اختصاصی رمان از فراموشی تا عشق | hannaneh20 کاربر انجمن یک رمان

چطور بود؟

  • بده.ادامه نده ارزش نداره.

    رای 0 0.0%
  • افتضاحه

    رای 0 0.0%
  • خوبه خوشم اومد

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    17

hannaneh20

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
1/21/19
ارسال ها
312
امتیاز
21,133
سن
13
محل سکونت
جایی که به تو ربطی نداره
کد رمان: 1918
ناظر: @jasmine


اسم رمان:از فراموشی تا عشق
اسم نویسنده:hannaneh20
ژانر:طنز،درام،عاشقانه
خلاصه:
شنیدی میگن زمین گرده، غصه نخور!
آره گرده.و همین گردیش خیلی ها رو به هم می رسونه و خیلی ها رو از هم دور میکنه.
داستان ما، درباره‌ی یه دخترشوخ طبعیه که باعث سوتفاهم زیادی های زیادی شده، اما این یکی زندگیشو عوض میکنه و اونو به فراموشی می کشه.
با ما، در زندگی هلیا سرک بکشید.
131897
سخن نویسنده:
رمان از فراموشی تا عشق اولین رمانمه.براش خیلی زحمت کشیدم.میدونم رمانم نقص های زیادی داره ولی امیدوارم در رمان های بعدی قلممو قوی تر کنم.
با حماییتاتون بهم امیدواری بدید.
ممنون میشم نظرتونو درمورد رمانم تو تایپیک نقد بگید.
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,102
امتیاز
26,673
محل سکونت
رفسنجان



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

hannaneh20

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
1/21/19
ارسال ها
312
امتیاز
21,133
سن
13
محل سکونت
جایی که به تو ربطی نداره
مقدمه:
میگن عاشقا همیشه به هم نمیرسن ولی این اشتباهه.
هر جای دنیا که باشی وجود عشقتو درون قلبت حس میکنی.اگه عشق واقعی باشه بهش میرسی اگه بهش نرسیدی مطمین باش واسش نجنگیدی.
برای عشق باید جنگید.
اینکه فردا مال یکی دیگه بشه ترسناک نیست؟!

بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل
بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل

این غم، که مراست کوه قافست، نه غم
این دل، که توراست، سنگ خاراست، نه
***
رفتم پایین دیدم مامان، بابا، بردیا(داداشم)سر میز صبحونه ان.
-سلام
بابا به سرشو به سمتم چرخوند و گفت:
بابا: سلام دختر بابا چرا دیر اومدی؟ما صبحونه مون رو خوردیم
-حموم بودم
مامان:بیا یه چیزی بخور ضعف نکنی!
حرف مامانو با نشستن سر میز قبول کردم.
بردیا: هلیا اول صبحی چه وقت حموم بود؟
تااومدم یه جواب دندون شکن بهش بدم بابا گفت:
-بردیا تو چی کار به حموم رفتن هلیا داری؟
بردیا که جوابی نداشت ساکت موند و منم دور از چشم بابا زبونم واسش دراز کردم!
بردیا با حرص گفت:
بردیا: دختره ی پررو زبونتو واسه من در میاری؟
منم خودمو زدم به کوچه ی علی چپ و با لحن مظلوم و ارومی گفتم:
-من؟ نه! کی؟
بردیا که دید الان جلوی بابا نمی‌تونه کاری بکنه وگرنه گورش کندس غرید:
بردیا: الان هرکاری میخوای بکن فقط من دستم بهت برسه!
بابا از بحث ما دوتا کلافه شد و با صدای پر جذبه ولی اروم رو به ما گفت:
بابا:بسه دیگه بحث نکنید.بردیا تو هم پاشو برو تا دیرت نشده.
بردیا با بیخیال شونه هاشو بالا انداخت و رو به بابا گفت:
بردیا:نه بابا خیر سرم رییس منما هر وقت خواستم می تونم برم.
بابا:دقیقا چون رییسی زود باید بری.
بردیا یه شرکت قطعات کامپیوتری داره.بابامم تاجره...
یه لقمه ی دیگه گذاشتم دهنم و چاییمو سر کشیدم.سریع رفتم بالاو موهامو بستم.تو اینه یه نگاه به خودم کردم.اووم فقط یه رژ و ریمل کم داشتم.
کارای اخرو کردم.رفتم پایین و فقط مامان خونه بود و بابا و بردیا رفته بودن سرکار.ازش خدافظی کردم.سوار ماشین دنای خودم شدم.بابام واسه تولد ۱۸ سالگیم گرفته بود.PicsArt_04-18-09.04.32.jpg
 
آخرین ویرایش

hannaneh20

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
1/21/19
ارسال ها
312
امتیاز
21,133
سن
13
محل سکونت
جایی که به تو ربطی نداره
یه نگاه تو اینه ی ماشین به خودم انداختم.چشمام ابی دقیقا مثل مامانم .دماغم که مناسب صورتم بود.موهام لخت.ابروهام دخترونه ترو تمیز.ل*با*م معمولی و صورتم تو پر ولی لاغر بود.سریع حواسمو جمع کردم تا تصادف نکنم.رسیدم دم خونه ی مرسا(دوستم)یه بوق زدم که پرید بیرون و سلام کرد:
مرسا:سلام
-سلام
مرسا:خوبی؟
بی توجه به سوالش گفتم:
-بریم؟
از بی اعتناییه من حرصش گرفت و با بد عنقی گفت:
مرسا:گفتم خوبی؟
-مرسی بریم حالا؟
با حالت مسخره ای ادا در اورد.
مرسا:نه بمونیم دانشگاه بیاد اینجا
-مسخره
مرسا:خاطرخواهت اصغره
-به همونم راضیم
حرکت کردم صدای ضبطو بردم بالا

$چند وقت که برات اهمیت نداره گریه های من

خلوت شبات دیگه شده غریبه با صدای من

زندگی تو از آرزو و حال و روز من جداست

حالا که تو شندی یه آدم غریب و بی هواس

من از این شهر میرم شهری که ستاره هاش خاموش

معشوق عاشقش رو می فروشه به هیچ و پوچ زندگی

من از این شهر میرم شهری که به ظاهر آشنا زیاده

اما تو نمی دونی درد هات رو تو تنهایی به کی بگی


خسته از عروسک ها تو لباس آدم ها

تنها و بی صدا قم میشم تو جاده ها

میرم بی خداحافظی

بی امید بی هوا میرم از هوای تو جدا

دونبال ستاره ها به سمت نا کجا

میرم بی خداحافظی

اون که عاشق تو بود از ته دلش منم

اما این روزا بودن و نبودنم فرقی نداره.واسه تو

رنگ شب شدی یادت رفته نور

هر چراغ روشنی حتی از راه دور

پرت می کنه هواست رو

من از شهر میرم شهری که گذشته ها و پوشونده

همه خاطرات خوبمون اونجا بوده

تو تموم کوچه ها

من از این شهر میرم

تو بمون و آدم های بی سایه عاشقانه های بی پایه

تو فکر موندنم نباش

من از این شهر میرم شهری که ستاره هاش خاموش

معشوق عاشقش رو می فروشه به هیچ و پوچ زندگی

من از این شهر میرم شهری که به ظاهر آشنا زیاده

اما تو نمی دونی درد هات رو تو تنهایی به کی بگی&
&امیرعلی بهادری،بی خدافظی&
تا دانشگاه دیگه حرفی نزدیم ماشینو پارک کردم.هنوز ۱۵دقیقه به شروع کلاس مونده بود.رفتیم روی نیمکت بشینیم.
مرسا:من می رم اب بخورم
_کوفــــت بخوری
مرسا:شد تو یه بار عین ادم حرف بزنی؟
_نـــــه،زود بیایــا.
مرسا:باشه.
مرسا رفت منم گوشیمو در اوردم ولی سایه ی کسی رو رو خودم احساس کردم.سرمو اوردم بالا دیدم کوروشه.
کوروش:سلام خانوم خوشکل خودم
_برو گمشو عوضی
کوروش:حالا چرا عصبانی میشی؟اومدم باهات حرف بزنم.قول میدم مثل چند سال پیش نشه
_من با تو حرفی ندارم گورتو گم کن تازنگ نزدم به حراست
کوروش:دهنتو ببند تا نبستم
دیگه داشتم منفجر میشدم.کوروش هم دست کمی از من نداشت
تن صدامو بردم بالا و داد زدم:
_مثلا می خوای چه غلـــــطی بکنی؟ها؟
اینو گفتمو احساس کردم صورتم داغ شده.مزه ی خون رو رول*بم حس کردم و اخرم قیافه ی نگران مرسا.
**

چشامو باز کردم.
 
آخرین ویرایش

hannaneh20

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
1/21/19
ارسال ها
312
امتیاز
21,133
سن
13
محل سکونت
جایی که به تو ربطی نداره
-مرسا؟
مرسا با خوشحالی نگاهی بهم انداخت ولی سریع شروع کرد به غرغر کردن:
مرسا: قربونت برم چشاتو باز کردی؟ آخه تو یه دقیقه نمی تونی با اون لندهور کلکل نکنی؟ ببین دو دقیقه پیشت نبودم چه بلایی سر خودت اوردی؟
سرم خیلی درد میکرد.به زور گفتم:
-وای مرسا نفس بگیر؛ حالا که چیزی نشده!
مرسا: هه میگه چیزی نشده! نگاه کن چه بلایی سر خودت اوردی!
آینه ی کوچیکی به سمتم گرفت. به خودم نگاه کردم. اوه اوه، ل**ب پایینم کبود شده بود و خون روش خشک شده بود! یه طرف صورتمم قرمز بود. تازه همه چی واسم واضح شد. اون سیلی، کوروش، دعوامون، از حال رفتن من!
مرسا: هوی چته یه ساعته زول زدی به خودت؟! خوردی خودتو! یه وقت ناقص میشی شوهر گیرت نمیادها!
-کی حوصله ی شوهر داره اخه
مرسا: مَــ...
-هیــــع بدو بریم سر کلاس!
مرسا: چته تو؟ ترسیدم گفتم چی شده حالا!بعدشم یه نگاه به ساعت بندازی بدنیستا خوش خیال!
به ساعت مچیم نگاه کردم. راست می گفت، کلاسامون تموم شده بود الکی جو دادم. از اتاق بهداشت اومدیم بیرون.
مرسا: من خیلی گرسنه‌مه. تو چطور؟
-خیـــــــــلی!
مرسا:خب بیا بریم پاتوق یه چیزی بخوریم.فقط گفته باشما ایندفعه من حساب نمی کنم.
-خب بابا حرص نخور جوش میزنی.
والا انگار هر سری رفتیم اون حساب کرده!
چپ چپ نگام کرد و منم یه لبخند دندون نما زدم و
سوار ماشین شدیم و پیش به سوی پاتوق.
مرسا: نگا کن توروخدا، روز اول دانشگاه چجوری گذشت؟
-حالا همچین میگی روز اول انگار اولین بارمونه میایم دانشگاه،خیر سرمون سال اخریم.
مرسابخش بخش و با دقت جمله رو درست کرد:
مرسا: خب منظورم روز اول شروع سال اخر دانشگاه بود خوبه؟
-آفرین
بالاخره رسیدیم و یه جای دنج نشستیم.

گارسون اومد سفارشارو گرفت. مرسا بختیاری و من برگ.غذارو آوردن؛ لامصب غذای اینجا عالیه!
مرسا: هلیا یادته اولین بار سوم دبیرستان اومدیم اینجا چقد خوشت اومد؟
-اره خدایی
گارسون:اهم اهم
با صدای گارسون به خودمون اومدیم
مرسا:بله؟
گارسون:صورت حسابتون
مرسا:اوه بله مرسی بدید من حساب می‌کنم
گارسون رفت. مرسا صورت حسابو به طرفم گرفت و گفت:دست خودتو می بو*س*ه عشقم
-ایش جمع کن خودتو
رفتم حساب کنم برگشتم دیدم مرسا نیست رفتم دیدم پیش ماشین وایساده.
-چرا اومدی بیرون؟
مرسا:بابام زنگ زد گفت باید امشب ور دل تو بمونم چون امروز سالگرد ازدواجشونه.
-وا چه ربطی به تو داره؟
با لحن شیطونی گفت:
مرسا:خب میخوان امشبو دو نفره بگذرونن دیگه
-اوه بله،بله درسته!
سوار ماشین شدیم که گوشیش زنگ خورد
-ای بابا امروز شدی ۱۱۸اینقدر زنگ خور داری؟
بدون توجه به حرف من به صفحه ی گوشیش نگاه کردPicsArt_04-18-08.58.20.jpg
 
آخرین ویرایش

hannaneh20

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
1/21/19
ارسال ها
312
امتیاز
21,133
سن
13
محل سکونت
جایی که به تو ربطی نداره
مرسا:الو...سلام...مرسی...توخوبی...اره پیش منه...باشه میگم بهش...همچنین...خدافظ...
-کی بود؟
مرسا:بردیا.
-چی؟
مرسا:واا چیه خب.
-باتو چیکار داشت؟ها؟زود تند سریع بگو.
مرسا:خب بابا.زنگ زده بود گوشیت خاموش بوده.بعد گفت بگم بری خونه ی خاله الهام.
با حالت زاری نالیدم:
-وااای نه برم اونجا دوباره باید قیافه ی نحس مهران رو ببینم.
مرسا:خخخ.حالا بگو ببینم این اق مهران شما چی میگن؟
-شر و ور.میتونم خوشبختت کنم و تاحالا با هیچکس نبودم و تحصیل کردمواز این جور چیزا.راستی توهم یه زنگ به مامانت بزن بگو بامن میای خونه ی خاله الهام.

مرسا:باشه.توام عجب گیری کردیاا.
-اره بابا
مرسا:حالا کجا میری؟
-خونه ی خاله الهام دیگه
مرسا:اهان
من و مرسا از ۶ سالگی باهم دوستیم و رفت و امد خانوادگی داریم باهم
مرسا:راستی مهران چند سالشه؟
-چیه؟عاشقش شدی داری تحقیق میکنی؟
مرسا مشت ارومی به بازوم زد:
مرسا:برو گمشو.فقط میخواستم بدونم چند سالشه
-خب اووم اگه سه سال از مهشید(دختر خالم) بزرگتر باشه میشه ۲۸ سالش
مرسا:هه خدایی با اینکه مهشید ازش کوچیکتره ولی بیشتر میفهمه.
-اره والا.مهران نفهمه.
دیگه تا خونه خاله حرفی نزدیم.
خب از خودم بگم براتون.من هلیا پرستویی هستم دوستام بهم میگن هلی .البته بعضی وقتا.۲۳ سالمه.سال اخر دانشگاه در رشته ی معماری ام میخوام فوق لیسانسمو بگیرم.یه داداش دارم که خیلی دوسش دارم(هه قافیه رو حال کردین؟نمیری با این قافیه هات)اووف اینم وجدان ما که جاهای حساس جفت پا میپره وسطش.مرسا دوسته منه.تک فرزنده.همسن خودمه.مرسا یه دختره پوست برنزه اس با چشای قهوه ای با لبای معمولی. صورت کشیده.فقط تنها چیزی که تو ذوق میزنه دماغشه که البته تقصیر خودش نیست که عمل کرده ولی زیادم ضایع نیست فقط یکم کوچیک شده.وقتی ۹ سالش بود تصادف کردن و دماغش شکست


ویه داداش توراهیش سقط شد
مرسا:هلیا کیفت
-اها بدش.
کیفو پرت کرد و رو هوا گرفتم .زنگو زدم و با صدای تیکی باز شد و رفتیم تو
مامانینا قبل ما رسیده بودن(ن پ میخوای بعد تو برسن؟)توخفه(ایش)کیش
رفتیم باهاشون احوالپرسی کنیم.اما با جیغای مامان روبه رو شدیم یه دفعه دیدم مامانم داره میدوء سمتم بقیه هم دارن با بهت منو نگا میکنن از فرصت استفاده کردم و از دست مامان فرار کردم حالا من بدو مامان بدو اخر نفس کم اوردم و وایسادم اومد جلوم وایساد یه نگا به من کرد و یه دونه زد رودستش وگفت:
مامان:ای خاک به سرم صورتت چی شده دختر؟
تازه یاد صورتم افتادم .حتما قرمزیش رفته بود ولی کبودیش بود.قبل از اینکه چیزی بگن گفتم
-چیز مهمی نیست زود خوب میشه.
بقیه هم چون میدونستن نمیتونن از زیر زبونم بکشن بیرون بیخیال شدن.من و مری هنوز دم در وایساده بودیم که مرسا ارنجش رو فرو کرد تو کمرم.نگاش کردم دیدم داره با چشم و ابرو یه چیزی میگه ولی من نمیفهمیدم.رد نگاشو گرفتم رسیدم به مهران که تازه از اتاقش اومده بود بیرون وهمون موقع115884
 
آخرین ویرایش

hannaneh20

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
1/21/19
ارسال ها
312
امتیاز
21,133
سن
13
محل سکونت
جایی که به تو ربطی نداره
مهشید از در وارد شد و پرید سمتم
مهشید:سلام بر دختر خاله ی م.نگ.لم اخ ببخشید گلم و سلام بر دوست دختر خاله ی گلم
-سلام مهشید خ.ر.ه
مرسا:سلام مهشید خوبی؟
مهشید:قربونت برم مرسا.خوبه تو با این هلیا می‌گردی خل و چل نشدی.من هفته ای یکی دو بار می‌بینمش از دستش عاصی می شم .دیگه چه برسه به تو
مرسا:من چی کار کنم این عین کنه چسپیده به من
-به قران شما چه ادم فروشایی هستین.من که ازتون نا امید شدم.همو دیدین منو فراموش کردین
مرسا:اخی الهی بمیرم دوستم ناراحت شده
مهشید:جمع کن ل**ب و لوچه اتو.همین کارا رو کردی این لوس شده دیگه
داشتم با دمم گردو میشکستم .کم پیش میومد مرسا عین ادم ازم طرفداری کنه.همیشه قربون صدقه و طرفداری هاش با فحش بود.
مهشید:اقا من دیگه حرفی ندارم
-من دلم یه ذره شیطونی می خواد هستید یا نه؟
مهشید:اگه پای داداشم وسط نباشه هستم
مرسا:اخ جون
-اتفاقا کرم ریزی رو باید رو مهران انجام داد.
مهشید:وای به حال داداشم..هنوز دستش که سوزوندی خوب نشده.
مرسا:مگه چی کار کرده؟
مهشید:این دوست شما داداشمو بدبخت کرده.داداشم بهش گفته چکش اهنیه رو بهم بده.هلیا اول چکش و داغ کرده با اتیش بعد داده بهش بقیشم که معلومه
مرسا-ای خاک یعنی خاعکا
 
آخرین ویرایش

hannaneh20

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
1/21/19
ارسال ها
312
امتیاز
21,133
سن
13
محل سکونت
جایی که به تو ربطی نداره
-حالا بی خیال گوش کنید ببینید چی می خوام بگم.
ماجرا رو براشون تعریف کردم و رفتم سمت گوشیم و به خط دومم وصل کردم و شماره ی مهران رو سیو کردم.
رفتم پی ویش.
-سلام عشقم
دینگ.مهران:سلام نازی جون
-نازی؟ نازی کیه؟ من مریمم
جواب اومد.
مهران: اخ مریم عزیز دلم. آخه تو خیلی نازی بهت میگم نازی منظورم این بود
-خب زود تر بگو دیگه ترسیدم. فک کردم منو ول کردی رفتی سراغ یه دختر دیگه
دینگ.مهران:غلط بکنم جوجوی من. کجایی؟
-خونه.تو کجایی؟
مهران:من پارتی یکی از دوستام. حیف بدون دعوت راه نمی‌دن وگرنه تو رو هم می اوردم
به مرسا گفتم بره یه عکس قایمکی از مهران بگیره .مرسا رفتو برگشت. عکسو نگاه کردم.مهران لم داده بود رو کاناپه و داشت با گوشیش ور می رفت. دوباره رفتم تو چت.
مهران:ا چرا اف شدی؟
-نه هستم.همین الان یه عکس میدی؟
مهران:نمیشه اینجا تاریکه
دیگه بیخیال چت شدم عکسشو واسش فرستادم.
-اخیش دلم خنک شد.
مهشید:یعنی خاک تو سر داداش خرم کنن!115885
 
آخرین ویرایش

hannaneh20

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
1/21/19
ارسال ها
312
امتیاز
21,133
سن
13
محل سکونت
جایی که به تو ربطی نداره
-نه خر کمه واسش وایسا. اوم...خر گاو گوساله الاغ...
مهشید:هوی داداشمه ها! حالا من یه چیزی گ...
با صدای در حرفشو خورد.
مهران با قیافه‌ی غضبناک وایساده بود دم در. راستش اصلا نترسیدم و خیلی خونسرد بودم.
اومد جلو.
مهران: آخرین بارت باشه که به پرو پای من می‌پیچی دختره‌ی عوضی! آدمت می‌کنم.
-تو برو به پارتیت برس.
مهران: آمت می کنم...
بعد از خونه زد بیرون.
وای این آخر یه چیزیش می شه! (اعصابشو خط خطی کردی بعد می خوای چیزیش نشه؟)ا باز اومدی که‌.چند ساعت خبری ازت نبود راحت بودم.(می خوای برم؟)خوش اومدی(بای)
با صدای مامان دست از خود در گیریم برداشتم.
مامان:مهران چش شد یهو؟
-نمی دونم.
مامان:چیزی بهش گفتی؟
-اه به من چه اصلا!
مامان: زشته به خدا! بالاخره پسر خالته حالا یه زمانی خواستگارت بوده تو هم جوابتو دادی دیگه. اینکارا چیه؟
-باشه مامان بزرگ .
مامان:خب حالا بچه ها پاشین بیاین تو پذیرایی شام بخورین. هلیا توهم ل**ب و لوچه‌تو جمع کن.
مامان رفت بیرون منم خواستم برم که مهشید گفت:
-کجا؟
-برم شام بخورم دیگه.
مهشید: نه خیر، تا واسم تعریف نکنی صورتت چی شده نمی تونی بری!
ناچارا نشستم براش قضیه رو تعریف کردم
-بعدشم تو انتظار داشتی بیام جلوی همه بگم کوروش بهم سیلی زده؟
مرسا:راستی هلیا کوروش ۳هفته اخراج شده.
-هه انتظارشو داشتم حالا میاید بریم یانه؟
مرسا:مهشید بیا بریم الان این افسار پاره می‌کنه
-بیشــــــــعور!
مرسا: دیدی گفتم
-مرســـــــــــا
مرسا:اوه اوه خطرناک شد
بالاخره دست از سر هم برداشتیم و رفتیم شام بخوریم.
مهران معلوم نبود کدوم گوریه که واسه شامم نیومده بود.
بعد شام یه ذره دیگه با بچه ها حرف زدیم و اماده ی رفتن شدیم.
رسیدیم خونه .از خستگی با همون لباسا روی تخت خوابم برد اصن نفهمیدم مرسا چجوری و کجا خوابید.
**
مرسا:پاشو دیگه دیر میشه.اه پاشو دیگه هلیا
- ای بابا ولم کن می خوام بخوابم
مرسا:باشه پس بلند نمیشی نه.خودت خواستی من رفتم
-اخیش رفت
یه لحظه احساس سرما کردم.تا موقعیت خودمو درک کردم دیدم خیس شدم.
-وای مرســـــــــــــــا می کشـــــــــمت
با سروروی خیس بلند شدم دوییدم دنبالش که پرید تو دستشویی دروهم قفل کرد
-مرســـــــــا بیابیرون، می‌کشمت. خر گاو میمون!
مونده بودم چی کارکنم.کاری از دستم بر نمیومد.
یه دفعه چشمم به گوشیش خورد و با یه جست اونو از رو تخت برداشتم.
-مرسا نمیای دیگه نه؟
مرسا:نــــــــــــــه
-خب باشه پس من همینجا میشینم و با گوشیت بازی می کنم.باشه؟
مرسا:هه بچه خر میکنی؟ببخشیدا گوشیم بی صاحاب نیست رمز داره
-اها بعد احیانا رمزش۸۴۹۷نیست؟
مرسا:ها؟چی؟وایسا وایسا الان میام بیرون فقط به گوشیم دست نزن
 
آخرین ویرایش

hannaneh20

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
1/21/19
ارسال ها
312
امتیاز
21,133
سن
13
محل سکونت
جایی که به تو ربطی نداره
مرسا اومد بیرون و با مشت و لگد افتادم به جونش
مرسا:نزن. ای. هوش
بالاخره دست از زدنش برداشتم
مرسا:هییین
-چی شد؟کی مرد؟
مرسا:واای دیرمون شد
ساعتو نگاه کردم راست می گفت .یه ربع وقت داشتیم
سریع رفتم دستشویی و بعد از انجام عملیات سریع لباس پوشیدم

دوتا لقمه نون پنیر سبزی درست کردم .یکیشو خودم خوردم یکیشو مرسا.
سوار ماشین شدیم.باسرعت۱۲۰ میرفتم.
مرسا:وای ریخت
-چی ریخت؟
مرسا:دسشوییم
-ای خاک بر سرت.تو خونه می رفتی دیگه
مرسا:خب حالا زود برو تا خودمو مخلوطی از رنگ های زرد و قهوه ایی نکردم
-اییی بمیری
مرسا:من تا تو رو گور نکنم نمیمیرم
-نچ نچ .بقیه دوست دارن ماهم دوست داریم
رسیدیم.ماشینو پارک کردم
مرسا:تو برو سر کلاس من میرم دسشویی
-باوش
داشتم عین اسب(دور از جون)ا وجی خودتی؟
 
آخرین ویرایش

بالا