در حال تایپ رمان خیال باتو بودن | sima_m کاربر انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع sima_m
  • تاریخ شروع

دوستان رمانم چطوره؟!

  • بد نیست

    رای 0 0.0%
  • افتضاحه

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    8

sima_m

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
1/12/19
ارسال ها
87
امتیاز
3,678
محل سکونت
karaj
کد رمان: 1903
ناظر: @l.ārMān.l

نام رمان: خیال باتو بودن
نام نویسنده: sima_m
ژانر: تخیلی، عاشقانه
خلاصه:
رمان در مورد دختری به نام الساست که پدرش رو وقتی 18 سالش بوده از دست داده و با مادرش زندگی می‌کنه. اونا اصلا وضع مالی خوبی نداشتن.‌ السا طی یه اتفاقاتی با پسری عجیب به نام رهام آشنا می‌شه که ادعا داره السا رو خوب می‌شناسه. اولش السا فکر می‌کنه رهام دیوونه‌ست ولی...
پایان خوش

88627
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,196
امتیاز
29,873
محل سکونت
رفسنجان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

sima_m

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
1/12/19
ارسال ها
87
امتیاز
3,678
محل سکونت
karaj
وسطای کوچه بودم که گوشیم زنگ خورد. حالا تو الان حتما باید زنگ می‌خوردی؟!
(خسته‌ست تازه از دانشگاه اومده درکش کنید!)
دستم رو بردم تو کیفم و بعد از کلی گشتن که دیگه داشتم ناامید می‌شدم دستم به جسم سردی برخورد کرد؛ خودشه. آوردمش بیرون و به صفحه‌ش نگاه کردم. انگار نه انگار همین الان باهم بودیم. جواب دادم.
من:هان چیه؟
صدای جیغ جیغوش پیچید تو گوشی.
سارینا:مرض.. چرا یادم ننداختی جزوه‌ت‌ رو ازت بگیرم؟
کلید رو از تو کیفم درآوردم و در رو باز کردم.
من:به من‌ چه.. می‌خواستی تو کلاس نخوابی...
در رو هل دادم و وارد شدم.
من‌:بعدم الان اصلا حو..
چشمام تا حد ممکن باز شد. این اینجا چیکار می‌کرد؟اخم کردم و روم‌ رو ازش گرفتم. به سارینا که همین‌طوری داشت زر می‌زد گفتم:
-من بعدا بهت زنگ می‌زنم.
گوشی رو قطع کردم و انداختمش تو کیفم. زیر چشمی نگاهی به حسام انداختم که داشت با لبخند محوی به سمتم میومد.
حسام:سلام.. خسته نباشی.
هه خسته! البته اگه تو بذاری.
من:ممنون.
خواستم برم داخل که دستم‌ رو گرفت. هر کاری کردم نتونستم دستم رو از تو دستش بیرون بیارم.
من:ولم کن آقای محترم...
لبخندش محو شده بود و با عصبانیت و حرص داشت نگاهم میکرد.
حسام:قبلنا جواب سلام می‌دادی.
پوزخندی زدم و همون‌طور که تلاش می‌کردم دستم‌ رو آزاد کنم گفتم:
-زیادی دلت‌ رو خوش نکن.. قبلنم از سر اجبار بود که جوا..
با صدای مامان دست از تقلا کشیدم و بهش نگاه کردم. رو پله‌ها وایساده و چادرش‌ رو محکم گرفته بود.
مامان:اِ..اومدی دخترم؟خسته نباشی.
لبخند مصنوعی زدم.
من:سلام مامان.. مرسی.
حسام:من دیگه باید برم.
نگاهی بهش کردم و با ذوقی که تو صدام بود گفتم:
-اِ.. حالا بودی!
آخیش.. حسابی داشت حرص می‌خورد.
حسام:ممنون. مزاحم نمی‌شم.
مامان جلو اومد و گفت:
-نه بابا چه مزاحمتی.. تو مثل پسرِ نداشته‌م می‌مونی..
خواست ادامه بده که با نگاهی که بهش انداختم سکوت کرد. می‌دونست بدم میادا ولی باز می‌گفت.. حسام نفسش‌ رو فوت کرد و کلافه گفت:
-شما لطف دارین خانم مولایی.. ولی دیگه باید برم،‌ جایی کار دارم.
انگار کسی گفت بمون که داره توضیح می‌ده. مامان در جوابش فقط لبخند کوچیکی زد. حسام نزدیکم شد و تو گوشم گفت:
-برای تو بعدا دارم.
پوزخندی زدم و تو چشماش نگاه کردم.
من:دیرتون نشه؟!
دستم‌ رو ول کرد و با گفتن کلمه خداحافظ از خونه بیرون زد. یه نفس راحت کشیدم و از کنار مامان رد شدم.یه راست رفتم تو اتاقم و داشتم لباسام‌ رو عوض می‌کردم که تقه‌‌ای به در خورد. خوب می‌دونست که الان از دستش دلخورم.
مامان:السا.
موهای بلندم‌ رو بالا سرم با کش بستم و در رو باز کردم.
من:بله مامان؟
یکم دست دست کرد اما بالاخره گفت:
-از دستم ناراحتی؟
کلافه نفسم‌ رو فوت کردم.
من:نباشم؟
مامان:...
من:این اینجا چیکار می‌کرد مامان؟ واسه چی اومده بود؟
مامان:سواله می‌پرسی السا؟ خب اومده بود تو رو ببینه.
عصبی شدم. من‌ رو ببینه؟ مگه چیکاره منه که اومده من‌ رو ببینه؟
من:مامان مگه من نگفتم دیگه این آدم‌ رو اینجا نبینم؟
مامان متعجب نگاهم کرد و گفت:
-زشته دختر.. اینه جواب اون همه کمکاش؟
خود به خود تن صدام یکم بالا رفت.
من:چی زشته مادر من؟ کمک کرد درست.. نذاشت اساسمون‌ رو بندازن تو کوچه درست... نجاتمون داد درست.. مگه پولش‌ رو نگرفته از بابا؟ دیگه چی می‌گه؟ چرا ولم نمی‌کنه؟
گونه‌م خیس شده بود. مامانم همین‌طور. بابایی کاش بودی.. در رو بستم و خودم‌ رو روی تختم انداختم. بسه دیگه خسته شدم. بعد دو سال هنوزم ولم نمی‌کرد. دیگه باید به چه زبونی می‌گفتم که ازش خوشم نمیاد؟ شاید اگه بابا بود نمی‌ذاشت انقدر مزاحم زندگیمون باشه.. اشکام پشت سر هم بالشت‌ رو خیس می‌کردن.. باباجون چرا تنهامون گذاشتی؟

با صدای مامان از خواب بیدار شدم.
مامان:السا پاشو شام.. السا.
تو جام نشستم.
من:الان میام.
 
آخرین ویرایش

sima_m

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
1/12/19
ارسال ها
87
امتیاز
3,678
محل سکونت
karaj
به زور از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. مامان نشسته بود پشت میز و منتظر من بود. تا وارد شدم سرش رو بالا آورد و لبخندی به روم زد. لبخند کوچیکی در جوابش زدم. نشستم رو به روش. سرم رو انداختم پایین و مشغول خوردن غذام شدم. سرم رو که آوردم بالا دیدم مامان داره با نگرانی نگاهم می‌کنه. دست از خوردن کشیدم. مامان وقتی اینجوری نگرانه یعنی یه اتفاق مهم و البته بدی افتاده. یکم که نگاهم کرد گفت:
-چرا نمی‌خوری عزیزم؟
چشمام رو ریز کردم و گفتم:
-شما چرا نمی‌خوری؟
فوری مشغول شد و گفت:
-چرا.. می‌خورم. تو بخور.. نوش جونت.
یعنی چی می‌خواد بگه که انقدر هوله؟ شونه هام رو بالا انداختم. اگه بخواد می‌گه. لابد چیزه مهمی نیست. وسطای غذا خوردنم بود که مامان صدام کرد:
-السا.
غذای تو دهنم رو قورت دادم و گفتم:
-جانم مامان؟
لبخند نگرانی زد و گفت:
-یه چیزی بگم قول می‌دی عصبانی نشی؟
من:باشه.. بگو.
مامان:بگو قول می‌دی.
دلم شور زد. تند گفتم:
-گفتم باشه دیگه.. قول می‌دم. حالا بگو.
دستاش رو توی هم قفل کرد. با نگرانی گفت:
-ببین السا.. بلد نیستم مقدمه چینی کنم.. فقط ازت میخوام درکم کنی.. بابات که رفت مارو تنها گذاشت..
کلافه از حرفای نامفهوم مامان گفتم:
-مامان حالا خوبه می‌گی مقدمه چینی بلد نیستما.. می‌شه بگی چیشده؟
مامان:آره آره می‌گم دخترم.. صبر داشته باش. خودت خوب می‌دونی که بابات قبل از مرگش ورشکست شد..
با کنجکاوی گفتم:
-خب؟
چپکی نگاهم کرد و گفت:
-می‌‌ذاری بگم؟ یا هی می‌خوای حرفم رو قطع کنی؟
واقعا دو دقه نمی‌تونم جلو دهنم رو بگیرم.
من:چشم.. ببخشید.. بفرمایید.
تو چشمام نگاه کرد و ادامه داد:
-چشمت بی بلا دختر.. داشتم می‌گفتم.. بابات ورشکست شد و همه چی رو فروخت.. از دار دنیا یه مقدار پول برامون موند که اینجا رو باهاش اجاره کردیم.
به اینجا که رسید سکوت کرد. بعد یکم مکث که دیگه از کنجکاوی و نگرانی داشت جونم بالا میومد با بغض گفت:
-می‌خواستم بگم که.. اون مقدار پول.. انقدر کم بود که.... همون دو ماه اول تموم شد.. بعدشم که بابات رفت..
گیج شده بودم. یعنی چی تموم شد؟ با بهت گفتم:
-تموم شد؟ جدی که نمی‌گی؟
اشکی که روی گونه‌ش چکید مثل آواری شد روی سرم. خنده تلخی کردم.
من:پس سرکار می‌ری دیگه؟ چرا به..
مامان پرید وسط حرفم رو محکم گفت:
-نه.
با ناباوری زمزمه کردم:
-نه.؟
نگاهش رو ازم گرفت و به زمین دوخت.
من:مامان با تواما.. من نمی‌فهمم.. خودت گفتی بابا پس انداز داشته.. مگه نگفتی پول اونقدری هست که...
بدون این که نگاهم کنه با صدای آرومی گفت:
-دروغ گفتم.. بابات پس انداز نداشت. یکم پول بود که دم آخری بهم داد.
از جام بلند شدم و پوزخند زدم.
من:جالبه! پس می‌شه بگی ما تا الان با کدوم پول سر کردیم؟
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
-این پسره..
چشمام گرد شد. نکنه.. نکنه..
مامان‌:..حسام.
شکم به یقین تبدیل شد.. روی صندلی افتادم.. ما با پول حسام تا الان گذروندیم؟ پس اون حرفای مامان معنیش این بود؟ خیره به زمین زمزمه کردم:
-مامان چیکار کردی..؟
چشمام پر شد.. پس حسام برای همین دست از سر من برنمی‌داره.. قطره اشکی از گونه‌م چکید. عصبی از جام بلند شدم و با بغض و صدای بلندی گفتم:
-چرا به من نگفتی مامان؟ هان؟ چرا به من نگفتی؟
 
آخرین ویرایش

sima_m

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
1/12/19
ارسال ها
87
امتیاز
3,678
محل سکونت
karaj
با چشمای اشکیش نگاهم کرد.
مامان:چی می‌گفتم؟ انتظار داشتی تو اون وضعیت ازت بخوام بری کار کنی؟ تویی که یه مدت تو خودت بودی..
با صدایی که داشت همین‌طور بالا میرفت گفتم:
-آره مامان.. انتظار داشتم بگی.. انتظار نداشتم بری از کسی پول بگیری که حس می‌کنه با پول می‌تونه همه چی داشته باشه.. انتظار نداشتم ازت مامان..
با عصابی خراب از آشپزخونه اومدم بیرون و یه راست رفتم سمت اتاقم. حالا باید چیکار می‌کردم؟ لابد حسام انتظار داشت... اه لعنت بهت.. روی تختم نشستم و بی صدا اشک ریختم. مامان چطوری تونست دو سال این موضوع مهم رو ازم پنهان کنه؟. چطور؟.. صدای زنگ گوشیم من رو به خودم آورد. بی حوصله به صفحه گوشی نگاه کردم. سارینا بود. پوفی کردم. گفته بودم بهش زنگ می‌زنم اما یادم رفت. ولش کن. صاف نشستم. صدای گوشی قطع شد. چرا بهش زنگ نزنم؟ زنگ بزنم آخه چی بگم؟ نچی کردم.. ولی شاید قبول کنه. طی یه تصمیم گوشی رو برداشتم و شماره‌شو گرفتم. بعد از سه چهار تا بوق برداشت.
حسام:الو؟
با صدای آروم جواب دادم:
-سلام.
حسام:سلام.. خوبی؟
من:ممنون..
با یکم مکث گفتم:
-تو خوبی؟
الان حتما تعجب کرده. با شنیدن صداش لبخند کجی رو لبم نشست.
حسام:مرسی.. چیزی شده؟
من:نه.. چیزی نیست.
حسام:آخه صدات..
حرفش رو قطع کردم و بی حوصله گفتم:
-گفتم که.. چیزی نیست حسام.
حسام با یکم مکث گفت:
-باشه.
من:می‌شه فردا ببینمت؟
یعنی جونم بالا اومد تا این چند کلمه رو بهش گفتم. مطمعن بودم الان قبول نمی‌کنه.
حسام:قول نمی‌دم.. حالا ساعت چند؟ بگو شاید تونستم بیام.
از حرص دوست داشتم اینجا بود گوشیم رو می‌کوبوندم تو ملاجش. حداقلش اگه کارم بهش گیر نبود می‌تونستم همین الان قطع کنم اما حیف نمی‌شد.. حیف.. پس نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم عادی باشم.
من:آخه کار واجبی دارم.
دیدم سکوت کرده. پس تا حدودی موفق بودم.
من:حساام؟
حسام رو کشیده گفتم. شاید جواب داد. نفسش رو فوت کرد.
حسام:باشه. کجا؟ ساعت چند؟
لبخند کجی زدم. فکر کرده فردا میام می‌گم عزیزم اومدم بابت رفتار دیروزم ازت عذر بخوام! از فکر خودم خندم گرفت. از این فکرا دراومدم و آدرس رو به حسام گفتم.
من:ساعت ۵:۳۰ اونجا باش.
حسام:باشه. کاری نداری؟
اه اه پسره نچسب..
من:نه.. پس می‌بینمت. خداحافظ.
حسام:خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و آروم پرتش کردم رو عسلی. دراز کشیدم رو تختم که گوشیم زنگ خورد. حتما ساریناست. حالا مگه دست برمی‌داره؟ خم شدم سمت گوشیم و برش داشتم. جواب دادم:
-الو سارینا.
 
آخرین ویرایش

sima_m

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
1/12/19
ارسال ها
87
امتیاز
3,678
محل سکونت
karaj
سارینا:آدمی تو؟.. این همه زنگ زدم بهت. نمی‌تونستی جواب بدی؟.. کدوم گوری بودی تو اصلا؟
دلخور بود. هوووف حالا کی از دل این درمیاره؟
من:باور کن حوصله نداشتم..
سارینا که صدای بی حالم رو شنید متعجب گفت:
-چیشده؟ چرا صدات این‌جوریه؟ واسه چی حوصله نداشتی؟ لابد..
من:سارینا چقدر حرف می‌زنی.. می‌ذاری منم حرف بزنم؟
سارینا:آره خب.. زرتو بزن ببینم چیشده.
من:اون موقعی که گفتم بعدا بهت زنگ می‌زنم.. حسام اینجا بود.
سارینا:اه این یارو هم ول کن نیستا. ببین این کی می‌خواد بفهمه تو دیگه نامزدش نیستی.
پوزخند زدم.
من:با این موضوعی که پیش اومده باید بگم هیچوقت..
سارینا بعد یکم مکث گفت:
-یعنی چی؟ می‌گی چیشده یا نه؟
همه چیز رو برای سارینا تعریف کردم. عصابم بیشتر خورد شد. اصلا کلا هر چیزی که به این پسر مربوط می‌شد عصابمو می‌ریخت بهم. سارینا سکوت کرده بود. یه سکوت طولانی که خودم شکستمش.
من:الو.. سارینا هستی؟
سارینا که هنوز تو بهت بود بی توجه به حرفم گفت:
-حالا می‌خوای چیکار کنی؟
دستی به صورتم کشیدم. کلافه تر از قبل گفتم:
-فعلا زنگ زدم بهش برای فردا قرار گذاشتم.
سارینا:قرار؟ قرار برای چی؟
من:سارینا الان خستم. فردا بعد قرار رسیدم خونه بهت زنگ می‌زنم می‌گم همه چی رو.
سارینا:باشه ولی زنگ بزنیا.
تک خنده ای کردم.
من:خب بابا.. یادم نمی‌ره.. فوضول.
سارینا:اصلا تو هروقت می‌گی یادم نمی‌ره من همون یه ذره اعتمادی هم که بهت دارم از بین می‌ره.. بعدم فوضول اون عمته..
عمه.. یاد خانواده پدریم افتادم. فقط یه بار دیده بودمشون اونم سر خاک بابا.. اونم چه دیداری! هممون با نفرت همدیگه رو نگاه می‌کردیم. تو این همه سال اصلا سراغی از ما نگرفته بودن ماهم همین‌طور. البته مامان چند باری زنگ زد بهشون که دعوتشون کنه ایران آخه اونا تو آمریکا زندگی می‌کردن. اما جواب مامان رو چی دادن؟ بازم همون حرفای همیشگی. آخه مادرم یه بچه پرورشگاهی بوده و پدرم وقتی برای کاری میاد ایران عاشقش می‌شه. یکم که می‌گذره مامانمم بهش علاقه پیدا می‌کنه. خانواده بابا هم بهش می‌گن یا ما یا الهه(مامانم) که بابا هم قربونش برم مامان رو انتخاب می‌کنه. چقدر دلم براش تنگ شده.. با شنیدن اسمم از طرف سارینا به خودم اومدم.
سارینا:الو؟.. السا؟. کجایی تو؟.. هستی؟
بی حواس گفتم:
-آره آره.
سارینا با حرص گفت:
-۵ ساعته دارم صدات می‌کنم.
من:خب بابا.. حواسم نبود دیگه.
سارینا:حالا این دفعه رو می‌بخشم ولی دیگه تکرار نشه.
من:سارینا کاری نداری قطع کنم؟
سارینا:گند اخلاق.. خداحافظ.
تا اومدم خداحافظی کنم گوشی رو روم قطع کرد. بیخیال گوشی رو گذاشتم کنار. می‌دونستم ناراحت نمی‌شه.. عجب! حالا خوبه همین چند ساعت پیش خواب بودما ولی بازم خوابم میومد. کلا خیلی خوابالو بودم. چشمام رو بستم و طولی نکشید که خوابم برد.
 
آخرین ویرایش

sima_m

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
1/12/19
ارسال ها
87
امتیاز
3,678
محل سکونت
karaj
***
حاضر و آماده از تو آینه نگاهی به خودم انداختم. یه مانتو جلو باز لیمویی پوشیده بودم. یه روسری ساتن سرمه ای سفید هم سرم کرده بودم. آرایش مختصری داشتم و قسمتی از موهام رو هم چپکی روی صورتم ریخته بودم. عاشق چهره‌م بودم. پوست سفید.. موهای بور و خرمایی رنگ.. چشمای درشت قهوه‌ای روشن.. بینی متوسط و لبای متوسط و قلوه‌ای. در کل خوب بودم. لبخندی به خودم زدم. حالا هر کی الان می‌دید من رو فکر می‌کرد دیوونه‌م! گوشیم رو انداختم تو کیف و با برداشتن کیفم از اتاق اومدم بیرون. مامان رو مبل نشسته و مشغول دیدن تلویزیون بود. قبل از این که چیزی ازم بپرسه خودم زودتر گفتم:
-مامان.. من دارم می‌رم بیرون. زود میام.
سرش رو تکون داد.
مامان:باشه برو دخترم مواظب خودت باش.
من:چشم.
عجیب بود که نپرسید با کی می‌رم. از مامان خداحافظی کردم و کفشام رو پوشیدم و از خونه بیرون رفتم. سوار تاکسی شدم. خیلی ترافیک بود. بهتر یکم دیرتر می‌رسم اونجا! به ساعت گوشیم نگاه کردم.. ۵:۳۲.. یه بار نشد من سر موقع برسم یه جایی. کلا همین‌جوری بودم همیشه دیر می‌کردم. بعد از ۱۰ دقه رسیدم. پول تاکسی رو حساب کردم و پیاده شدم. نگاهی به سر در کافه کردم و وارد شدم. نه شلوغ بود نه خلوت. همین‌طور داشتم اطرافم رو نگاه می‌کردم که دیدمش. رفتم نزدیکش. سلام کردم و رو به روش نشستم.
حسام:علیک سلام.. خوبی؟
یه تیشرت سرمه‌ای پوشیده بود که خیلی بهش میومد. چشم و ابرو مشکی.. بینی و لبای متوسط.. پوست سفید.. موهای مشکی.. جذاب بود ولی من ازش خوشم نمیومد. سعی کردم لبخند بزنم.
من:مرسی.. تو چطوری؟
یکم خیره نگاهم کرد و گفت:
-ممنون.. کارم داشتی؟
نفس عمیقی کشیدم.
من:خب آره.. اممم..
بعد یکم مکث ادامه دادم:
-فقط نمی‌دونم چجوری باید بگم..
یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت:
-بگو.. راحت باش.
خواستم بگم خوب شد گفتی وگرنه نمی‌دونستم اما خب جاش نبود. نگاهم رو به میز دوختم.
من:راستش من می‌دونم که تو هنوزم به ما کمک می‌کنی و این که... خرجمونم تو می‌دی..
یه حس بدی داشتم.. حس خجالت.. حس کوچیک شدن.. چی می‌شد اگه مامان زودتر بهم می‌گفت؟.. بدون این که نگاهی بهش بندازم ادامه دادم:
-تا الان به روم نیاوردی.. این همه کمکمون کردی.. دستت درد نکنه.. ولی از این به بعد دیگه نمی‌خواد.
نفسم رو فوت کردم.
من:از فردا می‌افتم دنبال کار.. فقط باید یکم صبر کنی تا پولت رو بدم.. ممکنه طول..
همین‌طور داشتم حرف می‌زدم که با صدای دلخورش سرم رو بالا آوردم. واسه چی اخم کرده؟. مگه حرف بدی زدم؟
حسام:السا من از تو پول خواستم؟
خواستم چیزی بگم که فوری گفت:
-نمی‌خواد کار کنی.. اصلا کی به یه دختر ۲۰ ساله کار می‌ده؟
حق به جانب گفتم:
-اولا که شما تعیین نمی‌کنی من برم سرکار یا نه.. دوما چرا ندن؟ ممکنه یه کار درست و حسابی نباشه اما همین که یه درآمدی باشه برام بسه.
 
آخرین ویرایش

sima_m

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
1/12/19
ارسال ها
87
امتیاز
3,678
محل سکونت
karaj
یکم به سمت جلو خم شد و گفت:
-کی گفته من تعیین نمی‌کنم؟ وقتی می‌گم نمی‌خوام بری سرکار باید بگی چشم.
عصبی شدم. این آدم واقعا چه فکری با خودش کرده بود؟ فکر می‌کرد منم الان می‌گم چشــم؟
من:باید؟ چرا باید به حرفات گوش بدم؟ حسام چرا فکر می‌کنی هنوزم بین من و تو چیزی هست؟ همه چی تموم شد.. همون دوسال پیش.. یادت نیست؟
اخماش رفت توهم.
حسام:شاید برای تو تموم شده باشه.. ولی برای من چیزی فرق نکرده..
عصبی خندیدم.
من:اگه فکر کردی با این کارایی که دو سال کردی من این بار حتما زنت می‌شم باید بگم اشتباه فکر کردی.
خونسرد گفت:
-می‌شی.
وای وای.. وقتی خونسرد می‌شد دوست داشتم سرش رو بکوبونم به دیوار.. پوزخند زدم.
من:نمی‌شم.
دیگه داشتم بغض می‌کردم. بابا ولم کن دیگه.. من نمی‌خوام با تو ازدواج کنم مگه زوره؟ حسام کلافه گفت:
-چرا لج می‌کنی السا؟ چرا نمی‌خوای بفهمی زندگیمی؟ اگه قبول کنی زندگی که هیچ دنیا رو به پات می‌ریزم.
گوشم از این حرفاش پر بود. لبخند کجی رو لبم نشست.
من:اگه رو خوب اومدی.. اگه زنت بشم.
اگه دوم رو محکم تر گفتم. فوری از جام بلند شدم و گفتم:
-بهمون پول دادی.. پولتم بهت برمی‌گردونم. خداحافظ.
خواستم برم که مچ دستم رو گرفت و نگهم داشت.. هووف.
حسام:بازم به پیشنهادم فکر کن. مطمعن باش می‌تونم خوشبختت کنم.
دستم رو از دستش بیرون کشیدم و با قدمای تند از کافه بیرون زدم. من رو باش فکر می‌کردم دیگه بیخیال شده.! اصلا حوصله خونه رفتن رو نداشتم. اونم خونه‌ای که از صدقه سری حسام داریم. قطره اشکی رو گونم چکید که با پشت دست پاکش کردم. حداقل شاید اگه کسی رو داشتیم وضعمون الان این نبود. پیاده تا پارکی که تو اون نزدیکا بود رفتم. روی یه نیمکت خالی نشستم و زل زدم به درخت رو به روم. حالا از کجا کار گیر بیارم؟ اصلا چقدر بهش بدهکارم؟ کم کمش ماهی ۵۰۰ تومن پول اجاره خونه رو می‌داد. ضرب در ۲۴.. چشمام گشاد شد.. این همه پول رو من چجوری برگردونم؟ تازه چیزای دیگه هم هست. چونم لرزید و بی صدا زدم زیر گریه. هر کی رد می‌شد یه جوری نگاهم می‌کرد.. یکی بد نگاه می‌کرد.. یکی با ترحم. اشکام رو پاک کردم. من جورش می‌کنم. شده از زیر سنگ جورش می‌کنم. نمی‌دونم چقدر گذشته بود همین‌جوری داشتم خودم رو دلداری می‌دادم که گوشیم زنگ خورد. حوصله‌ش رو نداشتم. یکم بعد قطع شد اما دوباره زنگ خورد. مثل قبل اهمیتی ندادم اما بلافاصله که قطع شد بازم زنگ خورد. نه.. مثل این که دست بردار نیست.. می‌خواد همین‌جوری پشت سر هم زنگ بزنه. گوشیم رو از تو کیفم درآوردم. نفسم رو فوت کردم. سارینا بود. ترسیده زنگ نزنم بهش فوضول خانوم. بی حوصله جواب دادم:
-الو سلام.
سارینا:سلام.. چطوری؟ خوبی؟
پوزخند زدم. عالیم اصلا. جواب سوالش رو ندادم اما به جاش آروم گفتم:
-سارینا می‌تونی بیای به این آدرسی که می‌گم؟
سارینا هم دید ناراحتم پا پیچم نشد و گفت:
-چرا نتونم؟ آدرس رو بگو سه سوت اونجام.
 
آخرین ویرایش

sima_m

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
1/12/19
ارسال ها
87
امتیاز
3,678
محل سکونت
karaj
آدرس رو بهش گفتم و اونم گفت که زود میاد. گوشی رو قطع کردم و انداختم تو کیفم. با دستام سرم رو گرفتم. نمی‌خواستم به چیزی فکر کنم. کاش می‌شد ذهنم رو از همه چی خالی کنم. کاش.. نمی‌دونم چقدر گذشته بود که دستی روی شونم نشست. سرم رو بالا آوردم و سارینا و مهشید رو رو به روم دیدم. زیر ل**ب سلام آرومی گفتم و کشیدم کنار تا بشینن. مهشید دستم رو گرفت و کشید و بلندم کرد. بغلم کرد و گفت:
-نبینمت این‌طوری السا.. درست می‌شه.
می‌دونستم سارینا گفته بهش. جفتشونم دوستای صمیمیم بودن و از زندگیم خبر داشتن.
سارینا:راست می‌گه درست می‌شه.. نگران نباش.
یکم بغلش موندم و بعد اومدم بیرون. اینا رو نگن چی بگن؟ لبخند تلخی زدم.
من:ممنون از امید دادناتون.. اما چطوری؟ چطوری می‌خواد درست شه؟
مهشید ل**ب گزید و ناراحت گفت:
-حالا چقدری هست؟
شروع کردیم به قدم زدن. مبلغ رو حدودی گفتم بهش. چشماشون از تعجب گرد شد. لبخند کجی رو لبم نشست. بعد یه مدت از حالت تعجب دراومدن.
مهشید:باور کن اگه می‌تونستیم حتما کمکت می‌کردیم.
منظورش رو فهمیدم. دوتاشونم وضع مالیشون بهتر از ما بود ولی در حد متوسط. پس نمی‌تونستم ازشون کمک بخوام. لبخندی به روش زدم.
من:نه بابا این چه حرفیه. همین که گفتی خودش کلیه.
متقابلا لبخند زد. بعد یکم مکث گفت:
-حالا فعلا بهش فکر نکن.. با غصه خوردن که چیزی درست نمی‌شه.
سارینا ضربه آرومی به کمرم زد و گفت:
-راست می‌گه خر قشنگم. سر فرصت قشنگ می‌شینیم درموردش فکر می‌کنیم الان فعلا ناراحتی.. عصابتم خورده.. بریم کافه‌ای چیزی حال و هواتم عوض شه..
مهشید:آره.. بنظرم الان بهترین فکر همینه.
اینا چقدر خوش خیال بودن. نفسم رو فوت کردم و گفتم:
-مرسی که به فکرمید.. می‌دونم با این حرفاتون می‌خواید من رو از این حال و هوا دربیارید ولی واقعا الان من حال درست و حسابی ندارم.. باشه قبول.. می‌ریم کافه.. ولی ازم انتظار نداشته باشید که شاد و خوشحال همراهتون بیام.
منظورم رو خوب گرفتن. سارینا چشماش رو ریز کرد و گفت:
-این یعنی هیچ جوره از فاز دپت نمیای بیرون دیگه؟
سکوت کردم. انتظار داشت با خوشحالی بالا و پایین بپرم؟ اون که بدهکار نبود من بدهکار بودم. چشمام باز داشت پر می‌شد.
سارینا پووفی کرد و گفت:
-چیکارت کنم؟ حیف که رفیقمی دلم نمیاد همین‌جا ولت کنم به حال خودت.
باهم دیگه به سمت کافه‌ای که بیشتر وقتا می‌رفتیم رفتیم. سه تایی واردش شدیم. اینجا خلوت تر از کافه‌ای بود که با حسام رفتیم.. حسام.. بدهکاریم.. کلافه دستی به صورتم کشیدم. نباید یادش میفتادم. با صدای مهشید به خودم اومدم:
-بیا بریم دیگه.. چرا وایسادی؟
سرم رو تکون دادم و دنبالش راه افتادم. میزی که همیشه می‌نشستیم خالی بود. نشستیم اونجا. بعد یه مدت که تو سکوت سپری شده بود یه پسره اومد و سفارشامون رو ازمون گرفت.
 
آخرین ویرایش

sima_m

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
1/12/19
ارسال ها
87
امتیاز
3,678
محل سکونت
karaj
سه تامونم بستنی شکلاتی سفارش دادیم چون عاشقش بودیم. نگاهی به مهشید و سارینا انداختم. تا حالا تو عمرشون انقدر سکوت نکرده بودن. الانم به خاطر من بود.
من:چرا انقدر ساکتید؟ خب یه چیزی بگید.
به سمتم برگشتن.
سارینا:مثلا چی؟
خواستم چیزی بگم که مهشید انگار که چیزی یادش اومده باشه یهو گفت:
-اوه اوه... بچه‌هاا.
من:چیشده؟
مهشید:امتحان فردا.. چیزی خوندین؟
ضربه‌ای به پیشونیم زدم.. اصلا یادم نبود. سارینا پوزخندی زد و گفت:
-آره.. سه بار عزیزم.
مضطرب گفتم:
-من هیچی نخوندم.. چیکار کنم؟
مهشید:فدا سرت.. منم تازه یادم افتاد. با تقلب..
مهشید همین‌طوری داشت حرف میزد که حواسم به دوتا پسری که وارد کافه شدن جمع شد. دو تا میز اون ور تر نشستن. یکیشون قشنگ رو به روی من بود اما اون یکی پشتش به من بود. دوتاشونم خوب بودن!
سارینا:هوی کجایی تو؟ السا؟
به خودم اومدم دیدم یه دقه‌ای می‌شه که به پسره زل زدم. پسره برگشت و نگاهم رو غافلگیر کرد. فوری نگاهم رو گرفتم. الان چه فکرایی که درموردم نمی‌کنه. هووف.. سرم رو انداختم پایین و در جواب سارینا گفتم:
-این‌جا دیگه.. می‌خواستی کجا باشم؟
سارینا با حرص بامزه‌ای گفت:
-تو حلق اون پسره.. کم مونده قورتت بده. البته اونم تقصیری نداره ها.. همچین هلویی..
با دستش من رو نشون و ادامه داد:
-به منم زل بزن..
از حرفش خندم گرفت اما زود جمعش کردم. با دیدن خنده‌م حرفش رو قطع کرد و مثل این مامان بزرگا غر زد.
سارینا:چشمم روشن.. نیشت رو ببند ببینم. چه خوشحالم هست.. خجالت بکش.
نگاهی به مهشید کردم و دوتایی زدیم زیر خنده. سارینا انگشت اشاره‌ش رو گرفت سمت مهشید و همین‌طور که تکونش می‌داد با لحن تهدید آمیزی گفت:
-ببین مهشید.. همین کارا رو می‌کنی که پررو می‌شه دیگه.. من می‌دونم با دوتاتون چیکار کنم.
مهشید که خوب خندید گفت:
-جنگه مگه خواهرم؟ دوست داشته مخ بزنه و زده.
بعد با ابرو به سمتی اشاره کرد. من؟.. مخ بزنم؟.. نگاهی به همون سمتی که اشاره کرده بود کردم دیدم پسره پا شده داره میاد سمت ما. با چشمای گشاد شده نگاهش کردم. اینو دیگه کجای دلم بذارم؟
سارینا:هیچی دیگه.. همین رو کم داشتیم الان.!
صدای همون پسری رو که پشتش بهم بود رو شنیدم:
-پدرام من عصاب ندارما.. یا میای مثل بچه آدم می‌شینی اینجا یا پا می‌شم می‌رم.
اما انگار این پسره پدرام حرفش رو گوش نکرد و رسید به میز ما. لبخند محوی رو لبش بود.
پدرام:سلام خانوما.. خوب هستید؟
چرا فقط من رو نگاه می‌کرد؟ مهشید جوابشو داد:
-گیریم علیک.. کارتون؟
پدرام نگاهی به مهشید کرد و گفت:
-چه بی عصاب.. می‌تونم اسماتون رو بدونم؟
زل زد به من و ادامه داد:
-مخصوصا شما.
 
آخرین ویرایش

بالا