داستان کوتاه تَوَهُم شماره ده |حسنا(هکر قلب)کاربر انجمن یک رمان

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,285
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
نام داستان تَوَهُم شماره ده
نام نویسنده:هکرقلب
ژانر: اجتماعی، ترادژی
خلاصه :
10 سال است با انسان های خیالی خود زندگی کرده است. 10 سال است تمام ذهنش درگیر افسانه و توهمات درونی شده است. این بار برای درمان و حمله به موجودات خیالیش آماده است.
 
آخرین ویرایش

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,285
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
با عجله وسایلم را جمع می‌کردم که گوشی تلفن زنگ خورد، منشی بود؛ کیف قهوه‌ای رنگم را از روی برداشتم و از اتاق بیرون رفتم؛ خانم مجد هنوز منتظر جواب من بود، گلویم را صاف کردم و گفتم:
- خانم مجد؟
سرش رو بالا گرفت و گوشی را سر جایش گذاشت و گفت:
- آقای دکتر؛ یه مریضی وقت گرفتن گفتن ساعت سه میان.
کیفم را روی شانه هایم جا به جا کردم و با قیافه‌ی مسلط شمرده شمرده گفتم‌:
-خوب کنسلش کن، من باید برم بیمارستان.
خانم مجد؛ با قیافه موشکافانه و زیر چشمانش به سمت صورت من چرخ خورد و گفت:
-آقای دکتر بیمار وضع وخیمی داره.
ته خنده‌ای کردم و از واحد بیرون آمدم و به سمت آسانسور رفتم. دکمه سبز آسانسور را زدم و منتظر ماندم تا در باز شود.پس از اندکی صبر؛در باز شد و من داخل آسانسور رفتم. دکمه‌یP آسانسور را فشردم. آسانسور، از طبقه چهارم به پایین حرکت کرد. نگاهی به ساعت مچی دیجیتال نقره‌ای رنگم انداختم، ساعت ده بود. در آسانسور باز شد. دختری با سر وضع عجیب و غریب وارد آسانسور شد؛ از آسانسور بیرون آمدم، که دختر نگاهی به ورقه های در دستش کرد و دکمه شماره چهار رو زد؛ با تعجب به یاد حرف منشی که گفته بود بیمار وضع وخیمی دارد؛ افتادم و تصمیم گرفتم؛ کار بیمارستان را به بعد بیندازم. سریع تلفن همراهم را از جیب بیرون آوردم و دکمه سبز آسانسور را زدم.شماره‌ای تند تند گرفتم و منتظر پاسخ شدم. بعد سه بوق، جواد پسر عمه‌ام گوشی را جواب داد. جواد مسئول بیمارستانی بود که من در آن جا کار داشتم.
-سلام جواد جان.
-به به یونس جان چطوری پسر؟
در آسانسور باز شد و وارد شدم و گفتم:
-هعی میگذره. همش با بیمار سر رو کله بزن بعد هم بیا این نتیجه‌اش. بابام هعی غر میزنه.
تک خنده‌ای کرد و طبق معمول گلویش را صاف کرد و گفت:
-حالا چی شده یادی از ما کردی؟؟
-جواد یه کاری کن، وقت من رو بزار برای عصر یا شب من یه کار کوچولو برام پیش اومده، نمیتونم بیام.
جواد که می‌دانست کار کوچک من منجر به کار بزرگ می‌شود با اعتراض گفت:
-وایلا! باز تو که کار داری؟ مگه من نگفتم تمام بیمارات رو کنسل کن.
آسانسور ایستاد و در باز شد و گفتم:
-اتفاقا جواد به این منشیمم گفتم ولی چیکار کنم. داشتم میومدم، بیمار ریخت رو سرم.
_عیبی نداره، فردا که جمعه‌است. شنبه بیا!فعلا کاری نداری؟
- نه جواد جان خدافظ
-خدافظ.
 

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,285
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
رو به خانم مجد کردم، گوشی‌ام را قطع کردم و گفتم:
-مگه تو نگفتی ساعت سه میاد، چرا الان اومده؟
خانم مجد از سر جایش بلند شد، می‌خواست حرف بزنه که همون دختر که روی صندلی انتظار نشسته بود گفت:
- ساعت من ساعت سه نشون میده...
با چشم های گرد شده برگشتم و بهش نگاه کردم، صورتش پر از جای ضربه سیلی بود. بدون هیچ حرفی به سمت اتاقم حرکت کردم، در را باز کردم و در را پشت سر خود بستم. نفس عمیقی کشیدم و به سمت میزم حرکت کردم، خدا خودش به خیر کند؛ کیف، گوشی و سوئیچ ماشینم را روی میز انداختم. روی صندلی نشستم. کلافه دستی در موهای خوش فرمم کشیدم. بعد از چند لحظه گوشی تلفن را برداشتم شماره منشی گرفتم و گفتم:
-خانم مجد، لطفا بیمار رو داخل بفرستید.
گوشی تلفن را سر جایش گذاشتم، چرخی روی صندلی خوردم که با صدای در، سریع کاغذی برداشتم جلویم گذاشتم، گلویم را صاف کردم و گفتم:
-بفرمایید؟
در باز شد؛ دختر وارد اتاق شد. در هم پشت سر خود بست.
- آقای دکتر، همش مزاحمم میشن؟
اشاره کردم به مبل مشکی که کنار میزم بود وگفتم:
-بشین.
دختر آب دهانش را قورت داد و سری تکان داد و به سمت مبل اومد و نشست و گفت:
- بهم گفتن شما دیگه نمیزارین کسی مزاحمم بشه.
خنده ای کردم و گفتم:
-درسته، اما به شرطی که خودتم هم کمک کنی.
سری تکان داد و دوباره آب دهان‌ قورت داد و گفت:
-کمک می‌کنم.
روی ورقه نوشتم، مزاحمت دورش خطی کشیدم و سرم رو بردم بالا و گفتم:
-اول از همه بگو ببینم، اسمت چیه؟
کمی من من کرد و سریع خودش را جمع کرد و گفت:
-نمی‌دونم.
چشم هایم از تعجب باز شدند؛ فوری خودم را جمع و جور کدم و گفتم‌:
-عیبی نداره. سنت که می‌دونی؟
با صدای قاطعیت گفت:
-نه نمی‌دونم؛ اصلا شما چیکار اسم و سن من رو دارید.
کمی پرخاشگر بود، روی ورقه کلمه پرخاشگر را نوشتم و سرم را بالا گرفتم و گفتم:
-باشه. چی‌شد که همونایی که می‌گی مزاحمت شدند، سمتت اومدن.
با ترس نگاهم کرد ناخون هایش جوید و گفت:
-دکتر، خیلی کوچیک بودم یه زن بود همش منو می‌زد، الان هم هست.
تقه‌ای به در خورد و با دستانم اشاره کردم، کمی صبر کند و نگاهی به در کردم و گفتم:
-بفرمایید؟
 

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,285
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
در باز شد؛ منشی بود، قبل از این که بزارم حرف بزنه با تندی گفتم:
-خانم مجد، مگه نمیبینید، مریض دارم.
او بی‌توجه به حرفم، چشم هایش را بست و گفت:
-آقای دکتر، من باید برم کاری برام پیش اومده.
دستم گذاشتم روی صورتم کشیدم و به ساعت نگاه کردم، 4 ساعت مونده به اتمام ساعت کاری،سرم بلند کردم به منشی کردم و با لحن آرام گفتم:
-باشه، برین.
بعد از خداحافظی منشی و رو کردم به همان دختر، دستم را زیر چانه‌ام گذاشتم، عجیب دوست داشتم، داستان دخترک را گوش کنم.
-خوب سر تا پا به گوشم.
دختر از داخل کیفش قرمز پارچه‌ای اش که جا دستگیره‌اش پاره و آویزان شده بود. قوطی از داخل بیرون آورد و درش را باز کرد. دستم را از زیر چانه‌ام بیرون آوردم و از جایم بلند شدم، قرصی مشکی رنگ بیرون آورد و سریع آن را خورد، به سمتش رفتم و رو به رویش نشستم و گفتم:
-این قرص چی بود خوردی؟
دخترک همان طور که قرص را در کیفش می‌گذاشت، با لحن تندی گقت:
-به شما ربطی نداره!
نفسم را با حرص بیرون دادم ‌و با عصبانیت نگاهی به ساعتم کردم.مطمئن بودم این دختر من را مسخره کرده است.
-درست ده سال پیش، مردی که صداش می‌کردم بابا؛ من رو فرستاد مکانی که همه هم سن و سال های خودم بودند.
فلش بک به ده سال پیش:
(دانای کل)
جلوی در مدرسه، ماشینی مازراتی مشکی‌ای ایستاد، در ماشین باز شد؛ مردی با کت و شلوار مشکی رنگ از ماشین پیاده شد، دختری به اسم رها که ده سال بیشتر نداشت را در بغل مرد بود، مرد، دختر را جلوی در مدرسه رها کرد و سوار ماشین و شد. با سرعت از آن جا دور شد.
رها، با تعجب به اطرافش نگاه کرد، اما هیچ‌کس را آن اطراف ندید؛ ترسید.از جلوی مدرسه بلند شد و از آن جا دور شد؛ در سر در مدرسه نوشته بود، مدرسه شبانه روزی قاصدک.
-هی خانم‌ کوچولو... گرسنه نیستی؟
رها به اطراف نگاه کرد، با دیدن مردی با وضع خراب، اول ترسید، اما با خود فکر کرد که این انسان می‌تواند، برایش سرپرست خوبی باشد.پس بدون حرف سری تکانی داد. مرد از داخل جیبش قرصی مشکی رنگ بیرون آورد و به رها داد و گفت :
-این شکلات رو قورت بده.
رها دوباره سری تکان داد و قرص در دهانش گذاشت و قورتش داد. رها حس کرد سرش گیج می‌رود، مرد با خنده از آن جا دور شد. رها نتوانست طاقت کند و در همان جا افتاد.
 

بالا