در حال تایپ رمان شروعی دوباره | خزان کاربر انجمن یک رمان

ادامه بدم؟!

  • آره

    رای 0 0.0%
  • نه

    رای 0 0.0%
  • فعلا نمیشه گفت چجوریه

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    0

__*khazaan*__

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
12/20/18
ارسال ها
272
امتیاز
24,013
محل سکونت
دبیرستان ^.^
کد رمان: 1923
ناظر: @sara.gh


نام رمان : شروعی دوباره
نام نویسنده: خزان
با همکاری Mr.Different، نیوشا، ملیسا عبادی
ژانر : معمایی، تخیلی، اجتماعی و عاشقانه

خلاصه :
این رمان ماجرای زندگی دختریو بیان میکنه که بعد از یک عمر سختی بالاخره میخواد طعم خوشبختیو بچشه.
اما...
همیشه یه اما میاد و کارو خراب میکنه.
زندگی این دختر تا جایی پیش میره که باید انتخاب کنه.
یه انتخاب سخت.
ولی چه انتخابی؟

شروعی دوباره.jpg
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,414
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

__*khazaan*__

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
12/20/18
ارسال ها
272
امتیاز
24,013
محل سکونت
دبیرستان ^.^
سلام بردوستای خوبم!این رمان اولین کار منه پس صددرصد کلی ایراد ازتوش درمیاد@_@
با اینحال از تمام شما که وقت میزارین رمانو میخونین ممنونم!
مقدمه :
همه ی ما آدما تو زندگیمون یک سری چیز هارو میخوایم و برای بدست آوردنشون هرکاری میکنیم...
تا حالا شده یه آرزویی داشته باشین و هیچوقت بهش نرسین؟
چیزی که همیشه حسرت داشتنش اذیتتون کنه و بخاطرش غصه بخورین؟
پس شاید بتونین حس شخصیت قصه ی مارو به خوبی درک کنین...




چشمانش را گشود و به صحنه‎ی تکراری تمام عمرش خیره شد.
سقفی سفید بدون هیچ‎گونه زیورآلات یا طرحی از ابرهای نشسته در دامان آسمان.
از زمانی که به خاطر داشت، هر روزش با این منظره آغاز و هر شبش نیز با دیدن همین رنگ به پایان می‎رسید.
آهی از درد بدن خشک شده‎اش کشید و منتظر ماند تا مادرش مانند همیشه با چشمانی نمناک داخل شود و کمی بدنش را جابه‎جا کند که مبادا زخم بستر نیز دردی بر روی دردهای این دختر بی‎پناه شود.
شنیدن صدای گام‎های آرام و لرزان مادرش مانند همیشه باعث شد که در دل ازاین‎که چرا حتی از چرخاندن گردنش عاجز است، گله کند.
صدای درب اتاق و پس از آن حرکت نوازش‎گونه‎ی دستی روی دست‎هایش باعث شد که چشمانش را از سقف گرفته و به مادرش بدوزد.
مادرش دستی به گونه‎اش کشید و همان‎طور که او را نوازش می‎کرد گفت:
-سلام مامان جون! صبحت بخیر عزیزم. خوبی؟ خوب خوابیدی؟
خسته از تلاش بیهوده برای چرخاندن گردنش به سمت او با ناله زمزمه کرد:
-سلام! مامان بدنم خشک شده می‎شه یکم جابه‎جام کنی. دردش اذیتم می‎کنه.
مادر به آرامی دست زیر گردن او انداخت و کمی بالشش را مرتب کرد و سرش را در موقعیت بهتری قرار داد.
پس از بهتر کردن اوضاع بدنش مانند هر صبح شروع به مالیدن بدن دختر عزیزش کرد تا بلکه از درد بدنش کم کند.
همان‎طور که با دقت دست او را مالش می‎داد با صدایی به ظاهر خوشحال رو به او گفت:
_تبسم امروز آیلار و آیهان میان باهم برین بیرون! آیهان می‎گفت می‎خواد ببرتتون پارکی که تازگیا ساختن. می‎گفت خیلی قشنگ و سرسبزه!
چشمانش را بست و با لحنی قاطع و کمی با تندی جواب داد:
_بهشون بگو حال نداره نمی‎تونه بیاد! برا چی برم وقتی فقط اذیتشون می‎کنم و مانع خوشیشون می‎شم؟! آیلار همش باید سر و وضعم رو مرتب کنه آیهانم همش باید مراقب باشه چرخ صندلی تو گل نره یا کسی اذیتم نکنه. اسمش خوش گذروندنه وگرنه همه‎مون به نحوی اذیت می‎شیم.
مادرش دست از کار برداشت و به چشمان بسته‎ی دخترش خیره شد.
-ولی خودت خوب می‎دونی اگه دوقلوها تصمیم به کاری بگیرن هیچکی نمیتونه جلوشون رو بگیره! پس بهتره خودت رو برای یه گردش توپ آماده کنی خانوم.
و بی توجه به تقلای او برای برگرداندن نظرش از اتاق خارج شد تا برای دخترش صبحانه‎ای مقوی تهیه کند.
***
با شنیدن سر و صدای دوقلوها که با اعضای خانواده‎اش شوخی می‎کردند دریافت که وقت رفتن است.
چشم‎هایش را بست و به لباس‎های گرمی که مادر برای این گردش اجباری در نظر گرفته بود فکر کرد.
لباس‎هایی که به‌خاطر سرمای شدید زمستان امسال، همگی یا بافت هستند و یا چرم.
به علاوه‌ی پتوی کوچک آبی‌ای که همیشه هنگام بیرون رفتن پاهایش را از دید اطرافیان پنهان می‌کرد.
با نزدیک‌تر شدن صدای آیلار چشمانش را گشود و به درب اتاق خیره شد تا ببیند امروز این دختر سرخوش چگونه ظاهر خواهد شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

__*khazaan*__

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
12/20/18
ارسال ها
272
امتیاز
24,013
محل سکونت
دبیرستان ^.^
با ضربات پیاپی که با ریتم روی درب زده میشد لبخند کوچکی روی ل**ب‌هایش نشست کمی بعد صدای آیلار از پشت درب بلند شد.
-ای قشنگ تر از پریا
تنها تو کوچه نریا
بچه های محل دزدن
عشق منو میدزدن
ناگهان درب را با ضرب گشود و وارد اتاق شد و همانطور که بدنش را تکان میداد ادامه داد:
-ای یار قشنگه مو بلنده مشکی پوشم
با لنگه ابروهات شلپ شلپ نزنی تو گوشم
اگه یه روز بیای رو پشت بوم رخ بنمایی
خورشید که بخواد بالا بیاد روشو میپوشم...
آیهان که تا کنون آرام و بی صدا به خواهرش نزدیک میشد ناگهان با جهشی از پشت خواهرش را گرفت و دستش را روی دهانش گذاشت.
آیلار برای رهایی از دست برادرش تقلا میکرد و صداهای نامفهومی از خود ایجاد میکرد اما قوای او کجا و قوای آیهان کجا!
آیهان که با لبخند به تقلاهای خواهرش خیره بود، ناگهان با دیدن مشت های ضعیف او که بی هدف به بالا پرتاب میشدند خنده ای سر داد و رو به او گفت:
-آخه فسقلی تو چجوری میخوای از دست من فرار کنی؟ زور من کجا و زور تو کجا! من نمیدونم تو چه فکری کردی که با این صدای کلاغیت هی میزنی زیر آواز؟ بابا مردم گناه دارن بس کن دیگه!
تبسم با لبخند به آنها نگاه میکرد و در دل افسوس می‌خورد که چرا هرگز نتوانسته مانند آنها شیطنت کند و خوش بگذراند.
از وقتی یادش می‌آمد تنها سرگرمیش دیدن پرندگان درحال پرواز از چهار چوب پنجره و تنها همدمش صندلی چرخ دار سرد و فلزی بود.
با صدای آخ گفتن آیهان از فکر بیرون آمد و به آیهان که دست خود را می‌مالید و آیلار که با شیطنت دندان هایش را به او نشان می‌داد خیره شد.
آیلار با شرارت رو به برادرش که همچنان دستش را نگه داشته بود و با غضب به او نگاه می‌کرد گفت:
-تا تو باشی که مرزهارو نشکنی! پسر تو حیا نمی‌کنی اینجوری منو بغل می‌کنی؟ من دوست دخترت نیستم که مثل اونا بغلم کنی و کارای خاک بر سری بکنیا! حواست هست؟ ای ملعون! نفرین عامون برتو!
آیهان با خشم و کلافگی به او خیره شد و سپس بی‌توجه به او رو به تبسم کرد و لبخند زیبایی را زینت بخش صورتش کرد:
-به سلام تبسم بانو! حال شما؟ چه عجب بالاخره افتخار ملاقات شما نصیب ما شد. چه زیبا شدی بانو!
تبسم لبخند شیرینی روی ل**ب هایش نشاند و با مهربانی پاسخ داد:
-اختیار داری داداش آیهان! والا انقدر درگیر جنگ و جدل با خواهرت و چیزای دیگه بودی که متوجه نشدی وگرنه من که نمیتونم ازجام تکون بخورم. همیشه تو همین اتاق یا روی این(با چشمانش اشاره‌ ای به صندلی چرخ دار کرد)نشستم و در و دیوارو نگاه می‌کنم یا رو اون تخت گوشه‌ی اتاق عین گوشت افتادم. غیر اینه؟
برای لحظه ای کوتاه لبخند از روی ل**ب های خواهر و برادر پر کشید و ناپدید شد.
اما سریع به جای خود بازگشت با این تفاوت که اینبار نگاه داشتنش بسیار سختتر از قبل بود.
آیلار با عصبانیت ساختگی رو به تبسم گفت:
-حالا بیا و خوبی کن! ببین ببین یه چیزی هم بدهکار شدیم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

__*khazaan*__

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
12/20/18
ارسال ها
272
امتیاز
24,013
محل سکونت
دبیرستان ^.^
با خجالت سرش را پایین انداخت تا چهره‌ی سرخ شده‌ی آیهان را بخاطر بلند کردن خود نبیند.
آیلار، درب خودرو را گشود و صندلی را که پر از انواع تنقلات بود خلوت کرد تا آیهان او را روی صندلی بگذارد.
آیهان به آرامی او را روی صندلی گذاشت و سپس پاها و گردنش را در موقعیت مناسبی قرار داد تا احساس راحتی کند.
غافل از اینکه احساس سرخوردگی در او در هرلحظه‌ای که می‌گذشت بیشتر از قبل می‌شد.
هربار که او را با خود به جایی می‌بردند، بیشتر طعم تلخ سربار بودن دل و جانش را می‌آزرد.
آیلار با شتاب خود را روی صندلی کنار تبسم انداخت و با لبخند رو به او زمزمه کرد:
-فقط داشته باش ببین من با این آیهان امروز چیکار میکنم.‌
تبسم تنها به لبخندی اکتفا کرد و با چرخاندن چشمانش به بیرون از ماشین و مادرش که برایش دست تکان می‌داد خیره شد.
پوزخند کمرنگی روی ل**ب هایش نشست.
او حتی از دست تکان دادن به نشانه‌ی خداحافظی نیز عاجز بود!
آیهان روی صندلی راننده، پشت فرمان نشست و درب را بست.
همانطور که کمربند ایمنی‌اش را می بست از داخل آینه به تبسم خیره شد و پرسید:
-خب بانو؟ دستور می‌دید این جناب شوفر شما رو کجا ببره ددر دودور؟
تبسم لبخند کم جانی روی ل**ب هایش نشاند و با صدایی که کمی التماس درخود داشت رو به او گفت:
-آیهان جان ناراحت نشو ولی اگه الان من اینجا نشستم با رضایت خودم نیست. آخه کی یه گوشت زنده رو می‌بره گردش؟ غیر از اینه که فقط باعث زحمت و مانع خوش گذرونیتون میشم؟
گره کمرنگی میان ابروان آیهان افتاد.
-اینجوری نگو تبسم. اتفاقا وقتی تو هستی خیلی بیشتر بهمون خوش میگذره. چرا اینجوری فکر میکنی؟
آیلار برای تایید حرف برادرش سرش را تکان داد و همانطور که دستش را درون کیفش می‌کرد ادامه داد:
-تو یه درصد فکر کن که من با این چغندر برم بیرون و تازه چی! بهم خوش بگذره. اینو اگه ببری بیرون به جای اینکه پا بشه بگرده میره می‌شینه یجا از جاش تکون نمی‌خوره از زیبایی های طبیعت درس خداشناسی یاد می‌گیره. (وسیله ای از کیفش خارج می‌کند و همانطور که آنرا در مشتش مخفی میکند نگاهش را به برادر می‌دوزد.) تازه این جناب خان اجازه نمیده که من محض رضای خدا یکی رو خر کنم بیاد از ترشیدگی بیرونم بیاره!
آیهان از آینه نگاهی به خواهر زبان درازش انداخت و با نگاهش به او فهماند که اگر این بحث را ادامه بدهد عاقبت خوشی نخواهد داشت.

دوستان من واقعا معذرت میخوام بابت وقفه ای که از همین الان بین پارتا میوفته!این روزا من یکم سرم شلوغه اگه یکم دیر به دیر پارت میزارم خودتون به بزرگیه خودتون ببخشید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

__*khazaan*__

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
12/20/18
ارسال ها
272
امتیاز
24,013
محل سکونت
دبیرستان ^.^
آیلار بی‌توجه به نگاه آیهان به تبسم نزدیکتر شد و آرام نزدیک گوش او زمزمه کرد:
-یچیز میگم جون من نه نیار!
تبسم سوالی به او خیره شد و منتظر ماند تا آیلار توضیح بیشتری به او بدهد.
آیلار با خباثت به برادرش نیم نگاهی انداخت و با صدایی آرام تر گفت:
-اینو ببین (مشتش را به آرامی مقابل چشمان تبسم گشود و پس از دیدن او دوباره بست و روی پاهایش گذاشت.) میخوام با این اذیتش کنم. وقتی رسیدیم تو فقط سعی کن حواسشو پرت کنی باشه؟
تبسم ابتدا می‌خواست که با او مخالفت کند اما با دیدن قیافه‌ی او که بسیار مظلوم شده بود تسلیم شد.
و اما آیهان لبخند کمرنگی رو ل**ب هایش نشاند و برای بار چندم خدا را بخاطر داشتن چنین گوش‌های تیزی شکر کرد.
***
آیلار پس از اطمینان از راحت بودن تبسم روی صندلی چرخ دار، پتوی کوچک آبی را روی پاهایش انداخت تا سرما اذیتش نکند.
آیهان نیز درب های خودرو را قفل کرد و پشت ویلچر قرار گرفت.
سپس همگی به سمت ورودی پارک حرکت کردند.
آیلار جلوتر از آنها حرکت می‌کرد و درپی یافتن مکانی مناسب و ترجیحا آرام و خلوت اطراف را نگاه می‌کرد.
آیهان به آرامی صندلی چرخ دار را به جلو هدایت می‌کرد و هرازگاهی نگاهش را به تبسم می‌انداخت تا از شرایط او اطمینان خاطر پیدا کند.
و تبسم نگاهش را به مسیر رو به رویش دوخته بود و بی‌توجه به اطراف غرق در افکارش بود.
با صدای جیغ آیلار، آیهان متوقف شد و نگاه خیره‌ی تبسم روی آیلار ماند.
-بیاین بینین چه جای توپی پیدا کردم! به به بدو آیهان زود باش تبسمو بیار بریم بند و بساطو بچینیم.
آیهان دوباره صندلی تبسم را به حرکت در آورد و نگاه سرزنش بارش را به آیلار دوخت و با صدای آرام اما کمی عصبی گفت:
-آخه دختر من چند بار به تو بگم تو این جور جاها که شلوغه این دهاتی بازی هارو از خودت درنیار؟ مگه تو نمیخوای یکیو پیدا کنی که از ترشیدگی درت بیاره؟! خب هیچکس نمیاد عاشق یه میمون درختی با صدای کلاغی مثل تو بشه که! دختر یکم سنگین باش بتونی یکیو خر کنی.
آیلار بی توجه به صدای آرام او با صدایی بلند در جواب گفت:
-میگم از دنیا عقبی نگو نه دیگه! این روزا پسرا جذب دخترای جلف میشن. باور کن دیدم که میگم. امکان نداره بری به یکی از این دخترای جلف خیابون بگی چنتا رل داری، بعد اون برا شمردنشون انگشت کم نیاره! ماشالله همین اینان که باعث کمبود شوهر شدن دیگه. نمیدونی که!
تبسم از لحن بامزه‌ی آیلار خنده‌ی کوتاهی کرد و آیهان سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد.

اینم برای جبران کم کاریم@_@
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

__*khazaan*__

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
12/20/18
ارسال ها
272
امتیاز
24,013
محل سکونت
دبیرستان ^.^
نگاهش را تا جایی که امکان داشت چرخاند تا اطرافش را ببیند.
آیلار درحالی که مدام به بشقاب میوه‌ای که آیهان برای تبسم پوست می‌کند دستبرد میزد، سعی داشت تا زمان مناسبی را برای اجرای نقشه‌اش پیدا کند.
نگاه تبسم روی کودکانی که با فاصله‌ی نسبتا زیادی از آنها درحال بازی بودند، متوقف شد.
تصویری قدیمی از دوران کودکیش درمقابل چشمانش زنده شد.
انگار همین دیروز بود.
***
"15 سال پیش"
درد پایش بسیار اذیتش می‌کرد و سعی داشت تا کی خود را جابجا کند تا پایش در موقعیت بهتری قرار بگیرد.
اما دریغ از ذره‌ای جابجایی!
خسته از تقلای بیهوده، با نگاه درمانده‌اش به دنبال تیرداد گشت تا از او طلب کمک کند.
اما انگار این پسر شیطان و بازیگوش فراموش کرده بود که مسئولیت خواهر هفت ساله‌اش برعهده‌ی اوست و با دوستانش به دنبال بازی و شیطنت رفته بودند.
قطره‌ی اشکی از درد شدید پایش از چشمش بر گونه اش فرود آمد و باعجز برادرش را صدا زد:
-تیرداد؟ تیرداد کمک!
صدای فریاد کودکان در فاصله‌ای نه چندان دور به او امید و انگیزه‌ی این را داد که اینبار با صدای بلندتری بگوید:
-داداش تیرداد! تیرداد؟
با ناراحتی از بیهوده بودن سروصدایش، به اطراف نگاه می‌کرد.
گویی از در و دیوار کوچه انتظار کمک کوچکی داشت.
کم کم درد بر او غلبه کرد و اشک هایش با سرعت از چشمانش بیرون آمدند و صدای هق هقش بلند شد.
تیرداد پانزده ساله که مشغول کارت بازی با امیرعلی، پسر دوست صمیمی پدرش بود با شنیدن صدای هق هق آشنایی، کارت هارا رها کرد و با عجله به سمت محل صدا دوید.
با دیدن وضعیت قرار گیری و گریه‌ی مظلومانه‌ی خواهرش احساس پشیمانی شدیدی او را دربر گرفت و باعث شد که او با سرعتی ناشناخته به سمت تیسم بدود.
دستش را جلو برد و پای تبسم را که بین دو میله‌ی صندلی چرخ دار گیر کرده بود را آزاد کرد و در جای مناسب قرار داد.
سرش را در آغوش کشید و همان‌طور که موهایش را نوازش می‌کرد با صدایی بغض آلود گفت:
-منو ببخش خواهری که حواسم بهت نبود. من نباید تنهات میزاشتم. بهت قول میدم دیگه هیچوقت تنهات نمیزارم. گریه نکن عزیزکم. گریه نکن تبسم کوچولوی من. ببخشید. دیگه هیچوقت تنهات نمی‌زارم! قول می‌دم از این به بعد چهار چشمی حواسم بهت باشه.
***
قطره‌ی اشک سمجی از پلکش رها شد و روی گونه‌اش غلتید.
تیرداد به قولی که داده بود وفا نکرده بود.
اویی که هشت سال پیش کشور را برای تحصیل ترک کرده بود و بازنگشته بود، با اینکه به تبسم قول داده بود که دیگر هرگز تنهایش نخواهد گذاشت.
چه شب‌هایی که از دوری تیرداد اشک نریخته و گریه نکرده بود.
تمام وجودش برادر بی معرفتش را طلب می‌کرد.
قطره‌ی اشک دیگری نیز سرخودانه به سمت پایین به حرکت درآمد.
آیهان متوجه قطره اشک روی گونه‌ی تبسم شد.
به سرعت از جا برخواست و مقابلش قرار گرفت و همان‌طور که دستش را در دست می‌گرفت رو به او گفت:
-تبسم. تیسم خوبی؟ جاییت درد میکنه؟ چرا گریه می‌کنی؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

__*khazaan*__

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
12/20/18
ارسال ها
272
امتیاز
24,013
محل سکونت
دبیرستان ^.^
آیلار در صف آبمیوه فروشی کلافه از تابش خورشید منتظر بود.
بسته‌ی قرص درون دستش را فشرد و با مشتش داخل جیب پالتویش فرو برد.
از شانه‌ی نفر جلویی نگاهی به صف انداخت و با دیدن تعداد زیاد مقابلش نفسش را کلافه به بیرون فوت کرد و با حرص زمزمه کرد:
-بمیری آیهان که بخاطر حالگیری از تو مجبورم هم سرما رو تحمل کنم هم آفتابو هم این صفه مضخرفو!
نگاه کلافه اش را چرخاند و به اطرافش خیره شد تا نوبتش برسد.
***
آیهان آخرین تکه‌ی سیب را در دهان تبسم جای داد و همان‌طور که بشقابش را کنار باقی وسایل می‌گذاشت با صدایی ملایم رو به او گفت:
-خب آخه دختر خوب تیرداد که نرفته برای همیشه اونجا بمونه. درسش که تموم بشه برمی‌گرده دیگه. گریه نداره که.
تبسم به سختی تکه سیب را قورت داد و با صدایی که هنوز بخاطر گریه گرفته بود آرام گفت:
-من شدیدا به تیرداد وابستم آیهان. الان دیگه داره هشت سال میشه که از ایران رفته و توی این هشت سال فقط یبار اومده ایران. از کجا معلوم؛ شاید اونم مثل خیلیای دیگه همونجا بمونه!
آیهان دستی به موهایش کشید و به او خیره شد و با لحن مطمئنی گفت:
-من مطمئنم تیرداد همچین کاری نمیکنه. همون‌قدر که تو اونو دوست داری اونم تورو دوست داره.
تبسم خواست چیزی بگوید اما منصرف شد و تنها نگاهش را به پتوی آبیه روی پاهاش انداخت.
آیهان دستی به گردنش که بخاطر نگاه کردن به تبسم بالا گرفته بود کشید و همان‌طور که سرش را تکان می‌داد از جایش بلند شد.
درحالی که کفش‌هایش را به پا می‌کرد گفت:
-تبسم من برم ببینم این آیلار کجا موند. بیست دقیقست رفته هنوز برنگشته نگران شدم. زود برمی‌گردم.
تبسم چشمانش را به نشانه‌ی تفهیم بست و آیهان به سمت جایی که آیلار رفته بود به راه افتاد.
***
آیلار سینی آبمیوه‌ها را با یک دست نگه داشت و با دست دیگر یکی از آبمیوه‌ها را بهم زد تا قرص‌ها کاملا درونش حل شوند.
همان‌طورکه تمام حواسش در پی حل کردن قرص ها بود از کناری به آرامی پیش می‌رفت.
با دیدن آیهان که از دور به سمتش می‌آمد بسته‌ی خالی از قرص را به سمتی انداخت و با دلواپسی نگاه کرد.
وقتی دید که هیچ اثری از قرص‌ها در آن نمانده با خوشحالی نگاهش را از آنها گرفت و به آیهان که حالا تنها چند قدم با او فاصله داشت خیره شد.
آیهان مشکوکانه نگاهی به او انداخت و همان‌طور که دستش را در جیبش فرو می‌برد رو به او گفت:
-کجایی تو؟ یه آبمیوه خریدن که انقد وقت نمی‌بره!
آیلار با حرصی که دوباره به جانش افتاده بود گفت:
-همچین میگی انگار من خودم دوست دارم سه ساعت تو صف تو سرما و زیر آفتاب وایسم. خب صفش طولانی بود. نترس به هیچکی نخ ندادم هنوز مجردم!
آیهان لبخندی زد و دستش را پشت کمر او قرار داد و همان‌طور که او را به سمت محل نشستن‌شان هدایت می‌کرد با تمسخر گفت:
-تو خودتو بکشیم کسی نمی‌یاد بگیرتت تا آخرش وردل خودمی. مطمئن باش خانومی!
آیلار پشت چشمی برای او نازک کرد و خواست چیزی بگوید که با دیدن منظره‌ی مقابل ناگهان ایستاد و سینی آبمیوه‌ها از دستش رها شد و به زمین افتاد.
آیهان که از حرکت او شکه بود نگاه خیره‌ی اورا دنبال کرد و با دیدن منظره‌ی مقابلش بی‌درنگ شروع به دویدن کرد.
تبسم مانند مرده ای بی‌حرکت، با دهانی پر از خون، از روی ویلچرش به روی زمین افتاده بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

__*khazaan*__

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
12/20/18
ارسال ها
272
امتیاز
24,013
محل سکونت
دبیرستان ^.^
مقابل درب اتاق از این‌سو به آن‌سو می‌رفت.
آیلار روی صندلی‌های سرد و فلزی بیمارستان نشسته بود و با کلافگی برادرش را با چشمانش دنبال می‌کرد.
با باز شدن درب اتاق آیهان به سرعت به سمت پرستاری که با سینی حاوی وسایل مورد نیازش از اتاق خارج می‌شد دوید.
آیلار نیز کنار برادرش قرار گرفت و قبل از اینکه آیهان چیزی بگوید با لحن نگرانی پرسید:
-خب؟! حالش چطوره؟!
پرستار با نگاهی بی‌تفاوت به او خیره شد و بعد رو به آیهان با صدایی نازک شده گفت:
-به‌هوش اومده و مادرشو میخواد.
آیلار با عصبانیت به پرستار که سعی در جلب توجه برادرش داشت خیره شد.
کمی فکر کرد و سپس لبخند شیطانی روی ل**ب‌هایش نشاند.
دستش را دور بازوی برادرش حلقه کرد و با ناز روبه او گفت:
-عزیزم زنگ بزن سیمین جون بگو بیاد پیش تبسم. گناه داره طفلی زیاد منتظرش نزاریم.
آیهان که دلیل این رفتار خواهرش را فهمیده بود لبخندی زد و سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و از آنها دور شد تا با سیمین تماس بگیرد.
آیلار رو به پرستار کرد و با شیطنت ابروهایش را بالا انداخت و به او خیره شد.
سپس نگاهش را از چهره‌اش به کارت روی سینه‌ی پرستار دوخت و بدون بلند کردن نگاهش با آرامش گفت:
-طناز جون سعی کن لقمه‌ی اندازه دهنت برداری وگرنه دچار عارضه‌ی دهن گشادی میشی.
و بی‌توجه به چهره‌ی سرخ شده از عصبانیت پرستار به سمت اتاقی که تبسم در آن بود حرکت کرد و پس از زدن دوضربه به در، آنرا گشود و داخل شد.
آیهان مردد دستش را روی شماره‌ی سیمین نگاه داشته بود و سعی داشت تا کلمات را در ذهنش سازمان دهد.
خسته از نبرد با خودش دستش را روی نام "سیمین جون" فشرد و تلفن را کنار گوشش قرار داد.
پس از لحظاتی نه چندان طولانی صدای ملایم و آرام سیمین در گوش او پیچید:
-سلام پسرم. چیزی شده؟!
آیهان مردد تلفن را به دست دیگرش داد و پاسخ داد:
-سلام سیمین جون. راستش یه مشکلی پیش اومده که...
سیمین با نگرانی میان حرف او آمد و گفت:
-چیشده؟ تبسم حالش بهم خورده؟ دِ حرف بزن بچه جون به لبم کردی که!
آیهان نفسش را با کلافگی به بیرون فرستاد و دست دیگرش را در موهایش فرو برد و در همان حال گفت:
-خب آخه مگه شما اجازه می‌دی من حرف بزنم؟ تبسم یکم حالش بد شده بود، آوردیمش بیمارستان ولی نگران نباشین...
با صدای یاامیرالمومنین گفتن سیمین و پس از آن افتادن چیزی برروی زمین از گفتن ادامه حرفش بازماند و برای بار هزارم به خودش را بخاطر این طرز بیان بدش لعنت فرستاد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

__*khazaan*__

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
12/20/18
ارسال ها
272
امتیاز
24,013
محل سکونت
دبیرستان ^.^
چشمانش را که به منظور استراحت روی‌هم گذاشته بود گشود و با بی حوصلگی به سقف سفید اتاق خیره شد.
خسته‌تر از چیزی بود که می‌توانست تصور کند اما دریغ از دقیقه‌‌ای خواب.
بی حوصله نگاهش را به ساعت دیواری اتاقش که برای راحتی بیماران دقیقا مقابل تختش روی دیوار در بالاترین نقطه نصب شده بود خیره شد.
عقربه‌های ساعت به او دهن‌‌کجی می‌کردند و اعلام می‌کردند که او از ساعت ده شب تا الان که ساعت 4 صبح است دقیقا شش ساعت، درحال تقلا برای لحظه‌ای خوابیدن بوده است.
فضای کسل کننده‌ی بیمارستان نیز دلیلی دیگر برای این کلافگی‌اش بود.
آیلار روی صندلی اتاق چنان به خواب فرو رفته بود که گویی از ابتدای زندگیش تاکنون خواب بوده است.
حدود ساعت پنج بود که مادرش همراه با آیهان به ملاقاتش آمدند.
اما مادرش آنقدر بی‌تابی می‌کرد که به صلاح‌دید آیهان به خانه رفت و آیلار در اتاق نزد تبسم ماند و آیهان روی صندلی‌های سرد و فلزی راهرو آماده‌باش بود.
خیلی دوست داشت تا از روی تخت برخیزد و از پنجره به آسمان خیره شود.
اما او حتی از تکان دادن انگشتانش هم عاجز بود چه برسد به اینکه بخواهد به کنار پنجره برود.
با اندوه بار دیگر به سقف خیره شد و غمگین چشمانش را روی هم گذاشت تا ببیند می‌تواند بالاخره در آغوش خواب فرو برود یا نه!
***
بی‌حوصله به چهره‌ی غرق در خواب تبسم خیره شد و با خستگی زمزمه کرد:
-اه این چرا بیدار نمیشه خب حوصلم سررفت انقد نشستم اینجا. آیهانم که ماشالله فقط میزاره برای دستشویی برم بیرون. بابا کلافه شدم.
با کلافگی کمی روی صندلی جابجا شد و دستش را درون جیبش فرو برد و گوشیش را بیرون کشید و مشغول چت با دوستانش شد.
آیهان نگاهش را به ساعت مچی مارک‌دارش خیره شد و بار دیگر به صف نانوایی مقابلش چشم دوخت.
برای قطع کردن غرغرهای آیلار که از گرسنگی گله می‌کرد مجبور شد از بیمارستان خارج شود تا برای خواهرش صبحانه تهیه کند.
با صدای زنگ موبایل دستش را درون جیب شلوارش فرو برد و آن‌را خارج کرد و به صفحه‌اش خیره شد.
تصویر و نام مادرش روی صفحه‌ی موبایل خونمایی می‌کرد.
با خستگی تماس را متصل کرد و موبایل را کنار گوشش گرفت:
-سلام مامان. جانم؟
معصومه تلفن را از دستی به دست دیگر داد و با تردیدی که در صدایش آشکار بود پاسخ داد:
-سلام پسرم. خوبی؟ شما دوتا کجایین؟ آیلار چرا موبایلشو جواب نمی‌ده. نمی‌گین من نگرانتون می‌شم؟
دستش آزادش را درون موهایش فرو برد و در همان‌حال پاسخ داد:
-مادر من نگران نباش. یه مشکلی پیش اومده بود که شب رو مجبور شدیم بیمارستان بمونیم.
معصومه با شنیدن این حرف رنگ از رخسارش پرید و با صدایی که از حجم نگرانی تحلیل رفته بود گفت:
-یا قمر بنی هاشم! پسرم طوریتون شده؟ آِیلار حالش خوبه؟ بیمارستان برای چی آخه؟ خب حرف بزن بچه.
آیهان نگاهش را به خورده سنگ‌های مقابل پایش خیره شد و همانطور که دستش را در جیبش فرو میکرد و با نوک کفشش به آرامی به آنها ضربه می‌زد پاسخ داد:
-خب مادر من شما اجازه نمیدی بگم که! دیروز تبسم یهو حالش بد شد بردیمش بیمارستان. بعد چون حال سیمین خانم خوب نبود فرستادمش خونه خودمون موندیم پیشش.
-وای خدای من! الان حال سیمین چطوره؟ طفلک خواهرم! تبسم چطوره؟ آخه چش شده بود؟
آیهان نفسش را به بیرون فوت کرد و آرام زمزمه کرد:
-فعلا که خوبه. تا دکترش بیاد ببینیم چی میگه. کاری نداری مامان جان؟
-نه پسرم. من شاید برم پیش سیمین. مواظب خودتون باشین. خدافظ.
-چشم مامان خدافظ.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه


بالا