در حال تایپ رمان راخ | کار گروهی کاربران انجمن یک رمان

شهصیت مورد علاقتون؟

  • مهرسا

  • میلاد

  • پیمان

  • سهیل

  • دانی

  • دنیا


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,981
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
کد رمان: 1940
ناظر: @سیده پریا حسینی


نام رمان: راخ
نویسنده: Moaz17 و Amir_adabi
ژانر: عاشقانه، تراژدی
خلاصه: مهرسا، دختری که با عشق و علاقه با همسرش ازدواج میکنه. همسری که چشمش دنبال یکی دیگه ست، همسری که عاشق یکی دیگه ست و فقط به خاطر مادرش تن به ازدواج با مهرسا داده. مهرسایی که عشق و علاقه رو توی وجودش کمرنگ میکنه و سعی میکنه عشقی که تو وجودش هست رو بکشه اما ...
مقدمه:
تنها که باشی
آرام تر و ساکت تر میشوی
دست زیر چانه ات میبری و با لبخند به هیاهو های اطرافت خیره میشوی
تمام دغدغه ات می شود ...
خوردن فنجان قهوه ات و
قدم زدن های عصرانه ات!
نه اینکه از روی عادت یا گذراندن وقت باشد ...
نه!
فقط ...
آدم که تنها باشد ...
چنگ می اندازد به یک دست آویز برای آرامش!
#Moaz17

راخ2.jpg
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,172
امتیاز
29,873
محل سکونت
رفسنجان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,981
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
مهرسا:
با خستگی در خانه را باز کردم و داخل شدم. مثل همیشه، به آرامی مادرم را صدا زدم:
-مامان؟
و مثل همیشه با پوزخند به خودم گفتم:
-« وقتی جوابتو نمیده چرا خودتو خسته میکنی»؟
میدانستم میتوانم جلوی تلوزیون پیدایش کنم. هر چقدر که نزدیک تر میشدم، صداها برایم واضح تر میشد. چه کسی پیش مادرم بود؟
با دیدن خانمی که کنار مادرم نشسته بود، لبخندی مهمان ل**ب هایم کردم و به سمتشان قدم برداشتم. رو به زن گفت:
-سلام. خوبین؟
زن، نیم نگاهی به مادرم انداخت و گفت:
-مهرساست؟ خدای من چقدر بزرگ شده.
لحنِ کلامش مملو از مهر و محبت بود. لبخندِ لبم عمیق شد و من از وقتی که پدرم رفت، تشنه محبت بودم. خم شدم و گونه مادرم را بوسیدم. نگاهی به من انداخت و گفت:
-ناهار خوردی؟
سرم را به طرفین تکان دادم و با لبخند گفتم:
-نه مامانم.
و او مثل همیشه با لحنی عاری از احساس به چشمانم خیره شد و گفت:
-لباساتو عوض کن و بیا. ما هم هنوز ناهار نخوردیم.
سرم را تکان دادم و رو به آن خانم گفتم:
- منو ببخشید. بازم خدمت میرسم.
-برو دخترم. راحت باش.
کمی بغض کردم. من دلم میخواست از مادرم این کلمه را بشنوم. داخل اتاقم شدم و لباس هایم را با تونیک و شلوار مناسبی تعویض کردم. دست و رویم را شستم و بعد از خشک کردنشان، به سمت آشپزخانه قدم برداشتم. مادرم مشغول چیدن میز بود.
نزدیکش شدم و به آرامی گفتم:
-کمک لازم نداری مامانم؟
-نه!
و از کنارم گذشت و به سمت یخچال رفت. لبخندِ تلخی زدم. کاش کمی دوستم داشت. کاش ...
صدای باز شدن در ورودی خانه را شنیدم. حتما مهسا بود. برای استقبال به سمتش رفتم.
با دیدنم، لبخندی زد. نزدیکش شدم و در آغوش کشیدمش. صدای خنده اش را شنیدم:
- چقدر دلت برام تنگ شده بود؟
با تمام احساسم زمزمه کردم:
-خیلی.
بو*س*ه محکمی روی گونه ام کاشت و با خنده گفت:
- منم دلم برات تنگ شده بود خواهر کوچیکه. مامان چطوره؟
-خوبه.
نگاهش به لبخندم بود و مهسا ... مهسا بهتر از هر کسی جنس خنده های مرا می شناخت. موهایم را ناز کرد و بو*س*ه ای به پیشانی ام نشاند. خیره چشم هایم شد و گفت:
-قربونت برم کوچولوی من. عیبی نداره.
سرم را تکان دادم و او اینبار گفت:
- نبینم بغضِ چشمای خوشگلتو.
ل**ب هایم که خندید، خنده مهمان ل**ب های مهسا هم شد. گفت:
- خیلی زود خوشحال میشی کوچولو. قول بده هیچ وقت به دنیای بزرگترا وارد نشی.
و من با گیجی سری تکان دادم. 26 سال سن بزرگ بودن نبود؟ بازویش را چسبیدم و گفتم:
- مهسا؟
-جونم ؟
لبم به خنده ای باز شد و مهسا همیشه همیشه مرا دوست داشت.
-یه خانومی اومده خونه. برو ببین میشناسیش؟ من نشناختم ولی مثه اینکه اون منو میشناسه.
سرش را تکان داد و گفت:
-الان میرم برات آمارشو در میارم.
- مامان تو آشپزخونه ست .
-باشه.
و راهش را به سمت آشپز خانه کج کرد. پشت دیوار، کنار در آشپزخانه ایستادم و مهسا داخل شد. صدای مادرم را شنیدم:
-سلام عزیزم. خوبی مامان؟ ناهار خوردی یا برات بکشم؟
جایی از قلبم تیر کشید. لبم را محکم گزیدم تا حسادت نکنم به خواهری که برای من بیش از یک خواهر بود.
 
آخرین ویرایش

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,981
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
- خوبم مامان. اون خانومه کیه؟
-دوستمه عزیزم. بعد از 20 سال دیدمش. میگفت با هزار تا دردسر آدرس خونه رو پیدا کرده.
- آهان. فهمیدم.
و از آشپز خانه خارج شد. چشمش به چشمان پر بغض من که خورد، با غم خیره ام شد. نزدیکم شد و گونه ام را بوسید و با بغض صدایش گفت:
- بیخیال. گریه نکنیا.
بغضم که سر باز کرد، دست برد به سمت گونه هایم و اشک هایم را پاک کرد. دستم را گرفت و آرام گفت:
-بیا بریم اتاق من.
و من سر پایین انداختم تا دیگر اشک هایم را نبیند. داخل اتاقش که شدیم، مرا روی تخت نشاند و گفت:
-همین جا دراز بکش تا منم حموم کنمو بیام. باشه عزیزم؟
-چشم.
آرام گفتم و او خم شد و بار دیگر موهایم را بوسید. قفل موبایلش را باز کرد و موزیکی گذاشت. لبخند روی ل**ب هایم نشست. موزیک بی کلامِ فیلم عشقِ ممنوع بود و مهسا از علاقه ام بیشتر از هر کسی با خبر بود. داخل حمام شد و من سر روی بالش گذاشتم و چشم هایم را بستم.
با گیجی چشم باز کردم. اطرافم را کمی تار میدیدم.مالشی به چشم هایم دادم و با دقت بیشتری به اطرافم خیره شدم. داخل اتاق مهسا بودم. چقدر خوابیده بودم؟ چشمانم به سرعت به سمت پنجره چرخید. شب شده بود.
با عجله از جایم برخاستم و در را باز کردم. مهسا را دیدم که با لباس هایی آراسته روی مبل، کنار مادرم نشسته بود. با عجله جلو رفتم و تند تند رو به مهسا گفتم:
- چرا بیدارم نکردی مهسا. خیلی بد شد. مهمون مامان ر...
باقی جمله با دیدن چهره های خندانی که رو به رویم بودند، از بین رفت. همان زن را دیدم. چشمم به سمت راستش که افتاد، حس کردم قلبم تپش گرفت. چه گندی زده بودم. سرخ شدن چهره ام را حس کردم. صدای همان زن را شنیدم:
- بیا دخترم. عیبی نداره.
لبم را گزیدم و با تته پته گفتم:
- ب ... ببخشید. من ... من برم اتاقم بعدش ...
همان زن خندید و گفت:
- عیبی نداره عزیزم. هر طور راحتی رفتار کن.
لبخند خجولی زدم و از جمعشان دور شدم. دستم را روی قفسه سینه ام گذاشتم و زیر ل**ب به قلبم گفتم:
- هیس! تو چته دیگه؟
آبی به دست و صورتم زدم و بعد از مرتب کردن سر و وضعم، به سمت جمعشان رفتم. کنار مهسا که جاگیر شدم، همان زن رو به من گفت:
- خوبی دخترم؟
سرم را با لبخند تکان دادم و گفتم:
- بله ...
و مکث کردم. نامش را نمیدانستم. به مکث کردنم لبخندی زد و گفت:
- شیما صدام کن عزیزم.
لبخندم عمیق تر شد. گفتم:
- چشم شیما جون.
خندید و رو به مادرم گفت:
- چقدر شیرینه دخترت.
نگاهم که به نگاه سرد و یخ زده مادرم افتاد، لبخند روی ل**ب هایم خشکید. مادرم تنها گفت:
- نظر لطفته.
-لطف نیست بهار. حقیقه. خیلی شیرین و با نمکه.
نگاهش را به من دوخت و در حالی که به پسر کناری اش اشاره میکرد، گفت:
-ایشون پسرم میلاده. متخصص مغز و اطفال.
نگاهم که به چهره اش خورد، باز هم ضربان قلبم بالا رفت. ناخودآگاه گوشه تونیکم را در مشتم فشردم. چرا قلبم دیوانه بازی در می آورد؟
چشمانی عسلی رنگ، ابرو های هشتی، بینی بلند و تقریبا باریک با ل**ب هایی که به صورتش می آمد و کمی گوشتی بود. موهایش مشکی رنگ بود.
انگار خیره شدنم بیش از حد طول کشید که یک تایِ ابرویش بالا رفت و نگاهش رنگ تمسخر گرفت. نگاهم سریعا پایین افتاد. اما باز بالا رفت و روی چهره مادرش نشست. با لبخند به من نگاه میکرد. نیم نگاهی به سمت پسرش انداخت و من لبم را محکم به دندان کشیدم تا کنترل کنم چشمانی را که گاهی بیش از حد گستاخ و غیر قابل کنترل می شدند.
 

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,981
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
با خستگی خمیازه ای کشیدم و به ساعت مچی ام خیره شدم. ساعت ده شب بود و شیوا خانم هم قصد رفتن نداشت. آهی کشیدم و سرم را به شانه مهسا تکیه دادم.
نگاهم روی گل های فرش بود که سنگینی نگاهی را حس کردم. نگاهم را بالا بردم و چشمانم در چشمان میلاد قفل شد. لبخند روی لبش نشسته بود. با دیدن لبخندش، باز هم ضربان قلبم بالا گرفت. ناخودآگاه سیخ، سر جایم نشستم که توجه شیوا خانم به سمت من جلب شد. رد نگاهم را گرفت و به میلاد رسید. لبخند معنا داری زد و من تا بناگوش سرخ شدم از بی شرمی ام و خیرگی ام به چشمان میلاد.
میلاد؟ میلاد چه بود که بلغور کردم؟ باید میگفتم آقا میلاد. نه؟
از جایم برخاستم و رو به جمع گفتم:
- عذر میخوام. اگه میشه از حضورتون مرخص بشم.
شیما خانم نگاهی به من انداخت و گفت:
- برو دخترم. ما هم دیگه کم کم رفع زحمت میکنیم.
به سمت اتاقم به راه افتادم و صدای مادرم را شنیدم که به شیما خانم گفت:
- کجا میخواین برین؟ تازه سره شبه.
دیگر صدا هایشان را نشنیدم. در اتاقم را بستم و با سرعت به سمت تخت خوابم رفتم. رویش دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. قلبم هنوز هم تپش داشت. هووف! این دیگر چه مرگش بود؟
مشتی روی قلبم کوبیدم و زیر ل**ب گفتم:
- تو رو خدا آروم. مگه دوییدی؟
نیم ساعتی با شمردن ضربان قلبم گذشت که کم کم پلک هایم سنگین شد و به خواب فرو رفتم.
-مهرسا؟ پاشو آجی.
مالشی به چشم هایم دادم و روی تخت نشستم. نگاهِ ماتم را به مهسا دوختم و با صدایی بم گفتم:
-چیه؟ چی شده؟
-پاشو باید بریم.
-کجا؟
خنده ای کرد و گفت:
-دیشب که رفتی، مامان و شیوا خانم قرار گذاشتن امروز رو تو باغشون باشیم.
خواب از سرم پرید و چشمانم گشاد شد. با صدایی آرام و مبهوت گفتم:
-چی؟
-بدو آماده شو. وقت نداریم.
و از اتاق خارج شد. تا دو دقیقه مات و مبهوت به جای خالی مهسا نگاه میکردم. قرار بود کجا برویم؟ با چه کسانی؟
ناخودآگاه شوقی وصف ناپذیر زیر پوستم دوید. با عجله از جایم برخاستم و بعد از شستن دست و صورتم، جلوی آینه ایستادم. برخلاف عادات روزانه و علاقه ام، به سمت لوازم آرایشیِ اهدایی از طرف مهسا دست بردم...
نگاهی به چهره ام انداختم. تغییر کرده بودم. با اینکه تمام آرایشی که به چهره داشتم به یک خط چشم و رژ ل**ب ختم میشد، ولی برای منی که خیلی کم از این وسایل استفاده میکردم، خوب بود.
مانتوی یاسی رنگم را با شلوار کرمی ست کردم. ترکیب رنگیشان را دوست داشتم. شال کرمی رنگم را هم روی سرم گذاشتم و بار دیگر رو به روی آینه قرار گرفتم. خوب شده بودم.
موبایلم را برداشتم و از اتاقم خارج شدم. به سمت اتاق مهسا رفتم و تقه ای به در زدم. صدایش را شنیدم که گفت:
-بفرمایید.
داخل شدم. در را بستم و به آن تکیه دادم. مهسا به سمتم چرخید و خواست چیزی بگوید، که با دیدن چهره ام ساکت شد. لبخندی زد و گفت:
- اینو ببین خدا. چقدر ملوس شدی کوچولو.
لبخند آرامی تحویلش دادم و گفتم:
- مرسی.
خندید و گفت:
- الان حاضر میشم. انگار قرار گذاشتن ساعت 9 بیان دنبالمون.
ابروهایم بالا پریدند و پرسیدم:
-اونا قراره بیان؟ دوتا ماشین الکی اینجا دارن خاک میخورن؟
شانه هایش را بالا و پایین کرد و گفت:
- نمی دونم. حتما برای آشنایی بیشتره!
و نگاهِ مرموزی به من انداخت. متوجهش نشدم و نیشخندی زدم. اصلا دوست نداشتم آن تپش های مزخرف و دیوانه کننده دیشب گریبانم را بگیرند. تپش هایی که فقط وقتی میلاد را میدیدم یادشان می افتاد عرض اندام کنند!
نگاهم را سخت کردم و خیره به مهسا گفتم:
-من با ماشین خودم میام.
به سمتم چرخید و گفت:
- فراموشش کن مهرسا. میدونی که مامان دوست نداره ...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
- میدونم مامان چیا دوست داره و چیا دوست نداره ولی من امروز با اون ماشین جایی نمیام.
-چرا؟
مات سوالش شدم و ناخودآگاه گفتم:
- چی؟
-میگم چرا نمیخوای بیای؟
سعی کردم چهره ام را عادی مثل همیشه نشان دهم. در جواب سوالش گفتم:
-میدونی که مامان از من خوشش نمیاد!
هشدار گونه اسمم را صدا زد:
- مهرسا؟
-مگه دروغ میگم؟
ساکت شد و چیزی نگفت. از اتاقش خارج شدم و من چطور باید با میلاد رو به رو میشدم؟ شور و شوقش را داشتم اما از آن تپش های مسخره ی قلبم حسابی شاکی بودم. مسیر رفته ام را بازگشتم و به سمت اتاق مهسا رفتم. در را باز کردم و گفتم:
-من میرم بیرون. وقتی خواستین برین، آدرسو برام اس کن که به موقع برسم.
-اما مهرسا ...
-لطفا مهسا. دوست ندارم تو اون جمع باشم.
سرش را با تاسف تکان داد و گفت:
-باشه برو. حواستم به گوشیت باشه.
-باشه.
از خانه خارج شدم و نفسم را آه مانند بیرون فرستادم. باید چه میکردم با این وضعیت پیش آمده؟
« گاهی وقتا لازمه یکی کنارت باشه. کاری نکنه ، حرفی نزنه ، فقط باشه»!
***
 

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,981
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
ماشین را گوشه ای پارک کردم و قدم زنان، به جمعشان نزدیک شدم. با دیدنش، ضربانِ قلبی را که به زحمت مهار کرده بودم، بالا گرفت. دستانم را مشت کردم و به قدم هایم سرعت بخشیدم. به نزدیکشان که رسیدم، سلامی کردم. بعد از سلام و احوال پرسی، شیوا خانم گفت:
- چرا تنهایی اومدی دخترم؟
لبخندِ کمرنگی زدم:
- راحت تر بودم.
لبخندش را عمق بخشید و نیم نگاهی حواله پسرش کرد و گفت:
- اتفاقا میلادم تنها اومد. دوست داشت تنها باشه.
به لبخند زدنی اکتفا کردم و چیزی نگفتم. هدفش را از این حرف ها نمی دانستم. اصلا هم آن لبخندِ گوشه ل**ب شیوا خانم و مهسا را درک نمیکردم.
گوشه ای نشستم و خودم را مشغول بازی کردن با موبایل کردم. دقایقی گذشته بود که صدای شیوا خانم را شنیدم:
- مهرسا؟ عزیزم میشه اینا رو ببری برای میلاد؟
سرم را بالا بردم و ظرفی که جوجه ها درونش قرار داشت را دیدم. لبخندِ خجولی زدم و گفتم:
- چشم. فقط اینکه آقا میلاد کجان؟
انگشت اشاره اش را به طرفی گرفت و گفت:
- اون جاست.
ظرف جوجه را گرفتم و با قدم های لرزان و قلبی تپنده، به سمت میلاد قدم برداشتم. نزدیکش که شدم، آرام گفتم:
- آقا میلاد؟
به سمتم باز گشت و عسلیِ چشمانش چیزی بیشتر از عسل بود انگار ، که قلبِ بیچاره ام هوس استعفا از کارش را کرد!
در جواب نگاه خیره ام، اخمی کرد و گفت:
- بفرمایید.
با دستپاچگی گفتم:
- ب ... ببخشید. مادرتون گفتن اینا رو بیارم براتون.
چشمانِ زیبایش را کمی گرد کرد و گفت:
- الان کباب بزنم؟
ل**ب گزیدم و گفتم:
- نمیدونم. به من گفتن اینا رو بیارم براتون.
-خیله خب. بزارش همین جا.
قلبم لرزید از مفردی که شدم و من بی جنبه نبودم ها. فقط ... فقط فکر کنم دو سه روزی میشد که دل و روده ام به هم پیچیده بود و شاید هم ضربه ای به مغزم خورده بود!
قدمی به عقب گذاشتم که به سمت مهسا بروم اما صدایش را شنیدم:
- صبر کن!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,981
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
سر جایم ایستادم و به سمتش بازگشتم. در حالی که سعی میکردم صدایم نلرزد، گفتم:
- ب ... بله؟ بفرمایید.
-من تو رو جایی ندیدم؟
نمیدانم چرا در قسمت گونه هایم حسِ گرمی داشتم. برای دور شدن از میلاد و رهایی از سرخی گونه هایم، سریع گفتم:
- نه. فکر نمیکنم.
سری تکان داد و گفت:
- برو.
سرم را پایین انداختم و با قدم هایی تند به سمت مهسا رفتم. کنارش که نشستم، با خنده گفت:
- چه خبره؟ مگه دنبالت کردن؟
لبخندِ شرمگینی زدم و چیزی نگفتم. مهسا اما دست بردار نبود و با لبخندی موذیانه گفت:
- لپ گلی شدی شما چرا؟
ل**ب گزیدم و گفتم:
- نمیدونم.
ابرویی بالا انداخت و چیزی نگفت. اما مشخص بود حرفم را باور نکرده و این را از لبخندِ گوشه لبش فهمیدم. چیزی نگفتم و ساکت شدم. قرار هم نبود چیزی باشد. البته فکر کنم!
دو ساعتی از آمدنمان میگذشت و من مشغول چرخ زدن در تلگرام بودم، دوستِ میلاد هم به او ملحق شده بود تا تنها نباشد و مهسا هم با مادرم و شیوا خانم همراه شده بود و صحبت میکرد. صدای بلند میلاد را شنیدم:
- مامان؟ یه ظرف بیار این کبابا رو بزارم توش.
در دل نالیدم:
- خدا کنه به من نگه. من دیگه حوصله این قلبِ دیوونه رو ندارم!
اما انگار روز نحسی داشتم که همان موقع شیوا خانم گفت:
- مهرسا؟ دخترم این ظرفو میبری؟
لبخندی اجباری روی لبم نشاندم و بعد از گرفتن ظرف، به سمتش رفتم. نزدیکشان که شدم، آرام گفتم:
- سلام.
و در اصل با دوستش بودم و خودش هم فهمید و جوابی به من نداد. دوستش اما با خنده به سمتم بازگشت و گفت:
- بَه! پس مهرسا خانوم شما ...
ادامه جمله اش به لطف لگدی که از سمت میلاد خورد، نابود شد! با چشم غره به سمت میلاد برگشت و گفت:
- زهرمار. چته؟
با حرص گفت:
- من نمیدونم تو کنترل سه سانت زبونتو چطوری نداری!
خنده ام گرفت. دوستش به سمتم چرخید و گفت:
- میبینی چه حیوانی گیرم افتاده؟ لامصب همه کاره اس. چنگ و لگد و مشت و ... خلاصه باغ وحشیه برا خودش!
آرام خندیدم و او گفت:
- من پیمانم.
تک کلمه گفتم:
- مهرسا.
ابروهایش به طرز بامزه ای بالا پرید و گفت:
- چه کم حرف.
-الان به این نتیجه رسیدین؟
-آره.
- از کجا؟
-از تو هوا !
و کر کر خندید. با تعجب نگاهش میکردم که از طرف میلاد، ضربه ای به پس گردنش خورد. به خنده اش پایان داد و با غضب، رو به میلاد گفت:
- من نمیدونم تو کنترل سه سانت دستو چطوری نداری!
و میلاد پوزخندی زد و گفت:
- به نظرت دستم سه سانته؟
-نه. بالای سه متره!
و کرکر خندید. با تعجب خیره اش بودم که در میان خنده هایش رو به میلاد گفت:
- بخدا اگه نگیریش ضرر کردی...!
میلاد با عصبانیت گفت:
- میبندی یا بیام ببندمش؟
و پیمان زبان درازی کرد:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,981
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
- بیا ببندش!
قبل از اینکه میلاد چیزی بگوید، برای جلوگیری از بحث بیشتر گفتم:
- نمیخواید کبابا رو بزارید توی ظرف؟
میلاد صاف ایستاد و خیره ام شد و پیمان با خنده گفت:
- آخی. گشنته؟
با چشمانی گشاده نگاهش کردم و بعد، سریع و با تته پته گفتم:
- نه ... نه بخدا. من ... من فقط میخواستم ... بخدا ...
و پیمان با همان خنده اش گفت:
- بسه دختر. خودتو کشی. میدونم میخواستی این خروس جنگی منو نخوره!
میلاد چیزی نگفت و من گفتم:
- پس من برم. امری با من نیست؟
-برو دختر خوب.
پشت کردم به هر دویشان و صدای آرام و موذیِ پیمان را شنیدم:
- بازم میگم اگه از دستش بدی ...
جمله اش قطع شد و به جایش فریاد زد:
- اووی. چته؟ چرا میزنی الاغ؟
و صدای عصبیِ میلاد را شنیدم:
- چون زر میزنی. تو اصلا سر جمع دو بارم دیدیش؟
پیمان بلند خندید و من سرعت به قدم هایم دادم تا به مهسا برسم. اما دوست داشتم رفتار دوستش را که صد مرتبه بهتر از خودش بود.
ناهار را که خوردیم، ظرف و ظروف را گوشه ای گذاشتیم. به پیشنهاد شیوا خانم، بقیه قصد داخل شدن به خانه را کردند. من اما موبایلم را برداشتم و بعد از پوشیدن کفش هایم، رو به مهسا گفتم:
- میرم یه دوری این اطراف بزنم. زود میام.
سری تکان داد و از جلوی پیمان و میلاد و آن نگاه خیره شان گذشتم. موزیک آرامی پلی کردم و به سمت بخش انتهایی باغ رفتم. درختان، اکثریت سیب بودند.
روی تکه سنگی نشستم و با چوب کوچکی، مشغول کشیدن نقاشی های در هم و بر همی روی زمین شدم.
- مزاحم نیستم؟
دستم را روی قلبم گذاشتم و به پشت سرم نگاه کردم. پیمان بود. لبخندِ روی لبش را دوست داشتم. مهربان بود و برادرانه. تکانی به زبانم دادم و گفتم:
- اختیار دارین. بفرمایید.
در حالی که روی سنگی که رو به رویم قرار داشت، مینشست، گفت:
- رسمی حرف نزن. باهام راحت باش.
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
- چشم.
بی دلیل خندید و چیزی نگفت. به خط خطی کردن هایم ادامه دادم و بعد از چند ثانیه پرسید:
- رشته دانشگاهت چی بود مهرسا؟
سرم را بالا بردم و گفتم:
- پزشکی.
چشم هایش را گرد کرد و گفت:
- جدی؟
به حالت چشمانش خندیدم:
- البته. بهم نمیخوره؟
-نه. منظورم این نبود. حالا تو کدوم بیمارستان کار میکنی؟
لبخندم کمرنگ شد.
- بیمارستان نمیرم. مطب خصوصی دارم.
-آهان.
خواست چیزی بگوید اما خیره پشت سرم شد و من کم کم صدای پایی که نزدیکمان میشد را شنیدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,981
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
- پیمان؟ اینجا چیکار میکنی؟
دست بردم و موهایم را داخل شالم فرو بردم و میلاد مگر گشت ارشاد بود که آنگونه دستپاچه و حیران شدم؟
پیمان خندید:
- داشتم با مهرسا حرف میزدم.
-مهرسا؟
حتی میتوانستم پرش ابروهایش را از این صمیمیت به وجود آمده بینمان تصور کنم.
سرم را به سمتش چرخاندم و گفتم:
- بفرمایید بشینید.
کنار پیمان نشست و پیمان با خنده گفت:
- نمیدونستم به اینجا علاقه داری.
هوفِ کلافه ای کشید و گفت:
- من نمیدونم مامان با خودش چه فکری کرده که ...
سرفه پیمان مانع از اتمام جمله اش شد و من کنجکاو شدم برای دانستن ادامه جمله اش. اما خوب قرار نبود چیزی بگویم.
- بریم یه دست شطرنج بزنیم؟
صدای پیمان بود و میلاد با بی حوصلگی گفت:
- حوصله ندارم.
پیمان ل**ب برچید و بچه بود انگار. شاید هم کودک درونش بیش فعال بود!
ناخودآگاه گفتم:
- من بلدم.
به چنان سرعتی چهره اش باز شد که مبهوت ماندم. تند و عجول گفت:
- خب پس بریم داخل.
و از جایش برخاست. لبخندی به شوقش زدم و از جایم برخاستم. به سمت خانه به راه افتادیم و میلاد هم همراهیمان میکرد.
رو به روی هم نشستیم و پیمان پرسید:
- سفید یا سیاه؟
-سفید.
خندید:
- زرنگیا.
شانه بالا و پایین کردم:
- برام فرق چندانی نداره.
و با لبخند و لحن شوخی ادامه دادم:
- در هر صورت من میبرم.
صدای خنده اش بلند شد و در حالی که میخندید، گفت:
- نه بابا. اونقدرا هم ساکت نیستی. کجا بود این زبونت؟
لبخندم پررنگ تر شد:
- گاهی اوقات اعلام حضور میکنه!
 

Moaz17

کاربر منتخب ادبیات
کاربر منتخب ادبیات
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,981
امتیاز
44,573
سن
18
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
-پس بگو بیشتر بهمون سر بزنه.
با لحن کشیده ای گفتم:
- چشم.
خنده اش شدت یافت. مهره ها را روی صفحه سفید- سیاه قرار دادیم و بازی شروع شد.
لبخندی به چهره وا رفته پیمان کردم و گفتم:
- دفعه بعد حتما میبری. غصه نخور.
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- این که گفتن نداشت. من میبرم. این دفعه هم شانسی بود. اصلا من از اولم میدونستم شنبه روزِ بدشانسی منه!
ریز خندیدم:
- بله خب. اینم هست.
نگاهم روی میلادی نشست که لبخند به ل**ب به صفحه موبایلش خیره شده بود و من کمی دلم گرفت از تصور اینکه با دیدن تصویر دختری، لبخند میهمان ل**ب هایش شده بود.
سرم را با شدت تکان دادم. چه افکار شومی بود که به جانم افتاده بود؟
«گاهی اوقات حتی نمیدونی چه مرگته. فقط میدونی حالت مثل گذشته نیست و این دقیقا بهت میگه که عاشق شدی»! Moaz17
***
- مهرسا؟
با شنیدن صدای مادرم، با تعجب سرم را از کتاب زبانم بیرون کشیدم. منتظر بودم باز صدایش را بشنوم اما چیزی نبود.
توهم زده بودم؟
خواستم نگاهم را به نوشته های کتاب بدوزم که باز صدایش را شنیدم:
- مهرسا؟
از جای پریدم و با عجله به سمت صدایش رفتم. داخل اتاقش بود. تقه ای به در زدم و داخل شدم.
روی صندلی میز مطالعه اش نشسته بود.
- جانم مامان.
نگاهش را به صورتم دوخت و گفت:
- بشین.
و به صندلی رو به رویش اشاره کرد. لبخندی از سر شوق زدم و روی صندلی نشستم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بالا