌مون اصلاً مهم نیست
Couldn't be much more from the heart
نمی‌تونه (این فاصله) از قلبم زیاد دور باشه
Forever trusting who we are
برای همیشه به خودمون ایمان داریم
And nothing else matters
و هیچ چیز دیگه‌ای مهم نیست
Never opened myself this way
هیچ‌وقت این‌طوری حرف دلم رو نزده بودم
Life is ours, we live it our way
زندگی مالِ ماست! هر جور بخوایم زندگی می‌کنیم
All these words I don't just say
من این حرف‌ها رو همین‌طوری الکی نمی‌زنم
And nothing else matters
و هیچ‌چیز دیگه‌ای مهم نیست"
دو منبع نور همراه ریتم آهنگ، آهسته شدت می‌گرفتند و نور‌افشانی و رقص تندی را روی اندام‌های خوش و سرکش به نمایش می‌گذاشتند.
پنجه‌ی انگشتان را در موهای کوتاه روی سرش برد و آنها را به شدت کشید تا از حجم درد کم کند؛ چشمانش را با درد بست. نورهای تند که به سرعت دایره‌وار و موازی حرکت می‌کردند، کم مانده بود دیوانه‌اش کنند.
- جناب تنها هستین، کمی تکون دادن بد نیست.
معذب لبخندی مصنوعی روی ل**ب‌های قلوه‌ای‌اش نشاند و گفت:
- ترجیح می‌دم تماشاگر باشم.
دکتر خان‌زاده، متخصص اطفال، قه‌قهه‌ای زد و با بالا آوردن گیلاس نیمه‌پر گفت:
- سلامتی.
"Trust I seek and I find in you
به دنبال اعتماد می‌گردم و درون تو پیداش می‌کنم
Every day for us something new
هر روز برای ما چیز جدیدی اتفاق می‌افته
Open mind for a different view
پس ذهنت رو برای طرز دید دیگه‌ای باز کن
And nothing else matters
و هیچ‌چیز دیگه‌ای مهم نیست
Never cared for what they do
هیچ‌وقت به کارهایی که بقیه می‌کنن اهمیت ندادم
Never cared for what they know
هیچ‌وقت برای چیزهایی که بقیه می‌دونستن اهمیتی قائل نبودم
But I know
ولی من می‌دونم"
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دخترعلی

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
4/20/17
ارسال ها
1,325
امتیاز
27,673
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
شاید میان آنها نبود. نگاهش همراه دکتر خان‌زاده به میزهای اطراف سالن رسید که گروهی از معروف‌ترین پزشکان بیمارستان... کنار آن ایستاده بودند و همراه نوشیدنی‌های الکل‌دار و بی‌الکل مشغول گفت‌وگو بودند.
آنجا هم نبود.
- شما همراه ندارین؟
به سمت صاحب آن صدای ظریف و غلو شده چرخید. دخترک مانند عروسک ظریف و زیبا بود. آرایش چندانی نداشت و لباس ساده‌ی سیاهی به تن داشت.
با همان لبخند تصنعی گفت:
- دنبال همراهم می‌گردم.
دروغ که نگفته بود. موطلایی کجا سرش گرم بود؟
دخترک سری تکان داد وبا لبخند به جمع دیگری نزدیک شد که بی‌توجه به صدای بلند موسیقی و هیجانی که لحظه‌به‌لحظه شدت می‌گرفت به موضوعی بلند می‌خندیدند.
به سمت راه‌پله‌ی عریض سمت راست رفت. مرد قوی‌هیکلی که کنار آن ایستاده بود سری به احترام خم کرد.
هنگام بالا رفتن متوجه بود که حرکات نرم و آرام ابتدای رقص به شدت تند شده و هر کسی به شدت بدن خود را پیچ‌وتاب می‌دهد.
"So close no matter how far
به هم نزدیکیم، فاصله‌مون اصلاً مهم نیست
Couldn't be much more from the heart
نمی‌تونه (این فاصله) از قلبم زیاد دور باشه
Forever trusting who we are
برای همیشه به خودمون ایمان داریم
And nothing else matters
و هیچ‌چیز دیگه‌ای مهم نیست
Never cared for what they do
هیچ‌وقت به کارهایی که بقیه می‌کنن اهمیت ندادم
Never cared for what they know
هیچ‌وقت برای چیزهایی که بقیه می‌دونستن اهمیتی قائل نبودم
But I know
ولی من می‌دونم
Never opened myself this way
هیچ‌وقت این‌طوری حرف دلم رو نزده بودم
Life is ours, we live it our way
زندگی مالِ ماست! هر جور بخوایم زندگی می‌کنیم
All these words I don't just say
من این حرف‌ها رو همین‌طوری الکی نمی‌زنم
And nothing else matters
و هیچ‌چیز دیگه‌ای مهم نیست
Trust I seek and I find in you
به دنبال اعتماد می‌گردم و درون تو پیداش می‌کنم
Every day for us something new
هر روز برای ما چیز جدیدی اتفاق می‌افته
Open mind for a different view
پس ذهنت رو برای طرز دید دیگه‌ای باز کن
And nothing else matters
و هیچ‌چیز دیگه‌ای مهم نیست"
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دخترعلی

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
4/20/17
ارسال ها
1,325
امتیاز
27,673
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
سالن بالا برخلاف پایین روشن بود. دو مرد قوی‌هیکل سیـگار به ل**ب روی صندلی کنار هم نشسته بودند. یکی از آنها با دیدنش برخاست و احترام گذاشت.
مهمانی‌های خانه‌ی ویلایی دکتر خان‌زاده همیشه محلی اَمن برای میهمانان بود. بادیگاردها در مکان‌های خلوت و شلوغ خانه پخش بودند تا از رخ دادن هر اتفاق ناگوار جلوگیری کنند. در میهمانی‌های دکتر، پخش و مصرف مواد مخدر، ممنوع بود؛ کسی نمی‌توانست مزاحم دختر یا زنی تنها شود، اما ق*م*ا*ر و رقص و نوشیدنی‌های متنوع و ممنوعه آزاد بود.
به خوبی می‌دانست در همین میهمانی‌ها ریاست برخی بیمارستان‌ها تعیین می‌گردد، برای کاندیدای نمایندگی مجلس رای‌زنی می‌شود.
- لعنت به تو، کجایی؟
فقط یک لحظه از او چشم برداشته بود تا قرص میگرن را با آب‌میوه بالا دهد. یک لحظه و گم کردن...
موسیقی به بالاترین حد خود رسیده بود.
در اتاق‌های بالا هم نبود.
از پله‌ها پایین رفت. چشمانش را جمع کرد و با دقت میان افرادی که در حال چرخش و پریدن بودند، جست‌وجو کرد.
موهای طلایی و درخشان را تشخیص داد و قدم تند کرد تا باز او را گم نکند.
"Never cared for what they say
هیچ‌وقت حرف‌هایی که بقیه می‌زدن برام مهم نبود
Never cared for games they play
هیچ‌وقت به بازی‌هایی که بقیه در می‌آوردن اهمیتی ندادم
Never cared for what they do
هیچ‌وقت به کارهایی که بقیه می‌کنن اهمیت ندادم
Never cared for what they know
هیچ‌وقت برای چیزهایی که بقیه می‌دونستن اهمیتی قائل نبودم
But I know
ولی من می‌دونم
So close no matter how far
به هم نزدیکیم، فاصله‌مون اصلاً مهم نیست
Couldn't be much more from the heart
نمی‌تونه (این فاصله) از قلبم زیاد دور باشه
Forever trusting who we are
برای همیشه به خودمون ایمان داریم
And nothing else matters
و هیچ‌چیز دیگه‌ای مهم نیست"
پوزخندی زد.
میان آن‌همه هیجان کاذب که سعی می‌کردند به خیزش و پرش خود رنگ تمدن و مدرن بودن بدهند، همراهش با عشوه‌ای کاذب باباکرم می‌رقصید.
دست روی شانه‌اش گذاشت.
صورت شیطان و خندان برگشت و ل**ب زد:
- جونم؟ چی میگی؟
زیر گوشش زمزمه کرد:
- مرض، یه ساعته دنبالت می‌گردم بیا بریم.
مو طلایی قری به کمر باریکش داد و گفت:
- کجا حالا؟ یه امشب رو کوتاه بیا.
- با اینکه قول دادم اما نیای من می‌رم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دخترعلی

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
4/20/17
ارسال ها
1,325
امتیاز
27,673
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
موهای طلایی‌اش را با دست از روی صورت کنار زد و زیر گوش منتظر مرد‌جوان گفت:
- برو بیرون الآن میام.
و با لبخند به سمت دختر همراهش که کوتاه‌ترین دامن را پوشیده بود چرخید و گفت:
- همه‌ش ضدحال می‌زنه.
دختر جوان با چشمان خمار و مشتاق به چشمان سبز شیطان و درخشان خیره شد و گفت:
- دستش رو به یکی بند کن‌.
مو طلایی بلند خندید و گفت:
- جوک میگی؟ این رو با یه من عسل هم نمی‌شه خورد.
دست دختر قد بلند و نورچشمی دکتر آرزومند را فشرد و گفت:
- با این موسیقی حال نمی‌کنم؛ تتلوی خودمون بهتر از اینهاست.
دختر هم در حال تکان دادن خودش خندید و پرسید:
- آرش تو واقعاً آلمان درس خوندی؟
چشمان سبز پر از توبیخ شد.
- انتظار نداشتم بعد از یک هفته این رو بپرسی مهناز.
مهناز دل‌جویانه لبخندی زد و گفت:
- ببخش، باشه؟
آرش خندید و چرخی زد.
- باشه، من برم یه سر به برج‌زهرمارم بزنم.
مهناز کمی بلوز سفید جذب و موهای شرابی‌اش را مرتب کرد. با چشم، پدرش را کنار صاحب‌خانه یافت.
- باشه، منم برم کمی برای صاحب‌خونه زبون بریزم.
آرش خندید.
- از دایی بزرگ نمی‌شه گذشت.
با جدا شدن از مهناز، لبخند از ل**ب‌هایش پاک شد و کلافه موهای بلندش را از پیشانی کنار زد.
امواج بلند موسیقی به حیاط هم کشیده شده بود.
آرش روی نیمکت چوبی داخل یکی از آلاچیق‌های روبه‌روی در ورودی، مرد‌جوان را دید.
کنارش رفت و دستی روی شانه‌اش گذاشت.
- هرمز چطور‌ی؟
مرد‌جوان با چشمان آبی خسته‌ی نشسته در خون گفت:
- تو می‌دونستی اینجا چه خبره و من رو کشوندی؟
- چه خبره؟ یه پارتی و مهمونیِ، همین!
هرمز ایستاد و با مشت‌های فشرده گفت:
- آرش می‌دونی حالم بهم می‌خوره از این...
آرش او را نشاند و آهسته گفت:
- صبرکن، تو می‌دونی باید اینجا می‌اومدم، باید از کار دکتر آرزومند سر در بیارم، مجبورم با دخترش گرم بگیرم!
هرمز با خشم گفت:
- با احساس یه دختر بازی نکن آرش!
آرش لبه‌ی کتش را کناری زد و کمی کمرش را به عقب کش داد و دمی عمیق از هوای سرد پاییز گرفت.
بازی کجا بود! فقط ملاقات دوستانه هست.
هرمز با پوزخند گفت:
- لازمه تو ملاقات دوستانه بیای اینجا و باباکرم بری؟
آرش چنان شاد خندید که هرمز را هم به خنده انداخت.
- خوب گفتی پسر، باور کن دختره عاشق همین مسخرگی منه! تریپ جدی بردارم که نمی‌شه رخنه کرد.
هرمز که از نقشه‌ی آرش مطلع بود گفت:
- من داخل نمیام، زودتر بیا بریم.
آرش بلند شد و کت‌وشلوار خوش‌دوخت تیره‌اش را مرتب کرد و دستی به کروات شیک نقره‌ای کشید.
- با این تیپ باباکرم رقصیدن خیلی حال می‌ده، من برم تا دنبالم نیومده.
هرمز خندید و دور شدن آرش را نظاره کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دخترعلی

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
4/20/17
ارسال ها
1,325
امتیاز
27,673
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
هرمز انگشتان کشیده را قفل بازوهایش کرد و با تکیه دادن به نیمکت چوبی، چشمانش را بست.
هوای نسبتاً سرد روی صورت خسته‌اش بو*س*ه‌های سردی نشاند. بیشتر خود را درون پالتوی گرم مشکی جمع کرد و زیرلب ناسزایی نثار آرش کرد.
ذهن خسته برای خود جولان داد و او را به گذشته برد؛ گذشته‌ای که خیال جدا شدن نداشت. سردردش شدت گرفت. بلند شد و به سمت نگهبانی رفت؛ نگهبان اتومبیل او را از میان ده‌ها اتومبیل بیرون کشید.
مرد‌جوان خود را درون اتومبیل نقره‌ای انداخت و به نرمی از حیاطی که شباهت زیادی به زمین گلف داشت خارج شد. فکر نمی‌کرد دکتر تا این اندازه از درخت و گل طبیعی بیزار باشد یا نه، تا این اندازه علاقه‌مند به چمن مصنوعی درخشان باشد!
دکمه‌ای را لمس کرد و صدای زخمی خواننده پیچید.
" می‌خوام امشب با خدا شکوه کنم
شکوه‌های دلم رو تو می‌دونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاست(سیاهست)
چرا بخت من سیاست تو می‌دونی
پنجره بسته بشه، شب می‌رسه
چشم‌هام آروم نداره تو می‌دونی
اگه امشب بگذره، فردا می‌شه
مگه فردا چی می‌شه تو می‌دونی
عمریه غم تو دلم زندونیِ
دل من زندون داره تو می‌دونی
هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو می‌دونی
پشت این پنجره‌ها دل می‌گیره
غم‌وغصه‌ی دل رو تو می‌دونی
وقتی از بخت خودم حرف می‌زنم
چشم‌هام اشک بارون می‌شه تو می‌دونی "
همراه فریدون خواند:
- عمریه غم تو دلم زندونیِ
دل من زندون داره تو می‌دونی
هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو می‌دونی.
اتومبیل را به کنار خیابان کشاند و ایستاد.
سر روی فرمان گذاشت و اجازه داد اشک‌هایی که ساعت‌هاست به پلک‌ها فشار می‌آورد آزاد شود. آرام نمی‌شد!
آهنگ گوشی در اتاقک اتومبیل پیچید. نگاهی به اِسمی که روشن و خاموش می‌شد انداخت. نفسی گرفت و صفحه را لمس کرد.
- کجا رفتی؟
- بیرون زدم.
- می‌مردی یه ساعت دیگه تحمل می‌کردی؟
- آرش میگرنم عود کرده.
- میگرن یا...
خسته زمزمه کرد:
- همون یا!
- تو رو به خودش قسم تمومش کن هرمز، تموم کن؛ داری هم خودت رو دیوونه می‌کنی هم من رو! الان کجایی؟
- تو خیابونم، نگران نباش.
- بیام پیشت؟
- حوصله ندارم می‌رم خونه‌ی قدیمی.
- با خودت این کار رو نکن هرمز.
تماس را قطع کرد و پا را روی گاز فشرد.
ساعتی بعد روبه‌روی خانه‌ی 500متری در یکی از شهرک‌های منطقه‌ی افسریه توقف کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دخترعلی

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
4/20/17
ارسال ها
1,325
امتیاز
27,673
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
به بنای قهوه‌ای خانه خیره شد. بنایی به سبک معبدهای یونان قدیم، شاید هم بیشتر شبیه یک دژ بود! برآمدگی دو طرف در خانه همانند دو ستون گرد و برجسته پر از ماسه‌های رنگی قهوه‌ای و سفید بود، گرچه قهوه‌ای رنگی غالب به نظر می‌رسید.
چشم‌ها نتوانست ذهن دردناک و خسته را مشغول کند و هرمز بین میل پیاده شدن از ماشین یا رفتن از آن محل سرگردان شد. سر را به تکیه‌گاه صندلی فشرد و با بستن چشمانش، گوش به نوای غمگینی داد که از دل او می‌خواند.
"عمریه غم تو دلم زندونیِ
دل من زندون داره تو می‌دونی
هر چی بهش می‌گم تو آزادی دیگه
می‌گه من دوست دارم تو می‌دونی
پشت این پنجره‌ها دل می‌گیره
غم‌وغصه‌ی دل رو تو می‌دونی
وقتی از بخت خودم حرف می‌زنم
چشام اشک بارون می‌شه تو می‌دونی"
زمزمه کرد:
- تو نمی‌دونی، نمی‌دونی غم رفتنت با من چه کرده؟
سپیده‌ی صبح در حال دراز کردن دست و پای روشنش بود که هرمز با خستگی فرمان را نرم حرکت داد. خیابان خلوت با دست‌های گشوده، به اتومبیلش خیر مقدم گفت.
هنوز در اوهام دردآور بود که گربه‌ای به خیابان دوید. بدون نگریستن به سمت چپ خیابان، برای جلوگیری از برخورد با گربه‌ی وحشت زده، اتومبیل را به چپ هدایت کرد و با میله‌های بزرگ فلزی برخورد کرد. فرمان اتومبیل ضربه‌ی سنگینی به پیشانی‌اش زد و چشمانی که می‌کوشید باز نگهشان دارد، بسته شد.
***
صدای دست و سوت همراه صدای خواننده بلند بود.
"به جنون خودت قسم من بدون تو بی‌کسم
تموم دنیا این رو می‌دونن که من دیوونه‌ی نرگسم
بی تو می‌گیره نفسم همین روزها به تو می‌رسم
تموم دنیا این رو می‌دونن که من دیوونه‌ی نرگسم"
11 دختر‌جوان میان دست‌وپای هم می‌رقصیدند؛ دخترانی سراپا شور و شوق و خنده! لباس‌های رنگارنگ و آرایش‌های شبیه هم داشتند، پشت چشم‌ها را تیره و ل**ب‌ها را با رنگ لاک‌ها ست کرده بودند. سالن ساده بود؛ مبل‌ها را کنار دیوار تکیه داده بودند تا مزاحم رقص و پای کوبی‌شان نباشد.
دختری بلندقدتر از بقیه، با پیراهن بلند و سیاه که پر از منجوق و مهره بود با دو عود وارد سالن شد.
یکی از دخترها جیغ زد:
- به افتخار نرگس.
صدای سوت‌ها بالا رفت.
وقتی خواننده با شوق و ذوق خواند:
"عشق رویایی من نرگس، بدون تو هرگز، مثلِ خود مرگه زندگی بی‌تو
یار تنهایی من نرگس، بدون تو هرگز، مثلِ خود مرگه زندگی بی‌تو"
دختر‌ها با هم دم گرفتند:
- عشق رویایی من نرگس بدون تو هرگز...
دختری تپل به نرگس نزدیک شد و با صدایی که سعی می‌کرد کلفت باشد گفت:
- نرگس، عشق من نرگس، می‌میرم برات جیگر.
و بو*س*ه‌ای مرطوب روی گونه‌ی نرگس نشاند.
نرگس با خنده او را از خود دور کرد:
- خیسم کردی خره، برو برای امیدت بخون.
دختر تپل با باسنش ضربه‌ای به نرگس زد و گفت:
- برای امید شعرهای همایون رو می‌خونم، با اینا حال نمی‌کنه.
صدای موسیقی قطع شد و دخترها بی‌حرکت ایستادند.
- این چیه گوش می‌دین؟ بذارین براتون بهنام بانی بذارم.
نرگس به سمت دختر قرمزپوش رفت.
- رویا لوس نشو، داشتیم حال می‌کردیم حسود.
رویا فِلَش قوچی شکل را درون دستگاه تلویزیون جای داد.
با صدای پر قدرت بانی جیغ دخترها بلند شد.
نرگس عودها را کناری گذاشت تا کار پخش دود را برایشان انجام دهد و به کنار مژده رفت و دست‌هایش را گرفت.
- افتخار رقص می‌دین بانو؟
مژده تو سر نرگس زد و موهای کوتاه و طلایی را کشید.
-آخر از دست مرتضی دیوونه می‌شی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دخترعلی

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
4/20/17
ارسال ها
1,325
امتیاز
27,673
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
رویا در حال خم و راست شدن به شراره نزدیک شد و با صدای بهنام بانی ل**ب زد:
"دل نکن آخه دلم به مو بنده
بری دیگه ل**ب‌هام نمی‌خنده
مگه آدم از عشقش انقدر ساده رد می‌شه
آروم آروم اومدی به دلم نشستی
من رو مثل همه شکستی تو
مگه کسی که انقدر عاشق بوده بد می‌شه"
شراره با خنده چرخی به دامن بلند و پرچینش داد و دست رویا را گرفت و با تکان دادن انگشت‌هایش روبه‌روی صورت رویا خواند:
"رفت به من حسی که گفت رو نداشت
آخرش من رو تنها گذاشت
من موندم و خاطره‌هاش
آروم آروم دلم از همه چی زده شد
گفت خوبه ولی بده شد
دلبستم و دل زده شد
برگرد حالم بده داغونه
می‌بینی نم‌نم بارونه
می‌بینی من هنوزم توی بارون یاد تو میفتم
برگرد از تب تنهایی
مال منی بری هر جایی
مگه حرفام رو جز تو که همه چیمی
به کی می‌گفتم"
دخترها با غم صدای خواننده، کمی از حرکت ایستادند.
معصومه به سرعت فلش رویا را بیرون آورد و گفت:
- می‌خوام خودم تنهایی با این آهنگ برقصم، حرفی هم نباشه.
دخترها می‌دانستند حالت حمله‌ی معصومه برای جلوگیری از اعتراض است. با بلند شدن آهنگ، چند تا از دخترها سوت کشیدند.
"صدای خنده‌هات هنوز تویه گوشمه
عطری که می‌زنی رو لباسیِ که می‌پوشمه
دیگه بدونه من یه قدمم بر ندار
یه چیزی بهت می‌گم این دفعه رو نه نیار
هر بار این در رو محکم نبند نرو
این چشم‌های تر رو نکن تو بدترو
نفسم می‌بره، دلِ من دلخوره
بی‌تو از دلهره هر دقیقه‌اش پره"
12 یار اوشن بلند خواندند.
- هر بار این در رو محکم نبند نرو
هر کدام از دخترهای جوان در این میهمانی ماهانه، صدای خواننده‌های محبوب خود را بلند کردند و با شادی و خنده جشن را به پایان رساندند.
نرگس با آوردن چای وشیرینی پذیرایی را تمام کرد و گفت:
- یارهای اوشن ماه دیگه نوبتِ کیه؟
دخترها یک صدا فریاد زدند:
- نوبت جک گنجیشکه هست.
محبوبه ریزترین دختر گروه خم شد و گفت:
- چشم، آذر مال من شد.
12 دختر ملقب به 12 یار اوشن که کلاس سوم راهنمایی یکدیگر را یافته بودند. بعد از 4 سال بی‌توجه به رشته‌های متفاوت، هنوز در میهمانی‌های ماهانه‌ی یکدیگر شرکت می‌کردند.
محبوبه، زهرا، شراره و رویا رشته‌ی تجربی و نرگس، معصومه، مریم، مژده و هانیه رشته‌ی انسانی بودند. مینا و زهره در رشته‌ی گرافیک هنرستان مشغول بودند. شیوا تنها دختری بود که در ریاضی تحصیل می‌کرد.
زنگ در با صدای بلند و ناهنجاری، دختران را به خود آورد.
نرگس گوشی آیفون را برداشت و با ناز گفت:
- بله؟
- سلام، بگین محبوبه و معصومه بیان بریم.
نرگس با همان ناز گفت:
- بفرمایین تو آقا محسن.
- ممنون، منتظرم.
نرگس بلند گفت:
- محسن بود، بدویین دختر عموها.
دخترهای دیگر هم مانتو و شلوار پوشیده، موها را زیر روسری و شال و مقنعه پنهان کردند. زهرا ترک موتور پدرش نشست و برای مینا و دوست پسـرش که زیر باران قدم می‌زدند، دست تکان داد. رویا آخرین نفر بود که پس از بوسیدن صورت نرگس، همراه مادر و برادر سه ساله‌اش به سمت خانه رفت.
شدت ریزش باران کم شده بود و عبور از دو کوچه باعث خیس شدن نمی‌شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دخترعلی

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
4/20/17
ارسال ها
1,325
امتیاز
27,673
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
مادر چادرش را روى سر اَمير كشيد تا خيس نشود.
- خوش گذشت؟
رويا با لبخندى كه هنوز نقش ل**ب‌هايش بود، خرسند گفت:
- خيلى زياد، حيف زود گذشت!
مادر اخم ريزى كرد و گفت:
- ٤ساعت كمه؟
رويا از روى چادر سر اَمير ساكت را نوازش كرد و گفت:
- خيلى كمه، تو چطورى اَميرارسلانِ من؟
اَمير از زير چادر سرک كشيد و لبخندى شيرين به خواهرش زد.
رويا از داخل كيف، شيرينى كشمشى تازه را بيرون آورد و به دست اَمير داد. اَمير با ذوق شيرينى را گرفت و با گاز‌هاى كوچک تمامش كرد.
روبه‌روى در سفيدى كه جاى جايش زدگى داشت ايستادند. مادر كليد را در قفل چرخاند و سه نفر از فضاى نسبتاً سرد بيرون وارد راهروى كوچک و گرم شدند. كفش‌ها در جاكفشى پلاستيكى دو قفسه‌ای جاى گرفت. رويا كيفش را به اَمير داد و به سرعت به سمت توالت زير راه‌پله رفت.
صداى پدر شنيده شد كه مى‌گفت:
- ريحانه خانم اومدى؟
خانه‌ى ٦٠مترى داراى يک اتاق و سالنى كوچک بود. آشپزخانه كنار اتاق قرار داشت.
اَمير كيف رويا را روى مبل سبزلجنى انداخت و به سرعت كنترل تلويزيون را از پدر گرفت.
پدر خنديد:
- پدر سوخته بذار از راه برسى بعد برو سراغ كارتون.
اَمير كنار پدر روى قالی روشن دراز كشيد و با شوق چشم به شبكه‌ى پويا دوخت. پدر سرش را كمى از روى بالش كنار برد و دردانه را در آغوش كشيد.
مادر پرسيد:
- اَمين به آش سر زدى؟
پدر زير چشمى مادر را نگريست و لبخندى خجولانه زد.
مادر آهى كشيد و وارد آشپزخانه شد. بوى آش فضا را پر كرده بود. از كناره‌ى قابلمه‌ى روى اجاق، كمى آب بيرون ريخته شده بود.
رويا دستان خيس را به كناره‌ى مانتو كشيد و بلند سلام كرد.
- سلام بابا، به‌به بوى آش مياد.
ساعتى بعد اعضاى خانواده پشت ميز کوچک غذاخورى در آشپزخانه مشغول خوردن آش شدند.
- مامان كمى كشک به من بده.
مادر ظرف كوچك كشک را به دست رويا داد. اَمير آستين بلوز زرد رويا را كشيد.
- جونم؟ تو هم كشک مى‌خواى؟
چشمان درشت و قهوه‌اى اَمير درخشيد.
رويا كمى كشک داخل كاسه‌ى سفالى آش ريخت.
مادر پرسيد:
- اضافه كاري‌ات رو هنوز نريختن؟
پدر قاشق را داخل ظرف گذاشت.
- قراره فردا بريزن تو كارت.
رويا طره‌اى از موى سركش و مشكى را پشت گوش انداخت و با شرمندگى گفت:
- فردا پول سرويس من رو مى‌دين؟
- آره، خيالت راحت دختر.
بعد از شستن ظرف‌هاى شام و خوردن چاى كنار پدرومادر، بى‌خيال سريال شبكه یک شد و آهسته به سمت اَمير كوچک رفت كه روى مبل به خواب رفته بود. دستانش را به آهستگى زير بدن لاغر و كوچكش گذاشت و بلندش كرد.
- شب بخير.
مادر در حال بافتن شال گردن گفت:
- شب تو هم بخير، روى اَمير رو خوب بنداز.
سفارش هر شب بود! پدر كنار بخارى خواب بود. چند ماهى می‌شد كه اَمير دراتاق او می‌خوابيد. اتاق كوچک خانه، سهم او بود. داخل اتاق تختى یک نفره به همراه دو كمد لباس به چشم مى‌خورد.
اَمير را روى تشک نرمى كه پايين تخت بود خواباند و پتوى نرم با طرح سوپرمن را رويش كشيد. تى‌شرت گشادى از داخل کمد سفید بيرون كشيد و رديف لباس‌هاى اَمير را مرتب كرد. لباسش را تعويض كرد و خسته روى تخت با چند كش‌وقوس، گوشى همراه را از كيف زير تخت بيرون كشيد. پيامى نداشت. زنگ هشدار را روى ساعت ٦ تنظيم كرد و مثل هميشه سه حمد براى سلامتى خانواده‌اش خواند و چشمانش را بست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است.

موضوعات مشابه


بالا