برگزیده رمان تنهایی شب | Reyhaneh.mکاربر انجمن یک رمان

Reyhaneh.m

ویراستار آزمایشی + ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
7/12/18
ارسال ها
616
امتیاز
21,973
محل سکونت
رخت خوابم
خیلی وقت بود که به همان دیوار تکیه داده بود و بی‌صدا اشک می‌ریخت، اشک می‌ریخت و فکر می‌کرد. شاید وقتش بود تغییر کند. اما چگونه؟!
بارها و بارها خواستار تغییر خود بوده، اما این اَمری نشدنی‌ است!
اشک‌هایش را پاک می‌کند و از جایش بلند می‌شود. مانتو‌اش با خاک یکسان شده بود. با دست خاک‌های روی مانتو‌اش را پاک می‌کند و از آن کوچه خلوت بیرون می‌آید. دقیق نمی‌داند چه قدر از خانه دور شده. به دنبال تابلویی می‌گردد تا بفهمد کجاست. دور و برش را خوب می‌بیند، بالاخره سر کوچه‌ی بغلی تابلویی پیدا می‌کند.
بر روی تابلو نوشته شده بود: «کوچه‌ی لاله»
نفس عمیقی می‌کشد؛ تنها یک خیابان دور شده بود.
به راه می‌افتد؛ مثل همیشه سر به زیر و با متانت راه می‌رود. از خیابان رد می‌شود که چشمش به سرویس بهداشتی عمومی می‌افتد که کمی آن‌طرف تر و کنار پارکی بود. راهش را کج می‌کند و به سمت سرویس بهداشتی می‌رود. صدای خنده و شادی کودکان به وضوح به گوش می‌رسید. دلش برای کودکی‌اش تنگ شده؛ برای پاک بودنش و زیستنش بدون هیچ دغدغه‌ای. آهی می‌کشد و وارد دستشویی می‌شود. با دیدن دستشویی از تعجب لبخندی می‌زند. انتظار داشت با دستشویی کثیف و بد بود مواجه شود اما با جایی تمیز و خوش‌بو مواجه شد که از تمیزی برق می‌زد. زیر ل**ب می‌گوید:
-یعنی کی این‌قدر بی‌کار بوده که این‌جا رو برق انداخته؟!
به سمت روشویی می‌رود و آبی به صورتش می‌زند. نفس عمیقی می‌‌کشد و در آینه به خود زل می‌زند. در این یکسال آن‌قدر خودش را وقف درسش کرده است که خویش را فراموش کرده. صورتش خیلی لاغر تر از دبیرستان و راهنمایی‌اش شده.
به یاد دوران نوجوانی‌اش می‌افتد؛ آن موقع‌ها آن‌قدر تپل بود که مادرش مدام حرص می‌خورد و ریحانه به شدت بیخیال بود و برایش مهم نبود که هیکلش تپل است. اما به محض اینکه وارد سال دوم دبیرستان شد فهمید دنیا دست آدم‌های خوش‌هیکل است و افتاد به دنبال لاغر شدن و در عرض دو سال آن‌چنان لاغر شد که تمامی فامیل از تعجب شاخ درآوردند.
پوزخندی می‌زند و از دستشویی بیرون می‌آید و راه خانه را در پیش می‌گیرد.
***
به سر کوچه که می‌رسد باز آن صحنه به یادش می‌آید. حرصش می‌گیرد و تندتند به سمت مجتمع می‌رود. این دفعه در مجتمع بسته بود با بی‌حوصلگی زنگ در را می‌زند. بعد از چند ثانیه در باز می‌شود و وارد مجتمع می‌شود. به سمت آسانسور می‌رود و دکمه‌ی آسانسور رو می‌زند. کمی منتظر می‌ایستد که آسانسور باز می‌شود. آقای رئیسی مدیر مجتمع در حالی که با تلفن صحبت می‌کرد از آسانسور بیرون آمد. ریحانه. سرش را به معنای سلام تکان داد که آقای رئیسی با لبخند مسخره‌ای جوابش را داد. چه‌قدر ریحانه از این مرد بدش می‌آید! آدم در این حد هیز ندیده. وارد آسانسور می‌شود و عقی می‌زند. کاش هیچ وقت این مردک مسخره را نبیند! دکمه‌ی چهار را می‌زند و منتظر می‌ایستد. درست موقعی که در آسانسور باز می‌شود، تلفنش زنگ می‌خورد. از آسانسور بیرون می‌آید و با تعجب به دنبال تلفنش می‌گردد. چه کسی است که این موقع روز به ریحانه زنگ زده؟! گوشی‌اش را پیدا می‌کند شماره ناشناس بود. با تردید جواب می‌دهد.
-بله؟!
-ریحانه جان؟!
آه! صدا را سریع شناخت عمه‌ زهرا‌ اش بود. با گشاده رویی می‌گوید:
-عه، سلام عمه جون! چه عجب! یادی از من کردی.
-عزیزمی ریحانه، والا ما همش به یادتیم تویی رفتی تهران ما رو فراموش کردی!
خنده‌ای می‌کند و ادامه می‌دهد.
-خب عمه جون چه خبر؟! عمو مجتبی(شوهر عمه‌اش) خوبه؟
-اره عمه‌ جون همه خوبن، راستش زنگ ردم بهت بگم ما و عمه طاهره و عزیز و آقا جون تو راه تهرانیم.
-چه خوب! کجایید کی می‌رسید؟!
-ما تازه راه افتادیم یه چند ساعت دیگه می‌رسیم.
-باشه عمه جون منتظریم.
-فدات بشم خداحافظ.
تلفن را قطع می‌کند که مادرش را در، در می‌بیند.
سلامی می‌دهد و می‌گوید:
-مهمون داره برات میاد.
-بله. شنیدم، بدو بیا خونه یه دستی به خونه بکش.
سرش را تکان می‌دهد و کفش هایش را در می‌آورد. وارد خانه که می‌شود حنا را می‌بند. باز آن صحنه جلوی چشمش می‌‌آید و حرصی می‌شود. حنا سلامی می‌دهد که با سر جوابش را می‌دهد و به سرعت خودش را به اتاقش می‌رساند.
***
 

Reyhaneh.m

ویراستار آزمایشی + ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
7/12/18
ارسال ها
616
امتیاز
21,973
محل سکونت
رخت خوابم
از وقتی که آمد بود حنا سرش در تلفنش بود، گاهی اوقات هم لبخندی می‌زد. ریحانه هم مدام به کار حنا و آن پسر فکر می‌کرد؛ در حالی که میز تلویزیون را تمیز دستمال می‌کشید زنگ خانه به صدا در می‌آید. از برخاست. به سمت در می‌رود و از چشمی در بیرون را نگاه می‌کند. محمد بود لبخندی می‌زند و در را باز می‌کند.
-به! آقا محمد خسته نباشی.
محمد با قیافه‌ی خسته‌اش لبخند بی‌حالی می‌زند؛ وارد خانه می‌شود و جواب ریحانه را می‌دهد.
-سلام، خسته که هستم!
مادر از آشپزخانه بیرون می‌آید و می‌گوید:
-چه قدر زود اومدی محمد.
-سلام، معلم نداشتیم. زود اومدم یه کم درس بخونم.
مامان زهرا سری تکان می‌دهد که تلفن حنا زنگ می‌خورد. لبخند محوی بر ل**ب‌هایش جای خوش می‌کند و بی‌توجه به همه به سمت اتاقش می‌رود.
ریحانه خوب می‌دانست حتما این همان پسره است! دستانش را مشت می‌کند که محمد سری تکان می‌دهد و به سمت اتاقش می‌رود.
مامان زهرا هم در آشپزخانه آهی می‌کسد و زیر ل**ب می‌گوید:
-خدایا تمام جوون‌ها را به راه راست هدایت کن.
ریحانه در حالی که مشتش را می‌فشرد خیلی آرام می‌گوید:
-راه راست؟! هه! مامانی نمی‌دونی دخترت چطور از راه راست منحرف شده.
پوفی می‌کشد و دستمال را بر روی اُپن می‌گذارد. به سمت اتاقش می‌رود و از توی کیفش دفترش را بیرون می‌آورد.
روان‌نویسش را بر می‌دارد و شروع می‌کند به نوشتن.
«به نام خدا.»
بیست و هفتمین روز از اولین ماه پاییز.
آه دفتر عزیزم، همدم تنهایی‌های ریحانه؛ این چند روز اتفاقات مزخرفی افتاد از آن کلانتری و دیدن حنا بگیر تا زار زار گریه کردنش تو بغل یه پسر پولدار و غریبه! از جا گذاشتن تو در دانشگاه و ورداشتنت توسط سامان. درسته سامان! همونی که اسمش رو زیاد می‌نویسم. نمی‌دونم دفتر رو خونده یا نه ولی امیدوارم نخونده باشه. آخه می‌دونی دفتر عزیزم، دلنوشته‌های من مثل بچه‌ها دوساله‌ است! همه همسن‌های من دلنوشته‌ی ادبی و به شکل شعر می‌نویسن و مخاطبشون فرد خاصیه. اما من خاطراتم دردهام و تنهایی‌هام رو خطاب به دفترم به عنوان دلنوشته می‌نویسم! خنده‌دار نیست؟! دفترم، بعضی موقع‌ها از خودم ناامید میشم. راستش زیادی تو دنیایه خودم غرق شدم. راستش زیادی از همگی فاصله گرفتم. دفترم، من خیلی تنها شدم؛ خیلی خجالتی‌تر شدم. خیلی ساکت‌تر شدم... هیشکی من رو نمی‌فهمه. بعضی‌وقت‌ها می‌خوام دست سامان رو بگیرم ببرم یه جای خلوت و توی اون چشم‌های آبی و اون کک و مک‌های بامزه‌ی روی دماغش نگاه کنم؛ و بعد از یه دل سیر نگاه کردنش. خودم رو تو آغوشش فرو ببرم و گریه کنم. نمی‌دونم چرا ولی احساس می‌کنم اون شنونده‌ی خوبی برای داستان‌های بچه‌گونه و تنهایی‌های منه... با این وجود این‌ها همه‌ فکر و خیاله و من تو واقعیت حتی نمی‌تونم باهاش یه مکالمه‌ی ساده داشته باشم! دفترم، آرزو کن برام یه نفر بیاد تو زندگیم اون‌قدر خوب باشه که به افکارم نخنده، آرزو کن...
به اینجا که می‌رسد آهی می‌کشد و خودکارش را وسط دفتر می‌گذارد و آن را می‌بندد. نگاهی به دور و اطرافش می‌کند. کتاب بابا لنگ دراز هنوز بر روی میزش بود. لبخند معنا داری می‌زند و می‌رود تا ادامه‌ی داستان را برای هزارمین بار بخواند.
***
با صدای تق‌تق در دست از خواندن می‌کشد. محمد وارد اتاق می‌شود و به چهار چوب در تکیه می‌دهد.
-خسته نشدی این همه کتاب خوندی؟!
-نه! هیچ وقت هم خسته نمیشم!
خند‌ه‌ای می‌کند و می‌گوید:
-بیا ناهار.
سری تکان می‌دهد و از جایش بلند می‌شود. بوی قرمه‌سبزی همه جا را فرا گرفته بود. ریه‌هایش را پر از آن بوی خوشمزه می‌کند و وارد آشپزخانه می‌شود. میز غذا کامل چیده شده بود. مادر حنا پشت میز نشسته بودند.
ریحانه در حالی که شکمش از گشنگی قار و قور می‌کرد، پشت میز نشست و بی مقدمه شروع به خوردن می‌کند. جای پدر خالی بود، او امروز شیفت بود و تا ساعت هشت در اداره می‌ماند. ملاقه را پر از خورشت می‌کند که باز صدای تلفن حنا بلند می‌شود. همه ساکت می‌شوند و حنا سریع رد تماس می‌دهد اگر جایش بود الان ریحانه حنا را سیاه و کبود می‌کرد! لعنتی بر شیطان می‌فرستد و سعی می‌کند خونسردی‌اش را حفظ کند.
 
آخرین ویرایش

Reyhaneh.m

ویراستار آزمایشی + ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
7/12/18
ارسال ها
616
امتیاز
21,973
محل سکونت
رخت خوابم
تا پایان ناهار تلفن حنا دوبار دیگر زنگ خورد در آخر هم مامان زهرا عصبی شد و به حنانه توپید:
-کیه هی بهت زنگ می‌زنه سر ظهری؟!
حنا دست و پایش را گم کرد انگار دنبال جوابی می‌گشت!
-ام... چیزه... آهان! این، درساست؛ ازم جزوه می‌خواد.
مادر چشم غره‌ی ترسناکی به حنا می‌رود و زیر ل**ب چیزی می‌گوید.
ریحانه اما خوب می‌دانست کیست که به او زنگ می‌زند و هر چه می‌خواست چیزی نگوید، عصبانیت به او فشار می‌اورد. البته خودش را به سختی کنترل می‌کرد!
نفس حرصی می‌کشد و از جایش بلند می‌شود
-مامان دستت درد نکنه، من میرم.
مادرش سری تکان می‌دهد و ریحانه باز به سمت اتاقش می‌رود.
چه مسخره! حتی یک دوست هم ندارد که برخی اوقات با او بیرون برود.
روی تختش می‌نشیند و باز هم به زندگی بی‌خودش فکر می‌کند.
زیر ل**ب با خود پچ‌پچ می‌کند و می‌گوید:
-چه زندگی مزخرفی داری ریحانه! این‌قدر خر بازی و بچه مثبت بازی تو کل بیست سال عمرت دراوردی که هیشکی طرفت نمیاد! یعنی لازمه این‌قدر ساکت باشی؟! مثلا نمی‌تونی مثل حنا پر سر صدا و با‌حال باشی؟!
بر روی تخت دراز می‌کشد و طاق باز ادامه می‌دهد:
-مثلا نمی‌تونی یه کم به خودت به خودت برسی؟! حنا رو که داری می‌بینی وقتی می‌خواد بره بیرون چه‌قدر خودش‌رو خوشگل می‌کنه! آره! همینه!از فردا به خودت برس، خوشگل کن خودت رو ببین چه اتفاقی می‌افته!
لبخندی از سر رضایت بر ل**ب‌هایش می‌نشیند و این دفعه به تندی رو تختش می‌نشیند و زمزمه می‌کند:
-از همین الان شروع کن!
از جایش که بلند می‌شود تازه یادش می‌افتد که ای دل قافل! حتی بلد نیست به درستی یک خط ل**ب برای خود بکشد! بادش‌ خالی می‌شود و خودش را روی‌ تخت پرت می‌کند. زیر ل**ب می‌گوید:
-بفرما ریحانه خانم! این‌قدر به خودت امید بده اعتماد به سقف جمع کن. دیدی حتی بلد نیستی یه خط ل**ب بکشی! اصلا از این فکرهای مزخرف و بی‌خود به سرت نزنه بهتره!
آه ریحانه، ریحانه‌ی مهربان افکارت شاید برای دیگران مزحک باشد، کارهایت شاید مسخره باشد، اما آن‌قدر خوب و ساده زیست هستی که این‌ها به چشم نمی‌آید!
***
پهلو به پهلو می‌شود. حتی یک ثانیه هم نتوانسته بود دست از فکر کردن بردار.
بیشتر هم دنبال راه چاره‌ای بود تا از این دنیایه بی‌خودش فاصله بگیرد و همین‌طور دنبال راهی برای ‌‌‌‌به حقیقت پیوستن تصمیمش.
هیچ راهی برای فاصله گرفتن از دنیایش نداشت جز، به حقیقت پیوستن تصمیم‌اش! و هیچ چاره‌ای جز آنکه به حنا رجوع کند و کمی از او به قولی به خود رسیدن یاد بگیرد! از طرفی ریحانه دو دل بود، یعنی دو دل نبود غرورش نمی‌گذاشت! نفس عمیقی می‌کشد و با خود می‌گوید:
-ریحانه، چرا مسخره بازی در میاری خواهرته! می‌ری یه کم ازش یاد می‌گیری! همین!
از جایش بر می‌خیزد و به سمت در اتاقش می‌رود. با اعتماد به نفس در را باز می‌کند و به اتاق حنا می‌رود. در اتاقش را می‌زند و وارد می‌شود. حنا بر روی تختش دراز کشیده بود و گوشی‌اش در دست و هنذفری در گوش بود. هنذفری را درمی‌آورد و سرش را به معنای چه‌کتر داری تکان می‌دهد.
ریحانه می‌ماند چه بگوید! من من کنان می‌گوید:
-ام...حنا...
-وا خب کارت رو بگو!
نفس عمیقی می‌کشد و به سمت میز حنا می‌رود و سعی می‌کند بی‌مقدمه بگوید:
-راستش... راستش اومدم یه کم...
-اومدی چی؟! چرا این‌قدر می‌پیچونی؟!
-اومدم ازت یاد بگیرم چطور آرایش کنم!
حنا اول با ناباوری به او زل می‌زند، اما بعد از خنده منفجر می‌شود. ریحانه با قیافه‌ی بدهکار به او نگاه می‌کند.
-کوفت! خنده داشت؟!
حنا با خنده ل**ب می‌زند:
-نه ولی خیلی باحال بود.
-چرا؟!
خنده‌ی حنا قطع می‌شود و خیلی جدی می‌گوید:
-هیچی! حالا قبلش اگه می‌خوایی یاد بگیری بابد بزاری من آرایشت کنم ببینم اصلا چه شکلی میشی.
ریحانه سری تکان می‌دهد و ل**ب‌هایش را تر می‌کند:
-خب باشه. فقط گند نزنی بهم!
-نه نترس من کارم رو خوب بلدم!
 

Reyhaneh.m

ویراستار آزمایشی + ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
7/12/18
ارسال ها
616
امتیاز
21,973
محل سکونت
رخت خوابم
نیم ساعتی می‌شد که زیر دست حنا بود و به قولی داشت ریحانه را آرایش می‌کرد.
ریحانه حوصله‌اش سر رفته بود مخصوصا اینکه حنا نمی‌گذاشت خودش را در آینه ببیند و روی آن را پوشانده بود.
پوفی می‌کشد و عصبی ل**ب می‌زند:
-حنا خانم نیم ساعته چه کار می‌کنی؟
حنا در حالی که با مدادپشت چشمان ریحان را نقاشی می کرد جواب داد:
-تموم شد.
دست از کار کشید و پیروزمندانه به قیافه‌ی ریحانه زل زد.
-به‌به! چه کردم!
ریحانه حنا را کنار زد و پارچه را کنار زد و دست رنج حنانه را دید. لحظه‌ای ماند. آیا این ریحانه است؟! آن‌قدر تغییر کرده بود که باورش نمی‌شد. داخل ابروهایش خطی کشیده بود و آن‌ها را جفت و پر تر کرده بود، بر پشت‌ چشمانش خطی کم‌رنگ اما زیبا کشیده بود که درشتی چشمانش را دو چندان کرده بود. رژ لبی صورتی که زییایی را به رخ می‌کشید. اگر ریحانه می‌دانست با یک آرایش کوچک این‌قدر تغییر می‌کند زودتر دست به کار میشد!
با تحسین رو به حنا می‌گوید:
-ایول! کارت رو خوب پیش بردی! حالا همین‌ها رو به خودم یاد میدی؟!
حنا بادی به غبغبه‌اش می‌اندازد و می‌گوید:
-بله! چرا که نه! اما قبلش باید شما برای خودت وسیله‌ی آرایشی جور کنی.
-عه! اون وقت از کجا؟!
چشمان حنا برق می‌زند و می‌گوید:
-خرید!
چپ‌چپ به او‌ نگاه می‌کند و می‌گوید:
-از کجا پول بیارم پروفسور؟!
-بابا که تازه تو کارتت پول ریخته.
پوزخندی می‌زند. می‌گوید:
-خواب دیدی خیره! اون رو دادم واسه دانشگاهم وسیله خریدم.
باد حنا خالی می‌شود و با ناامیدی در چشمان ریحانه زل می‌زند؛ ناگهان با عصبانیت ل**ب می‌زند:
-جهنم و ضرر! از کارت من پول بر می‌داریم بعدا بهم بده.
چشمان ریحانه از تعجب گرد می‌شود. این خود حنانه است؟! آیا این همان حناست؟! او که به قولی جان به ازرائیل می‌داد ولی پولی خرج نمی‌کرد یا قرض نمی‌داد! آیا از آسمان سنگی نازل شده و وسط سر حنا خورده؟! مگر می‌شود؟!
-حنا مطمئنی؟!
-اره مطمئنم! ولی بعدا بهم پس بده.
ریحانه چشمانش را ریز می‌کند و با شک ل**ب می‌زند:
-حنا خودتی؟! تو می‌مردی هم به کسی پول نمی‌دادی حتی به عنوان قرض!
-پس نه پس خودم نیستم! ببین ریحانه یه دفعه هم می‌خوام بهت خوبی کنم نمی‌ذاری!
ریحانه سری تکان می‌دهد که حنا در باز می‌کند. به در اشاره می‌کند و ل**ب می‌زند:
-بدو برو لباس بپوش بریم!
با تعجب می‌گوید:
-الان اخه؟!
-اره الان بدو!
این را می‌گوید و هلش می‌دهد بیرون که ریحانه می‌گوید:
-لااقل بزار آرایشم رو پاک کنم!
حنا هم در حالی که در اتاقش را می‌بست گفت:
-ریحانه اسگول بازی در نیار! دست به آرایشت بزنی نصفت می‌کنم!
بعد هم در را محکم بست. دختره‌ی خل وضع چرا این‌قدر اصرار دارد به بیرون رود؟! خدا می‌داند! شانه‌ای بابا می‌اندازد و راه اتاقش را در پیش می‌گیرد. در را باز می‌کند و به سمت کمدش می‌رود. مانتوهایش را از نظر می‌گذارند و یک مانتوی سفید شلوار جین مشکی و شال سفیدی را از کمد در می‌آورد و می‌پوشد. در حین پوشیدن به رفتار عجیب حنا فکر می‌کند به یادش می‌افتد ماه پیش که باهم بیرون رفتند، از مانتویی خوشش آمد و پول نداشت که آن را بخرد به حنا رویی زد و حنا به هیچ وجه راضی نشد و آن‌جا بود ریحانه فهمید عجب خواهر خسیسی دارد!
لباس پوشیدنش که تمام شد از اتاق بیرون آمد مادرش در حال نبود، حتما خواب است. پس یادداشتی گذاشت که بیرون می‌روند و به در اتاق مادر پدرش چسباند. همان لحطه هم حنا با تیپ شیک و زیبا حی و حاضر از اتاقش بیرون آمد.

سخن نویسنده: دوستان‌ خوشحال میشم نظرتون رو اعلام کنیدو اگر این پست غلط املایی داره ببخشید نتونستم درست چکش کنم.
 
آخرین ویرایش

Reyhaneh.m

ویراستار آزمایشی + ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
7/12/18
ارسال ها
616
امتیاز
21,973
محل سکونت
رخت خوابم
چشم‌هایش را ریز می‌کند. حنانه امروز نقشه‌ای دارد!
حنانه: بریم؟!
دست‌ به سینه به حنا زل می‌زند.
-عروسی که نمی‌خواییم بریم که این‌قدر تیپ زدی!
حنا نگاهی به سر تا پایش می‌کند. با خود می‌گوید:‌ «شلوار قد نود، خاکستری. مگ این شلوار چه بدی داره؟! شاید به خاطر اون پابند که به پام بستم! اما اونم همچین زایع نیست. خب مانتوم هم خوبه که! تنها مشکلش اینه که جلو بازه. خب عادیه همه می‌پوشن! شالم هم که همچین شل نبستم فقط یه خورده عقبه!»
عقیده‌اش را بر زبان می‌آورد.
-خب من که پوششم خوبه! آخه کجاش بده ریحانه؟!
ریحانه نوچ‌نوچی می‌کند و به سمت در می‌رود. بحث فایده ندارد! تا وقتی خودش متوجه نشود این بحث‌ها فایده ندارد! خم می‌شود و کفش‌هایش را می‌پوشد. حنا هم کفش‌های پاشنه بلندش را جا کفشی بر می‌دارد. چه قدر فرق بین سلیقه‌های این دو است! ریحانه کفش‌های اسپرت و ساده می‌پوشد ولی حنانه کفش‌های زیبا و پاشنه بلند! پوزخندی می‌زند و با هم از خانه خارج می‌شوند.
***
درست از وقتی داخل مترو نشسته بودند چشم پسری با قیافه‌ی جلف به دنبال حنا بود. این حرص ریحانه را خیلی درآورده بود. دلش می‌خواست از جای بلند شود و تا می‌خورد پسر را بزند! پسر با لبخند به حنا نگاه می‌کرد که ریحانه خشمش را در چشم‌هایش می‌ریزد و به او نگاه می‌کند پسر وقتی صورت عصبی ریحانه را می‌بیند لبخند ژوکونده‌اش را جمع می‌کندو به در دیوار مترو نگاه می‌کند.
آه که چه قدر مترو گرم بود. ریحانه از گرما متنفر است. گاهی اوقات در تابستان که دما بالا می‌بود ریحانه به یاد شهر خود می‌افتاد و هزارن بار دلش برای آن‌جا تنگ می‌شد. آخر شهرش در تابستان هوای خنکی دارد. اما زمستان‌های سردی دارد، برف، باران و سرما همیشه میهمان شهر ریحانه است.
ایستادن مترو همانا و هجوم ملت هم همانا! بی‌نظم به سمت در خروجی می‌رفتند. آهی می‌کشد و زیر ل**ب زمزمه می‌کند:
-یعنی اگه با نظم بیرون برن چیزشون می‌شه؟!
شاید نظم با این ملت قهر است! پوفی می‌کشد و در درجه‌ی بالای له شدن بالاخره دست در دست حنا بیرون می‌آیند.
حنانه: یا خدا! چرا این‌قدر شلوغ بود نفیم گرفت!
-اهوم، یه کم شلوغ بود امروز! حالا کجا بریم؟!
حنا دست‌های ریحانه را در دست می‌گیرد و می‌گوید:
-بریم من یه پاساژ می‌شناسم عالیه همه چیزش.
سری تکان می‌دهد و با هم حرکت می‌کنند.
خیابان شلوغ بود، مردم در کنار هم راه می‌رفتند. از دور صدای ساز می‌آمد. حتما چند نوازنده‌ی خیایانی هستند. به نوای ساز‌ها گوش می‌کند، یک ندای آشنا او را یاد دوران خوشش انداخت. صدای سنتور! آری ریحانه هنوز هم در ذهن خویش مضراب‌هایش را در دست می‌گیرد و برای خود ساعت‌ها می‌نوازد. چند وقت گذشته که سنتور ننواخته است؟! یکسال؟! نه! سه سال می‌شود!بعد از آن اتفاق ترسناک دست به سنتورش نزد. با یادآوری آن اتفاق تنش می‌لرزد.
چشم‌هایش را می‌بندد و نفس عمیقی می‌کشد.
حنا هم بدون توقف راه می‌رفت که بالاخره توقف می‌کند. روبه‌روی یک پاساژ چند طبقه می‌ایستد و می‌گوید:
-رسیدیم.
ریحانه به پاساژ زل می‌زند. این‌جا حتما گران تر از جاهای دیگر لوازمشان را عرض می‌کنند. حنانه این جا را چگونه پیدا کرده خدا می‌داند!
-حنا احساس‌ نمی‌کنی این پاساژ زیادی برای ما خوب نیست؟!
-وا! مگه ما چمونه؟! نه خیرم عالیه.
این را می‌گوید و دست ریحانه را می‌گیرد. وارد می‌شوند و ریحانه با یک فضای مجلل مواجه می‌شود. در این یکسال حنا انگار خیلی در تهران گشته! چون خیلی جاهای آن را بلد است. ریحانه اما مثل همیشه هیچ راهی را جز راه دانشگاه بلد نبوده! لبخندی به ساده بودن خودش می‌زند و زیر ل**ب می‌گوید:
-ریحانه دیگه خیلی ساده‌ای!

 

Reyhaneh.m

ویراستار آزمایشی + ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
7/12/18
ارسال ها
616
امتیاز
21,973
محل سکونت
رخت خوابم
حنا همان‌طور دست‌های ریحانه را می‌کشید و با خود می‌برد. از پله‌های بزرگ پاساژ بالا می‌روند و وارد طبقه فروشندگان لوازم آرایشی می‌شوند.
آن‌جا واقعا بزرگ بود ریحانه با تعجب به مغازه‌ها نگاه می‌کند که حنا می‌گوید:
-خب این‌جا هر لوازم آرایشی رو که بخوایی هست! اما خیلی گرون می‌فروشن یه پسره هست داداش دوستمه اون تخفیف بهمون می‌ده بریم او‌ن‌جا.
ریحانه قیافه مشکوکی به خود می‌گیرد و می‌گوید:
-آهان! که به تو تخفیف می‌ده! نکنه عاشق چشم و ابروته که بهت تخفیف میده؟
حنا دست پاچه می‌شود و با تته پته می‌گوید:
-دیونه این چه حرفیه؟! اصلا هم این‌طور نیست فقط به خاطر اینکه خواهرش دوستمه و زیاد ازش خرید می‌کنم بهم تخفیف می‌ده.
چشم‌هایش را ریزمی‌کند و سری تکان می‌دهد. نمی‌دانست چرا ولی ته دلش دیگر به حنانه اعتماد نداشت هر کس دیگری هم بود به حنا بی اعتماد می‌شد!
حنا به راه می‌افتد و ریحانه هم پشت سرش مغازه زیاد دور نبود درست دست چپشان بود و تابلویی بزرگ که برقی بود و به رنگ‌های سبز و قرمز در می‌آمد بالای سر مغازه بود. این مغازه هم مانند دیگر مغازه‌ها شیک، بزرگ و مجلل بود. ریحانه مانده بود حنا چطور این پاساژ‌ها را پیدا می‌کند! وارد مغازه که می‌شوند پسری از پشت میزش بلندش می‌شود و با دیدن حنا و ریحانه نیشهایش تا بنا گوش باز می‌شود. با لحن بسیار خودمانی می‌گوید:
-سلام! خوش اومدید!
حنا لبخند دخترانه‌ای می‌زند و می‌گوید:
-سلام ممنون. راستش امروز اومدم چند تا وسیله برای خواهرم بخرم.
پسر نگاهی به ریحانه می‌کند و باز هم نیشش تا بنا گوش باز می‌شود.
پسر‌: بله! حتما! هرچی بخوایید من در خدمتم.
حنانه: خب پس اگه میشه یه ست کامل لوازم آرایشی بیارید و ست کامل فرچه.
چشمان ریحانه گرد می‌شود و در گوش حنانه می‌گوید:
-ست کامل؟! پولت زیادی کرده حنانه خانم؟! من ست کامل می‌خوام چیکار؟ من همش دو قلم وسیله آرایشی ساده می‌خوام.
-ببین من یه دفعه به عمرم دست و دل باز می‌شم اگه گذاشتی ریحانه خانم! همین که من گفتم این ست آرایشی‌ها عالین.
ریحانه اخمی می‌کند که پسر با چند جعبه وارد می‌شود.
***
با عصبانیت از مغازه بیرون می‌آید و حنانه با دلخوری می‌گوید:
-خب حالا مگه چیشد؟
-کوفت رو چیشد چهارصد و پنجاه هزار تومن لوازم آرایشی خریدی که چی بشه؟
-خب برای تو خریدم!
-عه! بعد من از سر قبرم چهارصد و پنجاه تومن بیارم بدم به تو؟
-ایش خو تو حالا حالا‌ها نده! خوبه؟!
اخم ریزی می‌کند و ادای حنانه را در می‌آورد. با غرغر به سمت پله‌های پاساژمی‌رود که به فردی برخورد می‌کند سریع خودش را عقب می‌کشد و به فرد روبه‌رو زل می‌زند. اما وقتی چشمش در چشمان پسر می‌افتد نفسش بند می‌آید. آن تیله‌های آبی با تعجب به ریحانه نگاه می‌کرد. اصلا برایش قابل درک نبود، در عمق آن تیله‌های آبی کسی می‌پرسید آیا این همان ریحانه‌‌‌ی در دانشگاه است؟ نه! آن ریحانه این‌طور نبود‍!
ریحانه خودش را جمع جور می‌کند اصلا نمی‌دانست چه بگوید! نفس عمیقی می‌کشد و ببخشیدی می‌گوید. حنا که ا دور نظاره گ بود نزدیک تر می‌شود و به ریحانه زل می‌زند رنگ بر رخسارش نیست. به پسر نگاه می‌کند او هم بسیار متعجب است ابروی حنانه بالا می‌پرد و زیر ل**ب ‌گوید:
-یه قضیه‌ای این وسط هست!

سخن نویسنده: با سلام خدمت دوستان راستش بابت وقفه‌ای که میان پارت گذاشتن افتاد ببخشید من دسترسی به سایت ندارم. الانشم دسترسی ندارم ولی به زودی میام و پارت جدید رو می‌ذارم.
 
آخرین ویرایش

Reyhaneh.m

ویراستار آزمایشی + ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
7/12/18
ارسال ها
616
امتیاز
21,973
محل سکونت
رخت خوابم
نزدیک‌تر می‌رود و صدایش را صاف می‌کند و با لحنی شیطنت آمیز می‌گوید.
-خوبی ریحانه؟!
ریحانه سرش را بالا می‌آورد و می‌گوید:
-خوبم بیا بریم.
سامان هم نگاهش از ریحانه می‌گیرد و تازه نگاهش به حنانه می‌افتد و چشمانش از تعجب دو برابر می‌شود. حنانه پوزخندی می‌زند و دستانش رو به صورت نامحسوس روی لبانش می‌گذارد و هیسی زیر ل**ب می‌گوید. دست‌های ریحانه را می‌گیرد و سریع از پله‌ها پایین می‌روند. لپ‌های ریحانه سرخ سرخ شده و حنانه لبخند کمرنگ و پر نقشه‌ای بر ل**ب دارد.
***
وارد آسانسور که می‌شوند بار دیگر ریحانه نگاهی به خودش در آینه می‌کند. آیا او زیبا بود؟! این را روزی هزارن بار از خودش می‌پرسید. چشمان درشتش آیا زیبا بود؟! آیا صورتش آن‌قدر بی‌عیب و نقص بود؟! آیاصداش آن‌قدر نازک و گیرا بود؟! نمی‌دانست! همه او را دختری زیبا می‌دانستند ولی او از هیچ چیز خودش خوشش نمی‌آمد حسی به او می‌گفت آن‌قدر دختر زیباتر و جذاب‌تر از تو هست که کسی نیم نگاهم به تو نمی‌کنه! آسانسور در طبقه‌ی چهارم می‌ایستد و حنانه زودتر خارج و ریحانه هم با اندک مکثی خارج می‌شود. جلوی در خانه پر بود از کفش پس حتما مهمان رسیده‌اند. حنانه کش و قوصی به بدنش می‌دهد و با درماندگی می‌گوید:
-کی حال مهمون رو داره!
ریحانه آهی می‌کشد و می‌گوید:
-تو که همش تو اتاقی من بدبخت باید هی از مهمون پذیرایی کنم.
ریحانه بند کفش‌هایش را شل می‌کند که حنانه در را می‌زند در توسط مادرشان باز می‌شود. سلام کم جونی می‌دهند و وارد می‌شوند. به محض ورودشان سلام و صدای خوش بشان با اهل فامیل بلند می‌شود. آه چه حس بدی‌است در اوج خستگی با چندین نفر دست و روبوسی کنی و بعد کنارشان بشینی و به حرف‌ها و سوال‌های مزخرفشان گوش دهی و بعد هم جواب دهی.
با عمه‌هایش روبوسی و خوش و بش که می‌کند کنارشان روی زمین می‌نشیند و لبخند مزحکی می‌زند. خسته‌است. اما مهمان ها خستگی سرشان نمی‌شود. حنانه از جمع جیم شده بود و خودش را به اتاقش رسانده بود، اما ریحانه می‌دانست الان مادرش او را بلند می‌کند تا از مهمان‌ها پذیرایی کنند. همین هم شد و مادرش که بغل دست سینا پسر عمه‌اش نشسته بود گفت:
-ریحانه جون پاشو برو چایی بریز بیار ببینم.
لبخند مزحکش، مزحک‌تر می‌شود و از جایش بلند می‌شود و به سمت آشپزخانه می‌رود. زیر ل**ب غرغر می‌کند و استکان‌ها را توی سینی می‌چیند.
با خود می‌گوید:
-همش من فلک زده باید پذیرایی کنم! شدم کوزت خونه! حنا خانم که همش تو اتاقشه محمد هم یه تنبلیه دومی نداره. مامانم که پاش درد می‌کنه همیشه بابا هم دستش به سیاه و سفید نمی‌خوره!
همین‌طور غر می‌زد که چشمش به دختر عمه طاهره‌اش افتاد گوشه‌ی آشپزخانه ایستاده بود و با نگاهی مظلومانه به ریحانه زل زده بود. لبخند عمیقی می‌زند و می‌گوید:
-سنا جان چیزی می‌خوایی؟!
سرش را آرام تکان می‌دهد و می‌گوید:
-یه کوچولو آب بهم بده.
خنده‌ای سر می‌دهد و می‌گوید:
-همش یه کوچولو؟!
سنای کوچک دستش را در دهانش می‌کند و سرش را تکان می‌دهد. ریحانه به سمت سینک می‌رود لیوانی برمی‌دارد و آن را پر آب می‌کند؛ آب را به دست سنا می‌دهد و سنا با لحن کودکانه‌اش تشکر می‌کند و بعد از خوردن کمی از آب آن را به دست ریحانه می‌دهد و از آشپزخانه بیرون می‌رود ریحانه‌ هم سینی چایی‌ را برمی‌دارد و به سمت مهمانان روانه می‌شود. از پدربزرگش شروع می‌کند و به همه چایی می‌دهد، دست آخر هم تنها چایی که برای خودش مانده بود را حنانه برمی‌دارد که ریحانه چشم غره‌ای به او می‌رود اما دریغ از کمی خجالت از سوی حنانه! خانه باز در سکوت رفته بود که عمه زهرایش سکوت را می‌شکند و می‌گوید:
-ریحانه جان ترم چندی؟!
-ترم شیشم عمه جون.
عمه‌اش آهانی می‌گوید و نگاهی به شوهرش می‌کند.
مامان بزرگ ریحانه نقطه‌ی دوری از او نشسته بود و به او زل زده بود‌. ریحانه بی‌اندازه از کودکی‌اش تغییر کرده. مگر می‌شود این همان دختر شلوغ باشد که از دیوار راست بالا می‌رفت؟! مگر می‌شود گذر عمر این‌قدر زود بگذرد؟! اکنون ریحانه دختری سربه زیر آرام و ساکت بود. با کمتر کسی صحبت می‌کرد و اگر هم سر صحبت باز می‌شد تنها گوش می‌کرد و لبخند می‌زد. آری او استثنایی بود. مهربان، دلسوز و بسیار احساسی، گرچه حرف‌های دلش را به کسی نمی‌گفت و اگر می‌گفت همه باور نمی‌کردند ریحانه این‌قدر غم دارد!
 
آخرین ویرایش

Reyhaneh.m

ویراستار آزمایشی + ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
7/12/18
ارسال ها
616
امتیاز
21,973
محل سکونت
رخت خوابم
میهمانان نشسته بودند و مشغول تعریف کردن بودند، می‌گفتند و می‌خندیدند. انگار نه انگار ساعت دوازده‌ نیمه شب بود! ریحانه خمیازه‌ی دیگری می‌کشد و با درماندگی به مادرش زل می‌زند. او هم خسته بود پس رو به جمع می‌گوید:
-اگه موافق باشید دیگه بریم بخوابیم.
عمه طاهره: آره دیگه همه خسته شدن.
مامان زهرا لبخندی می‌زند و به سمت اتاق می‌رود. از توی جای رختخوابی چندین پتو و لحاف برمی‌دارد و به سمت حال می‌رود. پدر ریحانه و شوهر عمه‌هایش هم مبل‌ها را جابه‌جا می‌کنند تا جایی برای خوابیدن باشد‌. عمه زهرا و ریحانه هم جاها را می‌اندازند. سینا و سنا هم سریع روی لحاف خودشان را با خنده پرت می‌کنند. چه بچه‌های شلوغی! آدم سرش می‌رود. ریحانه پوفی می‌کشد و بعد از گفتن ببخشید به سمت اتاقش می‌رود. پایش که به اتاقش می‌رسد لباس‌هایش را می‌کند و خودش را به آغوش تخت نرمش می‌رساند. آخ که چه‌قدر خواب خوب است! به فردا فکر می‌کند، ساعت یازده تا یک کلاس دارد بعد از آن کجا باید برود؟! خب هیچ جا و بعد از آن به خانه می‌آید. شاید بعد از کلاسش سری به پارک بزند، شاید سری به پارک بزند و گوشه‌ای بر روی نیمکت قرمز رنگ و رو رفته بنشیند و برای خودش بنویسید. شاید هم در شهر قدم بزند، مردم را ببیند و لبخند بزند. امکان هم دارد بعد از کلاسش آن‌قدر خسته شود که بیخیال دنیا شود، خودش را به خانه برساند و باز هم قرارش با همین رخت‌خواب و خوابی آسان! در جایش غلت می‌زند و زیر ل**ب زمزمه می‌کند:
-هیچ کس از فردای خود خبری ندارد!
چشم‌هایش را می‌بندد و در دنیای خواب غرق می‌شود.
***
با صدای خنده‌های سنا از خواب برمی‌خیزد چشمانش را می‌گشاید اما فقط چشمانش باز است و حرکتی نمی‌کند، راستش حال هیچ حرکتی را ندارد. باز هم دلش می‌خواهد بخوابد اما سنای شیطان و مسخره با آن خنده‌های مزخرفش او را از خواب پرانده! آخر نشد یک روز او هم تا لنگ ظهر بخوابد و بفهمد چه حسی دارد که حنا و محمد تا لنگ ظهر می‌خوابند! پهلو به پهلو می‌شود و از روی میز گوشی‌اش را بر می‌دارد به ساعت گوشی نگاه می‌کند. یک ربع مانده به ده. باید به خودش همت بدهد و از جایش بلند شود. با خود می‌شمارد.
-سه رو که گفتم بلند میشم. یک... دو... سه.
سه را که گفت به سختی بلند می‌شود و کش و قوصی به بدنش می‌دهد. صدای تارق تارق شکستن قلنج‌هایش به وضوح به گوش می‌خورد. خمیازه‌ای می‌کشد و به سمت دستشویی می‌رود. آبی به صورتش می‌زند و از دستشویی بیرون می‌آید. به سمت میز توالتش می‌رود و موهایش را شانه می‌کند. طبق معمول هم آن‌ها را می‌بافد و بر روی شانه‌اش می‌اندازد. روسری سرش می‌کند و از اتاق خارج می‌شود. همه در آشپزخانه بودند و مشغول خوردن صبحانه. وارد آشپزخانه می‌شود و سلام می‌کند خانواده هم جوابش را می‌دهند. گوشه‌ای از سفره می‌نشیند و مادرش برایش چایی می‌ریزد. زیاد میلی به خوردن ندارد اما چندین لقمه نون و پنیر می‌خورد. صدای پچ‌پچ‌های ریزی از گوشه و کنار سفره می‌آمد که پدرش می‌گوید:
-نظرتون چیه چند روزی بریم شمال؟!
همه به هم نگاه می‌کنند که عمو مجتبی و عمو عباس می‌گویند:
-نمی‌دونم هر چی شما بگید.
شمال؟! ریحانه که قطعا نمی‌آید. نکاهی به پدرش می‌کند.
-به نظر من که بریم چند روزی رو خوش باشیم! آخه رفیقم کلید ویلاشون رو داده بریم چند روزی بمونیم.
عمه زهرا: آره ایده‌ی خوبیه، فقط مدرسه‌ی بچه‌ها داداش؟!
پر ریحانه به او نگاه می‌کند و می‌پرسد:
-ریحانه جان شما می‌آیی؟!
خودش را جمع و جور می‌کند و می‌گوید:
-راستش من که دانشگاه دارم درس‌هامون هم سنگینه ترجیح می‌دم نیام، حنانه و محمد هم احتمالا نیان چون اونا هم درس دارن خودتون اگه دوست دارید چند روزی برید.
پدرش سری تکان می‌دهد که ریحانه ببخشیدی می‌گوید و از جایش بلند می‌شود. باید راه می‌افتاد به سمت اتاقش رفت و سریع وارد شد. در کمدش را باز کرد و مانتویی سرمه‌ای و مقنعه‌اش را بر روی تختش انداخت. شلوار مشکی‌اش را هم برداشت و سریع لبا‌هایش را تنش کرد مثل همیشه به سمت میز آرایش رفت تا کمی کرم بزند که چشمش به لوازم مختلف آرایشی افتاد که دیروز خریده بودند. لحظه‌ای متوقف شد پوفی کشید و دست به کار شد.
***
رژ ل**ب صورتی را هم بر لبانش کشید و به خود زل زد. کارش آن‌قدر هم بد نبود! خیلی تغییر کرده بود. لبخندی می‌زند و با عجله کوله‌اش را برمی‌دارد و از اتاق بیرون می‌زند و بعد از خداحافظی با اهل فامیل از خانه بیرون می‌زند.
 
آخرین ویرایش

Reyhaneh.m

ویراستار آزمایشی + ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
7/12/18
ارسال ها
616
امتیاز
21,973
محل سکونت
رخت خوابم
باز هم همان مسیر تکراری. کوچه، ایستگاه اتوبوس و یک راست دم در دانشگاه. تنها تغییری این مسیر کرده بود، باران بود که کوچه را خیس، ایستگاه اتوبوس تا حدودی نمناک و دانشگاه را سرشار از رحمت الهی کرده بود.
ریحانه احساس می‌کرد، امروز با روز‌های دیگر فرق دارد. دلیلیش را به خوبی نمی‌دانست اما به قولی حس ششمش به او الهام می‌کرد: «ریحانه امروز روز خوبیه برات!» شانه‌ای بالا می‌اندازد و کنار ایستگاه اتوبوس می‌ایستد. بغل دستش دختر بچه‌ای با پالتویی زخیم به رنگ مشکی، ایستاده بود. موهایش ژولیده پولیده و دستش در دماغش بود و از دهانش آب می‌چکید. صحنه‌ی حال بهم بزنی بود! به بغل دست دختر نگاه می‌کند، یک خانم شیک پوش با تیپ ست زرشکی چرم. عینکی آفتابی بر چشمانش و تلفن همراهش که مارک آیفون هم بود در دستش بود، معلوم بود خانم پولداری است. کنجکاو می‌شود؛ یعنی مادر این بچه‌ی ژولیده کیست؟! این خانم شیک پوش که بغل دستش ایستاده؟!در ایستگاه خانمی چادری هم بود که چین و چروک‌های صورتش بی‌شمار بود و چادرش را زیر دندانش سفت گرفته بود. در دستان زمخت و سختش هم کیف بزرگی بود. حتما مادر بچه همین خانم چادری است! ریحانه شانه‌ای دیگر بالا می‌اندازد. اتوبوس از دور نمایان می‌شود. لبخندی محو بر ل**ب‌هایش می‌نشیند که دختر ژولیده لباس خانم شیک پوش را می‌کشد و می‌گوید:
-مامان اتوبوس اومد.
خانم هم لبخندی می‌زند و در همین حین رو به دختر می‌گوید:
-سارا جان مادر آخرش نزاشتی موهات رو شونه کنم! دستت رو هم از دماغت در بیار دخترم زشته.
دختری چشمی می‌گوید که مادر دستمالی از کیفش در می‌آورد و صورتش دختر را تمیز می‌کند. اتوبوس هم می‌رسد و ریحانه با تعجب وارد می‌شود. گرچه دلیل ژولیدگی دختر بچه را دانسته بود ولی از خودش متعجب بود که باز هم زود قضاوت کرده بود. قدم‌هایش را بر می‌دارد و سوار اتوبوس می‌شود مکانی را بر می‌گزیند و می‌نشیند. اتوبوس شلوغ نبود، ولی خلوت هم نبود. دخترک ژولیده رو و مادرش درست پشت سر ریحانه نشسته بودند. ریحانه باز به فکر فرو رفت. از قضاوت بی‌جا خوشش نمی‌آمد. گاهی اوقات خودش بی احتیاطی می‌کرد و قضاوت می‌کرد اما بعد پشیمان می‌شد. آخرین باری که قضاوت نابه‌جا کرد زمانی بود برای آخرین بار به آموزشگاه رفته بود سخنانی مزخرف از چند هنرجو شنیده بود. خوب شد که زود متوجه شد سخنان آن چند هنرجو دروغی بیش نبوده. آه که چه زود گذشت! چه اتفاقات بدی گذشت! چه درد‌هایی گذشت!
آهی می‌کشد، به یاد آوری آن دوران غمش را همیشه دو چندان می‌کند.
کاش بتوان روزی تمام درد‌های گذشته را بدون هیچ سختی کنار گذاشت و به فکر حال باشیم.
***
اتوبوس از حرکت باز می‌ایستد و ریحانه از آن خارج می‌شود. نسیم پاییزی صورتش را نوازش می‌کند. دانشگاه آن‌چنان شلوغ نبود فقط عده‌ای پسر گوشه‌ای جمع شده بودند. جزوه‌های در دستش را سفت می‌گیرد و مثل همیشه سر به زیر وارد دانشگاه می‌شود. وارد محوطه که می‌شود با شدت با فردی برخورد می‌کند و جزوه‌اش زمین می‌افتد فرد که دختری ترم پایینی بود ببخشیدی بلند می‌گوید و سریع خم می‌شود. ریحانه هم سریع خم می‌شود و به جزوه‌ی بیچاره‌اش نگاه می‌کند. آه خیس آب شده! دختر ترم پایینی ناگهان اشک در چشم‌هایش جمع می‌شود و می‌گوید:
-ببخشید به خدا عجله داشتم ندیدمتون.
ریحانه به شدت عصبی شده، مدام نفس عمیق می‌کشد. جایش بود دخترک را به بند کتک می‌بست! چه قدر زحمت کشیده بود برای نوشتن جزوه. سرش را با خشم بالا می‌آورد تا چیزی بگوید اما پشیمان می‌شود. جزوه‌ی خیسش را بلند می‌کند و با درماندگی می‌گوید:
-حالا باید کلی پول برگه بدم تا از اول برام چاپشون کنه.
دختر از جایش بلند می‌شود و در حالی که اشک‌هایش در حال ریزش بود گفت:
-به خدا خودم همش رو براتون کپی می‌گیرم.
ریحانه سری تکان می‌دهد و با غمی عمیق راهش را می‌کشد و می‌رود که دختر دست ریحانه رو می‌گیرد و انگشتری در دستانش می‌گذارد و تند‌تند می‌گوید:
-به خدا برات کپی می‌گیرم، این انگشتر رو داشته باش من می‌رم ساعت یک برمی‌گردم تو هم تا اون وقت هم یه جزوه پیدا کن بعد من میام پشت دانشگاه با هم می‌ریم کپی می‌گیرم انگشتر هم ازت می‌گیرم.
این را می‌گوید و با تمام سرعت می‌دود ریحانه که شکه شده است به انگشتر نگاه می‌کند و با تمام قدرتش می‌دود تا به دختر برسد. صدایش می‌زند اما دختر خیلی زود از دانشگاه خارج و زود سوار ماشینی می‌شود و می‌رود. ریحانه هم با خشم به ماشینی که دختر را برد و به انگشتر زل می‌زند. دختره‌ی دیوانه! انگشتر تک نگینی داشت و می‌درخشید کاملا مشخص بود که طلاست! چرا این کار را کرد؟! به قولی یک تخته‌اش کم بود؟! با خود فکر نکرد اگر انگشتر را ریحانه بردارد و ببرد چه می‌شود؟! ریحانه پوفی می‌کشد و دوباره وارد دانشگاه می‌شود که حداقل به کلاسش برسد.
 

Reyhaneh.m

ویراستار آزمایشی + ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
7/12/18
ارسال ها
616
امتیاز
21,973
محل سکونت
رخت خوابم
استاد تند تند میگفت و جلو می‌رفت. انگار شام جیرجیرک خورده بود! دانشجوها شاکی بودند. اما جرات حرف زدن را نداشتن و با آخرین توانشان می‌نوشتند. ریحانه ذهنش برای اولین بار در کلاس نبود. دستانش می‌نوشت. چشمانش می‌دید اما هیچ یک را درک نمی‌کرد. ذهنش درگیر جزوه‌ی بیچاره‌اش و دخترک دیوانه بود! آن انگشتر، اصلا آدم مگر تا این حد مجنون هم وجود دارد؟! استاد در حالی که تخته را پاک می‌کرد گفت:
-قربانی پاشو برگه‌های امتحان جلسه‌ی قبل رو بده به بچه‌ها.
قربانی سرش در دفترش بود و متوجه نشد، استاد بار دیگر قربانی را صدا زد و ریحانه قربانی، بالاخره متوجه شد و گفت:
-ببخشید استاد متوجه نشدم!
استاد تخته پاکن را بر روی میز گذاشت و طلبکار گفت:
-پاشو برگه‌های امتحان دفعه‌ی قبل رو پخش کن! حواست هم جمع کلاس کن.
ریحانه سرش را تکان می‌دهد، از جایش بر می‌خیزد و به سمت میز استاد می‌رود. برگه‌ها را برمی‌دارد و شروع به پخش کردن می‌کند. البته در همین حین فضولی نیز به نمره‌ها می‌کند.
برگه‌ی اول: «سها غریبی، سیزده و نیم.»
برگه را به سها دختر پر افاده‌ی کلاس می‌دهد و او بدان آن‌که نگاهش کند آن‌ را در کیفش پرت می‌کند.
برگه‌ی دوم: «علی قفاری، ده.»
علی قفاری ته کلاس نشسته بود. برگه را به دستش می‌رساند و پسر با دیدن نمره‌ی درخشانش اوخی می‌گوید و برگه را بر روی میز می‌گذارد.
سومین برگه: «سامان ضرابی، پنج.» با تعجب به جایی که سامان نشسته بود یعنی اول کلاس، نگاه می‌کند. چرا سامان نمره‌ی کمی آورده؟! او که همیشه در حال رقابت با ریحانه بوده؟! یعنی این دفعه چرا نمره‌اش کم شده؟! به سمت سامان می‌رود. نگاه سامان قفل روی ریحانه بود. به چشمانش زل زده بود، چه قدر تغییر کرده بود ریحانه که سامان این‌گونه محو او شده بود؟!‌ یعنی سامان با خود می‌گوید: «چرا این دختر زودتر کشف نشد؟!» برگه‌ روی میز سامان قرار می‌گیرد، چشمش به برگه می‌افتد و به نمره‌اش صورتش قرمز می‌شود. ریحانه مکثی می‌کند و بعد از نگاه کوتاهی به سامان، بدون نگاه کردن به نمره‌ی بچه‌ها برگه‌ها را پخش می‌کند. آخرین برگه هم برگه‌ی خودش بود. نمره‌اش نوزده و نیم شده بود. لبخند رضایتی بر ل**ب‌های ریحانه می‌نشیند. بر روی میز خود تکیه‌ می‌دهد و منتظر می‌شود استاد حرف بزند. استاد عینک خود را بر روی چشمش جابه‌جا می‌کند و می‌گوید:
-خب اینم از نمره‌هاتون! بچه‌ها من همون اول گفتم اگه با من راه نیاید می‌ندازمتون! الان هم می‌خواستم خیلی‌ها را بندازم اما... دلم رحم اومد، یه امتحان دیگه می‌گیرم، یه امتحان فوق‌العاده سخت.
با این حرف استاد پچ‌پچ ها بالا می‌رود.
استاد ادامه می‌دهد:
-اما! این امتحان فوق‌العاده یه فرقی داره. اول، من یه سری کتاب به شماها معرفی می‌کنم، دوم! شماها را من به ده گروه دو نفره تقسیم کردم. یه ضعیف یه قوی. هر دو نفر با هم کار می‌کنن کتاب‌هایی را که معرفی کردم سخت می‌خونید، امتحان برگزار میشه، اما نمره‌ی هر فرد به تنهایی حساب نمیشه! نمره‌ی هر کسی با هم گروهیش حساب و اون وقت هر گروهی نمره‌ی زیر پونزده بیاره هر دو نفر این ترم رو می‌افتن!
صدای اعتراض‌ها بالا می‌رود. یکی می‌گوید:
-استاد رحم کن!
دیگری می‌گوید:
-استاد دیگه تمومش کنید سخته به خدا!
و فرد دیگری حرفی دیگر می‌زند. اما استاد اصحابی داد می‌زند و بی اوجه مشغول خواندن گروه‌ها می‌شود.
علی قفاری، مجید طاهری.
سما دانشی، رضا رضایی.
ریحانه قربانی، سها غریبی.
و...
ریحانه که اسم خودش را با سها می‌شنود چشم‌هایش گرد می‌شود و به ته کلاس نگاه می‌کند. سها هم متعجب به ریحانه نگاه می‌کرد! آه ریحانه بدبخت شدی! با چه کسی افتادی! سها! دختر افاده‌ای لوس و پولکی دانشگاه! خدا به دادت برسد. ریحانه ناامید چشم از سها می کشد و سرش را روی میز می گذارد. حالا نمی‌شد مثل رمان‌ها، فیلم‌ها او با سامان یا یک پسر جنتلمن هم گروهی می‌شد و...
پوزخندی به افکارش می‌زند. سرش را بلند می‌کند و به ساعت نگاه می‌کند یک ربع مانده به یک. چه‌قدر این یک ربع دیر می‌رود!
***
آن یک ربع هم گذشت و استاد سخت‌گیر هم چند کتاب معرفی کرد و رفت. ریحانه هم از جایش بلند شد که با قیافه‌ی سها مواجه شد.
-خب! انگار من و تو با هم هم‌گروهی شدیم! من نمی‌خوام این ترم رو بیفتم! پس بهتره همه‌ی تلاشمون رو بکنیم! به خاطر همین هم می‌خوام تا فردا ساعت پنج تو کتابخونه عمومی باشی و اون کتاب‌های مسخره رو هم بیاری تا ببینیم چی هستن!
ریحانه سری تکان می‌دهد و باشه‌ای می‌گوید.
سها برگه‌ای به سمت ریحانه می‌گیرد.
-بیا اینم شمارمه، واسه هماهنگی و این چرت و پرتا! می‌بینمت بای!
این را گفت و از ریحانه دور شد. دختره‌ی لوس! ریحانه اپایش را درمی‌آورد که به یاد انگشتر و دختر دیوانه می‌افتد. آه حالا از کجا جزوه گیر بیارد که کپی بگیرد؟! نگتهی به جمع می‌کند که چشمش به خاطره می‌افتد. آری او کیس خوبی برای جزوه گرفتن است.
 

بالا