در حال تایپ رمان آرام نا آرام | t.sh کاربر انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع t.sh
  • تاریخ شروع

روند رمان چگونه است؟

  • 1.تند

  • 2.کند

  • 3.متوسط


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

t.sh

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
9/3/18
ارسال ها
1,074
امتیاز
23,673
محل سکونت
در جوار حضرت معصومه(س)
کد رمان: 1933
ناظر: @×Mλ££_λ×


نام رمان: آرام نا آرام
نویسنده: t.sh
ژانر: عاشقانه-تراژدی
خلاصه: دختری که سکوت کرده آرام نیست! او درد دارد... دردی از جنس عشق، غم و خشم...پسری که در تلاش به زبان آوردن دختر است تنها یک مرد نیست! او نیز درد دارد... دردی از جنس عشق، خواستن و جبران...
دختر و پسر داستان در پیچ و خم زندگیشان به هم بر می خورند! مردانگی پسر دختر را به وجد می آورد و زنانگی دختر پسر را! اما آیا به وجد آمدن آنها به عشق می رسد؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,103
امتیاز
26,673
محل سکونت
رفسنجان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

t.sh

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
9/3/18
ارسال ها
1,074
امتیاز
23,673
محل سکونت
در جوار حضرت معصومه(س)
مقدمه:
به نام خدایی به نوشتن شروع می کنم که عشق را در وجود هر آدمی کاشته است.
زندگی آرام بود برای آرامِ آرام آن روز ها اما ناگهان توفانی که تحمیل شد آن آرام را به نا آرام تبدیل کرد.
فصل اول:
باید رفت! از جایی به جای دیگر باید رفت تا تحول را احساس کرد...
پرهام:
- مامان به خدا دارم می ترکم بسه سیر شدم واقعا!
مامان: حرف نزن بچه بخور! ببین پوست استخون شدی. از بس خودت رو درگیر اون انتقالی کوفتی کردی. اگر تو راه ضعف کنی، تصادف کنی بمیری چه کنم؟
- مامان من چرا داستان می سازی؟! بابا منِ به این گندگی کجا شبیه پوست استخونی هام؟
مامان کف گیر رو بلند کرد.
مامان: پرهام اینقدر با من بحث نکن بچه!
از پشت میز بلند شدم و رفتم تو اتاقم.
کت رو تن کردم و کیف سامسونتم رو برداشتم.
- خداحافظ.
مامان: وایسا پرهام.
ایستادم و برگشتم.
مامان یک ظرف کوچیک در دست سمتم اومد.
- این دیگه چیه؟
مامان: صبحانه که درست حسابی نخوردی حالا هم تو راه میری از بیرون می خوری مسموم میشی من چه کنم؟ این رو ببر بخور. پرهام قبل خوردن دستت رو بشوری ها.
بو*س*ه ای به گونش زدم و گفتم:
- خدایا مامان شما این داستان ها رو چجوری می سازی؟ خب من برم دیرم شد با احمد قرار دارم فعلا خداحافظ.
مامان: خدا به همرات پرهام تلفنت رو برداری ها.
- چشم گلم.
رفتم تو حیاط دستم رو تو جیبم کردم سوییچ نبود. کمی گشتم اما نبود. برگشتم تو اتاقم که روی پادری پیداش کردم برش داشتم و از خانه زدم بیرون.
موزیکی رو گذاشتم و زیاد کردم.
خب فکر کنم وقت این رسیده که خودم رو معرفی کنم!
من پرهام فرهادی 34 ساله از نیشابور هستم. روانپزشکی خوندم و می خوام از نیشابور انتقالی بگیرم و برم مشهد. شاید براتون سوال بشه که از کجا می خوای انتقالی بگیری؟ خب جواب این است که بنده روانپزشک یک تیمارستان در نیشابور بودم که حالا با کمک دوستم احمد می خوام بیام یک تیمارستان در مشهد. حالا هم دارم می رم مشهد که خونه ای رو که احمد پیدا کرده رو اجاره کنم.
در فکر بودم که با تماس پریناز موزیک قطع شد.
تماس رو وصل کردم که صدای شهاب تو ماشین پیچید.
-سلام دایی پرهام خوبی؟
-سلام دایی چطوری؟ چی شده دایی زنگ زدی؟
که صدای پریناز بلند شد:
-با کی داری حرف می زنی پدر سوخته؟
-من پدرسوخته نیستم مادر سوختم!
-بعد اونوقت چرا؟
-آخه بابا میگه تو دستت رو یک بار با اتو سوزوندی خب پس مادر سوختم دیگه.
در صدای پریناز خنده موج می زد اما در تلاش بود که نخندد.
- گوشی رو بده من بی تربیت برو نبینمت.
گوشی رو گرفت:
-سلام داداش دورت بگردم چطوری؟ خوبی سالمی سلامتی؟ مامان و بابا و پریا خوبند؟ می بینی داداش؟ من از دست این دو تا مرد دارم دیوونه می شم. به جای اینکه بیاد به بچه ادب یاد بده ببین چه چیزایی یاد داده به من میگه سوختم. آخه این پدر صلواتی با این جثۀ ریزش ببین چجوری حرصم میده. آخه برادر من تو چرا می ری روانی های دیگه رو خوب کنی بیا دوتا در نزدیکیت هست.
-پریناز یه نفس بگیر.
-آخه دارم دیوونه میشم.
-پس باید سه نفر رو خوب کنم.
-پرهام اعصاب ندارما بی ادب خجالت نمیکشی به من میگی دیوونه؟
-وا پریناز من کی گفتم تو خودت گفتی.
-بیخیال داداش کجایی؟ صدا ماشین میاد.
-آخه تو راه مشهدم.
-پرهام جدی جدی داری میری؟
-آره دیگه اگه خدا بخواد.
-ای بابا مامان دق می کنه دوردونه اش بره.
-اولا خدا نکنه بعد هم دیگه باید عادت کنه.
-نمی دونم والا.
صدای شهاب از پشت گوشی میومد اما مفهوم نبود که چی میگه؟
- داداش شهاب دستشوییش گرفته من برم تا خونه رو به فنا نداده. کار نداری؟ خداحافظ.
خندیدم:
- خداحافظ.
او که قطع کرد دوباره صدای موزیک بلند شد.
پریناز خواهر وسطی منه که یه شوهر شاد و شنگول داره که اسمش شاهینِ و حاصل عشق این دو هم شهاب است.
گاز ماشین رو گرفتم فقط 1 ساعت فرصت دارم تا قرار با احمد!
 
آخرین ویرایش

t.sh

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
9/3/18
ارسال ها
1,074
امتیاز
23,673
محل سکونت
در جوار حضرت معصومه(س)
بالأخره بعد از دوساعت به مشهد رسیدم.
از ماشین پیاده شدم و کش و قوسی اومدم که تلفنم زنگ خورد.
نگاه کردم احمد بود.
-سلام
احمد: سلام آقا پرهام کجایی تو؟!
- تازه رسیدم باید کجا بیام من جایی رو بلد نیستم.
احمد: بمون تا بیام.
-باشه.
تلفن رو که قطع کرد برای رفع خستگی رفتم از یک سوپری آبمیوه گرفتم و خوردم.
کم کم داشت تو ماشین خوابم می برد که آقا رسید.
احمد: سلام. بشین بریم که دیر شد.
-کجا؟ ماشینت کو؟
احمد: کجای کاری داداش ماشینم رو فروختم.
- عه چرا نگفتی؟ الآن چجوری اومدی؟
احمد: با تاکسی. پرهام انقدر سوال نپرس بریم میگم دیر شد.
استارت و زدم و گازش رو گرفتم.
توی راه احمد از خونه و صاحبخونه می گفت انگاری دایی باباشه!
به بنگا رفتیم و قرار داد رو بستیم و من برای یکسال خونه رو اجاره کردم.
خونه تقریبا نزدیک تیمارستان بود و قیمتش هم خیلی مناسب بود.
احمد: خب اینم از این. آقا پرهام چی می خوای شیرینی بدی؟
- مگه خونه خریدم؟
احمد: هر چی! پرهام نخواه که قسر در بری.
- چه کنیم بریم یه جا تا من بهت غذا ندم دست بردار نیستی.
احمد: پس چی فکر کردی؟
تو رستوران نشسته بودیم که یکسری دختر وارد شدند.
ماشاالله همشون خوب به خودشون رسیده بودند.
نگاهم رو گرفتم که احمد گفت:
- صد بار بهت گفتم این کت رو نپوش خیلی بهت میاد یکهو از دست می ری.
منظورش رو نفهمیدم به خاطر همین گفتم:
- چی میگی احمد؟!
احمد: یه نگاه به خواهران بنداز.
نگاه کردم دیدم هر پنج تاشون به من زل زدند.
خندم گرفت از این فرومایه بودنشون.
اما اونا از خندم اشتباه برداشت کردند!
یه کدومشون دست تکون داد و ب*و*س فرستاد.
چندشم شد! اخه آدم هم انقدر بدبخت؟!
البته خب تقصیر خودشون هم نیست من یکمی زیادی جذابم! اصلا هم خودشیفته نیستم!
ولی خدایی از حق نگذریم تیپ و قیافم خیلی خوبه!
هیکلی و اونطوری نیستم اما خب هیکل تو پری دارم.
همیشه هم تیپ خوبی می زنم چون کلا معتقدم تیپ آدم ها درصدی از شخصیت آدم رو نشون میده به همین دلیل خوب تیپ می زنم.
وقتی به خودم اومدم دیدم همونجور که داشتم فکر می کردم به اونها هم نگاه می کردم.
همون دختر که سبک بازی در آورد انگار فکر کرده من بهش چراغ سبز نشون دادم!
از پشت میز بلند شد و با عشوه اومد سمتمون.
اخم غلیظی کردم.
احمد گفت:
-این چرا داره میاد اینجا؟
-نمی دونم.
پررو اومد و مستقیم تو چشمام نگاه کرد و گفت:
- سلام.
خدایا الآن این فکر کرده صداش رو اینجوری کنه خواستنی میشه؟
جوابی بهش ندادم و سرم رو پایین انداختم.
از دست مشت کرده اش فهمیدم تو ذوقش خورده.
برگه ای رو برداشت روش چیزی نوشت و سمت من گرفت.
-هروقت خواستی زنگ بزن. خیلی جذابی ازت خوشم میاد.
اوق جمع کن خودت رو زن!
فکر کرده من از اوناشم.
برگه رو برداشتم بیچاره فکر کرد قبول کردم!
جلو چشمش برگه رو پاره کردم و سمتش پرت کردم.
- ببخشید خانم کاری داشتید؟
از قیافۀ پکرش معلوم بود که خورده تو پرش.
بی توجه بهش به سمت احمد برگشتم.
-خب احمد چه خبر؟ حالا چرا ماشینت رو فروختی؟
-هیچی داداش برای مغازم پول نیاز داشتن فروختم. ان شاء الله وقتی پولام جمع شد دوباره می خرم تو غصه نخور. حالا که اومدی مشهد ماشین تو هست دیگه!
خندیدم:
- چقدر تو پررویی.
همچنان اونجا ایستاده بود.
برگشتم سمتش:
- خانم این همه میز خالی منتظرید ما پاشیم اینجا بشینید؟ خب برید یه جا دیگه.
از خشم سرخ شد! اوهوع الآن به شخصیتش توهین شد نه؟! خودش از همون اول به شخصیتش توهین کرد!
پشتش رو کرد و رفت پیش دوستاش یک چیزی گفت که همه بلند شدند و رفتند بیرون!
هیچوقت اینجور زن ها رو درک نکردم! خب کلا بهتره بگم هرگز زن ها رو درک نکردم!
 
آخرین ویرایش

t.sh

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
9/3/18
ارسال ها
1,074
امتیاز
23,673
محل سکونت
در جوار حضرت معصومه(س)
بعد ناهار سوار ماشین شدیم که زیارت حرم بریم.
تو ماشین بودیم که احمد گفت:
- پرهام یک بوی خاصی تو ماشینت نمیاد؟ یه جورایی شبیه بوی غذاست.
کمی بوکشیدم که یادم افتاد مامان بهم غذا داده.
-وای احمد مامانم بهم غذا داده بود.
-خب حالا چرا اینجوری می کنی؟
-بابا مامانم خیلی حساسه به اینکه غذاش رو کامل بخورم حالا چی کار کنم؟
-هیچی بده به یک فقیر!
ایدۀ خوبی بود.
- ایول داداش با اون ایده ات!
خدا رو شکر مامان تو یک ظرف یکبار مصرف ریخته بود.
سر چهار راه یک دختر بچۀ گلفروش اومد.
یک گل ازش خریدم و غذا رو دادم بهش! کلی ذوق کرد و خب منم ذوق کردم.
احمد گل رو ازم قاپید و با صدای نازک گفت:
- وای عزیزم راضی به زحمت نبودم.
خندم گرفت. ادای بالا آوردن در آوردم و گفتم:
- اوق حالم رو بهم زدی بده ببینم این رو!
گل رو نداد!
-نه عزیزم آدم هدیه رو که پس نمی گیره.
-الهی بمیرم برات مال خودت تا به حال کسی بهت گل نداده؟
-مرسی عشقم.
دستم رو به سمتش پرتاپ کردم که یعنی برو.
- برو برو حالم رو بهم زدی.
رفتیم حرم و زیارت کردیم! جاتون خالی خیلی خوش گذشت.
کلا همیشه حال و هوای اینجا رو دوست داشتم.
از همون بچگی که تو صحن می دوئیدیم تا الآن!
بعد از حرم رفتیم که تیمارستان رو ببینم و بعد برگردم نیشابور!
جلوی تیمارستان ترمز کردم.
از ماشین پیاده شدم.
روی تابلوش رو خوندم " آسایشگاه روانی امام رضا (ع)"
در این تیمارستان قطعا اتفاقات زیادی برایم خواهد رخ داد.
قسم خوردم که بدون هیچ دریغی کار کنم و بگذارم آدم ها با آرامش و حال خوب از اینجا در بیان.
با احمد خداحافظی کردم و به سمت سردر رفتم...
آرام:
-میلاد بزن دیگه.
-بابا آرام ول کن حال ندارم بعد هم بار ششمِ که دارم می زنم دست بردار.
ل*با*م رو جمع کردم و مظلوم گونه گفتم:
-عه میلاد دیگه. تقصیر توعه اینقدر صدات قشنگه بخون دیگه.
-چی کار کنم؟ دوستت دارم!
لبخند زدم.
من این مرد رو از هرکس بیشتر دوست دارم.
گیتار رو در دست گرفت شروع به خوندن آهنگ "سلطان قلبم" کرد.
اونقدر صداش قشنگ بود که ازش سیر نمی شدم حاضر بودم هزار بار بخونه و من تا صبح گوش بدم.
سرم رو به شونه اش تکیه دادم و چشمام رو بستم و زیر ل**ب زمرمه کردم.
به خودم که اومدم سرم رو به دیوار سرد آسایشگاه تکیه داده بودم و بلند بلند می خوندم.
هه انگار باز هم رفتم تو عالم خاطرات.
کار هر روزمه مرور هزار بارۀ خاطراتم!
خاطرات سرشار از اتفاقات خوب وبد اما هر دوش برام درد آور بود...
 
آخرین ویرایش

t.sh

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
9/3/18
ارسال ها
1,074
امتیاز
23,673
محل سکونت
در جوار حضرت معصومه(س)
فصل دوم:
تقصیر ما نبود که دلداده شدیم و دلشکسته!
تقصیر ما نبود محبت کردیم و ندیدیم!
تقصیر ما نبود دیده ایم و دیده نشدیم!
اما یک چیز تقصیر ما بود!
مقصر ما بودیم که باز هم بخشیدیم!
پرهام:
-سلام خانم خوب هستید؟
-سلام بفرمایید.
-من پرهام فرهادی هستم.
دختر یخ نگاهم کرد!
انگار اینجا همه افسرده اند!
-خب که چی؟ امرتون؟
-من روانپزشک جدید اینجا هستم، انتقالی گرفتم!
باز هم چند ثانیه ای نگاهم کرد که یکهو انگار برقش گرفت!
از جا پرید و با تته پته گفت:
-س...ل.ا...م دک...تر
خنده ام گرفت اما اگر از الآن رو بدم مطمئنا کارم زار می شه!
-اسمتون؟
-مریم هستم.
خندیدم.
-اسم بزرگتون چیه؟
-آها. مظفری!
-خب خانم مظفری من اومدم اینجا رو ببینم و برگردم تا از هفتۀ بعد بیام.
-بله بفرمایید.
همه جا رو بهم نشون داد. یکسری از پرونده های مهم هم نشون داد.
داشت محوطه رو نشونم می داد که صدای خوندن دختری رو شنیدم.
ایستادم و سر چرخوندم تا پیداش کنم.
دختری به یکی از درخت های قدیمی تکیه داده بود و می خوند.
آهنگ "سلطان قلبم" بود، این رو خداوکیلی خوب می تونستم بخونم و بزنم.
صدای دختر قشنگ بود!
داشتم گوش می دادم که مظفری گفت:
-اسمش آرام سهرابیه! دوسال پیش خودش اومدو گفت بستریم کنید. دختر آرومیه مثل خودش اما خب کم حرفه و ساکت! کسی نمی دونه چی بهش گذشته اما می دونیم که دوران سختی رو داشته! هر روز حوالی این ساعت میاد و اینجا می شینه و می خونه!
به ساعت نگاه کردم 5:00 بعد از ظهر بود!
مسلما زندگی سختی داشته که خودش اومده و بستری کرده!
بعد از دیدن کردن خداحافظی کردم و به نیشابور برگشتم.
هوا تقریبا تاریک بود.
به خانه که رسیدم مامان اومد استقبالم!
-سلام مادر دورت بگردم کجایی؟ خوبی سلامتی؟
-سلام ممنون. مامان شام چیه؟
-کتلت عزیزم اما قراره پریناز اینا هم بیان به خاطر همین یکم دیر می خوریم!
-باشه.
رفتم تو اتاقم پس فردا باید برای همیشه از اینجا برم.
تا اومدن پریناز مشغول بستن ساکم شدم.
پریناز که اومد همه مشغول سفره انداختن شدیم.
شاهین باز هم مشغول شاد کردن همه بود که در خانه زده شد.
رفتم دم در که دیدم پریا از دانشگاه اومده.
-سلام داداش خوبی؟
-سلام باز تو کلید یادت رفت؟
-به خدا داداش دیرم شده بود نفهمیدم چی دارم می برم؟
-خیلی خب برو که همه منتتظر توعن!
مشغول خوردن شام بودیم.
شاهین: شهاب بابا یک آهنگ بخون برای ما!
شهاب شروع کرد با اون لحن بچگونش به خوندن:
- دختری بودم به کنج خونه
آب می کشیدم من از رود خونه
آرزو داشتم که شوهر کنم
کل بکشم و فرقم و یک ور کنم
از خونه تاجر اومدن دیدندم
الحمدالله که پسندیدندم
مامان جون مامان جون قرآن و بیار ردم کن
درِ خونه شوهرم کن
ای خوارشوی غرغرو می خواستی پسر نزایید می خواستید عروس نیارید
حالا که پسر زاییدید حالا که عروس آوردید
کل بزن و کل بزن در دهن و گل بزن.
پریناز: شاهین این چیه به بچه یاد دادی؟ وا مگه دختره؟
شاهین: شهاب بابا بگو این شعر رو برای کی حفظ کردی.
شهاب کمی فکر کرد و گفت:
-برای خاله پریا!
همه خندیدند اما پریا جیغ زد.
-ببین بابا اینا رو یه جوری میگه انگار ترشیدم.
-نترشیدی؟
پریناز غرید:
- شاهین.
حساب کار دستش اومد و گفت:
-آقا من معذرت می خوام! خودم ترشیدم خوبه؟
دوباره پریا جیغ زد!
همه خندیدیم و شاد بودیم.
باوجود حضور شاد شاهین، نمک شهاب و حرص خوردن پریا و پریناز، لبخند مامان و بابا مسلما ما خوشبخت بودیم!
 
آخرین ویرایش

t.sh

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
9/3/18
ارسال ها
1,074
امتیاز
23,673
محل سکونت
در جوار حضرت معصومه(س)
آرام:
غرق در خواب بودم که با تکون دادن دستی از خواب بیدار شدم.
-آرام جان پاشو وقت قرصته!
بلند شدم لیوان رو دستم داد و قرص رو کف دست دیگرم گذاشت.
لیوان رو که دستش دادم همچنان ایستاد و نگاهم کرد.
-کی می خوای زبون باز کنی و حرف دلت رو بزنی؟
با چشمانی بی حالت نگاهش می کردم و باز هم سکوت!
کلافه پوفی کشید و گفت:
-امروز یک دکتر جدید میاد گفتم شاید بخوای بدونی!
هه من برای چی باید بدونم که دکتری جدید اومده؟
پرهام:
از ماشین پیاده و وارد محوطه شدم.
کمی زودتر اومدم که درست جا بیفتم.
وقتی وارد سالن شدم مظفری من رو دید و با دو جلوم اومد.
-سلام دکتر خوب هستید؟
-سلام.
از پاسخ کوتاهم جا خورد!
بعد از پوشیدن روپوش تصمیم گرفتم به بیمار ها سر بزنم.
اولین اتاق یک زن مسنی بود که در یک سانحه تمام خانواده اش رو از دست داده و حالا در افسردگی حادی گیر افتاده!
دومی دختر بچۀ نوجوونی بود که از کودکی مورد آزار جنسی و روحی بوده و حالا یک دیوونۀ تمام عیار است! دقیقه به دقیقه جیغ می زند و از هر گونه مرد هراس دارد!
یکی یکی تمام اتاق ها رو طی کردم که به اتاق همون دختر آهنگ خون رسیدم.
وقتی وارد اتاقش شدم مثل یک یخ نگاهم می کرد! وقتی می گم یخ یعنی یخ!
-سلام خانم سهرابی.
-...
-من دکتر جدید اینجا هستم میشه با هم صحبت کنیم؟
-...
-می شه حداقل بگید "نه"؟
-...
پرستار که تلاش های من رو می دید گفت:
- دکتر همه تلاش کردن اما جواب نمی ده!
من دکتری نبودم که کم بیارم به حرف میارمش اما برای الآن کافیه مطمئنا آزار می بینه!
مشغول چک کردن پرونده ها شدم!
سرم رو که بلند کردم دیدم 4:45 دقیقه است.
یعنی اینقدر درگیر بودم که گذر زمان رو احساس نکردم؟!
فنجونی قهوه درست کردم و رفتم به محوطۀ آسایشگاه.
روی صندلی ای نشستم و به بیمار ها نگریستم.
زنی خوشحال و سرزنده می رقصید.
دختری مسکوت همه جا را می نگریست.
دیگری مدام می گریست.
همه و می دیدم که چشمم به سهرابی افتاد.
درست کنار همون درخت نشسته بود.
به ساعت نگاه کردم دیدم 5:00 ِ!
بلند شدم و کمی نزدیک تر نشستم.
دوباره شروع به خوندن اون آهنگ کرد!
آهنگ که تموم شد خواست بره که اومدم جلوش ایستادم.
سرش رو بلند کرد و بی احساس نگام کرد.
کنارش نشستم که خودش رو جمع کرد.
-هوای خوبیه.
-...
-گفتم شاید بهتر باشه با هم صحبت کنیم نه؟
برگشتم سمتش که نگاهش خیره به گل باغچه بود معلوم بود صدام را نشنیده!
بلند شدم گل رو کندم و کنارش گذاشتم و روی برگه ای شمارم رو نوشتم و زیرش نوشتم:
"دنیای همه سرشار از سختی است!
مهم این است که تو چقدر طاقت داری!
هرگاه خواستی، گوش شنوایی برای حرف هایت هست"
برگه رو کنارش گذاشتم و رفتم.
از پشت پنجرۀ اتاقم دیدم که اول هیچ کار نکرد اما کم کم برگه رو برداشت و در جیبش گذاشت!
بعد بلند شد و گل رو همونجا گذاشت و رفت!
دوسال حرف نزده، درست اما من قدرت به حرف آوردنش رو دارم!
 
آخرین ویرایش

t.sh

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
9/3/18
ارسال ها
1,074
امتیاز
23,673
محل سکونت
در جوار حضرت معصومه(س)
وسایلم رو جمع کردم و تو ماشین گذاشتم.
دوباره برگشتم و به اتاقم نگاه کردم شاید هیچوقت دیگه به این اتاق برنگردم!
کارگر ها که تمام وسایل ها رو جمع کرده بودند اعلام آمادگی برای رفتن کردند.
مامان مدام اشک گوشۀ چشمش رو جمع می کرد؛ این مادر زیادی به من وابسته شده بود.
رفتم سمتش و محکم بغلش کردم، سرش رو به سینه ام تکیه داد و بلند زیر گریه زد.
بعد از چند دقیقه بالأخره رضایت داد و گفت:
-مادر قربونت بره الهی. پسرم مواظب خودت باش، غذا خوب بخوری خودت رو زیادی درگیر کار نکنی ها!
-چشم گلم.
نوبت پدر رسید مردانه من را در آغوش کشید و چند بار به پشتم زد و زمزمه وار گفت:
-مرد که تنها میشه کنترل خودش رو از دست میده. بابا من بهت اعتماد دارم که گذاشتم خونت رو جدا کنی نا امیدم نکنی ها!
-چشم بابا جان.
پریا با چشمانی اشکبار خودش رو تو بغلم انداخت و های های گریه کرد هر کی که باشه فکر می کنه دارم میرم که بمیرم!
-داداش دورت بگردم. بی خبرمون نذاری ها!
-چشم آبجی کوچیکه.
پریناز با اسپند اومد سمتم و دورم چرخید:
-لاحول ولا قوة الا بالله داداشم مواظب خودت باش. یه وقت دخترا تورت نکن.
خندیدم و مامان دستش رو گاز گرفت برد سمت آسمون.
-خدا بچم پاک و صالح مواظبش باش!
-چرا اینقدر به من شک دارید؟
شاهین: به تو شک نداریم این زنای ور پریده گرگ شدند.
شهاب: بابا مگه مردا گرگ نبودند؟!
شاهین من منی کرد و گفت:
-چرا بابا اما گرگ زنم داریم.
-من می خوام گرگ باشم.
پریناز جیغ کشید:
-ببین شاهین فکر بچم رو منحرف کردی! مامان جان گرگ بودن خوب نیست. خب بیا با دایی خداحافظی کن.
شهاب بغلم پرید و یه ب*و*س آبدار به لپم زد.
-دایی سوغاتی یادت نره.
پس بگو چرا چنین بوسی کرد.
-باشه دایی.
شاهین رو هم بغل کردم و بعد از کلی خداحافظی سوار ماشین شدم و حرکت کردم.
از آینه دیدم که پریا آب ریخت و مامان در آغوش بابا های های گریه می کرد.
چرا دروغ بگم؟!
من به این خانواده خیلی وابستم، اونقدری خانواده رو دوست دارم که فقط خدا می دونه!
.................................................
-آقا مواظب باش به در و دیوار نزنید این خونه اجاره است ها!
-چشم شما نگران نباش آق دکتر!
بعد از اینکه بارها رو آوردن بالا و پولشون رو حساب کردم به احمد زنگ زدم:
-کدوم گوری هستی مردیکه؟
-سلام عرض شد استاد والا در منزل هستیم الآن خدمت می رسیم.
-آخه پسرۀبوق نمی بینی من به کمکت نیاز دارم رفتی خونت هان؟!
-خیلی خب داداش چرا اینقدر عصبی هستی دارم میام!
مطمئنم تا اون بیاد من کارها رو کردم!
تقریبا یک ساعتی بود که مشغول چیدن بودم که در واحد زده شد.
با تعجب رفتم در و باز کردم که یک خانم پشت در با یک کاسۀ آش جلوم ظاهر شد:
-سلام خوب هستین.
-سلام بفرمایید.
-دیدم دارید اسباب کشی می کنید من هم امروز آش پختم گفتم رسم همسایه داری رو به جا بیارم برای همین آش آوردم خدمتتون.
ماشاءالله چه داستانی گفت.
آش رو گرفتم و گفتم:
-دست شما درد نکنه. فقط مال کدوم واحد هستید؟
-واحد روبرو.
او بعله.
-ممنونم حتما ظرف رو میارم خدمتتون. با اجازه.
-خواهش می کنم فعلا.
اون رفت سمت واحدش من هم در رو بستم.
بالأخره شازده اومد.
-سلام به خدا ترافیک بود.
-احمد بهونه نیار که کشتمت!بیا کمک دیگه.
-داداش بوی آش میاد.
-ماشاءالله قدرت مشامت خیلی بالاست اما ضریب هوشی...
سری به طرفین تکون دادم.
اما خداوکیلی چرت گفتم احمد زیادی باهوش بود!
-خب حالا بگو آش از کجاست؟
-دختر همسایه آورد.
-اولالا دختر همسایه؟! پس مبارکه.
-گمشو بابا بیا کار کن.
با کمک احمد خونه رو کامل چیدیم و آش رو خوردیم.
واقعا آش خوشمزه ای بود.
-خب حاج خانم دستپختش که عالی بود قیافه اش چطور بود؟
-خوب بود.
-پس دیگه واقعا مبارکه.
خنده ام گرفت چه دل خجسته ای داره این احمد!
-احمد پاشو ظرف و بشور بده بهشون.
-مگه من دامادم؟!
-احمد.
-نخیر خودت باید بدی.
من که حریف این بشر نمی شم !
ظرف و شستم و رفتم سمت واحد، زنگ رو زدم و منتظر موندم.
چادری سرش کرده بود که معلوم وضعیت تیپش مناسب نیست آخه اونموقع مانتو تن داشت.
-دستتون درد نکنه بفرمایید.
ظرف و دستش دادم که با دراز شدن دستش تمام نکات پنهانی در زیر چادر هویدا شد!
چشمام رو بستم و سریع خداحافظی کردم و پریدم تو واحد!
کلی خسته شدیم.
احمد هم اینجا خوابید.
برای فردا کلی کار دارم باید درمان بیمار ها رو شروع کنم...
 
آخرین ویرایش

t.sh

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
9/3/18
ارسال ها
1,074
امتیاز
23,673
محل سکونت
در جوار حضرت معصومه(س)
فصل سوم:
چقدر ظلمت این شب ها بیشتر به چشم می آید!
چقدر هوا سردتر شده!
چقدر کابوس ها زیاد شده!
این شب هایی که تو نیستی من تنهاتر و حساس ترم!
آرام:
-میلاد غلط کردم دیگه کاری نمی کنم ببخشید.
-مثل سگ دروغ می گی.
دستش رو بلند کرد و محکم به صورتم زد عجب آهنگی ساخت!
من جیغ می زدم و اون کمربندش رو در می آورد.
من می دوییدم و اون وسایل رو به من پرتاپ می کرد.
دیگه راه فراری نداشتم.
کم کم زمین زیر پام خالی می شد و من در آستانۀ سقوط بودم.
دستم رو دراز کردم تا بگیره اما محکم با کمربند به دستم زد و من به اعماق زمین فرو رفتم.
بلند جیغی کشیدم و چشم باز کردم.
باز هم کابوس!
پرستار می خواست دوباره آرامبخش بزنه که دکترِ گفت:
-نه نزن همه برید بیرون!
همه رفتند و من و اون تنها موندیم!
پرهام:
امروز خیلی بیشتر از موعد در آسایشگاه موندم تا به کارهام سامان بدم.
به ساعت نگاه کردم 10 شب بود.
از ساعت 9 خاموشی می زنند و به زور آرامبخش و دارو همه رو می خوابونند.
چشمام رو مالش دادم و سرم رو روی میز گذاشتم که در سکوت محض اونجا کسی بلند فریاد زد.
اما تنها یک فریاد نبود بلکه به دنبال اون هزاران فریاد هم اومد!
بلافاصله از اتاقم زدم بیرون که دیدم پرستار ها به سمت اتاق سهرابی می دوند.
سریع خودم رو به اتاقش رسوندم.
او غرق در خواب بود و با چشمانی بسته فریاد می کشید.
معلوم بود که کابوس می بیند.
چندباری تکونش دادند،صدایش زدند اما بیدار نشد!
رفتم سمتش و دستم رو، رو پیشونیش گذاشتم.
شدت تب و عرق صورتش نشون می داد که داره زجر می کشه.
دستم رو که برداشتم بیدار شد.
چشمانش تا حدالامکان باز شده بود و ازش وحشت می بارید!
یک پرستار می خواست آرامبخش بزنه که بهش گفتم:
-نه نزن همه برید بیرون!
همه که رفتند روی تختش نشست.
من هم لیوانی آب دستش دادم و روی صندلی همراه نشستم.
آب رو لاجرعه بالا کشید.
-خب خانم سهرابی خواب بد می دیدید؟
-...
-حداقل سرتون رو بالا پایین کنید. دوباره می پرسم خواب بد دیدید؟
سرش رو به نشانۀ تأیید تکون داد.
-خب می تونید بگید چی دیدید؟
سرش رو به معنای نفی بالا داد!
-کمی تلاش کنید باز هم نمی تونید.
دوباره با سر گفت"نه"
-ببینید خانم سهرابی همۀ ما اینجاییم که به شما و امثال شما کمک کنیم! شما تا زمانی که نخواید حرف بزنید نمی تونید از شر این کابوس ها راحت بشید! شما برای آروم گرفتن باید با یک نفر حرف بزنید ما باید بدونیم که چی به سر شما اومده تا کمکتون کنم. متوجه شدید؟
سرش رو هیچ حرکتی نداد.
پوف کلافه ای کشیدم و چند قدمی در اتاق راه رفتم بعد از چند لحظه ای رفتم سمتش و تو چشماش خیره شدم.
-خانم آرام با سکوت هیچی حل نمی شه! هر کی هر کاری با شما کرده یا هر اتفاقی که برای شما افتاده زمانی جبران میشه که لبات رو از هم جدا کنی و بگی چی به سرت اومده!
یخ و بی احساس باز هم نگاهم کرد.
به سرعت از اتاق خارج شدم و در رو بستم.
رفتم پیش مظفری:
-خانم مظفری فردا بدون اینکه خودش بفهمه یک شنود تو اتاقش بذارید.
-اما دکتر غیرقانونیه!
-این رو خودم هم می دونم! به این چیز ها کار نداشته باشید انجامش بدید.
-چشم!
رفتم سمت اتاقم و وسایل هام رو جمع کردم و به سمت خونه حرکت کردم.
خسته تر از اونی بودم که لباسام رو عوض کنم با همون لباس ها روی تخت دراز کشیدم اما فکر سهرابی مانع خوابم می شد!
برای به حرف آوردنش باید چی کار کنم؟
 
آخرین ویرایش

t.sh

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
9/3/18
ارسال ها
1,074
امتیاز
23,673
محل سکونت
در جوار حضرت معصومه(س)
با صدای در از خواب بیدار شدم.
با نور خورشید که به چشمام خورد فهمیدم نماز صبحم قضاء شده!
صدای در من رو از فکر در آورد.
از جا که بلند شدم خودم رو در آئینه دیدم.
لباسم چروک و موهایم آشفته بود.
کمی خودم رو مرتب کردم و به سمت در رفتم.
از چشمی در دوباره همون همسایۀ روبرو رو دیدم.
دوباره خواست زنگ بزنه که در رو سریع باز کردم.
دستاش رو جمع کرد و به چشمام خیره شد:
-سلام خوب هستید؟
-سلام.
-ببخشید من رفتم خرید کلید رو تو خونه جا گذاشتم. می شه تا اومدن کلید ساز اینجا باشم؟!
وات! بیای خونۀ من؟!
تو شوک در خواستش بودم که دیدم من رو کنار زد و با کیسه های خریدش وارد خونه شد.
بالاجبار در رو بستم و رفتم سمت آشپزخونه چای رو گذاشتم و رفتم تو یخچال تا ببینم میوه ای دارم یا نه؟
از یخچال که اومدم بیرون دیدم اومده تو آشپزخونه و به اپن تکیه زده.
-ببخشید مزاحم شدم! اسمت چیه؟
-فرهادی هستم!
-او بله منم رهام!
-خوشبختم. خب بفرمایید تو پذیرایی تا بیام خدمتتون.
خودش فهمید از این حرکتش خوشم نیومده رفت و نشست.
دو تا نپتون گذاشتم و چای ریختم.
میوه ها رو تو بشقاب چیدم و همه رو بردم تو سالن!
جلوش نشستم و منتظر شدم تا کلید ساز بیاد و این بره.
-خب حالتون خوبه؟
-ممنون.
-ببخشید واقعا موندم چرا اینقدر حواس پرتم ببخشید دیگه!
-نه بابا خواهش می کنم.
به ساعت نگاه کردم 9:00 صبح بود!
یعنی نمیشه یک روز جمعه ای خوب بخوابیم.
کلافه پوفی کشیدم که گوشیش زنگ خورد.
جواب داد و بلند شد.
وقتی برگشت؛ کیسه های خریدش رو برداشت و رو به من گفت:
-خب مزاحم شدم، کلید ساز هم اومد خداحافظ فرهادی جان!
جان؟! چقدر زود صمیمی میشه!
وقتی که رفت، به اتاق رفتم تا بخوابم اما دریغ از یک لحظه خواب!
کلافه بلند شدم و رفتم حمام!
از حمام که اومدم به احمد زنگ زدم.
-سلام داداش.
-سلام کجایی؟
-خونه علاف دارم در و دیوار رو نگاه می کنم.
-پایه ای بریم طرقبه؟
-آره اما خب باید بیای دنبالم.
-باشه فقط باید آدرس رو بفرستی.
-باشه می بینمت.
-فعلا.
گوشی رو قطع کردم و آماده شدم.
احمد و سوار کردم و رفتیم خوش گذرونی تو طرقبه.
بعد اونجا هم رفتیم شاندیز که ناهار بخوریم.
خلاصه تا عصر کلی تفریح کردیم که تو راه برگشت تلفنم زنگ خورد!
نگاه کردم شماره ناشناس بود جواب دادم:
-بله؟
-دکتر سلام مظفری هستم.
-بله بفرمایید؟
-دکتر الآن برای اولین بار خانوادۀ سهرابی اومدن اینجا اما نمی ذاره بیان تو چی کار کنیم؟
-خب صبر کنید من الآن میام اونجا.
-باشه چشم.
به سرعت برق احمد رو رسوندم و به آسایشگاه رفتم!
یه خانوم و یه دختر تقریبا نوجوون با چهره ای اندوهگین و مضطرب روی صندلی های انتظار نشسته بودند.
با سلام مظفری به سمتم دوییدند.
-سلام خوش اومدید.
-سلام دکتر یک کاری بکنید دخترم رو بعد دو سال پیدا کردم نمی ذاره برم پیشش.
-بله بله می دونم. شما چند لحظه به من فرصت بدید.
با همون تیپ اسپرتم رفتم سمت اتاقش بعد از چند تقه در زدن رفتم تو.
باز هم ساکت بود اما اینبار اخم هاش حسابی تو هم بود.
-سلام خانم سهرابی.
با خشم نگام کرد.
-چه عجب شما یک عکس العملی نسبت به بنده نشون دادید.
با حرفم اخماش رو باز کرد و دوباره مثل یخ شد!
-خانواده اومدن نمی خواید ببینیدشون؟
سرش رو سمت بالا پرتاپ کرد که یعنی "نه"
-ببین آرام اونا خانوادۀ توعن. حق دارن ببیننت. مادرت اون بیرون داره از غم و استرس دق می کنه. میگه مدت هاست دنبالته. یه دختر هم همراهشه که فکر کنم خواهرته. اونا لباس خوب پوشیدن تا تو رو ببینند. اونا دوستت دارند.
رنگ نگاهش غم گرفت!
-آرام خانم یه بار ببینشون.
اما دوباره با سر گفت "نه"
-آرام چرا به خودت شانس دیدن مادرت رو نمی دی؟ دلت بعد دو سال تنگشون نشده؟
برای اولین بار اشک تو چشماش جمع شد.
کنارش نشستم.
-آرام فقط همین یک بار!
نگاهم کرد.
سرش رو انداخت پایین.
این یعنی "آره"
بلند شدم و خبرشون کردم.
مادرش با خوشحالی گریه می کرد و می رفت سمت اتاق اما دختر نوجوونه می دویید!
با لبخند نگاشون کردم.
عکس العمل آرام نشونۀ خوبی بود.
خدایا شکرت...
 
آخرین ویرایش

بالا