در حال تایپ رمان شورش دخترا علیه پسرا| شادلین کاربر انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع shadlin
  • تاریخ شروع

shadlin

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
1/5/19
ارسال ها
28
امتیاز
2,590
کد رمان: 1887
ناظر: @sara.gh

نام رمان: شورش دخترا علیه پسرا
نام نویسنده:شادلین
ژانر: طنز ، عاشقانه
خلاصه :
روی این کره خاکی توی کشور ایران در شهر اصفهان چهارتا دختر که از زمان دبیرستان باهم دوست بودن وارد مرحله جدیدی میشن و میخواهند با کمک هم بامشکلاتی که در دانشگاه دارند رو به رو شوند و......
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,156
امتیاز
29,873
محل سکونت
رفسنجان




نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران
 

shadlin

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
1/5/19
ارسال ها
28
امتیاز
2,590
(راحیل)
با صدای جیغ مامانم از خواب پریدم بدون توجه به خودم دویدم پایین ،هراسون پرسیدم:چی شده مامان؟
دوباره جیغ جیغش شروع شد
+صد بار بهت گفتم اینجوری نیا بیرون حالا خودمونیم به درک اگه عمه های عفریتت اینجا بودن که تا خود فردا رو مخ من پیاده روی میکردن که چرا به برادرزاده عزیزشون نمیرسم .
_اه مامان مرگ من بسه دیگه نگفتی چرا جیغ زدی؟
+هیچی دخترم گلم ...باهوش مامان همین الان مهدیه زنگ زد گفت که کنکور قبول شدی...
چنان جیغی کشیدم که دانیال(برادر بزرگم)از اتاقش امد بیرون و شروع کرد به غرغر کردن بدون توجه به دانی دویدم توی اتاقم و به مهدیه زنگ زدم
+الو؟؟؟راحیل
_الو سلام مهدیه
+سلام دختر مبارک باشه
_جدی جدی قبول شدم
+آره پس میخواستی قبول نشی؟
_اینارو بیخیال کجا قبول شدم؟
+همینجا ...اصفهان
_آخ جون
+بیتا و نرگسم اینجان ، اوناهم قبول شدن..
_بیشعورا جمعتون جمعه گلتون کمه که نیستم
یه دفعه صدای نرگس :
- نترس من اینجام عشقم
با این حرف نرگس هرهر بیتا به هوا رفت بعد کمی صحبت کردن قرارشد باهم بریم بیرون و نرگس خانوم با پراید نازش یا به قول خودش رخش سفید بیاد دنبالم ...دویدم سمت دستشویی و بعد از انجام عملیات با کله رفتم سمت کمد و مانتوی صورتی کمرنگم رو با شلوار سفیدم پوشیدم شال سفیدمو سرم کردم به خودم توی آینه نگاه کردم موهای طلایی نسبتا بلند لبای معمولی و دماغ کوچولو ، چشمای عسلی ،اندام خوبی داشتم نه چاق بودم و نه لاغر از خودم خوشم میاد خب خب تا نرگس نرسیده وقت هست خودمو به همراه دوستام براتون معرفی کنم من راحیل صالحی هستم و رشته پزشکی میخونم 18 سالمه و یه برادر بزرگتر از خودم به اسم دانیال دارم دوستای گلمم مهدیه ونرگس و بیتا هستن اونا مثل من پزشکی میخونن مهدیه دختری ساده و آرومه ولی برعکس نرگس شر و شیطونه بیتا هم فوق العاده خنده رو و عاشقه موسیقیه با صدای بوق از فکر و خیال در آمدم و رفتم پایین از مامانم خداحافظی کردم و بهش گفتم که با بچه ها میرم خرید و تا شب بیرونیم سریع سوار ماشین شدم و به بچه ها سلام کردم همشون با خوش رویی جوابمو دادن به سمت پاساژ (....) رفتیم. بعد از خریدن چندتا مانتو با هم به سمت کافه روبه روی پاساژ رفتیم و سر میز نسشتیم.
نرگس:بچه ها موافقید که بریم شهربازی؟
مهدیه:هستم
_باشه موافقم
بیتا:اینجانب موافق امر شماست بانوی من
نرگس:بسه دیگه زود سفارش بدید ...
 
آخرین ویرایش

shadlin

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
1/5/19
ارسال ها
28
امتیاز
2,590
بعد از اینکه امدیم بیرون رفتیم شهربازی واقعا نیاز داشتم به تفریح دیگه داشتم میمردم از اون همه استرس. موقعی که وارد شدیم این سه تا عین بچه پنج ساله ها چنان جیغی زدن که پرده گوشم پاره شد.
_زهرمار گوشم! چه خبرتونه؟
نرگس:
-بی احساس امدیم شهربازی
_خب این جیغ جیغ داره؟
مهدیه:
-بیخیال دخترا بیاین بریم خوش بگذرونیم.
نرگس:
- من دلم پشمک میخواد.
بیتا:
- بیا مامان بیا بریم برات پشمک بخرم.
نرگس:
- بریم
بیتا:
-پرو
نرگس:
-عمته ... حالا بیا بریم.
منو مهدیه کنارهم داشتیم حرف میزدیم که اون دوتا با سر و رویی پر از بستنی امدن پیشمون دیگه نتونستم از خودمو نگه دارم و زدم زیر خنده آخه نمی دونید که چقدر باحال شده بودن
نرگس:
- کوفت رو آب بخندی بی مزه
مهدیه:
-این چه بلایی سرتون امده؟
بیتا:
-هیچی! خانم با فروشنده دعوا گرفته بر داشت بستنی مردمو پرت کرد سمت فروشنده اونم بستنی پرت کرد که خورد تو صورت من دیگه.
_بستی پرت میکنی؟!آره؟
نرگس:
-تقصیر بیتا بود.
بیتا:
-به منچه
_چیکار کنم من از دست شما بیاین بریم خونه
مهدیه: اما..
_اما بی اما یه موقع دیگه میایم شهر بازی
نرگس:
- شرمنده من خرابکار کردم
_دشمنت شرمنده بیاین بریم
سویچ رو از نرگس گرفتمو نشستم پشت ماشین مهدیه و بیتا رو رسوندم خونه بعد رفتم خونه خودمون پیاده شدم و سویچ رو دادم به خودش بعد از خداحافظی رفتم توی خونه.
(نرگس)
روز اول دانشگاه
توی خواب ناز بودم که صدای عرعر گوشیم بلند شد بدون اینکه چشمام رو باز کنم پرتش کردم توی دیوار و به ادامه خوابم پرداختم که در اتاق محکم خورد توی دیوار و من سیخ نشستم توی تختم که با قیافه وحشتناک مامانم رو به رو شدم
مامی:
- بلند شو دختر خرس گنده امروز خیره سرت دانشگاه داری؟
_چی؟! دروغ میگی دیگه نه مامان؟
مامی:
-مگه من با تو شوخی دارم بدو.
سریع دویدم سمت دستشویی بعد از انجام عملیات از کمد هرچی میومد توی دستمو میپوشیدم(وجدان : دروغ میگه)وجدان عزیز تو اینجا چیکار میکنی هان؟مگه نرفته بودی دنبال عشقت؟(وجدان:چرا رفتم اما خب گفتم بیام یه سری بهت بزنم و عرض ارادت کنم خدمت شما دوست گرامی)خفه باو اون موقعه که نیازت داشتم رفتی دنبال عشقت. ببینم نکنه وجدان اصغر آقا بهت پا نداده (اصغر آقا بقال سر کوچمونه)(وجدان: نه باو )برو برو خودتو سیاه کن من خرو رنگ میکنم جای اسب میفروشم چی میگی تو؟ (وجدان: نرگس جان عزیزم دیرت شد.)هیع راست میگیا
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

shadlin

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
1/5/19
ارسال ها
28
امتیاز
2,590
با سرعت نور دویدم و از پله ها سر خوردم و رفتم پایین نیما (برادر بزرگم)از توی آشپز خونه امد بیرون و گفت:
-میمیری مثل آدم رفتار کنی؟
_فعلا که دیرم شده وگرنه حسابتو میرسیدم
با عجله سوار رخشم شدم و رفتم دنبال بچه ها یکی یکی سوارشون کردم و با سرعت سمت دانشگاه میروندم یه لحظه هواسم سمت بیتا پرت شد که با جیغ مهدیه همه شروع کردیم به جیغ زدن ...بله ....تصادف کرده بودیم (نگران نباشید چهارتا پسر خوشگل نیستن اینا که از این شانسا ندارن) به نیسانه رو به روم نگاه میکردم آروم زیر ل**ب غریدم:
- یابو علفی بلد نیستی بشینه پست فرمون؟ هان؟
بیتا:
-خدا کنه چهارتا پسر جیگر از نیسان پیاده بشن!
_بیتا اخه مغز فندقیه من پسر جیگر میاد نیسان سوارشه؟!
راحیل:
- بسه حالا باید چیکار کنیم؟
مهدیه:
-والا خانم زده به ماچه؟
_چی؟اگه این (اشاره کردم به بیتا) هواسمو پرت نمیکرد اینطوری نمی شد.
بیتا:
- کلا عادت داری همه چیو بندازی گردن من نه؟!
_آفرین از کجا فهمیدی؟
بیتا :
-از اونجایی که من...
حرفشو یه دفعه قطع کرد و به شیشه اشاره کرد برگشتم دیدم یکی شبیه مردای قاجاری جلوم وایساده از ماشین پیاده شدم یا خدا حالا چیکار کنم ببخشید میشه منو نخوری؟
یارو قلچماقه گفت :
-خانم هواست کجاست ؟ ماشینمو داغون کردی؟!
عربده کشیدم :
-به منچه مرتیکه سه نقطه
یارو:
- چی؟
مهدیه گفت:
-آقا خسارتش چقدر میشه؟
- وا مهدیه ... می خوای خسارتشو بدی بده ولی خب هماهنگ کن من گلومو پاره نکنم...
بعد از اینکه قضیه حل شد سوار ماشین شدیم
مهدیه گفت:
-بعدم پولم رو از حلقت میکشم بیرون حیف کلاسامون دیر شد..
با امدن اسم کلاس پا مو گذاشتم روی گازو با سرعت میروندم.
مهدیه گفت:
-زلیل مرده آرومتر میخوای به کشتنمون بدی
_نه ولی عجله داریم.
(بیتا)
با دو توی راهرو می دویدیم شماره کلاسو گرفتیمو بدو بدو رفتیم پشت در نرگس فوری در و باز کرد بعد راحیل خورد بهشم هر دو افتادم منو مهدیه هم نتونستیم سرعتمونو کنترل کنیم افتادیم روی اون دوتا!
استاد گفت:
-خانوما چه خبره؟
نرگس با زور و زحمت بلند شد و با لبخند حرص دراری گفت :
- استاد ما تصادف کردیم برای همین دیر امدیم سر جلسه
استاد گفت:
خوبه که جلسه اول بود دیگه لطفا تکرار نشه
استاد ما رو برد کنار تخته ما عین بز زل زده بودیم که بچه ها بچه ها هم عینهو بز زل زده بودن به ما
استادرو به ما گفت:
- خب خودتونو معرفی کنید لطفا!
اول مهدیه گفت:
-مهدیه مهدوی هستم
بعد راحیل :
-راحیل صالحی هستم
_بیتا شمس هستم
و در اخر نرگس گفت :
-چاکر شما استاد نرگس احمدی هستم
بعد بچه ها خوشونو معرفی کردن تا رسید به چند تا پسر که خیلی بی تفاوت بودن وا ارث باباتونو که نخوردیم .والا.
اولی: ارسلان طاهری هستم
دومی : شهریار صابری
سومی : پویا راد هستم
آخری : امیر آریامنش هستم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

shadlin

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
1/5/19
ارسال ها
28
امتیاز
2,590
یه دفعه نرگس زد زیرخنده ، مهدیه هم محکم زد توی پهلوش که خفه شد.آروم و ساکت هر چهارتایی رفتیم آخر کلاس نشستیم همه با اخم برگشتیم سمت نرگس
راحیل خطاب به نرگس گفت:
-زهرمار چرا میخندی؟
نرگس:
-وای بچه ها نمی دونیدکه این بارو امیره خیلی شبیه امیرکبیره!
راحیل:
-کجای این هلو شبیه اون لولوعه؟
مهدیه:
-راست میگه!
_ول کنید بابا استاد داره نگاهمون میکنه دیر امدیم تازه داریم سروصدا هم میکنیم.
دیگه هر چهارتایی خفه شدیم و خوب به درس گوش دادیم هرچند چرت و پرت های روز اول که درس به حساب نمیاد!میاد؟بعد از تمام شدن کلاس مهدیه و راحیل شروع کردن به حرف زدن نرگسم خواب تشریف داشت منم سرمو گذاشتم روی میز و به چهره نرگس خیره شدم با صدای اهم اهم هر چهارتایی به بالای سرمون نگاه کردیم دیدیم گل بود به سبزه نیز آراسته شد به به استاد گرامی با اخم عین میرغضب بالای سرمونه
استاد:
-خانوما قصد ندارید برید بیرون کلاس بعدی یک ساعت دیگه تشکیل میشه اونم نه داخل این کلاس داخل کلاس شماره(...)
یه صدا از پشت استاد گفت(امیر):
-استاد اینا فکر میکنن هنوز تو دوران دبستان به سر میبرن ،عمویی تغذیه هم با خودت آوردی؟
نرگس با حرص گفت:
-موش بخوره تور که اینقدر با نمکی
استاد با داد گفت:
-برید بیرون با همتونم
خلاصه هر هشت نفرمونو عین زباله انداخت بیرون
امیر:
-بچه ها خوب به این موجود(اشاره به نرگس) نگاه کنید آخرین گونه از کوتوله پشمالو
(به نظرم نرگس کوتاه نبود اینا زیادی بلند هستن)
تموم شدن حرف امیرمساوی شد با ترکیدن پسرا و سرخ شد نرگس
نرگس:
-مرتیکه عوضی چجوری به خودت اجازه میدی راجب من اینجوری حرف بزنی؟
امیر:
-آخی بهت برخورد کوچولو
نرگس:
-خفه بمیر گودزیلای در حال انقراض
امیر:
-ببین پاتو از گیلیمت دراز تر نکن وگرنه بد میبینی!
نرگس:
-هه مثلا میخوای چه گوهی بخوری؟
امیر:
-اگه اشکتو در نیاوردم
نرگس:
-اگه بیچارت نکردم کاری میکنم به خاطرم زار زار گریه کنی
امیر:
-بچرخ تا بچرخیم مراقب دوستات باش مواظب باش اونا درگیر دعوای من و تو نشن
نرگس:
-هه توام مراقب جوجه هات باش سرما نخورن
ما دخترا رفتیم هوا اما با حرف امیر نرگس از حرص داشت منفجر میشد
امیر:
- اخی حرصت گرفته جوجو
(نرگس)
با حرص زیر ل**ب به این امیر کبیر مسخره فوحش میدادم بعد از گور به گور شدنشون برگشتم سمت دخترا
_خب خب این آغاز جنگ ما علیه پسراس
مهدیه با خنده گفت:
- شورش دخترا علیه پسرا
همه زدیم زیر خنده چه باحال منم جو گیر شروع کردم به سخنرانی و از نقشه هام برای دخترا گفتم خودمم بعضی اوقات دلم میسوخت براش اما خب حقشه کسی که با خانوم احمدی کل میندازه تاوانشم باید بده بعد از اینکه دانشگاه تموم شد رفتیم سمت پارکینگ با نگاه کردن ماشین داشت چشمام در میومد ماشینم چهار چرخ پنچر بود بچه های رو به زور فرستادم خونه و زنگ زدم نیما تا بیاد و همراهش سه تا لاستیک هم بیاره من فقط یکی زاپاس داشتماونم با کلی غرغر قبول کرد داشتم توی گوشی چرخ میزدم که صدای بوق امد سرمو بلند کردم دیدم یه بوگاتی ناناز جلومه داشتم پس میوفتادم تا شیشه رفت پایین و قیافه این امیر نمایان شد دلم میخواست خودم از ساختمون هزار طبقه پرت کنم پایین
امیر:
-چی شد فسقلی کم آوردی به هم زودی حالا حالا برات نقشه ها دارم
_به همین خیال باش خیارشور
خنده ای کرد که قیافه اش صد برابر جیگر تر شد اگه باهات لج نبودم حتما مختو میزدم هرچند من اصلا از این کارا بلد نیستم فوری با اون بوگاتی خوشگل فرار کرد پشت سرش نیما امد منم با کلی التماس ماشینشو گرفتم تا بیام خونه ،ماشینو پارک کردمو با شوق رفتم داخل
_سلام بر اهل خانه من امدم
دیدم نگار(خواهر کوچکم که 15 سالشه)روی مبل نشسته و داره فیلم تماشا میکنه
_سلام فندق مامان کو؟
نگار:
-صد دفعه گفتم من فندق نیستم ،مامانم رفته بیمارستان امشب شیفته
_اوکی، ناهار چی داریم؟
نگار:
-پلو عدس
با کله رفتم توی آشپز خونه و مشغول خوردن غذا شدم با همون لباسا بله ما پلشت هستیم. نگار بر خلاف من که مردنی بودم چهارشونه و قد بلند بود منم همچین کوتاه نبودم قدم 162 بود خب خب پدرم کارخونه داره و مادرم پزشکه داداشم مهندسه و منم یه دکی نمونه قراره بشم این گودزیلا هم(نگار) قراره نقاش بشه
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

shadlin

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
1/5/19
ارسال ها
28
امتیاز
2,590
بعد از تمیز کردن آشپز خونه رفتم توی اتاقم لباسامو عوض کردم رو خوابیدم ساعت هشت شب بود که بیدار شدم رفتم پایین نیما روی مبلا بود و داشت از نگار درس می پرسید
_سلام
نیما:
-سلام خواهر گلم ظاهرا خیلی خسته بودی؟
_آره خیلی
نگار:
-آجی مامان زنگ زد گفت شام امشب باتوها
_چی!
نیما خنده ای کرد و گفت:
-نمی خواد داد بزنی من خودم شام سفارش میدم خوبه؟
_عالیه داداش نیکی و پرسش
نیما:
-خیلی رو داری
_خودم میدونم
شب با خنده گذشت و فردا صبح زود رفتم دنبال دخترا وقتی رسیدیم با عجله رفتم سمت ماشین یالغوز خان(امیررومیگه)با کلیدم ماشینشو خط انداختم
مهدیه:
-دیوونه شدی دختر میخوای یارو بیاد بکشتت؟
_نه فقط تلافی کار دیروزشه
راحیل:
-ایول دختر کیف کردم بده منم بکشم
_مگه بچه بازیه؟
بیتا:
-نرگس بیخیال بیا بریم
_چی چی رو بیخیال این تازه اولشه
بعد از انجام عملیات با دو رفتیم توی کلاس، خدا رو شکر استاد نیومده بود.
(مهدیه)
همش استرس اینو داشتم که یارو بفهمه چیکار کردیم آخرش اگه نخواد هم بفهمه با این ظایع بازی های من میفهمه نرگس ریلکس نسشته بود و به پو غذا میداد خدایا کی میخواد این دختر بزرگشه با وارد شدن استاد و شروع شدن درس همه هواسم پرت درس شد یه لحظه احساس کردم چیزی داره زیر پام تکون میخوره تا نگاه کردم با یه عنکبوت بزرگ رو به رو شدم چنان جیغی زدم که استاد از صندلی افتاد پایین همه دخترا شروع کردن به جیغ زدن و فرار کردن
نرگس:
-یا خدا این چیه؟
امیر:
-بهش میگن عنکبوت عمویی
همه کلاس رفت رو هوا
نرگس:
-میبینم که خوب تو مهد کودک یادت دادن خاله جون
باز همه رفتن هوا( بابا یکی اون استاد بیچاره رو از روی زمین بلند کنه) امیر اخمی کرد و ترجیح داد ساکت بمونه بعد از تموم شدن کلاس رفتیم توی سلف
نرگس:
-ای بمیری چرا همچین کردی دختر نزدیک بود بمیرم
_خب چیکار کنم من از عنکبوت میترسم
راحیل:
-شجاع باش خواهرم
بیتا:
-تو خفه گلم که سابقت از همه خراب تره
با این حرف بیتا همه زدیم زیر خنده
_خب نرگس خانوم نقشه بعدی چیه؟
نرگس:
-نمیدونم ولی دلم میخواد یه تلافی حسابی بکنم
بیتا:
-ایول منم هستم
_هممون هستیم
نرگس:
-خوبه! فقط یه مشورتی بدید ببینیم باید چیکار کنیم
با این حرفش هر چهارتایی رفتیم توی فکرهمین جور که تو فکر بودم یه دفع داد زد آهان فهمیدم
نرگس:
-توی این نقشه نیاز به چسب دارم اونم چسبی که به همین راحتی کنده نشه
هرسه با تعجب نگاهش میکردیم یعنی چی؟چرا دری وری میگه! به هر بدبختی بود چسبو قبل کلاس خریدیم و رفتیم سمت کلاس رفیم آخر کلاس طبق معمول امدن اخر که دیدن ما نشستیم تا امدن بشینن هر چهارتایی یه لایه چسب ریختیم روی صندلی ولی خدا وکیلی اینا چه با ناز میشینن چسبی هم که گرفته بودیم فوق العاده خوب بود چون یه تیکه پارچه رو قبلا امتحان کردیم خوب جواب میداد از بلایی که قرار بود سرشون بیاد خندم گرفته بود استاد با عجله امد توی کلاس
استاد:
-از جلسه قبل پرسش داریم کی حاضره بیاد
نرگس با خود شیرینی گفت:
-استاد این آقایون(اشاره به این چهار تا) درسخونای کلاسن چطوره از این آقایون بپرسید
استاد لبخندی زد و گفت:
-البته فکر خوبیه آقایون حاضرید؟
هر چهارتایی به هم نگاه میکردن نرگس آروم طوری که اونا بشنون گفت:
-چیه نکنه بلد نیستی خرخون
هر چهار تایی با شهامت بلند شدن که یه دفع صدای جر خوردن چیزی امد امیر برگشت که نرگس گفت:
-نترسید دفتر من بود پاره شد به پرسشتون ادامه بدید
اصلا باورتون نمیشه شورت امیر صورتی بود خدایا دلم درد گرفته نرگس از صندلی افتاد روی زمین و فقط میخندید شورت ارسلان بنفش بود شهریار وپویا هر جفت آبی کمرنگ بود آقایون با اعتماد به نفس کاذب رفتن پیش استاد که کل کلاس پشت سرشون قرمز میشد و سپس استاد ترکید.
استاد:
-آقایون نمیخواد پرسش من رو جواب بدید فقط یه فکری به حال شلواراتون بکنید
این حرف استاد کافی بود برای ترکیدن،یکی از پسرا کلاس همینطور که میخندید داد زد و گفت:
-داداشا پول ندارید هستم در خدمتتون
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

shadlin

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
1/5/19
ارسال ها
28
امتیاز
2,590
(راحیل)
اون موقعی که صندلی های رو گرفته بودیم میترسیدم سفت نگرفته باشم ضایع بشم ولی بعد از خنده کف کلاس بودم نمیدونستم باید چیکار کنم دلم درد گرفته بود وقتی کلاس تموم شد با خنده رفتیم توی سلف
بیتا:
-ایول چقدر انتقام گرفتن شیرینه
نرگس:
-بله مخصوصا انتقام گرفتن از چندتا بچه سوسول که فکر میکنن خیلی شاخ ان
خلاصه ساعت های طاقت فرسا رو با شوخی و خنده گذروندیم و پسرا بعد از اولین کلاس کلا رفتن خونه ،نرگس همه رو رسوند با عجله وارد خونه شدم سلام بلندی کردم که مامانم از توی آشپز خونه با فریاد بیشتر جوابمو داد
_مادر من چه کرده همرو دیوونه کردی
مامان:
-بی مزه برو لباساتو در بیار ناهارتو بخور شب مهمون داریما
_مهمون؟
مامان:
-بله خاله زینب
_آخجون ایول
مامان:
-واقعا بعضی اوقات شک میکنم 18 سالته
_مادر من این چه حرفیه شما میزنی؟
مامان:
-خب این کارا چیه تو میکنی بچه؟
با لبخند لپشو بوسیدم و رفتم توی اتاقم لباسامو عوض کردمو روی تختم دراز کشیدم گوشیمو برداشتموزنگ زدم به بیتا بعد از چند تا بوق بالاخره جواب داد
بیتا:
-سلام راحیل
_سلام دراز خوبی؟
بیتا:
-مرض ، چه مرگته زنگ زدی باز ها؟
_هیچی بده زنگ زدم حالتو بپرسم
بیتا:
-نه چه اشکالی داره
_چه خبر؟
بیتا:
-چیزی خورده تو سرت ما همین یه ساعت پیش کنار هم بودیم قاط زدی ها! به نظرت تو این یه ساعته چه اتفاق خاصی میتونه افتاده باشه
_نمیدونم
بیتا:
-راستی نرگس اینجاس
_اون حشره اونجا چیکار میکنه
نرگس داد زد:
-حشره عمته اورانگوتان
بیتا:
-بابا و مامانش نیستن نیما هم کلاسه نگارم خونه دوستشه اینم کلید نداشت امد خونه ما
با خنده شروع کردیم به حرف زدن یه دفعه در اتاق باز شد و دانیال امد تو
دانیال:
-آجی جان نمیخوای بیای ناهار بخوری نه رودهامون همدیگه رو خوردن که هیچ رفتن سراغ پانکراس و بقیه اعضای بدن بابا تمومش کن بیا میخوای ناهار بخوریم!
بعد از خداحافظی طولانی رفتم توی آشپز خونه بابام مثل همیشه نبود و مشغول کارای رستوران بود
(بیتا)
جلوی آیینه وایساده بودم و خودمو نگاه میکردم الهی قربون خودم برم چقدر نازم من
وجدان:
-تو به این مارمولک توی آیینه میگی ناز
_به سلام وجی نازم کدوم گوری بودی تا الان هاع؟
وجدان:
-به تو چه فضول بهت یاد ندادن تو کار وجدانا دخالت نکنی
_نه
وجدان:
-خب واسه همین که اینقدر خری دیگه گلم وگرنه به راحتی مخ اون یارو هست تو دانشگاه رو میزدی
_عزیزم هرکی اطراف من باشه جیگره حالا کدوما رو میگی؟
وجدان:
- همچین میگی کدوما انگار دورتا روت پر از جیگره
_بله پس چی فکر کردی؟
وجی:
_آره همشون مثل جیگر توی کلاه قرمزی اند
(این وجدان منم خیلی بیشعور شده ها) سریع از اتاق زدم بیرون که دیدم نرگس روی کاناپه نشسته و داره تلویزیون تماشا میکنه
_نرگس
نرگس:
-ها!
_حس میکنم وجدانم خیلی خبیث شده
دهنشو کج کرد و گفت:
-منم همین طور
_حس میکنم خیلی بیشعوری
نرگس:
-توام همین طور
_گاوی بیش نیستی
نرگس:
-توام همین طور
_عنش رو درنیار
نرگس:
-توام همین طور
_میزنم دهنتا
نرگس با خنده گفت:
-منم همین طور
_تویه سه نقطه ای
نرگس:
-توام همین طور
جیغ زدم:
_ببند در دهنت را
با خنده گفت:
-توام همین طور
پریدم بگیرمش که فرار کرد و رفت توی اتاقم داد زدم:نرگس اگه بگیرمت از شورت آویزونت میکنم به تیر برق سر کوچه
درو باز کرد و سرشو اورد بیرونو گفت:
-منم همین طور ولی اینو بدون که بیتا در خواب بیند پنبه دانه
_دلم میخواد بکشمت
دوباره از توی اتاق داد زد:
-منم همین طور
 
آخرین ویرایش

shadlin

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
1/5/19
ارسال ها
28
امتیاز
2,590
تا شب این بزغاله خونمون بود ساعت هشت بود که رفت دنبال نگار فردا صبح به هر بدبختی بود خودمو رسوندم دانشگاه ماشین نرگس خراب شده بود اون بیچاره هم با اتوبوس امده بود با عجله رفتیم سر کلاس باز به پیشنهاد نرگس رفتیم و آخر کلاس نشستیم این بار امیرزود تر امد و نشست ولی دو تا ردیف جلوتر از ما نرگس با نگاه های خبیثی قیچی رو از روی کیفش درآورد و بلند شد آروم آروم رفت سمت امیر و بند کیفشو قیچی کرد اون گاومیشم سرش توی گوشیش بود نفهمید بعد آدامس توی دهنشو رو با احتیاط روی سر امیر چسبوند و با لبخند امد و سرجاش نشست
نرگس:
-خب اینم تلافی امروز
مهدیه:
-نرگس نمیخوای بس کنی
نرگس:
-نه میخوام گلرنگ کنم
با خنده داشت مهدیه رو نگاه میکرد خود مهدیه هم خندش گرفته بود با وارد شدن استاد بحث تموم شد یه سوال دوستای امیر کجان؟
استاد:
-دوستان من برای دو جلسه دیگه نیستم و از دو نفر میخوام که داوطلب درس(...) رو بدن
دید هیچکس دست نمیگیره تصمیم گرفت خودش انتخاب کنه
استاد:
-از اونجایی که دو نفر داخل کلاس ما زیادی باهم دشمنن بهتره این دو نفر باهم این درسو بدن
(نرگس)
خدا خدا میکردم من و امیر رو نگه
وجدان:
-دختره خل مگه غیر از تو وامیرکسی دیگه ای اینجا باهم مشکل داره
_آره دوستای امیر کلا از ریشه مشکل دارن
وجدان:
-خیلی احمقی
_درست حرف بزن قوزمیت تو الان داری به خودت فوحش میدی
وجدان:
-ببین چیکار کردی که من به خودم فوحش میدم
بعد از چرت و پرتایی که استاد توی دفترش نوشت گفت:
-خانوم احمدی و آقای آریامنش
_نه استاد اینو از من نخواید که با این خولی (اشاره به امیر) توی یک گروه باشم
امیر فوری گفت:
-استاد من با خانوم احمدی هیچ مشکلی ندارم میتونم تحملشون بکنم
دخترای عملی کلاسم ریزریز میخندیدن از حرص دلم میخواست تک تک موهاشو بکنم استاد با لبخند گفت:
-این مشکل شماست خانوم احمدی ببینید آقای آریامنش باهاش کنارامدن
با اخم نشستم و از حرص خودکارمو میجویدم (اه اه نکنید حرصی شدم خب) بعد از کلاس امیر داشت میرفت که سریع جلوی راهشو گرفتم
_مریضی نه؟
امیر خنده ای کرد وگفت:
-نه ولی فکر کنم تو تب داری آخه خیلی قرمزی کوچولو
با حرص نگاهش میکردم که کاغذی رو جلوی روم گرفت
امیر:
-این شمارمه امشب زنگ بزن تا بگم کدوم صفحه مال توعه
_یه سوال اون وقت کی گفته تو باید تعیین کنی؟
لپمو کشید و با خنده گفت:
-چون من میگم
و راهشو گرفتو رفت
(امیر)
این اولین دختری بود که اینجوری پرو بود خوشم میومد که هیچ وقت کم نمیاورد امروزم یه آدامس صورتی به موهام چسبونده بود و بند کیفمو چید فکر کرد من نفهمیدم ولی دریغا که من باهوش تر ای این حرفام ، بچه ها بد جوربه خونش تشنه بودن کار دیروزش باعث شد آبرومون بره
وجدان:
-حالا کجا رفت؟
_کی؟
وجدان:
-آبروتونو میگم
_نمیدونم والاهنوز زنگ نزده ولی مطمئن باش زنگ زد اولین نفربه تو میگم کجاست
سریع سوار ماشین شدمو رفتم دنبال بچه ها، حموم کردمو به زور آدامسا رو کندم کیفم عوض کردمو رفتیم دانشگاه یکی از کلاسارو نبودیم ولی سر این کلاس میخوام بلایی به سر خودشودوستاش بیارم که تو خواب هم ندیده باشن خدا رو شکر موهاشون بلند بود به جزمهدیه که اونم ارسلان یه نقشه حسابی ریخته براش با ماشین شهریار رفتیم دانشگاه سریع پیاده شدیم و رفتیم توی کلاس ردیف اول نشسته بودن ما هم رفتیم و پشت سرشون نشستیم استاد امده بود ارسلان کیف مهدیه رو آروم برداشت آشغالایی که همراش بود روریخت داخلش من که حالم بد شد
استاد:
-خب خانوما اون روز شما پیشنهاد دادین که از اون آقایون بیچاره بپرسم اینبار نوبت شماس
ایول استاد دمت جیز هر چهارتایی بلند شدن استاد ازشون پرسید لعنتی ها هرچهارتایی عین بلبل جواب میدادن ما هم از فرصت استفاده کردیمو بادکنک های صدادار رو گذاشتیم زیرشون بله شما دیگه تا آخر قضیه رو برید بعد از پرسش هر چهار تایی نشستن که صدای بی ادبانه ای امد همه زدن زیر خنده انقدر خندیده بودم که اشک از چشمام میومد
شهریار:
-اه اه خانوما صبح چی خوردید؟
نرگس با خشم برگشت سمتمون که شهریار خفه شد جونم جذبه با نیش باز داشتم نگاهشون میکردم که با حرف بعدی استاد کلا کلاس رو هوا که چه عرض کنم تو فضا بود
استاد:
-خانوما بفرمایید بیرون ظاهرا تنظیم دستگاه گوارشتون بهم ریخته!
وقتی بلند شدن ما فوری بادکنک ها رو برداشتیم.
 
آخرین ویرایش

shadlin

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
1/5/19
ارسال ها
28
امتیاز
2,590
(مهدیه)
با عصبانیت داشتیم توی حیاط دانشگاه راه میرفتیم نرگس نفرین میکرد ما الهی آمین میگفتیم
_بچه ها پاهام درد گرفت یه گوشه وایسید خب اه
نرگس:
-چی میگی مهدیه آبرمون رفت جلو همه
بیتا:
-دماری از روزگارت در بیارم
راحیل:
-با کی تو؟
نرگس:
-با منه، آقا تو چرا انقدر شوتی ؟
آخرش راضی شدن نشستیم روی نیمکت یه دفعه گوشیم زنگ خورد دستم رو بی هوا داخل کیفم کردم که موبایلمو دربیارم اما دیدم یه مایع لیز توی کیفمه چنان جیغی کشیدم که نرگس و بیتا ترسیدن سوسکی چیزیه با دو فرار کردن
_اه حالم بد شد
نگاهی به داخل کیفم انداختم اه پوست موز و خامه و یه عالمه زباله دیگه به همراه یه ژله که حالم ازش بهم میخورد آخه له شده بود داخل کیفم مردشورتون رو ببرن میمون های فضایی انقامی ازتون بگیرم که عمل طبیعی توی شلواراتون انجام بدید
وجدان:
-بی تربیت زشته این حرفا رو نزن بچه دو ساله اینجاست
_کو؟
وجدان:
-نمونه بارز خود تو
_خیلی بیشعوریا
(پویا)
با خنده از کلاس زدیم بیرون
امیر:
-ایول حال این جوجه فوکولی ها رو گرفتیم
ارسلان:
-عشق کردم با این نقشت امیر
امیر:
-چاکریم
شهریار:
-اوه بچه ها ضاهرا بعضی ها زیادی به خون ما تشنن
با هم برگشتیم و دیدیم چهارتاییشون روی نیمکت نشستن و از حرص قرمز شدن
_ خدا رحمتمون کنه پسرای خوبی بودیم
امیر:
-اینقدر زود جا نزنید بابا اینا همچین حریف های بزرگی هم نیستنا چهارتا دختر جیغ جیغو که بیشتر نیستن !
شهریار:
-بیخیال داداش بیاین بریم من حسابی گشنمه
_کوفت بخوری تو دیگه بیا منو بخور قوزمیت
امیر:
-دعوا بسه بچه ها بیاین بریم
تا آخر روز نه دخترا با ما کاری داشتن نه ما با اونا بعد از دانشگاه مادر امیر زنگ زد و گفت آخر هفته قراره برای سحر(خواهر امیر) خاستگار بیاد
_تبریک میگم داداش بالاخره خواهرت داره از ترشیدگی درمیاد
امیر با اخم برگشت سمتم که خندمو خوردم ولی ارسلان و شهریار رفتن رو هوا
امیر:
-بابا سحر همچینم ترشیده نیست که !
_آره داداش کدوم ماست بندی هست که بگه ماست من ترشه
خلاصه همگی رفتیم خونه تا ببینیم دخترا فردا برامون چه تلافی رو در نظر گرفتن صبح با عجله رفتم بیرون بابا طبق معمول نبود مادرم که دوسال پیش به رحمت خدا رفت بود مونده بودیم من و بابام
امیر یه خواهر داشت که من خودم به شخصه میگم خوشگله ولی زیادی نازک نارنجیه درست برعکس امیر مامان بابای امیر از کارخونه دارای بزرگ تهرانن ولی اصفهان زندگی میکنن ارسلان یه داداش بزرگ تر از خودش داره به اسم احسان و زن داداش خوشگلش فائزه مادر پدر ارسلان هر دو فوت شدن احسان تهران زندگی میکنه ولی ارسلان به خواسته ما اصفهان خونه گرفت میمونه شهریار که اونم مادرش از پدرش طلاق گرفته و اونم پیش باباش زندگی می کنه پدر شهریار یه شرکت بزرگ تجاری داره خب دیگه هرچی لازم بود رو گفتم حالا بهتره زودتر برم دنبال بچه ها تا نزدن لهم کنن
(بیتا)
حالتو نگیرم بیتا نیستم پویا خان حالا واسه من بادکنک میزاری کار میکنم که مرغای هوا به حال جیغ بکشن با صدای بوق از خیالات امدم بیرون و به چهره بی حال نرگس نگاه کردم سریع سوار شدم
_چی شده چرا چشمات قرمزه؟
نرگس:
-هیچی نیما میخواد بره خاستگاری
_خب اینکه خوبه خره
نرگس:
-چی میگی بیتا الان یکی بیاد بهراد یا بهزاد (برادرای دوقلوم) ازت بگیره میشینی بشکن میزنی ؟
یه لحظه که بهش فکر کردم دلم براش سوخت بقیه هم سوار شدن تا خود دانشگاه هیچی نمی گفت سعی میکرد خودشو شاد نشون بده ولی چشماش داد میزد که ناراحته سر کلاس با امدن پسرا نرگس روشو کرد اون طرف و محلی به پسرا نداد اونا هم متعجب رفتن سر جاهاشون می فهمیدم که زیرزیرکی داشتن راجب ما حرف میزدن مخصوصا رفتارای نرگس بی مغزا فکر میکردن این رفتارا جز نقشمونه
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا