در حال تایپ رمان قاعده| f.k نویسنده انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع F.K
  • تاریخ شروع

بافت رمان چطوره؟

  • سطحی و سرسری

  • خوب و مناسب

  • سن شما: زیر ۱۵ سال

  • سن شما: بالای ۱۵ سال

  • سن شما:بالای ۲۰ سال

  • جنسیت شما: مرد

  • جنسیت شما: زن

  • پایان رمان: خوش

  • پایان رمان: باز

  • پایان رمان: تلخ و تراژدی


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

F.K

نویسنده انجمن + مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
541
امتیاز
21,773
محل سکونت
تهران
کد رمان:1934
ناظر: @نسترن بانو


نام رمان: قاعده
نویسنده:f.k
ژانر: پلیسی و جنایی
خلاصه:
ماموریتی که پس از سال ها رنج و درد انتقام به دست پلیس هایی میرسد که از بازی و قاعده ی رقیبان خود بی خبرند و روشا، ماموری که خودش را به اب و اتش میزند تا انتقام خانواده ی از دست داده اش را بگیرد.
اما انتقام کار ساده ای نیست و گاه باید خود را فدای آتشی که در دل افتاده کرد تا آرامش بعد از این همه سال سختی به دل برگردد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,039
امتیاز
26,673
محل سکونت
رفسنجان






نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧


** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **
و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

F.K

نویسنده انجمن + مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
541
امتیاز
21,773
محل سکونت
تهران
به نام خدا

من از اعدام نمی ترسم
نه از چوبش، نه از دارش
نه از دردش، نه آزارش
من از زندان نمی ترسم
نه از حبسش، نه ازمرگش
نه از پاییز بی برگش
من از دنیا نمی ترسم
نه از غصش، نه از دردش
نه از رنج و نه از گنجش
من از دریا نمی ترسم
نه از طوفان، نه سیلابش
نه از موج ونه گردابش
من از دشمن نمی ترسم
نه از تیرش، نه ازخشمش
نه از پیکار و ازجنگش
من از نامردان می ترسم
از خ**یا*نت و دروغش
از دشمنی پنهانش
........................................................
روشا:
(روشا: روشنایی )
یه چند ساعتی بود منتظر توی یه جاده خاکی بودم و ساعتمو چک می کردم. یه نقشه ی برنامه ریزی شده. بهم گفتن که دنبالم میان. هر چند دقیقه چشمامو به اطراف می دوختم که شاید خبری بشه.
کلافه گوشیمو از تو جیبم برداشتم و خواستم دنبال شماره ی فرهاد بگردم که همون موقع زنگ خورد:
-بله؟
صدای مردونه ی فرهاد توی گوشم پیچید:
-دارن نزدیک میشن.
زیر ل**ب زمزمه کردم:
-خوبه.
وقتی قطع کردم چشمم به یه مرسدس بنز مشکی افتاد که با سرعت به سمتم میومد و دقیقا جلو پام ترمز زد. عصبی خم شدم و نگاهی به شیشه ی دودی ماشین انداختم. پنجره ی شاگرد پایین کشیده شد و چشمام توی نگاه تمسخر امیزش قفل شد. از روی کلافگی پوزخندی زدمو سوار ماشین شدم.
-خب!
و با اخم نگاهش کردم:
-من کیام (کیا: سلطان ،شاه)
سری به نشونه ی تایید تکون دادم که ادامه داد:
-قراره به خاطر صلحی که بین باند ما و شما ایجاد شده هر ماه رییسای دوتا گروه تو عمارت هم باشن و همکاری کنن ولی الان می خوان شما رو به نمایندگی باند فرهاد گروگان بگیرن.
خنده عصبی کردم. من خودمو برای این اتفاق اماده کرده بودم. فقط نمی دونستم چرا باید کیا به این موضوع جلوی من اعتراف کنه.
-خوبه. الان میریم عمارت کوروش؟
بی تفاوت نگاهی بهم انداخت:
-اره.
چشمامو بستم و سرمو به صندلی تکیه دادم. سعی می کردم عصبانیتمو کنترل کنم. برام سخت بود حالا که اینقدر به هدف نزدیک شدم، اروم باشم.
 

F.K

نویسنده انجمن + مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
541
امتیاز
21,773
محل سکونت
تهران
حدود ۲ سالی می شد که دیگه پیش روان پزشک نمی رفتم و فهمیدم تنها راهی که می تونم خودمو اروم و درمان کنم انتقامه.
با توقف ماشین، چشمامو باز کردم و اطراف ویلا خیره شدم:
-رسیدیم پیاده شو.
از ماشین پیاده شدمو دنبالش رفتم.
-دستمو باید بگیری که مثلا اسیر منی!
با تعجب نگاهش کردم:
-من با پای خودم اومدم و الان باید نقش اسیرا رو بازی کنم؟ چرا نقشتونو به من لو دادی؟
بی حرف دستمو از بازو گرفتو کشید. گیج و سر درگم دنبالش رفتم.
در شیشه ای سالن رو هل داد و صدای قدمامون توی سالن پیچید.
-به به کیا جان!
سرمو چرخوندم و به بالای راه پله خیره شدم. تمام صحنه های سلاخی شدن خانوادم جلوی چشمام رژه می رفتن.از خشم دندونامو روی هم فشردم و سعی کردم اروم باشم.
-سلام عرض شد.
-ببین کیو باخودش اورده.
به من نزدیک شد.دستشو به سمتم دراز کرد. نفس عمیقی کشیدم:
-مشتاق دیدار!
چشمامو چرخوندم و یه نگاهی به دور ورم کردم. سالن بزرگی بود. فکرکنم نشینمن باشه از اون ورم به هال راه داره و پله می خوره بالا.
دوباره نگاهی به کوروش و کیا انداختم که دیدم کیا با اخم نگام میکنه و کوروش با لبخند. اخمام از دیدن لبخندش توی هم جمع شد.
-از خونه جدیدت خوشت میاد؟
با صدای ارومی گفتم:
-اتاقم کجاست؟
-اوه ! بله بله، کیا راهنمایی کن.
بازم دنبالش راه افتادم به سمت پله ها رفت ولی طبقه ی سوم. وارد راهرو شدیم که تا تهش رفت و منم دنبالش به اجبار رفتم.
-اینجاس.
و زود از پله ها رفت پایین. در اتاقو باز کردم. به اندازه ی یه هال 20 متری بود. رو به روم یه بالکن بود که نور افتاب ازش تو اتاق میومد. درشو که باز کردم فضای حیاط پایین توجهمو جلب کرد. کل حیاط با گلای نرگس پر بود و عطرش هم همه جا پخش.
برگشتمو فضای اتاقو زیر نظر گرفتم. رنگ دیواراش سفید بود یه تخت یه نفره ی بزرگ وسطش و دورش عسلی و اباژور هم رنگ تخت گذاشته بودن. یه تابلو ی نقاشی از دریا هم روبه روی تخت به دیوار وصل بود. کنارشم یه کمد چوبی سفید و کتابخونه ی جم و جور قرار داشت. جلو رفتم و داخل کتابخونه رو نگاه کردم ولی کتابی داخلش نبود و تقریبا می شد گفت خالی بود. کنار در بالکن هم یه دست مدل راحتی قرار داشت. اتاق خیلی شیک و رسمی بود. به سمت کمد رفتم که با دیدن لباسای زنونه جا خوردم.
-جدی من گروگانم؟
صدای دعوا باعث شد از فکر بیرون بیام. به سمت در رفتمو گوشمو روش گذاشتم.
 

F.K

نویسنده انجمن + مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
541
امتیاز
21,773
محل سکونت
تهران
یکی داشت با صدای بلند کوروش رو صدا می کرد.
-کوروش؟ کجایی؟ کیا؟ د یکی جواب منو بده.
با کمی مکث صدای کوروش به گوشم رسید:
-چته پسر؟
-کوروش خان !
-چته ؟چرا عربده می کشی؟
-روشارو گرفتین؟ فکر نکردین ممکنه بهمون حمله کنن؟
-حواسم بهشون هست. بعدم روشا با پای خودش اومده و تا وقتی که لازم نباشه کسی خبر نداره که گرگانی ماست.
صدای پسر دوباره بالا رفت:
-خیلی راحت گیرمون می ندازن. این جا که ایران نیست که بشه همه رو دور زد. توی رم همه با هم یا دشمنن یا دوستن! فقط کافیه یکی بو ببره تا به گوش فرهاد برسه.
-نگران ایتن موضوع نباش. فرهاد با جون روشا بازی نمی کنه.
-اگه بفهمن؟
-فهمیدن. یه روزه این اتفاق افتاده.
-مگه ما صلح نبودیم؟
-بودیم ولی اینا داشتن جاسوسی می کردن. خودشون اتو دادن دستمون.
صدای نزدیک کیا حسابی منو شوک زده کرد. پشت در ایستاده بود و داشت درو باز می کرد.در که باز شد بهم یه پوزخند زدو دستمو کشید.
-بیا بیرون فضول خانم.
اخمی کردمو دنبالش راه افتادم. واقعا نمی فهمیدم دارن چیکار می کنن! من گروگان بودم و به اسم مهمون بین دو تا رقیب دست به دست شده بودم. از خشم دستامو مشت کردم و سعی کردن اروم باشم.
به سالن که رسیدیم منو هول داد ولی من سفت وایسادم که پرت نشم وسط. موهام جلوی صورتم پخش شده بود . سرمو بلند کردم و به جمع سه تاییشون خیره شدم.
-بیا ماکان خان... خیلی نگرانی پسش بده.
و با دست منو به جلو هل داد.
پسری که ماکان خطاب شده بود، برگشت. ((ماکان:پسرکاکی، تاریخ و تمدن ایران باستان))
با تعجب نگاهی به قیافه درهمش انداختم. صورت خشنی داشت ولی همش به خاطر اون اخمش بود.توی نگاهش خشم و عصبانیت موج می زد و می تونستم بگم به خاطر دعوا و بحث الان اینقدر چهره ی خشنی به خودش گرفته بود. تاحالا ندیده بودمش فقط اسم و رسمش تو گوش زیاد میپیچه. سرگرد!
پوزخندی روی ل*با*م نشست. سرگردی که وارد باند قاچاق بدن انسان و دختر شده تا جلوشو بگیره. کسی که به جای من انتخاب شد تا بیاد به این ماموریت.
بابا می گفت اگه من وارد این ماجرا بشم همه چیزو خراب می کنم ولی کو الان تا بیاد و بیینه که من خودمو نگه داشتم تا وقت مناسبش برسه؟
-خب؟ پسش بده... یعنی اینقد احمقی؟
ولی جوابی نداد و بااخم به من زل زده بود.
-کیا ببرش همون اتاقه.
کیا اومد طرفم که عقب عقب رفتم. درک نمی کردم که چرا این وسط سر من دعوا می کنن؟ پوزخندی زدو خواست دستمو بگیره که اروم گفتم:
-خودم پا دارم.
کیا زیر ل**ب غرید:
-شرمندم چی کار کنم جلو اینا شک می کنن.
به سمت اتاق پرتم کرد که باعث شد رو دستم بیوفتم .خیلی درد گرفت ولی هیچی نگفتم. باید همکاری کنم که اخر زهر خودمو بریزم اما بازم دلیل کارای کیا رو نمی فهمیدم. چرا باید از من بخواد که نقش بازی کنم؟ اون که منو نمی شناسه! شاید ماکان ازش می خواد که منو سمت خودشون بکشه.
پوزخندی زدمو به افکارم اجازه ی ورود به ذهنم رو دادم. من باید انتقام می گرفتم. نمی ذارم کسی جای من اینکارو انجام بده. من ننی تونستم اروم بگیرم تا یکی انتقام منو خانوادمو بگیره. می دونم که پدرم اینو می خواست.
عصبی مشتمو روی پام کوبیدم.
من یه دختر بچه بودم که قبل از این که به دنیا بیاد خانوادشو معتاد کردن...اونم به خاطر این که پدرش یه مامور مبارزه با مواد مخدر بوده و براشون دردسر درست کرده. هردو مرد و زن به مرفین وابسته میشن و شانس میارم که این مواد روی من تاثیر منفی نمی ذاره و حالا من اومده بودم انتقام زندگی ای که می تونستم داشته باشم رو بگیرم.
***
چشامو باز کردم وقتی محیطمو شناختم از جام پاشدم. نمیشه همین جوری موند. نمی شد تا اخر خارج از گود باشم و کار نکنم. مشتامو به در کوبیدمو داد زدم:
-اهای! در این بی صاحاب رو باز کنین... فکر کردین چی میشه؟ منو نگه دارین ؟هه کور خوندین.عمرا اگه ...
درباز شد و حرف من نصفه موند. ماکان جلو اومد خواست حرفی بزنه که زودتر حرفمو گفتم و به آتیش کشوندم.
-انتظاراقا رییسه رونداشتم... به همون کیا هم راضی بودم. حداقل میشه توی صورت اون نگاه کرد!
 

F.K

نویسنده انجمن + مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
541
امتیاز
21,773
محل سکونت
تهران
اخماشو تو هم کردو عین خودم نیش زد:
-چته؟ نیومدی مهمونی... اسیری.
پوزخندی زدم:
-حالتو میگیرم به موقعش.
اخماش بیشتر توهم رفت. خواست چیزی بگه که پریدم وسط حرفش و عصبی گفتم:
-حرفی برای گرفتن داری؟
-حرف دهنتو بفهم...درست صحبت کن.
عصبی قدمی به جلو برداشتم:
-من دلیلی برای ادم حساب کردن تو نمی بینم!
پوزخندی زدمو نگاهمو ازش گرفتم. دستمو گرفت و به سمت پله ها رفت:
-اوردیش؟
-میبینی که.
کوروش رو به من حرفشو ادامه داد:
-چته اول صبحی دادو بی داد کردی؟
اخمی کردمو دستمو از توی دستای ماکان بیرون کشیدم.
-کارتو بگو!
به واضح دیدم چشاش اول از تعجب بزرگ شد ولی زود از عصبانیت ریز.
-کیا اینو ببر زیر زمین تا بیام.
کیا به طرفم اومد....تاخواست دستمو بگیره داد زدم:
-شرط داره بگم دیروز چیکار می کردم. می دونم که خیلی دوست داری بدونی!
دست کوروش رفت بالا که کیا ازم دور شد.
-تو شرایطی نیستی که...
-می خوای بشنو می خوای نشنو...من ضرر نمی کنم. به هر حال فرهاد میاد دنبالم!
-می شنوم.
-اینجوری که نه...
و منتظر نگاهش کردم.
-بریم تو سالن؟
سری به نشونه ی تایید تکون دادم و رفتم توی سالن و روی نزدیک ترین مبل نشستم.
-خب؟
نگاهی به چشای سبز وزغیش انداختمو پوزخند زدم. روزیم می رسه که این چشما التماس می کنن تا بهش رحم کنم.
-همکاری می کنم اما...
-اما؟
پوزخندی زدم و با صدای ارومی گفتم:
-به شرط همکاری.
پشت چشممو نازک کردمو سرمو بالا گرفتم و با غرور نگاش کردم.
-منظور؟
دستامو دو طرفم تکون دادم:
-باید باهوش باشین که!
ماکان عین نخود پرید وسط. درست همونجوری که این ماموریتو ازم گرفت می خواست این موقعیت رو هم خراب کنه:
-امکان نداره قبول کنیم.
سرمو همون طور طرف کوروش نگه داشته بودم گفتم:
-من درمورد محموله ها حرف می زنم کوروش خان!
لبخند کوروش کش اومد:
-چقدر؟
پوزخندم تمدید شد:
-100تن.
چشاش گشاد شد فکر نمی کرده این قد باشه. حتما الان فکر می کنه سر به سرش می ذارم.
-مسخرم می کنی؟100 تن که چیزی نیست.
پریدم وسط حرفش:
-ولی جنسش مهمه...همون قدرم گیرت نمیاد.
-چی هست؟
-کرکودیل...هستی؟
-از کجا به کجا؟
-از کانادا به ایران.
-شوخیت گرفته؟ مگه خرم؟
از اینکه اینقدر احمق بود عصبی شدم. حتی حاضر به ریسک هم نبود. این محموله اونقدر ارزش داشت که می تونست میلیارد ها سرش ضرر کنه:
-اول یه توقف به دبی داره بعد وارد ایران میشه. توی حملش کمک می کنم لازم نیست تو کاری انجام بدی.
کمی مکث کرد و گفت:
-قبوله.
همه ساکت بودن تا اینکه باز ماکان حرف زد:
-دیگه چی می خوای؟ این خواستت یه چیزی باید در ازاش باشه.
-عضو گروهتون بشم. به هرحال فرهاد با دادن من به شما به اعتماد خ**یا*نت کرده و حاضرم هر کاری کنم تا نابود شه.
کوروش ساده لوحانه دستاشو به هم کوبید:
-عالیه. قبوله.
 

F.K

نویسنده انجمن + مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
541
امتیاز
21,773
محل سکونت
تهران
همه ساکت بودن تا اینکه باز ماکان حرف زد:
-دیگه چی می خوای؟ این خواستت یه چیزی باید در ازاش باشه.
-عضو گروهتون بشم. به هرحال فرهاد با دادن من به شما به اعتماد خ**یا*نت کرده و حاضرم هر کاری کنم تا نابود شه.
کوروش ساده لوحانه دستاشو به هم کوبید:
-عالیه. قبوله.

ماکان:
موندم چه طوری این محموله رو گیر اورده. خیلی ریسکش بالاس ولی خب کوروش خیلی پول پرسته همین فقط لازم بود تا رام خودش کنه. اون جور که می دونم فرهاد زیاد اهل مواد نیست تو کار قاچاق انساناس اما الان...
قضیه خیلی مشکوک بود ولی خوبی این ماجرا این بود که خودش با پاهاش وارد داستان شده کار من برای تحویل روشا اسون تر شده بود.
خیلی سر این ماموریت روم حساب باز شده و نمی ذارم این بچه خرابش کنه. دوباره یه نگاه به چشای سرد سیاهش انداختم. سردیش ادمو دست پاچه می کرد اما برای منی که دستش برام رو شده بود، چیزی جز نگاه پوچ و خالی نبود.
با صدای کوروش حواسم جمع تر شد:
-برای کی میره دبی؟
-فردا عصر.
-افرادتن؟
-بله. تحت هر شرایطی با منن و برای من کار می کنن.
-لازمه ما بریم؟
سرشو به نشونه ی مثبت تکون دادو گفت:
-من حتما باید حضور داشته باشم وگرنه لنگه کارا.
-پس ماکان هم همراهت میاد.
با بی حوصلگی نگاهی بهش انداختم. اگه بخواد غد بازی دراره میچزونمش. نمی دونم ولی به حرفاش و کاراش شک داشتم.
با صدای من همه چرخیدن سمتم غیر از روشا:
-حالا بگو دیروز چیکار می کردی؟
شونه ای بالا انداخت:
-محمولتونو رد می زدم.
با عصبانیت اشکاری گفتم:
-که چی بشه؟ مگه اون رییست صلح نکرده بود؟
بالاخره برگشتو نگاهی بهم انداخت و پوزخندی زد:
-که تست شه.
اخمم بیشتر شد اما این بار از روی گیجی بود:
-تست؟
-قرار بود برامون مواد بفرستین. همون محل! شما خودتون صلحو خراب کردید.
ینی هممونو بازی داد که وارد اینجا بشه؟ کلافه دستی توی موهام کشیدم. این همه استرس و بحث سر سوتفاهم و حالا کسی که زده بود زیر قرار ما بودیم!
-حالا چرا بهتون برخورد؟ همکار جدید گیرتون اومده به هر حال!
زیر ل**ب غریدم:
-روتو برم.
کوروش سری تکون داد که باز شروع کرد به حرف زدن:
-خب گروهتونو بهم معرفی کنید.
ابرویی بالا انداختمو نگاهش کردم. جوری که برای خودش قدم بر می داشت و راه می رفت که انگار رییس اصلی اون بود و همه رو رهبری می کرد. بعیید نبود ازش که اینکارم انجام بده. جوری که کوروش رو طرف خودش کشید و راضیش کرد هم من نمی تونستم انجامش بدم.
خود کوروش جوابشو داد:
-می خوام دست چپم باشی!
نیم نگاهی بهم انداخت:
-افرادو جمع کن.
 

F.K

نویسنده انجمن + مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
541
امتیاز
21,773
محل سکونت
تهران
عصبی زیر ل**ب غریدم:
-امر دیگه؟
-ماکان!
به کوروش نگاهی کردم:
-اگه همش نقشه باشه کلکشو می کنم، بچه پرو! فکر کردی اومدی اینجا رییسی برا خودت ؟ باید به اطلاعتون برسونم رییس این عمارت منم. کوروش هم چیزی نیس فقط اومده سر بزنه و اینجا با قانون و حرفای من می چرخه!
و از سالن زدم بیرون. باید حواسم بهش باشه ممکنه خراب کاری کنه. به کمک یه نفرم احتیاج داشتم تا این اخر ماموریت به خوبی تموم شه. یه همکار!
به اتاقم رفتمو گوشی شخصیمو از تو کمدی که جا سازی کرده بودم در اوردم. منتظر موندم تا روشن شه و به شهرام زنگ بزنم.
-الو؟
-به ! سلام غول تشن .چه عجب! چه وضعیتی داری؟
-سلام. باز شروع کردی؟ سوژه وارد عمارت شد.
-منظورت روشاس؟
-اره.
کمی مکث کردمو گفتم:
-حرف از یک محموله ی 100تنی با بار کرکودیل به کوروش رو زد. راستی من به یک همکار نیاز دارم.
-باشه پیگیری می کنم ولی همه ی حواستو به روشا نده. دیگه به اتمام ماموریت چیزی نمونده نباید بقیه رو فراموش کنی.
عصبی غریدم:
-باشه. خودم می دونم.
با تشر اسممو صدا زد:
-جانیار ! یه جوری حرف می زنی انگار که مافوقمی! (جانیار: نجات دهنده)
تک خنده ای کردم:
-نباشم ولی درجم از تو بیشتره.
-باشه سرگرد جانیار ایران مهر... اسمتم طوماره!
-کمتر نمک بریز قطع کن.
- مواظب خودت باش.
-باشه حتما خداحافظ.
-خداحافظ.
گوشی رو سر جاش ،جا سازی کردم و به سالن رفتم.
همه ی خدمه ها و زیر دستا صف کشیده بودن تا با این روانی اشنا شن!
واقعا که روانیه هر دفعه یه گندی می زنه و کار منو خراب می کنه. انگار که فقط برای همین به دنیا اومده باشه. از تک تک نقشه هام خبر دار می شد و هر دفعه کاری می کرد که کارام به هم بخوره. میشه گفت یه دختر روانی و پرو بود.
به سمت سالن حرکت کردم:
-خب گوش کنید! از این به بعد روشا با ما کار می کنه.
صدای اعتراض و همهمه بلند شد که خودش داد زد:
-هرکی با من مشکل داره بیاد جلو حلش کنم.
همه یه نگاهی به هم انداختن و عقب رفتن. پس چی شد چرا نرفتن؟ یکی که جوون تر بود و تازه وارد بود جلو رفت.
-من...من مشکل دارم.
روشا با غرور سرشو برگردوند و جلوش ایستاد.
-چه مشکلی؟
-من از روش کارتون با خبرم! شما با قوانین ما اشنا نیستید و ممکنه هر برخوردی با زیر دستاتون داشته باشید. اینجا…
اخه اینم شد دلیل ؟ روشا پوزخندی زد و جلوتر رفت و پسره هم عقب. در نهایت به دیوار برخورد کرد. اسلحشو از کمربندش در اوردو ماششو کشید. رنگ پسره به سرعت پرید. از سستی پسره اخمی کردمو منتظر شدم تا روشا حرکتی کنه. روشا اسلحشو به طرفش گرفت:
-بگیر...
 

موضوعات مشابه


بالا