در حال تایپ رمان شعله های پنهان | its.mlika کاربر انجمن یک رمان

its.mlika

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
1/9/19
ارسال ها
226
امتیاز
6,613
محل سکونت
مدرسه هاگوارتز
111971
نام رمان: شعله های پنهان
نام نویسنده: its.mlika
ژانر: اجتماعی، عاشقانه، پلیسی، تراژدی
کد رمان: 1892

ناظر: @مهدیه احمدی


خلاصه:
قصه ی دختری پس از ناسازگاری های روزگار به پرورشگاه کشیده می شود و شادی های شادین، یک شبه در اتش می سوزد و او را وارد دنیای بی پناهان می کند در تنهایی خود بزرگ می شود و حسرت های زیادی به دلش می ماند تا اینکه پای کسی به زندگیش باز میشود که دخترک را وارد بعد جدیدی از دنیا میکند که تا اون موقع تصورش هم برای وی غیر ممکن بوده

باید بگم که این داستان تا یه جاهاییش واقعیه و از جایی که ساخته ذهن خودمه ذکر میکنم که بدونین

مرسی از همراهیتون لطفا نظر یادتون نره


اینم لینک شخصیت ها
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,067
امتیاز
26,673
محل سکونت
رفسنجان



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥


به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

its.mlika

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
1/9/19
ارسال ها
226
امتیاز
6,613
محل سکونت
مدرسه هاگوارتز
پارت1

تنهایی، جایی پر از شعله های آتش، سردرگمی، صدای جیغ های بلند کسی که بین شعله ها در حال سوختن است، اسمت را می شنوی، کسی اسمت را فریاد می زند. می خواهی جوابش را بدهی اما احساس خفگی می کنی. کم کم سرت گیج می رود. صداها در سرت می پیچد و می افتی روی زمین و این کابوس 16 ساله تمام می شود. 16سال یکنواخت؛ همیشه کارت بعد از کابوس گیجی است، همیشه از شدت گریه و عرق کل لباس هات خیس اند. تا سه سال پیش حداقل کسانی بودند که بعد از کابوس کنارت باشند و یک لیوان اب بدهند دستت اما الان سه سال است که بعد از کابوس دراز می کشی و مثل دیوانه ها به سقف نگاه می کنی. نمی دانی چه وقت این کابوس های لعنتی تمام می شوند و این بیشتر اذیتت می کند. اما کافیست شادین،واقعا کافیست.

فصل اول/شادین

-هه... کارم به جایی رسیده که خودم به خودم دلداری می دم. البته جوابم می دها ولی تا قبل از دیدن کابوس بعدی. دفعه بعد باز همه چیز را از یاد می برم.
وقتی بچه بودم بخاطر این کابوس ها از خوابیدن می ترسیدم اما الان برایم عادی شده اند ولی از اتش متنفرم و از تاریکی بیزار...
من شادین هستم یک دختر با قد متوسط و موهای مشکی. پوستم سفید و چشم هایم ابی. نمی گویم زشت ام نمی گویم هم که خوشگل ام یه قیافه ی متوسط که رنگ چشم هایم تنها وجه تمایزم است ،می گویند پدرت سرهنگ بوده؛ این کابوس ها برمیگردد به 5سالگی ام، یادم نیست دقیق، شاید شبی در زمستان، می گویند پدرت ماموریت بوده و دشمن هایش خانه تان را اتش زدند، می گویند در ان اتش سوزی از سه نفری که داخل خانه بودند فقط تو زنده مانده ای، دوهفته ی پیش اخرین نفر گفت «فکر میکرده همتون مردین. اگه می دونست زنده ای حتما میومد.»
هه...نمی دانم کدام را باور کنم. فکرم؟ یا حرف های ان ها؟گیریم همه مرده بودند. مگر میشود آدم خانواده اش بمیرند آن هم بخاطر خودش بعد نیاید تشیع جنازه هایشان؟ نمی دانم! شاید مارا نمی خواسته، شاید هم...کلی سوال در سرم هست. سه ساله دنبالشم و هیچکس هیچ ردی از وی ندارد. فقط توانستم همکارهای آنموقعش را آن هم بعضی هایشان را پیدا کنم که آن ها هم نشانه ای از او نداشتند. به ساعت نگاه کردم. 3.5 را نشان می داد. باید می خوابیدم. صبح کلاس داشتم و بعدش هم آموزشگاه...
ساعت 7 از خواب بیدار شدم. تا صبحانه خوردم و آماده شدم 8شد.از آدم های درون خیابان بدم می اید. چرایش را نمیدانم ولی از نگاهایشان بیزارم...یک ساعت و نیم طول کشید تا برسم دانشگاه. جلوی دربش طبق عادت همیشگی نفس عمیق کشیدم و رفتم داخل. رفتم سمت جایی که بچه ها نشسته بودند. یه اکیپ چهارتایی دختربودیم که پسرها بعدا اضافه شدند.
ساناز که دختری با موهای بلوطی و قد متوسط و چشم های قهوه ای هست گفت:
-هوی معلوم هست کدوم گوری هستی تو؟
مریم که دختری با موهای شرابی و پوست فوق العاده سفید و چشم های رنگ شب هست گفت:
-اره دیگه ستاره ی سهیل شدن بانو آسه میرن آسه میان که گربه شاخشون نزنه.
لیلا که دختری با چشمو ابرو و موهای قهوه ای هست که زیبایی فوق العاده ای در چشم هاش داره، چشم هاش مثل چشم های اهو کشیده و قشنگ است گفت:
-راستشو بگو میمون کسیو تور کردی؟ ها؟
-ای بابا چخبرتونه؟سلام ممنون شماها خوبین؟
مریم پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-ببین شادین خانوم ادمت میکنم ینی من تورو ادم نکنم مریم نیستم.
لیلاخندیدو گفت:
-خو تو الانم مریم نیستی که تو مهرادی.
مریم شروع کرد با کیفش لیلا را زدن و گفت:
-خفه شو دختره ی گیس بریده، مهراد چیه؟ اقا مهراد...اخی چقدر دلم براش تنگ شده نکبت.
 
آخرین ویرایش

its.mlika

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
1/9/19
ارسال ها
226
امتیاز
6,613
محل سکونت
مدرسه هاگوارتز
پارت 2

مهراد که پسری با قد بلند و چشم های سبز عسلی و هیکلی بزرگ است یکدفعه امد و به ما هم اشاره کرد چیزی نگوییم و ایستاد تا مریم حرفش را کامل کند سپس گفت:
-دله منم برات تنگ شده توله.
همه باهم زدیم زیر خنده. مریم و مهراد از ترم اول باهم بودند و یک جورهایی شیطون های کلاس ها بودند. هردویشان شرو تخش...رفتیم یک گوشه نشستیم شروع کردیم به حرف زدن و مسخره بازی.
ساناز گفت:
-میدونین یاد چی افتادم؟
گفتم:
-هوم ؟چی؟
-روز اوله ترم اول یادتونه؟
مریم کیفش را بلند کردو گفت:
-ساناز ولکن تورو قران میزنمتا.
مهراد دستش را انداخت دور شانه ی مریم و رو به او گفت :
-چرا عشقم؟ بدونم دوست داری بازم تکرارش میکنم.
لیلا ریز خندیدو گفت:
-اونبار سوسک انداختی توش اینبار چیه؟مارمولک یا موش؟
مریم با قیافه چندشناک خودش را از مهراد جدا کرد و رو به لیلا گفت:
-لیلا خفه شو تا نکشتمت.
همه از حرص خوردن مریم خنده یمان گرفته بود. نیم ساعتی همانجا نشستیم و به حرص دادن مریم پرداختیم.که ساناز یکدفعه از جایش بلند شد و گفت:
-بچه ها بدویین تا رجبی نرفته سره کلاس.
مریم از جایش بلندشدو گفت:
-اخ قربونش برم من! منبع اخلاق دانشگاهه.
با قیافه ای که انگار چندشم شده باشد دستم را دراز کردم سمت مریم تا بلندم کند و گفتم :
-خفه شو باو. باز تو زر زدی؟
رفتیم سرکلاس از 11تا4 بکوب کلاس داشتیم. جنازه از کلاس امدیم بیرون. من که با چشم های بسته راه می رفتم لیلا هم عینک دودی زده بود که معلوم نشود چشم هایش بسته اند. همانطور که می رفتیم سمت در یک دفعه حس کردم کمرم چسبید به شکمم. برگشتم ببینم کار چه کسی بود که مریم را با قیافه ای مظلوم پشت مهراد و هامین دیدم. با چشم های خمار بهش نگاه کردم و انگشت اشاره ام را بردم بالا و با حالت تهدید رو به او گفتم:
-حیف که الان حال ندارم. وگرنه خودت میدونی زندت نمیذاشتم.
-ابجی جونم ببخشید دیگه خب؟مرگ لیلا.
من که از ان قیافه اش خنده ام گرفته بود دیگر هیچ نگفتم و رویم را برگرداندم و رفتم سمت درب...جلوی درب دانشگاه می خواستیم از هم جداشویم که هامین گفت:
-میگم بچه ها نظرتون چیه بریم یه کافه؟ هم حالو هوا عوض کنیم هم دورهمیم.
مریم یک نگاه به مهراد انداخت و گفت:
-منو مهراد که پایه ایم. مگه نه مهرادی؟
مهراد جوابش را با چشمک داد. سانازو سیاوش و لیلاهم قبول کردند و حالا همه ی نگاه ها روی من متمرکز بودو همه منتظر جواب من بودند که مردد گفتم:
-امم...بچه ها من نمیتونم بیام. شما برین خوش باشین.
ساناز اخم کردو گفت:
-ای بابا توهم من نمیام من نمیام. ولکن دیگه بیخیال بابا.
-ساناز خانومی عزیزدلم خب کار دارم.
لیلاگفت:
-ولش کنین بچه ها هنوز بعده 3سال بهش عادت نکردین؟
مریم چشم غره ای نثارم کرد و گفت:
-راس میگه خداییش سه ساله باهاش دوستیم ولی هیچی ازش نمیدونیم.
اخم هایم را در هم کردم و گفتم:
-بچه ها خواهشا باز شروع نکنین این بحثای مسخررو. من برم دیگه دیرم شد فعلا خدافظ.
دیگر مهلت ندادم حرفی بزنند. پشتم را کردم بهشان و دویدم سمت ایستگاه اتوبوس. فقط صدای مریم امد که با داد گفت:
-اره باز فرار کن.
محلش ندادم و سوار اتوبوس شدم. این بحث ها خیلی پیش می امد. تقریبا هر دو یا سه هفته یکبار. هربارهم به نحوی می پیچاندمشان. دلم نمی خواست کسی وضعیتم را بداند. دوست نداشتم تحقیر شوم یا هرچیزی. فهمیده بودند شرایط اقتصادی خوبی ندارم ولی دوست نداشتم راجب زندگی ام چیزی بدانند.
تقریبا دوهفته بعد از ان روز تولد سیاوش بود و ساناز می خواست برایش تولد بگیرد...این دوتا هم ماجرایی داشتند برای خودشان. تا اول ترم پیش ساناز فکر می کرد سیاوش از او بدش می اید و سیاوش هم فکر می کرد ساناز از او متنفر است. حتی کارهایشان هم بامزه بود.مثلا ترم 3ساناز از اینکه سیاوش به یکی از دخترا هم جزوه داده بود هم پا انقدر حرصش گرفته بود که جزوه ی سیاوش را گرفت و جلوی چشم هایش پاره کرد و این بود شروع شک کردن سیاوش به احساس ساناز و بعد هم که پیشنهاد داد و ساناز قبول کرد و حالاهم که تولدش بود و ساناز می خواست برایش سنگ تمام بگذارد و در باغ لواسانشان برایش جشن بگیرد.
 
آخرین ویرایش

its.mlika

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
1/9/19
ارسال ها
226
امتیاز
6,613
محل سکونت
مدرسه هاگوارتز
قرار بود دوشنبه بریم بابچه ها برای خرید لباس. نمیخواستم چیزی بخرم. از اخرین مهمونی که رفتم 1سالو خورده ای میگذره و لباسشو دیگه تنم نکردم. هیکلم هم تغییر زیادی نکرده. در ضمن پولی هم برای خرید لباس جدید نداشتم. فقط برای همراهی کردن بابچه ها میرفتم. نمیدونستم چجوری بپیچونمشون تا برای نخریدن لباس بهم گبر ندن.
دوشنبه صبح با صدای در از خواب بیدار شدم. نمیدونم کی بود ولی هرکی که بود داشت درومیشکست. بزور از جام بلند شدم و رفتم ببینم کدوم خریه.
-چخبرته؟ مگه سراوردی؟
مرد با قیافه متعجب گفت:
-ببخشید خانوم فک کنم مزاحم شدم.
چشمای متعجب و پر از خنده ی پسره باعث شد یه نگاه به خودم بندازم. شلوار کوردی و عرق گیر مردونه تنم بود. اون لحظه از صورتمو موهام اطلاعی نداشتم ولی میدونستم تعریفی تر از لباسم نیست. خودمو کشیدم پشت درو گفتم :
-داری میبینی که...حالا فرمایش؟
پسر با صدایی که خنده توش موج میزد گفت :
-شرمنده من نوه ی زری خانومم اومدم برای اشنایی و...
نذاشتم حرفشو تموم کنه. پریدم بین حرفشو گفتم:
-خدا ظهرو بعد ازظهرو ازتون گرفته که الان میاین برای معارفه؟
درو محکم کوبیدم به همو نذاشتم حرفی بزنه.
مرتیکه ی روانی...خدا وقتای دیگرو ازش گرفته الان اومده برا اشنایی...تا رسیدم بغل تشکمو اومدم شیرجه بزنم روش در با شدت بیشتری کوبیده شد. خون جلوی چشمامو گرفت با دو رفتم سمت درو بدون اینکه به شخص پشتش نگاه کنم ببینم کیه شروع کردم به داد زدن:
-چته مرتیکه دیوانه؟ مگه مرض داری دیدی خوابم باز اومدی مگه کرم داری اخه؟
زری خانوم گفت:
-دختره ی... استغفرالله این چ طرز این چه طرز حرف زدنه اخه مادر؟
از شنیدن صدای زری خانوم قلبم اومد تو شورتم...ای وای این چی میخواد حالا از جون من اونم اول صبحی؟ یه نفس عمیق کشیدمو گفتم:
-من...من
+بسته انقد من من نکن کارن نوه ی منه دیروز صب از کانادا اومده.
-عه بسلامتی!
+پاشو بیا پایین هم یه چایی بخوریم هم کارت دارم.
-چشم شما برین منم الان میام
اینو گفتمو درو بستمو بهش تکیه دادم. یه نگاه به دورتا دور خونه ی 35 متریم انداختم. کابینت های اهنی زنگ زده، فرش های پوسیده، 3سال پیش با اقای رنجبر بزور پیداش کردیمو کلی التماس کردم تا باهام راه بیان برا قیمتش. رفتم سمت ظرفشویی زنگ زده و دستو صورتمو شستم. دستشویی اینجا تو حیاطه واسه همین دستو صورتمو اینجا میشورم. موهامو شونه زدمو تنها لباس تو خونه ای پوشیدمو تن کردمو شالو چادر رنگیمو سرکردمو رفتم پایین و در زدم.
زری خانوم جواب داد:
-بیا تو دخترم.
رفتم تو. زری خانوم یه طرف نشسته بودو کارنم طرف دیگه نشسته بود. زری خانوم به جایی نزدیک خودش اشاره کردو گفت:
-بیا دخترم...بیا بشین اینجا
رفتمو نشستم جایی که زری خانوم گفته بودوچشم دوختم به زری خانوم. نمیدونستم قراره چی بگن اما دلهره ی بدی افتاده بود تو وجودم. داشتم به این فکر میکردم که چی قراره بشنوم که زری خانوم گفت:
-همونطور که گفتم کارن از کانادا اومده.
یه نگاه به کارن انداختم. تو نگاه اول پسر جذابی بود قد بلندو هیکل ورزشکاری از اینا که بهش میگن گولاخ پوست برنزه و چشمای عسلی و خمار دماغ قلمی و لبای قیطونی اب دهنمو قورت دادمو رو به زری خانوم گفتم:
-بله درسته.
زری خانوم سینه ای صاف کردو گفت:
-اومده تا منو با خودش ببره.
ترسیدم! خدایا نه! با صدایی که سعی میکردم بغضو توش نشون ندم گفتم:
-خب به سلامتی میرینو برمیگردین دیگه؟
منتظر بودم زری خانوم جوابمو بده که صدای کارن پیچید توی گوشم:
-نخیر...برای همیشه میبرمشون...مادر جون روشون نمیشد بهتون بگن این بود که این کاروبه من محول کردن.
 
آخرین ویرایش

its.mlika

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
1/9/19
ارسال ها
226
امتیاز
6,613
محل سکونت
مدرسه هاگوارتز
پارت4

سکوت کرد و سرش را انداخت پایین و بعد از چند ثانیه گفت:
-ببین خانوم محترم! حتما متوجه شدی که با رفتن مادر جون از اینجا این خونه چی میشه دیگه؟
با صدایی لرزان و مضطرب گفتم:
-میخواین اینجارو بفروشین؟
زری خانوم گفت:
-شرمندتم دخترم...بخدا وضعیتتو میدونم بخاطر همینم با خریدار خونه صحبت کردم که اگه میشه اینجا بمونی اما گفت میخواد اینجارو خراب کنه. شرایطتو بهش گفتم ؛گفت بری پیشش خونه زیاد سراغ داره برات تخفیفم میگیره. یه سربزن بهش.
اصلا باورم نمیشد. بغض گلویم را چنگ میزد. گلوم می سوخت. اصلا انگار انجا و در ان محیط نبودم. برگشته بودم به سه سال پیش که با چه دنگ و فنگی اینجارو پیدا کردیم .حالا باید چیکار می کردم؟ با تکان خوردن دستی جلوی صورتم به خودم امدم. سرم را بردم بالا تا صاحبش را ببینم که با کارن مواجه شدم.
-حالتون خوبه؟میخواین براتون اب بیارم؟
-نه ممنون میرم بالا...فقط تا کی وقت دارم؟
-متاسفانه تا دو هفته دیگه...اینم کارت اقای توکلی.
-اقای توکلی کیه؟
-صاحبخونه جدید دیگه.
ازجایم بلند شدم. کارت را ازش گرفتم. نمی دانستم باید چیکار کنم و کجا برم. رفتم بالا و دیدم نمیشود دست روی دست گذاشت و هرچی فکر کردم به جوابی نرسیدم. فقط یک ادرس داشتم که اینجور موقع ها میرفتم پیشش. ساعت طرفای 10بود که از جام بلند شدم و لباس هایم را با یک مانتوی سورمه ای و شلوار کتان عوض کردم. چادرم را سر کردم و رفتم بیرون. سر خیابون یک دربست گرفتم برای...تقریبا نیم ساعتی طول کشید تا رسیدم. پاهایم می لرزید. روی رفتن نداشتم. با هزار بدبختی رفتم داخل و رفتم داخل اسانسور و 5را زدم. وقتی ایستاد نفسم را فوت کردم بیرون و رفتم بیرون. الهام که منشی دفتر بود یه دختر با چشم و ابروی مشکی و قیافه ی کاملا شرقی و قد کوتاه و کمی چاق که در پرورشگاه چند سالی رو باهم گذرانده بودیم؛ تا مرا دید از جایش بلند شد و امد سمتم و گفت:
-به به ببین کی اومده...دختر شاه پریون...معلوم هست کجایی؟...یه سر نزنیا.
-سلام عزیزدلم خوبی؟شرمنده خیلی درگیر بودم. حاج اقا هستن؟
-باید حدس میزدم بخاطر من نیومدی. بله هستن صبر کن خبر بدم اومدی.
-باشه عزیزم.
با چشم غره و طوری که از قیافه اش دلخوری مشخص بود تلفن را برداشت و به اقای رنجبر از امدنم خبر داد و اقای رنجبر هم تا فهمید منم سریع امد .در دفترش را باز کرد و باروی خندان بهم سلام داد. من عاشق این مرد50یا60ساله ام.
اقای رنجبر با ل**ب خندان گفت:
-به به ببین کی اینجاست! شادین خانومه یکی یدونه ی خودم. حالت چطوره بابا؟خوبی؟
-سلام حاج اقا خوبین شما؟ببخشید یکدفعه ای و بی اطلاع قبلی اومدم.
-بیا...بیا تو بشینیم حرف بزنیم یکم ببینمت دلم برات تنگ شده.
رفتیم داخل دفتر و اقای رنجبر بعد از بستن در رفت روی یکی از صندلی های راحتی جلوی میزش نشست و رو به من گفت:
-بیا ببینم ورپریده. دلم کلی برات تنگ شده.
رفتم و روبه رویش نشستم.
-اخ اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود .مهلا رو که نگو. کلی ازت دلخوره که حتی یه زنگم بهش نمیزنی.
-شرمندتونم بخدا !اگه تماس نمی گیرم نمی خوام مزاحمتون شم .شما که خودتون بهتر می دونید.
-باز این حرفو زدی؟ بابا16ساله همه فهمیدن تو برای ما عزیزی...16ساله دختر...چرا خودت نمیفهمی؟ تو اون پرورشگاه با اون همه بچه تو و هیراد از روز اولی که پاتونو گذاشتین اونجا دله منو مهلارو بردین.
-شما و مهلا جون همیشه به من لطف داشتین. امیدوارم بتونم خوبیاتون و جبران کنم.
-صدبار بهت گفتم جبران خوبیامون پیدا کردن خانوادته. راستی چه خبر ؟رد جدیدی پیدا نکردی؟
-نه هنوز هیچ خبری نیست. یه اسم دستمه «مهدی غلامی». فقط فهمیدم صمیمی ترین دوست پدرم بوده. ایشونم بعده اون معموریت استعفا میدن و خونه و شمارشون رو عوض میکنن هیچ نشونه ای ازشون نیست.
-اها خب پس بازم خوب پیش رفتی.
-بله من که امیدم به خداست.
 
آخرین ویرایش

its.mlika

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
1/9/19
ارسال ها
226
امتیاز
6,613
محل سکونت
مدرسه هاگوارتز
پارت5

-شادین دخترم تو از چیزی ناراحتی؟اتفاقی افتاده؟
-امروز صبح صاحب خونه اومد بالا.
-خب؟
- نوش اومده دنبالش ببرش کانادا.
-بذار ببینم حدسم که درست نیست؟نکنه میخوان خونه رو بفروشن؟
خیلی حالم بد بود. از صبح می خواستم گریه کنم و خودم را کلی کنترل کرده بودم که گریه نکنم اما دیگر نمی شد. بغض بدجور به گلویم چنگ میزد. سرم را به نشانه ی اره تکان دادم و زدم زیر گریه. اینجا تنها جایی بود که خودم بودم. خوده شادینه واقعی.
-ای بابا حالا ینی هیچ راهی نداره؟مشتری پیدا کردن؟
-بله اونم انگار میخواد خراب کنه و با خونه های بغل بسازه.
-باشه عزیزکم. حالا گریه نکن ببینم چیکار میشه کرد.
از جایش بلند شد و دستی در موهای جوگندمی اش کشید. نفسش را فوت کرد و رفت پشت میزش و با سردرگمی گفت:
-اخه انقدر غد و یک دنده ای که قبول نمی کنی بیای با ما زندگی کنی.
-باور کنین ازتون خجالت می کشم. همینش هم اگه راه داشتم نمیومدم پیشتون. شما خیلی حق گردنم دارین. خیلی مدیونتونم .
-اه شادین بس کن این تعارف کردنای مسخرتو...
زنگ تلفنم اجازه نداد که حرفشون را کامل بزنند. مریم بود. لابد بخاطر خرید امروز زنگ میزد. ببخشیدی به اقای رنجبر گفتم و جوابش را دادم:
-جانم مریم جان.
-سلام گوساله خوبی؟چخبرا؟
-خوبم ممنون تو خوبی؟
-هوی شادین صدات چرا گرفتس؟گریه کردی؟
-نه دیوونه گریه چرا یکم سرما خوردم.
-اره منم خرم لابد. ببین تو بچه هارو میتونی بپیچونی ولی منو نه. اخه حیف اون دریا نیس که طوفانیش کردی؟
-عزیز دلم بیخیال. جانم کاری داشتی تماس گرفتی؟
-باشه بازم بپیچون ولی من که بالاخره یه روز از راز تو سر در میارم زنگ زدم قرار امروزو یاداوری کنم
-امم...مریم یه چیز بگم ناراحت نمیشی؟
-گوه خوردی بگی نمیتونم بیامو این چیزا. نترس پول لباستم خودم میدم
-نه بحث این نیست من لباس دارم نمی خوام. درضمن یه مشکلی دارم نمیتونم بیام.
-گفتم که تو گوه میخوری نیای. لباسم باید بخری. پولشم خودم میدم به عنوان کادو تولدت که همون شبه. خب؟
حسابی هنگ کرده بودم. مگه تولد من اونشب بود؟پس چرا یادم نبود با بهت پرسیدم:
-مریم مگه تولدم اونشبه؟
مریم باخنده گفت:
-اره خنگه خدا نکنه یادت رفته بود؟به هرحال ساعت 5تجریش منتظرتیم
-باشه عزیزم من باید برم کاری نداری؟
-نه خاله بزی. عصری میبینمت. سلام برسون. خدافظی.
-توهم همینطور خدافظی.
تلفن را که قطع کردم نفس عمیقی کشیدم و تازه یادم امد که کجا هستم رو کردم به اقای رنجبر که دیدم با لبخند نگاهم میکند.
-شرمنده بخدا خیلی وراجی میکنه. ببخشید.
-دشمنت شرمنده بچه. خوشحالم که میبینم پیش دوستات از زندگیت دوری و انقدر خوشحالی.
حالا دقیقا جاش بود که سرخ بشم و سرم را بندازم پایین و بگم:
-ممنون.
-وقتی داشتی با دوستت حر ف میزدی فهمیدم میخواستن ببرنت خرید و تو مثل همیشه بخاطر اینکه دستت خالیه نمی خواستی بری منم یخورده پول ریختم پا حسابت.
با اعتراض گفتم:
-اما اخه...
-حق اعتراض نداری شادین خانوم الانم بلند شو برو. شب بیا خونه درمورد مشکلت حرف بزنیم.
-ن مزاحمتون نمیشم. مشکلم مشکل خود...
با عصبانیت تمام بلند شدو گفت:
-بس کن این حرفاتو شادین. اگه از دفعه ی دیگه خواستی اینطوری حرف بزنی اینجا نیا. با حرفات خیلی ناراحتم میکنی.
انقدر بلند داد میزد که الهام امد تو و گفت:
-اتفاقی افتاده؟
اعصابم خیلی بهم ریخته بود. از طرفی اقای رنجبر و مهلا جون تنها کسایی بودن که داشتم اصلا دلم نمی خواست ناراحتشون کنم. یه بغض خیلی سنگین افتاده بود تو گلوم که هر لحظه امکان ترکیدنش بود. دلم نمی خواست اینجا بترکه بخاطر همین از جام بلند شدم و همانطور که سرم پایین بودو سعی می کردم بغضم را غورت دهم گفتم:
-میدونم خیلی مزاحمتونم اما من جز شما هیچکسیو ندارم پس اگه از در بیرونم کنین از پنجره میام تو.
کیفم را برداشتم و با یک خداحافظ از دفتر زدم بیرون.
 
آخرین ویرایش

its.mlika

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
1/9/19
ارسال ها
226
امتیاز
6,613
محل سکونت
مدرسه هاگوارتز
پا گذاشتن از دفتر بیرون همانا و ریختن اشکام پایینم همانا. نمی دونستم کجا میرم. فقط راه میرفتمو اشک میرختم. به خودم که اومدم ساعت1.5 بودو من تو ناکجا اباد. یه جای خلوته خلوت که پرنده هم پر نمیزد.ترس برم داشت. نمیدونستم چیکار کنم. گوشیمو در اوردمو زنگ زدم به تنها کسی که بیشترین اعتمادو بهش داشتم. با اولین بوق جواب داد:
-به به! ببین کی به ما زنگ زده! حال پرنسس من چطوره؟
-هیراد...
-جونم شادین؟ چرا صدات گرفتس؟
-هیراد بیا من حالم اصلا خوب نیست.
-یاخدا! چیشدی شادین؟خونه ای؟
-هیچی. فقط بیا اینجا.
-باشه الان میام خونت.
-من خونه نیستم هیراد.
-پس کجایی؟
-نمیدونم! از دفتر حاج اقا اومدم بیرون رفتم دست چپ. فکر کنم مستقیم اومدم تا اینجا.
-خب دوروورتو ببین، تابلویی چیزی نیست؟
-یه نگاه انداختم. هیچ چیزو هیچ کسی نبود. یه ماشین با سرعت از بغلم رد شد که باعث شد یه جیغ بلند بزنم. صدای داد هیراد تو گوشی پیچید:
-چیشد؟ لعنتی کجایی؟
شروع کردم به گریه کردن:
-نمیدونم هیراد. توروخدا بیا. من میترسم.
-باشه شادین جونم تو اروم باش. همونجا که هستی بمون هیچ جا نرو تا من بیام. خب؟
-باشه منتظرتم.
تلفونو قطع کردمو همونجا گوشه خیابون نشستم. مثل سگ داشتم از ترس میلرزیدم. یه نیم ساعتی گذشت که یه ماشین جلو پام ترمز زد. از جام پریدمو شروع کردم به جیغ زدن. در سمت راننده باز شدو یکی ازش اومد بیرون یه پسر قد بلند لاغر طوری با چشمای عسلی و پوست سبزه با چشمای گرد بهم نگاه کرد. وقتی دید که اروم شدم گفت:
-چته دیوونه چرا جیغ میزنی؟
-ببخش ترسیدم.
-از دست تو شادین. تو اینجا چیکار میکنی این چ سرو وضعیه؟
-میشه از اینجا بریم بعد حرف بزنیم؟
-اره بشین بریم.
دره ماشینو باز کردمو نشستم تو ماشینو درو بستم. هیرادم سوار شدو ماشینو روشن کردو یه دست کشید تو موهای خرماییش.5دقیقه از راه افتادنمون که گذشت گفت:
-نمیخوای حرف بزنی؟
یه نفس عمیق کشیدمو گفتم:
-ببخش تورم از کارو زندگی انداختم.
-نگفتم از شرمندگیات بگو. گفتم چیشده؟
رومو کردم سمت پنجره و گفتم:
-هیچی بیخیال.
هیراد با لحن تمسخر امیزی گفت:
-عهه؟نه! افرین راه افتادی! حرفای جدید میزنی شادین خانوم.
-بس کن هیراد.
-باشه ابجی کوچیکه دمت گرم. خوب دستمزدمو دادی. مم....
نذاشتم حرفشو تموم کنه. حق داشت ناراحت بشه. منو هیراد از وقتی یادمونه باهمیم. تو پرورشگاه همه به رابطمون حسودیشون میشد. وقتی بچه بوده پلیس از خیابون گیرش میاره وخانوادشو پیدا نمیکنن. بخاطر همین میارنش پرورشگاه. اونموقع منم تازه رفته بودم اونجا. منو هیراد تنها دوستای هم بودیم. ساختمونامون از هم جدا بود اما به کمک اقای رنجبرو مهلا خانوم پنجره ی اتاقامون دقیقا رو به روی هم بود .اگه یه شب به هم شب بخیر نمیگفتیم شبمون صب نمیشد. اگه یکیمون مریض میشد اون یکی حتما باید پیش اون میموند تا حالش خوب بشه و هیچ کسم حق گرفتن جلوشو نداشت. سرمو انداختم پایینو گفتم:
-امروز صب صاحب خونه اومد بالا.
-خب؟
جریانو براش تعریف کردم.کلی عصبی شد اون خودش به اندازه ی کافی ناراحتی داشت دوست نداشتم منم ناراحتش کنم.
-میخوای الان بریم پیش یارو؟
-نه. دستت دردنکنه تا همین جاشم زیادی مزاحمت شدم.
-هه! تو که مزاحم شدی این یذره ام روش. میریم دنبال خونه بعدم میریم ناهار میخوریم.
-بعدشم با بچه ها قرار دارم میای؟
-کیا هستن؟
-لیلا خانوم جونتم هست.
سرشو انداخت پایینو ریز خندید.بلند زدم زیر خنده و گفتم:
-حالا نمیخواد خجالت بکشی عاشق.
اخماشو کرد توهمو گفت:
-جای مسخره کردنم ادرس این یارو رو بده.
 

its.mlika

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
1/9/19
ارسال ها
226
امتیاز
6,613
محل سکونت
مدرسه هاگوارتز
کارتو دادم بهشو تو راه تا اونجا کلی سر به سرش گذاشتمو بهش خندیدم. وقتی رسیدیم رو بهش گفتم :
-تو بشین. خودم میرم.
-مطمعنی؟ اگه میخوای میاما.
-نه داداشی، خودم میرم.
-باشه پس من همینجا منتظرم.
سری به معنی باشه تکون دادمو از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت مشاور املاک توکلی. وقتی رسیدم دمش یه نفس عمیق کشیدمو رفتم داخل. دونفر بودن که هردوشون نسبتا میانسال بودنو باچشمای دریدشون نگام میکردن. رو به یکیشون که به در نزدیک تر بود گفتم :
-ببخشید من با اقای توکلی کار داشتم.
-خودم هستم بفرمایید.
-من مستاجر خانم سلیمی ام.
-بله بله بفرمایید بنشینید. اقارضا یه چایی برای خانوم میاری؟
-ممنون من عجله دارم باید برم.
رفتم سمت صندلی و نشستم که اون مردی که اسمش رضا بود گفت:
-حاجی من بیرون یه کاری دارم میرم زود میام.
-باشه برو.
-فعلا با اجازه.
رضا از مغازه رفت بیرونو توکلی هم از جاش بلند شدو روی صندلی روبه روی من نشست.
-خب میتونم اسمتونو بدونم.
-رنجبر هستم...شادین رنجبر.
-چه اسم زیبا و عجیبی.اسمتون کاملا بهتون میاد مخصوصا به چشمای گیراتون و...
داشت حرصمو درمیاورد. نذاشتم حرفشو کامل کنه و گفتم:
-ممنون... اقای توکلی راسیتش به من گفتن شما خونه سراغ دارین بخاطر همین مزاحمتون شدم.
-شادین جون من شرایطتو میدونم. میخواستم اگه مشکلی نباشه یه پیشنهادی بهت بدم.
ترسیدم اما مثل قبل محکمو با غرور گفتم:
-چه پیشنهادی؟
توکلی با یه نگاه خیره که مو به تن ادم سیخ میکرد و یه لبخند کریه گفت:
-یه خونه 100متری تو قیطریه یا هر جایی که خودت بخوای با تمام امکانات خرجتم خودم میدم.
با اخم پرسیدم:
-در قبالش چی ازم میخواین اونوقت؟
از جاش بلند شد و اومد دقیقا روبه روم وایسادو سرشو اورد در فاصله 10سانتی صورتم نگه داشتو تو چشمام زل زدو گفت:
-زنم شو منم پولدارت میکنم.
برق از سرم پرید. گوشام سوت میزد. کوپ کرده بودم. این مرتیکه با چه جرئتی اینجوری حرف میزد. ناخداگاه از جام بلند شدم که باعث شد اونم صاف وایسته بی هوا خوابوندم تو گوششو گفتم:
-تو راجب من چی فکر کردی؟ من درسته بی کسو کارمو پرورشگاهی اما تو حق اینو نداری که هرچی به اون مغز نداشتت برسه رو به زبون بیاری.
اینو گفتمو از مغازش زدم بیرون . کل بدنم از عصبانیت میلرزید. رفتم سمت ماشین هیراد و سوار شدمو بهش گفتم که حرکت کنه. ازم پرسید:
-چیشد؟
-حرکت کن بهت میگم.
میدونستم اگه همونجا وایسته و بهش بگم اون یارو چی گفته و چه پیشنهادی بهم داده خونشو همونجا میریزه پس ترجیه دادم از اونجا دور شیم.
-خب نمیخوای بگی؟
-هیچی خونه ای که بدرد من بخوره نداشت.
-اها میگما شادین من یکم پس انداز دارما اگه بخوای.
-حرفشم نزن. فک کردی من از تو پول میگیرم؟ ولش کن خودم یجوری حلش میکنم.
-باشه؛ هرجور راحتی. حالا کجا بریم ناهار؟
-نمیدونم فرق نداره.
-بریم بهشت؟
-نه! نه!...راه افتادی اما اقا هیراد اونجا بهشت ما دختراس. یه وقتایی شماهارو با خودمون میبریم که قرار نیست پررو بشین که.
-باشه بابا چرا میزنی حالا؟ باشه میریم یجا دیگه.
-نه بریم بهشت دلم براش تنگ شده.
هیراد خندیدو هیچی نگفت دیگه تا برسیم به بهشت. بهشت خیلی خوبه، خیلی دوسش دارم،بهم یه ارامش خاصی میده، یه گلخونه پر از گل و درخت که توش میزو صندلی چوبی چیدن خیلی خوبه مخصوصا صدای قناری هایی که مال همونجا هستنو به هر سمت میرن و از اونجا بیرون نمیرن. وقتی رسیدیم به سمتش پرواز کردمو دویدم تو که باعث شد همه نگام کنن صاحبش که یه مرد میانساله با قد کوتاهو چاق اومد سمتمو گفت:
-به به ببین کی اومده...حالو احوالت دختر بیمعرفت من؟
-سلام عمو حالتون چطوره؟
-از احوال پرسیای شماها، بقیه کوشن؟
-بقیه نیستن عمو. با داداشم اومدم.
-کار خوبی کردی.
عمو جعفر به هیرادم سلام کردو مارو فرستاد سره جای همیشگیمون که اخرین میز بودو هیچکس حق نداشت اونجا بشینه. به محض اینکه نشستیم محمد که یکی از کارکنای اونجا بود اومد سمتمون و با روی باز بهمون سلام کردو سفارشمونو گرفتو بعد از نیم ساعت غذامونو اورد. بعد از تموم شدن غذا هیراد که از شوق دیدن لیلا سر از پا نمیشناخت گفت:
-خب پاشو بریم تا اونجا یه ساعت راهه کمه کمش.
باشه ای گفتمو خواستم برم حساب کنم که کلید ماشینو گرفت سمتمو گفت:
-بیا برو بشین تو ماشین تا من حساب کنم بیام.
رفتم نشستم تو ماشینو منتظر شدم تا بیاد. هیراد که اومد بلافاصله راه افتادو تقریبا یک ساعت بعد اونجا بودیم تو یه پارکینگ عمومی پارک کردیمو هیراد گفت:
-خب کجان؟
-نمیدونم که.
-خب بپرس.
-از کی؟
هیراد که از خنگ بازیه من هم خندش گرفته بودو هم کلافه شده بود گفت:
-وای شادین چرا انقدر خنگی اخه؟ به یکیشون زنگ بزن دیگه.
منکه از قصد اینکارو کردم تا حرصشو دربیارم زدم زیر خنده و گوشیمو از کیفم در اوردم. یه نگاه بهش انداختم که داشت از حرص منفجر میشد یه چشمک بهش زدمو شماره مریمو گرفتم.
-جونم بزغاله.
-سلام ما رسیدیم شماها کجایین؟
-شما؟شما کی هستین؟
-منو هیراد.
-عه نگفته بودی داداشتم میاری.
-نمیگی کجایین؟
-پاساژ...ماهم تازه رسیدیم زود بیاین.
تلفونو قطع کردمو رو به هیراد گفتم:
-بریم داداشی.
 

its.mlika

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
1/9/19
ارسال ها
226
امتیاز
6,613
محل سکونت
مدرسه هاگوارتز
راه افتادم و هیراد هم کنارم راه می اومد. روم نمی شد برم. خیلی با خودم کلنجار رفتم. چند دقیقه ای طول کشید تا رسیدیم دم پاساژ. پله هاش رو رفتیم بالا و هم من هم هیراد دنبال بچه ها می گشتیم که یهو یکی پشت سرمون سلام کرد. اول هیراد برگشت و بعدهم من. هامین بود. روبهم گفت:
-خیلی خوشحالم که می بینمت.
من که حسابی ازش خجالت می کشیدم سرم رو انداختم پایین و گفتم:
-ممنون لطف دارین.
هیراد که معلوم بود رگای غیرتش زده بیرون با صدایی دورگه و خیلی جدی گفت:
-بقیه کجان؟
هامین که تازه فهمیده بود چه گندی زده با تته پته گفت:
-رفتن تو. من اینجا موندم تا شماها اومدین ببرمتون پیششون.
بعدهم راه افتاد و من و هیرادهم پشت سرش. آستین هیراد رو کشیدم که باعث شد نگام کنه و لبمو گاز گرفتم که یعنی بیخیال زشته اونم سرشو تکون داد که یعنی باشه. وقتی غیرتی می شد خیلی بد می شد رگای گردنش میزد بیرون کلا عصیانیتش خیلی ناجور بود و به قول حاج اقا تنها کسی که میتونست ارومش کنه و می فهمید چشه من بودم. یکم جلوتر چشمم به مریم افتاد که داشت لباسا رو دید میزدو مهرادم کنارش بودو معلوم بود حسابی کلافست لیلام داشت لباسارو نگاه می کرد. وقتی رسیدیم بهشون یه سلام بلندوبالا دادم لیلا اومد بلند تر از من جواب بده که تا نگاهش به هیراد افتاد سرشو انداخت پایینو به یه سلام اروم اکتفا کرد و جاش مریم سلام داد:
-سلام به خواهرو برادر محترم حالتون خوبه؟اصلا ایراد نداره دیر اومدینا.
-علیک سلام. اگه ایرادم داشت مهم نبود.
مهراد که معلوم بود حوصلش سررفته و سوژه پیدا کرده گفت:
-شادین عزیزم! خب می گفتی داداشتم قراره بیاری ما لیلارو اماده می کردیم الان پس میوفته ها.
همه زدیم زیر خنده و لیلام که حسابی سرخ شده بود یه دونه محکم زد به پای مهراد که اخش دراومد.
-خب حالا در چه حالین چیزی پیدا کردین؟
مریم گفت:
-آی نگو هیچی نیس. بیا قربونت بشم تو سلیقت محشره بیا تو ببین.
و بعدم چسبید بهم خلاصه منو مریم جلوتر از همه میرفتیم و هیرادو لیلاهم پشت سرمون بودنو هامینو مهرادم پشتشون. دم یه مغازه یه لباس ابی فیروزه ای قشنگ بود که به نظرم خیلی به لیلا می اومد.
-لیلا نظرت راجب این چیه؟
-قشنگه بریم پرروش کنم؟
صدای دورگه هیراد اومد که گفت:
-لازم نکرده پشتش خیلی بازه.
ای بابا این باز داشت غیرتی می شد گفتم:
-یه شال همرنگش می خریم می اندازه پشتش معلوم نمیشه.
و بعدم یه چشمک به لیلا زدم و با مریم رفتیم تو مریم هم تو همون مغازه یه لباس سبز لجنی خرید که به پوست گندمیش خیلی میومد از مغازه که اومدیم بیرون مریم گفت:
-خب فقط مونده لباس شادین.
-مریم جون منکه گفتم لباس من خیلی ام مهم نیست. من لباس دارم.
-زر نزن شادین گمشو راه بیوفت.
همینجور که داشتیم می رفتیم یکدفعه دمه یه مغازه صدای هامین باعث شد همه برگردن سمتش و نگاش کنن.
-شادین خانوم یه لحظه میاین؟
دمه مغازه قبلی ایستاده بود و نمیشد نرم. رفتم پیشش تا ببینم چی میگه.
-بله؟
-نظرتون راجب اون لباس چیه؟
نگاه کردم به جایی که اشاره می کرد یه لباس داخل مغازه بود اون لحظه تنها کلمه ای که راجبش به ذهنم می رسید فوق العاده بود.
-به نظرم خیلی بهتون میاد پوشیده ام هست.
با ذوق رو کردم بهش و گفتم: اره درسته مرسی که حواستون بود.
صداشو اورد پایین طوری که فقط خودمون بشنویمو گفت:
-من همیشه حواسم بهت هست شادین. اینو خودتم می دونی. فقط کی قراره بهم یه فرصت بدی رو نمی دونم.
حرفاشو نشنیده گرفتم و جای جواب دادن بهش به مریم اشاره کردم که بیاد و لباس رو نشونشون دادم.
-عه هامین خان شماهم بلد بودین و رو نمی کردین؟
هامین حسابی خجالت کشیدو سرشو انداخت پایین لیلا گفت بریم داخلو ماهم رفتیم تا لباس رو پررو کنم یه لباس ماکسی مشکی بلند استین دار بود. تنها مشکلش یغه اش بود که با یه تویغه ای درست می شد کار دسته بالاتنشو خیلی دوست داشتم لباس رو در اوردم و رفتم بیرون و دادم به فروشنده. مریم رفت برای حساب کردن که فروشنده گفت:
-حساب شده.
هممون جا خوردیم شکم رفت سمت هامین رفتم سمتش و گفتم:
-کاره شما بود؟
هامین که از قیافه عصبیم جا خورد با تته پته گفت:
-بخدا فقط میخواستم یه یادگاری ازم داشته باشی توروخدا ازم ناراحت نشو.
با اخم رو کردم سمت مهرادو سراغ هیرادو ازش گرفتم که گفت:
- بهش زنگ زدن مجبور شده بره. بهت سلام رسوند و معذرت خواست.
بعد از اونجا رفتیم تا چیزی بخوریم اما دیگه نه من حرفی زدم نه هامین.
 

بالا