داستان کوتاه رآسـیزم (خاتمه‌ی تبعیض‌ها)| نسترن بانو کاربر انجمن یک رمان

از کدام شخصیت داستان خوشتان می‌آید؟

  • مایکل

    رای 12 70.6%
  • جان

    رای 1 5.9%
  • جِری

    رای 7 41.2%
  • ساموئل

    رای 3 17.6%
  • سارا

    رای 1 5.9%
  • ساویر

    رای 2 11.8%

  • مجموع رای دهندگان
    17
وضعیت
موضوع بسته شده است.

نسترن بانو

ویراستار انجمن+ ناظر رمان +مدیر آزمایشی ویرایش
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
7/21/18
ارسال ها
723
امتیاز
28,473
محل سکونت
تهران
نام داستان: رآسـیزم (خاتمه‌ی تبعیض‌ها)
نویسنده: نسترن بانو
ویراستار: ROSHABANOO

ژانر: اجتماعی، درام، تاریخی

76325



خلاصه:
در این مجموعه داستان، قصد بر این دارم که اتفاقات مختلفی در رابطه با تفاوت‌هایی که بین سیاه‌پوستان و سفیدپوستان آمریکایی وجود دارد را بیان کنم.
اما به طور جزئی‌تر، در ارتباط با اولین داستان از این مجموعه، می‌توان گفت، با برگزیدن یک سیاه‌پوست به عنوان سرمربی برای یک تیم برتر دبیرستانی فوتبال آمریکایی، اتفاقات جالبی در این دبیرستان رخ می‌دهد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نسترن بانو

ویراستار انجمن+ ناظر رمان +مدیر آزمایشی ویرایش
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
7/21/18
ارسال ها
723
امتیاز
28,473
محل سکونت
تهران
مقدمه:

در رگ‌های زمان جاری شویم. خدا رنگ‌ها را آفرید تا زندگی جریان یابد. من اگر سیاهم، تو اگر زردی، دیگری اگر سپید است، رنگین‌کمانی باید ساخت، باید لباسی بافت از حریر هفت رنگ، بر تن فکر بشر تا نخوت تک رنگی، جای یک رنگی را نگیرد.

تقدیرم سپیده است

گفت: رنگ نگاهت زرد است.
گفت: چهره دلت کبود است.
گفت: صدایت خسته است.
گفت: برو سیاهی!
گفتم: چهره‌ام را بشویم یا تقدیرم را؟!
گفت: تقدیر را.
گفتم: تقدیرم سپید است؛

«چشم‌ها را باید شست»
تا کبود خرقه باورتان
برتن احساس زمین، ننگ نماند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نسترن بانو

ویراستار انجمن+ ناظر رمان +مدیر آزمایشی ویرایش
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
7/21/18
ارسال ها
723
امتیاز
28,473
محل سکونت
تهران
پسران ۱۷-۱۸ ساله، همگی مشغول بگو بخند بودند و گهگاهی با دعواهای ساختگی فیزیکی، میزان صمیمیت‌شان را نشان می‌دادند. با صدای سوت سرمربی و پشت بندش، صدای رسای او، تمامی بازیکنان به خط شدند.
-بچه‌ها به اندازه‌ی کافی استراحت کردید، وقتشه دوباره برگردید سر تمرین.
صدای آه و ناله‌ی بازیکنان که ناشی از خستگی تمرین‌های ۳ ساعته‌شان بود، بلند شد.
دختر ۸ ساله‌ی آقای جان ویلدیتون، سرمربی تیم که بسیار حاضرجواب و باهوش بود، فریاد زد:
-تکون بخورید بچه‌ها، شماها خیلی تنبلید، فقط هیکلای گنده‌ای دارید، اگه می‌خواید تو مسابقات لیگ قهرمان بشید، باید موبه‌موی حرفای پدرم رو گوش بدید.
از آن جایی که همگی پسرها عاشق این دختر کوچولو بودند که قوانین فوتبال آمریکایی را بهتر از هر کسی می‌دانست، همه با هم و یک‌صدا فریاد زدند.
-بله مربی.
***

در شهر کوچک موریتا از ایالت کالیفرنیا آشوبی به پا شده‌ بود. با وجود مستقر بودن جمعیت کمی در این شهر اما تبعیض نژادی، آن هم به طور افراطی بیداد می‌کرد، آن قدری که دیگر صبر سیاه‌پوستان بیچاره را لبریز کرده بود.
طی یک اعتراضات خودجوش، تمام سیاه‌پوستان شهر، به سمت ساختمان بلند شهرداری حرکت کردند و در بین راه شعارهایی هم مبنی بر "تساوی حقوق" می‌دادند.
شهردار که از این شورش که تعداد زیادی را هم شامل می‌شد ترسیده بود، از قرارگاه خود بیرون نیامد و تنها به حرف‌ها و اعتراضات آن‌ها گوش فرا داد.
-تا کی باید وقتی میریم بیمارستان، از درد بمیریم چون هیچ دکتر و پرستاری دلش نمی‌خواد یه سیاه‌پوست رو معالجه کنه؟
-تا کی بچه‌های ما نمی‌تونن تو بهترین دبیرستانای شهر درس بخونن؟
-چرا سیاه‌پوستا حق شرکت در مسابقات لیگ فوتبال رو ندارن؟
-چرا رفت و آمد ما توی تمام نقاط شهر، ممنوعه؟
و شهردار به جای اینکه با خود فکر کند، واقعا چرا؟ و یک جواب قانع‌کننده برای این پرسش پیدا کند، تنها در دلش جوابی را داد که از بچگی در مغزش کوبیده بودند: «چون آن‌ها سیاه هستن.»
سخنگوی شهردار به بیرون آمد و از مردم خواست به خانه‌هایشان برگردند تا آن‌ها به اعتراضات مردم رسیدگی کنند اما آن بیچاره‌ها که می‌دانستند او قصد دارد، دوباره این مردم را از سر خود باز کند، از جای خود تکان نخوردند.
یکی از پسران جوانی که این تبعیض‌ها خیلی به ضررش تمام شده بود، صبرش لبریز شد و شیشه‌ی مغازه‌‌ی نانوایی را که در همان خیابان بود، شکاند و فریاد زد:
-این همون نونواییه که بهترین نون‌های شهر رو درست می‌کنه اما وقتی خواهر ۵ ساله‌م، یکی از اون نون‌ها رو خواست، بهش نداد، چون اون یه سیاه بود. [با صدای بلندتری فریاد زد.] به شهردار بگید تا وقتی که اوضاع پیش اومده رو سر و سامون نده، من تمام جاهایی رو که روزی آرزو داشتم برم توشون رو نابود می‌کنم که در این صورت، فکر می‌کنم کل شهر بره رو هوا.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نسترن بانو

ویراستار انجمن+ ناظر رمان +مدیر آزمایشی ویرایش
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
7/21/18
ارسال ها
723
امتیاز
28,473
محل سکونت
تهران
بچه‌ها هنوز مشغول تمرین کردن بودند و تنها چیزی که هنوز آن‌ها را سرپا نگه داشته‌ بود، تشویق‌های بی‌امان سارا، آن دختر کوچولوی زیبا با موهای طلایی خرگوشی بود.
با سوت جان که مبنی بر راند دوم استراحت بچه‌ها بود، همه‌ی پسرها همانند لشگری شکست خورده، بر روی چمن‌ها دراز کشیدند و شروع به غرغر کردند.
سارا هم به سمت کلمن سفیدرنگی رفت و لیوان‌های کاغذی را روی سینی پلاستیکی زرد رنگی چید و داخل لیوان‌ها از شربت دست‌ساز خودش ریخت تا شاید با خوردنشان، گرمای کشنده‌ی تابستان، کمی قابل تحمل شود.
پسرها مشغول تغذیه بودند که با دویدن پسری به سمتشان، از جا بلند شدند. همه خیره به پسری بودند که روی دو زانوی خود خم شده بود و سعی داشت با دم و بازدم عمیق، نفس از دست رفته‌اش را بازستاند.
-چی شده رابین؟ چرا انقدر نفس‌نفس می‌زنی؟!
رابین بی‌توجه به همه، به جری کاپیتان تیم نگاه کرد و با جدیت و هیجان گفت:
-جری، سیاها شیشه‌ی مغازه‌ی عموت رو شکوندن. قصد دارن کل شهر رو نابود کنن.
بچه‌ها با شنیدن این خبر، بدون توجه به سرمربیشون، به سمت خیابان هایسون دویدند تا به قول خودشان حساب آن سیاه‌پوستان گستاخ را برسند.
دو کوچه‌ای با خیابان فاصله داشتند که ماشین نقره‌ای رنگی با سرعت راه آن‌ها را سد کرد. وقتی شیشه‌‌ی دودی سمت راننده پایین کشیده شد، بچه‌ها با سرمربی‌شان آقای جان روبه‌رو شدند. آقای جان با جدیتی که بچه‌ها به خوبی با آن آشنا بودند و می‌دانستند که در این مواقع، حرف و عمل آقای جان یکسان است، گفت:
-دو راه بیشتر ندارید، یا بی‌خیال سیاست می‌شید و بی‌اهمیت به این دعواهای پوچ و تو خالی، برمی‌گردید سر تمرینتون یا برای همیشه از تیم من خط می‌خورید.
تذکر آقای جان باعث شد که پسرها علی‌رغم میل باطنی‌شان، به سمت زمین بازی برگردند.
بعد از اتمام راند سوم تمرین، بچه‌ها به خانه‌هایشان رفتند و آقای جان و دخترش سارا به همراه جری، کاپیتان تیم‌، به سمت مدرسه رفتند تا ببیند قصد مدیر مدرسه از احضار آن‌ها چه بوده است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نسترن بانو

ویراستار انجمن+ ناظر رمان +مدیر آزمایشی ویرایش
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
7/21/18
ارسال ها
723
امتیاز
28,473
محل سکونت
تهران
با ورودشان به اتاقی که به آقای جان، سرمربی فوتبال آمریکایی دبیرستان موریتا اختصاص داده شده بود، با مردی شیک‌پوش که پشت به آن‌ها، مشغول چرخاندن مجسمه‌ی کره‌ی زمین بود، مواجه شدند. آقای جان که از حضور آن مرد ناشناس تعجب کرده بود، با صاف کردن صدایش، قصد بر این داشت که توجه آن مرد را به خود جلب کند.
مرد با شنیدن صدای آقای جان، کره‌ی زمین را روی میز فلزی مقابلش قرار داد و به آهستگی به سمت آن‌ها برگشت و در حالی که یک لبخند بزرگ، روی صورتش جا خوش کرده بود، به آن‌ها گفت:
-سلام عرض می‌کنم خدمتتون جناب، قصد فضولی در اتاق شما رو نداشتم، منتها جناب آقای مدیر از من خواستند که اینجا منتظر شما باشم.
آقای جان که با آشناییت او با خودش، خیلی بیشتر متعجب شده بود، یکی از ابروهای خود را بالا انداخت و گفت:
-و ببخشید شما؟
مرد سیاه‌پوست خنده‌ی بلندی کرد و در حالی که هنوز ته مانده‌های خنده‌اش در صدایش هویدا بود، گفت:
-آه، ببین چقدر حواس‌پرتم من! بنده مایکل ویل، سرمربی جدید تیم فوتبال این دبیرستان هستم.
آن سه نفر که بسیار تعجب کرده بودند، همزمان فریاد زدند:
-چـــی؟!
از صدای فریاد آن‌ها، مدیر مدرسه به همراه سخنگوی شهردار که در اتاق کناری در حال بحث و گفتگو بودند، سراسیمه وارد اتاق شدند. مدیر مدرسه با اضطراب رو به آقای جان گفت:
-جان، من همه چیز رو بهت توضیح میدم.
بعد رو به مایکل گفت:
-آقای ویل، لطفا چند لحظه اینجا باشید، من و جان یه صحبتی با هم می‌کنیم، بعد خدمتتون خواهم رسید.
-فقط وقتی دارید صحبت می‌کنید، متذکر باشید که بنده نمی‌خواستم جای مربی رو بگیرم و به اصرار آقای شهردار این جا هستم.
-البته.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نسترن بانو

ویراستار انجمن+ ناظر رمان +مدیر آزمایشی ویرایش
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
7/21/18
ارسال ها
723
امتیاز
28,473
محل سکونت
تهران
هر پنج نفرشان دور هم روی صندلی‌های فلزی طوسی رنگ نشسته بودند و به هم نگاه می‌کردند. سارا که از این سکوت خسته شده بود، با ناراحتی و کمی پرخاش گفت:
-آقای واتسون، پدر من توی این چند سالی که سرمربی بوده، همیشه تیم برنده شده. قرار بود اگه امسال هم به عنوان سرمربی انتخاب بشه، ازش تقدیر کنن. چرا باید یه سیاه‌پوست جای پدر من رو بگیره؟
آقای جان، هشدارگونه دخترش را صدا زد و منتظر به آقای واتسون و سخنگوی شهردار خیره شد. آقای واتسون سعی می‌کرد با من من کردن، مقدمه چینی کند که سخنگوی شهردار با لحن گرمی گفت:
-ببین جان، موریتا شهر کوچیکیه. وقتی سیاه‌پوستاش، تظاهرات می‌کنن، یعنی دو سوم شهر در حال نابودیه. ما مجبوریم یکی از خواسته‌هاشون رو که بیشتر بهش اهمیت می‌دادن برآورده کنیم تا بتونیم شهر رو تحت کنترل داشته باشیم. بذار این فصل ویل سرمربی باشه، همه‌ی ما می‌دونیم که کارت حرف نداره. با وجود ویل تیم شاید نتونه قهرمان بشه؛ اونوقته که ما می‌تونیم خیلی راحت، تو دهن این سیاه‌پوستا بزنیم و بگیم لیاقت ندارن که تو امور شهرداری دخالت کنن.
-اما من بهتون میگم که هیچ یک از بچه‌های تیم، در نبود آقای جان، حاضر به بازی توی تیم نمی‌شه.
-اونش دیگه به ما ربطی نداره، این مشکلات رو باید خود مایکل ویل حل کنه، نه ما.
جان ناراحت بود، نه فقط به خاطر اینکه بر کنار شده است، بلکه بیشتر به خاطر توهین‌هایی که به سیاه‌پوست‌ها می‌شد. او سنگ آن‌ها را به سینه نمی‌زد اما وقتی می‌دید با آن‌ها چه رفتاری می‌شود، خوشحال نمی‌شد.
او ناراحت بود از این که هیچ تیمی در آمریکا، بازیکن سیاه‌پوست ندارد. او ناراحت می‌شد وقتی می‌دید، بهترین دانشگاه‌ها هیچ ظرفیتی برای سیاه‌پوستان ندارند.
چند روز پیش وقتی که برای زدن آمپول تقویتی‌اش به بیمارستان رفته بود، دکتر کشیک یه زن سیاه‌پوست بود و فریاد بیماری را شنیده بود که می‌گفت: «من پول نمیدم که یه سیاه بخواد ویزیتم کنه.» و چقدر از شنیدن آن حرف دلش گرفته بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نسترن بانو

ویراستار انجمن+ ناظر رمان +مدیر آزمایشی ویرایش
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
7/21/18
ارسال ها
723
امتیاز
28,473
محل سکونت
تهران
جان به اتاقش بازگشت و بدون توجه به مایکل که دوباره خود را با آن کره‌ی زمین مشغول کرده بود، شروع به جمع کردن وسایل شخصی‌اش کرد.
مایکل خیره به سارا که دست‌هایش را در سینه جمع کرده بود و با اخم به مایکل نگاه می‌کرد و همینطور یکی از پاهایش را به طور مداوم به زمین می‌کوبید، به جان گفت:
-ببین جان، باور کن من نیومدم اینجا که جای تو رو بگیرم یا کاری بکنم که از تو تقدیر نشه، من فقط و فقط قصدم بردن این تیمه، منتها با یه فرقی نسبت به تو؛ من می‌خوام بازیکنام بهترین باشن، بدون در نظر گرفتن رنگ پوستشون.
جان که تمام وسایلش را درون کارتنی ریخته بود، دست سارا را گرفت و خیره به مایکل گفت:
-کار خوبی می‌کنی، امیدوارم موفق بشی.
و بدون زدن حرف دیگه‌ای، از اتاق خارج شد. نه ملایمت جان و نه اخم‌های سارا، هیچکدام باعث نمی‌شد که مایکل دست از هدفش بردارد. او خیلی مصمم از شهر خودش که فاصله‌ی زیادی با موریتا داشت، به آنجا آمده بود تا اهدافش را محقق سازد، حال به هر قیمتی.
مایکل دستور داد تا اعلامیه‌هایی مبنی بر پذیرش بازیکن فوتبال آمریکایی، در سرتاسر شهر پخش کنند، علی‌الخصوص در محله‌ای که سیاه‌پوستان زندگی می‌کردند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نسترن بانو

ویراستار انجمن+ ناظر رمان +مدیر آزمایشی ویرایش
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
7/21/18
ارسال ها
723
امتیاز
28,473
محل سکونت
تهران
طبق دستور شهردار، برای مایکل، خانه‌ای در منطقه‌ی سفیدپوستان خریداری شده بود، تا کمی جنجال‌ها بخوابد.
تمام مردم آن محله، سرهایشان را از پنجره‌های خانه‌شان بیرون آورده بودند تا شاهد اسباب‌کشی مایکل، به همراه همسر و دو دختر خردسالش باشند.
آن‌ها بی‌ملاحظه و بی‌مهابا عقاید کورکورانه‌ی خود را با صدای بلند بیان می‌کردند، فارغ از اینکه دو کودک مایکل، دل‌هایشان خواهد شکست.
یک نفر می‌گفت: «از فردا تمام این محله‌ رو بوی تعفن می‌گیره.»
دیگری اظهار می‌داشت: «سر و شکلشون رو نگاه کن، گداهای ما از اینا قابل تحمل‌ترن.»
ولی بیشتر از همه‌ی این حرف‌ها، وقتی مادر سفیدپوستی، دست‌های خود را بر روی چشمان فرزندش که نظاره‌گر خانواده مایکل بود، گذاشت و گفت: «نگاه نکن راشل، نمی‌خوام شب خواب ترسناک ببینی.» دلشان را شکست و غرورشان را جریحه‌دار کرد؛ اما مایکل با یادآوری هدفش در ذهن، با لبخند خانواده‌اش را به داخل خانه‌ی جدیدشان هدایت کرد.
سر شام زنگ خانه‌شان به صدا درآمد. مایکل به سمت در رفت و وقتی آن را گشود، با سارا کوچولوی اخمو مواجه شد. همسر مایکل هم به سمت در آمد و پشت همسرش ایستاد و نظاره‌گر آن دختر زیبا شد. سارا برگه‌ای را به سمت مایکل گرفت و خیلی جدی گفت:
-این رو پدرم داده، لیست بازیکنای سابق تیمن، اگر چه فکر نکنم دیگه بازی کنن اما به هر حال، وظیفه‌م بود بهتون اطلاع بدم.
همسر مایکل با مهربانی ذاتی‌اش به سارا گفت:
-عزیزم چرا نمیای با ما شام بخوری؟ اسپاگتی درست کردم، فکر کنم دوست داشته باشی.
اما سارا با گستاخی در چشمان سیاه آن زن دوست‌داشتنی خیره شد و گفت:
-من تو خونه‌ی کسی که شغل بابام رو دزدیده نمی‌رم خانوم.
و بدون توجه به آن‌ها، آنجا را ترک کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نسترن بانو

ویراستار انجمن+ ناظر رمان +مدیر آزمایشی ویرایش
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
7/21/18
ارسال ها
723
امتیاز
28,473
محل سکونت
تهران
اگرچه در دل مایکل کمی آشوب به پا شد؛ اما با زیرکی، حفظ ظاهر کرد و بعد از بستن درب خانه، به همسرش گفت:
-این وروجک اومد، غذامون از دهن افتاد. با این حال، من یکی که نمی‌تونم بی‌خیال دست پخت محشر تو بشم، پس بدو بریم.
و با سرعت خود را به آشپزخانه رساند اما ناراحتی سارا تاثیر بدی روی جیسی، همسر مایکل گذاشته بود. به کلی اشتهایش کور شده بود و عمیقاً دلش می‌خواست یک دل سیر، از رفتار ناخوشایند سفید پوستان خودخواه گریه کند؛ اما دلش نمی‌خواست همسرش را ناراحت و نسبت به هدفش دلسرد بکند، پس سعی کرد با جویدن پوست لبش، مثل همیشه خودخوری کند و غم‌هایش را بروز ندهد.
بعد از صرف شام و دیدن یک فیلم سینمایی، جیسی دخترانش را به اتاق خوابشان برد و با گفتن یک قصه‌ی کوتاه که ساخته‌ی ذهن جیسی بود و سعی می‌کرد، تمام رویاهایش را از جمله صلح بین سفیدرویان و سیاه‌رویان و پایان این تبعیض‌های نژادی داخل داستانش بگنجاند، بعد از بوسیدن پیشانی‌شان، اتاق را ترک کرد و به سمت مایکل که مشغول دیدن مسابقه‌ی فوتبال آمریکایی بود، رفت.
-مایکل، عزیزم فکر نمی‌کنی دیر وقته، فردا روز سختی رو داری، بهتره زودتر بخوابی!
مایکل بدون این که چشم از مانیتور کامپیوتر بردارد، گفت:
-دارم مسابقه‌های قبلی بچه‌های تیم مدرسه رو می‌بینم، کارشون خوبه اما عالی نیست.
-خیلی خب فردا که از باشگاه برگشتی ببین، چه اصراریه که این وقت شب ببینی؟!
-نمی‌تونم بخوابم، می‌خوام وقتی فردا با بچه‌های تیم روبه‌رو می‌شیم، با یه شناخت نسبی باشه، نه بدون هیچ اطلاعاتی.
-پس می‌رم برات یه فنجون قهوه بیارم.
-ممنون.
بعد از پنج دقیقه جیسی با دو فنجان قهوه‌ی دست‌ساز کنار همسرش نشست و او نیز همانند مایکل، به مانیتور خیره شد. هر چه نباشد، او همسر یک سرمربی فوتبال آمریکایی است و اندکی از این بازی هیجان‌انگیز سر در می‌آورد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نسترن بانو

ویراستار انجمن+ ناظر رمان +مدیر آزمایشی ویرایش
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
7/21/18
ارسال ها
723
امتیاز
28,473
محل سکونت
تهران
جیسی با اشاره کردن به قسمتی از صفحه‌ی مانیتور گفت:
-پدر سارا، این آقاست؟
مایکل خیره به جانی شد که در کنار زمین بازی، مشغول فریاد زدن بر سر بازیکنان بود. کمی مکث کرد و ضمن تایید حرف جیسی، با تکان دادن سرش گفت:
-یه لحظه‌هایی عذاب وجدان می‌گیرم از این که این کار رو قبول کردم؛ اما با شناختی که دورادور از جان پیدا کردم، می‌دونم وقتی تیمش قهرمان بشه خوشحال میشه و براش فرقی نمی‌کنه که اون سرمربی این تیم برنده باشه یا من.
جیسی سکوت کرد و به فکر فرو رفت. مایکل هم که فکر می‌کرد این بحث خاتمه پیدا کرده، دیدن مسابقه را از سر گرفت. چندی نگذشته بود که جیسی بشکنی زد و رو به مایکل با هیجان گفت:
-مایک، چرا تیمتون ۲ تا مربی نداشته باشه، ها؟!
مایکل که از پیشنهاد ناگهانی جیسی شوکه شده بود، پخش ویدیو را متوقف کرد و متعجب به جیسی گفت:
-جیسی چی داری میگی؟! فکر کنم بهتر باشه بخوابی، این چند روز به خاطر اسباب‌کشی خسته شدی و نیاز به استراحت داری.
جیسی که از نادیده گرفتن حرفش توسط مایکل ناراحت شده بود، با تندخویی گفت:
-برو خودت رو مسخره کن جناب، من کاملاً هوشیار هستم و یه پیشنهاد کاملا معقولانه دادم. چرا نشه یه تیم دو تا مربی داشته باشه؟ اینجوری هم بازیکنای سابق تیم حضور پیدا می‌کنن، هم سارا ناراحت نمی‌شه از این که جای پدرش رو گرفتی، در ضمن دو تا عقل، خیلی بهتر از یکی کار می‌کنه، نظرت چیه؟!
مایکل که با سخنرانی جیسی کمی به فکر فرو رفته بود، خیلی سریع کامپیوتر را خاموش کرد و به جیسی گفت:
-روش فکر می‌کنم، بهتره بری بخوابی.
-مگه تو نمی‌خوابی؟
-چرا، ولی قبلش می‌خوام سیگار بکشم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است.

بالا