کامل شده رمان یابنده الماس (zahra bagheri | (diamond finderکاربر انجمن یک رمان

کدوم یکی از شخصیت های رمان و بیشتر دوست دارین؟؟

  • باگراد

    رای 17 89.5%
  • فرد

    رای 2 10.5%

  • مجموع رای دهندگان
    19
وضعیت
موضوع بسته شده است.

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
501
امتیاز
21,773
استقبال لیانا از او، به همان پرشوری بود که تصورش را می‌کرد. او با پیراهن سفید و بلندی که با وجود سادگی بر زیبایی‌اش افزوده بود به همراه زنی که پیراهن مخمل سیاهی به تن داشت، از پله‌ها پایین آمده و او را در آغوش گرفت.
باگراد تاسف خورد که حتی نتوانست دستش را بلند کند و نشان بدهد که چقدر از دیدن او خوشحال است. بدیهی بود که لیانا از دیدن سر و صورت خونی باگراد وحشت زده و متحیر ماند، اما به روی خودش نیاورد و فقط با صدای لرزانی گفت:
-خوش اومدی.
باگراد که شکستگی بینی‌اش باعث می‌شد صدایش گرفته به نظر برسد، بی آنکه لبخند بزند گفت:
-ممنونم.
انگار صد سال پر از بدبختی را گذرانده بود، غم و اندوه در چهره‌اش محسوس بود. تمام لباس‌هایش به خون دوستانش آغشته شده و دست‌هایش کماکان لرزش خفیفی داشتند.
با چشم‌های سرخ و پف کرده به ملکه نگاه کرد و سرش را برای او خم کرد.
لیزا با چشم‌های درشت عسلی‌اش به او خیره ماند و جلو آمد و درست در مقابلش ایستاد:
-خوش اومدی باگراد.
باگراد بار دیگر سرش را تکان داد، اما دیگر نای تشکر و قدردانی را نداشت.
لیزا نگاه ترحم انگیزی به او انداخت و آهسته گفت:
-متاسفم.
باگراد نفهمید کی چشم‌هایش پر از اشک شده است. با پر شدن چشم‌های آبی او، قطره اشکی از چشم‌های لیانا نیز چکید و بازوی باگراد را فشرد.
باگراد با صدای لرزانی از ملکه پرسید:
-کی دفنش می‌کنین؟
لیزا لبخندی بر ل**ب آورد و با مهربانی دست باگراد را در دست گرفت تا به او تسلی بدهد.
-فردا صبح.
باگراد سرش را تکان داد و سعی کرد مقاومت کند و بیش از آن ضعف نشان ندهد.
لیانا آهسته در گوشش گفت:
-می‌خوای با هم صحبت کنیم؟
باگراد با لحنی که امیدوار بود لیانا را ناامید و دلشکسته نکند، گفت:
-نه، اگر بشه... فقط می‌خوام بخوابم.
لیانا لبخندی زد و گفت:
-حتما، اما قبلش باید لباس‌هات رو عوض کنی، اینطوری نمی‌تونی استراحت کنی.
باگراد نگاهی به سر و وضع وحشتناکش انداخت. حق را به او داد و گفت:
-باشه.
لیزا گفت:
-لیانا، لطفا ببرش به اتاق.
لیانا سرش را تکان داد و هر دو از راه پله‌ها بالا رفتند. با اینکه باگراد توقع قصری عظیم و باشکوه را داشت، اما محل زندگی لیانا و مادرش بیشتر به یک خانه‌ی بزرگ و مرتب شبیه بود.
باگراد بی آنکه توجهی به اطرافش نشان دهد به همراه لیانا از پله‌ها بالا رفته و هر دو وارد اتاقی بزرگ و مربعی شکل شدند که تمام وسایلش به رنگ قهوه‌ای کم رنگ بود.
لیانا گفت:
-می‌تونی همین‌جا لباست و عوض کنی، من میرم بیرون تا راحت باشی.
برگشت تا از اتاق بیرون برود اما باگراد دست‌هایش را گرفت و مانع شد. سپس بی‌خجالت و رودربایستی لباسش را درآورد و آن را همچون شئ گران قدر روی تخت گذاشت.
چند لحظه به چشم‌های روشن و لبریز از نگرانی لیانا خیره ماند و ناگهان دستش را کشید و او را در آغوش گرفت.
کاملا مشخص بود که لیانا از این حرکت جا خورده است، اما وقتی قطره‌های اشک باگراد روی بازوهایش چکید و لباسش را خیس کرد، بی آنکه تکان بخورد ایستاد و در سکوت موهای او را نوازش کرد.
***
یک هفته از اقامتش در قصر ملکه می‌گذشت و او از روزی که جسد تریتر را به خاک سپرده بودند لیانا را ندیده بود. در واقع او از اهالی خانه دوری می‌کرد تا در تنهایی با غمش کنار بیاید. می‌دانست که با دوری از آن‌ها خودخواهی می‌کند و اکنون نیز با ترک آن قصر دوست داشتنی قلب لیانا را می‌شکند، اما اعتقاد داشت که برای بهتر شدن حالش باید از همه چیز و همه کس دور شود.
ملکه در جایی بسیار دور افتاده برای باگراد خانه‌ای پیدا کرده و قرار بود برای همیشه در آن‌جا زندگی کند.
باگراد در همان حال که لباس‌هایی که ملکه به او هدیه داده بود را جمع می‌کرد، تمام فکر و ذکرش به لیانا بود.
می‌دانست که رفتنش برای او بسیار سخت است و به همین خاطر از شب قبل تا کنون برای دیدنش نیامده بود. باگراد احساس او را درک می‌کرد، اما نمی‌توانست دختری مانند او راکه از بچگی در آن خانه و در رفاه بزرگ شده بود را به خانه‌ای کوچک، در مکانی دور افتاده ببرد، مگر آنکه خود او زندگی با باگراد را به زندگی در خانه‌ی بزرگ خود ترجیح می‌داد.
هرچند که مدام به خود می‌گفت که این گونه برای لیانا بهتر است، اما نمی‌توانست جلوی احساس درماندگی‌اش را بگیرد.
وقتی نگاه آخر را به اتاقش انداخت، از آن خارج شد.
به محض بیرون آمدن لیانا را دید که با دستپاچگی برگشت و به سرعت وارد اتاقش شد.
اتاق او درست در کنار اتاق باگراد بود و این موضوع در طول هفته موجب دلگرمی باگراد می‌شد.
باگراد لبخندی به لجبازی او زد و بی آنکه در بزند وارد اتاقش شد. لیانا درست در کنار پنجره ایستاده و اخم‌هایش را در هم کشیده بود.
باگراد جلو رفت و درست در کنارش ایستاد. ظاهرا لیانا قصد داشت به او بی‌محلی کند اما وقتی باگراد او را صدا زد طاقت نیاورد و با بدخلقی پرسید:
-چیه؟
-میشه به من نگاه کنی؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
501
امتیاز
21,773
لیانا با اکراهی ساختگی برگشت و به باگراد نگاه کرد. چشم‌های آبی مردی که هر روز بیشتر از قبل به او علاقمند می‌شد لبریز از غم و زیر آن گود افتاده و کبود شده بود.
دست‌هایش هنوز به خاطر تجربه‌ی تلخی که در جنگل داشت کمی می‌لرزید و نفس‌هایش هرچند دقیقه یک بار به سختی در می‌آمد. مادرش گفته بود که تمام این‌ها عوارض استرس و ناراحتی‌هایی است که برای او پیش آمده بود و امکان داشت که دائمی شود.
ل**ب لیانا ناگهان لرزید و باگراد با حیرت پرسید:
-چرا گریه می‌کنی؟
لیانا که نمی‌توانست بگوید از مشکلات جسمانی او غمگین و دلشکسته است، سرش را تکان داد و گفت:
-می‌دونستی دماغت الان خیلی بهتر از قبل شده؟
باگراد به این حرف خندید و گفت:
-داری دلداریم میدی؟ اینکه افتضاح شده!
باگراد دستش را روی بینی‌اش که کمی قوس پیدا کرده بود کشید. لیانا به سرعت دست او را پس زد و با علاقه گفت:
-اما من همینجوری دوسش دارم.
باگراد لبخندی به او زد و آهسته گفت:
-منم همینجوری دوستت دارم، حتی اگه کنارم نباشی.
چشم لیانا پر از اشک شد و سرش را پایین انداخت، باگراد چانه‌ی او را به نرمی گرفت و گفت:
-من تو رو ترک نمی‌کنم، این خونه رو ترک می‌کنم. میرم به جایی که بتونم با خودم کنار بیام، با از دست دادن فرد و تریتر و تموم اتفاقاتی که برام افتاد. اما این دلیل نمیشه که هیچ وقت نتونیم همدیگر رو ببینیم، من به رضایت ملکه امید دارم، مطمئنم که تو برمی‌گردی پیش من، ما با هم خوشبخت می‌شیم، لیانا.
لیانا لبخند پرشوری به باگراد زد و هر دو جلو رفته و به عنوان یک خداحافظی موقتی فاصله‌ی بین یکدیگر را از میان برداشتند.
با وارد شدن به سالن بزرگ خانه، چشم باگراد به محفظه‌ی شیشه‌ای افتاد که الماس در آن خودنمایی می‌کرد. جلو رفت و از نزدیک به آن شئ شگفت انگیز نگاه کرد، به شئ،ای که تمام زندگی‌اش را زیر و رو کرده بود.
-حدس می‌زنم که دل خوشی ازش نداشته باشی.
باگراد برگشت و لیزا را درست پشت سر خود دید. سرش را کمی خم کرد و گفت:
-نه خیلی، اما در هر حال تقصیر این نبود که یک موجود زشت و دیوونه تصمیم گرفت به وسیله‌ی من به دستش بیاره. هر چند که هر چی فکر می‌کنم نمی‌فهمم به دست آوردنش چه فایده‌ای داشت.
لیزا کنار او ایستاد و به الماس نگاه کرد و گفت:
-برای مارکوس شاید نداشت، اما برای تو چرا.
باگراد با تعجب پرسید:
-منظورتون...؟
-باگراد، قدرت الماس باعث شد که تو بتونی با مشکلاتت کنار بیایی، اگر اون نبود در واقع مدت‌ها پیش مرده بودی، همون روز که تصمیم گرفتی با خنجر دوستت خودت رو از بند زندگی آزاد کنی. اگر قبل از اون الماس رو لمس نکرده بودی اونقدر ضعیف می‌شدی که تو یک لحظه همه چیز رو تموم می‌کردی.
باگراد با حیرت پرسید:
-شما منو می‌دیدین؟
لیزا با لحنی که لبریز از آرامش بود، توضیح داد:
-من یک جادوگر نیستم باگراد، من فقط ذهن کسی رو خوندم که برای مدتی طولانی الماس رو در اختیار داشت. با تمام این‌ها، این رو بدون که اگر سرنوشت، قدرت مارکوس یا هر چیز دیگه‌ای تو رو به سمت الماس نمی‌کشوند، الان زنده نبودی.
باگراد تا مدتی طولانی به لیزا خیره ماند و تازه آن زمان بود که فهمید در هر یک از اتفاقات زندگی رازی نهفته است که شاید روزی آشکار شود و یا شاید تا آخر عمر پنهان بماند.
***
(تپه ی غروب)
صبح زود با صدای آغاز پرندگان از خواب بیدار شد. کمی طول کشید تا هوشیار شده و از رخت خواب بلند شود.
وقتی در چوبی خانه را گشود باد خنکی وزید و بوی بهار مشامش را پر کرد.
باگراد کاملا از خانه بیرون آمد و نگاهی به اطراف انداخت.
چشم اندازی بی نظیر مقابل چشم‌هایش بود. خانه‌ی او روی تپه‌ای به اسم غروب بود که در نزدیکی‌اش حتی یک خانه هم به چشم نمی‌خورد. همه جا پوشیده از چمنی سبز بود و تک درختی بهاری درست در کنار خانه‌اش بود.
باگراد همش به آن فکر می‌کرد که اگر خانه‌اش چنین منظره‌ی فوق العاده‌ای نداشت شاهد هرگز نمی‌توانست تنهایی را تحمل کند.
آه عمیقی کشید و به داخل خانه بازگشت تا نامه‌ای را که شب قبل مشغول نوشتنش بود تمام کند.
وقتی روی میز چوبی‌اش نشست و قلم را به دست گرفت، لرزش دست‌هایش باعث کلافگی‌اش شد، اما در آخر موفق شد نام جوناس را پای آن بنویسد و نامه را مهر و موم کند.
نفس عمیقی کشید و بار دیگر از خانه خارج شد تا نامه را در صندوق کوچک حیاطش بیندازد. (سَم، هر روز صبح صندوق او را خالی می‌کرد و نامه‌هایش را به جوناس می رساند.)
یک ماهی می‌شد که با او مکاتبه داشت و قرار بود آن روز پس از مدت‌ها انتظار یکدیگر را ببینند.
باگراد همه‌ی اتفاقاتی که پس از جدا شدن از یکدیگر برایش افتاده بود را برای جوناس تعریف کرده و هر روز از احساس تنهایی و غم بی کرانش که گویی بی پایان بود، برای او می‌گفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
501
امتیاز
21,773
جوناس در تمام نامه‌ها سعی می‌کرد او را دلداری بدهد و حرف‌ها و توصیه‌هایش نیز تا حد زیادی روحیه‌ی باگراد را تقویت می‌کرد. اما در هر حال دیدن او پس از ماه‌ها بیشتر می‌توانست باگراد را آرام کند و باعث می‌شد کم‌تر به فرد بیندیشد.
اما به قول جوناس این کار تا وقتی که باگراد هر روز بر سر مزار او می‌رفت، بسیار سخت و امکان ناپذیر بود.
قبر فرد درست آن طرف تپه و جایی در نزدیکی خانه‌ی باگراد بود، تا آنجا پنج دقیقه راه بود و باگراد طبق قولی که به خودش داده بود هر روز به آن‌جا می‌رفت.
آن روز وقتی برای رفتن به مزار او آماده می‌شد، در آینه‌ی کوچکی که از قصر با خود آورده بود نگاهی به بینی‌اش انداخت و با صدای بلندی رو فضای خالی خانه گفت:
-عجب یادگاری برام گذاشتی!
سپس لبخند غمگینی به تصویر خودش در آینه زد و دستی به ریشش کشید. دیگر هیچ شباهتی به آن پسر خوش قیافه و با نشاط همیشگی که آرزوهای بزرگی در سرش بود، نداشت.
ریش‌های بورش نیمی از صورتش را پوشانده بود و بینی شکسته‌اش کمی ظاهرش را عوض کرده بود. تنها چیزی که در چهره‌اش تغییر نکرده بود چشم‌های آبی درخشانش بود.
باگراد دست‌هایش را بالا آورد و به آن‌ها نگاه کرد. هنوز پس از هفته‌های متوالی لرزش کمی داشت، نفس‌هایش نیز گاهی سر به سرش می‌گذاشتند. خوب می‌دانست که باید به این وضعیت عادت کند، تجربه‌ی اتفاقاتی که در جنگل افتاد آنقدر برایش سخت بود که حتی انتظار پیشامدهای بدتری را در خود داشت.
پس از چند دقیقه معطلی بالاخره از خانه بیرون زد و در آن هوای بهاری به راه افتاد. منظره‌های اطراف چنان زیبا و شگفت انگیز بودند که هر روز با ولع آن‌ها را تماشا می‌کرد و از نگاه کردن به آن سیر نمی‌شد.
خورشید درست وسط آسمان نورش را نثار تپه‌ی سرسبز او می‌کرد و باعث می‌شد چمن‌های سبز اطراف بدرخشند.
باگراد به سختی از شیب تپه بالا رفت و چشمش به سنگ مربعی شکل و براقی افتاد که با خطی خوانا اسم فرد را بر روی آن نوشته بودند.
مثل همیشه آه عمیقی کشید و نزدیک شد تا با بهترین و تنها دوستش صحبت کند و مثل همیشه از تنهایی آزار دهنده‌اش برای او تعریف کند و بگوید که چقدر جایش در زندگی‌اش خالی است.
وقتی پس از چند ساعت تصمیم به رفتن گرفت از ظهر گذشته بود و آفتاب مستقیم صورتش را می‌سوزاند.
باگراد دستی روی خاک کشید و از جا برخاست و به سمت خانه‌اش به راه افتاد.
برگشتش کمی طولانی شد زیرا آنقدر خسته بود که قدم زنان حرکت می‌کرد.
وقتی برای دومین بار شیب تپه را پشت سر گذاشت و به خانه نزدیک شد، چشمش به پسر بلند قامتی افتاد که در نزدیکی خانه‌اش ایستاده بود.
قلب باگراد در سینه فرو ریخت و با صدای بلندی او را صدا زد:
-جوناس!
جوناس با صدای بلند او از جا پرید و با لحن اعتراض آمیزی گفت:
-این چه طرز صدا کردنه؟ فکر نمی‌کنی...
با دیدن ظاهر متفاوت باگراد حرفش را خورد و گفت:
-اوه! فکر کنم اشتباه اومدم.
جوناس با حالتی بسیار جدی برگشت تا برود که باگراد خنده کنان دست او را گرفت:
-واقعا بامزه بود جوناس، خندیدم!
جوناس لبخندی زد و با اشاره به ریش او گفت:
-با این ریخت و قیافه دقیقا شکل پدربزرگم شدی!
باگراد خندید و گفت:
-نمی‌دونستم پدربزرگ به این خوشگلی داری.
این بار جوناس هم با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد و هر دو یکدیگر را در آغوش کشیدند.
پس از چند دقیقه باگراد به زور او را از خود جدا کرد و با شیطنت گفت:
-انگار خیلی دلت تنگ شده بود.
جوناس با انگشتش حرکت زشتی انجام داد و گفت:
-آره، داشتم از دوریت می‌مردم!
باگراد برای اینکه بیشتر او را حرص بدهد گفت:
-کاملا مشخصه! بیا تو.
وقتی هر دو وارد خانه شدند، جوناس بی تعارف روی صندلی میز باگراد نشست و گفت:
-پس از همین‌جا برام نامه‌های عاشقانه می‌فرستی، آره؟
باگراد که مشغول آوردن نوشیدنی بود، با صدای بلندی خندید و گفت:
-زیاد جدی نگیر این برای اینه که کس دیگه‌ای رو جز تو ندارم.
باگراد نوشیدنی جوناس را روی میز گذاشت و کنار او نشست.
-چیه؟
جوناس دست از خیره نگاه کردن به باگراد برداشت و گفت:
- تو واقعا خیلی تغییر کردی.
باگراد نیشخندی زد و گفت:
-اگر اتفاقاتی که برای من افتاد رو تجربه می‌کردی، تو هم عوض می‌شدی.
جوناس به تندی گفت:
-برای هزارمین بار میگم، تو مقصر هیچ کدوم از اتفاقات نبودی.
باگراد با تمسخر گفت:
-آره من نبودم، پس احتمالا تو بودی!
جوناس کتابی که روی میز بود را روی سر او کوبید و گفت:
-من جدی گفتم.
باگراد لبخندی زد و گفت:
-می‌دونم، اما اینطوری احساس بهتری دارم.
- تو داری زیر بار عذاب وجدان له میشی، اونوقت میگی احساس بهتری داری؟
باگراد جوابی نداد و نگاهش به نقطه‌ای خیره ماند.
جوناس جلوی چشم او بشکنی زد و گفت:
- تو نخواستی فرد درگیر یک احساس اشتباه و زجرآور بشه، تو نخواستی یک دیوونه‌ی خل و چل سرنوشتت رو عوض کنه، تو انتخاب نکردی که یکی از بهترین دوستانت بهت خ**یا*نت کنه، این تو نبودی که خنجرت رو توی قلب تریتر فرو کردی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
501
امتیاز
21,773
باگراد چشم‌هایش را بر هم فشرد و جوناس گفت:
-چه بخوای قبول کنی چه نکنی، حقیقت همینه باگراد. رسیدن به این واقعیت یک راه داره... بشین و خوب فکر کن که آیا واقعا با خونه نشین شدنت می‌تونستی مانع احساسات فرد بشی؟ نه! چون بالاخره روزی خواسته یا ناخواسته به فکر ازدواج یا حتی دور شدن از اون می‌افتادی، تو نمی‌تونستی تا ابد کنار اون بمونی.
جوناس با همدردی شانه‌ی او را فشار داد.
بعد از آن حال باگراد بسیار بهتر از قبل شد، حرف زدن با جوناس می‌توانست بار قلبش را سبک‌تر کند.
وقتی شب فرا رسید جوناس برای رفتن حاضر شد، اما قول داد که به زودی با دوست جدیدش که تیارا نام داشت به او سر بزند و حتی چند روز بیشتر کنارش بماند.
هر دو از خانه بیرون آمدند و پا به حیاط گذاشتند. خورشید داشت از پشت کوه‌های اطراف غروب می‌کرد که باگراد و جوناس به یکدیگر دست داده و خداحافظی کردند.
باگراد داشت با حسرت به جوناس که هر لحظه دورتر می شد نگاه می‌کرد که ناگهان جوناس رویش را برگرداند و فریاد زد:
-هی باگراد! تو هنوزم از من خوش شانس‌تری پسر!
و با دست به دختری اشاره کرد که در فاصله دوری به سمت آن‌ها می‌آمد و موهای طلایی‌اش در نور غروب به رنگ نارنجی درآمده بود.
نگاه باگراد به نقطه‌ای که جوناس به آن اشاره کرده بود خیره ماند و با ناباوری آمیخته به خوشحالی غیر قابل وصفی زمزمه کرد:
-لیانا...
(بازگشت)
***
پنج سال بعد

با احساس نسیمی خنک چشم‌هایش را باز کرد. از پنجره‌ی نیمه باز خانه بادی وزید و باگراد لحافش را به دور خودش پیچید.
در همان حال دستش را جلو برد تا لیانا را نوازش کند اما در کمال تعجب او در کنارش نبود.
باگراد با نگرانی از جا پرید و به اطرافش نگاه کرد، همان موقع چراغ تمام خانه روشن شد و او با دیدن فضای آشنای اطراف دهانش باز ماند.
باگراد در خانه‌ی قدیمی‌اش در وان جولد بود! با اینکه در لحظه‌ی نزدیک بود از شدت تعجب فریاد بزند اما کمی بعد همه چیز برایش عادی شده و با دلتنگی به جای جای خونه نگاه کرد.
اعتراف می‌کرد که دلش برای آن‌جا، محل صحبت‌های طولانی و خوردن نوشیدنی‌های متعدد با فرد تنگ شده بود.
باگراد با لبخند به آتش دیواری خانه تکیه داد و همه جا را از نظر گذراند. همان موقع شخصی در خانه را کوبید و باعث شد از جا بپرد.
با تردید و دو دلی جلو رفت تا در را باز کند، با اینکه می‌دانست مردم وان جولد از او متنفرند، اما در آن لحظه به هیچ وجه احساس خطر نمی‌کرد.
نفس عمیقی کشید و در کمال تعجب متوجه شد که نفس‌هایش عادی و منظم شده‌اند. شانه‌ای بالا انداخت و در را باز کرد:
-چه عجب! بالاخره باز کردی!
با دیدن فرد که با خونسردی پشت در خانه ایستاده بود قلبش لحظه‌ای از کار افتاد.
فرد مثل همیشه با بی‌خیالی او را کنار زد و وارد شد.
باگراد تکرار کرد:
-فرد.
و ناگهان دست او را گرفت و او را محکم در آغوش کشید.
از اینکه دوباره می‌توانست دوست صمیمی‌اش را از آن فاصله ببیند در پوست خود نمی‌گنجید، اما فرد او را از خود کَند و در حالی که چپ چپ به او نگاه می‌کرد، گفت:
-می‌دونی که اینجور وقت‌ها جوابم بهت چیه؟
باگراد با نیش باز شانه‌اش را بالا انداخت و همان موقع شخص دیگری وارد خانه شد و گفت:
-ولی من می‌دونم، راستش رو بگو باگراد تا حالا چند بار از دستش کتک خوردی؟
باگراد با چشم‌هایی گشاد شده تریتر را نگاه کرد که از کنار او گذشت و روی تخت قدیمی‌اش نشست.
فرد باگراد را به طرف صندلی هل داد و گفت:
-هشت بار!
باگراد که پاک گیج شده بود، با لحن اعتراض آمیزی فریاد زد:
-چی؟ عمرا!
فرد رو به تریتر کرد و گفت:
-دیدی گفتم؟ همیشه انکار می‌کنه.
تریتر خندید و گفت:
-خب اعتراف به کتک خوردن سخته!
فرد با شنیدن این حرف بلند خندید و باگراد که نزدیک بود از تعجب شاخ دربیاورد به او خیره ماند.
زمانی که او و فرد در وان جولد زندگی می‌کردند او حتی سال در میان هم اینگونه نمی‌خندید.
باگراد با دلخوری به آن‌ها نگاه کرد و گفت:
-ببینم شماها اومدین این‌جا که منو دست بندازین؟
فرد محکم به پشت او زد و گفت:
-معلومه که نه!
تریتر گفت:
-اومدیم یک خبر خوب بهت بدیم.
باگراد با تعجب پرسید:
-چه خبری؟
فرد به تریتر نگاه کرد، با تاسف سری تکان داد و گفت:
-می‌بینی؟ اصلا توجه نداره.
باگراد با گیجی پرسید:
-به کی؟
تریتر گفت:
-خب معلومه، به لیانا!
باگراد مات و مبهوت تکرار کرد:
-لیانا؟
فرد گفت:
-خب آره، لیانا. مگه تو چند تا زن داری؟
باگراد احمقانه جواب داد:
-فقط یکی!
فرد و تریتر به او خندیدند و باگراد با آزردگی گفت:
-بسه دیگه! خب حالا بگین ببینم اون خبر خوب چیه؟
تریتر چشمکی به فرد زد و گفت:
-بهش بگو!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
501
امتیاز
21,773
فرد سرش را تکان داد و بی‌مقدمه چینی گفت:
-اون بارداره!
باگراد چنان از جا پرید که صندلی‌اش واژگون شد و نعره زد:
-چی؟
فرد به تریتر گفت:
-ببخشید، نمی‌دونستم انقدر هیجان زده میشه.
باگراد که نمی‌توانست چنین چیزی را باور کند، با تعجب پرسید:
-یعنی من دارم پدر میشم؟
فرد از جا برخاست و گفت:
-نه، تو داری تبدیل به یک هیولای زشت و دیوونه میشی!
تریتر، بهتره بریم چون اگه یک ذره دیگه این‌جا بمونیم من سرش رو توی آتش دیواری فرو می‌کنم.
باگراد که هل و دستپاچه شده بود، گفت:
-آخه یک ذره ناگهانی بود.
-فقط یک ذره! خیلی خب باشه، پس فعلا.
باگراد دست فرد را گرفت و گفت:
-نمیشه نری؟
فرد با خونسردی گفت:
-چرا؟ نکنه توقع داری برات لالایی بخونم و هر وقت هم کار ضروری داشتی سرپات کنم؟!
تریتر زیر خنده زد و گفت:
-این خیلی خوب بود!
فرد به او چشمک زد و به باگراد گفت:
-میشه آستین رو ول کنی؟
باگراد بی آنکه حرفی بزند فرد را در آغوش کشید و گفت:
-بازم میای؟
فرد در گوشش گفت:
- من که همیشه پیشتم!
باگراد آن لحظه متوجه نشد که چرا این حرف او را به یاد قبری در یک تپه‌ی زیبا انداخته است. اما بالاخره آستین فرد را رها کرد و او از خانه بیرون رفت.
-خب، بهتره منم برم. شب بخیر!
تریتر می‌خواست از در بیرون برود که ناگهان سوالی در ذهن باگراد ایجاد شده و با صدای بلند او را متوقف کرد و گفت:
-تریتر؟
-بله؟
باگراد با صدای آهسته‌ای پرسید:
-اون رو بخشیدی؟
ناگهان لبخندی روی ل**ب‌های تریتر نشست و نگاهی به بیرون خانه انداخت، سپس رویش را برگرداند و پرسید:
- تو چی باگراد؟ تو بخشیدیش؟
باگراد با صادقانه‌ترین لحن ممکن در جواب او گفت:
-خیلی وقته.
تریتر خندید و به او چشمک زد، سپس شانه‌هایش را بالا انداخت و با لحن مرموزانه‌ای گفت:
-خب پس... منم خیلی وقته که بخشیدمش.
آن‌گاه از خانه بیرون رفت و پشت سرش در با ضربه‌ی شدیدی بسته شد.
***
با صدای برخورد کلاغی سمج به شیشه‌ی پنجره از خواب عمیق و طولانی‌اش پرید.
چشم‌های بازش به سقف چوبی خانه خیره مانده بود.
قلبش هنوز آکنده از احساس خوشحالی و غمی بود که با دیدن فرد و تریتر در خواب به او دست داده بود. تصویر چهره‌ی شاد و خندانشان لحظه‌ای از مقابل چشم‌هایش کنار نمی‌رفت.
خوابش چنان واضح و روشن بود که بی‌اراده سرش را برگرداند و به لیانا که به خواب عمیقی فرو رفته بود، نگاه کرد و با خود فکر کرد که نکند حقیقت دارد؟
باگراد دستش را از زیر لحاف روی شکم لیانا کشید و بی‌اراده لبخند زد و با خود گفت که حتی اگر خبری که دوستانش به او داده بودند حقیقت نداشت، پس می‌توانست روزی به واقعیت تبدیل شود.
باگراد با عشق پیشانی لیانا را بو*س*ی*د و به قسمت آخر خوابش فکر کرد.
پس تریتر فرد را بخشیده بود! این فکر بیشتر از هر چیز دیگری در این دنیا او را آرام می‌کرد که حداقل روح دوستانش در دنیایی دیگر در آرامش باشد.
باگراد مطمئن بود که در آن لحظه فرد و تریتر نیز از او یاد می‌کنند، در دنیایی دیگر، دنیایی متفاوت با دنیای فانی و زودگذر او...
باگراد در تاریکی لبخندی زد و آهسته زمزمه کرد:
-منم تو این دنیا به یاد شما زندگی می‌کنم.

(پایان)


شروع: ۱۱ بهمن ۱۳۹۷
پایان: ۷ فروردین ۱۳۹۸

(سلام به دوستان عزیزم، حرف زیادی ندارم، فقط مثل همیشه امیدوارم نوشته‌هام ارزش تلف شدن وقتتون رو داشته باشه.
دوستتون دارم.)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است.

بالا