داستان کوتاه ماجراجویان سبز (جلد اول: انجماد در کوه‌های آلپ) | روشنک.ا کاربر انجمن یک رمان

روشنک.ا

مدیر ارشد + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,042
امتیاز
64,873
سن
22
محل سکونت
تهران
نام داستان کوتاه: ماجراجویان سبز (جلد اول: انجماد در کوه‌های آلپ)
نام نویسنده: روشنک.ا
ژانر: علمی_تخیلی

خلاصه:
داستان ماجراجویان سبز، داستان هفت دانشجوی گیاه شناسی جوان هست که در آزمایشگاه پروفسور جیسون در دانشگاه هاروارد مشغول به تحقیق بر روی گیاهان دارویی هستند. این هفت محقق جوان برای انجام پروژه‌های سخت و مهمی که پروفسور جیسون برای آن‌ها تعریف می‌کند، سفرهای پرماجرایی را تجربه می‌‌کنند تا گیاهان خاص مورد نظر پروفسور جیسون را برای تحقیق‌هایشان پیدا کرده و از آن‌ها برای درمان بیماری‌ها داروهای گیاهی بسازند.

در جلد اول، این هفت دانشجو در فصل سرد زمستان به کوه‌های آلپ سفر می‌کنند تا گیاه ویژه‌ای که به ادعای پروفسور جیسون تنها در منطقه‌ی خاصی از کوه‌های آلپ رویش دارد را از میان برف و یخ‌ها یافته و جمع آوری کنند.
 

روشنک.ا

مدیر ارشد + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,042
امتیاز
64,873
سن
22
محل سکونت
تهران
اواخر دسامبر بود و هوای سرد و سوزناک بوستون، اهالی شهر را وادار می‌کرد که تا می‌توانستند بدن‌هایشان را با لباس‌های ضخیم خود گرم نگه دارند.
همچنان که بارش آهسته‌ی برف بر زمین پوشیده شده از لایه‌ای ضخیم از برف جریان داشت، تمام ساختمان‌ها، درخت‌ها و در و دیوارهای شهر برای نزدیکی به کریسمس نورانی و مزین شده بودند. در یکی از خیابان‌های این شهر، اتومبیلی که تنها سرنشینش، یک پسر بر صندلی راننده‌ی آن بود، جلوی ساختمانی متوقف شده بود و در فضای گرم از فعالیت بخاری داخل آن اتومبیل، صدای موسیقی آرامی گوش‌های پسر را نوازش می‌داد.
پس از نیمی از ساعت انتظار، دختری که پالتویی ضخیم بر تن داشت و با کلاه و شال گردن کلفتش، سر و گردنش را کامل پوشانده بود، از ساختمان خارج شد و با قدم‌های تندی به سمت آن اتومبیل رفت.
در اتومبیل را باز کرد و در حالی‌که خودش را بر صندلی کمک راننده رها می‌کرد، گفت:
-خواستم زودتر بیام ولی مامانم زنگ زده بود و قطع نمی‌کرد که نمی‌کرد!
در ماشین را بست و سرش را به سمت پسر چرخاند. در حالی‌که به پسر نگاه می‌کرد، گفت:
-اوه عزیزم، دیوید! چرا حرفی نمی‌زنی؟ مگه چه‌قدر منتظر موندی که این جوری به من نگاه می‌کنی؟
دیوید دستی به موهای قهوه‌ای رنگش کشید و در حالی که چشمان همرنگ موهایش را به دختر دوخته بود، گفت:
-واقعاً نمی‌دونی چرا جودی؟ من نیم ساعته که این‌جا منتظرتم! خوبه بهت گفتم عصر باید پروفسور جیسون رو ملاقات کنم!
جودی چشم غرّه‌ای رفت و با بی حوصلگی گفت:
-پروفسور جیسون... پروفسور جیسون... فقط میگی پروفسور جیسون! یک روز هم که می‌خوایم بریم خرید سال نو، داری میگی پروفسور جیسون!
دیوید نگاهش را از جودی گرفت و در حالی‌که مشغول راه انداختن ماشینش می‌شد گفت:
-این خرید رو هم برای تو داریم میریم جودی! خودت هم می‌دونی که پروفسور جیسون چه‌قدر برای من مهم اند!
-اوه من واقعاً خسته شدم دیوید! تو همیشه به فکر پروفسور جیسون هستی؛ طوری که گاهی فراموش می‌کنی من دوست دخترتم و اون فقط استادته!
دیوید همچنان که به آهستگی در خیابان لغزنده از برف و یخ رانندگی می‌کرد، گفت:
-جودی خواهش می‌کنم تمومش کن عزیزم! به سفر رویایی‌مون به واشینگتن در کریسمس فکر کن! اون‌جا می‌تونیم با هم حسابی خوش بگذرونیم.
جودی سرش را طوری کج کرد که موهای صاف طلایی رنگش تا روی سینه‌هایش پخش بشوند و چشم‌های درشت و کشیده‌ی آبی رنگش را به دیوید دوخت و گفت:
-میشه اون زمان زودتر برسه؟ وای خدای من! حس می‌کنم طاقت ندارم صبر کنم!
دیوید خنده‌ای سر داد و همچنان که یک دستش به فرمان بود، با دست دیگرش، دست جودی را گرفت و گفت:
-این‌قدر عجول نباش عروسک قشنگ عزیزم! بالاخره وقتش می‌رسه و با هم میریم واشینگتن. تونستی مادرت رو راضی کنی که امسال کریسمس نری خونه‌تون؟
جودی با دست آزادش موهایش را به پشت شانه‌هایش راند و گفت:
-نه! مادرم مدام میگه باید حداقل سه روز به استافورد برم. نمی‌دونم چرا این‌قدر برای دیدنم اصرار داره در حالی‌که وقتی میرم مدام باید غرولندهای شوهرش رو تحمل کنم و جالب این‌جاست که همیشه حق رو به شوهرش میده!
-خب پس سه روز آخر تعطیلات رو به استافورد برو. من هم بهتره به آزمایشگاه برم.
جودی با کلافگی گفت:
-باز گفتی آزمایشگاه؟ واقعاً خسته نشدی از آزمایشگاهِ پروفسور جیسون؟
-البته که نه! من آزمایشگاه پروفسور جیسون رو از خونه‌ی خودم هم بیشتر دوست دارم.
جودی نفسش را فوت کرد و گفت:
-واقعاً که!
دیگر صحبتی نشد تا آن‌که به مجتمعی تجاری رسیدند و دیوید برای آن‌که جودی را خوشحال و راضی نگه دارد، تمام مدت او را در خرید همراهی می‌کرد.


آن‌سوی دیگر بوستون، سه پسر و یک دختر جوان دور میزی در یک بار قدیمی نشسته بودند و در حالی‌که مشغول جرعه جرعه نوشیدن از آبجوی لیوان‌های نیمه‌پر از آبجویشان بودند، با یکدیگر می‌گفتند و مستانه می‌خندیدند.
همچنان که همان درصد کم الکل در آبجوهایشان، آن‌ها را به قدر کافی سرخوش کرده بود، به اندازه‌ی کافی هوشیار مانده بودند. ناگهان یکی از آن پسر‌های جوان گفت:
-بچه‌ها امروز عصر باید پروفسور جیسون رو ببینیم! یادتون که نرفته؟
یکی دیگر از پسرهایی که پشت میز نشسته بود گفت:
-البته که یادمون نرفته فردیناند! چی شد که یکهو این رو گفتی؟!
فردیناند نگاهش را به او کشاند و متعجب گفت:
-واقعاً متوجه منظورم نشدی مایکل؟! ما نباید اون‌قدر زیاده روی کنیم که وقتی پروفسور رو می‌بینیم م.س.ت باشیم!
پسر دیگری که در جمع بود خنده‌ای سر داد و گفت:
-اوه فردیناند! تو خیلی نگرانی پسر! فقط کمی آبجوست!
سپس خنده‌ای سر داد و میان خنده‌اش، به طور غیر ارادی آروغی زد.
چهره‌ی دختر جوان با در آمدن آن صدای آروغ، جمع شد. پس از چند لحظه، دختر جوان با نفرت زیادی گفت:
-جان! من بارها گفتم از آروغ متنفرم! واقعاً چندش آوری پسر!
جان خنده‌ی سستی کرد و رو به دختر جوان گفت:
-چی داری میگی رزالین؟ همه‌ی آدم‌ها وقتی پیر میشن بی اراده آروغ می‌زنن؛ پس با نفرتت از آروغ، وقتی پیر بشی هم از خودت و هم از مایکل متنفر میشی!
مایکل در پاسخش معترضانه گفت:
-رزالین از آروغ همه نفرت داره ولی در مورد من همه چیز فرق می‌کنه!
پس از آن حرفش، نگاه معنی دارش را به رزالین کشاند و چشمکی به او زد. رزالین هم در جواب مایکل لبخندی به او زد و گفت:
-البته عزیزم!
جان لیوانش را سر کشید و پس از آن‌که تمام آبجویش را خورد، رو به مایکل و رزالین که همچنان عاشقانه یکدیگر را می‌نگریستند، گفت:
-خوبه فقط یک هفته‌ست با جین به هم زدم! حالا شما هی جلوی ما...
فردیناند خنده‌ای سر داد و در حالی‌که دوستانه دستش را بر شانه‌ی جان می‌زد، گفت:
-بیخیال رفیق! به موقعش با دختر بهتری وارد رابطه میشی!
جان طوری که انگار تازه چیزی به ذهنش رسیده باشد، ناگهان صاف نشست و گفت:
-اوه حتی فکرش رو هم نکن فردیناند! باز هم سر رفتن به آزمایشگاه بحث و درگیری...‌ اصلاً فراموشش کن! بیشتر از همه، الان دیوید من رو درک می‌کنه.
ناگهان همه به جان نگاه کردند و همزمان با هم گفتند:
-دیوید!
جان با گیجی گفت:
-دیوید چی شده؟
فردیناند دستی به صورتش کشید و گفت:
-به دیوید نگفتیم قراره پروفسور جیسون امروز عصر ما رو ببینه!
جان نفسی عمیق کشید و با آرامش گفت:
-مسلّماً پروفسور خودش به دیوید گفته که امروز عصر بیاد! این همه نگرانی برای چیه؟
رزالین لیوان آبجویش را برداشت و گفت:
-امیدوارم همین‌طور باشه که میگی وگرنه پروفسور از ما خیلی عصبانی میشه که دیوید رو خبر نکردیم.
آن‌ها به نوشیدن آبجو و خوش و بش کردن مشغول شدند ولی هنوز فکر همگی آن‌ها به جز جان درگیر آن بود که بهتر است تا دیر نشده است به دیوید خبر بدهند که ملاقاتی با پروفسور جیسون در پیش دارند.


در سوی دیگری از بوستون دو دختر جوان مشغول شطرنج بازی کردن در خانه‌ی مجردی مشترکشان بودند که ناگهان یکی از آن‌ها به دیگری گفت:
-به زودی می‌بازی شارلوت! فقط چند دقیقه تا باختت مونده!
شارلوت لبخندی زد و پس از آن‌که با مهره‌ی وزیرش حرکت غیر منتظره‌ای انجام داد، گفت:
-کیش و مات! چه‌طور بود فلورا؟
فلورا در حالی‌که هاج و واج به تخته‌ی شطرنج نگاه می‌کرد، گفت:
-اوه خدای من! باورم نمیشه! چرا به فکر خودم نرسید؟! من داشتم نقشه‌ی خودم رو برای مات کردنت می‌چیدم!
شارلوت خنده‌ای سر داد و گفت:
-همیشه وقتی زیادی به نقشه‌ای که خودت برای دیگران می‌کشی فکر می‌کنی، به نقشه‌ای که دیگران برات می‌کشن بی توجه میشی... خب حالا که بازی تموم شد می‌خوام یک چیزی رو بهت یادآوری کنم.
فلورا همچنان که نگاهش را به تخته‌ی شطرنج دوخته بود، گفت:
-چه چیزی؟
شارلوت صدایش را صاف کرد و گفت:
-ملاقاتمون با پروفسور جیسون...
فلورا ناگهان فکر نتیجه‌ی بازی شطرنج را از سرش بیرون کرد و نگاهش را به صورت شارلوت کشاند و گفت:
-اوه خوب شد گفتی! به نظرت پروفسور جیسون چرا از ما خواست به دیدنش بریم؟ تا به حال همچین چیزی از ما نخواسته بود!
شارلوت لبخند اطمینان بخشی زد و گفت:
-حس خوبی نسبت به ملاقاتی که در پیش داریم، در وجودم هست. به نظرم از زمانی که در مورد مقاله‌هایی که خونده بودیم با اون صحبت کردیم، دیدش نسبت به ما عوض شد. الان هم شاید می‌خواد کار مهمی رو انجام بدیم.
فلورا کمی به فکر فرو رفت و گفت:
-کار مهم؟! خب ما که هنوز دانشجوهای تازه واردش هستیم! چه کار مهمی می‌تونه باشه؟
شارلوت نگاهش را به تخته‌ی شطرنج کشاند و گفت:
-نمی‌دونم! عصر می‌فهمیم...
 

روشنک.ا

مدیر ارشد + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,042
امتیاز
64,873
سن
22
محل سکونت
تهران
***
ساعت نزدیکی پنج عصر شده بود که تمام هفت دانشجویی که پروفسور جیسون به آن‌ها گفته بود به اتاقش بیایند، در حیاط بزرگ دانشگاه حضور یافته بودند.
در سمتی از آن حیاط بزرگ، رزالین دستش را دور بازوی مایکل حلقه کرده بود و در گوش او از نگرانی‌هایش برای پرکاری‌هایی که ممکن بود پروفسور جیسون برای تعطیلاتشان در نظر داشته باشد، می‌گفت و مایکل هم با حرف‌های آرام کننده‌اش سعی داشت به رزالین اطمینان ببخشد که تعطیلات خوب و پر از استراحتی در پیش داشتند.
کمی جلوتر از مایکل و رزالین، جان و فردیناند قدم‌های تندی برمی‌داشتند و هر یک در مورد آن‌چه که پروفسور جیسون تصمیم داشت به آن‌ها بگوید، نظری به دیگری می‌داد.

در سمت دیگری از حیاط دانشگاه، فلورا و شارلوت از روی نیمکتی که بر آن نشسته بودند بلند شدند و راهی در ورودی دانشکده‌ی زیست گیاهی شدند. حین گام برداشتن آن دو، فلورا از داخل کیف دستی‌اش یک رژ ل**ب صورتی رنگ بیرون آورد و به تندی کمی از آن را بر ل**ب‌هایش مالید و مضطرب گفت:
-شارلوت من نگرانم. اصلاً نمی‌تونم حدس بزنم پروفسور با ما چه کاری داره.
شارلوت خنده‌ی دخترانه‌ای سر داد و سرخوشانه گفت:
-اوه فلورا! نگران نباش دختر! من مطمئنم که خبر خوبیه.
در حالی‌که گروه اول دانشجویان به در ورودی دانشکده نزدیک می‌شدند، تصویر شخصی آشنا را که در حال دویدن به سمت آن‌ها بود، بر در شیشه‌ای دانشکده دیدند و هم‌زمان با هم، با شوق گفتند:
-دیوید!
همگی به عقب چرخیدند و با مستقیم دیدن دیوید که نفس نفس زنان به سمت آن‌ها می‌آمد، با هم گفتند:
-اومدی!
دیوید نفسی عمیق کشید و سرش را به پایین حرکت داد. هنوز نفسش به قدر کافی جا نیفتاده بود و نمی‌توانست به راحتی حرف بزند و به همین خاطر فردیناند که به نظر می‌رسید برای دیدن پروفسور از همه بیشتر عجله داشت، در را باز کرد و گفت:
-بریم تا دیر نشده و پروفسور بابت تاخیر از ما عصبانی نشده.
همگی بی هیچ حرفی به دنبال فردیناند وارد دانشکده شدند. فضای داخل ساختمان دانشکده به آن‌ها بیشتر از مکانی خارجی، حس یک خانه را می‌داد. در حال قدم زدن بر آن کفپوش‌های سفید براق و از نگاه گذراندن گیاهان داخل بطری‌های پشت ویترین‌های وسط سالن و متصل به دیوارهای دانشکده بودند که چند قدم عقب‌تر از آن‌ها، در دانشکده باز شد و شارلوت و فلورا وارد دانشکده شدند.
در نهایت آن پنج نفر که دانشجویان محبوب و قدیمی پرفسور جیسون بودند، به اتاق پروفسور جیسون رسیدند و پس از در زدن وارد آن اتاق بزرگ شدند. اتاق سرتاسر سفید پروفسور جیسون پر از گلدان‌های کاکتوس و سانسوریا و البته چندین گونه‌ی گیاهی منحصر به فرد بود که میزها، کتابخانه و حتی قفسه‌های دیواری را بی بهره نگذاشته بودند. کتابخانه‌ی بزرگ سرتاسری اتاق پروفسور هم پر از کتاب‌های جدید و قدیمی بود که برخی به علت بسیار قدیمی و نایاب بودن، حتی به زبان لاتین قدیمی نوشته شده بودند و هر کسی توان فهم کامل مفاهیم آن‌ها را نداشت.
با ورود دانشجویان به اتاق، پرفسور به ده صندلی اداری اتاقش اشاره کرد و گفت:
-خوش اومدید بچه‌ها. خب حالا بشینید تا بقیه هم بیان.
دانشجوها به سمت صندلی‌ها رفتند و در حالی‌که همگی بر صندلی‌ها می‌نشستند، جان با لحنی پر از کنجکاوی گفت:
-منظورتون از بقیه چه کسانی هستند پروفسور؟
پروفسور لبخندی زد و گفت:
-به زودی می‌فهمید.
همان زمان چند ضربه به در اتاق پروفسور زده شد و در پس از چند ثانیه باز شد. از آن‌سو که فلورا به خاطر اضطرابش نمی‌توانست اول وارد بشود، شارلوت لبخند بر ل**ب وارد اتاق شد و به پروفسور سلام کرد و فلورا بلافاصله پس از او، پشت سرش وارد شد. نگاه هر دویشان بلافاصله از پروفسور به دیگر افراد داخل اتاق که به نظر چند سالی بزرگ‌تر از آن‌ها می‌آمدند کشیده شد. متقابلاً آن پنج نفر هم با تعجب و کنجکاوی به آن دو دختر نگاه می‌کردند.
پروفسور با گفتنِ "بشینید" دو دختر را وادار کرد که مطیعانه روی دو صندلی خالی کنار هم بنشینند. پس از آن‌که همگی نشستند، پرفسور همچنام که ایستاده بود، گفت:
-خب مطمئن هستم که می‌خواید بدونید برای چی گفتم همگی‌تون به این‌جا بیاید...
نفسی عمیق کشید و مشغول قدم زدن میان دو ردیف صندلی پنج عددی، شد. همچنان که قدم برمی‌داشت، انگشتان هر دو دستش را پشت کمرش در هم قفل کرد و سرش را پایین انداخت. چند ثانیه‌ای آن پروفسور نسبتاً مسن با موهای جوگندمی و صورتی پر چروک که با عینک ته استکانی‌اش مزیّن شده بود، در سکوت قدم برداشت تا آن‌که ناگهان از حرکت ایستاد و همچنان که سرش پایین بود، گفت:
-من در طی چند ماه اخیر مطالعات جالبی داشتم که مطمئنم هنوز در زمینه‌ی اون‌ها یک اقدام مهم در سطح جهانی انجام نشده و شما...
نفسی عمیق کشید و در حالی‌که به سمت تخته وایت برد متصل به دیوار اتاقش می‌رفت، در ادامه‌ی حرفش گفت:
-شما می‌تونید اولین کسانی باشید که این اقدام رو انجام میدن...
همه‌ی دانشجوها از شدت کنجکاوی و هیجان سکوت کرده بودند و منتظر بودند پروفسور حرفش را تمام و کمال بگوید. ناگهان پروفسور به عقب چرخید و با دیدن چهره‌های کنجکاو دانشجویان با چشمانی که از شدت اشتیاق برق می‌زدند، لبخندی از رضایت بر لبش نشاند و گفت:
-شما، هفت نفر، تنها کسانی هستید که به علاقه، قدرت و تلاشتون ایمان دارم و برای همین فقط از شما می‌خوام که این کار رو بکنید.
جان که گویی بیش از بقیه صبرش لبریز شده بود، گفت:
-پرفسور میشه زودتر بگید اون اقدام چیه؟
پروفسور خنده‌ای کوتاه سر داد و گفت:
-آروم باش پسر! الان میگم!
سپس به سمت تخته چرخید و یکی از ماژیک‌های وایت برد را برداشت. بر تخته‌ی وایت برد سه حرف انگلیسی نوشت و به سمت دانشجوها برگشت. با دستش به جان اشاره کرد و گفت:
-خب جان تو که خیلی عجله داشتی برای من این سه حرف رو بخون.
جان با گُنگی گفت:
-COX... پروفسور منظورتون چیه؟!
پروفسور بی آن‌که به جان جواب مستقیمی بدهد، با دستش به شارلوت اشاره کرد و گفت:
-تو بگو شارلوت... این که جان خوند، دقیقاً چیه؟
شارلوت در حالی‌که نگاهش را از پروفسور به تخته می‌کشاند، گفت:
-آنزیم سیکلو اکسیژناز.
پروفسور لبخندش را عمیق‌تر کرد و گفت:
-دقیقاً! ادامه بده شارلوت. هر چی که در بیوشیمی درباره‌ی این آنزیم یاد گرفتی رو بگو.
شارلوت چند لحظه‌ای تامّل کرد و سپس گفت:
-در بدن سه نوع آنزیم سیکلو اکسیژناز وجود داره که نوع اول و دوم شباهت ساختاری خیلی زیادی به هم دارند و به همین خاطر داروهایی که برای توقف عملکرد یکی از این دو آنزیم مصرف میشن، بزرگترین و مخرب‌ترین عارضه‌ی جانبی‌شون تاثیر بر نوع دیگر هم هست.
پروفسور لبخندش را پررنگ‌تر کرد و نگاهش را به سمت فردیناند کشاند. سپس گفت:
-خوب بود شارلوت. حالا نوبت توست فردیناند. تو همیشه علاقه‌ی زیادی به کار کردن روی داروهای مسکّن درد داشتی. ازت می‌خوام توضیحات شارلوت رو کامل کنی.
فردیناند لبخندی زد و با اشتیاق زیادی که از علاقه‌اش ناشی می‌شد، گفت:
-سیکلو اکسیژناز نوع اول، آراشیدونیک اسیدِ حاصل از تغییرات بعضی فسفولیپیدهای غشاهای سلولی رو به پروستانوئیدها تبدیل می‌کنه. یکی از انواع پروستانوئیدها، پروستاگلندین‌ها هستن که عامل ایجاد درد و التهاب محسوب میشن. در داروهای مسکّن خفیف مثل آسپرین و ایبوپروفن که روی آنزیم سیکلو اکسیژناز یا همون COX اثر می‌کنن و اون رو مهار می‌کنند، جلوی تولید پروستاگلندین گرفته میشه تا درد و التهاب کم بشن. به دلیل همون شباهت ساختاری که شارلوت هم گفت، مسکّن‌های خفیف روی آنزیم سیکلو اکسیژناز نوع دوم که مسئول تولید مایع مخاطی معده‌اند اثر مهار کنندگی رو اعمال می‌کنن و به همین دلیل در اثر مصرف بیش از حد مسکّن‌های خفیف، به مرور لایه‌ی مخاطی درون معده نازک‌تر میشه و اسید معده به جداره‌ی معده نفوذ می‌کنه و منجر به زخم معده میشه.
پروفسور هر دو دستش را چند بار به هم کوبید و در حالی‌که برای فردیناند دست می‌زد، گفت:
-عالی بود! به همگی‌تون افتخار می‌کنم... مخصوصاً تو فردیناند و البته شارلوت.
فردیناند و شارلوت به طور لحظه‌ای شاد شدند اما سریع مثل بقیه برای فهمیدن بقیه‌ی حرف‌های پروفسور جیسون کنجکاو شدند.
پروفسور دست زدن را متوقف کرد و در حالی‌که با دستش به تخته‌ی وایت برد اشاره می‌کرد، گفت:
-مشکل اصلی داروهای شیمیایی؛ عوارض جانبی. جالب اینجاست که این عارضه‌ی جانبی رو داروهای گیاهی هم داشتن و ما باید به دنبال راه حلی انحصاری بگردیم. باید دارویی با قدرت گزینش پذیری بالا پیدا کنیم و بسازیم که بتونه به جای از کار انداختن آنزیم‌ها که مولکول‌های زیستی بسیار حیاتی و مهمی هستند، با مولکول هدف ترکیب بشن و مولکول مفید جدیدی بسازند.
دیوید که تا حالا ساکت بود و تنها گوش می‌کرد، به حرف آمد و ناگهان گفت:
-منظورتون اینه که ماده‌ای پیدا کنیم که با پروستاگلندین‌ها که عامل درد اند ترکیب بشه و مولکول‌های مفید جدیدی بسازه؟
پروفسور در هوا بشکنی زد و گفت:
-دقیقاً همینه!
رزالین مایوسانه گفت:
-اما پروفسور امکان ساخت چنین دارویی حتی از گیاهان و بدون عارضه خیلی کمه!
پروفسور خنده‌ی کوتاهی سر داد و گفت:
-اوه رزالین! زود قضاوت نکن! من هنوز از اصل مطالعات اخیرم چیزی نگفتم!
 

روشنک.ا

مدیر ارشد + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,042
امتیاز
64,873
سن
22
محل سکونت
تهران
با این حرف پروفسور، تمام جمع سکوت کردند و منتظر ماندند. ناگهان پروفسور با هیجان زیادی رو به آن‌ها گفت:
-من در کتاب‌هایی قدیمی جست و جو کردم. دانشمندهای تقریباً گم‌نامی به گیاهان جالبی دست پیدا کرده بودند که با بیانی متفاوت و با دانشی محدودتر از ما تونستن با آزمایش‌هاشون ادعا کنن که گیاهانی هستند که میشه از اون‌ها داروهایی با این کارکرد ساخت.
جان گوشی موبایلش را بیرون آورد و گفت:
-پروفسور بگید اسم اون گیاهان چیه که مقاله‌های مفیدی راجع بهشون پیدا کنیم.
پروفسور خنده‌ای سر داد و گفت:
-نکنه حافظه‌ت رو از دست دادی جان! من که گفتم هنوز اقدام مهمی در سطح جهان انجام نشده! در این زمینه مقاله‌ای اینترنتی در دسترس نداریم اما من می‌تونم اسم کتاب‌ها و نویسنده‌هایی رو بهتون بگم که از کتابخونه‌ی دانشگاه بتونید کتاب‌هاشون رو تهیه و مطالعه کنید.
فردیناند با هیجان زیادی که یافته بود، گفت:
-می‌خواید بگید ما اولین کسانی هستیم که می‌خوایم روی اون گیاهان تحقیق کنیم و براشون مقاله منتشر کنیم؟
پروفسور در هوا بشکنی زد و گفت:
-دقیقاً همینه فردیناند! خب آماده‌اید توضیحاتم رو بشنوید؟
همه سکوت کردند و جان گفت:
-بفرمایید پروفسور...
پروفسور چند قدمی به جلو و سپس عقب برداشت و ناگهان ایستاد. نگاهش را روی دانشجویان چرخ داد و گفت:
-گیاه اسکراپتان... این یک گیاه سردسیری هست که فقط در مناطق کوهستانی رشته کوه آلپ در فصول سرد سال یافت میشه. در ساقه‌ی این گیاه همون ماده‌ای که ما دنبالش می‌گردیم وجود داره. اون ماده پس از استخراج می‌تونه در گستره‌ی دمایی وسیعی سالم و بدون تغییر بمونه اما گیاه اسکراپتان در تمام شرایط دمایی و فصلی به خوبی رشد نمی‌کنه. اگر بتونید مقدار کافی از این گیاه رو جمع آوری کنید و به آزمایشگاه بیارید، ما می‌تونیم تحقیقات لازم رو روی اون‌ها انجام بدیم و بعد از آنالیز در آزمایشگاه شیمی، به روش‌های بیوشیمیایی منحصر به فردمون از اون ماده به مقدار بیشتری تولید کنیم و با قیمت خوبی به صنعت بفروشیم. تصور کنید روزی رو که اولین مقاله‌های درباره‌ی گیاه اسکراپتان توسط شما در اینترنت منتشر بشن و داروهای مسکّن بدون عارضه تمام مردم رو از درد و البته عارضه‌ی بیماری‌های معده نجات بده! فوق العاده نیست؟
دانشجوها گیج شده بودند. هم احساس هیجان و شعف داشتند و هم در نوعی سردرگمی دست و پا می‌زدند. آن‌ها نمی‌دانستند برای یافتن آن گیاه که هنوز دانشمندان و محققان دیگری تحقیقات اولیه‌ی کمک حالشان را انجام نداده بودند، چه باید می‌کردند. با این حال همه سکوت کرده بودند تا آن‌که ناگهان فلورا که اکنون اعتماد به نفس بیشتری برای صحبت کردن یافته بود، گفت:
-چه کسی اون گیاه رو در کوه‌های آلپ پیدا می‌کنه؟
پروفسور لبخندی زد و رو به فلورا گفت:
-شما هفت نفر پیداش می‌کنید.
ناگهان رزالین که شوکه شده بود، ناباورانه گفت:
-پروفسور! دارید میگید ما باید به کوه‌های آلپ بریم تا گیاه اسکراپتان رو پیدا کنیم؟ اون هم الان...
ناگهان از تصور سرمای آلپ به خود لرزید و در ادامه‌ی حرفش گفت:
-وسط این سرما؟!
مایکل دستش را دور کمر رزالین حلقه کرد و رو به پروفسور که لبخند بر ل**ب نظاره گر همه‌ی دانشجویانش بود، گفت:
-پروفسور واقعاً این گیاه فقط در همین فصل یافت میشه؟ آخه الان هوا به قدری سرده که حتی از اسکی بازها هم فقط تعداد کمی‌شون به کوه‌های آلپ میرن؛ ما که دیگه...
دیوید که تا آن لحظه ساکت بود، با فکر کردن به جوابی که باید به جودی پس می‌داد، معترضانه گفت:
-نگید از اول کریسمس باید بریم پروفسور! ازتون خواهش می‌کنم بذارید برای زمانی دیرتر که همگی آماده باشیم.
پروفسور لبخندش را عمیق‌تر کرد و گفت:
-شما با مردم عادی فرق دارید و من این رو بارها به شما گفتم. زمانی که مردم عادی در تعطیلات کریسمس به خوش گذرونی مشغول اند، شما باید به کشف و خلق علم مشغول باشید. تمام امکانات مورد نیازتون رو تامین می‌کنم و شما حدود دو الی سه هفته در مناطق خاصی از کوه‌های آلپ به جست و جو مشغول میشید. بعد از جمع آوری گیاه اسکراپتان، به یکی از شهرهای نزدیکی کوه‌های آلپ که نقشه‌شون رو بهتون میدم، میرید و از اونجا با من تماس می‌گیرید. رفتن و برگشتنتون مشکلی نداره ولی باید کریسمس رو فراموش کنید.
دیوید از روی صندلی‌اش بلند شد و خشمگینانه گفت:
-ولی پروفسور...
پروفسور دستش را به علامت توقف بالا آورد و گفت:
-ببین دیوید من بهت میگم باید به کوه‌های آلپ بری و البته تو می‌تونی نری و به جاش با جودی به واشنگتن بری ولی در اون صورت باید خودت رو از لیست دانشجوهای مهم و اولویت اول من حذف کنی. انتخاب با خودته پسر.
سپس رو به تخته برگشت و اسم چند کتاب را به همراه اسامی نویسندگان آن‌ها نوشت و گفت:
-این کتاب‌ها رو مطالعه کنید تا من برای هفته‌ی آینده، براتون بلیت تهیه کنم.
شارلوت و جان با موبایل‌هایشان از تخته‌ی وایت‌برد عکس گرفتند ولی فلورا مشغول نوشتن اسامی آن‌ها با مداد بر روی یکی از برگ‌های دفترچه یادداشتش شد.
پس از دو دقیقه، همه‌ی دانشجویان با خداحافظی مختصری، دفتر پروفسور را ترک کردند.
در حالی‌که همگی در راهرو کنار هم قرار گرفته بودند، جان لبخندی بر لبش نشاند و رو به فلورا و شارلوت گفت:
-خب هم‌سفرهای عزیز! خودتون رو معرفی نمی‌کنید؟
فلورا آب دهانش را قورت داد و دستش را به پشت کمر شارلوت زد. شارلوت خوب می‌دانست فلورا خجالت می‌کشد اول خودش را معرفی کند. بنابراین با دستش به خودش اشاره کرد و گفت:
-من شارلوت هستم.
سپس دستش را به سمت فلورا گرفت و گفت:
-این هم دوستم فلورا هست.
دستش را پایین انداخت و در ادامه گفت:
-ما دانشجوهای جدیدِ پروفسور هستیم. این اولین ترم دانشگاهی ما بود که با پروفسور آشنا شدیم.
جان لبخندش را با شیطنت پررنگ‌تر کرد و گفت:
-پس تازه واردین! خیلی خوبه که از همین الان وارد تیم دانشجوهای درجه‌ی یک پروفسور جیسون شدید!
دستش را به سمت شارلوت جلو برد و گفت:
-به گروه ما خوش اومدی.
شارلوت لبخندی بر ل**ب‌هایش نشاند و در حالی‌که با او دست می‌داد، گفت:
-ممنونم! من هم خوشحالم به گروهتون وارد شدیم.
در نهایت همه با شارلوت و در آخر با فلورا دست دادند و پس از صحبت‌های مختصری، تصمیم گرفتند به کتابخانه‌ی دانشکده بروند.
وقتی وارد کتابخانه شدند، همه به جست و جوی کتاب‌ها پرداختند اما دیوید اصلاً نمی‌توانست تمام تمرکزش را روی آن کتاب‌ها جمع کند. ناگهان از جست و جو دست کشید و به سمت یکی از میزهای کتابخانه رفت. روی یکی از صندلی‌های پشت میز نشست و آرنج‌های دستانش را به سطح میز تکیه داد. سپس دو طرف صورتش را به کف دستانش تکیه داد و چشمانش را بست. فکر کردن به واکنشی که جودی ممکن بود با فهمیدن آن سفر تحقیقاتی که دیوید در پیش داشت نشان بدهد، او را بسیار می‌آزرد.
پس از چند دقیقه، جان روی صندلی کنار دیوید نشست و با صدای آهسته‌ای گفت:
-بهش فکر نکن دیوید! من هم این مشکل رو با جین داشتم.
دیوید بی آن‌که چشم باز کند یا واکنش دیگری نشان دهد، گفت:
-نمی‌خوام باهاش به هم بزنم جان! می‌دونی که اون چه‌قدر برام مهمه ولی حساسیت‌هاش من رو خیلی عذاب میدن.
جان نفس عمیقی کشید و گفت:
-می‌دونم هنوز هم دوستش داری ولی دوست داشتن برای بعضی آدم‌ها مثل ما کافی نیست. طرف مقابل ما باید شرایطمون رو درک کنه. جودی درکت نمی‌کنه و مشکل دقیقا همینه!
دیوید کف دستانش را روی صورتش کشید و گفت:
-اصلاً دیگه نمی‌خوام در موردش حرفی بزنیم. شب فکر می‌کنم که چطور بهش خبر بدم.
قبل از آن‌که مکالمه‌ی آن دو ادامه پیدا کند، شارلوت یک کتاب و فلورا دو کتاب روی آن میز گذاشتند. پس از آن دو، فردیناند سه کتاب کوچک روی میز گذاشت و مایکل و رزالین دست خالی پشت میز نشستند.
همچنان که شارلوت، فلورا و فردیناند به صفحه‌ی فهرست کتاب‌ها نگاه کرده و به دنبال صفحات مورد نظرشان می‌گشتند، رزالین با نگرانی گفت:
-من از سرمای آلپ می‌ترسم! پروفسور می‌دونه که من از سرما نفرت دارم و این سفر رو ازمون می‌خواد؟
مایکل با لحنی آرام و اطمینان بخش گفت:
-نگران نباش عزیزم! ما حتماً با لباس‌های گرم و تجهیزات گرم کننده‌ی خوبی میریم.
رزالین سرش را به طرفین تکان داد و گفت:
-امیدوارم اصلاً سرما به بدنم نفوذ نکنه. اگر الان زمستون نبود، قطعاً سفر خیلی خوبی می‌شد.
جان پوزخندی زد و گفت:
-سفر تفریحی نیست‌ها! سفر علمیه.
رزالین چهره‌اش را جمع کرد و گفت:
-چون علمیه خیلی خوب می‌شد!
در میان صحبت‌های آن‌ها، شارلوت ناگهان گفت:
-گوش کنید! به صفحه‌های جالبی رسیدیم!
همه‌ی افراد جمع سکوت کرده و نگاه هر شش نفر به شارلوت دوخته شد. شارلوت نفسی گرفت و در حالی‌که نگاهش را به صفحه‌ای از کتابی که باز کرده بود دوخته بود، گفت:
-در یکی از کتاب‌های طب سنتی قدیمی که نوشته‌ی ویلیام آدلر، که پزشک مخصوص کنت لودویگ دوم بوده است، خوانده بودم که گیاه اسکراپتان که خاصیت تسکین درد آن به طرز معجزه آسایی زیاد است و البته بدن تمام بیماران درد دار به آن پاسخ مثبت می‌دهد، در مناطق خاصی از کوه‌های آلپ یافت می‌شود که به دستور کنت لودویگ دوم، در نزدیکی یکی از آن مناطق، قصری ساخته شده است تا علاوه بر آن‌که اقامتگاه تفریحی کنت باشد، دسترسی اطبّا و پرستاران قصر به آن گیاه آسان باشد.
شارلوت نگاهش را از آن صفحه‌ی کتاب به فلورا کشاند و گفت:
-تو چی پیدا کردی فلورا؟
 

روشنک.ا

مدیر ارشد + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,042
امتیاز
64,873
سن
22
محل سکونت
تهران
فلورا که در آن لحظات کمتر از قبل خجالت می‌کشید، نگاهش را به صفحه‌ای از کتاب جلویش کشاند و شروع به خواندن کرد:
-دسترسی عموم مردم و اغلب طبیبان به گیاه سحر آمیز اسکراپتان بسیار کم بوده و هست. از همین سو، افراد بسیار کمی از آن مطلع هستند و هنوز طبیبان و دانشمندانی پیدا نشده‌اند که حاضر به تحمل شرایط سخت و هوای سرد و سوزناک آلپ برای یافتن گیاه اسکراپتان بشوند. از آن جهت که پیشرفت تکنولوژی، داروهای شیمیایی موثر با عوارض جانبی کم در صورت مصرفِ مقادیر کم را به مقدار زیاد و با قیمت کم به تمام مشتری‌های دنیا به راحتی عرضه می‌کند، جستجوی گیاهان داروییِ بسیار مفید و موثر همچون گیاه اسکراپتان برای اکثریت افراد جامعه‌ی علمی، توجیهی ندارد.
فلورا نگاهش را به فریدیناند کشاند و منتظر نگاهش کرد. فردیناند که تا آن لحظه مثل بقیه دقیق به آن‌چه که خوانده می‌شد گوش می‌کرد، سرش را به پایین حرکت داد و از داخل یکی از کتابچه‌هایی که روی میز باز کرده بود، خواند:
-گیاه اسکراپتان در سرمای زیاد قادر به ادامه‌ی حیات است و از همین سو در فصول سرد در مناطق سرد کوه‌های آلپ بر سطح بیرونی زمین رشد می‌کند و در فصول گرم، با نگه داشتن ریشه‌ی بزرگش در لابلای سنگ‌های سرد دور از آفتاب، بقای خود را حفظ می‌کند. جالب توجه است که این گیاه در میان ترک‌ها و درزهای بین سنگ‌های سرد یافت می‌شود و از آن سو که در زیر برف و یخ به راحتی قابل رویت نیست، در نزدیکی قارها و بر سنگ‌های بزرگ خالی از برف در هوای بسیار سرد زمستان به خوبی یافت و برداشت می‌شود.
فردیناند پس از خواندن آن متن، نگاهش را بالا کشاند و در حالی‌که به بقیه‌ی دانشجوها نگاه می‌کرد، گفت:
-به نظرتون این اطلاعات کافی اند؟
جان سرش را به طرفین تکان داد و گفت:
-البته که نه! این اطلاعات خیلی کلی اند!
رزالین با ناامیدی در ادامه‌ی حرف جان گفت:
-و اصلاً معلوم نیست واقعیت دارن یا تخیلات اون زیست‌شناس اند! ما که می‌دونیم تا آزمایشی انجام و تکرار نشه، هیچ فرضیه و نظریه‌ای قابل اعتماد نیست!
مایکل در حالی‌که دستش را دور کمر رزالین حلقه می‌کرد، گفت:
-اما بالاخره باید کس‌هایی باشن که فرضیه‌ها و نظریه‌های قدیمی رو به مرحله‌ی آزمایش و تکرار برسونن و پروفسور فکر می‌کنه ما می‌تونیم اون کس‌ها باشیم.
دیوید در حالی‌که سرش را به طرفین تکان می‌داد، با کلافگی گفت:
-همه‌ی حرف‌هاتون صحیح ولی ما تا از خصوصیات ظاهری اون گیاه اطلاعاتی نداشته باشیم و یا حتی عکسی از اون نداشته باشیم، نمی‌تونیم پیداش کنیم!
فلورا آب دهانش را قورت داد و با خجالتی که آن را تا حد زیادی مهار کرده بود، با صدای آهسته‌ای گفت:
-اما ما عکسی از اون داریم!
نگاه همه به سمت فلورا کشیده شد و فلورا یکی از کتاب‌هایش را که باز کرده بود، به صورت عمودی بالا برد و گفت:
-این عکس، عکسِ گیاه اسکراپتان هست.
همه با دقت تمام به آن عکس سیاه و سفید که بر برگ کاهی آن کتاب کهنه حک شده بود، چشم دوختند.
ظاهر گیاه جالب به نظر می‌آمد و ساختار ظاهری‌اش نشان می‌داد در دسته‌ی نهان دانگان باشد. ساقه‌ای بلند و کلفت با برگ‌هایی پهن و کوتاه و کره‌های کوچکی که در نوک ساقه تجمع یافته بودند، تنها داده‌هایی بودند که آن تصویر در اختیار دانشجوها می‌گذاشت.
پس از چند لحظه، جان موبایلش را از جیبش بیرون آورد و با دوربین موبایلش از آن تصویر عکس گرفت.
چند ثانیه بعد، ناگهان فردیناند گفت:
-جالب به نظر میاد. ظاهرش تشابه زیادی با گیاه‌های مناطق کوهستانی نداره!
شارلوت با کنجکاوی از فردیناند پرسید:
-چرا این‌طور فکر می‌کنی؟
فردیناند نگاهش را از آن عکس به صورت شارلوت کشاند و گفت:
-خیلی ساده‌ست. گیاهان کوهستانی اغلب ساقه‌های کوتاهی دارند تا در برابر برف و بوران و بهمن‌های غیر منتظره مقاوم باشن اما این گیاه ساقه‌ی بلندی داره و از تصویر این‌طور به نظرم میاد که در سطح ساقه‌ش خار هم داره و این شباهتش به گیاه‌های نواحی گرمسیری واقعاً عجیبه!
شارلوت با حرف‌های فردیناند به فکر فرو رفت و مایکل پس از چند لحظه تفکر گفت:
-فردیناند! همه‌ی قوانین، چه علمی و چه غیر علمی، برای اکثریت جمعیت وضع میشن؛ نه برای همه! جمله‌ی معروف پروفسور رو به یاد بیار...
سه ثانیه همه سکوت کردند و سپس همه‌ی جمع، به جز شارلوت و فلورا، هم‌زمان با هم گفتند:
-ما بی دلیل از قوانین علمی گذشته پیروی نمی‌کنیم، بلکه با دلیل قوانین علمی گذشته رو با قوانین علمی جدید تکمیل می‌کنیم.
حس قدرت و انگیزه برای یافتن پاسخ معمای علمی جدیدشان درباره‌ی گیاه اسکراپتان، اراده‌ی آن‌ها را شدیداً قوی‌تر کرد.
در نهایت همگی تصمیم گرفتند بدون آن‌که با پروفسور مخالفتی کنند، این سفر را با تمام سختی‌هایش قبول کنند.
پس از آن‌که جان و شارلوت از صفحات مهم کتاب‌ها که حاوی اطلاعات با ارزشی از گیاه اسکراپتان بودند، با دوربین‌های موبایل‌هایشان عکس گرفتند، همگی تصمیم گرفتند به حیاط دانشکده بروند تا بیشتر با هم مشورت کنند.
وقتی همه در حال ترک کردن کتابخانه بودند، فلورا به طور مخفیانه آن برگ از کتاب را که عکس گیاه اسکراپتان بر آن حک شده بود، با ظرافت تمام از شیرازه‌ی کتاب جدا کرد و آهسته در پوشه‌اش گذاشت و پوشه را در کیفش فرو برد. در همان زمان، شارلوت گفت:
-عجله کن فلورا! باید بریم حیاط و صحبت‌های نهایی رو بکنیم!
فلورا کتاب را بست و در حالی‌که آن را در قفسه‌ی مربوطه‌اش در کتابخانه می‌گذاشت، با صدای آهسته‌ای گفت:
-اومدم شارلوت!
شارلوت جلوتر از فلورا به سمت در خروجی حرکت کرد و فلورا که احساس یک مجرم خطاکار را داشت، نگاه مرددش را به آن کتاب که در قفسه به او چشمک می‌زد دوخت و گفت:
-متاسفم بابت برداشتن این برگه؛ اون هم با این‌که می‌دونم بقیه ازش عکس گرفتند. من می‌ترسم نیازمون بشه. بهت قول میدم اگر سالم و زنده برگشتیم، این برگه‌ت رو بهت برگردونم.
سپس رویش را برگرداند و با قدم‌های تندی به سمت در خروجی کتابخانه رفت.
همه‌ی هفت نفر در حیاط دانشکده جمع شدند و مشغول جمع بندی اطلاعاتشان شدند.
مهم‌ترین نکته آن بود که آن‌ها تصمیم بگیرند دقیقاً به کدام منطقه از کوه‌های آلپ سفر کنند تا سریع‌تر بتوانند گیاه اسکراپتان را پیدا کنند. در میان صحبت‌هایشان، ناگهان رزالین گفت:
-به نظر من به جایی بریم که گرم‌تر باشه یا بهتره بگم سرماش کمتر باشه که بتونیم تحمل کنیم. چه‌طوره یک نقشه بیارید تا مقصدمون رو بین شهرهایی که در عرض‌های جغرافیایی پایین‌تر اند انتخاب کنیم؟
فردیناند معترضانه گفت:
-این اصلاً انتخاب درستی نیست! طبق اطلاعاتی که ما داریم، گیاه اسکراپتان در بخش‌هایی از کوه‌های آلپ که سردتر اند رویش دارن و بهتره برای شهرهای سردتر بلیت بخریم.
دیوید که تا آن لحظه ساکت بود و به جودی فکر می‌کرد، گفت:
-بهتره به جای فکر کردن به عرض جغرافیایی به مقصدی فکر کنیم که پیدا کردن و خرید بلیت پرواز رفت و برگشت برای اون‌جا آسون‌تر باشه تا بتونیم زودتر و راحت‌تر برگردیم.
شارلوت که به نظرات آن‌ها فکر می‌کرد، گفت:
-بهتره طبق سلایق شخصی برای مقصدمون تصمیم نگیریم! یادتونه که من چی رو برای همه بلند خوندم؟
فردیناند که از نظرش حرف شارلوت منطقی و خوشایند بود، گفت:
-گفتی ویلیام آدلر در کتابش از این گیاه نوشته...
شارلوت لبخندی به روی فردیناند زد و رضایتمندانه گفت:
-آره، دقیقاً! اون‌جا گفته بود که کنت لودویگ دوم قصری در نزیکی یکی از مناطق کوه‌های آلپ که گیاه اسکراپتان در اون یافت میشه ساخته. پس ما باید اون قصر و منطقه‌ش رو پیدا کنیم.
چند ثانیه سکوت بر جمع حاکم شد تا آن‌که جان سکوت را شکست و گفت:
-قلعه‌ی نوشوانشتاین...
نگاه همه به سمت جان کشیده شد و فردیناند گفت:
-چی گفتی جان؟
جان لبخندی زد و گفت:
-قلعه‌ی نوشوانشتاین اسم اون قصریه که دنبالش می‌گردین. الان یادم اومد.
مایکل سرش را با دستش کمی خاراند و گفت:
-اسمش رو از کجا می‌دونی؟
جان پوزخندی زد و گفت:
-تاریخچه‌ی اون قلعه رو جین به من گفته بود. شاید این هم براتون جالب باشه که قلعه‌ی معروفی که کمپانی دیزنی قبل از اکران برنامه‌هاش نشون میده، برگرفته از این قلعه‌ست. حتی قصری که در فیلم زیبای خفته نمایش داده شده، همین قلعه‌ست.
رزالین با شوق گفت:
-چه‌قدر جالب! جین چه‌طور این‌ها رو می‌دونست؟
-اون قلعه توی باواریای آلمان هست و پدر جین آلمانی بود. قرار بود امسال کریسمس با هم...
نفسی پر حرص کشید و سرش را به سمت دیگری چرخاند.
فردیناند که از به دست آوردن آن اطلاعات شادمان شده بود، برای آن‌که با دوستش هم همدردی کرده باشد، گفت:
-گذشته‌ها گذشته رفیق! تو هم حالا این کریسمس رو با ما به اون‌جا میای.
جان لبخندی زد، سرش را به سمت فردیناند چرخاند و گفت:
-البته بدون هدف اسکی!
رزالین در حالی‌که دست به سینه ایستاده بود و از شدت سرما ناگهان به خودش می‌لرزید، گفت:
-آخه این هوا و اسکی؟! تو دیوانه‌ای پسر!
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر ارشد + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,042
امتیاز
64,873
سن
22
محل سکونت
تهران
***
همه‌ی هفت دانشجو درباره‌ی مقصد خود به تفاهم رسیدند. از آن جهت که نظر شارلوت از بقیه‌ی نظرات مستدل‌تر بود، همگی تصمیم گرفتند به باواریای آلمان بروند و از آن‌جا با تجهیزات لازم و کافی خود، راهی کوه‌های آلپ بشوند تا گیاه اسکراپتان را پیدا کنند. آن‌ها سفر بسیار سختی در پیش داشتند، چرا که بلیت پرواز مستقیم به باواریا موجود نبود و آن‌ها مجبور بودند بخشی از راه را با هواپیما، بخشی را با قطار و حتی بخشی را با اتوبوس طی کنند و از همه مهم‌تر آن‌که باید مدت زمان زیادی را پیاده بر کوه‌ها طی می‌کردند و سرمای شدید زمستان‌های منجمد کننده‌ی آلپ را تحمل می‌کردند.
با تمام سختی‌هایی که این سفر برای دانشجویان در پیش داشت، کنجکاوی آن‌ها برای یافتن پاسخ معماهایشان و البته نتیجه‌ای که پس از یافتن گیاه اسکراپتان و انجام آزمایش‌های لازم بر روی آن‌ها در انتظار آن‌ها بود، انگیزه‌ی تلاششان را دو چندان می‌کرد.
بیش از سه روز به پرواز دانشجویان باقی نمانده بود که فلورا و شارلوت در آپارتمان کوچکشان مشغول جمع کردن وسایل ضروریشان در کوله پشتی‌های کوه‌نوردی بزرگشان بودند. آن دو با آن‌که دانشجویان تازه واردی بودند، برای این سفر از همه بیشتر میل و اشتیاق داشتند و البته خوش‌بینانه‌تر از بقیه به نتیجه‌ی سفر ماجراجویانه‌ی خود نگاه می‌کردند. تنها مشکل آن‌ها، مشکل فلورا بود. فلورا دختر باهوش و پر تلاشی بود ولی برای ارتباط برقرار کردن با افراد دیگر به جز شارلوت که از دوران دبیرستان دوست صمیمی‌اش بود، بیش از حد معذب و خجالتی بود که این عذاب و خجالت شامل ارتباط برقرار کردن با همسفرانش در این سفر هم می‌شد.
مایکل و رزالین هم با وجود ترس رزالین از سرما و نگرانی‌اش برای آن‌که مبادا سرماخوردگی شدیدی سلامتی‌اش را تهدید کند، در حال جمع کردن وسایل خود بودند. رزالین همیشه سرماخوردگی‌های بدی می‌گرفت؛ طوری که مجبور بود یک هفته در بستر بخوابد و تحت مراقبت باشد تا کاملاً بهبود بیابد و از همین سو ترس زیادی از سرما داشت. با این حال مایکل به او اطمینان داده بود که در این سفر به خوبی گرم خواهند ماند و تهدید بزرگی برای سلامتی رزالین وجود ندارد.
جان که برای سفر هیجان زیادی داشت، سریع وسایلش را جمع کرده بود و به آپارتمان فردیناند رفته بود. فردیناند هم مثل جان هیجان برخاسته از کنجکاوی‌اش زیاد بود و با او صحبت‌های زیادی درباره‌ی آن‌چه در سفرشان در پیش داشتند، کرد.
با آن‌که به نظر می‌رسید همه‌ی دانشجویان در شرایط خوبی به سر می‌بردند، دیوید برای ملاقاتی که با جودی در پیش داشت مدام با خودش کلنجار می‌رفت که چه‌طور درباره‌ی سفر اضطراری‌اش به جودی بگوید که جودی ناراحت و دلخور نشود.
دیوید همچنان که روی صندلی راحت کافه‌ی دنج مورد علاقه و همیشگی‌اش نشسته بود، به ساعت مچی‌اش نگاه می‌کرد و برای رسیدن جودی لحظه شماری می‌کرد.
پس از نیمی از ساعت، بالاخره جودی وارد کافه شد و با دیدن دیوید، لبخندی زد و با قدم‌های تندی به سمت میز آمد. صندلی روبه‌روی دیوید را برای خودش عقب کشید و در حالی‌که پالتویش را بر پشتی صندلی‌اش می‌آویخت، گفت:
-اوه دیوید نمی‌دونی چه‌قدر ترافیک بود! کار خیلی خوبی کردی که ماشینت رو نیاوردی عزیزم! توی این ترافیک، مترو بهترین راه رفت و آمده.
دیوید در حالی‌که نگاهش را به چهره‌ی زیبا و دلنشین جودی دوخته بود، لبخندی زد و گفت:
-جودیِ عزیزم! از ترافیک و هر چی که بده حرف نزن! حس می‌کنم امروز زیباتر شدی!
جودی سریع لبخندی روی لبش نشاند و با دستش موهایش را به عقب راند تا گوشواره‌های مرواریدی زیبایش به زیبایی‌اش اضافه کنند و گفت:
-امروز کمی متفاوت آرایش کردم. عزیزم باورت نمیشه که چه‌قدر برای سفرمون ذوق دارم! فکر می‌کنم می‌تونیم بهترین کریسمس زندگی‌مون رو بسازیم. مگه نه؟
لبخند بر ل**ب‌های دیوید محو شد و آهسته سرش را پایین انداخت. جودی که با دیدن واکنش دیوید نگران متعجب شده بود، گفت:
-چیزی شده دیوید؟
دیوید بی آن‌که سرش را بالا بیاورد، با صدای آهسته‌ای گفت:
-چیزی شده که من پیش بینی نمی‌کردم جودی و واقعاً به خاطرش متاسفم...
جودی با نگرانی بیشتری پرسید:
-چی شده دیوید؟! به من بگو!
دیوید در عرض یک لحظه سرش را بالا آورد و در حالی‌که نگاه غم‌ناکش را به جودی می‌دوخت، گفت:
-جودی من باید برم آلمان... پروفسور پروژه‌ی جدیدی رو برای ما تعریف کرده که بخشی از اون، یک سفر به آلمانه. میشه گفت این یک جور سفر تحقیقاتیه ولی ضروریه و حتماً باید در کریسمس انجام بشه...
جودی سریع از روی صندلی‌اش بلند شد و در حالی‌که با چشمان پر شده از اشکش به دیوید نگاه می‌کرد، با صدایی که به خاطر خشم و بغضش می‌لرزید، گفت:
-می‌دونستم دیوید! می‌دونستم این‌طور میشه! پروفسور همیشه برای تو از همه مهم‌تر بوده! اون حتی از من هم برات مهم‌تره! اوه دیوید! دیگه چه‌قدر باید حرف شنوی تو از پروفسور رو تحمل کنم؟! تا جایی که کریسمس قشنگمون رو هم برای تحقیقات پروفسور خراب کنی؟!
دیوید مایوسانه سرش را به طرفین تکان داد و گفت:
-من نمی‌خواستم این‌طور بشه جودی! تو می‌دونی که من عاشق تو هستم و پروفسور فقط استاد منه ولی من برای رشته‌م و تحقیقاتمون ارزش زیادی قائلم. با این حال، این دلیل نمیشه که تو بگی من دوستت ندارم!
-تمومش کن دیوید! عشقی که قربانی علایق دیگه بشه، عشق نیست! تو اگر عاشق من بودی، هرگز خوشی‌هات با من رو قربانی علاقه‌ت به رشته‌ت و تحقیقاتت نمی‌کردی! هیچ وقت!
-گوش کن جودی...
جودی بی آن‌که به بقیه‌ی حرف‌های دیوید گوش کند، رویش را از او برگرداند و با قدم‌های تندی از او دور شد و کافه را ترک کرد. حال فقط دیوید تنها در کافه مانده بود و مجبور بود بدون آن‌که رضایت جودی را جلب کند، سفر ماجراجویانه‌ی خود را آغاز کند.
 
آخرین ویرایش

بالا